فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نمایشنامه‌های اُسکار وایلد

کتاب نمایشنامه‌های اُسکار وایلد
جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب نمایشنامه‌های اُسکار وایلد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نمایشنامه‌های اُسکار وایلد

همه کسانی که از نزدیک با وایلد آشنایی داشتند، او را به عنوان موجودی سراسر تناقض معرّفی می‌کنند. مردی که دوست داشت با گفته‌ها و کارهای عجیب و غیرمعمول خود، مخاطب خود را تحریک کند و به خشم افکند... وایلد در نامه‌ای به یکی از طرفدارانش می‌نویسد: «جدّیت در رفتار، لباس بدلی است که شخص احمق بر تن می‌کند. حال آن که جنون و دیوانگی، با شیوه‌های بی‌اندازه جالب خود که از بی‌تفاوتی، سطحی بودن، ابتذال، و فقدان ابراز اهمیت به هر چیز تشکیل شده است، ردای انسان خردمند و فرزانه است.» و این فلسفه، در قلب نمایشنامه «اهمیت صادق بودن» جای دارد... در اینجا، کیفیت صداقت که مردم دوران ملکه ویکتوریا بی‌اندازه به آن ارج می‌نهادند و ارزش آن را بالاتر از هر چیز می‌دانستند، در این نوشته، از ماهیتی کم‌ارزش‌تر از نقطه‌نظرهای طنزآلود وایلد برخوردار می‌شود... نقطه‌نظرهایی که همواره به عنوان «نیش‌دار و تحریک‌آمیز» معرّفی می‌شدند.

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.64 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نمایشنامه‌های اُسکار وایلد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

نمایشنامه «شوهر مطلوب» در تاریخ سوم ژانویه ۱۸۹۵ در تئاتر هی مارکت بر روی صحنه آمد. این آخرین نمایشنامه وایلد از سه نمایشنامه ای بود که ماجرای آن، در «سالن پذیرایی بسیار زیبا و باشکوهی» اتفّاق می افتاد. همچنین به عنوان سومین داستان از چهار داستانی محسوب می شود که یکی از قهرمانان داستان از رازی سر به مُهر در عذاب است. این نمایشنامه از بسیاری جهات، «جدّی ترین» داستان از بین نمایشنامه های کمدی او به شمار می رود، بویژه به خاطر دیدگاه بسیار بدبینانه ای که وایلد سعی دارد از زندگی سیاسی ارائه کند: نکته ای که برای بسیاری از منتقدان آن دوران بسیار غیرقابل قبول و ناراحت کننده محسوب می شد.
در این نمایشنامه، خیانت در انجام کارهای سیاسی، اخاذی، دزدی، و بالاتر از همه طمع و میل به ثروت، در جامعه اشرافی و «اساسا» ریاکار و دورو انگلیسی به خوبی به تصویر کشیده شده است. لرد گُرینگ که بیانگر عقاید و نظرات شخصی اسکار وایلد در این نمایش است، سعی دارد با جملاتی کوتاه و بسیار جالب، این وضع را توصیف کند و ظاهرا موفّق می شود خانم چویلی را که سعی دارد نقشه شوم خود را به اجرا گذارد، مغلوب سازد. با این حال، خانم چویلی از هیچ مجازاتی کیفر نخواهد دید، و صحنه نمایش را در کمال آزادی ترک می گوید تا به کمین سیاستمداران گناهکار دیگری در جوامع دیگر بنشیند... این نمایشنامه، حالتی دوپهلو و متناقض دارد که در اکثر نمایشنامه های وایلد به خوبی می توان حضور آن را حسّ کرد. این وضع، با گل سینه الماسی که بعدا معلوم خواهد شد یک دستبند است، مشخّص می گردد و حالتی نمادین پیدا می کند. این نشان می دهد که هیچ یک از شخصیتها و یا چیزها، آن طور که در برابر تماشاچی ظاهر می گردند نمی باشند... ماجرای داستان روی یک رشته تغییرات و دگرگونیهای ناگهانی که با کمک وقایعی عجیب یا نامحتمل صورت می پذیرد (مانند وضعیت کلِپتومانیا(۱) که در اینجا ماهیتی «کارساز» خواهد داشت) تکیه دارد. این می تواند ماهیتی مضحک و طنزآلود پیدا کند، امّا همان گونه که در اکثر نمایشنامه های وایلد مرسوم است، لطف و ظرافت و شوخ طبعی، همواره بر نقائص و یا تصاویر «کلیشه ای» و «مرسوم» فائق می شود، و همه چیز را تحت الشعاع خود قرار می دهد و در نتیجه این نمایش را از حالتی بسیار شاد و خنده آور برخوردار می سازد.
با نگاهی به دستنوشته های اسکار وایلد برای نمایشنامه «شوهر مطلوب»، به خوبی می توان فهمید که او روی طراّحی صحنه این نمایش بخصوص به شدّت تاکید داشته، و همه چیز را با دقّت مشخّص و معین کرده بود. این نیز به نشانه ماهیت «طنزآلود» این نمایشنامه است. فرش دیواری عظیمی که «ظاهرا» یکی از آثار معروف بوشه است، باید سالن پذیرایی عظیمِ منزل لرد کیلترن را با حضور خود مزّین سازد... همه وسایل این خانه باید از ماهیتی بی اندازه باشکوه، مجلل، عظیم و زیبا برخوردار باشد تا از ثروت هنگفت صاحب خانه حکایت کند. این موجب می شود تماشاچی، با وضوح و دقّت بیشتری به واقعه وحشتناکی که در شرف روی دادن در زندگی سر رابرت کیلترن است، پی ببرد... ثروتی که هر آن ممکن است نابود شود... طنز بُرّنده تری که در پسِ این صحنه پنهان است، در این واقعیت نهفته می شود که با وجود ثروت بی اندازه زیاد صاحب آن خانه، و حضور آن فرش دیواری نفیس، در اینجا نیز همه چیز ماهیتی فریبکارانه و تصنّعی دارد... هر چند کیلترن مدعی است عشق بر همه چیز پیروز است (که البته از نام فرش دیواری نیز می توان به این نتیجه رسید...) لیکن باز می توان از پیروزی فساد و مادی گرایی و پول پرستی در جامعه ای خبر یافت که اصول اخلاقی و وجدان، چه در زندگی خصوصی و چه در زندگی حرفه ای هرگز حضوری فعّال نداشته است...
هر چند سه نمایشنامه دیگر کمدی وایلد، به شدّت مورد علاقه تماشاچیان آن دوران قرار گرفت، لیکن منتقدان هنری، چندان که باید و شاید از آنها تجلیل به عمل نیاوردند. امّا هنگامی که «اهمیت صادق بودن» که در شب چهاردهم فوریه ۱۸۹۵ در تئاتر سنت جیمز بر روی صحنه آمد (یعنی دقیقا چند هفته پس از روی صحنه آمدنِ «شوهر مطلوب») توّجه همه را به سرعت به خود جلب کرد و تعادلی در نظریه همگان ایجاد شد. منتقدان هنری، نمایشنامه آخر را به عنوان یک «شاهکار هُنری کمدی» معرّفی کردند و تنها کسی که از این نمایشنامه زبان به تمجید و تجلیل نگشود، جرج برنارد شاو بود...
ظاهرا وایلد قصد داشت قالب داستانی و سبک نگارش خود را در این نمایشنامه، باز هم کاملتر از پیش سازد و چیزی پدید آورد که وی.اچ.اُدِن، آن را: «اُپرای نابِ الفاظ انگلیسی...» نام نهاده است.
این نمایشنامه نیز مانند سه داستان قبلی، از فریب و تزویر و تصادفات غیرمنتظره سرنوشت حکایت دارد. جان وُرتینگ و اَلجِرنُن مانکریف، هر دو رازی در سینه دارند... امّا در «اهمیت صادق بودن»، با حالتی نیمه مشتاق به پرده برداری از «راز» همّت می کنند، و هر چند ساختار زیرین نمایشنامه که باز هم به انتقاد کردن از اجتماع مبادرت می ورزد به خوبی احساس می شود، لیکن وایلد هرگز در اینجا میلی به بیان کردن دروس اخلاقی ندارد. نام دیگر این نمایشنامه: «کمدی مبتذل برای اشخاص جدّی» است، که این نیز تناقض یا «پارادُکس» دیگری است که وایلد همواره دوست دارد در آثار خود داشته باشد؛ و به راستی وایلد در اینجا سعی دارد از تناقض های موجود در زندگی با شیوه ای قابل فهم برای همه سخن بگوید... دیالوگهای او مرموز و آکنده از تناقض گویی است و موجب می شود که تماشاچیان همه عالم به عقاید و نظام های مرسوم انگلیسی با دیده تمسخر بنگرند، و شخصیتهای نمایشنامه همه بدون استثناء، ماهیتی بی ثبات و ناپایدار داشته باشند! گوئِندُلِن، دختر لرد و لیدی برَکنِل، به جان (جَک)، مردی که ظاهرا دوست می دارد اعلام می کند: «من هرگز دستخوش تغییر نمی شوم، مگر در عواطف و احساساتم.» و حتّی خودِ لیدی برَکنِل هم مظهر تناقض گویی است و از دو معیار گوناگون هواخواهی می کند! هر چند او به عنوان نماینده رسمی اعیان و اشراف به شمار می رود، لیکن وضعیت او همواره بدین گونه نبوده و همزمان هر کسی را که بخواهد مسیری را که خودِ او طیّ کرده بوده است بپیماید، مورد تایید خود قرار نمی دهد...
شخصیتهای داستان همواره در طول نمایش مشغول خوردن هستند، و این به نشانه طمع و آزمندی آنان است. هر دو قهرمان داستان، اساسا شبیه هم هستند، همان گونه که گوئِندُلِن و سِسیلی این گونه هستند. این موضوع، هنگامی به خوبی آشکار می شود که هر دو زوج، همزمان وارد صحبت می شوند. لیدی برَکنِل و اسقف چَسابِل و دوشیزه پریسم، ماهیتی کاریکاتوری و مضحک دارند. همه با خوش لباسی و ظرافت و سلیقه ای که در حفظ شکل ظاهری خود دارند، با انجام دادن کارهایی بسیار پوچ و بی معنا، موجب بروز طنزی دراماتیک می شوند و همین باعث می شود دیالوگهای وایلد، بیش از پیش جالب و شنیدنی بشود.
انگیزه داستان (مانند بسیاری از کمدی های اجتماعی) پیرامون موضوع ازدواج متمرکز شده است. در واقع «پس و پیش کردن» و معکوس معرّفی نمودن ضرب المثل های محبوب و معروف و نیز معیارهای اخلاقی، مکانیسمی بسیار ظریف و «حیاتی» در شوخ طبعی و انتقادجویی وایلد از اجتماع دورانش است. هنگامی که اَلجی می گوید: «طلاق در بهشت صورت می گیرد» به راستی تماشاچی از شدّت خنده، از خود بیخود می شود و به همان اندازه باید اقرار کرد این جمله ماهیتی بسیار تند و نیش دار پیدا می کند. در واقع ثابت می کند هیچ چیز «اساسا» مقدّس نیست، زیرا جملاتی که وایلد به کار می برد، از دقّت و توّجه کامل و موشکافانه او به حالات روحی مردم اجتماع دورانش بوده است... او به همه چیز حمله می کند: طبقات اجتماعی، تحصیلات و آموزش عالی، نقش مردان در جامعه، انجام دادن انواع کارهای نیکوکارانه، غذا خوردن، حقوق زنان و غیره...
همه کسانی که از نزدیک با وایلد آشنایی داشتند، او را به عنوان موجودی سراسر تناقض معرّفی می کنند. مردی که دوست داشت با گفته ها و کارهای عجیب و غیرمعمول خود، مخاطب خود را تحریک کند و به خشم افکند... وایلد در نامه ای به یکی از طرفدارانش می نویسد: «جدّیت در رفتار، لباس بدلی است که شخص احمق بر تن می کند. حال آن که جنون و دیوانگی، با شیوه های بی اندازه جالب خود که از بی تفاوتی، سطحی بودن، ابتذال، و فقدان ابراز اهمیت به هر چیز تشکیل شده است، ردای انسان خردمند و فرزانه است.» و این فلسفه، در قلب نمایشنامه «اهمیت صادق بودن» جای دارد...
در اینجا، کیفیت صداقت که مردم دوران ملکه ویکتوریا بی اندازه به آن ارج می نهادند و ارزش آن را بالاتر از هر چیز می دانستند، در این نوشته، از ماهیتی کم ارزش تر از نقطه نظرهای طنزآلود وایلد برخوردار می شود... نقطه نظرهایی که همواره به عنوان «نیش دار و تحریک آمیز» معرّفی می شدند.
نمایش «شوهر مطلوب» در روز پنجم آوریل ۱۸۹۵، یعنی درست یک روز پس از دستگیری اسکار وایلد تعطیل شد. «اهمیت صادق بودن» که به عقیده اکثر کارشناسان هنری، به عنوان شاهکار ادبی وایلد به شمار می رود، تنها کمی بیشتر از یک ماه بر روی صحنه به اجرا در آمد. وایلد پس از آن، هیچ کمدی دیگری ننوشت، امّا به راستی این نمایشنامه ها هرگز قدرت خود را از دست ندادند، و همواره قادر هستند مردم سراسر عالم را به خنده بیندازند و بیندازند و بیندازند... و به راستی شهادتنامه ای بیادماندنی و جاودانه از نبوغ نمایشیِ خالق خود هستند...!

ناشر انگلیسی
***

پیشگفتار

هنرمند، خالق چیزهای زیبا است.
هدف هنر، آشکار ساختن هنر، و در پرده نگاه داشتن هنرمند است.
منتقد کسی است که می تواند احساسات هنرمند را از چیزهای زیبا، به شکل و یا مواد دیگری تعریف و تفسیر کند.
بالاترین، و به همان اندازه پایین ترین شیوه انتقاد، شکلی از اتوبیوگرافی است.
کسانی که معانی زشتی را در چیزهای زیبا می یابند، بی آن که جذّاب باشند، فاسد هستند. و این صفتی نامطلوب، و یک نقص بزرگ محسوب می شود.
کسانی هم که معانی زیبایی را در چیزهای زیبا می یابند، افرادی بافرهنگ هستند. برای این دسته از افراد، هنوز جای امیدواری هست.
و نیز گروه منتخبی وجود دارد که هر چیز زیبا، برایشان تنها به معنای زیبایی مطلق است.
هیچ چیزی به عنوان کتابی اخلاقی یا کتابی غیراخلاقی وجود ندارد! کتابها یا به خوبی، و یا به شیوه ای بد به رشته تحریر در آمده اند. فقط همین.
نفرت قرن نوزدهم از رئالیسم، همان خشم شدید کالیبان در زمانی است که چهره خود را در آیینه مشاهده نمود.
نفرت قرن نوزدهم از رُمانتیسم، همان خشم شدید کالیبان، در عدم مشاهده چهره اش در آیینه است.
زندگی اخلاقی بشر، شامل بخشی از موضوع موردنظر هنرمند است، امّا اخلاقیات در هنر، شامل استفاده و کاربرد صحیح از یک واسطه ناقص و به دور از کمال است. هیچ هنرمندی مایل نیست چیزی را ثابت کند. حتّی چیزهایی را که حقیقی هستند و می توان به سهولت ثابت کرد.
هیچ هنرمندی علائقی در اصول اخلاقی ندارد. در واقع، حضور علاقه ای اخلاقی در یک هنرمند، به معنای رفتاری غیرقابل بخشش در سبک او است.
هیچ هنرمندی هرگز شوم و گرفته و عبوس نیست. هنرمند می تواند هر چیزی را توصیف و بیان کند.
اندیشه و زبان، وسایل و ابزار هنرمند از آن هنر است.
فساد اخلاقی و نیز نجابت و شرافت برای یک هنرمند، به منزله وسایل و ابزاری برای هنرش هستند.
از نظر شکل و فرم (قالب)، نوعِ موجود در همه هنرها همانا هنر متعلق به موسیقیدان است؛ و نیز از نظر احساسی، حرفه بازیگری «نوع» محسوب می شود.
هر نوع هنری، همزمان سطح و نماد است.
کسانی که به زیر پوسته سطح می روند، این کار را با پذیرش خطر انجام می دهند.
کسانی هم که به خواندن نماد می پردازند، این کار را با پذیرش خطر انجام می دهند.
این تماشاچی، و نه خود زندگی است که هنر بازتابی حقیقی از آن به شمار می رود. تنوع در عقاید و نظرها درباره یک اثر هنری، نشان می دهد که آن اثر تازه، بغرنج، پیچیده و حیاتی است.
هنگامی که منتقدان با هم توافق نظر نداشته باشند، به این نشانه است که هنرمند با خویشتن خود موافق و هماهنگ است.
ما می توانیم تا زمانی که انسانی به انجام دادن کار مفیدی مشغول است، و به تحسین از کار خود نیز نمی پردازد، او را مورد بخشایش خود قرار دهیم. تنها بهانه برای انجام دادن کاری بیهوده، در این خلاصه می شود که آن را بی اندازه تحسین کرد. هر نوع هنری، کاملاً بیهوده است...

جایزه بین المللی ترجمه مُنسلیچه ۲۰۰۳ از ایتالیا
نشان افتخار طلای ۲۰۰۳ از شهر راوِنا و ۲۰۰۴ از شهر فلورانس
شهروند افتخاری راوِنا در سال ۲۰۰۵
نشان لیاقت «کمن داتُره» از ریاست جمهوری ایتالیا ۲۰۰۷
جایزه بهترین مترجم جشنواره فارابی ۱۳۹۱

THE PLAYS OF OSCAR WILDE
1997
WORDSWORTH CLASSICS

شوهر مطلوب

شخصیتهای نمایشنامه

زمان: حال
مکان: لندن

ماجرا در عرض بیست و چهار ساعت رخ می دهد

ارل کوِرشم(۲) 
لیدی کیلترن(۳)
ویسکانت گُرینگ (پسرش)(۴) 
لیدی مارکبی(۵)
سر رابرت کیلترن (معاون وزیر امور خارجه)(۶)
ویکنت دو نانژَک (وابسته به سفارت فرانسه در لندن)(۷)
دوشیزه مِیبل کیلترن (خواهر سر رابرت)(۸)
فیپز (مستخدم لرد گُرینگ)(۹) 
خانم چِویلی(۱۰)
میسِن (سرپیشخدمت سِر رابرت)(۱۱) 
هَرولد (مستخدم)(۱۲)
کنتس بَزیلدان(۱۳) 
خانم مارچمُنت(۱۴)
جیمز(۱۵) 
آقای مانتفُرد(۱۶)

پرده اوّل: اتاق هشت گوش در منزل سِر رابرت در میدان گراوِنر
پرده دوم: اتاق نشیمن صبحگاهی در منزل سر رابرت کیلترن
پرده سوم: اتاق کتابخانه در منزل لرد گُرینگ در خیابان کورزِن
پرده چهارم: اتاق نشیمن صبحگاهی در منزل سر رابرت کیلترن

پرده اوّل

صحنه
اتاقی هشت گوش در منزل سر رابرت کیلترن، واقع در میدان گراوِنر، که به طرز خیره کننده ای نورانی است، و میهمانان بی شماری حضور دارند. در بالای پلکان، لیدی کیلترن زنی با زیبایی بسیار موقر و پر ابهّت به سبک یونانیان باستان، ایستاده است. او حدودا بیست و هفت سال دارد. همچنان که میهمانان از راه می رسند، او با خشرویی با آنان احوالپرسی می کند و به آنان خوشامد می گوید. در پایین پلکان مارپیچی، شمعدان بزرگی که با شش شمع روشن می شود، قرار دارد. نور شمعها، فرش دیواری بسیار بزرگی را که به قرن هجدهم میلادی تعلق دارد، روشن می سازد. نقش فرش دیواری، مربوط به «پیروزی عشق» اثر بوشه(۱۷) و سرتاسر عرضِ دیوارِ کنار پلکان را به خود اختصاص داده است. در سمت راست، درِ ورودی به سالن رقص دیده می شود. نوای موسیقیِ بسیار لطیفی به زحمت به گوش می رسد. درِ ورودی سمت چپ به سالنهای دیگر منتهی می شود. خانم مارچمُنت و لیدی بَزیلدان که دو بانوی بسیار زیبا هستند، در کنار هم روی کاناپه ای متعلق به قرن لویی شانزدهم نشسته اند. آنها مظهر زنانگی و ظرافتی بی اندازه چشم نواز، و رفتارشان جذّابیت خارق العاده ای دارد. بدون تردید، واتو(۱۸) از کشیدن تصویر آنان بی اندازه خشنود می شد...
خانم مارچمُنت: مارگارت(۱۹)، آیا امشب به منزل هارتلاک ها(۲۰) خواهی آمد؟
لیدی بَزیلدان: به گمانم بله. تو نیز خواهی آمد؟
خانم مارچمُنت: بله. به راستی میهمانی های بسیار خسته کننده و کسالت آوری برپا می سازند، این طور نیست؟
لیدی بَزیلدان: بله! بسیار خسته کننده! هرگز نفهمیده ام چرا به آن ضیافتها می روم... نمی دانم چرا اساسا به جایی می روم...
خانم مارچمُنت: من به اینجا می آیم تا آموزش ببینم.
لیدی بَزیلدان: آه! من از این که چیزی بیاموزم، نفرت دارم!
خانم مارچمُنت: من هم همین طور. این موجب می شود انسان تقریبا همسطح طبقات کاسبان و بازاریها شود، نه؟... امّا گرترود کیلترن عزیز همواره به من گوشزد می کند باید هدفی جدّی در زندگی داشته باشم. از این رو، به اینجا می آیم تا هدفی برای خود بیابم.
لیدی بَزیلدان (در حالی که با کمک عینک دستی خود، به تماشای اطراف می پردازد): من امشب هیچ شخصی را مشاهده نمی کنم که بتوان نام هدفی جدّی روی او نهاد... مردی که مرا به میز شام راهنمایی کرد، در تمام مدّت از همسرش برایم سخن گفت.
خانم مارچمُنت: به راستی چه کار سطحی و مبتذلی از سوی او!
لیدی بَزیلدان: بله! بی اندازه سطحی و مبتذل! مردی که در کنار تو بود، از چه چیز سخن می گفت؟...
خانم مارچمُنت: از من سخن می گفت.
لیدی بَزیلدان (با صدایی خسته): و آیا توّجه ت را جلب کرد؟...
خانم مارچمُنت (سرش را تکان می دهد): به هیچ وجه.
لیدی بَزیلدان: به راستی مظلوم واقع شده ایم، مارگارت عزیز!
خانم مارچمُنت (بر می خیزد): و چقدر این وضعیت برازنده ما است، اُلیویا(۲۱)!
آنها برمی خیزند و به سمت تالار موسیقی می روند. ویکنت دو نانژَک، یکی از وابسته های سفارت فرانسه که به خاطر کراواتها و علاقه زیادش به آداب و رسوم انگلیسیها معروف است، با تعظیم عمیقی به آنها نزدیک می شود و شروع به صحبت می کند.
مِیسُن (از بالای پلکان، میهمانان تازه وارد را معرّفی می کند): لیدی جین بارفُرد! لرد کوِرشَم!
لرد کوِرشَم، جنتلمنی هفتاد ساله وارد می شود در حالی که نشان مخصوص ستاره گارتِر(۲۲) را با روبانی از گردن آویزان کرده است. او نمونه ای از جنتلمنهای بسیار قدیمی و محترمی است که بی شباهت به پرتره ای از لارِنس(۲۳) نیست.
لرد کوِرشَم: شبی خوش برایتان آرزو می کنم، لیدی کیلترن! آیا پسر جوانم که به درد هیچ کار نمی خورد، به اینجا آمده است...؟
لیدی کیلترن (لبخندزنان): گمان نمی کنم لرد گُرینگ تاکنون آمده باشند.
مِیبل کیلترن (به نزدیک لرد کوِرشَم می آید): چرا لرد گُرینگ را به عنوان موجودی که به درد هیچ کار نمی خورد، می نامید...؟
مِیبل کیلترن، مظهر کاملی از یک دوشیزه زیبای انگلیسی است که حالتی شاداب و باطراوت دارد و انسان را به یاد شکوفه های سیب می اندازد. او از تمام عطر و ملاحت و آزادی یک گل زیبا برخوردار است. گیسوان او، مجموعه ای از امواجی پی در پی از نور خورشید است، و دهان کوچک او با لبانی باز، مانند دهان کودکی خردسال، گویی در انتظار به سر می برد. او از حالت ظالمانه و نیز بسیار جذّاب و مسحورکننده زیبایی، و شجاعتِ شگفت انگیزِ معصومیت بهره مند است. برای انسانهایی سالم، او یادآور هیچ اثر هنری نیست، امّا به راستی شباهتی غریب با مجسمه ای از نوع مجسمه های تاناگرا(۲۴) دارد، و چنانچه کسی این موضوع را به او بگوید، بی اندازه ناراحت خواهد شد.
لرد کوِرشَم: زیرا او زندگی بیکاره ها را دارد.
مِیبل کیلترن: آخر چطور می توانید چنین چیزی بیان کنید؟ آه! او همواره راس ساعت ده بامداد به اسب سواری می پردازد، سه بار در هفته به اُپرا می رود، و دست کم روزی پنج بار لباس عوض می کند، و هر شب در طول فصل معاشرتها، در بیرون شام می خورد. شما که این نوع زندگی را، زندگی بیکاره ها نمی نامید...؟!
لرد کوِرشَم (با نگاهی محبّت آمیز به او خیره می شود): به راستی دوشیزه جوان و بسیار جذّابی هستید!
مِیبل کیلترن: چقدر لطف دارید که چنین مطلبی را بیان می فرمایید، لرد کوِرشَم! تقاضا دارم بیش از پیش به دیدن ما بیایید. شما که می دانید ما همواره در شبهای چهارشنبه در خانه می مانیم. در ضمن، شما با ستاره ای که بر سینه دارید، ظاهری بسیار متشخص و خیره کننده پیدا کرده اید!
لرد کوِرشَم: امروزه دیگر هیچ جا نمی روم. از اجتماعات لندن خسته شده ام. دیگر حتّی بدم نمی آید با خیاطم آشنا شوم...! او همواره به دست راستی ها رای می دهد. امّا به شدّت مخالفم با فروشنده کلاههای همسرم سر یک میز بنشینم و شام بخورم! هرگز نتوانسته ام کلاههای لیدی کوِرشَم را تحمّل کنم!
مِیبل کیلترن: آه! امّا من عاشق اجتماعات لندن هستم! به نظرم، وضعیت میهمانیها و معاشرتها به شدّت بهبود یافته است! امروزه، کسانی که این اجتماعات را تشکیل می دهند، تماما از ابلهانی زیبا و دیوانگانی درخشان تشکیل شده است! یعنی درست همان چیزی که اجتماع ما باید باشد.
لرد کوِرشَم: عجب... ببینم، گُرینگ به کدام دسته تعلق دارد؟ ابلهی خوش سیما، یا آن دیگری...؟
مِیبل کیلترن (با جدّیت): در حال حاضر، من ناگزیر گشته ام لرد گُرینگ را به تنهایی در یک طبقه بندی جداگانه قرار دهم. امّا او به سرعت رو به پرورش است!
لرد کوِرشَم: که به چه چیز تغییر شکل دهد...؟
مِیبل کیلترن (با تعظیمی کوچک): امیدوارم این موضوع را به زودی به اطلاعتان برسانم، لرد کوِرشَم!
مِیسُن (به معرّفی میهمانان تازه وارد می پردازد): لیدی مارکبی! خانم چویلی!

لیدی مارکبی و خانم چویلی وارد صحنه می شوند. لیدی مارکبی زنی خوبرو، مهربان و بسیار محبوب در بین همگان است. گیسوانی خاکستری رنگ دارد که به سبک دوران قدیم آرایش شده و پیراهن و توری که برای گیسوانش انتخاب کرده است، ظاهری باشکوه به او می بخشد. خانم چویلی که او را همراهی می کند، بلند قامت و نسبتا لاغر اندام، با لبانی بسیار باریک و سرخ است. گویی خطی سرخ، در چهره ای رنگ پریده... گیسوانی حنایی و بینی عقابی و گردنی دراز دارد. سرخابی که بر صورت زده است، پریدگی رنگ چهره اش را که طبیعتا این گونه است، شدّت می بخشد. او چشمان سبز مایل به خاکستری دارد، که پیوسته به هر نقطه می چرخد. او پیراهنی به رنگ ارغوانی روشن بر تن دارد، و الماسهایی از خود آویزان کرده است، و بیشتر به یک گل ارکیده شباهت دارد، و کنجکاوی انسان را به شدّت برمی انگیزد. هر حرکت او، بی اندازه زیبا و ظریف است. روی هم رفته یک اثر هنری است، امّا به خوبی نشان می دهد از بسیاری از مکتب ها و عقاید گوناگون، تاثیر گرفته است.

لیدی مارکبی: شب خوش، گرترود عزیز! بی اندازه محبّت کردی اجازه دادی دوست خود، خانم چویلی را با خود همراه آورم. بدون تردید دو زنی که تابدین اندازه جذّاب و دوست داشتنی هستند، باید با یکدیگر آشنا بشوند!
لیدی کیلترن (با لبخندی شیرین، به خانم چویلی نزدیک می شود، سپس ناگهان می ایستد و با حالتی نسبتا خشک تعظیم می کند): به گمانم من و خانم چویلی قبلاً با هم آشنا شده ایم. نمی دانستم ایشان باری دیگر ازدواج کرده اند.
لیدی مارکبی (با خشرویی و ملایمت): آه! امروزه مردم تا آنجا که بتوانند پیوسته ازدواج می کنند، این طور نیست؟ این کار، مد روز شده است. (رو به دوشس مریبُرو(۲۵)) دوشس عزیز! حال جناب دوک چطور است؟ حتما هنوز هم مغزشان ضعیف است؟... خب، انتظار دیگری هم نمی توان داشت، مگر نه؟ پدر شریف ایشان هم این گونه بودند. به راستی هیچ چیز مانند دودمان و اصل و نسب نیست!
خانم چویلی (بادبزن خود را تکان می دهد): امّا... آیا به راستی ما قبلاً با هم ملاقات کرده ایم، لیدی کیلترن...؟ من که یادم نمی آید در کجا. آخر مدتّها است از انگلستان دور بوده ام.
لیدی کیلترن: ما با هم به یک مدرسه می رفتیم، خانم چویلی.
خانم چویلی (با لحنی مغرورانه): راستی؟ من همه خاطرات دوران مدرسه ام را از یاد برده ام. فقط به طرزی مبهم به یاد دارم آن دوران، بسیار نفرت انگیز بود.
لیدی کیلترن (با لحنی سرد): تعجّب نمی کنم!
خانم چویلی (با رفتاری بسیار شیرین): می دانید، بی اندازه مشتاقم با شوهر هوشمند شما آشنا شوم، لیدی کیلترن. از زمانی که ایشان در وزارت امور خارجه حضور دارند، در شهر وین(۲۶) صحبتهای زیادی درباره ایشان شده است. در واقع آنها حتّی موفّق شده اند نام ایشان را به درستی در روزنامه ها بنویسند. این کار در اروپا، به معنای شهرت و معروفیت محسوب می شود.
لیدی کیلترن: شک دارم وجه اشتراکی میان شما و شوهرم وجود داشته باشد، خانم چویلی! (او از کنار میهمان خود دور می شود)
ویکنت دو نانژَک: (۲۷)Ah! Chère Madame, quelle surprise! من شما را از زمان حضورتان در برلین(۲۸) زیارت نکرده بودم!
خانم چویلی: نه از زمان برلین، ویکنت. بلکه از پنج سال پیش!
ویکنت دو نانژَک: شما جوان تر و زیباتر از هر زمان شده اید...! چگونه به این کار قادر هستید...؟
خانم چویلی: با وضع کردن قانونی که وادارم می سازد صرفا با انسانهان کاملاً نازنینی مانند شما به گفت وگو بپردازم. کسانی مانند خودِ شما.
ویکنت دو نانژَک: آه! شما لطف دارید. به اصطلاح مردم اینجا: مرا «با کره آغشته می فرمایید» و تملق مرا می گویید...!
خانم چویلی: آیا در اینجا، از چنین اصطلاحی استفاده می کنند؟ چه وحشتناک است!
ویکنت دو نانژَک: بله، مردم اینجا به راستی زبان خارق العاده ای دارند. باید بیش از پیش شناخته شود.

نظرات کاربران درباره کتاب نمایشنامه‌های اُسکار وایلد