فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز رنگین کمان

کتاب راز رنگین کمان

نسخه الکترونیک کتاب راز رنگین کمان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب راز رنگین کمان

سفر بزرگ ما به سرزمین فیلسوفان، از آرندالآغاز گشت: شهری قدیمی در ساحل جنوبی نروژ که درصنعت کشتی‌سازی شهرت دارد. مااز کریستیان‌ساند تا هیرتزهالز سوار کشتی مسافربری به نام بولِرو شدیم. قصد ندارم مطالب زیادی درباره سفرمان از کشورهای دانمارک و آلمان بگویم، زیرا به جز سرزمین لِگوها، و اسکله بزرگی که در هامبورگ واقع شده بود، ما چیزی مگر شاهراههای گوناگون و کلبه‌ها و مزارع روستایی ندیدیم. هنگامی که به کوههای آلپ رسیدیم، وقایع و اتفاقات عجیب کم کم به راستی آغاز شدند.

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب راز رنگین کمان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول

فصل نخست

... سربازی آلمانی، برای دوچرخه سواری
به کوره راهی روستایی آمد...

سفر بزرگ ما به سرزمین فیلسوفان، از آرندال(۷) آغاز گشت: شهری قدیمی در ساحل جنوبی نروژ که درصنعت کشتی سازی شهرت دارد. مااز کریستیان ساند(۸) تا هیرتزهالز(۹) سوار کشتی مسافربری به نام بولِرو(۱۰) شدیم. قصد ندارم مطالب زیادی درباره سفرمان از کشورهای دانمارک و آلمان بگویم، زیرا به جز سرزمین لِگوها(۱۱)، و اسکله بزرگی که در هامبورگ(۱۲) واقع شده بود، ما چیزی مگر شاهراههای گوناگون و کلبه ها و مزارع روستایی ندیدیم. هنگامی که به کوههای آلپ(۱۳) رسیدیم، وقایع و اتفاقات عجیب کم کم به راستی آغاز شدند.
من و پدرم معامله ای با هم انجام داده بودیم: قرار بود چنانچه رانندگی ما به درازا می کشید تا سرانجام مکانی برای استراحت و اطراق شبانه پیدا کنیم، من هرگز زبان به شکایت نگشایم. پدرم هم مجاز نبود در داخل اتومبیل سیگار بکشد. در عوض، ما به توافق رسیدیم که توقّفهای زیادی برای سیگار کشیدنهای پدرم انجام دهیم. این توقّفهای کوتاه مدّت، دقیق ترین خاطراتی است که من از دوران پیش از رسیدنمان به سرزمین سوئیس به یاد دارم.
توقّفهای مورد نظر همواره هنگامی انجام می شد که پدرم در حین انجام دادن نطقی کوتاه بود که جنبه ای اندرزگونه داشت. معمولاً درباره چیزی بود که او در طول رانندگی به آن اندیشیده بود. من نیز در صندلی عقب، معمولاً به خواندن مجلاّت کودکان یا به بازی ورق مشغول بودم. در اغلب اوقات سخنرانی های پدرم در ارتباط با مادم بود. در غیر این صورت، او از چیزهایی سخت می گفت که از دورانهای بسیار دور گذشته و از زمانی که او را به عنوان پدرم می شناختم، توجهش را به خود جلب کرده بودند.
از زمانی که پدرم از زندگی در دریا و دریانوردی به خانه مراجعت کرده، همواره به آدمهای آهنی علاقه ابراز نموده بود. شاید این نکته به تنهایی زیاد عجیب نباشد، امّا در جایی که به پدرم مربوط می شد، ماجرا تا این اندازه پایان نمی یافت. او معتقد بود که علم و دانش، روزی قادر به ساختن انسانهایی مصنوعی خواهد شد. منظور او، آدمهایی بی مغز و ابله آهنی با انواع چراغهای سبز و قرمز و صدایی بی روح نبود. خیر! اعتقاد پدرم این بود که روزی، علم و دانش قادر خواهد بود موجوداتی بشری که به راستی از قوه تفکر و اندیشه برخوردار باشند، بسازد. مانند خود ما. او به نکات دیگری نیز عقیده داشت: او بر این پندار بود که موجودات بشری، اساسا، اشیایی مصنوعی هستند.
او عادت داشت بگوید: «ما عروسکهایی سرشار از حیات هستیم.»
چنین اظهارنظری، معمولاً پس از زمانی بیان می شد که او کمی نوشیدنی خورده بود.
هنگامی که در سرزمین لگوها بودیم، او فقط ایستاده و به تمام آن موجودات متنوعی که از لگوها ساخته شده بودند، خیره می نگریست. از او پرسیدم که آیا به مادرم می اندیشید. امّا او فقط سرش را تکان داد و گفت: «فکرش را بکن، هانس توماس(۱۴)، که ناگهان تمام اینها زنده می شدند... فقط فکرش را بکن که تمام این عروسکها ناگهان شروع به راه رفتن در کنار این خانه های پلاستیکی می کردند... آن وقت ما چکار می کردیم؟»
امّا تنها چیزی که توانستم بگویم این بود که: «تو دیوانه ای پدر!» من مطمئن بودم که اظهار نمودن چنین افکار و جملاتی، برای پدرانی که فرزندان خود را به سرزمین لگو می آوردند، معمول و متداول نبود.
قصد داشتم همان لحظه یک بستنی درخواست کنم. آخر می دانید، من کشف کرده بودم بهترین کار برای من این بود که منتظر بمانم تا پدرم شروع به ابراز افکار عجیب و غریبش کند، تا من نیز به نوبه خویش چیزی از او درخواست کنم. به نظرم، او در بعضی مواقع، از این که درباره چنین مقوله هایی با پسرش سخن می گفت، احساس گناه می کرد، و زمانی که انسان مبتلا به احساس گناه می شود، معمولاً بر این تمایل دارد که تا اندازه ای، بیش از میزان معمول، سخاوتمند باشد. درست در لحظه ای که قصد داشتم درخواست یک بستنی کنم، او گفت: «راستش را بخواهی، ما نیز اساسا از همین عروسکهای لگوی زنده و جاندار هستیم.»
دیگر شکی برایم وجود نداشت که خوردن بستنی، امری یقین خواهد بود، زیرا پدرم در شرف فلسفه بافی بود.
***
ما قصد عزیمت به آتن را داشتیم، امّا در یک سفر عادی و یا تعطیلاتی معمولی نبودیم. قرار بود در آتن ـ یا دست کم در نقطه ای در یونان ـ مادرم را بیابیم. البته معلوم نبود او را پیدا خواهیم کرد یا نه، و یا حتّی اگر او را به راستی می یافتیم، او مایل باشد همراه ما، دوباره به کشور نروژ بازگردد. امّا پدر می گفت که ما به هر حال چاره ای مگر این کار نداشتیم و می بایست سعی و تلاشمان را انجام می دادیم، زیرا نه من و نه پدرم دیگر قادر به تحمّل این فکر که لازم بود مابقی عمرمان را بدون مادرم سپری کنیم، نبودیم.
زمانی که چهار سال بیشتر نداشتم، مامان از نزد من و پدرم گریخت. شاید به همین دلیل باشد که او را هنوز «مامان» می خوانم. من و پدر، به تدریج آموختیم شناخت بهتر و بیشتری از یکدیگر به دست آوریم، و بالاخره روزی فرا رسید که به نظرم آمد دیگر شایسته نیست او را «بابا» صدا بزنم.
مامان، برای یافتن و شناختن روحش، قدم به جهان بزرگ بیرون نهاد. البته من و پدرم متوجّه نشده بودیم که چنانچه انسانی، مادر یک پسرک چهار ساله باشد، دیگر زمان آن فرا رسیده بود که روح و وجود خود را بشناسد. بنابراین ما با نقشه پیشنهادی او موافق بودیم. تنها چیزی که هرگز نخواهم توانست از آن سر در بیاورم، این است که چرا لازم بود برای شناختن روحش، مادرم از نزد ما برود و از کنارمان دور بشود؟ چرا مادرم قادر نبود در خانه خودش، در آرندال، پی به بسیاری ازنکات ببرد؟! یا دست کم راضی به این می شد که سفری به کریستیان ساند انجام دهد؟... توصیه من به تمام کسانی که قصد دارند روح و وجود باطنی خود را بیابند و با آن آشنایی پیدا کنند این است که: درست همان نقطه ای که حضور دارید، باقی بمانید و از جایتان تکان نخورید. در غیر این صورت در خطر بزرگی به سر خواهید برد، و این امکان وجود دارد که روحتان را برای همیشه از دست بدهید.
سالهای چنان زیادی از زمان ترک مادرم از کنار ما می گذشت که من دیگر حقیقتا قادر نبودم چهره او را به خاطر بیاورم. دیگر نمی دانستم چه شکلی داشت. فقط این را به خاطر داشتم که او بیش از هر زن دیگری، زیبا بود. دست کم این چیزی است که پدر عادت داشت بگوید. او همچنین معتقد بود که هر قدر زنی زیباتر از بقیه زنها باشد، با دشواری و سختی بیشتری قادر به یافتن روح خود خواهد بود.
درست از زمانی که مادرم ناپدید شد، من در جستجوی او پرداختم. هر بار که از میدان بازار شهر آرندال می گذشتم، با خود فکر می کردم که شاید در همان لحظه، او را به طور غیرمنتظره مشاهده کنم. و هر بار که به دیدن مادربزرگ، به شهر اُسلو می رفتیم، در امتداد خیابان کارل یوهان به جستجوی او می پرداختم. امّا هرگز او را نمی دیدم... من او را تا زمانی که پدرم روزی با در دست داشتن یک مجله یونانی مُد لباسها به کنارم آمد، ندیدم. مادرم در آن روزنامه بود ـ هم روی پشت جلد مجله و هم در داخل صفحات مجله ـ از عکسها کاملاً بدیهی بود که مادرم هنوز هم خود را بازنیافته بود، زیرا آن عکسها، تصاویر مادرم نبودند: واضح بود که او به شدّت سعی داشت شبیه شخص دیگری باشد. من و پدرم، هر دو به شدّت دلمان برای او سوخت و برایش متاسف شدیم.
آن مجله مُد، زمانی به دستمان رسید که خاله پدرم برای سفر، به جزیره کرت رفت. در آن جا، آن مجله ـ با تصاویری از مادرم ـ در تمام پیشخانهای روزنامه فروشی ها دیده می شد. تنها کاری که لازم بود انجام دهید، قرار دادن چند اسکناس دراخما(۱۵) بر روی پیشخان بود، تا مجله مورد نظر، از آن شما شود. در آن لحظه با خود اندیشیدم که اوضاع از ماهیتی تقریبا مضحک برخوردار است: سالها می شد که ما در جستجوی مادرم بودیم، حال آن که مادرم در تمام این مدّت، در عکسهایی که چهره ای خندان از خود به عابران پیاده به نمایش می گذاشت، حضور داشت...
پدر که سرش را می خاراند، پرسید: «او خودش را در چه شرایط و اوضاعی قرار داده است؟!» با این حال، تمام عکسهای مادرم را از روزنامه برید و تمام آنها را در اتاق خوابش، روی دیوارها چسباند. او معتقد بود بهتر است عکسهایی از شخصی داشته باشد که شبیه مادرم بود تا کلاً هیچ عکسی در اختیار نداشته باشد.
در آن زمان بود که پدرم تصمیم گرفت به یونان برویم و او را بیابیم. او گفت: «ما باید سعی کنیم او را دوباره به خانه بازگردانیم، هانس توماس. در غیر این صورت می ترسم خودش را در افسانه خیالی مُد لباسها، غرق کند.»
من منظور گفته های او را دقیقا نفهمیدم. من درباره انسانهایی شنیده بودم که در لباسهایی بسیار بزرگ غرق شده بودند، امّا نمی دانستم که امکان غرق شدن در افسانه های خیالی نیز وجود دارد. اکنون می دانم این چیزی است که هر انسانی باید نسبت به آن محتاط و مراقب باشد.
***
هنگامی که در شاهراهی در بیرون شهر هامبورگ توقّف کردیم، پدرم شروع به حرف زدن درباره پدرش کرد. من قبلاً نیز این حرفها را شنیده بودم، امّا در آن هنگام، با عبور سریع اتومبیل ها از کنارمان، از حالتی متفاوت برخوردار شده بود.
آخر می دانید، پدر، فرزند نامشروع یک سرباز آلمانی است. من از گفتن این مطلب، دیگر شرمنده و معذب نیستم، زیرا دیگر می دانم که این کودکان نیز می توانند مانند سایر کودکان، خوب و شیرین باشند. امّا گفتن این موضوع برایم آسان است. من، دردِ بزرگ شدن در یک شهر جنوبی نروژی را بدون داشتن نعمت یک پدر، هرگز تجربه نکرده ام....
احتمالاً به دلیل رسیدنمان به کشور آلمان بود که پدر دوباره شروع به صحبت از اتفّاقی کرد که میان مادربزرگ و پدربزرگ رخ داده بود.
همه می دانند که در طول جنگ جهانی دوّم، یافتن غذا و خوراکی، کار آسانی نبوده. مادربزرگ لاین(۱۶) نیز، در زمانی که آن روز سوار بر دوچرخه اش شد تا برای چیدن توت وحشی به فرولند(۱۷) برود، از این حقیقت آگاهی داشت. او هفده سال بیشتر نداشت. مشکل اصلی این بود که چرخ دوچرخه اش پنچر شد.
آن سفر کوتاه برای چیدن توت وحشی، مهمترین واقعه ای محسوب می شود که در زندگیم به وقوع پیوست.
ممکن است به نظر عجیب برسد که مهمّترین اتفّاقی که در زندگی من رخ داده است، بیش از سی سال پیش از تولّد من به وقوع پیوسته است، امّا چنانچه در آن روز یکشنبه، دوچرخه مادربزرگم پنچر نمی شد، پدر هم هرگز به دنیا نمی آمد. و چنانچه او به دنیا نیامده بود، من نیز از هیچ امکان و شانسی برای قدم نهادن به این دنیا برخوردار نمی گشتم.
اتفّاقی که به وقوع پیوست به قرار زیر است:
هنگامی که مادربزرگ، با سبدی پر از توت وحشی، در فرولند حضور داشت، چرخ دوچرخه اش پنچر شد. بدیهی است که او لوازم مخصوص پنچرگیری همراه خود نداشت، و حتّی اگر هزار و یک لوازم مخصوص پنچرگیری نیز با خود داشت، هرگز نمی توانست دوچرخه اش را به تنهایی تعمیر کند.
در آن لحظه سربازی آلمانی از راه رسید در حالی که در امتداد آن کوره راه جنگلی مشغول دوچرخه سواری بود. هرچند آلمانی بود، لیکن زیاد اهل کارهای نظامی و جنگیدن نبود. اتفّاقا عکس قضیه بود. او نسبت به دوشیزه جوانی که نمی توانست با سبد توتهای وحشی اش به خانه مراجعت کند، بسیار مودب بود. از همه مهمتر و جالبتر این که همراه خود، لوازم مخصوص تعمیر و پنچرگیری دوچرخه داشت.
حال در نظر بگیرید چنانچه پدربزرگ از آن دسته از مردان حیوان صفت و درّنده خوی بود ـ آن گونه که ما نروژیها معتقد بودیم تمام سربازان آلمانی اشغالگری که در آن دوران کشورمان را تسخیر کرده بودند، از چنین صفات بدی برخوردار بودند ـ او می توانست بدون کوچکترین توجّهی به راهش ادامه دهد و برود. البته اصل نکته در این نیست. مادربزرگ می بایست تحت هر شرایطی بینی اش را در هوا بلند می کرد و از پذیرفتن هرگونه کمکی از یک نظامی آلمانی خودداری ورزد.
مشکل اصلی این بود که سرباز آلمانی به تدریج از آن دوشیزه ای که در گرفتاری افتاده بود، خوشش آمده، و در واقع بزرگترین بدبختی مادربزرگ، آشکارا تقصیر سرباز آلمانی بوده است. امّا این واقعه سالها بعد رخ داد...
در این مقطع از داستان، پدر عادت داشت سیگاری آتش بزند.
مشکل این بود که مادربزرگ نیز از آن آلمانی خوشش آمده بود. این بزرگترین اشتباه او بود. او نه تنها از پدربزرگ تشکر کرد از این که دوچرخه اش را تعمیر کرده بود، بلکه موافقت هم کرد که تا آرندال همراه او پیاده راه برود. مادربزرگ نه تنها احمق، بلکه موجودی شیطان و دردسر آفرین نیز بود. در این باره کوچکترین تردیدی وجود ندارد. بدتر از همه آن که او حاضر شد اونتر فلِد وِبِل لودویگ مِسنر(۱۸) را دوباره ملاقات کند.
بدین ترتیب بود که مادربزرگ، دلداده سرباز آلمانی شد. متاسفانه انسان هرگز نمی تواند از حقّ انتخاب برخوردار باشد و دل در گرو شخصی بگذارد که برایش مناسب است. با این وجود، مادربزرگ می توانست از حقّ انتخاب ندیدن او برخوردار باشد و دیگر با او ملاقات نکند. آن هم پیش از آن که دل در گرو او سپرده باشد. البته او چنین کاری نکرد و در نتیجه، جزای کارش را دریافت کرد.
مادربزرگ و پدربزرگ به دیدن یکدیگر در خفا ادامه دادند. چنانچه اهالی آرندال پی برده بودند که او با یک آلمانی طرح دوستی ریخته بود، درست برابر این بود که خود را از محّل سکونتش تبعید کرده باشد. این به آن دلیل بود که تنها راه معمول و ساده ای که نروژیها برای مقابله و مبارزه با آلمانیها یافته بودند، در این شامل می شد که هیچ کاری با آنها نداشته باشند.
در تابستان ۱۹۴۴، لودویگ مِسنر را به آلمان اعزام کردند تا در جبهه شرق، به دفاع از رایش سوم بپردازد. او حتّی موفّق نشد خداحافظی مناسبی با مادربزرگ انجام دهد. از زمانی که قدم به داخل قطاری نهاد که در ایستگاه آرندال حضور داشت، از زندگی مادربزرگ برای همیشه خارج شد. او دیگر هرگز هیچ خبری از او دریافت نکرد ـ هرچند به مدّت چند سال پس از پایان جنگ سعی کرد با زحمات گوناگون به یافتن او بپردازد و خبری از او به دست بیاورد ـ پس از مدّتی، او دیگر تقریبا اطمینان یافت که لودویگ در حین مبارزه برعلیه روسها، کشته شده بود.
چنانچه مادربزرگ باردار نشده بود، نه تنها آن دوچرخه سواری سرنوشت ساز به فرولند، بلکه تمام اتفّاقاتی که بعد از آن به وقوع پیوسته بود، احتمالاً کم کم از ذهنش زدوده می شد. این اتفّاق درست پیش از آن که پدربزرگ به جبهه شرق اعزام شود رخ داد. متاسفانه مادربزرگ تا هفته ها پس از عزیمت پدربزرگ از آنجا، چیزی نمی دانست.
پدر به وقایعی که پس از این حادثه رخ داد، نسبت «شرارت بشری» می دهد، و در این برهه از زمان، معمولاً سیگار دیگری آتش می زند. پدر، درست کمی پیش از پایان جنگ، در ماه مه سال ۱۹۴۵ به دنیا آمد. به محض آن که آلمانیها خود را تسلیم کردند، نروژیها مادربزرگ را زندانی کردند، زیرا مردم از تمام دوشیزگان نروژی که با سربازان آلمانی دوستی کرده بودند، نفرتی شدید داشتند.
بدبختانه تعداد این دوشیزگان، بیش از تعدادی معدود بود. متاسفانه اوضاع برای دوشیزگانی که طفلی از یک آلمانی به دنیا آورده بودند، بدتر و شدیدتر بود.
حقیقت امر این است که مادربزرگ از این جهت با پدربزرگ بود که او را دوست می داشت. نه به این دلیل که خود او نیز از طرفداران نازیها بوده است. واقعیت را بخواهید، پدربزرگ هم از طرفداران نازیها نبود. پیش از آن که او را از یقه اونیفورمش بگیرند و دوباره به آلمان بازگردانند، او و مادربزرگ نقشه هایی برای فرار از آنجا و عزیمت به سوئد کشیده بودند. تنها چیزی که مانع این کار آنها شد، شایعاتی بود که در باره نگهبانان مرزی سوئدی به گوششان رسیده بود. آنها شنیده بودند که نگهبانان مرزی به سربازان آلمانی فراری که قصد عبور از مرز را داشتند تیراندازی می کردند.
و بدین ترتیب، اهالی شهر آرندال به مادربزرگ حمله بردند و سرش را از ته تراشیدند. آنها همچنین او را کتک زدند و مورد ضرب و شست قرار دادند، آن هم در حالی که مادربزرگ، به تازگی مادر نوزادی شیرخواره شده بود. آدمی در کمال شرافت و صداقت باید اقرار کند که رفتار لودویگ مسنر به مراتب بهتر از آنان بوده است....
مادربزرگ بدون داشتن یک تار مو بر سر، ناگزیر شد به اُسلو(۱۹) برود تا با دایی تریگ وه(۲۰) و زن دایی اینگرید(۲۱) زندگی کند. سکونت در شهر کوچک آرندال دیگر هیچ امنیتی برایش نداشت. هرچند بهار از راه رسیده و هوا گرم شده بود، او چاره ای نداشت مگر کلاهی پشمی برسر بگذارد، زیرا درست مانند پیرمردها طاس بود. مادرش به زندگی در آرندال ادامه داد، امّا مادربزرگ تا پنج سال پس از پایان جنگ به آنجا مراجعت نکرد. هنگامی هم که مراجعت نمود، پدر را همراه خودآورد.
نه مادربزرگ و نه پدر در جستجوی هیچ نوع عذر و بهانه ای برای واقعه فرولند نیستند. تنها چیزی که انسان می تواند زیر سوال بگیرد، مجازات و تنبیهی است که آنها متحمّل شدند. برای نمونه، چند نسل لازم است تحت مجازات قرار بگیرند تا جزای یک گناه یا اهانت تمام و کمال پرداخت شود؟... بدیهی است که مادربزرگ موظف است سرزنش دیگران را برای بارداری اش بپذیرد، و این چیزی است که او هرگز انکار نکرد. به نظر من، پذیرفتن این حقیقت که مردم معتقد بودند مجازات کردن یک کودک نیز درست و بجا و حتّی بحقّ بود، بیش از سایر نکات، دشوار و غیرقابل هضم است.
من در این باره خیلی فکر کرده ام. پدر به دلیل سقوط بشر، قدم به دنیا نهاد، امّا مگر هر انسانی قادر نیست ریشه خود را تا زمان موجودیت حضرت آدم و حوّا ردیابی کند؟ بله... خوب می دانم که این مقایسه زیاد مناسب و جالب نیست... در یک داستان، ماجرا بر سر یک سیب می چرخد، و در داستان دیگر ماجرا بر سر یک سری توت وحشی است. امّا همان لاستیک دوچرخه ای که مادربزرگ و پدربزرگ را به هم نزدیک ساخت، تا حدودی به همان مار کوچکی که حضرت آدم و حوّا را وسوسه کرد، شباهت دارد.
باری، تمام مادران عالم می دانند آدمی نمی تواند تمام طول عمر خود را صرف سرزنش و ملامت کردن اعمال گذشته خود نماید. آن هم برای به دنیا آوردن کودکی که دیگر کاملاً در حیات بود و چند سالی هم از عمر کوتاهش سپری می شد... مهمّتر از همه آن که آدمی نمی تواند آن کودک را سرزنش کند. من همچنین بر این عقیده ام که آن کودک نامشروع از سربازی آلمانی، حقّ دارد در زندگیش از سعادت و خوشبختی برخوردار باشد. من و پدر، در مورد این نکته بخصوص، تا اندازه ای مخالف عقیده هم بودیم.
پدر، نه تنها به عنوان کودکی نامشروع رشد یافت، بلکه به عنوان کودک نامشروع یک دشمن ملّی، پرورش یافت. هرچند افراد بالغ و بزرگسالان شهر آرندال، دست از کتک زدن «سازشگران» برداشتند، لیکن کودکان همین اشخاص به آزار دادن این کودکان بینوای بیگناه ادامه دادند. این به آن معنا است که پدر از دوران کودکی بسیار سخت و خشونت باری برخوردار شد. هنگامی که هفده ساله شد، دیگر قادر به تحمّل اوضاع نبود. هر چند مانند بقیه ساکنان شهر، آرندال را از صمیم قلب دوست می داشت، ناگزیر شد به زندگی دریانوردی روی بیاورد. او هفت سال بعد، به آرندال مراجعت کرد در حالی که از حالا با مامان در کریستیان ساند آشنا شده بود. آنها به خانه ای قدیمی در هی سوی نقل مکان کردند و در آنجا بود که من در تاریخ ۲۹ فوریه ۱۹۷۲ به دنیا آمدم. بدیهی است که من نیز ناچارم به سهم خویش برای آن چه که در کوره راه جنگلی فرولند اتفّاق افتاد، مورد سرزنش قرار بگیرم. این همان چیزی است که به عنوان «گناه اوّلیه» معروف است.
پدر که دوران کودکیش را به عنوان فرزندی نامشروع از یک سرباز آلمانی سپری کرده و سپس سالها در دریا زندگی کرده بود، از نوشیدن، تا اندازه ای لذّت می برد. به عقیده من، او کمی بیش از حدّ طبیعی از این کار لذّت می برد. خود او مدّعی بود که صرفا برای «فراموش کردن» می نوشید. امّا در این مورد اشتباه می کرد. زیرا هر بار که شروع به نوشیدن می کرد، همواره شروع به صحبت درباره مادربزرگ و پدربزرگ می کرد، و از زندگی خویش به عنوان فرزند نامشروع یک سرباز آلمانی به حرف زدن می پرداخت. در بعضی مواقع نیز شروع به گریستن می کرد. به نظر من، نوشیدن او، موجب می شد تا او بیش از پیش خاطرات گذشته را به یاد آورد.
پس از آن که پدرم در کنار شاهراه حومه هامبورگ داستان زندگیش را دوباره برایم تعریف کرد، گفت: «سپس مامان ناپدید شد... هنگامی که شروع به رفتن به کودکستان کردی، او نخستین شغلش را به عنوان معلّم رقص آغاز کرد. سپس وارد کار مانکنی شد. او ناگریز بود سفرهای زیادی به اُسلو انجام دهد. همین طور هم به استکهلم. سپس روزی رسید که دیگر به خانه مراجعت نکرد. تنها خبری که از او دریافت کردیم، نامه ای کوتاه بود که در آن نوشته بود شغلی در خارج از کشور پیدا کرده، و نمی دانست چه وقت به خانه مراجعت خواهد کرد. مردم چنین حرفهایی را هنگامی می زنند که قصد دارند یکی دو هفته دور از خانه به سر ببرند، امّا مادرت بیش از هشت سال است که رفته است....»
این جمله را بارها درگذشته شنیده بودم، امّا درآن لحظه پدر افزود: «همیشه شخصی در زندگیم حضور نداشته است، هانس توماس. همیشه شخصی گم شده یا از کنارم رفته است. به نظرم این نوعی طلسم شوم خانوادگی باشد.»
هنگامی که از واژه طلسم استفاده کرد تا حدودی به وحشت افتادم. امّا هنگامی که در داخل اتومبیل، در این باره به اندیشه فرو رفتم، پی بردم که حقّ با او بود.
من و پدر، از حضور یک پدر و یک پدر بزرگ، همین طور هم یک همسر و یک مادر محروم بودیم. از طرفی، خیلی چیزهای دیگر می بایست در ذهن پدر بوده باشد. هنگامی که مادربزرگ دخترکی کوچک بود، پدرش با درختی که در حال سقوط بر زمین بود، کشته شده بود. بنابراین بدون موهبت پدری مناسب و شایسته، بزرگ شده بود. شاید به همین خاطر بود که عاقبتش در این خلاصه شد که از سربازی آلمانی که عازم جبهه جنگ بود و در همان جا به هلاکت رسید، صاحب فرزندی شود. و شاید به همین دلیل بود که این کودک با زنی پیمان زناشویی بست که برای بازیافتن خود، به آتن سفر کرد.
***

تقدیم به همسر و سه فرزند عزیز و دلبندم

«... و برای شما شب و روز و خورشید و ماه را رام کرد، و ستارگان به فرمان او رام شدند، بیگمان در این زمین برای خردورزان مایه عبرتی است. او کسی است که دریا را رام کرد تا از (صید) آن گوشتی تر و تازه بخورید، و از آن زیورهایی بیرون آورید که آنها را «می پوشید» و کشتی ها را می بینی که در آن دریا شکافند، و چنین کرد تا از فضل و کرم او معاش خود فراهم آورید و باشد که سپاس بگذارید و کوهها را در زمین بیفکند تا شما را نجنباند و نیز رودها و راههایی، باشد که راه یابید. و به پرهیزگاران گویند پروردگارتان چه نازل کرده است؟ گویند آن چه نازل کرده است، خیر است. برای نیکوکاران در این دنیا نیکی است و سرای آخر بهتر است، و سرای پرهیزگاران چه نیکوست!...»

سوره مبارکه نحل ـ آیه های ۱۲-۱۴-۱۵-۳۰

این کتاب برگردانی است از
The Solitaire Mystery
Jostein Gaarder

نظرات کاربران درباره کتاب راز رنگین کمان

چرا این کتاب رو با نام اصلیش یعنی راز فال ورق نذاشتین؟ زشته واقعا... در ضمن اسم نویسنده یوستین گاردر یا گوردره.
در 2 سال پیش توسط mar...015