فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گزیده‌ای از معروف‌ترین اشعار جیوزپه اونگرتی

کتاب گزیده‌ای از معروف‌ترین اشعار جیوزپه اونگرتی

نسخه الکترونیک کتاب گزیده‌ای از معروف‌ترین اشعار جیوزپه اونگرتی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گزیده‌ای از معروف‌ترین اشعار جیوزپه اونگرتی

آن هنگام که ناگه فرود می‌آید، بر شاخ و برگ‌های زیبا رنگ غم‌انگیزِ صورتی فرو می‌نشیند. با نابودی درّه‌ها، نوشیدن رودها، خرد ساختن صخره‌ها، شکوهمند، همانا خشمی یکدنده و بی‌رحم است، متفرق‌سازنده فضا، کورکننده مرزها و محدوده‌ها، این فصل تابستان است که در طیّ قرون با دیدگانی که چونان آتش می‌خُشکانَد پوست و گوشتِ اسکلتِ زمین را از هم می‌دَرَد.

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گزیده‌ای از معروف‌ترین اشعار جیوزپه اونگرتی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



با کمال تواضع و احترام
تقدیم به استادی بزرگوار
و دوستی عزیز و گرانقدر
آقای دکتر والتر دِلاّ مُنیکا

Come sempre
a
Walter Della Monica
" visto che sono nato poeta... "
Esenine

Marzo 2003
***
«... از نشانه های قدرت او این است که بادهای مژده دهنده را می فرستد تا شما را از رحمت خود بچشاند و کشتی ها به فرمانش روان باشند و از فضل او روزی خود را بجویید شاید شکرگزارید. خداست که بادها را برای به حرکت در آوردن ابرها می فرستد، و بعد آن را در آسمان، آن گونه که بخواهد می گستراند و پاره پاره می کند، و می بینی که دانه های باران از لابه لای آن خارج می شود، تا به هر کس از بندگانش که بخواهد فرو ریزد و شادمان شوند. به آثار رحمت خدا بنگر...»

سوره مبارکه روم ـ آیات ۴۸ - ۴۶

پیشگفتار

به قلم والتر دِلاّمُنیکا(۱)

به خوانندگان محترم ایرانی 

معرّفی اونگَرِتی، شاعر ایتالیا

حقیقت این است که درباره جیوزپه اونگَرِتی، و از همان دورانی که خواننده جوانِ اشعار او به شمار می رفتم، همواره نوشته بسیار زیبا و خارق العاده ای را که در یک آنتولوژی خوانده، و از سوی بانوی نویسنده بسیار معروفی به نام گراتزیا دِلدا(۲) (برنده جایزه نوبل سال ۱۹۲۶) که در جهت ستایش از این شاعر بزرگ به وی اختصاص داده بود، به یاد می آوردم.
در آن دوران، هرگز، تکرار می کنم هرگز به ذهنم خطور نمی کرد که پس از سپری شدنِ تقریبا نیم قرن از آن دوران، لازم خواهد بود درباره این شاعر بزرگ برای خوانندگان محترم ایرانی، و در هنگام چاپ این گزیده اشعار، که با گزینش و ترجمه فریده مهدوی دامغانی، مترجم دقیق و حساسِ شاعران بسیار مهم ادبیات اروپا صورت گرفته است، چیزی به رشته تحریر در آورم. مترجمی که تصمیم گرفته است «آوای» رسای برخی از مهم ترین و شاخص ترین شاعرانِ دورانِ «نُوِچنتو» ایتالیا را در میان سایر کارهای ادبی دیگری که در نظر دارد به انجام رساند، به فارسی بازگردانی کند؛ آن هم پس از ترجمه گزیده ای از معروف ترین اشعار اوژنیو مُنتاله (برنده جایزه نوبل ادبیات ۱۹۷۵)، و پس از آن که در حدود سه سال پیش، ترجمه تازه ای از معروف ترین و برجسته ترین منظومه سرزمین ایتالیا: «کمدی الهی» اثر دانته (۱۳۲۱-۱۲۶۵) را در سه جلدِ نفیس، به خوانندگانِ فارسی زبان خود تقدیم کرد. ترجمه ای که در این مدّت کوتاه، در بیش از ده هزار نسخه تجدید چاپ شده است: نکته ای که تاییدیه ای بسیار محکم و معتبر از استقبال و علاقه عمیق خوانندگانِ محترمِ ایرانی، از یک شاهکارِ بزرگِ ادبی، و از منظومه ای است که از مواریثِ فرهنگیِ مهم جهان به شمار می رود.
امّا دیگر بار به سرآغاز سخنم باز می گردم: به همان مطلبی که گراتزیا دِلِدا در پایان ماه اوت ۱۹۳۵ در روزنامه «کریه ره دِلاّ سِرا» (مهم ترین روزنامه کثیرالانتشار ایتالیا) پش از ملاقاتِ بیادماندنی و خاطره انگیزی که میان این بانوی نویسنده و آن شاعر بزرگ صورت پذیرفت، به چاپ رساند.
در آن دوران، اونگَرِتی هنوز هم برای بسیاری از افراد، شاعری نسبتا گمنام به شمار می رفت: شاعری که با او به مبارزه می پرداختند، و گاه نیز مورد تمسخّر قرار می دادند. اشعار او، از سوی معلّمان بسیار قدیمی مآب و فرتوتِ دبیرستان ها، مورد ریشخند، تمسخر و تحقیر قرار می گرفت (برای مثال، آنها به استهزای شاعر از برای سرودن شعری که تنها از دو واژه تشکیل شده بود همّت می گماشتند:(M'illumino d'immenso»(۳» حال آن که شاعر، این شعر را صرفا در جهت آن که از گذرِ سریع عمر و کوتاهی زندگی سخن بگوید، این گونه سروده بود). گراتزیا دِلِدا بر خلاف اونگَرِتی، از شهرت و آوازه بسیار زیادی بهره مند بود. امّا در صفحه ای که او درباره این ملاقات تابستانی (در ماه اوت) که اتفّاقا واپسین تابستان سالِ زندگیِ این بانوی بزرگ نیز به شمار می رفت سخن می گوید، تحسین و احترامی که نسبت به این شاعر ابراز می دارد چنان عمیق است، و نقدی که ارائه می کند چنان دقیق و موشکافانه است، و چنان این کار را با تواضع به انجام می رساند که اونگَرِتی تا ابد، عمیقا منقلب و ممنون و مدیون این بانویِ بزرگ باقی می ماند. به نظر می رسید که دِلِدا در شرف گفتن این واقعیت بود که با فرا رسیدن پاییز، و نزدیک شدن مرگ، زندگی باز هم هدایای ارزشمندی به آدمی تحفه می کند؛ و آن گاه، از سِرویا(۴)، آنجا که این بانو، تعطیلات تابستانیِ خود را در کنار دریای آدریاتیک(۵)، در نقطه ای میان شهر راوِنا(۶) و ریمینی(۷) سپری می کند، چنین می نویسد: «... در حال حاضر زندگی و تندرستی، همچنان هدایای خود را نثارمان می کنند... از ملاقات شاعری بزرگ بهره مند گشتیم. هرگز به اندیشه هیچ یک از ما خطور نمی کرد که در این غروبِ روز یکشنبه، با آسمانی که برای این موقعیتِ خاصّ، به طرز درخشانی شفاف و برّاق و غنی از همه صورت های فلکی خود گشته بود، جیوزپه اونگَرِتی به داخلِ حریم باغچهِ کوچک ما قدم گذارَد، و چهره اش در آن محوطه محقر و ساده، در کنار چاهِ آبی که آدمی را به یاد پَتریرخ های دوران باستان می اندازد، چونان تابلوهای مذهبیِ دوران اوّلیه مسیحیت، همه پیش زمینه را به خود اختصاص دهد... و در آن شبِ بیادماندنی، با جوهرِ جویندگیِ مرتعشِ ارواحی که گویی مانند پره هایی متصل به سیلندرِ یک چرخ، در اطراف او گرد آمده بودند، این امکان برایمان پیش آمد تا بتوانیم رمزِ نیرومندی، اطاعت و فرمانبرداری، شادمانی و بهجت، و قدرت احساساتی را که بشری زمینی می تواند در قلب و جان همنوعانِ خویش پدید آورَد، آن چنان به خوبی و عمیقا حسّ کنیم...
شاید از نظر جسمانی، ظاهری تا اندازه ای خشک و خشن و «مربعی شکل» داشته باشد، شاید حتّی از نوعی خستگی مبهم نیز در رنج باشد، از نوعی نارضایتی عصبی: موهای کمی دارد و پوستی که به سرخی می زند، چونان گوشتی نمک خورده؛ امّا نیمرخ او، در پرتو نوری لرزان، که آن نیز گویی سرشار از کنجکاوی، از درِ خانه به داخل می تابد، برق و رخشندگیِ فلزگونه و برّنده ای داراست، و چشم ها در زیر بلورِ عدسی ها، از درخششِ سبزی که چونان آبِ زمرّدینِ دریا می نماید، برخوردار است: چشمانی همچون دیدگانِ یک دریانورد، که به فضاهای باز و ژرفناهای بیکران عادت یافته است؛ در واقع، با خیره شدن به او، با عطشی سیراب ناپذیر در جهت بهتر شناختن او و ظاهر بشری اش، این اندیشه ها به خاطر می رسد... همچنین به این دلیل که او، پس از درخواستِ شدید ما، اندکی پرده از رازِ موجود در زندگی خویش برمی کشد، و به سخن گفتن از آداب و عادات روزانه اش می پردازد. او درباره کار خود حرف می زند، و این که چگونه عادت دارد شب ها به کار نشیند، و تا چه حدّ نیازمندِ سکوت و تنهایی است، تا بتواند اثری بیادماندنی بیافریند...
در واقع، همه چیز به گونه ای است که گویی معدنچیانی هستیم که در فضای تاریک، و در ظلمتِ زیرزمین، به استخراج طلا و الماس مشغولیم...
با این حال صدای او به ناگهان به گوش می رسد: با ماهیتی شفّاف و رسا، و خنده کوتاه او که حالتی تقریبا خشن و زمخت دارد، طلسم معصومانه پرستش کنندگانِ متواضعش را در هم می شکنَد. گویی تا اندازه ای ناراحت به نظر می رسد از این که اجازه داده است حتّی برای لحظه ای هر چند کوتاه، نقطه توجّه و کنجکاوی ما باشد، و نیز از این که اجازه داده است در برابر حملات ما، خویشتنِ خود را رها سازد: او دوباره به همان «غول» همیشگی مبدّل شد، به همان «مرد تنها».
با این حال، دیگر نتوانست موجب ترس ما گردد: آن هم به این دلیل که دست های کودکانه اش را از نزدیک دیده، و صدای واقعی اش را شنیده بودیم؛ و نیز به این دلیل که بنا به تجربه ای قدیمی می دانستیم که حتّی غول های یک چشمِ افسانه ها نیز همواره به کسی که، شادمانه به ماهیتِ «بشری» آنها ایمان و عقیده دارد، و آنان را فرا می خوانَد، پاسخ می دهند (هر چند با صدایی غرّان و تندرآسا، لیکن با انعکاسی خوشایند)...»
پس از این نوشته لطیف، که از ارزشِ بشری و نقدیِ خارق العاده ای برخوردار است، دیگر چه می توان درباره جیوزپه اونگَرِتی بیان داشت؟ بویژه برای کسی که حال در حین نوشتن این مطالب است، و تقریبا بیست سال پس از این ملاقاتِ جالب، و چاپ آن نوشته ارزشمند، دقیقا در همان مکان، به ملاقات آن شاعر بزرگ نائل آمد؟... کسی که برای چند سال، افتخار مصاحبت و دوستی با این شاعر را یافت، به گونه ای که از دوستی و همکاری حرفه ای نسبتا عمیق و صمیمانه ای در عرصه شعر و شاعری با او بهره مند گشت. همکاری ارزشمندی که به من و دوستان جوانم، فرصت ها و موقعیت های تکرارناپذیری را فراهم آورد تا از دوستیِ سخاوتمندانه این شاعر بهره مند گردیم: آن هم در برهه ای از زمان که او به معروف ترین شاعرِ دوران خود مبدّل گشته بود! دوستیِ سخاوتمندانه ای که او نسبت به تعدادی چند از خوانندگان جوانِ خود (مانند ما که این افتخار و سعادت را یافته بودیم که با شخصیتِ بسیار معروف و جذّابیتِ عمیقِ او که پیش تر نیز از سوی بانو گراتزیاد دِلدا تحسین شده بود) ابراز می داشت و موجب می گشت تا آشنایی بهتری به دست آوریم. مهم تر از همه آن که او همواره با کمال خوشوقتی و شور و هیجان، با حضوری همیشه حمایتگرانه، در برنامه های کوچکی که ما به عنوان مُنادیان شعر ایتالیایی (از دانته تا شاعران معاصرِ نُوِچـِنتو) برپا می ساختیم، شرکت می جست؛ همچنین در همایش های فرهنگیِ ما نیز که برای عموم مردم بود، و در نیمه دوم سال های دهه پنجاه برگزار شدند، به گونه ای که همه میادین و تالارهای سخنرانیِ تقریبا همه شهرهای ایتالیا را اشغال کرده و به خود اختصاص می دادند، به همان اندازه حضوری فعّال داشت. در آن دوران، اونگَرِتی همواره همچون همدم و همدلی نزدیک و صمیمی و حمایتگر، نسبت به ما رفتار می کرد. با قدرت و اهمیت و اعتبارِ نامی که داشت، کوشید به برنامه سعادت آفرینِ ما جوانان، جامه تحقّق بخشد و به کارِ ما، شهرت و آوازه ای شایسته و محترمانه ببخشد؛ برنامه ای که حتّی امروزه نیز، یاد و خاطره آن، در دائره المعارف ها و دفاعیه های دانشگاهی در جهت اخذ درجه دکترا حضوری زنده دارد، به گونه ای که امروزه، آن برهه از زمان، به عنوان نقطه مهم و شاخصی در تاریخ فرهنگ و ادبیات ایتالیا معروف شده است.
پس از این نکات، دیگر چه چیز باقی می مانَد تا نگارنده این پیشگفتار، درباره اونگَرِتی به خوانندگان تازه خود در سرزمین ایران بازگو کند؟...
از کودکی او شروع به سخن گویم، و به نقل وقایعِ مهمِ زندگی او، تا هنگامی که هنر شاعری بر وجودش مستولی گشت، بپردازم؟... تا هنگامی که سرانجام با خلق اشعار نخستین دیوان شعرش، به مرحله ای دست یافت که امروزه به عنوان بالاترین نقطه شکوفایی شعر ایتالیایی دورانِ «نُوِچنتو» نام گرفته است؟ چنین مقدر باشد! پس کوشش خود را به انجام می رسانم، و از خوانندگان ایرانی تقاضا دارم عنایت فرمایند، و در مسیر زندگی «اونگَرِتی»، با نگارنده این سطور همراه شوند.
همان گونه که در همه بیوگرافی ها آمده است، او در سال ۱۸۸۸ در مصر به دنیا آمد. والدین او از اهالی تُسکان، و به مصر مهاجرت کرده بودند تا در کارهای حفّاری و ساختن کانالِ معروفِ سوئز شرکت جویند. در واقع در وجود اونگَرِتی، همواره به صورت همزمان، صداقت و رک گویی و واقع گرایی ویژه اهالی تُسکان، و کمی نیز حالت افسردگی و دلتنگیِ آرام و رویاییِ صحرانشینان عرب وجود داشته است. مادرش (زنی بیوه) او را در ۲۴ سالگی برای تحصیل علم به پاریس می فرستد، و اونگَرِتی به دانشگاه سُربُن قدم می گذارد و با استادان بزرگ دوران خود، آشنا می شود.
او همچنین با بزرگ ترین هنرمندان و شاعران دوران خود رشته دوستی می بندد. کسانی مانند ژید، پیکاسو، آپولینِر و بسیاری دیگر...
در سال ۱۹۱۵، به عنوان سرباز داوطلب در جنگ جهانی اوّل، در منطقه کارسو حضور می یابد. از آنجا که در مدارس نظامی تحصیل نکرده بود، تمام مدّت جنگ به عنوان سربازی ساده باقی خواهد ماند. در آن فضا بود که علاقه اش به هنر شاعری شکل گرفت. خودِ او می نویسد: «این حقیقت، به طور کاملاً مشخّص در دوران جنگ بر من آشکار گشت. سربازی در میان سربازهای دیگر بودم، و رویاروییِ مستقیم با مرگ داشتم... جنگ به من فهماند که انسان ها، چه آنانی که از هیچ قدرتی برخوردار نیستند، و چه آنهایی که قدرتمندترینان هستند، هرگز ماهیت پوچی نداشتند، و هرگز ماهیت پوچی ندارند... جنگ همچنین نکته دیگری را به من آموخت: این که واژگان را بیهوده هدر ندهیم.» بدینسان، در طول جنگ، سربازی ساده و معمولی بود. دیگران درباره او می گویند: «او موجودی ناشی بود، و به هیچ وجه نمی توانست جایی در گُردان نظامی برای خود داشته باشد.» در واقع جنگ، برای شاعر آینده، آن «فاجعه خون و خونریزی» یا «آن فصل خارق العاده و عالی» یا «بهشت بر سرِ نوک شمشیرها» آن گونه که اعتقادات آن دوران، به معرّفی جنگ می پرداختند، به شمار نمی رفت. بلکه برای شاعرِ آینده، ماهیتی بسیار واقع گرایانه تر در بر داشت، ماهیتی وحشتناک، نفرت انگیز، تحمّل ناپذیر، چیزی که موجب می شد میلیون ها انسان، جدا از خانه و خانواده خویش، در سنگرها، در میان گِل و لای جای گیرند تا به وقت موعود کشته شوند... او می نویسد: «اینجاییم، چونان برگ هایی، بر روی درختان پاییزی»
اونگَرِتی در چنین گل و لایی است که صفات پوچی، بیهودگی و بدبختیِ موجود در همه هیاهویی را که در فنّ بلاغت نهفته است کشف می کند (چیزی که او نیز در آغاز کار، مانند همه جوانان همدوره ای خود، بدان گوشِ دل سپرده بود): فنّ بلاغتی که به آرمان هایی بزرگ، با واژگانی بزرگ تعلّق داشت و بس؛ بدینسان او با گذشت هر روز، به زیستن و رنج کشیدن در آن «فاجعه بزرگ» ادامه داد؛ در کنار آن افرادِ بینوای بدختی که بیهوده جان می سپردند و در رنج، به هلاکت می رسیدند. آنجا است که کشف می کند:

برادران همرزم
واژه ای که در شب
به لرزه می افتد
برگی به زحمت زاده شده
در تشنّجات هوا

... همچنان که صدای طبل رزم به گوش می رسد... و اونگَرِتی احساس می کند که: «تا دوردست، تا دوردست، مانند نابینایی، دستم را گرفتند و پیش بردند»... واژگانی کوتاه که با رنج نگاشته شدند، سرشار از عشق و دردی عمیق و شدید...
در پاسخ به ناشر خود (که او نیز در طول جنگ در کنار او، و به عنوان افسر خدمت می کرد، و از او خواسته بود معنای شعر را برایش توضیح دهد) این چند بیت را می سراید:

اِتُره سِرای(۸) مهربان،
شعر
همانا دنیا، بشریت،
حیات من است
که در واژگان شکوفا گشته
شگفتیِ شفّافِ
خمیرمایه ای هذیان گوینده
آن هنگام که در سکوتم
واژه ای می یابم
همچون گودالی
در زندگی ام حفر می شود

(و تنها همین شعر نام دارد و بس. و این نکته برای دوران حاضر، و نیز یاد و حافظه آیندگان نیز معتبر و ارزشمند است: کسی که شعر را با واژگانی بیهوده و خالی به کار می برد، و یا آن را با بی اعتناییِ بی نهایت سهل و آسانی، به پایان می رساند.)
بر روی جعبه های فشنگ ها، سیگارها، که در هر گوشه و کناری دیده می شدند، اونگَرِتی به نوشتن روی آنها می پرداخت، و اشعار خود را بر هر چیزی می نگاشت. اشعار رقّت آورِ سربازی رقّت آور... خود او در این باره می گوید: «در واقع واژگان هماره همان واژه هایند.» این اشعار، اوراقی در دفتر یادداشتی، و صفحات دفتر خاطراتی بودند. دفتر خاطراتِ فردی که در توفان دریا غرق شده است، و در هر روزی که هنوز زنده مانده است، به تماشای زمین، سبزه ها، ابرها، آب و سربازانی برای راه پیمایی ادامه می دهد، چیزهایی که همواره در اطراف او حضور دارد؛ و شاعر خود را به همه این چیزها و این افراد نزدیک احساس می کند، متحّد و وابسته در سرنوشتی مشترک، همچون دوستی تنها... چنین قدرت و نیروی عمیقی، برای شاعر، همچون شادمانیِ تلخی می نماید. چنانچه نخستین دیوان شعر او ( ۱۹۱۶ ) که کمی پس از حضور در خطّ مقدم جبهه، در اودینه(۹) به نام «بندر مدفون» نام دارد، در سال ۱۹۱۹، جزو بخشی از دیوان شعری خواهد شد که دقیقا با نامی مناسب، مزّین خواهد گشت: «شادمانی در غرق شدن» که بعدا، صرفا با نام «شادمانی» شهرت خواهد یافت.
او مردی با خلق و خویی کاملاً ایتالیایی، لیک با فرهنگ و تحصیلاتی کاملاً اروپایی بود. اونگَرِتی از همان آغاز کار نیز می دانست چه تحوّلاتی در هنر شاعریِ قرن نوزدهم اروپا صورت گرفته است، بویژه در هنرِ شاعری سرزمین فرانسه. دنیایی خارجی، سرشار از رنگ ها و صداها و واقعیت ها، دنیایی که همه یا تقریبا همه، آن را به عنوان چیزی کامل، مستحکم و پایدار اندیشیده بودند، چیزی تغییرناپذیر و استوار. امّا آن دنیا، به ویرانی و خرابی سقوط کرده بود... دیگر این امکان وجود نداشت که بتوان به واژگان قدیمی اعتماد داشت. چنانچه ظواهر در حال نوسان و لرزش بودند، پس یقینا هنر شاعری نیز به شدّت نیازمندِ یافتن چیزی ژرف تر، نهفته تر و پنهان تر در روح و جان آدمیان بود؛ لازم بود به ریشه های حیات و هستی فرو می رفت. و شاعرانی که اونگَرِتی نیز در میان آنها حضور داشت، می بایست چونان ماهیگیرانی در جستجوی صید، به جستجوی اعماق آب می رفتند تا واژگانی نو و تازه، واژگانی شدید و عمیق، واژگانی حقیقی تر بیابند...
اونگَرِتی از رمز و راز زندگی، از ترس در برابر آن چه با آن ناآشنا هستیم، از امیدها و آرزوها، از حرکات و نوسانات عشق و همه چیزهای دیگر سخن خواهد گفت، و خود را مفسر و مترجم این واژگان نو خواهد ساخت، و تمامی معانیِ لازم را به ما ارائه خواهد کرد. معنا و احساس، «احساسی تازه» را در نخستین اشعارش تقدیم خواهد داشت. برخی از این اشعار در نوع خود، بسیار کوتاه و همچون ذرّاتی درخشان و نورانی جلوه خواهند کرد، یا شاید بهتر: عروج هایی نامنتظره، همچون گردنبندی که انوار آسمانی را یکی پس از دیگری به هم زنجیر می کند. اشعاری همچون: صبح، دور، سربازان، عالم، امشب، نفرین شدگی و غیره...
چگونه ممکن است آدمی اشعار کوتاه و مضمون های آنها را که تا به امروز در یاد و حافظه ما ثبت شده و نقش بسته است، یادآور نشود؟ اشعاری که شاید به همان اندازه، در احساسات باطنیِ کسانی که پس از ما خواهند آمد، ثبت خواهد شد (آن گونه که در وجود ما نیز، اشعار جاودانه پیشینیان نقش بسته است) و چگونه ممکن است از اونگَرِتی، این شعر زیبا را که به یاد یکی از دوستان عربش که از دوران کودکی، در مصر با او آشنایی داشت یادآور نباشیم؟ جوانی که پس از عزیمت اونگَرِتی به پاریس، تمایل یافت او را دنبال کند و این کار را کرد، و در پی او به فرانسه رفت، در حالی که برای مدّتی چند، همچون دو برادرِ شاد و خوشبخت در کنار هم در خانه ای زیستند...

نظرات کاربران درباره کتاب گزیده‌ای از معروف‌ترین اشعار جیوزپه اونگرتی

همه ی شعرهای مهم شاعر ترجمه شده. ترجمه قابل اعتماد و خوب
در 2 ماه پیش توسط Hos....33
این نمونه کتاب نیست نمونه مقدمه کتاب است!
در 1 سال پیش توسط محمد هادی زاده