فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بوی خوش جنگ

کتاب بوی خوش جنگ

نسخه الکترونیک کتاب بوی خوش جنگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بوی خوش جنگ

مجموعه «روایت دیگر» با ورود به حوزۀ داستان، داستان کوتاه، نمایشنامه، فیلمنامه و نقد ادبی دفاع مقدس پنجره‌ای تازه در مقابل خواننده می‌گشاید تا نویسندگان جنگ دیده را در کنار نوقلمان و جوانان نویسندۀ امروزی قرار دهد. و با همراه شدن با این داستان‌نویسان ـ جنگ ندیده و جنگ دیده ـ و ارج نهادن به شور و شوق آفرینشگرانۀ آن‌ها سهمی هرچند اندک در نشر داستانی و هنری حماسه‌های جاودانه دفاع مقدس را دارا باشد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات امیرکبیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.28 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بوی خوش جنگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



شخصیت های نمایش:

مادر
تورج
محسن
سید
علی
پیرمرد
رضا
صبریه
رسول
پدر

صحنه:
[در آغاز همه چیز تاریک است.]

صدای محسن: مادر این پنجره رو وا کن هوای تازه بیاد تو.
صدای مادر: چه هوای تازه ای مادر؟! من که از کارای تو سر درنمیارم. اینجا همه چیز بهم ریخته است.

[مادر پنجره را می گشاید. نور به صحنه می پاشد. در آن سوی پنجره مسجد جامع خرمشهر به چشم می خورد. دورتادور پنجره تا درون صحنه را گل های قرمز پر کرده است که به صحنه طراوت خاصی می بخشد.]

محسن: [به مادر] بیا نگاه کن مادر! از اینجا گلدسته های مسجد جامع چقدر قشنگن [به گل ها خیره می شود، بر آن ها دست می کشد، می بویدشان] چه عطری پیچیده اینجا؟!
مادر: [با اخم] تو یه دنده ای. اینجا یه مخروبه بیشتر نیست. خودت که می بینی. من رو سر پیری دنبال خودت کشوندی که چی بشه؟!
محسن: تو که بهتر میدونی. تو غربت داشتم می پوسیدم مادر! همیشه خدا دلم اینجا بود، غصه نخور هرطور شده روبه راهش می کنم.
مادر: آخه تو باید به فکر منم باشی. من که نمیتونم سر پیری هی این طرف و اون طرف دنبالت بدوام.
محسن: تو امروز خسته ای، بهت قول میدم استراحت کنی حالت جا میاد.
محسن: [رو به پنجره] مادر بیا از این پنجره زندگی رو تماشا کن. باورت میشه تو خونه خودمون نفس می کشیم؟
مادر: [با اندوه] کاش این قدر عجله نمی کردی! میذاشتی خودشون بسازنش حالا...
محسن: [عصبانی] کی؟ چند سال دیگه؟ وقتی که من و تو، تو غربت مردیم!! نکنه به آوارگی عادت کردی یا بهت خوش گذشته؟ [دور صحنه می گردد.] من به اینجا تعلق دارم. [رو به پنجره] به این کوچه ها [با بغض] به این مسجد [مکث] تو غربت ذره ذره آب می شدم.
مادر: [متاثر] دست کم به برادرت می گفتی. میذاشتی از سر کار برمی گشت، اون که بدت رو نمیخواد.
محسن: مادر چرا این قدر دلتنگی می کنی... چرا حال من رو درک نمی کنی؟
مادر: [رو به پنجره] اینجا که میام همه خاطرات گذشته واسه ام زنده میشه، مردم، بچه ها [می گرید.] شهادت بابات... بوی مرگ میده [سکوت].
محسن: [آرام] معذرت میخوام که صدام رو بلند کردم آخه من با همین هاست که زنده ام والا چی ازم مونده... مشتی پوست و استخوونم، عینهو یه بچه ام که باید تر و خشکم کنی. [به شوخی] میگم نکنه ازم خسته شدی!
مادر: [بغض کرده] این چه حرفیه می زنی! وقتی تو رو این طور می بینم روزی هزار بار می میرم و زنده میشم.
محسن: میدونم... اگه تو نبودی تا حالا هفت کفن پوسونده بودم.
مادر: دیگه از مرگ صحبت نکن. [مکث] اینجا یه طوریه.
محسن: هرچی هست خونه خودمونه.
مادر: نه دری، نه پیکری. کاری از دستمون برنمیاد.
محسن: تو که دلت همیشه بهانه اینجا رو می گرفت.
مادر: تا اینجا بخواد درست بشه هیهاته!
محسن: یه کم اخمات رو وا کن، تو یه چشم به هم زدن با همدیگه روبه راهش می کنیم.
مادر: توکل به خدا [مشغول جمع کردن خرت وپرت ها می شود.]

[نور آرام می رود و بازمی گردد.]

مادر: [نفس زنان] دیگه بسه! نفسم بالا نمیاد. دیگه بسه مادر. یه کم استراحت کن.
محسن: مثل اینکه شاخ شمشادتو دست کم گرفتی.
مادر: [می نشیند] مگه قرار نبود دوستات بیان کمکت؟ پس کو؟
محسن: اینجا خونه منه. چشمم کور، دندم نرم، خودم باید روبه راهش کنم.
مادر: وای از این پیری! من که از پا افتادم مادر.
محسن: [رو به پنجره] مادر تو این شهر زندگی کردن لیاقت میخواد.
مادر: [پشت سر او] تحمل دیدنش رو ندارم. [بغض می کند.]
محسن: عادت می کنی مادر.
مادر: برم یه چایی واسه ات درست کنم. [مادر می رود.]

[محسن شادمانه چرخی در اتاق می زند. دستان خود را رو به پنجره مثل دو بال سفید و بزرگ می گشاید، سپس در خود فرومی رود.]
[علی لباس بسیجی بر تن، سربند به سر، با چهره ای منور وارد صحنه می شود. محسن گویی در خوابی عمیق است.]

علی: [روبروی محسن] محسن خان! با توام آقا محسن! [محسن مثل اینکه از خواب عمیقی برخاسته، هاج وواج مانده است.]
علی: حالا چه وقت اومدن بود داداش! علف زیر پامون سبز شد.
محسن: [ذوق زده او را در آغوش می گیرد.] گلی به جمالت [می خواهد بلند شود نمی تواند.] اگه میدونستم این جوری ازم استقبال میشه پامو نمیذاشتم.
علی: هنوز غبار گرفته ای. نکنه عملیات بودی؟
محسن: وضع من دست کمی از عملیات نداره.
علی: [پیشانی او را می بوسد.] خیلی چشم به راهت بودیم.
محسن: واسه همین اومدم.
علی: نبینم کلافه باشی.
محسن: کمی بهترم.
علی: [ویلچر را با خود دور صحنه می چرخاند.] چه خاطراتی از این خونه داریم!
محسن: خاطرات بچگی هامون.
علی: توپ بازی.
محسن: قایم باشک بازی.
علی: گرگم به هوا. از شانس بد من همیشه گرگ می شدم.

[حالت می گیرد و به شوخی مثل گرگ می غرد. هر دو بلند می خندند.]

نظرات کاربران درباره کتاب بوی خوش جنگ