فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بالای سر آب‌ها

کتاب بالای سر آب‌ها

نسخه الکترونیک کتاب بالای سر آب‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بالای سر آب‌ها

کاش یک نفر پیدا شود... نه دو نفر باشند... یکی‌شان محکم مرا بگیرد و آن یکی دست کند توی حلقومم... چنگ بیندازد ته معده‌ام و هرچه دستش می‌رسد، بکشد بیرون. فرقی هم نمی‌کند. بگذار همین جا باشد‌؛ کف این ایستگاه، روی همین سنگ‌های براق خارا، درست نزدیک این دو خط قرمز موازی که نباید از آن جلوتر بروم... چه اتفاقی ممکن است بیفتد... هیچ... قطار می‌رسد و این‌همه آدم پشت سرم، با کیف و موبایل‌های توی دست‌هایشان، هولم می‌دهند و پا می‌گذارند روی محتویات شکمم و می‌تپند توی قطار. فکر می‌کنم مثلاً پای یکی‌شان روی جگرسفیدم لیز بخورد... اگرهم لیز بخورد آن‌قدر به هم چسبیده‌اند که سیل جمعیت می‌بردش تو و بعید است زمین بخورد. این اولین‌باری نیست که قطار دیر می‌رسد. بیشتر از ده دقیقه است که به آدم‌‌های پشت سرم اضافه می‌شود و اسید معده‌ام می‌خواهد از دهنم بزند بیرون. چه اشتباه گندی. باید همان وقتی که از پله‌ها پایین نیامده بودم، خودم را راحت می‌کردم. دکتر گفت: مثانۀ کوچکی داری زحمتت بیشتر است از آدم‌های دیگر. تنبلی کنی آسیب می‌بینی. گفتم: راهی نیست گشادش کنید؟ انگار چیزی به ذهنش آمد که نگفت. اگرهم می‌گفت بهم برنمی‌خورد. چون حتم داشتم اگر ندار بود، حرفش را می‌زد. نمی‌شد ازش گذشت. خودم به جایش گفتم: پس یک جای دیگرم را تنگ می‌کنم. انتظار داشتم بخندد و بگوید چقدر بانمکی...

ادامه...

بخشی از کتاب بالای سر آب‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بالای سر آب ها

رفته ام از این درخت کهن سال آلو بالا. بالا تر از بالا. می شود حتی آن طرف کانال ماهی را تماشا کرد و لکه های ابر را توی چال و چول های دشت شمرد. خیال شکستن دارد انگار ؛ این شاخه خشک زیر پای چپم را می گویم. یک طرف این آلو را صاعقه زده است. اما طرف دیگرش پر است از شکوفه. باد هم شکوفه ها را می برد تا بالای سر آب ها. مرد می خواهد پا گذاشتن توی این آب ها. پلک هایت را تند به هم می زنی و تا زانو فرومی روی در گل. می دانی که سی و دومین پلک را یا هفتاد و سومین پلک را که فروبیاوری، دیگر پایت را نمی بینی. یک باره گل و لای است که می پاشد توی صورتت و تو از گرمی یک تکه از همین گل ها، حدس می زنی که پوست و گوشت یک جای پایت، چسبیده است زیر بناگوشت. بعد لابه لای آن همه سوت وصدا، صدای شلپ افتادن پای راستت را چند متر آن طرف تر، توی گل و شل می شنوی. حتم دارم بلبل خرماست. چه صدای زیر محزونی دارد. از لابه لای برگ های آن توت نر، می شود سینه زردش را دید. باد پرهای سینه اش را بلند کرده است و صدایش را می کشاند تا بیخ درخت آلو. حتی آوازش را باد می برد بالای سر آب ها. مرد می خواهد پا گذاشتن توی این آب ها. می خواهی خودت را پرت کنی جایی که پای راستت را حلقوم گل ها بلعیده است. دست می بری زیر گل و لای، تا پایت را بیرون بکشی. بی اعتنا به آن همه سرب داغی که هوای بیخ گوشت را جر می دهند و آن همه دودی که گلویت را فشار می دهد و اشک چشمت را درآورده است. ته دهانت طعم فلز می دهد و شش هایت از سنگینی بوی باروت مچاله شده است. یک دسته سار سیاه، همین الان فرورفتند به جان میم ها. چه قشقرقی راه انداخته اند بالای انگورها. ننه گلشن مثل دخترها با قوطی پر از سنگش دارد می دود طرف باغ انگوری. سیاهی سارها را می بینم که از میم ها کنده می شوند و می آیند طرف من و درخت آلویم. از بالای سرم جیغ می کشند می روند بالای سر آب ها. مرد می خواهد پا گذاشتن توی این آب ها. دست هایت حالا آن زیر، پوتینت را چسبیده اند و زور می زنند که پای آش و لاشت را بیرون بکشند. قد یک کوه وزن پیدا کرده است. سنگینی اش مال خودش نیست. یک چیزی آن زیرها، پایت را محکم چسبیده است. با سینه توی گل ولای فرومی روی تا گیر پایت را پیدا کنی. می دانی که داغی رگ ها و عصب های آویزانت درد را نگذاشته اند که به مغزت برسد. سیم های خاردار، پایت را آن زیر محکم گرفته اند. ننه گلشن، یک دستش قوطی زنگ زده است و با دست دیگرش، پایت را از کنار تنه آلو برمی دارد و رو به تو تکانش می دهد؛ یعنی که بیا پایین. اما از اینجا، تک تک خورشیدی ها را می شود شمرد. حتی درخشیدن سیم های نازکی را که می رسند به والمری ها می شود دید. حس می کنم یک جایی آن دورها، قناصه ای روی پیشانی ام قفل شده است. زور آخر را می زنم که پا را بیرون بکشم. با آنچه توی دستم مانده، پرت می شوم و می افتم توی گل و شل. دور پهلویم گرم تر از حرارت گل هاست. از گل های کنار کمرم دود بلند می شود. نگاه می کنم به پوتینی که به دست هایم قفل شده است. پرتش می کنم همان طرفی که حس کرده ام قناصه ای پیشانی ام را پیدا کرده است. از پشت، توی گل ها فرومی روم. میان آن همه دود و گذر سرگردان خمپاره ها، نگاهم رو به آسمان، رد شدن یک دسته مرغ مهاجر را دنبال می کند. درخت آلو، تابم می دهد. ننه گلشن، پایم را به تنه درخت تکیه می دهد و دوباره مثل دخترها با قوطی پر از سنگش می دود طرف میم ها.

ای کاش سبز قبا بودم

آفتاب، یکریز، دنبالم می کرد و باد گرم، صورتم را سیلی می زد. تنوره گرما بود و خاکی که برمی خاست و تمام تن جاده را عقب سرم، برمی داشت. یاماهای محسن را گاز می دادم و بی اینکه بخواهم برسم، گاز می دادم. گاز می دادم چرا؟ مگر کسی هم بود غیر از من، که با چیزی که می دانست و کاش نمی دانست، برود سراغ رحمت آقای سلامی.
دنبالم انگار گذاشته بودند. از قلعه نو که محسن موتورش را داد، تا سواد عشق آباد، هزار بار، دهانم را باز کرده ام مثل دیوانه ها و گذاشته ام هُرم نامرد گرما، برود ته حلقم و بغض از خودش نامردترم را بسوزاند. من خر چرا ملاقات را رد کردم؟ تابلوی سبزش را دیده بودم و دودل، گاز را ول کرده بودم و با همان دودلی، گاوداری جمال و دکه منصور و گله بابا احمد و موتورآب حسینی را گذشته بودم. حالا با همان دودلی، رسیده ام به تابلوی سبز دیگری که رویش نوشته روستای عشق آباد. نه! باید برگردم ملاقات. اول به سید رسول بگویم و بعد بیایم عشق آباد و رحمت آقای سلامی را پیدا کنم. چه آفتاب بی رحمی است. انگار از زمین دود بلند می شود. یک سبز قبای تنها از روی تیرک چوبی کنار جاده، نگاهم می کند. بگذار نگاهم کند. حتماً که پشت سرم، یا فرومی رود توی خاک برآمده از جاده یا اگر حالش را داشته باشد توی این گرما، بال می زند تا تیرک بعدی. باهوش تر از این حرف هاست. بلند شد! حالا بالای سرم، او هم تن جاده را بال می زند به سمت ملاقات. کاش سبز قبا بودم. چه اینجا، چه بالای نهر خین، چه روی خورشیدی های وسط میدان مین. چه بالای سر نعش عباس که شده بود طعمه و من و عون علی نعش غریبش را از لای بته ها دو روز و دو شب تمام، نگاه می کردیم. من که پیشانی و سینه ام، زیر نگاه قناصه های آن طرف، مورمور می شد. چند بار با عون علی جلو رفتیم. حتی رسیدیم تا بیست قدمی اش. قناصه بی رحم، عقبمان زد. فکر اینکه وسط پیشانی ام یا سینه ام، سوراخ شود، نمی گذاشت به عباس نزدیک شوم. اما عون علی انگار مورمورش نمی شد. پروا نداشت و ضجه می زد. بعدازظهر روز دوم، بعد از چندبار، جلو و عقب کشیدن، یقین کردم، عباس طعمه شده. راهی نداشتیم. عون علی اما چشم برنمی داشت. با نعش عباس، توی آن بعدازظهر لعنتی، یکریز حرف می زد و ضجه می زد.
سبز قبا دست از جاده برنمی دارد. نه! مثل اینکه خسته شد، پرنده تنها! سوادِ ملاقات را می بینم. سبز قبا هم، نشست روی سقف موتورآب حسینی. هی! هی! سبز قبا! ببین گریه ام را درآوردی. اشکم را باد گرم، از چشمم می دزدد و پرتش می کند توی گرد و خاک پشت سرم. سرعتم را کم می کنم و موتور را زیر درخت عَرعَر کنار موتورآب خاموش می کنم. کفری شدم. پشت آن بوته، یقه عون علی را گرفتم.
ــ نه مگه تو رفیقمی! نه مگه اون رفیقمه! دِ لامصب بیا بریم برسیم به بچه ها! به جدت قسم، عباس هم راضی نیست. اگه می شد که حرفی نبود. عهد کردیم، درست! چشاتو واکن! نصفش سوخته. زنده بود یه چیزی.
ــ دست علی دادیم. نامردم بذارمش اینجا!

نظرات کاربران درباره کتاب بالای سر آب‌ها

چندتا داستان درباره دفاع مقدس... بعضی داستان‌ها خوب بودن اما بعضی‌ها رو چیز خاصی ازشون متوجه نشدم
در 7 ماه پیش توسط محمد شریعتی