فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دردسر عمیق در خلیج دلفین‌ها

کتاب دردسر عمیق در خلیج دلفین‌ها

نسخه الکترونیک کتاب دردسر عمیق در خلیج دلفین‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دردسر عمیق در خلیج دلفین‌ها

پدرش عاشق اقیانوس بود؛ گاهی ساعت‌ها از وقتش را صرف شنا کردن در زیر آب می‌کرد و با یک مخزن هوا و یک نقاب قواصی، به بررسی زندگی ماهی‌ها و مرجان‌های زیردریایی می‌پرداخت. پدرش می‌گفت که دنیای زیر آب، جهانی کاملاً متفاوت از دنیای خشکی است... درست مانند فضا که از همه چیز زمین فرق داشت. چنانچه درِیک می‌توانست مطالب بیشتری درباره موجودات دریایی بیاموزد، دیگر آن قدرها هم از آنها وحشت نمی‌کرد. به هر حال این اعتقاد پدرش بود...

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دردسر عمیق در خلیج دلفین‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل نخست

شاید اگر دِریک گرینجِر(۱) به آن قایق عجیب نگاه نکرده بود، هرگز در آن روزِ بخصوص به دردسر نمی افتاد...
امّا همچنان که در امتداد ساحل به راه رفتن مشغول بود، به هیچ وجه نمی توانست نگاهش را از آن قایق دراز برگیرد. به نظر می رسید که درست عین یک خفّاش غول آسا، بر فراز امواج دریا، در نقطه دوری از خلیج حضور دارد.
او هرگز چیزی شبیه آن قایق در عمرش ندیده بود. طوری بود که انگار برای پرواز در هوا، آن هم به صورت سفینه ای فضایی ساخته شده بود؛ ظاهرا برای شناور شدن روی آب، اصلاً مناسب به نظر نمی رسید.
قایق موردنظر، دراز و کم ارتفاع و سیاه بود؛ قسمت جلویش قوس دار و به گونه ای بود که انگار از وسط چاک خورده و دو بدنه جداگانه داشت.
دو بشقاب ماهواره هم مانند گوش های یک خفّاش عظیم، در بالای عرشه ای که با هیچ نوع اتاقکی مزّین نمی شد، نصب شده بود.
هر چند قایق در نقطه ای بسیار دور در خلیج لنگر انداخته بود، امّا دِریک به خوبی حدس می زد که باید قایق بسیار بزرگی باشد: در واقع خیلی بزرگ تر از قایق های بادبانی ای که معمولاً در میان امواج دریا مشاهده می کرد.
دِریک به هیچ وجه قادر نبود نگاهش را از آن برگیرد. سرانجام عینک قطورش را از روی صورت برداشت (آخر او چشمان ضعیفی داشت و بسیار نزدیک بین بود) و شیشه های آن را تمیز کرد تا دید بهتری از آن قایق بزرگ داشته باشد.
او معمولاً در هنگام راه رفتن در کنار ساحل، به هر چیزی که در آب شناور بود، توجّه نمی کرد، بلکه بیشتر نگران موجوداتی بود که در زیر آب حضور داشتند.
موجوداتی که به صورت پنهانی، به تماشای او مشغول می شدند و با کنجکاوی خاصّی، هر یک از حرکات او را دنبال می نمودند و فقط منتظر می نشستند تا او به کنار آب نزدیکتر شود.
پدر دِریک معتقد بود که پسرش افکار عجیبی در سر دارد. آخر پدرش یک دانشمند زیست شناس در امور مربوط به دنیای زیردریایی بود. او به بررسی دلفین ها و سایر موجوداتی که در اقیانوس ها می زیستند می پرداخت. دِریک در ایالت کارولینای شمالی زندگی می کرد(۲)، امّا تعطیلات تابستانی خود را به همراه پدرش در خلیج دُلفین ها سپری می نمود. آنجا شهر کوچکی در ایالت فلوریدا(۳) بود و پدرش مسئول انجام دادن یک رشته تحقیقات اقیانوس شناسی بود.
پدرش عاشق اقیانوس بود؛ گاهی ساعت ها از وقتش را صرف شنا کردن در زیر آب می کرد و با یک مخزن هوا و یک نقاب قواصی، به بررسی زندگی ماهی ها و مرجان های زیردریایی می پرداخت. پدرش می گفت که دنیای زیر آب، جهانی کاملاً متفاوت از دنیای خشکی است... درست مانند فضا که از همه چیز زمین فرق داشت. چنانچه درِیک می توانست مطالب بیشتری درباره موجودات دریایی بیاموزد، دیگر آن قدرها هم از آنها وحشت نمی کرد. به هر حال این اعتقاد پدرش بود...
درِیک هم عادت داشت در پاسخ به او بگوید: «بله، البته پدر...» و سپس چشمانش را می بست و خود را مجسّم می کرد که به وسیله یک ارّه ماهی خطرناک، تکه تکه می شود.
درِیک مانند پدرش بلندقامت و نیرومند نبود. در واقع از هیچ اندام ورزشکارانه ای برخوردار نبود. او پسرک ده ساله کوتاه قامت و نسبتا گوشتالویی بود، با چشمی ضعیف و موهایی کوتاه؛ صورت و پوستش هم در زیر نور آفتاب، همواره به سرعت می سوخت و به هیچ وجه بلد نبود شنا کند. او از آب می ترسید، و بیشتر از همه، از موجودای زیر دریا وحشت داشت.
موجوداتی مانند خرچنگ های عظیم و غول پیکر، با چنگک هایی دراز و ترسناک و دردآور... و یا از انواع ماهی هایی که در شاخک های چسبناک خود، زهری مهلک داشتند، بسیار می ترسید.
او حتّی از هشت پاهایی که فقط در انتظار این بودند که او را در آغوش مرگبار خود بفشارند، به شدّت بیم داشت. و خب... بدتر از همه از کوسه ماهی هایی که صورتی وحشتناک با لبخندی ترسناک داشتند به طوری که دندانهای تیز و مهیبشان را نمایان می ساخت، بی اندازه وحشت داشت.
بسیار خوب! بسیار خوب! درِیک ناگزیر بود اعتراف کند امکان این که روزی در حین راه رفتن در کنار ساحل، به وسیله کوسه ماهی خطرناکی مورد حمله قرار گیرد بسیار کم بود، امّا خب، او همیشه ترجیح می داد سه فوت(۴) از کنار دریا فاصله داشته باشد. با این حال، درباره نوعی گربه ماهی وحشتناک مطالبی شنیده بود، و این که چگونه این موجودات می توانستند در زمین خشک نیز راه بروند...
چنانچه یک گربه ماهی می توانست در ساحل دریا راه برود، پس شاید این امکان وجود داشت که یک کوسه ماهی نیز همان کار را دقیقا انجام دهد، این طور نیست؟! و یا شاید... بدتر از آن... یعنی کوسه ای وجود داشته باشد که بتواند به سرعت بدَوَد...!
به راستی که طبیعت چقدر شیطنت می کرد! انسان هرگز نمی توانست حدس بزند چه وقایعی را برای انسان در نظر گرفته است...
هنگامی که همراه سایر پیشاهنگ ها، به اردوی تابستانی رفته بود، طوفانی شدید موجب شده بود تا چادر خواب آنها، عین کیکی خامه ای، روی سرش بیفتد. هنگامی که تصمیم گرفته بود به جمع آوری انواع حشرات بپردازد و مجموعه ای از آنها برای خود فراهم کند، زنبوری، زبان او را نیش زده بود. سپس هنگامی که برای قدم زدن در کنار برکه ای به راه افتاده بود، طبیعت برای آزردنش، خرچنگی خاردار را که در آب شیرین زندگی می کند به سراغش فرستاده بود تا نوک انگشت پایش را گازی جانانه بگیرد و او را از انجام دادن هر کاری، پشیمان سازد!
به همین دلایل بود که درِیک هیچ علاقه ای به اقیانوس یا طبیعت به هر شکلی نداشت! او بیشتر از فعالیت هایی ذهنی که در داخل خانه صورت بگیرند لذّت می برد، مانند غذا خوردن، کتاب خواندن، و کسب انواع اطّلاعات درباره افسانه ها و اساطیر یونان باستان و یا گوش دادن به انواع دیسکهای سی.دی.
او از گروه موسیقی «کلولِس هِربال»(۵) بسیار خوشش می آمد! در واقع، شش سی.دی موسیقی از این گروه داشت.
در آن لحظه، نگاهش دوباره به آن قایق عجیب معطوف شد.
وای خدای بزرگ...
از نقطه ای که در آن حضور داشت، آن قایق درست عین یک هیولای غول پیکر که در کمین طعمه ای باشد، به نظر می رسید.
درِیک که نگاهش را همچنان به آن قایق خیره نگه داشته بود، یک قدم عقب تر رفت تا پایش با امواج اقیانوس برخورد نکند.
ناگهان یک نفر فریاد زد: «مواظب باش!»
همچنان که درِیک به سمت صدا می چرخید، چیزی با چانه اش برخورد کرد. به نظر می رسید چنگک هایی غول پیکر، به دور مچ پای راست او، بسته شد. همچنان که رو به امواج دریا بر زمین می افتاد نعره کشید و گفت: «کمک!» او محکم به ماسه ها چنگ زد، و موجی او را به سمت دریا کشاند، و بینی و چشمانش را با آب شور پر کرد. آب دریا چشمانش را سوزاند و برای لحظه ای قدرت بینایی اش را ستاند. او قادر نبود پایش را نگه دارد و چنگک، لحظه به لحظه سفت تر و محکم تر می شد! احساس کرد به سمت دریا کشیده می شود و در حالی که سرفه می زد و دهانش را برای بلعیدن هوا باز می کرد به زحمت گفت: «کمک! به دادم برسید! خواهش می کنم یک نفر به دادم برسد...!»

فصل دوم

«این قدر دست و پا نزن تا بتوانم تو را از آب بیرون بکشم!»
درِیک با شنیدن آن صدا، ناگهان بی حرکت شد. آن صدا، به یک دختر تعّلق داشت. به نظر می رسید که دخترک از مشاهده این که مچ پای وی به وسیله دندان های تیز یک کوسه، گرفتار شده بود، به هیچ وجه ناراحت و نگران نیست...
در واقع، صدای دخترک، بسیار هم خشمگین بود.
درِیک در اطراف سرش، ماسه ها را با دستهایش لمس کرد و سرانجام عینکش را یافت. درست در لحظه ای که آن را بر چهره اش می زد، پایش از آن چنگک وحشتناک رهایی یافت.
درِیک سرش را بلند کرد و دختری سرخ مو دید که تقریبا هم سنّ و سال او به نظر می رسید، و مشغول بررسی صندلی استراحتی مخصوص ساحل دریا بود.
دخترک با لحنی نیش دار گفت: «تبریک عرض می کنم! جنابعالی صندلی مرا خراب کردید! چرا به جایی که قدم برمی دارید توجه نمی کنید؟!!»
درِیک که روی ماسه های خیس و سرد نشسته بود، با حالتی ابلهانه، به دخترک و آن صندلی که به پایش گیر کرده بود خیره شده بود. در بالای ساق پایش، زخمی کوچک دیده می شد. او به مالیدن قسمت حسّاس مشغول شد و ناگهان دریافت چه اتفّاقی افتاده است.
ظاهرا هنگامی که پایش با پایه فلزی صندلی ساحلی برخورد کرده بود، بندی که پایه را به نشیمنگاه متصّل می ساخت در پایش گیر کرده و موجب شده بود بر زمین بیفتد. بعد هم با کج شدن و بسته شدن صندلی، پوست پایش مجروح شده و به درد آمده بود.
چه عالی...
پس او فقط به وسیله یک صندلی فلزی مورد حمله قرار گرفته بود...
درِیک عین یک خرچنگ قرمز، سرخ شد و با خود اندیشید که چنین واقعه ای هرگز برای شخصیت باشکوهی همچون هرکول مقتدر رخ نداده بود...
با لکنت زبان موفّق شد بگوید: «من... من خیلی متاسفم. صندلی شما را ندیدم.»
دخترک با چشمان سبز و خونسرد خود به تماشا کردن او پرداخت. او تقریبا هم قد درِیک بود، امّا پوست بدنش مانند نارگیل قهوه ای شده بود. درِیک ناگهان از مشاهده پاها و بازوهای سفید خود خجالت کشید، و با خود فکر کرد شکمش در زیر تی.شرتش تا چه اندازه گوشتالو به نظر می رسد.
دخترک پرسید: «تو از اهالی اینجا نیستی، نه؟!»
درِیک سرش را به علامت نفی تکان داد.
«نه... فقط برای تعطیلات تابستان به اینجا آمده ام. پدرم مسئول مرکز تحقیقاتی دُلفین ها است.»
چشمان دخترک از شدّت تعجب باز شد: «یعنی پدر تو، ادوارد گرینجِر(۶) معروف، همان محقق دنیای زیرآبی است؟!...»
درِیک سرش را جنباند و خود را برای شنیدن جمله نیش دار دیگری آماده ساخت.
دخترک با تعجب گفت: «وای...! معرکه است! من درباره تحقیقات و آزمایشاتی که برای امکان برقراری ارتباط با دُلفین ها انجام داده است، مطالعات زیادی انجام داده ام!»
او صندلی اش را درست کرد و دستش را پیش آورد. در حالی که با درِیک دست می داد اعلام نمود: «اسم من کری(۷) است. کری سَندِرز(۸). من در آن طرف خلیج زندگی می کنم، امّا تقریبا هر روز به اینجا می آیم تا به بررسی صدف های ساحلی بپردازم. هنگامی که با صندلی ام برخورد کردی، دقیقا مشغول انجام دادن همین کار بودم.»
او یک ساک بزرگ و برآمده برداشت و در مقابل خود نگه داشت و گفت: «می بینی؟! همه این صدف ها را همین امروز عصر یافته ام. باورت نمی شود چه انواع گوناگونی وجود دارد...! ببین! برای نمونه، یک صدف به شکل ماه پیدا کرده ام.»
درِیک که سعی داشت ظاهری علاقه مند به خود بگیرد گفت: «هوم... چه قشنگ است...»
کری، صدف کوچک و صورتی رنگ را در دست او نهاد گفت: «خب، پس مال تو! من یک عالم دیگر دارم.»
درِیک آن را در جیب لباسش انداخت. در دل آرزو کرد که کاش داخل گوش ماهی، هیچ نوع حلزونی وجود نداشته باشد.
کری ناگهان گفت: «ببینم، آیا میل داری با هم برویم شنا کنیم؟!»
«آه...نه! گمان نکنم. من... من...» درِیک خواست به او بگوید که شنا بلد نیست، امّا لحظه ای تردید کرد و گفت: «من ناهار زیادی خورده ام... بنابراین احتمالاً درست نیست تنم را به آب بزنم.»
او دوست نداشت دروغ بگوید، امّا به همان اندازه دوست نداشت مورد تمسخر دیگران قرار بگیرد.
کری ظاهری مایوس به خود گرفت.
«خب پس، چطور است کمی قدم بزنیم؟! میل دارم درباره پدرت اطّلاعات بیشتری داشته باشم.»
درِیک گفت: «بسیار خوب. امّا زیاد تند راه نرویم. به گمانم ساق پایم پیچ خورده باشد... منظورم زمانی است که با صندلی ات برخورد کردم.»
کری خندید و گفت: «وقتی روی ماسه ها افتادی، حسابی مضحک شده بودی...!»
چهره درِیک سرخ شد.
گفت: «ببین، درباره صندلی ات خیلی متاسفم. من اصلاً متوجه آن نشدم! آخر مشغول تماشا کردن آن قایق عجیب و غریب بودم.»
کری ظاهری متعجب به خود گرفت«کدام قایق...؟!»
«خب می دانی که... همان قایق بزرگ و سیاه رنگی که در وسط خلیج لنگر انداخته است...»
درِیک به نقطه ای در خلیج اشاره کرد.
امّا دیگر هیچ اثری از آن قایق نبود! فقط یک قایق کوچک بادبانی در دوردست دیده می شد که عین یک اسباب بازی، بر روی امواج شناور بود.
درِیک که به شدّت سعی داشت نگاهش در افق دوردست نفوذ پیدا کند گفت: «همین یک دقیقه پیش اینجا بود...! باور کن! همین جا بود! من خودم آن را دیدم!»
کری دوباره خندید و گفت: «شاید بهتر باشد برویم زیر سایه بنشینیم! به گمانم تو بیش از حدّ لازم زیر نور آفتاب ایستاده ای...»

نظرات کاربران درباره کتاب دردسر عمیق در خلیج دلفین‌ها