فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کیست که نخندد...؟

کتاب کیست که نخندد...؟

نسخه الکترونیک کتاب کیست که نخندد...؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کیست که نخندد...؟

در هیچ کجا، در مورد خستگی مفرط و تدریجی شخص، و تجربه کردن نوعی احساس پوچی و بی‌فایدگی و شاید هم کمی ترس و نگرانی، هرگز سخنی به میان نیامده بود... ذهن من دوباره به یاد تصویری افتاد که در کتاب مخصوص مامایی و زایمان به چاپ رسیده بود: کف آن از پاکیزگی می‌درخشید و دامپزشک جرّاح، در لباسی تمیز و مخصوص جرّاحی کنار حیوان ایستاده و بازویش را در فاصله‌ای محترمانه، درون شکم گاو کرده بود. دامپزشک درون تصویر، ظاهری خونسرد و آرام داشت و لبخندی بر لبانش نمایان می‌شد. به همان اندازه، مزرعه‌دار و زیردستانش نیز همه لبخندی گرم و صمیمی بر چهره داشتند و حتّی گاوِ در حالِ زایمان نیز خوش مشرب و «متبّسم» بود... و مهم‌تر از همه: در هیچ کجا، نه کثافتی دیده می‌شد، نه خونی و نه گل ولایی...

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کیست که نخندد...؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل نخست

برف از میان درِ باز، به درون می آمد و روی پشت و کمر برهنه من می نشست.
با خود فکر کردم: هیچ مطلبی، در هیچ کتابی، درباره این چیزها نوشته نشده بود...
من بر روی زمینی سنگفرش دراز کشیده و صورتم، رو به سمت توده ای آبِ گل آلودِ نامعلوم و عجیبی قرار گرفته بود. بازویم درون شکمِ مادّه گاوی فرورفته و پاهایم به شدّت برزمین فشار می آورد تا نقطه اتکایی برای انگشتان پایم در میان سنگفرش ها پیدا کند.
تا کمر برهنه شده بودم و دانه های برف، با گِل و خاک و خونِ خشک شده، بر روی تنم مخلوط می شدند. در خارج از دایره روشنایی ای که به وسیله یک چراغ نفتی پر دود به اطراف ساطع می شد و صاحب مزرعه، بالای سرم گرفته بود، به دیدن هیچ چیزی قادر نبودم...
هیچ مطلبی در مورد جستجویی شدید و پر التهاب برای یافتن طناب و ابزار و وسایل شخصی در تاریکی و ظلمتی کابوس گونه، در هیچ کجا ذکر نشده بود... در مورد تلاشی دشوار برای نگاه داشتن بدن در وضعیتی تمیز و پاکیزه، آن هم فقط با سطلی که تا نصفه، از آبی ولرم پر شده بود هم هیچ چیز ننوشته بودند... از سنگفرش های سرد و منجمد کفِ طویله هم که با سینه برهنه شما برخورد می کرد، هیچ صحبتی در کتاب ها نشده بود...
حتّی از کرخی و بی حسّی آهسته بازوان و فلجی رو به افزایشِ عضلات، چیزی ذکر نکرده بودند... به ویژه هنگامی که انگشتان انسان سعی داشتند علیه انقباضات قدرتمند و دافعِ مادّه گاوی قوی مقاومت کرده و کماکان بر سر جای باقی بمانند.
در هیچ کجا، در مورد خستگی مفرط و تدریجی شخص، و تجربه کردن نوعی احساس پوچی و بی فایدگی و شاید هم کمی ترس و نگرانی، هرگز سخنی به میان نیامده بود...
ذهن من دوباره به یاد تصویری افتاد که در کتاب مخصوص مامایی و زایمان به چاپ رسیده بود: کف آن از پاکیزگی می درخشید و دامپزشک جرّاح، در لباسی تمیز و مخصوص جرّاحی کنار حیوان ایستاده و بازویش را در فاصله ای محترمانه، درون شکم گاو کرده بود. دامپزشک درون تصویر، ظاهری خونسرد و آرام داشت و لبخندی بر لبانش نمایان می شد. به همان اندازه، مزرعه دار و زیردستانش نیز همه لبخندی گرم و صمیمی بر چهره داشتند و حتّی گاوِ در حالِ زایمان نیز خوش مشرب و «متبّسم» بود...
و مهم تر از همه: در هیچ کجا، نه کثافتی دیده می شد، نه خونی و نه گل ولایی...
مردِ داخل تصویر، ناهاری بسیار مفصّل و عالی میل کرده و صرفا به آن مکان آمده بود تا برای کسب اندکی لذّت و تفریح، گوساله ای به دنیا بیاورد: درست مانند رفتن به رستورانی برای صرف دسر یا نوشیدنی خنک. همین... آن دامپزشک، مانند منِ بینوا، در ساعت دو بعد از نیمه شب، از رختخواب گرم و نرم خود بیرون نیامده بود، در حالی که از شدت سرما می لرزید. به همان اندازه، از دوازده مایل جادّه ای برفی و یخ زده عبور نکرده بود! آن مرد، با نگاهی خسته و خواب آلود به جادّه خیره نشده بودف تا سرانجام مزرعه مورد نظرش را به وسیله چراغ های ماشین خود پیدا کند... آن دامپزشک، مانند من، نزدیک به نیم مایل پیاده راه نرفته بود تا سرانجام، به انباری بی در و پیکر برسد.
محّلی که بیمارِ زبان بسته اش، در آن جا با ناتوانی دراز کشیده بود...
سعی کردم بازویم را به اندازه نیم اینچ باز هم بیشتر داخل کنم. سَرِ گوساله در عقب قرار داشت و من کوشیدم با زحمت فراوان و باکمک نوک انگشتانم، طنابی باریک و گره خورده، به سمت آرواره تحتانی او فرو کنم. در تمام طول این مدّت، بازویم با حالتی دردناک، میان گوساله و لگن خاصره استخوانی مادّه گاو فشرده می شد. هر مقدار زحمت و کوششی که در گاو باقی مانده بود، با فشاری که بر من وارد می ساخت، چنان غیرقابل تحّمل می شد که دیگر تاب و توانم را از دست داده بودم. امّا حیوان، ناگهان دوباره منبسط می شد و من باز هم به اندازه یک اینچ دیگر، طناب را داخل رحم گاو فرو می کردم.
از خود می پرسیدم تا چند وقت دیگر قادر خواهم بود این وضعیت سخت را طاقت بیاورم. اگر به زودی موفّق نمی شدم آرواره گوساله را اسیر کنم، هرگز نمی توانستم آن را از درون شکم مادّه گاو خارج سازم. از درد، ناله ای کردم، دندان هایم را به هم فشردم و دوباره به جلو خم شدم.
باز هم بوران شدیدی شروع شد و به داخل انبار نفوذ یافت. به وضوح قادر بودم صدای نشستن دانه های برف را بر پشت وکمر عرق کرده ام بشنوم و احساس کنم... پیشانیم عرق کرده بود، و در مدّتی که بازویم را به جلو فشار می دادم، قطرات عرق به داخل چشمانم فرو می ریخت.
در طول زایمانِ گوساله ای سخت زا، همیشه زمانی فرا می رسد که انسان شروع سوالاتی فلسفی می کند، و پیش خود فکر می کند آیا سرانجام از آن نبرد پیروز بیرون خواهد آمد یا نه...؟
من نیز به آن مرحله رسیده بودم.
جمله های کوتاهی شروع به شکل گرفتن در ذهنم شدند. جملاتی چون: «... شاید بهتر باشد این گاو را کشت. لگن خاصره اش بی نهایت کوچک است، به گونه ای که ابدا قادرنیستم تصّور کنم چگونه گوساله ای می تواند از آن خارج شود...»
و یا: «... این گاو، حیوان چاق و چلّه ای است، وبه راستی که از بهترین نوع گاو برای کشتار است، آیا تصّور نمی کنید بهتر باشد قصّاب محّله رابه این جا صدا بزنید...؟»
و یا حتّی: «... زایمان بسیار سختی است...اگر گاوی داشتید که لگن خاصره اش این قدر باریک و تنگ نبود، به راحتی می توانستم سَرِگوساله را به سمت بیرون بچرخانم. امّا در این شرایط فقط کافی است بگویم: غیرممکن است!»
البته من می توانستم آن گوساله را از طریق «امبریوتومی(۱)»، و یا به گونه ای ساده تر، با رّد کردن طنابی سیمی، به دور گردنش، و بریدن سَرِ جنین، حیوان را مرده به دنیا بیاورم. امّا در اکثر این موارد، زمین طویله مملو از سَرِ بریده، پاهای بریده، و یا انبوهی دل وروده بریده می شد... کتابهای قطور و فراوانی وجود داشت که در مورد نحوه های بی شمار «بریدن» و قطعه قطعه کردن یک گوساله، توضیحاتی به شما ارائه می دادند.
امّا هیچ یک از آن روشها، در وضعیت کنونی، مطلوب به شمار نمی رفت، زیرا این گوساله بخصوص زنده بود! یک بار هنگامی که موفّق شده بودم بازویم را حسابی جلو ببرم، انگشتم با دور دهان جنین برخورد کرده، و از چرخش ناگهانی زبانِ آن موجود کوچک در بطن مادرش، غافلگیر شده بودم. این امر غیرمنتظره بود، زیرا نوزادان گوساله ای که در چنین وضعیتی قرار می گیرند، غالبا در شکم مادر مرده اند. آنها به وسیله انقباض شدید گردن کوچکشان، و همین طور هم فشارهای قدرتمند مادر دچار خفگی می شوند. امّا این گوساله بخصوص، شوق زیستن عجیبی داشت، و اگر قرار بود از داخل بطن مادرش بیرون بیاید، بهتر بود یک دست و یکپارچه به دنیا می آمد...
دوباره به سمت سطل آب رفتم. آب اکنون سرد و خون آلود شده بود. در کمال سکوت بازوانم را مجددا صابون زدم. سپس دوباره بر زمین دراز کشیدم، و در حالی که فشار سنگفرشهای کف طویله را بیش از پیش احساس می کردم، انگشتان پایم را میان سنگفرشها زندانی کردم و عرق از چشمانم پاک کردم، و برای صدمین مرتبه، بازویم را که اکنون عین یک اسپاگتی شده بود، درون شکم مادّه گاو فرو کردم. بازویم را در امتداد پاهای کوچک و خشک گوساله که مانند سمباده ای زبر، در برابر پوست بازو و دستم بود، قرار دادم. به انحنای گردن رسیدم، و از آنجا هم به گوش او نزدیک شدم. سپس در اوج درد و ناراحتی، در امتداد یک طرف صورت گوساله پیش رفتم، و به سمت آرواره تحتانی او که مهّمترین و بزرگترین هدف زندگی من شده بود، نزدیک شدم.
به راستی که باورنکردنی بود! بیش از دو ساعت می شد که سرگرم تکرار این عملیات بودم! پیوسته در حال مبارزه بودم، حال آن که از نیرو و بنیه ام کم کم کاسته می شد.طناب را دوباره دور آرواره گوساله انداختم. قبلاً، همه کارهای دیگر را آزمایش کرده بودم: از عقب راندن پای جنین گرفته، تا انقباض و کشش ملایمی که به وسیله چنگک تیزی در حدقه چشم صورت می گرفت. امّا هیچ یک موثر واقع نشده، و من دوباره سراغ کار اوّلیه ام بازگشته بودم.
راستش را بخواهید، کار از همان نخست با بد اقبالی آغاز گشته بود: صاحب مزرعه، آقای دینزدیل(۲)، مردی بلند قامت و ساکت و غمگین بود. او همواره از کلمات بسیار کمی استفاده می کرد، و به نظرمی رسید که همیشه منتظر است بدترین اتفّاقات و بلاهای غیرمنتظره بر سرش بیاید. او همچنین پسر بلندقامت و ساکت و غمگینی نیز داشت، و هر دو، زحمات و تلاشهای مرا با نوعی حس بدبینانه عمیقی تماشا کرده بودند.
بدتر از همه آنها، «عمو جان» بود... هنگامی که نخست وارد آن طویله شده بودم، از مشاهده پیرمردی کوتاه قامت و پرشور، با چشمانی درخشان و شاد، به تعّجب افتاده بودم. آن مرد، کلاه شاپویی بر سر داشت، و با قیافه ای خونسرد، روی توده ای کاه و یونجه نشسته بود. او سرگرم پر کردن پیپش از توتون بود، و کاملاً پیدا بود که مشتاقانه منتظر است به تماشای نمایشی جالب بنشیند...
با دیدن من، با صدایی تو دماغی و با لهجه اهالی وست رایدینگ(۳) فریاد زده بود: «خب! خب! مرد جوان! من برادر آقای دینزدیل هستم. در لیستون دیل(۴) کشاورزی می کنم.»
من وسایل پزشکیم را زمین نهاده و سرم را به علامت احوالپرسی جنبانده بودم: «حال شما چطور است؟ نام من هریوت است.»
پیرمرد نگاه نافذ و تیزبینی به من انداخته و اعلام کرده بود: «دامپزشک من، آقای برومفیلد(۵) است. تصّور می کنم اسم اورا شنیده باشید... همه اورا می شناسند. او مرد بسیار خوب و ماهری است. بویژه در هنگام زایمان گوساله ها... می دانید، هیچ وقت ندیده ام که شکست بخورد.»
به زحمت لبخندی بی روح و ضعیف زده بودم. در هر موقعیت دیگر، از شنیدن این که یکی از همکارانم در کارش، تا آن حّد موفّق و زبردست بود، احساس شادی و خشنودی زیادی می کردم. امّا درآن لحظه، چنین آمادگیی را نداشتم. خیر! ابدا! درآن لحظه، کوچکترین آمادگی برای شنیدن محسنّات فردی دیگر را نداشتم. کتم را درآورده و گفته بودم: «خیر! متاسفانه آقای برومفیلد را نمی شناسم» سپس با بی میلی تمام، بلوزم را از تن در آوردم وا فزودم: «راستش را بخواهید، مّدت زیادی نیست که دراین بخش از کشور، و در این نواحی حضور دارم.»
«عموجان» مات و مبهوت مانده بود: «شما اورانمی شناسید؟! خب پس شما تنها شخصی هستید که او را نمی شناسید! در لیستون دیل، همه اعتقاد شدیدی به کار او دارند. باور بفرمایید!»
او در سکوتی شگفت زده فرورفته، و کبریتش رابه پیپش نزدیک ساخته بود. سپس نگاهی به سینه و گردن من که از شدّت سرما، مورمور شده بود، انداخته و گفته بود: «آقای برومفیلد عین یک بوکسور برهنه می شود! هرگز عضلاتی به آن قدرتمندی، در اندام هیچ مردی ندیده ام!»
موجی از ضعف و سستی از سراسر وجودم عبور کرده بود. ناگهان احساس می کردم پاهایم چون سرب سنگین است، و کاملاً ناتوان و بی کفایت هستم. هنگامی که شروع به درآوردن و چیدن وسایل جراّحیم بر روی حوله ای تمیز کرده بودم، آن پیرمرد دوباره شروع به صحبت کرده بود: «چند وقت است که جنابعالی مدرکتان را اخذ کرده اید؟...»
«آه! در حدود هفت ماه می شود...»
«هفت ماه...!»
«عموجان»، لبخند خیرخواهانه ای زده، وپس از پکی عمیق و بیرون دادن دودی آبی رنگ، گفته بود: «خب...من همیشه می گویم هیچ چیز مثل کسب کردن تجربه نیست. آقای برومفیلد ده سال است که به رسیدگی از دامهایم مشغول است. او به راستی می داند چه کار باید بکند. از کارش به خوبی اطّلاع دارد.خیر! شما به همان آموزشهای کتابی خود بچسبید! من شخصا همیشه طرفدار تجربیات تازه هستم!»
مقداری محلول ضدعفونی کننده داخل سطل ریخته بودم و بازوانم را شسته بودم سپس پشت سَرِ گاو زائو زانوزده بودم.
«عموجان» در حالی که با رضایت تمام پیپش رامی کشید، گفته بود: «آقای برومفیلد همیشه پیش از شروع کار، مقداری روغن نرم کننده مخصوص، روی بازوانش می ریزد. می گوید اگر تنهااز صابون وآب استفاده شود، ممکن است حیوان دچار عفونتهای داخلی شود.»
برای نخستین بار، آن گاو را معاینه کردم. آن لحظه، مهمترین لحظه برای همه دامپزشکان محسوب می شود، زیرا پس از نخستین معاینه داخلی، و درعرض چند ثانیه می توان فهمید که آیا تا پانزده دقیقه دیگر، می توان کت خود را پوشید و رفت، یا آن که مجبور است ساعتها و ساعتها کار و کوشش کند و مّدت زیادی را در پیش روی خود داشته باشد، و انتظار زایمانی سخت و طولانی را بکشد...
ظاهرا قرار بود با بداقبالی روبه رو شوم. وضعیت جنین بسیار ناراحت کننده بود. نه تنها سَرِ گوساله در عقب افتاده بود، بلکه هیچ فضا و جایی برای چرخش در بطن نداشت. بیشتر شبیه این بود که ماده گاو باردار، گوساله ای به حّد کافی رشد نکرده بود، تا گاوی بالغ، که قبلاً هم زایمانهایی انجام داده بود.از طرفی، درون شکمش کاملاً خشک بود: ظاهرا کیسه آب حیوان، ساعتها قبل پاره شده بود. آن ماّده گاو، در تپّه های مرتفع دویده و ظاهرا فعالیتّهای زیادی کرده بود، و اکنون یک هفته زودتر از موعد مقّرر می خواست گوساله اش را به دنیا بیاورد. به همین دلیل صاحبان گاو، او را به داخل آن انبار متروکه و و نیمه ویران آورده بودند. باری، مدّتها طول می کشید تا من دوباره به بستر گرم و نرم خود باز گردم.
صدای نافذ «عموجان» درسکوت انبار بلند شد: «خب...؟ چه خبر مرد جوان؟ سرش عقب قرار دارد، نه؟ پس مشکل زیادی نخواهید داشت. من بارها و بارها آقای برومفیلد را سرگرم عملیات دیده ام: او با یک حرکت، گوساله را می چرخاند و نخست پاهای عقبیش را بیرون می آورد.»
من از این گونه حرفهای چرند، قبلاً هم شنیده بودم. پس از مّدتی کوتاه، دریافته بودم که تمام مزرعه داران و دامداران، با حیوانات اهلی خود کاملاً آشنا هستند و از تمام وضعیت آنها اطلاع دارند و دراین گونه «امور» متخّصص می باشند. خصوصا با حیوانات بیمار همسایگان و دوستان و آشنایان خود... آنها عادت داشتند به محض بروز بیماری یا مشکلی برای حیوانات خود، با عجله به سمت تلفن هجوم آورده و دامپزشک خود را صدا بزنند، امّا با حیوانات همسایگانشان، دارای اعتماد بنفسی شدید بودند، و سرشار از توصیه هایی مفید و موثر! پدیده دیگری که در طول طبابت کوتاه مدّتم، از آن آگاهی یافته بودم این بود که توصیه های آنان، معمولاً بیش ازتوصیه های دامپزشک، گوش شنوا داشت و مورد قبول مزرعه داران و دامداران قرار می گرفت. درست مانند همین حالا... ظاهرا «عمو جان» را به عنوان فاضلی خردمند و دانا، و مردی سرشار از عقل و درایت می دانستند، و خانواده دینزدیل، با احترامی شدید، به تمام گفته های اوگوش می دادند.
«عمو جان» ادامه داد: «روش دیگری که می توانید انجام دهید این است که با کمک طناب، فشارهایی اعمال کنید. سپس گوساله را با شّدت هرچه تمامتر بیرون بکشید!»
در حالی که باانگشتانم اطراف شکم گوساله رابازحمت جستجو می کردم، نفسی بیرون دادم و گفتم: «متاسفانه چرخاندن گوساله در چنین فضای کوچکی، غیرممکن است. در ضمن، بیرون کشیدن گوساله بدون آن که نخست سرش را به جلو بکشانیم، موجب خواهد شد تا لگن خاصره مادر یقینا بشکند.»
خانواده دینزدیل، چشمانشان را تنگ و باریک کردند. پر واضح بود که آنها عقیده داشتند من در برابر دانش و آگاهی بی نهایت والای «عموجان» طفره می رفتم...
... و اکنون، پس از گذشت دوساعتِ طولانی، شکست من کم کم آشکار می شد... ضربه ای سنگین دریافت کرده بودم... روی آن سنگفرش کثیف و سرد، دراز کشیده و پیچ و تاب می خوردم. خانواده دینزدیل در سکوتی مرگبار، تماشایم می کردند، و «عموجان» هم سخنرانی طولانی و پایان ناپذیری را دنبال می کرد. «عموجان» با چهره ای خوش آب و رنگ و سرخ، که از شّدت لّذت می درخشید، و چشمانی که برق می زد، گویی سالها بود تا آن اندازه تفریح نکرده بود... سفر طولانیش برفرازآن تپّه، پاداشی صد چندان گرفته بود!از شور و حالش ابدا کاسته نشده، و از هر دقیقه این ساعات، لّذتی وافر می برد!
همچنان که درازکش بر روی سنگفرش ها حضور داشتم، و چشمانم را بسته، و چهره ام از چرک و عرق، کثیف شده بود، دهانم را باز گذاشته بودم، و در تقّلایی بی وقفه، جان می دادم که ناگهان «عموجان» پیپش را به دست گرفت و به جلو خم شد و با رضایت و خرسندی عمیقی اظهار داشت:«دیگر شکست خوردی مرد جوان! خب، راستش را بخواهی من هرگز شاهد مغلوب شدن آقای برومفیلد نشده ام... امّا خب... او دارای تجربه زیادی است. تازه، او مرد نیرومندی است! واقعا قوی است! مردی است که به این سهولت خسته نمی شود!»
خشم و عصبانیتی شدید، همچون پتکی سنگین بر سرم فرود آمد. البته بهترین کاری که می توانستم انجام دهم این بود که از جایم برخیزم و سطل پر از خونابه را روی سَرِ «عموجان» بپاشم، بعد هم از بالای تپّه به پایین سرازیر شوم و با ماشینم از آن جا دور شوم. منظورم از ایالت یورکشایر۶)،از «عموجان»، از خانواده دینزدیل، و بالاخره از آن گاو باردار...
امّا به جای آن، دندانهایم را به هم فشردم، پاهایم را زیر بدنم جمع کردم و با تمام نیرویم فشار آوردم. با احساس تعجب و ناباوری، ناگهان طناب را که روی یکی از دندانهای تیز و کوچک گوساله قرار می گرفت، کشیدم. طناب داخل دهان گوساله رفت. در حالی که دعایی پرشور می خواندم، با حرارت و دقّت فراوان، فشار ملایمی روی طناب باریک آوردم و با دست چپم، آن را کشیدم و احساس کردم که گره محکم شد. سرانجام آرواره تحتانی را گیر انداخته بودم!
سرانجام می توانستم کاری درست و حسابی انجام دهم! باصدایی بلند گفتم: «این طناب را نگاه دارید آقای دینزدیل! و تنها فشاری مختصر رویش وارد بیاورید. می خواهم گوساله را به عقب فشار دهم. شماباید همزمان با من، طناب را با دقّت به عقب بکشید. آن گاه سَرِ گوساله می چرخد...»
«عموجان» با لحن امیدوارانه ای پرسید: «چنانچه طناب بیرون آمد، آن وقت چه...»
امّا من پاسخی ندادم.
دستم را داخل بطن گاو کردم وآن را روی شانه گوساله قرار دادم و با وجود انقباضهای شدید گاو، فشاری وارد آوردم. احساس کردم بدن کوچک گوساله از نزدیکم دور شد
«حالا محکم بکشید آقای دینزدیل! امّا یک دفعه رها نکنید!» با خود گفتم: آه! خداوندا! کاری کن طناب رها نشود!
سَرِگوساله آهسته چرخید. قادربودم گردن حیوان رادر کنار بازویم احساس کنم. سپس گوش گوساله به آرنجم خورد. شانه حیوان را رهاکردم و پوزه کوچک اورا گرفتم. درحالی که می کوشیدم دندانهایش را دور از دیواره شکم نگاه دارم، و دهانش را با دستم می گرفتم، سَرِ او را آن قدر چرخاندم تا بالاخره در محّل و موقعیتی قرار گرفت که می بایست از اوّل می بود. یعنی در کنار پاهای جلویی.
به سرعت طناب رادراز کردم تابه پشت گوشهایش برسد: «اکنون در طول تقّلای حیوان، سرش را بکشید!»
«عموجان» فریاد زد: «نه بابا! باید همین حالا پاهارا بکشید!»
با بلندترین صدای خود نعره زدم: «می گویم روی طنابِ لعنتیِ دور سر، فشار بیاورید!» بلافاصله احساس بهتری پیدا کردم. «عموجان» بی درنگ با حالت شخصی که انگار مورد اهانت قرار گرفته باشد بر سر جای اوّل خود بازگشت.
با انقباضهای ماده گاو، سَرِگوساله بیرون آمد، و سپس بقیه بدنش، به سهولت خارج شد. حیوان کوچک بی حرکت روی سنگفرشها افتاد: با چشمانی بی روح و مبهم، و زبانی کبود، که به شّدت ورم کرده بود.
«عموجان» که دوباره شروع به حملات خود می کرد، غرولندکنان گفت: «الان است که بمیرد! بنابر قاعده، باید همین الان بمیرد!» بزاق چسبناک را از دهان گوساله پاک کردم، هوا را با شّدت هرچه تمامتر به داخل حلق او دمیدم، و به انجام عملیات تنّفس مصنوعی مشغول شدم. پس از کمی فشار بر پهلوی گوساله، حیوان نفسی کشید و مژه هایش تکان خورد. سپس شروع به تنّفس کرد و یکی از پاهایش تکان خورد.
«عموجان» کلاهش را از سربرداشت و سرش را با ناباوری خاراند وگفت: «پناه بر خدا! زنده است! فکر می کردم پس از آن همه خرابکاریهایی که انجام دادید، باید مرده باشد...»
از حالت شور و حالش تا اندازه زیادی کاسته شده بود. پیپش را خاموش کرد و در میان لبانش قرار داد. گفتم:«می دانم این حیوانکی چه چیز می خواهد...»
گوساله تازه زا راازقسمت پاهای جلویی اش گرفتم و اورابه سمت سَرِ مادرش کشاندم. ماده گاو به پهلو درازکشیده و سرش با حالتی خسته و ضعیف، روی زمین خشن و سخت قرار داشت. دنده هایش بالا وپایین می رفتند، و چشمانش تقریبا نیمه بسته بود. به نظر می رسید دیگر به هیچ چیز وهیچ کس اهمیتی نمی دهد. ناگهان بدن گوساله را نزدیک صورت خود احساس کرد و حالتش تغییر کرد: چشمانش کاملاً باز شد، وبا پوزه اش شروع به استشمام آن موجود ناشناخته کرد. با هر استشمام، توّجهش افزایش می یافت. سرانجام کمی برخاست و شروع به بو کردن و لمس کردن گوساله کرد و غرّشی عمیق از خودبیرون داد. در آخر، شروع به لیس زدن بدن نوزادش کرد. طبیعت، بهترین محّرک رادر یک چنین وضعیتی ارائه می دهد: این محّرک به شکل ماساژی است که مادر حیوان برای طفل خود انجام می دهد. گوساله کوچک با حس کردن زبان خشن و زبر مادر بر روی پوست تنش، کمرش را قوس داد، وپس از لحظه ای سرش راتکان داد و سعی کرد از جایش برخیزد و بنشیند.
...لبخندی زدم. این درست لحظه ای بود که من خیلی دوست داشتم همواره شاهد آن باشم. لحظه معجزه ای کوچک...
احساس می کردم این منظره طوری است که هرگز از تازگی خود برایم نخواهدکاست، حتّی اگر هزار بار دیگر نیز آن راببینم. تا آن جا که درتوانم بود، خون خشک شده و کثافتِ روی پوستم خشک شده،و حتّی با کمک ناخن هایم نیز قادرنبودم آنهاراازمیان ببرم. لازم بود صبرمی کردم تابه خانه برسم و حمّامی گرم ودلچسب کنم...
بلوزم راتن کردم. احساس می کردم ساعتهااست که به وسیله چوبی کلفت و ضخیم، کتک خورده ام. تمام عضلات بدنم درد می کرد. دهانم خشک شده و لبانم به یکدیگر می چسبید...
شخص بلند قامت و ساکت و غمگینی به نزدیکم آمد. آقای دینزدیل بود، پرسید: «با یک نوشیدنی موافقید؟»
قادر بودم چهره کثیفم را که در لبخندی ناباورانه از هم باز می شد، احساس کنم. تصویر یک فنجان چای داغ، در برابر دیدگانم ظاهر شد: «خیلی از لطف شما ممنونم، آقای دینزدیل، بله! خیلی مایلم یک نوشیدنی بنوشم. دو ساعت طولانی و سختی را سپری کردم.»
آقای دینزدیل بدون آن که مژه برهم زند، پاسخ داد: «خیر. منظورم برای گاو بود...»
به لکنت افتادم: «آه... بله... البته. مسلما. البته که می توانید یک نوشیدنی به او بدهید. باید خیلی تشنه باشد. برایش خوب است... بله. البته. حتما یک نوشیدنی به او بدهید.»
وسایلم را جمع آوری کردم و از انبار خارج شدم. در زمین های باتلاقی اطراف، هوا هنوز تاریک بود، و باد تندی بر روی برفها می وزید، و چشمانم را به سوزش می انداخت. در حالی که از شیب تپّه به پایین سرازیر می شدم، صدای «عمو جان» با لحنی شکست ناپذیر و رسا، برای آخرین مرتبه به گوشم رسید: «آقای برومفیلد عقیده ای به این کار ندارد، و توصیه نمی کند پس از زایمان، به گاو ماده نوشیدنی بدهیم. می گوید موجب سرما خوردن معده حیوان می شود...»
***



«... آنگاه که نصرت الهی و پیروزی فراز آید و مردم را بینی که گروه گروه به دین الهی در آیند، پس سپاسگزارانه، پروردگارت را نیایش کن و از او آمرزش بخواه که او بس توبه پذیر است.»

«سوره مبارکه نصر»

این کتاب را به دختر دلبندم، نسیم عزیزم تقدیم می کنم که عنوان ساده و همزمان دوست داشتنی این کتاب دوست داشتنی و زیبا را برایم یافت.
آرزو دارم در طول زندگی، همواره سعادتمند و شاد باشی...

نظرات کاربران درباره کتاب کیست که نخندد...؟

جدا فکر نمیکنید این قیمت برای یه کتاب الکترونیک زیاد باشه؟ اونم ترجمه.
در 2 سال پیش توسط hjd...dus
نظیر نداشت!! عالی! خنده دار!!
در 1 سال پیش توسط Hos....33
با سلام. لطفا قیمت کتاب را کاهش دهید. برای یک کتاب پی دی اف قیمت خیلی بالایی است. من عاشق این کتابم. اما قدرت خریدش رو ندارم.چون دانشجو هستم و در تلاسم ک نسخه چاپی رو هم تهیه کنم. اما چرا پبدا نمیشه؟؟؟؟ من سالها پیش در کتابخانه مدرسه این کتاب را دیدم. و دیگر هیچ کجا نبود که نبود!!ممنون
در 3 ماه پیش توسط