فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مقبره ساکارا

کتاب مقبره ساکارا
داستانی زیبا و جادویی از مصر باستان

نسخه الکترونیک کتاب مقبره ساکارا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مقبره ساکارا

کائه مواست به یاد دوران نوجوانی پرشور خود افتاد. در سنّ شانزده سالگی، او با نوب نوفرت ازدواج کرده بود. چهار سال بعد، کاهن بزرگ معبد سِم در ممفیس شده بود. تازه در آن هنگام بود که زندگی واقعی او در اجتماع آغاز گشته و علاقه‌مندیهای خود خواهانه جوانی‌اش به مرور، با علائقی دیگر جایگزین شده بود. با خود گفت: این که از برای گذشته‌ام، احساس دلتنگی می‌کنم به خوبی قابل درک است آری... امّا این چه احساسی است که در وجودم رخنه کرده...؟ نوعی احساس تنهایی و خلاء... نوعی احساس گمگشتگی و آواراگی... چرا این احساس در وجودم است...؟ تنها خلائی که به راستی مایلم آن را پرکنم، خلائی است که از نداشتن ـ و نیافتن! ـ طومار جادویی تُت در وجودم حس می‌کنم... طوماری که با اوراد سحرآمیز و عجیبش، قادر خواهد بود قدرتی بس عظیم به من ببخشد... البته چنانچه این بنابر اراده و میل خدایان مقدّس باشد... او پس از این اندیشه، در خوابی فرو رفت و دیگر هیچ خاطره‌ای، هیچ آرزو و امیدی، تعقیبش نکردند.

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.22 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مقبره ساکارا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:




این کتاب برگردانی است از
LE TOMBEAU DE SAQQARAH
PAULINE GEDGE

فصل نخست

«درود بر شما می فرستم. درودی گرم برشما خدایان معبد روح که در کفه های ترازو، آسمان و زمین را می سنجید و تقدیمی هایی در مراسم تشییع اهدا می کنی.»

نسیم مطبوع، با گونه های کائه مواست(۱) برخورد کرد. خنکی هوا تاثیری دلپذیر بر وجود او نهاد. با احتیاط هرچه تمامتر، وارد مقبره شد، آگاه به این که مانند همیشه، نخستین انسان زنده ای به شمار می رفت که از قرنها پیش، با زمین خاکی و خاکستری آن مکان برخورد می کرد و روی آن گام برمی داشت... نخستین انسان پس از گروه تشییع کنندگان... آنها آخرین کسانی بودند که پیشاپیش جارو کنندگان مخصوص، از پلکان سنگی دوباره بالا رفته، و با خشنودی هرچه بیشتر، تابش گرم نور خورشید و وزش باد داغ صحرا را حس کرده بودند. امّا آنان نیز، قرنها بود که به نوبه خویش بدرود حیات فانی گفته بودند. مقبره ای که او اکنون در آن قدم نهاده بود، بیش از پانزده «هِنتیس»(۲) پیش ساخته شده، و پس از پذیرا شدن از اجساد اموات، دَرِ مخفی آن مسدود و بسته شده بود... کائه مواست این مطالب را برای خود گفت و در راهرویی تنگ، به جلو گام برداشت. حدود هزار و پانصد سال می شد... من نخستین انسان زنده ای هستم که این هوای قدیمی و هزار و چند صد ساله را تنفّس می کنم. هوایی که در این مقبره، محبوس مانده بود... با صدایی خشک، خطاب به مباشرش گفت: «ایب!(۳) مشعل ها را بیاور! به چه چیزی می اندیشی؟ آن بالا چه می کنی؟!» مباشر او زیرلب، چند سخنی به عنوان پوزش بیان کرد، و همراه آبشاری از قلوه سنگهایی خاکستری که با ساق پای برهنه و خاکی اربابش برخورد می کردند، با احترام هرچه تمامتر فرو لغزید و کنار اربابش ایستاد. همزمان با ایستادن او، برده هایی با چهره هایی بسیار ناراحت و بی میل، مشعل به دست از مقابل آنها گذشتند و در جلوی اربابشان ایستادند تا راه را برای او روشن کنند.
هُری(۴) با صدای بلند که باعث می شد انعکاسی رسا از صدای قدرتمندش پدید بیاورد فریاد زد: «همه چیز به خوبی پیش می رود، پدر؟ آیا لازم است باز هم کمک رسان هایی به پایین بفرستم...؟»
کائه مواست نگاهی به اطراف خود انداخت و پاسخ منفی داد. شور و هیجان اوّلیه اش، جای خود را به سرعت به همان احساس یاس و ناامیدی معمول داد: او نخستین انسان نبود که زمین مقدّس آن سرای ابدی را با پای خویش لمس می کرد. آنجا سرای شاهزاده ای از دوران بسیار دور گذشته بود. هنگامی که کائه مواست از راهروی تنگ و کوچک بیرون آمد، و سرش را از حالت خمیدگی دوباره راست کرد، با دلی دردمند مشاهده نمود که دزدانی، پیش از او، وارد این مقبره مقدّس شده بودند. او با کمک نور لرزان مشعل ها، مشعل هایی دیگر مشاهده کرد و آثار و نشانه هایی از عبور سارقینی حرفه ای یافت. صندوقهایی متعدّد که تمام اموال دنیوی شاهزاده متوفی را در خود جای داده بودند، در گوشه و کنار تالار ورودی دیده می شدند، و همه طبعا خالی بودند... کاسه ها و قدح ها و کوزه های مخصوصی که از انواع روغنهای گرانقیمت پر شده بودند، و همین طورهم کوزه هایی که پر از بهترین نوشیدنی های آن دوران بوده اند، ناپدید شده و هیچ اثری از آنها وجود نداشت. هیچ چیز باقی نمانده بود، مگر چند قطعه موم برای مهر و موم نمودن اشیاء متعلّق به متوفی و یک چوب پنبه خراب. لوازمی افتاده شده بر روی زمین، در کنار پای کائه مواست خود نمایی می کردند: سه پایه ای ساده، یک صندلی چوبی که پایه هایی به شکل سَرِ مرغابی داشت با چشمان پر فروغ خود به او خیره شده بودند، دو میز پایه کوتاه که فاقد هر گونه نقش و تزئینی بودند، و بالاخره تختی شکسته که آن را کنار دیواری پوشیده از نوعی گچاب کشیده بودند. تنها چیزهایی که دست نخورده باقی مانده بودند، شش مجسمه بی حرکت وعبوس بودند که درجایگاه مخصوص خودجای داشتند. آن مجسمه ها که به اندازه قامت طبیعی انسانها ساخته شده بودند، از چوبی صیقل شده تهیه شده و سپس با رنگ سیاه نقّاشی شده بودند. آنها هنوز هم پس از قرنها انتظار، در امید شنیدن فرمولی جادویی بودند که به آنها حیات و هستی می بخشید، و اجازه می داد تا به خدمت کردن برای اربابشان، در آن دنیا، شروع به کار کنند. تمام آن اشیاء و لوازم، از حالتی ساده و غیرتجملّی برخوردار بود. همه خطوط، مشخّص و چشم نواز بود، و در عین سادگی، حالتی بسیار زیبا و قدرتمند و محکم داشت. کائه مواست، با یادآوری مبلمان و وسایل نابهنجار و زشت منزلش که بنابه سلیقه همسرش تهیه و خریداری شده بود، آهی از سینه بیرون داد. همسرش همیشه به هر آن چه که مد روز بود، اهمّیت قائل می شد...
او به کاتب خود پِن بوی(۵) که در کمال ادب و تواضع، در گوشه ای ایستاده بود، رو کرد و گفت: «از همین حالا می توانی نوشته های مقدسّ روی دیوارها را نسخه برداری کنی. بنابراین دقّت و احتیاط فراوان به کار ببر تا چیزی از قلم نیفتد. چنانچه حروفی در جای خود نبودند، آنها را با حروفی که خودت برگزیده ای، جایگزین نکن. ببینم... برده ای که مسئول آیینه ها است، کجا است؟...»
او در حالی که به قبری سنگی خیره می شد که دَرِ آن را تا اندازه ای کنار کشیده بودند، با خود اندیشید: همیشه اوضاع به یک شکل است. آنها مانند گله گاوی لجباز و بی عقل هستند که به سختی می توان هدایتشان کرد... این برده ها، از قبرها می ترسند، و مستخدمان و خادمان نیز، دل پر جرئت تری ندارند. البته جرئت اعتراض ندارند، و خود را مجهّز به انواع طلسم های محافظ می کنند و از زمانی که دَرِ مخفی مقبره باز می شود، به زیر لب خواندن انواع اوراد و دعاها می پردازند، و تا زمانی که تقدیمی هایی در جهت تسکینِ روح اموات برجای نمی گذاریم، دست از این کارهایشان برنمی دارند... امّا... ظاهرا امروز خبری از این چیزها نیست...
کائه مواست، با کمک برده ای مشعل به دست، به جلو خم شد تا نوشته های روی تابوت را بخواند. او با تبسّمی نامحسوس بر چهره اش، با خود اندیشید: ظاهرا امروز، برای اموات و برده هایم، روز خوش اقبال و سعیدی بوده است... خبری از هیچ چیز جالب نیست. برای من، هنگامی همه چیز خوش اقبال می شود که تابوتی دست نخورده پیدا کنم که آکنده از انواع نسخه های پاپیروس باشد... او دوباره سرش را راست کرد و با صدای بلند گفت: «نجارها را صدا بزن، ایب! به آنها بگو به تعمیر مبلمان شکسته بپردازند، و هر لوازمی را بر سرجای مخصوص خود بگذارند. ضمنا دستور بده یک سری کوزه که از روغنهای گرانبها و عطرهای دلپذیر پرشده اند، برای تسکین روح این اموات به این جا بیاورند. در این مقبره، هیچ چیز جالبی وجود ندارد... با غروب خورشید، از این جا عزیمت می کنیم.» مباشر، محترمانه سرش را خم کرد و منتظر ایستاد که شاهزاده پیشاپیش او، قدم در راهروی باریک بگذارد و سپس از پِلکانی که به دَرِ مخفی می رسید، بالا برود. کائه مواست از کنار خاکریزی که به وسیله کارگرانش برای کنار زدن و باز نمودن دَرِ مخفی پدید آمده بود، گذشت. لحظه ای منتظر ایستاد تا چشمانش به سفیدی کور کننده نور خورشید ظهر، عادت کند. در سمت چپ او، آسمانی فیروزه ای با زرد تند صحرا، برخورد می کرد. صحرایی که در مقابلش دیده می شد، برّاق و آرام و بی انتها به نظر می رسید.
در سمت راستش، در دشت شنی ساکارا(۶)، ستونهایی عاری از نقش و نگار دیده می شد. دیوارهای نیمه خراب و ویرانِ شهری نابود شده که برای اموات مناسب بود، و از قرنها پیش، هیچ حیات و حرکتی در آن وجود نداشت، از زیبایی جدّی و تنهایی باشکوهی، می درخشیدند. همه چیز از ماهیتی باشکوه و منزوی برخوردار بود. سنگهایی طلای که با ظرافت هرچه تمامتر صیقل شده، و گاه، نوکی تیز و برّان داشتند، نوعی گسترشِ ممتد صحرای اطراف را در ذهن بیننده تجلّی می کردند. همه جا، به برهنگیِ ناراحت کننده خود صحرا بود... هرم نوک تیز فرعونی به نام اوناس(۷) براین چشم انداز بی برکت و خشک تسلّط داشت. کائه مواست، چند سال پیش، به بررسی و مطالعه آن هرم پرداخته بود. او خیلی دوست داشت تعمیراتی در جهت ترمیم ویرانی های پدید آمده، روی آن هرم به انجام رساند، و قسمتهای فرو ریخته و ناهموار را از نو بسازد و مجموعه ای چشم نواز بیافریند... دوست داشت نمای بیرونی هرم را که حالتی مثلثی شکل داشت با گچ سفید، زیبا و درخشان سازد. امّا این کارها، مستلزم وقتی زیاد بود... او همچنین ناچار بود بردگان و کارگران زیادی را به کار گمارد. کارگرانی که اکثرا از دهقانان بدبخت تشکیل می شدند. این کار مستلزم داشتن طلای زیادی بود تا با کمک آن، نان و نوشیدنی و سبزیجات، برای خورد و خوراک کارگران فراهم شود. با این حال، علی رغم حالت نیمه ویرانه ای که داشت، آن هرم، هنوز هم از حالتی باشکوه و مقتدر برخوردار بود. کائه مواست در طول تحقیقاتی بسیار دقیق، هیچ نام و نشانی روی دیوارهای آن بنا نیافته بود. بنابراین، با فراخواندن استادان صنعتگرش، حیات و قدرتی دوباره به شاه اوناس داده و آن طور که شایسته مقام رفیع آن شاه قدیمی بود، نوشته ای روی سردر اضافه کرده بود که با مضمونی بسیار ستایش آمیز، به تجلیل از مقام آن شاه می پرداخت.«اعلیحضرت مقتدر، فرمان صادر کرده است که حامی و رئیس والامقام استادان صنعتگر: کاهن بزرگِ «سِم»(۸): کائه مواست، نامِ شاهنشاهِ مصر علیا و سفلی: اوناس بزرگ را روی نمای بیرونی هِرَم او بنویسد، باشد تا نام این شهریار دیگر پاک نشود. شاهزاده کائه مواست، کاهن بزرگ سِم، علاقه ای بسیار زیاد به ترمیم و نوسازی بناها و مقبره های شاهان مصر علیا و سفلی داشته است. باشد که نام این شاهزاده، همواره پایدار باقی بماند.»
اعلیحضرت، هرگز در برابر علاقه عجیب چهارمین پسرش، مخالفتی ابراز نکرده بود.اوکه در زیر نور خورشید عرق کرده بود، به فکر پدرش رفت و با خود افزود: آری. او هرگز مخالفتی از خود ابراز نمی دارد. به شرط آن که اجازه هر کاری را در کمال ادب و تواضع از او بگیرند، و هرگونه افتخار و تجلیلی ستایش آمیز از فرعون بزرگ: رامسِس دوّم، اوسرماتره، سِتِه پِن ره، و خلاصه «آن ـ که ـ همه ـ چیز ـ از ـ او ـ است»(۹)به عمل آید و او را مسبب و بانی کارهای خیر بدانند. برده ای که چتر مخصوص آفتابگیر را در دست داشت، به سرعت به جلو دوید، و کائه مواست با خشنودی هرچه تمامتر سایه ای در اطراف خود احساس کرد. او به همراه مستخدمش، به سوی چادرها و فرش های سرخ رنگ رفت. نگهبانان محافظش، با مشاهده او از جای خود برخاستند و با ادب، به او ادای احترام کردند و منتظر ایستادند تا برده ای، صندلی راحتی نرمی برای اربابشان بیاورد و آن را در نقطه ای دور از تابش و نور خوشید، قرار دهد.
نوشابه ای خنک با بشقابی از سبزیجات خنک انتظارش را می کشید. او روی مبل نشست و جرعه ای بلند سرکشید، و پسرش، هُری را دید که به داخل مقبره ای می رفت که خود او لحظاتی پیش، از داخل آن بیرون آمده بود. هُری به زودی بیرون آمد و به نظارت از ردیفی از کارگران پرداخت که بازوها و شانه های قهوه ای رنگشان، از حالا پر از انواع ابزار و وسایل و کاسه و کوزه های متعددّ بود.
کائه مواست، به خوبی می دانست که همراهانش نیز به هُری چشم دوخته بودند. جای تردید وجود نداشت که او خوش سیماترین عضو از خانواده کائه مواست به شمار می رفت. هُری، قامتی بلند و صاف داشت، و در حین گام برداشتن، از حالتی بسیار مردانه و چشم نواز برخوردار بود که با حالت نگاه داشتن سَرِ او، هماهنگی کامل پیدا می کرد. هرچند او ظاهری مطمئن به خود داشت، لیکن عاری از هر تکبّر و خودپسندی بود. چشمان هُری درشت و سیاه بود، و با ردیفی از مژگانی انبوه، مزین می شد. عدسی چشمانش، در هنگام هیجان و شادی، شروع به درخشیدن می گرفت، و در اوقاتی که شاد و مسرور، و از حالتی سرحال و پرشور برخوردار بود، از برقی عجیب، شفّاف و نورانی می شد. پوست او، قهوه ای مایل به طلایی و بسیار لطیف بود. گونه هایی برجسته داشت که باعث می شد حلقه ای ارغوانی، در زیر چشمانش پدید آوَرَد و حالت نگاه هُری را آسیب پذیر و مهربان و ملایم جلوه دهد. هربار که مرد جوان تبسّم می کرد، چهره جوان و عاری از خطوطش، از انواع چین های عمیق و جالبی که به نشانه لذّت بودند، پر می شد، و بیننده ناگهان از خاطر می برد که با جوانی نوزده ساله رو به رو است، و دیگر هیچ سنّ مشخّصی در چهره او حدس نمی زد. او دارای دستهایی بزرگ و چالاک بود، که زیبایی آنها هیچ ارتباطی به کارهای هنرمندانه ای که می شد برای تزئین دستها انجام داد، نداشت. هُری، علاقه ای عمیق به علم مکانیک داشت، و از همان دوران کودکی، صبر و حوصله استادان و آموزگاران سِرَ خانه ش را از پرسیدن انواع سوالات گوناگون و کنجکاویهای زیاد، به سَر آورده بود. او همواره عادت داشت تمام وسایلی را که با دستهای خود می ساخت، به آنها نشان دهد، و توضیحات طولانی ارائه کند. کائه مواست، به خوبی آگاه بود که از اقبالی بزرگ برخوردار است از این که پسرش هُری، مانند خود او، به مطالعه قبور گذشتگان علاقه داشت، و با شور و هیجان فراوان به بررسی و مطالعه بناهای باستانی، و حتی تا اندازه ای، به ترجمه و تفسیر نوشته های تصویری بر روی سنگها و نسخه های پاپیروسی که پدرش جمع آوری می کرد، علاقه ابراز می دارد. در واقع، هُری مانند دستیاری بسیار آگاه و مطلّع، همکاری ایده آل و پسری نمونه به شمار می رفت. جوانی که همواره در آرزوی به دست آوردن اطلاعّاتی بیشتر در هر مورد به سر می برد. جوانی که از نوعی قوه سازماندهی و مدیریت عالی برخوردار، و همیشه آماده بود در طول این سفرهای اکتشافی، بار سنگین بسیاری از کارهای دشوار و مسئولیتهای بی شمار را از دوش پدرش بردارد.
با این حال، به خاطر این نکات نبود که مرد جوان نقطه توجّه تمام نگاهها شده بود. هُری هرگز نفهمیده بود که نیروی مغناتیسی عجیبی از وجودش ساطع می شد، به گونه ای که هیچ بیننده ای را بی احساس و بی تفاوت برجا نمی نهاد. کائه مواست، بارها و بارها نتیجه خوش سیمایی پسرش را، با سرگرمی و شوقی ساکت شاهد شده، و در بعضی اوقات، دستخوش اندوهی عمیق می شد. این بار نیز برای هزارمین بار با خود اندیشید: «شِریترای بینوا... دختر عزیز و مهربان و کوچکش که با رویی نه چندان زیبا، همواره ناچار بود در سایه برادر زیبایش مخفی بماند. دختری ملایم و با احساس که هیچ کسی، توجهّی به او نداشت. کائه مواست از خود پرسید: چگونه ممکن است که شریترا تا این اندازه به برادرش علاقه مند باشد، و هرگز ذّره ای احساس حسادت و رنج نکند...؟ او پاسخ این سوال را از مدّتها پیش می دانست: این به آن دلیل بود که خدایان، قلبی پاک و سخاوتمند، به دخترش ارزانی کرده بودند. درست همان گونه که به پسرش هُری، صفا و سادگی و تواضعی اعطا کرده بودند که مانع خودپسندی او می شد. مردانی به مراتب کمتر از پسرش خوش قیافه، در اطرافش حضور داشتند که علاقه ای بس عمیق به زیبایی چهره شان داشتند، و از حالتی متکبّر برخوردار بودند. امّا هُری به هیچ وجه این گونه نبود، و کائه مواست خود را موظف می دید خدایان را از این بابت سپاس گوید.
مستخدمانش از مقبره خارج شدند تا بارهای جدیدی بردوش خود حمل کنند و به داخل ببرند. هُری دوباره در تاریکی داخل مقبره پنهان شد. دو شاهین، در هوای داغ و بی بوی اطراف، مشغول پرواز در آسمان فیروزه ای بودند. کائه مواست، به خوابی عمیق فرو رفت...
او چند ساعت بعد، از خواب بیدار شد. هنگامی که مستخدم خصوصیش کازا(۱۰)، برایش آب آورد تا دست و صورتش را بشوید، کائه مواست از صندلیش برخاست تا به نزدیک کارگرانش برود و ببیند کارها را تا کجا پیش برده بودند. در کنار قبر، از تل خاکی که جمع شده بود، تا اندازه ای کاسته شده، و مردانی مجهّز به بیل، به کارشان ادامه می دادند. در کنار سایه صخره ای بزرگ، هُری و مستخدم خصوصیش آنتِف(۱۱) که دوست و محرم اسرار اربابش نیز بود، نشسته و با صدایی رسا، مشغول گفت و گو بودند. ایب و کازا هم به بررسی و مطالعه نسخه ای مشغول بودند که از تقدیمی ها و صدقاتی سخن می گفت که آنها موظف بودند در اطراف قبر شاهزاده متوفی، برای آسایش روحش، قرار دهند. پِن بوی، با تعداد بیشماری پاپیروس در زیر بغل، با عجله به سوی اربابش دوید. به محض آن که کائه مواست گوشه پارچه چادرش را کنار زد، برایش نوشابه ای خنک و بشقابی پر از شیرینی های عسلی آوردند که کائه مواست با اشاره دستی آنها را از خود دور کرد.
او گفت: «به ایب بگو به محض آن که نگاهی دیگر به داخل مقبره انداختم، آماده هستم که تقدیمی های خوراکی را برای شاهزاده متوفی انجام بدهم.» در حالی که پن بوی با احترام هرچه تمامتر، او را دنبال می کرد، به سمت دَرِ ورودی مقبره رفتند که به مراتب کوچکتر از مدخلی شده بود که صبح آن روز ایجاد کرده بودند. آسمان چون طلایی ذوب شده به نظر می رسید. خورشیدِ در حالِ غروب، به رنگ صورتی تندی در آمده، و صحراهای بیکران اطراف رابا سایه هایی که امتداد می یافتند، مزین می ساخت.
کارگران خسته، با نزدیک شدن کائه مواست، تعظیمی کردند و کنار رفتند. او توجهّی به آنان ابراز نکرد، و فقط به کاتب خود دستور داد: «همراه من بیا!» او نگاهی به سمت کاتب خود، در پشت سر انداخت و افزود: «احتمال دارد هنوز کارهایی وجود داشته باشد که لازم است در داخل مقبره انجام دهم.» او سپس از دَرِ نیمه بسته، به درون لغزید و وارد راهروی باریک شد.
آخرین پرتو خورشید او را همراهی کرد، و زبانه هایِ آتشین درازی به سوی او انداخت که به نظر، بسیار ملموس می رسیدند، و آدمی به اشتباه مایل بود خم شود و آنها را از زمین جمع آوری کند، و در نهایت به نوازش آنها بپردازد... با این حال، هیچ نور روشنی تا نزدیک تابوت مقبره نمی رسید. آن مزار، در تالار کوچکی که در عمق مقبره قرار داشت، مدفون شده بود. پن بوی، برای روشن کردن فضای تالار، در آستانه در توقّف کرد. کائه مواست از خطی تقریبا ملموس که غروب آفتاب را از تاریک مطلق و ابدی مردگان، جدا می ساخت عبور کرد، و به اطرافش نگاهی انداخت. برده ها، کارشان را به نحو احسن انجام داده بودند. تمام نیمکت ها، سه پایه ها، صندلی ها و میزهای پایه کوتاه وضعیت اوّلیه خود را باز یافته و در جایی حضور داشتند که به مدّت نسل های متعدّد در حالتی ساکن و بی حرکت قرار گرفته بودند. کوزه هایی جدید در کنار دیوارها دیده می شدند.
برده ها، مجسمه های چوبی سیاه را شسته، و زمین را از آشغالها و زباله هایی که دزدان و سارقان ناشناخته، در دورانهای دور گذشته، برجا نهاده بودند، پاک کرده و همه جا را جارو زده بودند.
کائه مواست سرش رابه نشانه رضایت جنباند، سپس به تابوت نزدیک شد، و یکی از انگشتانش را از میان شکاف باریکی که به خاطر جابه جا شدن دَرِ تابوت ایجاد شده بود، عبور داد. به نظرش رسید که هوای داخل تابوت، بازهم سردتر از اطرافش است. او با چنان سرعتی دستش را به عقب کشید که انگشترهایش، با دیواره سنگی تابوت برخورد کردند. با خود اندیشید: آیا مرا تماشا می کنی...؟ آیا چشمانت سعی دارند از ورای تاریکی و ظلمت چند هزار ساله ای که در اطرافشان حکمفرما بوده است، چهره مرا ببینند؟ او لایه باریکی از خاک را که چون حجابی نامرئی بود، لمس کرد. اکنون قرنها می شد که هیچ انسان زنده ای به آن خاک دست نزده بود...
هیچ یک از خدمتگزارانش به فکر شستن تابوت نیفتاده بودند. خود او نیز فراموش کرده بود چنین دستوری صادر کند. از خود پرسید: هنگامی که چیزی مگر پوستی خشکیده و چروکیده نباشم، و هیچ چیز مگر استخوانهایی نداشته باشم که با نوارهای پهنِ مخصوصِ مومیایی شدگان پوشیده شده باشند، چه احساسی می توانم داشته باشم؟ هنگامی که بی حرکت و ساکن، در تاریکی مطلق، زیر نگاه نابینای مجسمه های محافظم غنوده باشم، و قدرت دیدن یا شنیدن هیچ چیزی را نداشته باشم، آن گاه چه احساسی خواهم داشت...؟

نظرات کاربران درباره کتاب مقبره ساکارا

این کتاب واقعا محشره...
در 2 سال پیش توسط sepid
یادش به خیر اون سالی که این کتاب خریدم خوندم تا چندشب از ارواح مصریا می ترسیدم
در 3 ماه پیش توسط زهرا صادقیان
پیشنهاد میکنم حتما بخونید. یادمه برای اولین بار که میخوووندم شبا با ترس میخوابیدم.
در 2 ماه پیش توسط
پایان این کتاب!دقیقا صفحه ی اخرش واقعا عالی بود...تکان دهنده است...
در 4 هفته پیش توسط arn...iya
کتاب بدی نیست، ولی از نیمه بعد میتونی بقیه‌ش رو حدس بزنی
در 3 ماه پیش توسط fro...m77