فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تئودرا

کتاب تئودرا
امپراتريس بيزانس

نسخه الکترونیک کتاب تئودرا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۱,۸۵۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تئودرا

زندگی، سریعا آن را همچون واقعه‌ای عمومی آشکار ساخت؛ چیزی که به شکل مراسمی خاصّ بود...هیچ پدری حضور نداشت تا معرّف او باشد یا به دفاع و حمایت از او برخیزد. در واقع، دیگر هیچ پدری وجود نداشت. چیز زیادی که بتوان نام حجب و احترام بر آن نهاد، وجود نداشت. درِ تابوت باز بود. همه چیز در زیر آسمانی پهناور در شرف وقوع بود. پیکر آکاچیو، پدر تئودُرا، آماده و در لباس مخصوص خود به عنوان «نگهبان خرس‌ها» ملبس شده بود. چهره او در معرض دیدِ همگان قرار داشت، حال می‌خواست دیدگان مردم کنجکاو باشد یا سرشار از رحم و شفقت. بازوانش همچون روحانیِ زاهدی که در خواب ابدی فرو رفته باشد، روی سینه قرار داشت. بازوانی دیگر، کالبد بیجان او را به سوی گورستانی در نزدیک حصار شهر حمل کردند. داخل تابوت، پوشیده از گل‌هایی پرپرشده بود و در کنار جسد، وسایل موردعلاقه آکاچیو نهاده شده بود: اشیائی چرمی یا فلزی، که برای دستانی نیرومند و توانمند مانند دست‌های مردِ مرحوم تهیه شده بود: مانند تازیانه‌ای که بر زمین ضربه می‌زد تا حیوانات را دور از خود نگاه دارد و چنگک سه دندانه‌ای که با کمک آن می‌توانست حیواناتش را در پسِ میله‌های فلزی تحریک کند.

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.95 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۹۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تئودرا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

چند سخنی با خواننده...

در موزاییک های راوِنا، یکی از معروف ترین تصاویری وجود دارد که به نشانه جذابیت زنانه، در کلّ تاریخ هنر به شمار می رود: امپراتریس تئودُرا جامی طلایی را به بَزیلیکای سَن ویتَله تحفه می کند. هدیه او ماهیتی بسیار رسمی دارد و چنانچه از میزان شکوه و جلالِ والای کلیسایی حکایت دارد که قرار است آن را دریافت نماید، لیکن وقار این حرکت، همزمان از مقام والای اهداءکننده نیز داد سخن می دهد. لیکن هدیه تئودُرا، به معنای «خداداد»، یگانه هدیه ای نیست که در این موزاییک مشاهده می شود. با دقّت بیشتر می توان شنل ارغوانیِ امپراتریس را نیز مشاهده نمود که در حاشیه آن، تصویرِ مراسمِ «تحفه های شاهانِ مُغ» را به بیننده نمایش می دهد. بنابراین تحفه تئودُرا از یک سنّتِ باستانیِ شرقی حکایت دارد. تقلیدهایی بی شمار از شرقیان و به طور دقیق تر، از هنرِ ایرانیان. آن هم در دوران و دربارِ تئودُرا و ژوستینین، و در قسطنطنیه پانزده قرن پیش... در این کتاب که به چندین زبان دنیا ترجمه شده است، داستان زندگیِ تئودُرا به عنوان یک زن و یک امپراتریس، در چارچوب دوره ای که می زیسته، نقل شده است؛ ازین رو، جنبه های بی شماری از تبادلات، یا حتّی «مبارزات» میان بیزانس و ایران زمین نیز بازگو شده است: همانا دو امپراتوریِ بسیار با عظمتی که معاصران آن دوران، به: «دو چشمِ فراگیرِ عالم» توصیف کرده اند، که باز از الطاف الهی حکایت دارد.
از آن هنگام، دورانِ زیادی سپری شده و بسیاری چیزها دستخوش دگرگونی گشته است. برای مثال، شهر راونا بر جای مانده که بنای یادبودی برای سنّت بیزانس در ایتالیا است. دقیقا در همین راونا، در این سرای سرشار از «افکاری ناب» که هسته آن، همانا در مرکز امور فرهنگی و ادبیِ والتر دِلامُنیکا جای دارد، این امکان را یافتم تا با صفاتِ برجسته فریده مهدوی دامغانی آشنایی یابم: با شور و انرژیِ اندیشه اش، و نیز کارهای خارق العاده ای که در کشور خود برای ادبیات ایتالیا به انجام رسانده است. سرشار از تحسین، اندکی درباره کتابم «تئودُرا» با او سخن گفتم؛ سپس به رسم یادگار، برای کسی که تا این اندازه برای زبانِ دانته آلیگیری و جیوزپه اونگَرِتی، در سرزمین خود تلاش کرده بود، یک جلد از کتابم را همچون تحفه ای ناچیز، ارسال داشتم. به کسی که همواره خودِ او، به دیگران هدیه می کند! به راستی هرگز حدس نمی زدم آن اتفّاقی روی دهد که به راستی روی داد! این که هدیه ام، به عنوان «هدیه ای» از سوی او، در قالبِ ترجمه کتابم، به خودم بازگردانده شود! شاید تقدیرِ مشرق زمین چنین است که همواره هدایایی را که دریافت می دارد، به چند برابر بازگرداند؟... در انتظار پاسخ، این هدیه گرانقدری را که از ایران زمین می رسد، به تئودُرا تقدیم می دارم، زیرا نیک می دانم که بدون او، هیچ کتابی وجود نمی داشت. این را نیز می دانم که کار ترجمه و انتشار این کتاب، بهتر از آن چه فریده مهدوی دامغانی و همسرش بیژن محمدّی (ناشر) به انجام رسانده اند، هرگز نمی توانست صورت گیرد! دو انسانی که زندگی خود را وقف ترجمه و نشر کتاب های کلاسیک کرده اند. کاری که جوهره اصلیِ هستی، در تمدّن بشری است... ازین رو، مستحقِ بیشترین تجلیل هایند. بدینسان، مایلم تشکری مخصوص بدان ها ابراز نمایم: نخست برای آن چه هستند، سپس به خاطر توجّه و عنایتی که به عنوان نویسنده این کتاب، به من ابراز داشتند.

پائولو چِزارتی ـ اوت ۲۰۰۴

کسی نمی داند هنرمندی که چهره تئودُرا را نقّاشی کرد که بود...

نگهبان خرس ها

قسطنطنیه سال ۵۰۳ پس از میلاد مسیح

زندگی، سریعا آن را همچون واقعه ای عمومی آشکار ساخت؛ چیزی که به شکل مراسمی خاصّ بود...هیچ پدری حضور نداشت تا معرّف او باشد یا به دفاع و حمایت از او برخیزد. در واقع، دیگر هیچ پدری وجود نداشت. چیز زیادی که بتوان نام حجب و احترام بر آن نهاد، وجود نداشت. درِ تابوت باز بود. همه چیز در زیر آسمانی پهناور در شرف وقوع بود.
پیکر آکاچیو(۱)، پدر تئودُرا، آماده و در لباس مخصوص خود به عنوان «نگهبان خرس ها»(۲) ملبس شده بود. چهره او در معرض دیدِ همگان قرار داشت، حال می خواست دیدگان مردم کنجکاو باشد یا سرشار از رحم و شفقت. بازوانش همچون روحانیِ زاهدی که در خواب ابدی فرو رفته باشد، روی سینه قرار داشت. بازوانی دیگر، کالبد بیجان او را به سوی گورستانی در نزدیک حصار شهر حمل کردند.
داخل تابوت، پوشیده از گل هایی پرپرشده بود و در کنار جسد، وسایل موردعلاقه آکاچیو نهاده شده بود: اشیائی چرمی یا فلزی، که برای دستانی نیرومند و توانمند مانند دست های مردِ مرحوم تهیه شده بود: مانند تازیانه ای که بر زمین ضربه می زد تا حیوانات را دور از خود نگاه دارد و چنگک سه دندانه ای که با کمک آن می توانست حیواناتش را در پسِ میله های فلزی تحریک کند.
مغازه داران و کسبه شهر، در آستانه محّل کسب و تجارت خود، سرِ خود را به نشانه احترام خم می کردند و عابران پیاده نیز در پاسخ به حرکات روحانیان مسیحی که آکاچیو را تا واپسین سرای مسیحی اش همراهی می کردند، علامت صلیب بر سینه رسم می نمودند. روحانیان برای رهایی و رستگاری روح مرد مرحوم دعا می خواندند و بازگشت او را به سوی خالق عالم که در عرش اعلی حضور داشت، خواستار بودند. سخنان آن ها، مانند هنر تزئینی آن دوران، ماهیتی بسیار آرامش بخش در برداشت: هنری متشکل از انواع گله های آرام، کبوترهای سپید، طاووس ها و حروف نام هایی نمادین.
در مراسم تشییع جنازه آکاچیو که نگهبان خرس ها بود، شخصیت های دیگری نیز شرکت داشتند و هر یک، احساسات خاصّی در وجود خویش تجربه می کرد. گروهی زن که وظیفه شان در هر مراسم تشییع جنازه، ضجّه زدن و گریستن با صدای بلند بود و از رسمی بسیار باستانی در مناطق نزدیک به دریای مدیترانه حکایت داشت، برای روحانیان مسیحی و پرهیزگاری که در آن مراسم حضور یافته بودند، امری ناخواسته و ناخوشایند به شمار می رفت. آن زنان، ترانه هایی نیز می خواندند تا با این کار، درد و رنجِ بازماندگانِ مرد مرحوم را تسکین بخشند و بیوه بینوا و سه دختر کوچکش را به گونه ای، از حالت تنهایی و دلتنگی ای که ممکن بود تجربه نمایند، بیرون آورند. آنها از میان مرثیه هایی که معمولاً برای مردگان می خواندند، ترانه «اشک های بیوه ای جوان» را برای شوهر جوانش برگزیده بودند:

در باغ خانه ام، درخت اناری زیبا داشتم،
باد از ره رسید، از ریشه اش برکند،
با خود همراه برد.
در باغ خانه ام، کوکبی زیبا داشتم.
سرخ و معطر.
همسایه ها به نزدم آیید!
بنگرید چگونه از ریشه کنده شده است!
شوهر جوان و مهربانم،
نامت را فرا می خوانم، لیک دیگر سخن نمی گویی.
آفتاب غروب کرده است، لیکن چشمان زیبایت،
دیگر ماه را نخواهند دید.
دیروز، امروز، هر روز، نامت را فرا می خوانم!
با تو سخن می گویم.
چه آتشی سینه ام را مشتعل ساخته است...
چشمان زیبایت دیگر هیچ چیز نمی بیند...

گروه تشییع کنندگان، از میان باغ ها گذشت و به سوی فضاها و مناطقی کمتر پرورش یافته پیش رفت. آنها خیابان های شهر را در پسِ پشتِ خود بر جای نهادند. گهگاه در افق، اشکالی تنها، در قالب زنانی که از چاه آب بیرون می کشیدند نمایان می شد؛ موجوداتی آواره که شاید در آرزوی حیاتی آزاده به سر می بردند، آزاد از هر وظیفه زمینی... آرزومند این که «به فرشتگانی بهشتی» شباهت یابند...
سرانجام، حصارهای شهر نمایان شدند. برج ها و باروها و خندق هایی که به حمایت و حفاظت از شهر مشغول بودند. شهری که از نظر همگان، تسخیرناپذیر می نمود. راه پیمایان، توانستند صدای شیپوری را که از پایانِ ساعت پاسداریِ برخی از نگهبانان حکایت داشت، بشنود. بدینسان شکوه و وقارِ قلمرو امپراتوری، در نخستین مراسم و نخستین رنجِ دخترکی خردسال به نام تئودُرا(۳) که شاید بیش از سه سال از عمرش نمی گذشت و زان پس، یتیمی بی پدر بود، آشکار گشت.
امّا در آن هنگام، هنوز هیچ کس در موقعیتی نبود که نزدیک شدن بالاترین قدرت ممکن در زمین، را به آن موجود کوچک و آسیب پذیر، حدس زند...
در آن روز غم انگیز در میان تشییع کنندگان، مظهر قدرت، در شکل مردی به نام آستِریوس جلوه گر می شد. بیوه آکاچیو ـ مادر تئودُرا ـ نمی کوشید خود را دور از آن مرد نگاه دارد. می کوشید گیسوان خود را در حالتی مرتب و منظم نگاه دارد: گیسوانی را که به نشانه سوگواری، باز کرده و بر روی شانه ها فرو ریخته بود.
آنها تنها چند کلمه با هم ردّ و بدل کردند. با صدایی آهسته. آستِریوس به گونه ای سرِ خود را پایین آورد که گویی موضوعی را می پذیرفت.
آن گاه، عطر عود، بیش از پیش در هوای اطراف شدّت یافت. روحانیانی که پایین رفتنِ تابوتِ مردِ مرحوم را به داخل زمین شاهد بودند، علامت صلیب بر گردِ خود رسم کردند و عودسوز را در اطراف خود به حرکت در آوردند؛ ترانه های مذهبی ای که می خواندند، با پایین رفتن هر چه بیش ترِ تابوت به ژرفنای زمین، آوایی بلندتر می یافت. اینک دیگر روح آکاچیو از کالبد جسمانی اش جدا گشته بود... اینک جدایی، ماهیتی مطلق و برگشت ناپذیر می یافت. آکاچیو از اعضای خانواده خود برای همیشه جدا می گشت. او بیوه ای جوان و سه دختر کوچک و یتیم بر جای می نهد. لازم بود کسی به حمایت و مراقبت از آنها همّت گمارد.
امّا آنها خودشان، به حمایت از خویش، همّت گماشتند.
***
این واقعه در شهر قسطنطنیه، که امروزه استانبول نام دارد، در سرزمین ترکیه کنونی روی داد. مکانی که به عنوان پایتخت اروپایی و آسیایی امپراتوری عظیمی که همچنان که به نامیدن خود به عنوان امپراتوری روم ادامه می داد معروف بود. این ماجرا، کمی پس از سال پانصد میلادی از زمان ولادت حضرت عیسی مسیح (ع) روی داد. شاید در حدود سال پانصد و سه میلادی. حقیقت این است که در آن دوران، شمارش سال ها متفاوت بود. بر اساس نوشته های مقدّس، کاملاً بدیهی می نمود که خدای متعال، آفرینش عالم را در یک روز یکشنبه در ماه مارس آغاز کرده بود. مبحث اصلی در این خلاصه می شد که آدمی دریابد آیا آن روز، نوزدهم ماه بوده است یا بیست و پنجم؛ و این که آیا این واقعه در پنج هزار و چهار صد و نود و چهار سال، یا پنج هزار و پانصد سال یا پنج هزار و پانصد و یک هزار سال یا پنج هزار و پانصد و هشت سال، پیش از آن که حضرت مسیح از حضرت مریم باکره (س)، در بیت الحم به دنیا آمده باشد، روی داده بوده است یا نه...
اینک، سالِ آفرینش هر آن چه بوده باشد، به هر حال نخستین یکشنبه ماه مارس، همواره به نشانه آغاز «اِئون»(۴) به شمار می رفت: یعنی همانا واحدهای عظیمِ سنجش و اندازه گیری زمان. هر اِئون، در حدود هزار سال به طول می انجامید و به همان اندازه که روزهای خلقت، با عدد هفت مشخّص گشته بود، به همان اندازه نیز می بایست هفت گردش کلّی وجود داشته باشد تا «گردشِ کاملِ هزاره ها...» صورت گیرد.
با پایان یافتنِ هفتمین هزاره، یعنی پس از سپری شدن هفت هزار سال پس از آفرینش عالم، مقدر بود که خدای متعال، بادی مهیب و ترسناک در روی زمین بر پا سازد. آن هنگام، استخوان های همه انسان ها، در دشتی معروف به نام جُزافات(۵) جمع آوری می شد تا همه به یکدیگر متصّل گردند، و پس از آن عملیات، عصب ها و رگ و ریشه ها و پوست و گوشت، دیگر بار روی آنها را بپوشاند. آن هنگام بود که اموات، دیگر بار زنده می شدند تا در روز قیامت حضور یابند. چنین بود پیشگویی های خردمندانِ زاهد و پارسا و نیز ساحران و جادوگران، در زیر طاق های دهلیزها و در داخل مهمانسراها و میخانه های شهر.
به دلیل زمان بندی های گوناگون، آن «واقعه عظیم» بنا به یک رشته محاسبات خاصّ، دقیقا مشخّص شده بود: مقدر بود در سال ۱۵۰۶ میلادی به وقوع بپیوندد؛ البته چنانچه آدمی می پذیرفت که صرفا پنج هزار و چهار هزار و نود و چهار سال از زمان آفرینش سپری شده است. امّا چنانچه آفرینش پنج هزار و پانصد سال پیش اتفّاق افتاده بود، پس آخرالزّمان در تاریخ ۱۵۰۰ میلادی روی می داد. یا در سال ۱۴۹۹، (چنانچه همه چیز در پنج هزار و پانصد و یک سال پیش روی داده بود). سرانجام، همگان به توافق رسیدند که باید رقم پنج هزار و پانصد و هشت سال را پذیرا شوند؛ بدینسان، همه با حالتی کاملاً معقولانه و دقیق، سال ۱۴۹۲ را به عنوان سالِ نهاییِ هفتمین اِئون در نظر گرفتند. آن هنگام، دوران هشتمین هزاره فرا می رسید. ظاهرا آن دوران، هرگز هیچ پایانی نداشت و همه عادلان و صالحان و اولیاء خدا، در گونه ای شادمانی و بهجتی وصف ناپذیر و بی همتا به سر می بردند، و همه گناهکاران در مجازاتی ابدی، در عذاب و شکنجه فرو می افتادند.
بنابراین کسی که مانند تئودُرا، شش هزار سال پس از آفرینشِ زمین به دنیا می آمد، یعنی در حدود پانصد سال پس از میلاد مسیح، در محدوده هفتمین هزاره، قدم به هستی می نهاد. به هر حال همه، باید هزار سال دیگر نیز منتظر می ماندند، تا وقوع یافتن دقیقِ آن وعده الهی برای رسیدن به بهجت و عدالت همگانی، تحقّق پذیرد. دورانی که وعده «پسر آسمانی، حضرت عیسی مسیح، ناجی و رستگاری دهنده همگان» تحقّق می پذیرفت. امّا واپسین بخش پیموده شدن آن دوره از زمان، این اجازه را به افراد می داد تا هر کسی، به پرورش انواع امیدها و آرزوها مبادرت ورزد.
همان گونه که روز یکشنبه، روز استراحت پس از کار و تلاشِ تمامِ روزهای هفته به شمار می رفت، به همان اندازه نیز هفتمین هزاره، در نظر داشت به تجلیل از موجود بشر همّت گمارد؛ هزاره ای که قصد داشت موجود بشر را به خدایی که او را سزاوار ایثارگری خویش دانسته بود، نزدیک سازد. چنانچه تاکنون، تکیه داشتن به آسمان الهی، از ماهیتی خوب و شایسته برخوردار شده بود، اینک، در طول هفتمین هزاره، از ماهیتی باز هم بهتر بهره مند می گشت. تنها یک هزاره بیشتر باقی نمانده بود. هزاره ای که لازم می نمود آدمی به انجام انواع کارهای نیکو مبادرت ورزد و ماهیتی سزاوار و شایسته به دست آورد. هرگز عالم هستی، تابدین اندازه، اندیشه ها و برنامه هایی پرهیزگارانه در ذهن خود نیندیشیده بود...!
***
چنین امیدها و آرزوهایی، در میان تمامیِ مردمانی که در کنار سواحل دریای مدیترانه می زیستند، پخش شده بود. دریایی که فیلسوف های دوران باستان، که همگی شان می پنداشتند از انوار لطف و رحمت الهی محروم اند، لیکن به دلیل هنر و فنّ بلاغتِ شگفتی آورشان، از شهرتی خاصّ بهره مند بودند، آن را به عنوان «دریای وزغان» می دانستند. بر اساس محاسبات جامعه شناسان کنونی، شاید جمعیت این قسمت از زمین، شامل پنجاه میلیون نفر می شد. در میان آنها، در میزان یک صدم، یعنی بیش از پانصد یا شاید هم شش صد هزار نفر، خود را به عنوان گروهی برگزیده می پنداشتند. آنها همانا ساکنان شهر قسطنطنیه بودند که در میانشان، بیوه بی نامِ آکاچیو و سه دختر کوچکش نیز ساکن بودند: دختر ارشد خانواده کمیتو(۶) نام داشت، آن گاه نوبت تئودُرا(۷) می رسید و سپس آناستازیای (۸) خردسال.
شهر آنها، در سال ۳۲۴ میلادی تاسیس شد، و در سال ۳۳۰ میلادی، بازگشایی گشته بود. آن هم درست در جایگاهِ «بیزانتیونِ(۹)» باستانی: نقطه ای که اروپا و آسیا، رویاروی هم قرار می گیرند. این مکان به دستور کنتسانتین کبیر(۱۰)، امپراتوری که از سال ۳۰۶ میلادی تا ۳۳۷ حکومت کرده بود، ساخته شد. کسی که آزادی پرستش خدایشان را به مسیحیان اعطا کرد، و به سهم خود، خواسته بود غسل تعمید شود. او در رویایی مکاشفه آمیز، صلیب مسیح را دیده و در زیر آن نشان، پیروزیِ نظامیِ بزرگی را به دست آورده بود. مردی که اینک، در کلیسای بزرگ حواریون، به عنوان «سیزدهمین حواری» به خاک سپرده شده بود. مردی که به دلیل حضور پیکر جسمانی اش، و مجسمه های بزرگ و ستون های سر به آسمان کشیده و نیز افسانه ها و داستان ها و حکایات بی شماری که در ذهن همه مردم جای داشت، همچنان حضوری ملموس در اطراف خویش می گسترد.
شایع بود که هرگز کسی نخواهد توانست شهر قسطنطینیه (یا کنستانتینُپل(۱۱)) را به اشغال خود در آورد! شهری که به عنوان «بیت المقدّس جدید»(۱۲) نیز معروف بود، زیرا از نظر آیین مسیحیت، از معنای مذهبی بسیار عمیقی برخوردار بود. آن را همچنین «رُم دوم» نیز می نامیدند، زیرا از شهر رُمِ اصلی، نه تنها برتریِ سیاسی خویش را دریافت داشته، بلکه همزمان از سازماندهیِ مخصوصِ اصول شهرسازی و اداری آنجا نیز بهره مند شده بود.
چنانچه افرادی جرئت می یافتند و به حصار پایتخت حمله می کردند، یقینا به شدّت پشیمان می شدند. تنها خدای یگانه بود که می توانست دست خود را روی آن شهر بلند فرماید؛ امّا او نیز تا فرا رسیدن دوره آخرالزّمان، قصد انجام چنین کاری را نداشت. در واقع، با پایان گرفتن تاریخچه شهر، یقینا امپراتوری مسیحی رُم نیز به پایان خود می رسید، و همراه با این امپراتوری، هفتمین و آخرین هزاره و اساسا جریان زمان، به انتهای خود می رسید.
(لازم به ذکر است که قسطنطنیه در سال ۱۴۵۳، به دست ترک های عثمانی اشغال شد. چنانچه تاریخ پنج هزار و پانصد و هشت سال از زمان آفرینش را در نظر گیریم، سال ۱۴۵۳ به راستی در چارچوب زمانبندیِ پیشگویی شده، جای می گیرد...! امّا در سال ۱۴۹۲، و با پایان یافتن هفتمین هزاره، دنیا به پایان خود نرسید! اتفّاقا خلاف این امر وقوع یافت! قاره آمریکا کشف شد و دقیقا در همان سال بود که دنیا تغییر یافت و بزرگ تر از آن چه می پنداشتند، از آب در آمد. در عوض... دنیای روم باستان که به آیین مسیحیت نیز گرویده بود، حقیقتا به پایان خود رسید...)
***
غروب ها و شب ها، در برابر نور چراغ های نفتی، بیوه آکاچیو، داستان ها و افسانه هایی اسطوره ای از دوران گذشته آن شهر برای دخترانش نقل می کرد، یا آن که به انجام انواع پیشگویی های فریبنده درباره آینده آنها در آن شهر، در طول هفتمین هزاره عالم می پرداخت. در هنگام روز نیز به تنهایی، به «اوضاع جدّی» رسیدگی می کرد و به زندگی روزمره ای که در پیش داشتند، توجّه ابراز می داشت. وضعیت او، وی را در بالاترین ضوابط قانونیِ کلیسای مسیحیت در پایتخت جای می داد: زیر نظرِ شورای پتریرخ ها. شورایی که حقّ فرمان راندن به «گروه زنان بیوه» را داشت. بسیار محتمل به نظر می رسد که آن زن، به شبکه امدادرسانیِ کلیسا رفته بود تا درخواست یاری نماید. آن شبکه های خدماتی، همچون دفتر «تامین اجتماعی» کنونی عمل می کردند و انواع خوراکی های دودی یا خشک شده را به همراه پارچه و پوشاک و داروهای گوناگون، برای انواع بیماری ها به مستمندان تقدیم می داشتند. آنها همچنین افرادی را که تحت پوشش خود داشتند، به انجام انواع کارهای معنوی و مذهبی تشویق می کردند. به داشتن صبر و شکیبایی، تسلیم پذیری در برابر وقایع سرنوشت، و اعتماد و ایمان کامل نسبت به رحمت الهی. بدین شکل، می شود در نظر گرفت که بیوه آکاچیو می توانست به راه حلّی روی آورد که در آن دوران، اغلب از سوی والدِ بر جای مانده برگزیده می شد: سپردن دخترانش به افرادی که آنها را به خانواده هایی دیگر می سپردند. یا قرار دادن آن ها در یک صومعه یا در یک بیمارستان. یقینا حامی نسبتا مقتدری برای آنها می یافتند. زن بیوه نیز می توانست از زندگی فعّال خود کناره گیرد و خود را به مهمانسرایی مخصوص بیوه های تهیدست و مسکین که «کروترُفِئین»(۱۳) نام داشت، تحویل دهد. با در نظر گرفتن وضعیت ناراحت و دشواری که داشت، به ویژه با در نظر گرفتن این واقعیت که او از هیچ فرزند ذکوری برخوردار نبود، این راه حلّ، بهترین نقشه ای به شمار می رفت که وی می توانست در پیش گیرد. به ویژه آن که آیین مسیحیت، در میان اعضای آن خانواده، به خوبی ریشه گرفته بود. نام هایی همچون آکاچیو، کمیتو، تئودُرا، آناستازیا، نه تنها حامل آثار و نشانه هایی از فرهنگی هِلِنی (یونانی) بودند (در خانه تئودُرا، به زبان یونانی صحبت می کردند)، بلکه نشان دهنده آشکار و واضحِ تعالیم و تاثیراتی مسیحی بود. این می تواند از لحاظ تاریخی، توضیحات و یاری های زیادی به ما ارائه کند.
آکاچیو از نام یونانیِ آلفا(۱۴) و کاکوس(۱۵) به معنای بدی مشتق شده است. بدینسان، نام او به معنای مردی است که «هرگز هیچ کار بدی انجام نمی دهد». نامی که شاید بتوان به مشابه لاتینی آن: «اینُسِنته»(۱۶) نزدیک ساخت.(۱۷) نامی که دوازده پاپ در طول خدمت خویش در کلیسا، برای خود برگزیدند. در پایتخت، قدیسی نیز به نام آکاچیو وجود داشت: فردی مسیحی و نظامی که در سال ۳۰۳ یا ۳۰۵ میلادی به درجه شهادت نائل گشته بود. به همان اندازه، از سال ۴۷۲ تا ۴۸۹، فرد دیگری به همین نام، پتریرخ قسطنطنیه شده بود.
از آنجا که در آن دوران، ازدواج در سنّ بسیار کمی صورت می گرفت، همه به سرعت به تلاش می افتادند تا صاحب فرزندان ذکور شوند. از آنجا که می دانیم که تئودُرا در حدود سال ۵۰۰ میلادی به دنیا آمده است، و این که کمیتو دست کم، احتمالاً سه سال از او بزرگ تر، و در سال ۴۹۷ به دنیا آمده بود، پس می توان این فرضیه را ارائه کرد که آکاچیو در دورانی به دنیا آمده بود که آن فرد همنامش، پتریرخ شهر بوده است و این که به تبعیت از آن پتریرخ، والدین آکاچیو، وی را بدان شکل نام گذاری کرده بودند. این امر، احتمالاً در خود قسطنطنیه یا در اطراف آن مکان، در حدود سال ۴۷۵ میلادی به بعد روی داده بوده است. شاید در خانواده ای که بنا به رشته های الفت و فرمانبرداری یا حتّی حرفه ای، با آن پتریرخ مرتبط بوده اند؛ و آن هنگام که «نگهبانِ خرس ها» در حدود سال ۵۰۳ بدرود حیات گفت، شاید بیش از سی سال نداشته است. در آن دوران، میانگین عمر، تا حدود چهل سالگی پیش می رفت. نه بیشتر.
به همان اندازه، اسامی دختران یتیم، از عوامل مذهبی حکایت دارد. تئودُرا به طرزی پرهیزگارانه، «خداداد» معنا دارد: تِئو(۱۸) ـ دُرُن(۱۹)، و این درست در نقطه مخالف با اسطوره های مدرن و امروزی درباره تئودُرا و مربوط به زنی بسیار عشوه گر و مهلک و خطرناک است؛ آناستازیا هم که جوان ترین خواهر است، شاید در حدود ۵۰۱ یا ۵۰۲ میلادی به دنیا آمده است. او نه تنها یادآورِ آناستازیس(۲۰) به معنای «رستاخیزِ مسیح» که همانا پایه و اساسِ ایمان مسیحی به شمار می رود می باشد، بلکه نام امپراتوری است که در آن دوران، حکومت می کرد: از سال ۴۹۱ تا ۵۱۸ میلادی. ما هیچ چیز بیشتری درباره او نمی دانیم؛ حال آن که کمیتو شخصیتی است که نامش همچنان در صفحات تاریخ بر جای می ماند. مراسم ازدواجی، با شکوه تمام در آینده برگزار خواهد شد و از این پیوند زناشویی، دختری به نام سُفیا(۲۱) (به معنای خِرَد) زاده خواهد شد که مقدر بود نخستین حضور زنانه پس از تئودُرا (خاله اش)، بر روی تاج و تخت فرمانرواییِ «رُمیانِ» قسطنطنیه باشد...
نام کمیتو به فعل کمائو(۲۲) باز می گردد که در حالت مذکر، به کمِتا مبدّل می شود تا از «گیسوان» یا بهتر از آن، از: «زنی با گیسوان بلند» دادسخن دهد. شاید این دخترک، با گیسوانی عجیب و زیبا به دنیا آمده بوده است، به گونه ای که والدینش این نام را برای او برگزیدند... یا شاید هم، از آنجا که ستاره های دنباله دار، «کمِت» نام دارند، به دلیل آن دنباله زیبای خود یا «گیسوانِ» بلند خود، والدین نوزاد، تمایل داشته اند برای نخستین فرزند خود، سرنوشتی مبارک و مسعود آرزو کنند. این درست مانند کاری است که برخی از والدین ایتالیایی، برای دخترانشان می کنند و نام او را «استلا» به معنای ستاره می گذارند. از سوی دیگر، به نظر نمی رسد در آن سال ها، هیچ ستاره دنباله داری در پهنه آسمان گذشته بوده باشد. از این رو، احتمال بسیار دارد که والدین دخترک، به ستاره درخشانی می اندیشیدند که آن سه شاه مُغ (پارسی)، برای رسیدن به بیت الحم و برای ادای احترام به معروف ترین ولادت در عالم مسیحیت، دنبال کرده بودند...
بدینسان بودند سه دختر آن «نگهبان خرس ها»... نام و اصل و نسبِ مادر این سه دختر، در طول تاریخ نامشخّص باقی مانده است، گر چه بنا به سنتّی که بعدها شکل گرفت و به هیچ وجه نمی تواند قابل اعتماد باشد، او را به عنوان خواهرِ یکی از فرماندهان بزرگِ امپراتوری معرّفی می نمایند. امّا شاید بتوان سنّ او را حدس زد: آن هنگام که آخرین دخترش آناستازیا را باردار شد، نمی توانسته است بیش از بیست و پنج سال داشته باشد. مادری که با دقّت تمام، بنا به سنّت و آیین مسیحی، برای هر سه دخترِ خود، نام های مذهبی برگزیده و آنان را غسل تعمید کرده بود. امّا شاید درست باشد که بگوییم هیچ یک از آن سه دختر، بنا به خواسته و آرزوی قلبی والدین خود از آب در نیامده بودند. هر چند والدین این سه دختر، بسیار مذهبی و خداترس بوده اند، لیکن احتمالاً بیش از هر چیز تمایل داشته اند برای وضعیت اقتصادی خانواده شان، صاحب سه فرزند ذکور شوند تا در سال های بعدی، به یاری والدینشان برخیزند. پسرانی که می توانستند به دنبال کارها و فعالیت پدرشان، مسیر حرفه ای او را دنبال کنند و مسئولیت رام کردن و رسیدگی به حیواناتی وحشی، یا هدایت اسب های ارابه هایی را در نمایشات ورزشی داشته باشند. شاید هم می توانستند حرفه ای نظامی، ترجیحا در کاخ امپراتوری، داشته باشند. مکانی که همه نظامیان، موظف بودند بنا به آداب و رسوم دورانشان، کلاه خودهایی پردار بر سر گذارند...
بنابراین تمایل برای داشتن فرزندی ذکور، موجب گشت تا مادر جوان، پی در پی باردار شود؛ و زایمان هایی که همواره با یاس و نومیدی همراه می شده است... احتمالاً بنا به شرایط اقتصادی و تاریخی آن دوران نیز، اکثر والدین ناگزیر بودند این مراحل را چندین نوبت طیّ کنند، زیرا شمار سقط جنین یا زایمان های زودتر از موعد یا حتّی تولّد نوزادان مرده، بخشی از واقعیت های روزمره همه زنان آن دوران از تاریخ بوده است: در واقع، مرگ و میر در نوزادان، تا پنجاه در صد شیوع داشت. بنابراین، شاید حتّی بتوان در انتخاب نام تئودُرا به معنای «خداداد»، نوعی سپاس به درگاه الهی تصوّر کرد، نه برای تولّد فرزندی ذکور، بلکه برای مراحل تولّدی که سرانجام، با موفقیت کامل به پایان نور رسیده بود.
به هر حال، لازم است بیندیشیم که تئودُرا، سه سال پس از تولّد نخستین خواهرش، به دنیا آمده بوده است.
***

نظرات کاربران درباره کتاب تئودرا

اثری تاریخی و بسبار دقیق و جالب و خوندنی
در 1 سال پیش توسط Hos....33
قیمت های این نشر و این مترجم واقعا فضاییه
در 2 سال پیش توسط hjd...dus