فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گزیده‌ای از معروف‌ترین و زیباترین سروده‌های ادبیات یونان و روم باستان

کتاب گزیده‌ای از معروف‌ترین و زیباترین سروده‌های ادبیات یونان و روم باستان

نسخه الکترونیک کتاب گزیده‌ای از معروف‌ترین و زیباترین سروده‌های ادبیات یونان و روم باستان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گزیده‌ای از معروف‌ترین و زیباترین سروده‌های ادبیات یونان و روم باستان

گاه سپاهی متشکل از سواره‌نظامان، گاه ارتشی از پیاده‌نظامان، و گاه انبوهی ناوگان جنگی، می‌تواند همچون زیباترین چیزها برای شماری از انسان‌ها جلوه‌گر شود! امّا برای من، تنها آن موجودی که دوست می‌دارم حائز اهمیت است و بس! هر موجودی به راحتی بدین نکته آگاه است که هلن، که همانا زیبایی‌اش از همه زنان عالم فراتر می‌رفت، همسر ِ شریف خود را ترک کرد. وی، بی آن که به فرزندان و والدینِ عزیز خود بیندیشد، به سوی سرزمین تروآ پر کشید! سراپا عشق، با دلی سبکبال و عاری از وفاداری. این موجب می‌گردد تا به غیبتِ اَناکتُریا بیندیشم. آه، که تا چه اندازه دوست می‌دارم دیگر بار، اندام زیبا و درخشش چهره‌اش را شاهد باشم، تا آن که به دیدن ارّابه‌های قوم لیدیایی و سربازان پیاده‌نظامشان نائل آیم...

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.22 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گزیده‌ای از معروف‌ترین و زیباترین سروده‌های ادبیات یونان و روم باستان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتاری درباره سَفو، پرآوازه ترین بانوی شاعره در یونان باستان

با نام سَفو، بی درنگ انواع تصاویر و توضیحات گوناگون در ذهن خواننده غربی ایجاد می شود: و او را به عنوان مادرِ اشعار عاشقانه، به عنوان نخستین شاعره غزل سرای دوران باستان، به عنوان دهمین الهه الهام بخش(۱۲)، به عنوان زنی آزاده و مستقل، به عنوان زنی پراحساس و عاشقی پرشور در نظر می گیریم. زنی که ظاهرا به خاطر دلتنگی و عشق عمیقی که نسبت به فائُنِ(۱۳) خوش سیما که وی را ترک کرده بود، در دل داشت، خود را از فراز پرتگاهی بسیار بلند، به درون امواج دریای لوکاد فرو افکند و برای ابد، نامی پرآوازه برای خود بر جای نهاد...
از همان دوران باستان، افسانه، به این موجود رویایی و جذّاب چنگ افکند، و بیش از واقعیتِ امر، موجب شهرت و معروفیت این بانوی شاعره گردید، به گونه ای که نویسندگان و شاعران بی شماری در طول تاریخ بشریت، به صحبت ازو یا یادآوری نام یا سروده هایش همّت گماشتند! از اُویدِ نامی گرفته است تا ماگریت یورسُنار، از دانته تا بُدلِر، همه و همه، در گوشه ای از نگاشته های خود، نامی از این بانوی تراژیک دوران باستان آورده اند، و یادش را گرامی داشته اند...
در برابر چنین شهرت شگفتی آوری که به راستی تحسین و حیرت آدمی را از وفاداری اندیشه بشری نسبت به سروده های این شاعر برمی انگیزد، نقل وقایع زندگی او، بر اساس اطّلاعاتی بسیار ناچیز، به راستی امری مایوس کننده است، زیرا آدمی تمایل می یابد که به افسانه هایی نیز که در طول تاریخ درباره سَفو بیان شده است چنگ افکند، و ذهن کنجکاو خواننده علاقه مند را با آن تصاویر، رنگارنگ سازد... امّا همان گونه که حقیقت امر بیان شد، ما به راستی چیز زیادی از این بانوی شاعره بزرگ نمی دانیم. تنها می دانیم که در طول دوران باستان، همه انسان های فرهیخته، با نام او و سروده های لطیف و عاشقانه او آشنایی کامل داشتند، و مردان برای نگارش نامه ای پراحساس و عاشقانه، یا زنان برای پاسخ گویی به عاشقان دل خسته خود، از اشعار دل انگیزِ او یاری می جستند، و به راستی در دوران باستان، کسی نبود که با اشعار این بانوی جزیره نشین، آشنایی نداشته باشد!
امّا اینک می رویم تا خواننده گرامی را با اندک اطّلاعاتی که در اختیار داریم، با این شاعره پراحساس آشنا کنیم: در منتهی الیه شمال شرقیِ سرزمین یونان باستان، در نزدیکی سرزمین بسیار زیبای لیدیا(۱۴)، جزیره ای به نام لِزبُس(۱۵) وجود دارد.
در دورانی که سَفو به دنیا آمد، (بر اساس اندک دانسته های دانشمندان، او در نیمه دومِ قرن هفتم پیش از میلاد مسیح به دنیا آمده است)، آن جزیره یکی از کشورهای کوچک در میان صدها کشور کوچک دیگری به شمار می رفت که از نظر سیاسی مستقل بود، و به عنوان حکومتی متشکل از تنها یک شهر، خودمختار و خودکفا بود.
آن جزیره، همچنان به عنوان جایگاه فرهنگی بسیار مهمی در آن دوران به شمار می رفت، به ویژه در حوزه موسیقی و هنر شاعری. از سوی دیگر، با آمیزش و پیوند این دو عاملِ بسیار مهم برای مردم آن دوران، تمایل برای هنر شاعری به صورت شخصی و خصوصی در میان ساکنان آن جزیره بیش از پیش شکل می گرفت، به گونه ای که دوشیزه ای مانند سَفو، در این اندیشه افتاد که به سرودن اشعاری عاشقانه اقدام ورزد، و نامی پرآوازه و جاودانه برای آیندگان، از خود بر جای گذارد.
از قرار معلوم، خاندان او از تجّار معروف جزیره به شمار می رفتند، و هنگامی که سَفو بسیار جوان بود، وی را به عقدِ مردی در آوردند که ظاهرا او نیز از صنف تاجران جزیره بود. از این پیوند زناشویی، دختری به دنیا آمد که سَفو او را کلِئیس(۱۶) نام نهاد. نام شوهرِ سَفو، در تمام اشعار او، کاملاً غایب است و ظاهرا او از هیچ اهمیت عاطفی در زندگی و سرنوشت زن جوان برخوردار نبوده است. شاید هم که سَفو، در همان عنفوان جوانی، شوهر خود را از دست داد و بیوه شد، به گونه ای که دقیقا به همین دلیل، او را به عنوان زن آزاده و مستقلی که بوده است، مشاهده می کنیم. او آزاد بود که به سرودن اشعار خود بپردازد، و همزمان، هنر شاعری را به سایرین نیز بیاموزد؛ زیرا فعالیت او، آمیزه ای از خلاّقیت و شکل دهی و آموزش دانشجویان خود در این رشته هنری بود.
اغلب، در ارتباط با اشعار یونان باستان، نکته بسیار مهمی از خاطر خواننده زدوده می شود: این که در دوران باستان، هنر و مهارت ادبی و شاعرانه یک شاعر، با یک رشته عوامل خارجی مورد سنجش قرار می گرفت؛ و این که اشعاری که امروزه به دستمان رسیده است، از یک عامل بسیار اساسی و مهم محروم باقی مانده است: در واقع، هر شعری که در یونان باستان سروده می شد، با موسیقی زیبایی همراه بود و به آن سروده، شکل و هویت خاصّی می بخشید. حال بنگرید در همین دوران خودمان، اگر خواننده ای بدون موسیقیِ خود باقی بماند، و اگر آیندگان بخواهند سنجشی از اشعار ترانه های آن خواننده به انجام رسانند، چند تعداد از ترانه ها می توانند در برابر قضاوت آیندگان مقاومت کنند، و قابلیتی مناسب و شایسته با ماهیتی تحمل پذیر از خود آشکار سازند...؟ چند خواننده در سراسر دنیا وجود دارند که بتوانند از این آزمون، سربلند بیرون آیند...؟ حال بنگرید که اگر اشعار سَفو مورد پسند ما قرار می گیرد، آن هم در هنگامی که ما کوچک ترین آگاهی و اطّلاعی از نحوه «برگزاری و اجرای» آن با کمک موسیقی نداریم، لیک با در نظر گرفتن نظریاتی که موسیقی شناسانِ دوران باستان در نوشته های خود آورده اند، این بانوی شاعره، همزمان یک موسیقیدان بسیار بااستعداد و هنرمندی سرشار از نبوغی ذاتی نیز بوده است! او بود که یک نوع تار جدیدی را که برای ترانه های تک صدایی، (که خودِ سَفو آغازکننده این فنّ جدید در هنرنمایی بود) اختراع کرد و یک شیوه جدیدی از موسیقی را ابداع نمود. از سوی دیگر، او سخنوری بسیار عالی و یک «تکنیسینِ» زبان بود؛ به گونه ای که بندی ابداع کرد که نام خودِ او را بر خود دارد و همچنان نیز به همین شکل معروف است.
در واقع سروده هایش، به سرعت در میان یونیان و در سراسر جزایر آن نقاط شهرت یافت، و همین امر موجب گردید که ما امروزه بتوانیم از سروده های او بهره مند شویم، و بتوانیم تنها تعداد معدودی از اشعار او را که تا به امروز بر جای باقی مانده است، با لذّت خاصّی مطالعه کنیم.
سَفو، مجتمعی مخصوص بانوان تشکیل داده بود که به شکل نوعی آکادمی یا محفل ادبی مورد کاربرد این هنرجویان قرار می گرفت و با نام الهام بخش و جالبِ «سرای آلهه» شهرت داشت. سَفو به دوشیزگان مستعد و با استعدادی که از خاندانی اشرافی بودند، و یا به دوشیزگانی که قصد داشتند حرفه نوازندگی موسیقی را در پیش گیرند، به تدریس هنر شاعری و سرودخوانی و رقص می پرداخت. سَفو به قدری شهرت داشت که خانواده های سرشناس، از سراسر نقاط یونان به دیدار او می آمدند، تا وی را متقاعد سازند تا شاید شعری برای ازدواج آینده دختر یا پسرشان بسراید، و یا دختران خود را به او می سپردند تا وی به بهترین شکل و شیوه ممکن، به آموزش آنان اقدام ورزد. حال آن که در آن دوران یا در طول قرون بعدی، هویت زن به معنای واقعی کلمه، صرفا در یک واژه خلاصه می شد: این که فرزندی برای بقای نام شوهر خود به دنیا آورد و بس. زنان، نه حقّی برای آموختن علم و دانش داشتند، نه مجاز بودند از یک زندگی خصوصی و اندیشمندانه بهره مند گردند، و نه حتّی حقّ ابراز کوچک ترین عقیده ای را داشتند...
حقیقت امر این است که پس از مرگ سَفو، دیگر زنان تلاش نورزیدند که از زندگی احساسی و از اندیشه های درونی خود سخن بگویند، و سکوت را بر هر چیز ارجح شمردند. در این جاست که در می یابیم سَفو تا چه اندازه از آزادی بیان و عمل برخوردار بوده است، به گونه ای که بدون هیچ ناراحتی یا عذابی، به بیان خصوصی ترین و محرمانه ترین احساسات یا اعمال و اندیشه های خود می پردازد و خواننده را کاملاً از جریان و سیر اندیشه و احساسات درونی اش آگاه می سازد. از سوی دیگر، لازم به گفتن است که جزیره لِزبُس در آن دوران، به عنوان یکی از پناهگاه های مخصوص زندگی زنانه به شمار می رفت. بر اساس اعتقادات بسیار ریشه گرفته در آن زمان، جزیره مزبور مورد لطف و عنایت و حمایتِ خاصّ آلهه آسمانی بود و لذا در آن مکان، اهمیت و احترام ویژه ای برای مقام زن قائل بودند و زنان جزیره، پیوسته به انجام یک رشته مراسم مذهبی مخصوص اقدام می ورزیدند تا مراتب احترام و وفاداری و اخلاص عمیقِ خود را به آن آلهه آسمانی ابراز دارند، و بیش از پیش از لطف و رحمت آنان برخوردار گردند. به همین دلیل، زنان جزیره لِزبُس، در آگاهی داشتن از هنرهای زیبا، استقلال و آزادی در عمل و کردار و گفتار، و نیز برخورداری از یک زیبایی نادر و بسیار شگفت آور، شهرت خاصّ و عام داشتند.
با این حال، این قطعه زمین کوچک در میان دریایی لاجوردی، مانند جزایر دیگری که در نزدیکی اش واقع بودند، از انواع شورش ها و مشکلات سیاسی نیز در عذاب بود و همین فراز و نشیب ها، موجب گردید تا از رژیم گروه سالاری بیرون بیاید و به سوی دموکراسی گام پیش نهد. دوره حیات سَفو، دورانِ حکومت انواع ظالمان مستبد بود، به گونه ای که خانواده های اشرافی در انواع گروه ها و حزب های موافق یا مخالف شرکت می جستند تا برای آینده زادگاهشان تصمیم گیری کنند. حاکمان با سرعتی چشمگیر، یکی پس از دیگری از راه می رسیدند و در چشم بر هم زدنی، جایگزین می شدند و پیوسته انواع درگیری ها و جنگ های داخلی، مخّل آسایش و راحتی مردم یونان و به ویژه این جزیره نشین ها می شد.
سَفو نیز بدون آن که حقیقتا در این فعالیت های سیاسی شرکت کند، تا اندازه ای به وضعیت سیاسی دورانش توجّه ابراز می داشت، و سرانجام زمانی فرا رسید که خواه ناخواه، در گروهی سیاسی که با شکستی سخت مواجه گردیده بود حضور یافت...
بدینسان، ناگزیر گشت به مدّت ده سال در تبعید به سر برد، و بدین شکل، بهای سرسپردگی خود را به حزب خاصّی بپردازد. به نظر می رسد که حاکم مستبدی که وی را به سوی تبعید اعزام داشت، مردی به نام میرسیلُس(۱۷) بوده است. به همان اندازه، مرد دیگری که در سال ۵۹۰ پیش از میلاد مسیح به عنوان حاکم جدیدِ آن مناطق برگزیده شد و پیتاکوس(۱۸) نام داشت، موجب بازگشت دیگر بار سَفو به زادگاه عزیزش گردید. و این حاکم موفّق شد برای چندی، صلح و آرامش را برای مردم دوران خود به ارمغان آورد. تبعید برای سَفو بسیار دشوار از آب در آمد؛ زیرا دور از خانواده به سر می برد و محروم از حقوق همیشگی اش به عنوان یکی از شهروندان بسیار محترم و برجسته بود. در هر کجا، همواره به عنوان یک «خارجی» و یک «بیگانه» در نظر گرفته می شد. امّا سَفو از هنری آگاهی داشت که این اجازه را به وی می داد تا از نظر مالی و اقتصادی، در نهایت آبرومندی به زندگی خود ادامه دهد. او سرزمین سیسیل(۱۹) را برای اقامت خود در دوران تبعید برگزید. قرن ها بعدها، همین سرزمین سیسیل، مجسمه ای از سَفو در یکی از میادین خود به پاس احترامی که برای این بانوی شاعره قائل بود برافراشت، و حضور آن بانوی برجسته را در خاک خود گرامی داشت.
سَفو با بازگشت به جزیره دلبندش، به دنبال کردن کارهای دیرینه خود ادامه داد و به مدّت سال های طولانی، به تدریس و آموزش و تربیت دوشیزگان اشرافی پرداخت. این نکات را می توان با مطالعه اشعارش، و رسیدن او به دوران میانسالی، به خوبی دریافت.
اینک، باید اقرار کرد که داستان خودکشی او، احتمالاً افسانه ای خیالی بیش نیست که ساخته و پرداخته نسلِ بعد از دوران سَفو بوده است. شاید هم به خاطر تمایل عمیقی بود که یونانیان احساساتی، در جاودانه ساختن بانوی شاعره محبوبشان داشتند...
***
با ملاحظه وقایع زندگی او، در می یابیم که وی برای همدوره ای های خود، و در میان زنان دوران خود، از یک زندگی بسیار جالب توجّه برخوردار بوده است؛ امّا آن چه باز هم جالب تر و جذّاب تر است، اشعار لطیف و ماندگار او است که دقیقا به شخصیت خودِ سَفو وابستگی دارد، به گونه ای که نشان می دهد وی آشکارا آماده بود هر آن چه را احساس می کرده است، مستقیما بر روی کاغذ بیاورد و با صراحت لهجه ای بی سابقه و خوشایند، از تمام اندیشه ها و احساسات لطیف و پرشور خود، داد سخن دهد. و دقیقا این صراحت و رک گویی «مردانه» او است که موجب می شود سروده های سَفو، به عنوان اشعاری بی همتا، شاداب، باطراوت و سراسر آکنده از صفا جلوه کند.
البته او به جز اشعاری که درباره زندگی درونی خود می سرود، اشعاری نیز بنا به سفارش خاندان اشرافی برای مراسم ازدواج دوشیزگانی اصیل زاده می سرود، به طوری که غرلسرایی عاشقانه را با قوّه طنزی لطیف در هم می آمیخت.
این سفارشات، از تسلط کامل او به زبانِ اِئولین(۲۰) حکایت دارد. آگاهی و اطلاّعات او از وزن و قافیه و معنای هر تصویر ارائه شده، بسیار کامل و دقیق بوده است.
امّا نکته ای که بیش از هر چیز توجّه خواننده سروده های سَفو را به سوی خود جلب می کند، حالت پراحساسی است که شاعره باستانی تلاش می ورزد بی درنگ از همان نخستین مصرع، به خواننده خود (حال به هر دورانی که تعلّق داشته باشد...) منتقل کند، و به گونه ای با او وارد ارتباط می شود، چنان که گویی در شرف انجام دادن گفت وگویی دوستانه و بسیار خصوصی با او است.
خواننده ای که بیست و پنج قرن پس از سَفو، همچنان تمایل دارد به خواندن مصرع های بعدیِ اشعار او ادامه دهد، دقیقا در جستجوی سهیم شدن خود با شاعره، از طریق همان احساسات تجربه شده از سوی سَفو است. خواننده به تعبیر یا تفسیر اشعار سَفو نیازی ندارد؛ بلکه احساساتی که شاعره سعی دارد به ما منتقل کند، بی درنگ، و با نهایت وضوح و درخشندگی، بر ذهن و قلبمان مسلط می شود و در سرای قلب و جانمان جا و تاثیری عمیق و ژرف بر جای می نهد...
و آدمی به راستی تمایل می یابد این بانوی پر احساسی را که این چنین عشق می ورزد، یا بدین شکلِ صریح و ساده، انزجار و خشم و حسادت خود را بیان می دارد، یا صادقانه اشک می ریزد یا به تمسخر معصومانه معشوق می پردازد یا مرگ را خالصانه به سوی خود فرا می خواند و یا خاضعانه دست به التماس می گیرد، به گونه ای که حساس ترین بخش های وجودیِ خواننده خود را به ارتعاش در می آورد، بیش از پیش بشناسد، به او نزدیک گردد و به درک کاملِ احساسات و خصوصیات اخلاقی او نائل آید...
***
فرایافتی که او از مبحث «عشق» دارد، بدون هیچ شبهه ای است: او با وضوح بارها و بارها در اشعار خود اعلام می کند که عشق را بالاتر و والاتر از هر چیز می داند: به عنوان زیباترین هدیه این عالم زمینی! و در جامعه جنگ پرور و خشنی که به دوران او تعلّق دارد، او هرگز برای لحظه ای نیز تردید به خرج نمی دهد، و با آوایی بس رسا اعلام می دارد که عشق، فراتر و متعالی تر و بهتر از هر چیز دیگری در عالم هستی است! از سوی دیگر، او کوچک ترین اهمیتی به مدّت زمان و پایداری عشق نمی دهد؛ بلکه به شدّت به احساسی که وی را در در سلطه خود نگاه می دارد توجّه ابراز می کند. برای این بانوی شاعره، عشق باید پرشور و عمیق باشد.
بدانسان نیز، ارتباطی که وی با آلهه اسطوره ایِ دوران خود برقرار می سازد، از ویژگی خاصّی برخوردار است. او عمیقا از سرسپردگان آلهه ای است که مانند خود او، زنانی آسمانی اند؛ و لذا همواره می کوشد رابطه ای بسیار جالب با آن ها داشته باشد و خود را در حدّ آلهه آسمانی می شمارد؛ و لذا اندیشه ای که از دین و آیین در ذهن و قلب خود دارد، باز هم از حالت نسبتا متفاوتی با همدوره ای های خود برخوردار است. او در واقع می کوشد بنا به روندی بسیار دقیق و شایسته، به ابراز اخلاص و ارادت خود به این بانوان آسمانی بپردازد: با انواع تقدیمی ها و عبادات و دعاهایی که می توانست موجب گردد که آن آلهه، به حمایت و دفاع از وی برخیزند، و هرگز نسبت به وی دشمنی و حسادت ابراز ندارند؛ زیرا در آن دوران، همه می دانستند که خدایان اُلَمپ و آلهه ای که در آسمان می زیستند، می توانستند در چشم بر هم زدنی، با بندگان خود در روی زمین دشمن گردند، و موجب نابودی آنان شوند. بدانسان خدایان اساطیری و آلهه، نسبت به کسانی که مخلصانه به عبادت آنان همّت می گماشتند، مهربان بودند و به سرعت به یاری آنان برمی خاستند... لذا، آن هنگام که در شعری، سَفو را مشاهده می کنیم که دست به دعا می گیرد تا به عبادت الهه آفرُدیت بپردازد، اغلب برای آن است که وی یاری خود را از او دریغ ندارد و به سرعت، به کمکش برخیزد. بانوی شاعره، بدون اتلاف وقت، بی درنگ وارد اصل مطلب می شود و درخواست های خود را به آفرُدیت بیان می دارد، چنان که گویی مشغول گفت وگو با همدست و دوست دیرینه خود می باشد! و به نظر می رسد که الهه عشق و محبّت، اغلب به خواسته های یکی از خدمت گزاران و بندگان مخلصِ خود گوش دل می سپرده، و خواسته های سَفو را به سرعت اجابت می کرده است...
***
متاسفانه به دلیل تعداد بسیار کمِ اشعار سَفو که امروزه در دسترس ما است، این آزادی را به ما نمی دهد تا بتوانیم به درستی دریابیم که جایگاه و موقعیت «طبیعت»، به معنای مطلقِ کلمه، در اثر سَفو و نیز در وقایع زندگی اش چگونه بوده است. حال آن که در طول تاریخ، محقّقان و علاقه مندان به آثار سَفو، پیوسته آرزومند بوده اند که بتوانند اشعار دیگری را از این بانوی شاعره به دست آورند تا به تفسیر بهتر و جدّی تری از اندیشه او مبادرت ورزند. یگانه چیزی که می توان بیان داشت این است که بر اساس آن میزان ناچیزی که از سروده های وی در اختیارمان است، می توانیم اذعان کنیم که آن نظریه قدیمی، مبنی بر این که یونانیان نسبت به طبیعت و مناظرِ اطرافِ خود نسبتا بی توجّه و بی تفاوت بوده اند، در اشعار سَفو، مردود اعلام می شود. زیرا این بانوی یونانی، به تمام حیات و هستی بی صدا، یا برعکس پرآوایی که در اطرافش وجود داشته است، نهایت توجّه و علاقه را ابراز می کرده، و پیوسته در تلاش بوده است که زیبایی های اطرافِ خود را به لطیف ترین، دقیق ترین و صادقانه ترین شکل ممکن بیان دارد.
در پایان، باید گفت آن چه سَفو را در تمام اعمال و کردار و احساساتش به جلو پیش می برده است، عشقی عمیق، بسیار وسیع و بیکران نسبت به زندگی بوده است، و این که وی بتواند همه چیز را با نهایت شدّت، عمیقا تجربه کند. سَفو، به این اندیشه، اعتقادی ژرف داشت، و معتقد بود از آن جا که خدایان، مرگ را برای خود برنگزیده بودند، پس یقینا به عنوان واقعه ای نامیمون به شمار می رفت، و لذا لازم می نمود که آدمی، تا انتهای مسیری که در روی زمین در پیش رو داشت، با سعادت و شور زندگی گام بردارد، و تمام تجربیات نیکو و تمام زیبایی ها و تمام احساسات پرشور را با شدیدترین میزان ممکن تجربه کند، بدون آن که از چیزی یا کسی، ذرّه ای واهمه یا ترس داشته باشد.
زیرا شاید حتّی بیش از عشق، این احساس آرمان گرایی والایی که از ژرف ترین بخش از وجودِ سَفو سرچشمه گرفته است، همان زیبایی گرایی و تمایل به لذّت بردن از هر چیز نیکو و هماهنگ بوده است. و سَفو در تمام طول زندگی خود، این مسیر را نه تنها در زندگی شخصی اش، بلکه برای زندگی حرفه ای اش نیز پیمود. و لذا، قرن ها پیش از آن که مبحث زیبایی گرایی در اندیشه بشری شکل گیرد، سَفو این حقیقتِ انکارناپذیر را بیان می داشت و می دانست که این مبحث، در مرکز فرهنگ و اندیشه یونان جای خواهد گرفت، و در طول قرون بعدی، از اساسی ترین مباحث فلسفی و معنویِ اندیشه بشری به شمار خواهد رفت.
و متاسفانه لازم به ذکر است که به دلیل ماهیت خاصّ هنر شاعری در یونان باستان، و بنا به قواعد این هنر لطیف و الهام بخش، مترجم آن سروده ها ناگزیر است این سروده های باستانی را که با ترانه هایی زیبا همراهی می شدند، در نثری بسیار ساده و روزمره به زبان مقصد و در عهد و دورانی «مدرن» (به معنای مطلق کلمه...) ترجمه کند تا بهتر بتواند تصاویری را که آن شاعره بزرگ و به یادماندنیِ یونانی به خوانندگانش تقدیم داشته است، در ترجمه های خود منعکس کند...

فردریک ورولیه

به نام خدای بخشاینده مهربان

پیشگفتاری درباره هُمِر اسرارآمیز

با گذشت زمان، آدمی هنوز با نهایت کنجکاوی سوال می کند: به راستی هُمر که بود؟
سوالی که از دوران بسیار دورِ باستان، پیوسته در اذهان طنین افکنده، و عالِمان و دانشمندانِ محقّق را به دو گروه تقسیم کرده است. در واقع، رسما از قرن هفدهم میلادی به بعد، و بر اساس قدیمی ترین سنّت ها، نگارنده ایلیاد و اُدیسه، مردی یونانی الاصل بوده است که در سرزمین ایونی(۱) و در شهر اسمیرن(۲) یا در جزیره کیوس(۳) دیده به جهان گشوده بود. ظاهرا او مردی بود که از قدرتِ بینایی نیز محروم بوده است. این استدلال نیز بر اساس نامی است که او بر خود دارد؛ هُمر یعنی مردی که نمی بیند. از قرار معلوم، او چندین نوبت، در دریای مدیترانه سفر کرده بود تا به هنر شاعری خود، یا شاید به کار تجارت بپردازد، و یا آن هم که مدارس مخصوصی را تاسیس کند. او اقامت های طولانی مدّتی در سرزمین ایتاک(۴) و کیوس داشته است. ظاهرا در همان نقطه، همسری نیز برای خود اختیار کرد، و سرانجام در طول آخرین سفر دریایی خود، در یکی از جزایر بسیار کوچکی که در دریای اِژه واقع است، یعنی در جزیره ایوس(۵) دار فانی را وداع گفت...
دانشمندان با تحلیل سروده های بی همتای او از نظر زبان شناسی، موفّق شده اند به ابراز یک رشته حدسیاتی که تا اندازه ای با افسانه های دوران باستان نیز مطابقت و نزدیکی دارد، مبادرت ورزند.
گوته، شاعر و نویسنده بزرگ آلمان، درباره هُمر گفته است:«اگر ما هرگز با گناهان و فساد تصوّرناپذیرِ سُدُم و گُمُرا، و یا با افسانه های مصر و بابِل باستان آشنایی نمی یافتیم، هُمر به راستی می توانست به عنوان راویِ «انجیل» ما معرّفی و تلقّی شود!»
هُمر، با تحقیقات به دست آمده، با زبان بومیِ مخصوصِ ساکنان سرزمین ایونی تکلّم می کرده است. این موضوع، زادگاه او را در همان اسمیرن یا کیوس، تایید می کند. بدانسان نیز زمان نگارش این دو اثر بی همتا، جای هیچ گونه تردیدی را در ذهن آدمی باقی نمی گذارد: چنانچه وقایع افسانه گونه ای که در این دو منظومه با نهایت هنرمندی نقل شده است، به دومین هزاره پیش از دوران ما مربوط می شود، لیکن با حضور ده ها و ده ها جزئیات انکارناپذیر، ما ناگزیریم که تاریخ این دو منظومه را برای دومین نیمه قرن هشتم پیش از میلاد مسیح مشخّص کنیم. بدانسان نیز، سفرِ به یادماندنیِ اولیس بزرگ و نامی، و توصیف هایی که هُمر در طول داستان خود به بیان آن ها اقدام می ورزد، از آشنایی کامل و عمیق شاعر از دنیای مدیترانه پیش از باستان حکایت دارد. پس از این، زندگی هُمر، به افسانه تعلّق دارد و بس...
لیکن موجودیت و حضور نگارنده ای واحد برای هر دو منظومه (ایلیاد و اُدیسه) در قرن هفدهم میلادی، از سوی پدر روحانی دُبین یک(۶) در فرانسه مورد تکذیب قرار گرفت. پس از او، شارل پِرو معروف نیز که نگارنده انواع داستان ها و افسانه های زیبا، از جمله «گربه چکمه پوش» و «دخترک شنل قرمزی» و «زیبای خفته» و بسیاری دیگر است، در آخرین مجلد کتاب معروف خود تحت عنوان «خطّی موازی میان پیشینیان و مدرن ها» که در سال ۱۶۹۳ منتشر گردید، این موضوع را مانند پدر روحانی دُبین یک تکذیب می کند، و امکان این که هر دو اثر، از یک شاعر واحد بوده باشد را ردّ می کند.
به نظر آن ها، ایلیاد و اُدیسه، آن گونه که امروزه از این دو اثر نام می بریم، سروده هایی حماسی نبوده، بلکه قطعات و «مونتاژ»هایی کمابیش قابل درک از اشعاری بوده است که منابع و دوران نگارش آن ها، کاملاً متفاوت از هم بوده است.
این نظریه، از سوی بوآلو(۷)، اندیشمند بزرگ فرانسوی ردّ شد، امّا کمی بعد، فیلسوف بزرگ ایتالیایی: جیان باتیستا ویکو(۸) در کتاب خود تحت عنوان «اصول علمی نوین درباره طبیعت مشترک ملل»(۹) در سال ۱۷۲۵ به طرح دیگر بارِ این موضوع اقدام می ورزد، و مدعی می شود که هُمر، یک فردِ واحد و بخصوصی نبوده است، بلکه نمادی خیالی و مبهم از شاعران گوناگون بوده است. شاعرانی که به ترویجِ «اشعار عامیانه اعصار اوّلیه یونان باستان» همّت گماشته بودند.
سرانجام، دکترین جمع آوری این اشعار پراکنده در یک اثر واحد، که حیات و هستی هُمر را به عنوان شاعری حقیقی به زیر سوال می برد، با شیوه ای بسیار درخشان و هوشمندانه، از سوی فیلسوف بزرگ آلمانی: فردریش اُگوست وُلف(۱۰) مورد تائید قرار گرفت. او این نکته را در کتاب خود تحت عنوان «پیشگفتاری برای موجودیت هُمر»(۱۱) در سال ۱۷۹۵ منتشر کرد. او در این کتاب، تطابقی به راستی عجیب، از یک سو میان ایلیاد و اُدیسه، و از سوی دیگر، از دوران های بزرگِ حماس و ویژگی ها و خصوصیات جمعی و ملّی سرزمین هندوستان و دنیای ژرمن ها، به انجام رسانید.
به همان اندازه، نظریات او که سرشار از انواع اطّلاعات جالب و غنی است، به گونه ای مطرح شد که دکترینِ وحدت و یگانگی آفرینشِ ایلیاد و اُدیسه از سوی شخصی واحد را متزلزل نساخت. تمام این تحقیقات موجب گردید تا امروزه به نظریه ای که مورد قبول و پذیرش همگان است، دست یابیم: این که کثرت منابع، (که از نوعی حافظه جمعی و گروهی، که از عصر برُنز به بعد، به وسیله سنّتِ «روایت های سینه به سینه و دهان به دهان» امتداد یافته و محفوظ مانده است)، هیچ گونه تضّادی با تدوین و یکپارچه شدنش از سوی فردی واحد ایجاد نمی کند، و مطلقا با آن وضعیت منافات ندارد؛ این که شخصیت حقیقیِ هُمر، نباید به زیر سوال برده شود. بدینسان، از قرار معلوم، این تلاشِ عظیم، در قرن هشتم پیش از میلاد مسیح، به وسیله شاعری از سرزمین ایونی صورت گرفت: فردی اندیشمند و دارای نبوغی عظیم! مردی که ما همچنان به نامیدن او با نامِ شریفِ هُمر ادامه خواهیم داد، زیرا با نامِ دیگرِ او آشنایی نداریم...
امّا بحث اصلی همچنان باقی است: آیا لازم است در زیر نقاب هُمر و در برابر این نام، دو شاعر یا بیشتر را دید، یا تنها یک شاعر در این کار دست داشته است...؟ و آیا نگارنده ایلیاد (با پانزده هزار بیت شعر!)، به راستی همان نگارنده اُدیسه (با دوازده هزار بیت شعر) نیز هست...؟ زیرا میان این دو اثر، تفاوت های نگارشیِ بسیار فاحشی وجود دارد، و نوع حسّاسیت شاعرانه و ادبیِ موجود میان این دو افسانه نیز بسیار متفاوت است. به گونه ای که حتّی لحن راوی نیز تفاوت می کند!
به همان اندازه، تفاوتِ دیدگاه فلسفی و دینی هر اثر، با آن دیگری فاحش و قابل تمایز است. به گونه ای که موجب گردیده است که بشر، در طول این دو هزار و هشتصد سالِ گذشته، پیوسته از خود سوال کند آیا نگارنده این دو اثر جاودانه و زیبا، به راستی یکی بوده است یا نه؟...
به هر حال، آن چه مسلم به نظر می رسد، این است که اُدیسه، در دورانی دیرتر از ایلیاد به رشته تحریر در آمده است، و ظاهرا هُمر، نخست به آفرینش ایلیاد همّت گماشته بود تا بعدها، با فرصتی بیش تر و با پختگی بهتر، بتواند اُدیسه را که از زیباییِ عمیق تر و داستانی جالب تر برخوردارست بیافریند، و یا به تنظیم آن مبادرت ورزد.

L'Anthologie des poésies de l'Antiquité
[ Grèce et Rome ]
Farideh Mahdavi-Damghani Traduction de
Antologia della Poesia Greca & Latina
Téhéran - 2007

کتولّو، شاعرِ دل انگیزِ تضّادها

بیاییم و برای لحظه ای در نظر مجسّم کنیم که هرگز هیچ یک از اشعار کتولّو را نخوانده ایم: نخست به ورق زدن دیوان اشعار او می پردازیم و این کار را با حرکاتی کند و آهسته به انجام می رسانیم. درست مانند کتابی که آدمی به تازگی خریداری کرده است و هنوز، مطلقا هیچ آشنایی نزدیکی با آن برقرار نکرده باشد...
درست مانند آن که ناگهان قصد داشته باشیم به خواندن اشعار «گل های بدیِ» اثر شارل بُدلِر یا «قصیده های دریاییِ» فرناندو پِسوئا بپردازیم... آن هنگام است که ملاحظه خواهید کرد که مطالعه اشعار او را، یقینا با نوعی لذّت شاداب و کنجکاوی دل انگیزی به انجام خواهید رساند.
در سروده دوم و سوم، شاعر به توصیف گنجشک کوچکی که موجب خوشنودی و شادمانی بانوی دلبندش می گردد می پردازد. این اشعار زیباست و آمیخته به نوعی حالت طنزآلود است؛ امّا به غیر از آن، ناگهان درمی یابیم که نوعی حالت موزون و هماهنگ در آن زبان لاتینی که تا آن لحظه، هرگز به چنین حالت انعطاف پذیر و زیبایی دست نیافته بود، آشکار می شود!
سپس بی درنگ درمی یابیم که در پسِ خنده ها و شادمانی های ظاهری شاعر، و لحن سبکسرانه اش، موسیقی لطیفی وجود دارد که مستقیما از قلب او برمی خیزد. موسیقی آرام و مهرآمیزی که مستقیما به درون قلب خواننده نفوذ می یابد.
به همان اندازه، ناگهان مشاهده می کنیم که شاعر لاتین زبان، نام بانوی دلبند خود را نیز بیان کرده است، و با واژگانی مانند «زندگی» و «عشق» از او نام می برد.
آیا کتولّو، شاعری است که می کوشید به توصیف احساسات عاشقانه خود همّت گمارد؟ عشقی که مرکزیت آن، صرفا بر روی محور لطف و رحمت و زیبایی قرار گرفته است... بدانسان نیز، در سایر اشعار او، با نوعی خشونت و وقاحت در کلام، که از نوعی آزادیِ بیان خاصّی حکایت دارد مواجه می گردیم... شاعری که از بیان حقایق زندگی به هر شکل، به هیچ وجه ابایی ندارد.
بدینسان، کتولّو در نگاه نخست، ماهیتی نامشخّص و مرموز به خود می گیرد. زیرا گاه به شکلی مهربان و صمیمی، گاه در قالبی خشن و بدبین، گاه سراپا محبّتی سخاوتمندانه و گاه نیز سراپا خشمی نشات گرفته از حسادتی عمیق آشکار می شود. گاه بخشاینده و عاری از کینه، گاه به صورت موجودی بسیار انتقام جو است...
آخر چگونه ممکن است کتولّو، تابدین اندازه دارای صفات اخلاقیِ متضّادی باشد؟! مگر ممکن است شاعری، ناگهان شعری هوشمندانه و بسیار ادیبانه و آکنده از مهرورزیِ رویایی و دلنشینی بسُراید، و لحظه ای دیگر، به سرودن شعری وقیح، خشن و سراسر آکنده از انواع تهدیدات همّت گمارد...؟!
خودِ کتولّو برای آن که تفاوت و تمایزی میان انسان و شاعر قائل شود، در یکی از سروده های خویش اعلام می دارد:«شاعر پرهیزگار، باید دارای روحیه ای عفیف و بکر باشد؛ حال آن که در هنگام سرودن اشعار، رعایت این نکته، چندان حائز اهمیت نیست؛ هر شعری، با اندکی صراحت لهجه، از ماهیت بهتر و جالب تری برای خواننده خود برخوردار می گردد...»
بدینسان، می توان کتولّو را به عنوان یکی از شاعران هجوگو معرّفی کرد. همزمان، او به هیچ وجه شباهتی به سایر شاعران هجوگوی دوران خود یا دوران پس از خود ندارد، و در می یابیم که او سبک و شیوه خاصّی برای خود قائل شده است.
حقیقت امر این است که در دوران امپراتور اُگوست، و به طور کلّی در دوران حکومت امپراتوری در روم باستان، به هیچ وجه عاقلانه نمی نمود که شاعری به مردانِ مقتدرِ دورانِ خود حمله کند و به انتقاد از آنان بپردازد. بدین خاطر، شاعران هجوسرا و طنزنویسی مانند اُراس(۲۱)، پِرس(۲۲)، ژووِنال(۲۳) و مارسیال(۲۴) از انجام هرگونه حمله های شخصی به فرد یا افراد بخصوص، اجتناب می ورزیدند و صرفا به انواع صفات ناشایستِ موجود در جامعه خود حمله می کردند و بس. حال آن که کتولّو بر خلاف این شاعران، در چندین نوبت، به شخصِ سزار (امپراتور اُگوست) و دستیاران و زیردستان بسیار نزدیک وی حمله می کند، و این کار را با چنان خشونتی به انجام می رسانَد که آدمی را به یاد شاعر دیگری به نام لوسیوس که به هم دوره ای های فاسد دوران خود حمله می کرد، می اندازد. با این حال سزار، علی رغم این واقعیت که اشعار نیش دار و بسیار زهرآگینِ کتولّو، لکه های از میان نرفتنی و بسیار عمیقی را بر وجودِ او بر جای می نهاد، به دلیل شهرت و معروفیت خود به عنوان امپراتوری بخشاینده و بسیار فرهنگ دوست و فرهنگ پرور، در نهایت امر، کتولّو را مورد بخشایش و عنایت خود قرار می داد؛ امّا واقعیت امر این است که وی در باطن، هرگز آن شاعر جسور را به خاطر آن اهانت های برگشت ناپذیر نبخشود. برای مثال در یکی از سروده های کتولّو، او به اخاذی های یکی از افسران عالی رتبه سزار اشاره می کند و به شدّت، به توبیخ و ملامت سزار می پردازد. شاعر با نهایت تلخکامی، خشمگینانه در این سرود فریاد برمی آوَرَد: «چه انتظار است، کتولّو...؟ پس آخر چرا جان نمی سپاری و این دنیای زمینی را ترک نمی کنی؟! نونیوسِ(۲۵) پلید و کثیف، در جایگاهی والا و دست ناخورده نشسته است، و واتینیوس(۲۶) هم پیوسته با سوگند خوردن به دورانِ کنسول بودنش، سوگندهای دروغین یاد می کند! کتولّو! به کجا رسیده ایم؟! آخر چرا زودتر جان نمی دهی تا ازین وضعیت فسادی که در اطرافت ناظر و شاهدی، رهایی یابی؟!»

نظرات کاربران درباره کتاب گزیده‌ای از معروف‌ترین و زیباترین سروده‌های ادبیات یونان و روم باستان