فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گزیده‌ای از معروف‌ترین اشعار سالواتره کوازیمدو

کتاب گزیده‌ای از معروف‌ترین اشعار سالواتره کوازیمدو

نسخه الکترونیک کتاب گزیده‌ای از معروف‌ترین اشعار سالواتره کوازیمدو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گزیده‌ای از معروف‌ترین اشعار سالواتره کوازیمدو

با ملایمت سر به پایین افکنده‌ای و مرا می‌نگری؛ و پیرهنت سپید است، و یکی از سینه‌هایت بر حاشیه توری کنار شانه چپت نمایان است. روشنایی بر فرازم حضور دارد؛ به لرزه می‌افتد، و بازوان برهنه‌ات را لمس می‌کند. دیگر بار می‌بینمت. سریع سخن می‌راندی با واژگانِ دقیقِ قلبی در دایره هستی. ژرف می‌نمود خیابانی که باد بر آن فرو می‌وزید در برخی از شب‌های ماه مارس، و ما را همچون ناشناس‌هایی بیدار می‌ساخت، مانند نخستین بار.

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.15 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گزیده‌ای از معروف‌ترین اشعار سالواتره کوازیمدو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این طنینِ جذّاب و موسیقایی، در اشعار سالواتُره کوازیمُدو...

به قلم والتر دِلاّمُنیکا(۱)

فریده مهدوی دامغانی، این مترجم مهربان و کوشا که با همکاری او و موسسه نشر تیر در تهران، این فرصت و این امکان را یافتیم تا ترتیب ترجمه و انتشار برخی از مهم ترین و پرمعناترین آواهای هنر شاعریِ ایتالیای قرن بیستم را به انجام رسانیم، از من خواهش کرده است تا اندکی درباره سالواتُره کوازیمدو شاعر برایتان سخن بگویم. امّا به شیوه ای مستقیم و در عین حال خودمانی، زیرا اغلب در طول ارتباط حرفه ای و همکاری های بی شمارمان با این مترجم، به او گفته بودم که کوازیمدو به شکل و شیوه مخصوص خود، همواره با وجود قوّه طنزِ تند و تیز و همیشه حاضرش، موجودی بسیار مهربان و دوست داشتنی بود (شاید بتوان گفت این قوه طنز، نوعی «سپر بلا» برای حالت خجالتی بودنش به شمار می رفت...) و این امر، در مورد احساسات شخصیِ این شاعر نیز صدق می کرد.
من هنوز هم با آن که سال ها از آن دوران سپری شده است، به خوبی به یاد دارم آن چه را او در طول پیام برای من ارسال داشت:آن هم پس از آن که من و یکی از دوستانم، در یک حادثه رانندگی بسیار ترسناک در جادّه ای در نزدیکی شهر تریه اِست(۲) جانمان را خطر افکندیم. ما در یکی از سفرهای «شاعرانه» خود حضور داشتیم:آن هنگام که به همه شهرهای ایتالیا می رفتیم تا آوای بزرگ ترین شاعران ایتالیایی سرزمینمان را به گوش مردمِ نقاط گوناگون برسانیم، و به قرائت اشعار آنها در برابر همگان همّت گماریم. در آن نوبت بخصوص، قرار بود به زادگاه اومبِرتو سابا(۳) برویم که همانا شهر تریه اِست بود.
باری، پیام کوازیمدو در بیمارستانی در مُنفالکنه(۴) که هر دو در آن بستری شده بودیم، به دستمان رسید. این نخستین پیام از میان تعدادی پیام های بعدی بود که پیوسته برای ما از سوی این شاعر ارسال می شد تا از حالمان جویا شود. سپس، او از شهر میلان(۵) نیز تلگرافی برایمان ارسال داشت بدین مضمون:«عزیزانم، در این جادّه ها چه می کردید؟... شرّ شیطان را از خودتان دور سازید! شرّ شیطان را از خودتان دور سازید! اصرار می ورزم! با تقدیم یک عالم آرزوهای محبّت آمیز و ارادتمندانه!»
باری دیگر، پس از آن که از بیمارستان بُتکین(۶) در شهر مسکو(۷) که به خاطر انفارکتوس در آن بستری شده بود به ایتالیا بازگشت، پیامی برای من نگاشت تا بگوید که در آن هنگام در گاردُنه(۸) حضور دارد، و این که برای سپری کردن دوران نقاهت خود آنجا را برگزیده است؛ او اظهار می داشت که با کمال خوشوقتی و عمیقا تمایل داشت مرا دیگر بار ملاقات کند، و این که در آن مکان انتظارم را می کشد (به قول خودِ او:«و نه در آن دنیا...!») زیرا بنا به آن چه نوشته بود، دلتنگِ «شاعران حماسه سرای» جوان خود بود:قهرمانان آن ماجرای عجیب و بی همتا که او میل داشت آن را به عنوان جنبشی فرهنگی و جدّی و نوعی «شورای راستین و حقیقیِ مردم» بنامد...(۹)
آری، این چیزها نخستین خاطراتی است که از کوازیمدو به عنوان یک انسان به ذهنم می آید. امّا برای کوازیمدوی شاعر، ناگهان این ابیات معروف دانته نیز به ذهنم می رسد:«آزادی به جستجو می پردازد....
ابیاتی که دانته با کمک آنها، تصویری بسیار گویا و زیبا از نوع اندیشه و شیوه تفکر خود و نیز مهم تر از همه، از شاعر بودن خود به خواننده تقدیم می دارد. این بدان معنا است که شاعر، به نشانه نماد و آوای آزادی، و همچون آوای حقیقی و راستین جلوه می کند؛ شاعری که با انواع خطرات مواجه می گردد، و با سیه روزیِ تبعید و تحمّل انواع تحقیرها و پستی ها ناگزیر است رویارو شود. شاعری محکوم به مرگ که در دادگاهی مدنی، به جرمی که هرگز مرتکب نشده بود متهم و محکوم می شود؛ شاعری که همه دارایی اش به غارت می رود، و با انواع اتهامات مورد آزار قرار می گیرد، و در نهایت همواره با تنهایی و انزوا همدل می گردد، آن هم صرفا به این خاطر که پیوسته بر اساس آن چه وجدانش بیان می داشته است، عمل کرده بود. دانته همواره در طیّ قرون، در برابر ادیبانی که خود را به قدرتمندان فروخته اند، در برابر هنرمندانی که در عوض دریافت دارایی دنیوی، و دست یافتن به شهرت و معروفیتی کاذب، گنجینه ارزشمندِ هوش و استعداد خود را در خدمت بدی، دورویی و تزویر می نهند بپا می خیزد، و به عنوان نمونه ای محکم، استوار، مقتدر، قاطع و راستین جلوه گر می شود، چنان که هر شاعری باید (و یا دست کم می بایست...) بدین شکل باشد:عاملی نوآور، و نیز بی نظم... آشوبگری در برابر بی تفاوتی و بی حسّیِ بشری...
آپُلینِر(۱۰) با اشعار خود، علیه بورژازی ثروتمند و راضی فرانسه دوران خویش فریادی خشمگینانه می کشد، و خطاب به آنان می گوید:«شمایانی که آرام و بی حرکتید، شمایانی که ما را از کاناپه های نرم و راحتتان می نگرید، کمی رحم داشته باشید...! نسبت به مائی که در مرزهای ناشناخته و در برابر بیکرانِ لایتناهی، به رزمیدن و پیکار مشغولیم رحم کنید! رحم برای اشتباهات و خطاهایمان، رحم برای گناهانمان...»
امّا عالم هستی، هرگز رحم و شفقت زیادی نداشته، و به راستی نیز نمی توانسته است داشته باشد؛ رحمی نسبت به شعرا، به هنرمندان. شاعران، با هماهنگی ای که در جریانِ مداوم هستی به دست می آورند، بی نظمی و اغتشاش را به ارمغان می آورند (یا می آوردند)؛ سپس آن را در ساختارهای ذهنی، عاطفی و اجتماعی ایجاد می کردند... آنها، هماره در جستجوی چیزی نو و تازه هستند، چونان که زندگی این گونه است. از این رو هنر شاعری، آن هنگام که چنین باشد یا چنین بوده است، برای خاطر چنین افرادی است که دستخوش نظمی قاطعانه و مستحکم می گردد، و چیزها و انسان هایی را که راکد و بی حرکت بر جای مانده اند، حرکتی تازه می بخشد؛ و این شاعران اند که در تلاش اند قدم به نظمی تازه گذارند.
در واقع، شعر به کسی که در مسیری مشخّص گام برمی دارد، یاری رسانی بی دریغ است. آنانی که از خویشتن خود رضایت دارند، آنانی که مایل اند برای اهداف فردیِ خویش، شرایط بشریِ خاصی را تداوم بخشند و در همان حالتی که احساس امنیت و رضایت می کنند باقی بمانند، حتّی با وجود آن که این وضعیت، موجب آزار دیگران گردد، از هنر شاعری بیزارند. بدینسان، برای آن که به دفاع از خویشتن خود برخیزند، به خواندن شعر مبادرت نمی ورزند، و یا هنر شاعری را متهم بدین می کنند که «وقت گذرانیِ» بیهوده ای بیش نیست؛ چیزی فاقد اهمیت، بی ارزش... و در این مورد نمی توان بدانان خرده گرفت، بویژه امروزه که هنر شاعری (مقصود شعری باشد که تاثیر خود را در زمان، بر جای نهاده باشد) به نظر می رسد همه شیره حیاتیِ خود، و حکایت تمثیلیِ خارق العاده و شگفت انگیز خویش را به پایان رسانده است؛ درست آن گونه که در سال های دهه ۱۸۰۰ میلادی، عصر طلاییِ طولانی و جایگزین ناپذیرِ موسیقی به پایان خویش رسید. باری که موجب شد بدلِر(۱۱) شاعر، درباره ماهیت و طبیعتِ مادر شاعر چنین بنویسد:«آن هنگام که مادر، شاعری را به عالم هستی آورد، از شدّت نومیدی نعره ها کشید...»
از هُمرِ(۱۲) نابینا و آواره، تا دانته(۱۳) تبعیدی و محکوم به مرگ، تحقیرشده، (آه که نان همسایه...)، تا لِئوپاردی(۱۴) علیل و بیمار، شاعر واقعی و راستین همواره به خاطرِ عشق به آزادی و حقیقت، و نیز برای وضعیت ناتوانِ خود رنج کشیده است... موجودی در معرضِ همه خشونت ها یا بی تفاوتی ها... نیروی عظیمِ روحیه اش، همانا وجدان است! و پاکیِ بلورینِ وجدان، آن گونه که خودِ شاعر می گوید، بشر را به سوی آزادی پرواز می دهد، وی را از بردگی رها می سازد، به او اطمینان و امنیت می بخشد، تا آزاد در افکار و اندیشه بر جای بماند، چنان که صرفا شاعران، از امتیاز و افتخار این گونه بودن بهره مندند...
چنین بود درسی که دانته به ما آموزش داد. آن دانته بزرگوار و جلیلی که شاعرِ بسیار عزیز و محبوبِ سالواتُره کوازیمدو به شمار می رفت، و راهنمای ارشادگرِ مسیر او به عنوان پدر شاعران بود. شاعری که شهرت و معروفیتش در سال ۱۹۵۹ و با دریافت جایزه بسیار ارزشمندِ نوبل به اثبات رسید و ماهیتی جهانی گرفت. نوبلی که در کمال ناعدالتی و بی انصافی، مورد انتقاد بسیارِ دیگران قرار گرفت؛ بویژه در خودِ ایتالیا، جایی که همین امر چند سال پس از آن، دیگر بار تکرار می شود و جایزه نوبلِ دیگری به فرد دیگری اهدا می شود. کسی که او نیز آشوبگری برای اذهان عمومی، و مردی بود که از طریق آثار نمایشی خود در تِئاتر، سعی داشت تحریک کننده افکار باشد، آن چنان که داریو فو(۱۵) چنین بود.
این جایزه نوبل به شدّت مورد انتقاد و تمسخر قرار گرفت، شاید بدین دلیل که کوازیمُدو (و کمی پس از او داریو فو) شاعری بود که از نظر سیاسی به عنوان یک «پیشرو» در ایتالیای آن دوران به شمار می رفت. ایتالیایی که هنوز از نظر سیاسی، عقب افتاده و شاید حتّی بتوان گفت با ماهیتی روستایی و سنّتی در نظر گرفته می شد:بی تفاوت نسبت به این واقعیت که این جایزه جهانی، می تواند بر خلاف انتظار جهانیان، تصویر و آوایِ شاعر مدرنِ ایتالیایی را به سمع و نظر همگان برساند، بویژه پس از اشعار شاعر دیگری به نام کاردوچی(۱۶) که این جایزه را در سال ۱۹۰۹ میلادی، از آنِ خود ساخته بود. سبکی شاعرانه که با نیم قرن فاصله، هرگز نتوانسته بود با هیچ شیوه ای، توجّه عالم را به خود جلب کند، مگر گروه بسیار کوچک و محدودی، آن هم از نظر جغرافیایی و فرهنگی؛ و نیز با استثناء گرفتن کسی همچون اونگَرِتی که آن نیز صرفا در فرانسه ای که همواره در جستجوی شاعران تازه در تکاپو به سر می برد، از معروفیتی برخوردار گشته بود.
کوازیمدو از واکنش مردم به شدّت حیرت زده و به همان اندازه، عمیقا ناراحت شد. امّا شاید درست تر باشد بگوییم که به هیچ وجه انتظار نداشت که در کشور خودش، با چنین واکنش منفی و شدیدی مواجه گردد، آن هم از بابت دریافت جایزه ای به آن بزرگی و بدان اهمیت، که او برای سرزمین ایتالیا به ارمغان آورده بود، چنان که طرفداران و علاقه مندان به اشعار او بیان می داشتند. که البته ما نیز، در میان این افراد حضور داشتیم.
گاه به طور دوستانه، و صرفا برای مزاح، با لحنی شیطنت آمیز و در جهت تحریک کردن او می پرسیدیم:«خب پس... اونگَرِتی چه می شود؟ و یا مُنتاله؟... (شاعری که شانزده سال بعد، نوبل بعدی را برای ایتالیا به ارمغان آورد) یا اومبرتو سابا؟...» و کوازیمدو همواره با لحنی ناراحت و خشمگین پاسخ می داد:«امّا آخر تقصیر من چیست که آنها در خارج از ایتالیا، معروف و شناخته شده نیستند؟!...»
و به راستی نیز حقّ به جانب او بود. به استثنای او، صحبت از کسانی همچون اونگَرِتی، مُنتاله، سابا، کاردارِلّی و سایر شعرای بزرگ ایتالیا، در آن سال ها، و در خارج از محدوده سرزمین ایتالیا، درست مانند این بود که بخواهیم با گروهی ناشنوایان درباره آنان سخن بگوییم؛ و کسی که این مطالب را به رشته تحریر در می آورد، می تواند تاکید کند که اوضاع در آن سال ها به راستی چنین بود، و خود او شاهد عینی قضایا به شمار می رفت...
بدینسان، این جوانکی که شبانه، با پالتویی کوتاه و تعدادی شعر، به راه می افتد و از جایی که «رودِ ایمِرا(۱۷)، رودی سرشار از مرغان دریایی و آفتاب و اوکالیپتوس...» در آن جاری بود می آمد، سرانجام به دریافتِ جایزه بین المللیِ نوبل نائل آمد؛ آن هم پس از آن که: «... به سرودن ستایش آمیزِ سیسیلِ دوران کودکی اش همّت گماشت...» (این جمله ای بود که اعضای هیئت داوران در جایزه نوبل بیان داشتند)، و پس از آن که بنا به همان منبا: «جنگ جهانی، از وجود کوازیمدو، آتشی کلاسیک پدید آورد:فردی که سخنگوی اخلاقی ملّتش به شمار می رفت...»
این بدان معنا است که تفاوتی میان کودکی و دوران پختگی وجود دارد، میان سیسیلِ شادمان و تراژدیِ ملّتی که تا سرحدّ مرگ، مجروح و رنجور گشته بود... خطّ فاصله ای فاحش میان این دو تضّاد، که یقینا حتّی داورانِ مراسم گزینش نوبل را که شور و هیجان کمتری ابراز می داشتند، به شدّت تحت تاثیر خود قرار داده بود؛ و نیز قدرت و نیروی تغییر و دگرگونی یک مرد، یک شاعر، و قابلیت او برای پدید آوردنِ تولدی دیگر... همه این چیزها امروزه، با مطالعه دوباره آثار سالواتُره کوازیمدو و با دقّتی به مراتب بیشتر از دوران گذشته و دیروزهای بی شمار، به خوبی حسّ می شود. گر چه در اطراف او، آب های پر طغیانِ انواع بحث ها و مجادلات و مخالفت ها شکل گرفت، لیکن در این یقین حتمی به سر می بریم و می توان به آرامی و با تحکم تاکید کرد که او به هر صورت، یکی از نقاط مهم و مستحکم و پایدارِ تاریخ اشعار ایتالیاییِ دوران مخصوصِ «نُوِچنتو»(۱۸) باقی مانده است:یکی از میله هایی آسمانی، آن گونه که روبِن داریو(۱۹) در هنگام توصیف شاعرانی که ناگزیرند در دوره های گوناگون از حیات و تاریخ بشری، سرازیر شدن فشارهای روحی و انقباظ های بسیار تعالی بخشِ انسان های دیگر را در وجود خویش تحمّل کنند سخن می گفت...
این شاعر در سال ۱۹۰۱ میلادی، در مدیکا(۲۰) واقع در ایالت راگوزا(۲۱) چشم به دیده جهان گشود. او پسرِ رئیس ایستگاه قطار آنجا بود. در آن دوران، سابا هجده سال، کاردارِلّی چهارده سال، اونگَرِتی سیزده سال و مُنتاله پنج سال داشتند، و بر روی صحنه ادبی ایتالیا و بر اساس سنّت، دَنونتزیو(۲۲) در نهایت پیروزی و افتخار به سر می برد. کوازیمدو همراه والدین خود، از ایستگاه راه آهنی به ایستگاه راه آهن دیگری می رفت، و تغییرات محّل اقامت پدرش را که بنا به حرفه اش اجباری بود، به آرامی می پذیرفت. آنها در اسرع وقت، خواندن و نوشتن را به پسرشان آموختند. خود شاعر می گوید: «در پنج سالگی، دانته را از حفظ می دانستم.» او در شهر مِسینا(۲۳) بود که توانست دروس فنّی خود را آغاز کند.
اشعاری که در آن دوران به او تعلّق دارد (خود او می نویسد: «من از هفت سالگی تا هفده سالگی شعر می سرودم: به محض آن که شعری را به پایان می رساندم، شعری دیگر آغاز می کردم...») و در ایالتی دورافتاده، در دنیایی عقب افتاده و بسیار منزوی آفریده می شد، آمیزه ای از گرد و خاک و غروب های آفتاب و سستی و کاهلی و فرار به سوی بهشت هایی مصنوعی بود... به طور خلاصه بازتابی از سلیقه دوران ادبیِ پس از دَنونتزیو...
امّا در این سال ها، تقریبا به طرزی پنهانی، در میان آثار ادبی و اوضاع جنگی، نخستین کتاب بزرگ شعر ایتالیاییِ قرن حاضر چشم به دیده جهان گشود: «شادمانی»(۲۴) اثر اونگَرِتی (۱۹۱۶). ده سال پس از آن، دومین کتاب بزرگ شعر ایتالیایی در قرن حاضر آفریده شد: «استخوان های(۲۵) ارّه ماهی» اثر مُنتاله. در کتاب اوّل، بشرِ «سخت، کلّه شقّ، خشکیده... چونان سنگِ قدیس سَن میکله...»(۲۶) نمایان می شود، حال آن که در کتاب دوم، مردی که دیگر هیچ گوشتی بر استخوانش نمانده است، آشکار می گردد. مردی که دیگر به جوهره اصلی خود بازگشته است... به نهایتِ صداقت و راستی و صراحت. این وضعیت، درسی معنوی به شمار خواهد رفت (و این امر، ماهیتی بیش از پیش با اهمیت تر از قرن سپری شده گذشته در بر داشت) که کوازیمدو به سرعت آن را در وجود خود پذیرا می شود، گونه ای در نهایت، وی را از توصیفات خارجی و سرشار از رنگ و جشنِ تصاویرِ شاعرانه ای که او پیش از دورانی که «دیگران تازه شروع به نوشتن می کردند...» به سوی اشعاری که در دیوان «آب ها و زمین ها» ی(۲۷) او جای گرفته است پیش می برد. نخستین دیوان شعر او در سال ۱۹۳۰ چاپ و منتشر شد؛ کتابی که از حالا، از دگرگونی ها و تغییرات درونیِ این شاعر دادسخن می داد. در طول این مدّت، کوازیمدو خود را به شهر رُم منتقل می سازد. او دروس مهندسی خود را در دانشگاه متوقّف ساخته بود، زیرا نیاز برای امرار معاش بر هر چیز پیشی گرفته بود. این کار او را وادار ساخت که شغلی در اداره ای دولتی بپذیرد، و در کارهای تاسیساتی و ایجاد جادّه هایی تازه در کالابریا(۲۸)، ساردنیا(۲۹) و لُمباردیا(۳۰) شروع به فعالیت کند.
در سال ۱۹۲۸ او در شهر فلورانس(۳۱) حضور دارد. دورانی است که انواع مجلات فرهنگی، و بویژه مجلات صرفا شاعرانه چاپ و منتشر می شود. همین طور هم مجلاتی کاملاً درباره ادبیات و کتاب. او در شهری که مظهر هوش و ادراک و اندیشمندی طبقه اشرافی ایتالیا است، شروع به کار می کند؛ این شهر، بدون کوچک ترین برنامه سیاسیِ مشخّص، به تلاش افتاد تا مخالفت خود را به جار و جنجال پرهیاهویِ ملّی گراییِ توده مردمِ آن دوران ابراز دارد. هنر شاعری و ادبیات که ده سال یا کمی بیش از آن، در همان شهر معروف فلورانس، به تلاش و تکاپو افتاده بودند تا با کمک تعدادی از مجلات فرهنگی و ادبیِ بسیار معروف آن دوران، ابزاری حیات بخش باشند، یا دست کم به این هدف نهایی دست یابند... به عنوان نوعی سلاح پیکار در سطحی بین المللی، با این آرزو که فرهنگِ قدیمی، عقب افتاده و راکد خود را از آن ماهیت «دهاتی» بیرون کشند... امّا حال، همان شعر و ادبیات، در لاک خود فرو رفته، و تمایل بدان یافته بود که از هنر بلاغت و نیز ابتذال دوری گزیند؛ یعنی دقیقا دو دردِ آزاردهنده که از دیرباز، همواره ایتالیا را در چنگال خود اسیر نگاه داشته بودند. آن هنگام بود که مکتبی زاده شد که به طرزی منفی گرایانه، «اِرمِتیسم»(۳۲) نامیده شد؛ و آن هنگام است که کوازیمدو با چهره ای تازه زاده می شود. شعرِ «باد در تینداری»(۳۳) آفریده می شود:شعری که هنر بلاغتِ موجود در اشعار دوران جوانی او را از میان می برد، و به طرزی برهنه، به قلمرو ماهیت های اساسی و حرکاتی مثبت گام می نهد؛ باری، شعری اِرمِتیک، مرموز، بسته، اسرارآمیز و درک ناپذیر که دیگر شاعران و منتقدان ادبی، مُنتاله را به عنوان «نخستین الگو و نمونه حیات و هستی و نگارشی حقیقی» اعلام می دارند.
با این حال در وجود کوازیمدو، موسیقیِ شعری نو، که شاید بتوانیم نام آن را «ذهنی» گذاریم، حالتی رویایی و خیالپردازانه به خود می گیرد. شدّت و سختگیریِ موجود در اشعار اِرمِتیک، با ماهیتی مشکل آفرین و سخت، که به دشواری می توان به درک آن نائل آمد، و با دیده ای مخصوص و نوعی بدبینی مورد بررسی دیگران قرار می گیرد، با کمک این شاعر، حالتی نرم تر و لطیف تر و انعطاف پذیرتر می یابد. چنانچه این شعر نو، همچون هاتفِ غیبگوی اِرمِس(۳۴) به نظر می رسد، کوازیمدو (و در اینجا، نخستین عملیات مهم او شکل می گیرد) گونه ای عمل می کند که گویی قصد دارد کلید کلّ ماجرا را به دست آدمی سپارد: او است که موفّق می شود به مکتب اِرمِتیسم، ماهیتی «مردمی» و محبوب مردم ببخشد.
تیراژ نخستین چاپِ دومین دیوانِ شعر او «و ناگهان شب فرا می رسد...»(۳۵) (۱۹۴۲) در عرض چند ماه به پایان می رسد؛ و با آن، (و همچنان که جنگ، مشغول ایجاد کردن خرابی هایی در پسِ خرابی هایی دیگر، و ویرانی هایی در پسِ ویرانی هایی دیگر بود...) دوره دیگری از شعر سرودنِ کوازیمدو به پایان خود می رسد:با آوایی که «با کمال اندوه، به لرزه در می آید...» و می توان در شعر او به نام «خیابان آگریجِنتوم»(۳۶) مشاهده نمود.
در طول این مدّت در شهر میلان، در این شهرِ شمالی که همچون «جایگاهی برای تبعید» برای او به شمار می رود، شهری آکنده از خرابی و نابودی و مبارزات و پیکار، اشعار تازه او در دیوانِ «روز به روز»(۳۷) شکل می گیرد:اشعاری که به طرزی دردمندانه، و با در نظر گرفتن ماهیت شهروندی و مدنی آن دورانِ ایتالیا، خود را آشکار می سازد. دیوانی که شاعر، مانند کاری که سوفُکل(۳۸) در اُدیپ(۳۹) به انجام رساند، فریادی از ته دل در آن سر می دهد و از دیدن «شهر مرده اش...» تصاویر رقّت آور و فجیع جنگ، حمله و اشغال سربازان آلمانی و فجایع گوناگونی که همه مردم ایتالیا با هم تجربه می کردند، به شدّت اندوهگین و آشفته می شود. او نیز مانند دیگران، با حالتی بی حسّ و کرخ شده، به تماشای عروج «ابرهای خونین...» می پردازد؛ و همزمان، ما را شریک تماشای تصاویری می سازد که به نظاره کردن آنها مشغول است؛ و همه ما را به شدّت منقلب می کند... در گریه هایش «...ترحم از میان رفته است...» و به کند و کاوِ مضطربانه ای می پردازد: برای یافتن نشانه ای که بر حیات و هستی برتری داشته باشد «... صلیب مهربان، ما را رها ساخته است...» و نیز ارزشی که بالاتر از سایر چیزها باشد، و بتواند بر روحیه حیوانیِ انسان های روی زمین تحکم یابد.
یقینا به این دلیل، و شاید به خاطر بازگشت به آرامشِ اطمینان بخشِ امیدها و آرزوها، و دست یافتن به جزیره احساسات اسطوره ای و فرایندِ «مادرِ بس مهربان»، داوران استکهلم کوشیدند با گزینش کوازیمدو، آن ترحم و شفقتی را که لازم می نمود، به جراحات بسیار عمیقِ ملتی از هم گسیخته، چه از لحاظ جسمانی چه از لحاظ روحی، و نیز به سرودِ دردمند، غم انگیز و اضطراب آورِ اشعار او ابراز بدارند... اشعاری که شانزده سال بعد، به شیوه ای قطعی، با آوای مُنتاله به اثبات خواهد رسید. آوایی که سال ها پیش از آن، کوازیمدو از آن نمونه گرفته، و بر اساس آن خود را شکل بخشیده بود. شاعر موفّق شده بود با اشعار موسیقایی و بسیار مسحورکننده خود، دریچه ای برای شعر ایتالیایی قرن حاضر، به سوی دنیا بگشاید. دریچه ای که امروز، به یاری احساسات لطیف و کوشش فراوان مترجم خوبمان فریده مهدوی دامغانی، می تواند این اشعار را پس از مُنتاله، اونگَرِتی و کاردارِلّی به خوانندگان ایرانی نیز بشناساند. شاعری که اشعاری بسیار پرمعنا در میان شاعران دوران «نُوِچنتو» به مردم تقدیم کرد. شاعری که در غیر این صورت، می توانست در این سرزمین پارسی که هنر شاعری همچنان در روح و جان مردمانش زنده و پاینده است، ناشناخته باقی بماند. و آرزو می کنیم که پایندگی و تداوم هنر شاعری، همچنان برای پارسیان بر جای باقی بماند!

والتر دِلامُنیکا

POESIE DI SALVATORE QUASIMODO
ARNOLDO MONDADORI EDITORE
TUTTE LE POESIE - 2001

با کمال تواضع و احترام
تقدیم به استادی فرهیخته
و دوستی گرانقدر
آقای دکتر والتر دِلاّمُنیکا

Come sempre a
Walter Della Monica
con profonda gratitudine
luglio 2003

«... حاملان عرش و آنان که بر گردِ آن هستند به ستایش پروردگارشان تسبیح می گویند و به او ایمان دارند و برای مومنان آمرزش طلب می کنند: «پروردگارا! رحمت و علم تو بر همه چیز احاطه دارد، پس آنان را که توبه کرده اند و پیرو راه تو شدند بیامرز، و از عذاب جهنم حفظ کن.» پروردگار! آنها و نیاکان و همسران و فرزندان صالح آنها را در باغ های جاویدی که وعده داده ای وارد کن که تو نیرومند فرزانه ای، و آنان را از بدی ها نگاه دار که هر که را امروز از بدی ها محفوظ داری، به او رحم آورده ای که به راستی این همان رستگاری بزرگ است...»

سوره مبارکه مومن ـ آیات ۸ - ۷

نظرات کاربران درباره کتاب گزیده‌ای از معروف‌ترین اشعار سالواتره کوازیمدو