فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آثار كلاسيك فلسفه

کتاب آثار كلاسيك فلسفه

نسخه الکترونیک کتاب آثار كلاسيك فلسفه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آثار كلاسيك فلسفه

این کتاب شامل بیست و چهار فصل است که هر کدام با یکی از کتاب‌های سترگ و منحصر به فرد فلسفی سر و کار دارد. غرض، معرفی هر کتاب و نشان دادن مهم‌ترین مضامین آن است. کتاب‌هایی که در این‌جا آن‌ها را بررسی می‌کنیم امروز هم خواندنی هستند زیرا با آن قسم مسائل فلسفی دست و پنجه نرم می‌کنند که همچنان جای بحث و بررسی دارند، و نیز از آن رو که هنوز هم بینش‌ها و بصیرت‌هایی به ما ارزانی می‌دارند. سوای آن، بسیاری از این کتاب‌ها آثار بزرگی در گستره ادبیات نیز به شمار می‌آیند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آثار كلاسيك فلسفه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

این کتاب شامل بیست و چهار فصل است که هر کدام با یکی از کتاب های سترگ و منحصر به فرد فلسفی سر و کار دارد. غرض، معرفی هر کتاب و نشان دادن مهم ترین مضامین آن است. کتاب هایی که در این جا آن ها را بررسی می کنیم امروز هم خواندنی هستند زیرا با آن قسم مسائل فلسفی دست و پنجه نرم می کنند که همچنان جای بحث و بررسی دارند، و نیز از آن رو که هنوز هم بینش ها و بصیرت هایی به ما ارزانی می دارند. سوای آن، بسیاری از این کتاب ها آثار بزرگی در گستره ادبیات نیز به شمار می آیند.
حق این است که خواندن این کتاب باید محرکی باشد برای برانگیختن شما به خواندن یا (بازخواندن) کتاب هایی که در این جا با آن ها سر و کار داریم. ولی همگان وقت یا توان این کار را ندارند. دست کم امیدوارم خواندن این کتاب، از میان بیست و چهار کتاب مورد بررسی شما را به خواندن کتاب هایی رهنمون شود که آن ها را بیش از سایر آثار ارزنده می یابید، و سررشته هایی به دست شما دهد تا دریابید چگونه می توان آن ها را با نظر انتقادی خواند. سعی کرده ام از معرفی کتاب هایی که بی جهت ابهام آمیزند پرهیز کنم، و این امر منجر به آن شده است که پاره ای از شاهکارهای شناخته شده را از نظر دور بدارم، آثاری نظیر پدیدارشناسی روح(۱) هگل و فلسفه حق(۲) او و هستی و زمان(۳) هایدگر. از این بابت متاسف نیستم. در انتهای هر فصل تعدادی کتاب را سرمشق وار برای مطالعه بیشتر معرفی کرده ام.(۴)
انتخاب من در میان کتاب ها از پاره ای جهات مناقشه انگیز است، و گمان می کنم این مناقشه بیشتر بر سر آثاری باشد که از نظر دور داشته ام تا آثاری که در این کتاب گنجانده ام. من با کتاب هایی سر و کار داشته ام که، به اعتقاد خودم، امروزه روز ارزش خواندن دارند و به آن نوع بررسی که با سه یا چهار هزار کلمه امکان پذیر است تن در می دهند. گزینش این بیست و چهار کتابِ طراز اول گزینشی شخصی است. اگر قرار بود فیلسوفانی دیگر این کتاب را بنویسند، بیست و چهار کتاب طراز اول متفاوت را معرفی می کردند، گو این که بدون شک انتخاب های آن ها با انتخاب من وجوه مشترکی می داشت.
گاهشمارهای مختصری را هم در این کتاب گنجانده ام، ولی مجال نداشته ام که به ذکر جزئیات محیط و شرایط تاریخی بپردازم. هدف اصلی من معرفی کتاب ها بوده است، نه شناساندن جریان هایی که در تاریخ اندیشه ها حادث شده است. این بدان معنا نیست که من مدافع خواندن این متون بدون در نظر گرفتن هیچ گونه ملاحظات تاریخی هستم. با این حال، اعتقادم این است که بهترین طریق برای راه یافتن به این کتاب ها در وهله اول این است که نظری اجمالی به مهم ترین مضامین و برجستگی های آن ها بیندازیم. کسانی که خواهان اطلاعات محیطی و زمینه ایِ بیشترند می توانند آن را در کتاب هایی که برای مطالعه بیشتر توصیه شده است پیدا کنند.(۵)
می توانید کتاب را از هر جای آن که باب طبعتان است بخوانید. نگران نباشید: هر کدام از فصل ها را طوری نوشته ام که به خودی خود مستقل است و لزومی ندارد که قبل از خواندن آن از مطالب فصل های قبل آگاهی داشته باشید.

به یاد مادرم و خاطراتی که از خود باقی گذاشت.
م.ع.

۱. افلاطون: جمهوری

غار

غاری را در نظر آورید که در آن شماری را زندانی کرده اند. زندانیان به زنجیر بسته شده اند و رو به دیوار انتهای غار دارند. آن ها در تمام عمر آن جا بوده اند و لحظه ای سر نمی جنبانند، به طوری که جز دیوار غار هیچ چیز را نمی توانند ببینند. در پشت سر ایشان آتشی روشن است، و میان آن ها و آتش راهی است. در راه افراد گوناگون عبور می کنند و سایه آن ها بر دیوار غار می افتد. شماری از آن ها با خود پیکره هایی از حیوانات حمل می کنند که سایه آن ها نیز بر دیوار غار پیداست. زندانیان غار تنها می توانند سایه ها را ببینند. آن ها اعتقاد دارند که سایه ها اشیای حقیقی هستند، چرا که بیش از این چیزی نمی دانند. ولی واقعیت این است که ایشان هیچ گاه افراد واقعی را نمی بینند.
و اما روزی یکی از زندانیان آزاد می شود و مجال پیدا می کند که به جانب آتش بنگرد. در ابتدا شعله های آتش چشم هایش را به شدت می زند، ولی نرم نرمک جهان پیرامونش را مشاهده می کند. آن گاه از غار خارج می شود و در معرض نور پرفروغ آفتاب قرار می گیرد، نوری که بار دیگر چشم های او را می زند. رفته رفته بی مایگی و مسکنت زندگی پیشین خویش را در می یابد: او همواره خود را به جهان سایه ها قانع کرده بود، حال آن که در پشت سرش جهان راستینِ روشن و پرفروغ با همه غنا و پرمایگی اش قرار داشت. حال همان طور که چشم هایش به آفتاب خو می گیرد، متوجه می شود که همقطاران زندانی اش چه گوهری را از دست داده اند و به حالشان دل می سوزاند. سرانجام تا آن مایه به نور مانوس می شود که می تواند حتی مستقیما چشم در چشم آفتاب شود.
سپس او به جایگاه سابقش در غار برمی گردد. چشم هایش دیگر به این وجود سایه وار عادت نمی کند. دیگر نمی تواند سایه ها را به دقت از هم تشخیص دهد ــ کاری که برای همقطاران زندانی اش آسان است. از نظر آن ها، خارج شدن او از غار سوی چشم هایش را از بین برده است. او جهان راستین را مشاهده کرده است؛ همقطارانش به جهان نمودهای ظاهری دل خوش دارند و حتی اگر می توانستند، از غار قدم بیرون نمی گذاشتند.
این تمثیل درباره زندانیانِ غار در میانه شاهکار افلاطون، جمهوری(۶)، جای دارد. تمثیل غار نظریه صور افلاطون ــ نگرش او در خصوص چیستی واقعیت ــ را به طرزی در یاد ماندنی تصویر می کند. به نظر او، غالب انسان ها مانند زندانیان به جهان نمودِ محض دل خوش دارند و به آن قانعند. تنها فیلسوفانند که از غار قدم بیرون می گذارند و می آموزند که چیزها را آن طور که حقیقتا هستند تجربه کنند. تنها آن ها می توانند به معرفت حقیقی نایل شوند. جهان ادراک حسی روزمره همواره در سیلان و تغییر است و از کمال بهره ای ندارد، ولی جهان صور ــ که فیلسوفان به آن دست می یابند ــ بری از تغییر و کامل است. با حواس پنجگانه نمی توان به درک این جهان ره یافت: تنها از طریق تفکر است که می توان صور را تجربه کرد.

افلاطون و سقراط

زندگی و مرگ سقراط، آموزگار افلاطون، مهم ترین تاثیر را بر فلسفه افلاطون نهاد. سقراط شخصیتی جذاب بود که گروهی از جوانان ثروتمند آتنی را مجذوب خود ساخته بود. او از خود نوشته ای به جا نگذاشت، ولی از طریق محاوراتش در کوی و برزن تاثیر خویش را بر جا نهاد. سقراط مدعی بود که چیزی تعلیم نمی دهد، بلکه به وسیله رشته ای از سوالات معنی دار و کنایه آمیز نشان می دهد که آن هایی که با او طرف صحبت می شوند حقیقتا درباره چیزهایی مثل ماهیت دینداری، عدالت یا اخلاق بسیار کم می دانند. در حالی که افلاطون هنوز ایام جوانی را می گذراند، سقراط به اتهام فاسد کردن جوانان شهر و رویگردانی از اعتقاد به خدایان آن محکوم به مرگ شد. سقراط جام شوکران را سر کشید، و این در نزد شهروندان آتن روشی متداول برای اعدام بود.
افلاطون در مکالماتش به سقراط نوعی حیات دوباره بخشید. با این حال، آرای شخصیتی که در آثار افلاطون سقراط نامیده می شود احتمالاً با آرای سقراطِ واقعی تفاوت های چشمگیری دارد. افلاطون طوری می نوشت که انگار مکالماتی را که به واقع روی داده، ثبت می کند؛ ولی زمانی که سرگرم نگارش جمهوری بود سقراطِ افلاطون به صورت سخنگوی دیدگاه های خود افلاطون درآمده بود.
جمهوری آمیزه ای است از دو شیوه نگارشی خاص افلاطون. کتاب اول شامل گفتگویی است میان سقراط و دوستانش که می توان آن را صحنه اول نمایشی به شمار آورد: افلاطون درباره صحنه و واکنش های شخصیت های مختلف چیزهایی به ما می گوید. ولی در قسمت های بعدی، با این که افلاطون همچنان در قالب گفتگو متن را پیش می برد، بازیگر اصلی نمایش سقراط است، و بازیگرانِ نقش دوم صرفا با گفته های او موافقت می کنند.

تراسیماخوس و گلاوکن

بخش اعظم جمهوری پاسخی است به ایرادها و اعتراض هایی که تراسیماخوس و گلاوکن پیش کشیده اند. تراسیماخوس می گوید آنچه «عدالت» نام دارد صرفا هر آن چیزی است که در خدمت منافع اقویاست. یگانه ملاک حق، قدرت است. عدالت چیزی نیست الاّ سر سپردن به قواعدی که اقویا برای برآوردن اغراض خویش وضع کرده اند. در ساحت رفتار فردی بی عدالتی بیش از عدالت ارزش دارد. آن هایی که بیش از سهم عادلانه و در خور خویش می جویند در قیاس با کسانی که عادلند طعم خوشبختی را بیشتر می چشند.
گلاوکن از این جا هم قدم پیش تر می گذارد و می گوید کسانی که عادلانه رفتار می کنند این کار را صرفا از سر حبّ ذات انجام می دهند. اگر کسی، مانند گوگس(۷)، شخصیت اسطوره ای، حلقه ای پیدا می کرد که او را از چشم دیگران پنهان می ساخت، هر گونه انگیزه عادلانه رفتار کردن را از دست می داد، زیرا می توانست خاطر جمع شود که قادر است از مجازات هر نوع جنایت، فریب یا اغوا در امان بماند. گلاوکن وضعیتی را تصور می کند که در آن همگان انسانی عادل را ناعادل به شمار می آورند، او را شکنجه می دهند و گردن می زنند: به نظر می رسد که در تایید زندگی او چیزی نمی توان گفت. حال این وضعیت را مقایسه کنید با زندگی انسانی فریبکار و شرور که هر گاه بتواند از مجازات اعمالش در امان بماند اوضاع را طوری ترتیب می دهد که فردی عادل در نظر آید حال آن که سر تا پا انسانی اخلاق نشناس و بی وجدان است. آن طور که به نظر می رسد، او خوشبخت زندگی می کند و با این که در پس نقابی که به چهره دارد سیمای راستینش به شرارت آمیخته است اسوه آبرومندی به شمار می آید. این امر حاکی از آن است که عدالت سودی ندارد، یا دست کم همواره قرین فایده نیست. نیز نشان از آن دارد که اگر سقراط بخواهد به دفاع از زندگی عادلانه برخیزد، ناچار است عیان سازد که وضعیت توصیف شده تمام ماجرا نیست. در واقع، سقراط در باقی کتاب سعی دارد دقیقا همین کار را انجام دهد. او در صدد است ثابت کند که عدالت حقیقتا ارزش دارد، و افزون بر این، ذاتا ارزنده است. عدالت هم به خاطر نتایجش خوب است و هم به خودی خود.

فرد و کشور

با آن که جمهوری را معمولاً اثری در گستره فلسفه سیاسی به شمار می آورند، و به رغم این واقعیت که بیش ترِ کتاب به این پرسش می پردازد که کشور [ یا، به بیان دقیق تر، شهرِ] آرمانی افلاطون چگونه سامان و روالی باید داشته باشد، بحث درباره کشور صرفا به عنوان راهی برای دست یافتن به فهم و وضوحِ بیشتر اخلاق فردی مطرح شده است. افلاطون بیش از هر چیز هوای آن را در سر دارد که به این پرسش پاسخ دهد: «عدالت چیست و آیا شایسته تعقیب است؟» کاربرد واژه عدالت در این جا نسبتا غریب و نامعمول است. با این حال، این بهترین ترجمه ای است که می توان از واژه یونانی دیکایوسونه / dikaiosuneÎبه دست داد: این واژه کمابیش به معنای انجام دادن کارِ درست است. افلاطون بیش از هر چیز با این مسئله سر و کار دارد که بهترین طریق زندگی برای آدمی چیست. او اساسا به این دلیل به سازمان کشور نظر می کند که اعتقاد دارد کشور معادل است با فرد در مقیاسی وسیع تر؛ و نیز این که بهترین راه برای پرداختن به موضوع این است که عدالت را در کشور بررسی کنیم و آن گاه یافته هایمان را به ساحت افراد انتقال دهیم. درست همان طور که برای فرد نزدیک بین آسان تر است که حروف بزرگ را بخواند، بررسی عدالت در کشور در قیاس با بررسی آن در مقیاس کوچک تر زندگی یک فرد، طریق سهل تری است.

تقسیم کار

آدمیان در انزوا و تنهایی نمی توانند به راحتی زندگی کنند. در تشریک مساعی و زندگی جمعی مزایای بسیاری هست. به محض آن که افراد در قالب گروه گرد هم می آیند، معقول است که متناسب با مهارت های گوناگون آن ها تقسیم کار صورت پذیرد: برای ابزارساز بهتر است که در تمام سال ابزار بسازد، و برای کشاورز بهتر است که به کشت و زرع بپردازد ــ به جای آن که وقتی ابزارهای قدیمی اش فرسوده شدند دست از کار بکشد تا ابزارهای جدید بسازد. ابزارساز در قیاس با کشاورز در کار ساختن ابزار مهارت بیشتری دارد. این حرف در مورد همه حرفه های دیگری هم که مستلزم مهارت است صدق می کند: لازمه کسب مهارت تمرین و ممارست است.
همچنان که کشور رشد می کند و می بالد و کارها شکل تخصصی تری پیدا می کنند، نیاز به وجود ارتشی تمام وقت برای دفاع از کشور در برابر حملات عیان می شود. به زعم افلاطون، پاسداران کشور باید زورمند و شجاع باشند، درست مثل سگ های نگهبانِ گوش به زنگ. ولی افزون بر این، ایشان باید از طبعی فلسفی نیز برخوردار باشند. بخش مهمی از جمهوری تماما اختصاص دارد به برنامه آموزشی افلاطون برای پاسداران.

حاکمان، پشتیبانان و کارگران

افلاطون طبقه پاسدارانش را به دو دسته تقسیم می کند: حاکمان و پشتیبانان. حاکمان آن هایی هستند که باید قدرت سیاسی را در دست داشته باشند و در خصوص جمیع مسائل مهم تصمیم گیری می کنند؛ پشتیبانان یاریگر حاکمانند و در برابر حملات و تهدیدات خارجی [ از کشور] دفاع می کنند. گروه سوم، یعنی کارگران، همان طور که از نامشان برمی آید، به کار می پردازند و مایحتاج زندگی را برای جمیع شهروندان تامین می کنند. زندگی کارگران در افلاطون چندان توجه و علاقه ای برنمی انگیزد: بخش اعظم جمهوری به حال و روز پاسداران اختصاص یافته است.
حاکمان به عنوان کسانی برگزیده شده اند که به اغلب احتمال زندگی خود را صرف انجام دادن کارهایی می کنند که آن ها را در جهت نیکوترین مصالح و منافع اجتماع می دانند. افلاطون برای آن که نامزدهای ناشایسته این کار را غربال کند، می گوید که حاکمان بالقوه در جریان تعلیم و تربیتشان باید آزمون های متنوعی را از سر بگذرانند تا معلوم شود آیا احتمال دارد که ایشان فریفته تمایلات خود شوند و سر در پی این تمایلات بگذارند: عکس العمل ایشان در برابر وساوس نفسانی به دقت زیر نظر گرفته می شود و تنها کسانی برای حکمرانی برگزیده می گردند که نشان دهند خود را یکسره وقف سعادت و بهروزی اجتماع می کنند. شمار آن ها اندک خواهد بود.
هیچ کدام از پاسداران حق ندارند دارایی شخصی داشته باشند، و حتی فرزندان ایشان از آن خودشان محسوب نمی شوند، بلکه فرزندانِ مشترکند. در واقع افلاطون در مورد مسئله خانواده راه حلی بنیادستیزانه به دست می دهد: او می خواهد این نهاد را براندازد و به جای آن مهدکودک هایی دولتی بنشاند که در آن ها از کودکان، قطع نظر از این که والدینشان چه کسانی هستند، مراقبت شود. افلاطون تصور می کند که این تمهید وفاداری به کشور را افزایش می دهد، زیرا کودکانی که بدین نحو بزرگ می شوند از وفاداری به اعضای خانواده، که مایه آشوب و اختلال است، در امان خواهند بود.
حتی آمیزش جنسی نیز تحت ضابطه در می آید. شهروندان تنها حق دارند در مراسمی خاص به آمیزش جنسی بپردازند آن هم در حالی که از طریق قرعه کشی دو به دو با هم جفت می شوند ــ یا دست کم این چیزی است که به شرکت کنندگان باورانده می شود. در حقیقت، حاکمان نتیجه قرعه کشی جفت گیری را به نحوی سر و سامان می دهند که تنها آن هایی که از نژادی اصیلند حق تولیدمثل خواهند داشت. بدین قرار جمهوری افلاطون صورتی از بهسازی نژادی در خود دارد که مقصود از آن به بار آوردن فرزندانی قوی و شجاع است. فرزندان را به محض تولد از مادرانشان می گیرند و برای تربیت و پرورش به دست صاحب منصبان خاصی می سپارند که به این منظور گماشته شده اند. فرزندانِ پاسدارانِ فرومایه و تمامی فرزندان «معیوبِ» کارگران را نیست و نابود می کنند.

نقش زنان

این طور نیست که همه طرح های افلاطون در جمهوری به اندازه این برنامه هایی که برای بهسازی نژادی و کودک کشی ریخته شده موهن و زننده باشد. افلاطون، برخلاف اکثر معاصرانش، معتقد بود که زنان باید از تعلیم و تربیتی همسان با مردان برخوردار باشند، و باید اجازه یابند که دوشادوش مردان نبرد کنند، و در صورت داشتن صلاحیت و لیاقت در زمره پاسداران درآیند. حقیقتی است که او در عین حال اعتقاد داشت که مردان در هر فعالیتی گوی سبقت را از زنان می ربایند، با این همه در زمانه ای که زنان متاهل طبقه متوسط عملاً در خانه هایشان زندانی بودند طرح های افلاطون صبغه ای بنیادستیزانه داشت.

اسطوره فلزات

توفیق کشور در گرو وفاداری شهروندان به مرز و بوم خویش و به یکدیگر است. برای تضمین این وفاداری افلاطون پیشنهاد می کند که همه طبقات اجتماع ترغیب شوند که به اسطوره ای در باب منشا خویش اعتقاد آورند. «اسطوره عظیم» یا، آن طور که گاهی ترجمه می شود، «دروغ شریف» بدین قرار است: همه افراد در حالی از زمین زاده می شوند که به نحو تام و تمام صورت یافته اند: خاطرات مربوط به پرورش و تعلیم و تربیت رویایی بیش نیست. در واقع، همه شهروندان خواهران و برادران یکدیگرند زیرا آن ها جمیعا فرزندان مام زمین هستند. این امر باید ایشان را وادارد که هم به سرزمین (مادر خویش) و هم به یکدیگر (خواهران و برادران خویش) وفادار باشند.
این اسطوره جنبه دیگری هم دارد. خداوند آن گاه که به هر فردی نعمت وجود می بخشید، فلزی را به خمیره و سرشت او افزود. طلا را در سرشت حاکمان گنجاند؛ نقره را در پشتیبانان؛ و مفرغ و آهن را در کارگران. خداوند به حاکمان آموخت که آمیزه فلزات را در شخصیت کودکان بررسی کنند. اگر کودکی که در سرشت خویش عنصر مفرغ دارد از پدر و مادری که سرشت آن ها به طلا آمیخته است زاده شود، آن ها باید محبت خویش را از فرزند خویش برگیرند و او را به ساحت زندگی کارگران گسیل دارند؛ اگر فرزند کارگری در سرشت خویش طلا یا نقره آمیخته داشته باشد، آن کودک را چنان که شایسته است، باید به عنوان حاکم یا پشتیبان تربیت کرد. غرض [ افلاطون] از آوردن این اسطوره علاوه بر ایجاد وفاداری، قانع ساختن شما به شان و جایگاهی است که در زندگی دارید. طبقه شما با عواملی تعیین می شود که از اختیارتان خارج است.

نظرات کاربران درباره کتاب آثار كلاسيك فلسفه

#بهتربخوانیم
در 1 سال پیش توسط Mostafi parvizi
خلاصه است از آثار برتر و کلاسیک فلاسفه برتر جهان، البته هگل رو توش ندیدم ولی کتاب خوبیه
در 6 ماه پیش توسط ami...n54