فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آیین تائو

کتاب آیین تائو
طریقتی ماورای پویندگی

نسخه الکترونیک کتاب آیین تائو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آیین تائو

برای خواننده غربی، فلسفه تائو می‌تواند از جذابیت خاصّی برخوردار باشد. از یک سو، می‌توانیم با زیبایی و اصالت شیوه مخصوصی از زندگی آشنا شویم که از حساسیتی خوشایند برای جریان پیدا کردن با حرکت آب رودخانه، همدلی با تنه چوبیِ درختان کهنسال جنگلی، و پرواز بر روی بال‌های باد در آسمانِ شبانه برخوردار است؛ از سوی دیگر، با این نظریه آشنا می‌شویم که بهترین رفتار انسان خردمند، در این خلاصه می‌شود که رفتار انفعال‌پذیری را به شدّت محترم شمارد، و همواره در جستجوی موقعیت‌های پایینی در اجتماع باشد، و نحوه زیستن را بر اساس اصل تسلیم‌پذیری و عدم مقاومت برگزیند... نظریه پیروان آیین تائو، با برخورد ملایم خود با هر چیز در این عالم هستی، سعی دارد اسرار نهان حیات و هستی را با نگرانی‌های مادی و روزانه دوره معاصر در هم بیامیزد و بدین شکل، اعتدالی یگانه و منحصربفرد میان توازن و عدم توازن، بیابد...

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آیین تائو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

برای خواننده غربی، فلسفه تائو می تواند از جذابیت خاصّی برخوردار باشد. از یک سو، می توانیم با زیبایی و اصالت شیوه مخصوصی از زندگی آشنا شویم که از حساسیتی خوشایند برای جریان پیدا کردن با حرکت آب رودخانه، همدلی با تنه چوبیِ درختان کهنسال جنگلی، و پرواز بر روی بال های باد در آسمانِ شبانه برخوردار است؛ از سوی دیگر، با این نظریه آشنا می شویم که بهترین رفتار انسان خردمند، در این خلاصه می شود که رفتار انفعال پذیری را به شدّت محترم شمارد، و همواره در جستجوی موقعیت های پایینی در اجتماع باشد، و نحوه زیستن را بر اساس اصل تسلیم پذیری و عدم مقاومت برگزیند...
نظریه پیروان آیین تائو، با برخورد ملایم خود با هر چیز در این عالم هستی، سعی دارد اسرار نهان حیات و هستی را با نگرانی های مادی و روزانه دوره معاصر در هم بیامیزد و بدین شکل، اعتدالی یگانه و منحصربفرد میان توازن و عدم توازن، بیابد...
در بخش هایی از کتاب «تائو ته چینگ» (یا همان «کتاب طریقت»...) انسان با توصیه هایی مواجه می شود که همزمان از ماهیتی عملی و منطقی، و همین طور هم عمیق برخوردار است. همه چیز ماهیتی طبیعی و برازنده و خردمندانه و در عین حال متواضعانه پیدا می کند.
متونی که تا به حال به شناخت آنها مبادرت ورزیده ایم و در راستای کتاب «تائو ته چینگ» هستند، در طول دوران «جنگهای میان ایالات» در چین باستان جمع آوری شده است. دورانی بسیار پرآشوب و سراسر آکنده از خطر برای انسانهای عادی.
از این رو در این فلسفه، بسیار تاکید شده است که ارزش بقا و زنده ماندن تا چه اندازه زیاد است، و همواره مسیری را نشان خواننده می دهد که از کمترین مقاومت و مبارزه طلبی برخوردار است، و به عنوان مسیری بسیار مطمئن برای دستیابی به امنیت جسمانی و آسایش و آرامش ذهنی است. به راستی جالب است اگر بدانید در متون جمع آوری شده درباره «تائو ته چینگ»، و پیوسته در چارچوب متن، از خردمندان فرزانه سخن به میان آمده است، حال آن که در اصل، کنایه از شاهان و فرمانروایان قلمروهای گوناگون بوده است.
یکی از فرضیه های ارائه شده این است که شاید سعی بر این بوده که سنّت افسانه های سینه به سینه را با قصّه های عامیانه درباره مردان خردمند و پارسا در هم بیامیزند، و این امر را به سمع و نظر طبقه نجبا و درباری برسانند. شاید تصوّر می شده است که با این کار، دیدگاه شاهان و فرمانروایان، برای سلامت و خیر و منفعت ایالتشان و نیز مردم عادی، دستخوش تغییر و دگرگونی خواهد شد، و جنگ ها و خونریزی کمتری به وقوع بپیوندد.
محّل وقوع این افسانه ها اغلب در کوهی دورافتاده، و یا در غاری ناشناخته است. جایی که راهبی خردمند و فرزانه به سوالات پوینده که راه طریقت را طیّ می کند، پاسخ می دهد (که این راهب، گاه به شخصیت کنفوسیوس نیز تغییر چهره می دهد...) در داستانی به همین شکل، این کنفوسیوس است که به دیدن راهبی کهنسال می رود و از زبان او می شنود که لازم است غرور و خودپسندی را از وجود خود بزُداید تا بتواند ماهیت اصلی خود را بیابد. موضوع معمول دیگری که بر گردِ قدرت آیین تائو بر سر زبان ها می گشت، مربوط به هماهنگی و سازش این راهبان با عالم اطرافشان بود. امّا نکته ای که همواره تکرار و تکرار می شده است، دو موضوع اساسی در اندیشه و فلسفه تائو است: نخستین موضوع، شامل داشتن آگاهی منطقی از خلا و نیستی است که نکته ای اساسی محسوب می شود.
در یکی از نوشته های لائوتزو آمده است: «منفعت از آن چه هست به دست می آید، حال آن که فایده از آن چه نیست...» بنابراین امتیاز دانستن ارزش و اهمیت فضا نه تنها بسیار لازم است، بلکه زمانی بهترین بازدهی را دارد که خالی باشد. پس اندیشه تائو اغلب برابر است با خلا یا «طریقت» یا
«مسیر».
موضوع دوم، قدرت است. برای آن که درکی کامل و دقیق و واضح از این واژه داشته باشید، لازم است به مفهوم قرون وسطایی این کلمه در زبان انگلیسی پی ببرید که همان داشتن «کردار نیک» است که به عنوان خصوصیت اخلاقی فرد به شمار می رود، و در نقطه مخالف «کردار بد» قرار می گیرد.
این بدان معنا است هنگامی که ذهن، حالتی واضح و روشن و نیز پذیرا داشته باشد، می تواند به طبیعت و ماهیت حقیقت حیات و هستی پی ببرد. به گونه ای واضح تر، هنگامی که مغز انسان با انواع و اقسام افکار مغشوش و به هم ریخته و تعصّب آمیز آکنده نباشد، می تواند به آموختن دروسی تازه مبادرت ورزد.
بدینسان مانند آیین بودا، هندو، و اکثر اشکال مذهبی خاور میانه و خاور دور، جوهر و اساس آیین تائو، تعالیمی تحول بخش و دگرگون کننده است.
در طول دهه شصت و هفتاد میلادی، پدرم آلن واتز سخنرانی های بسیار جالب و پرشنونده ای در کشورهای مختلف انجام داد، و درباره راهبان خردمند آیین تائو به صحبت پرداخت. فصل های این کتاب، از سخنرانی های او از سال ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۳ (تاریخ مرگ او) گرفته شده است.
شنوندگان زیادی برای سخنرانی های او می آمدند، زیرا همه به شدّت به فلسفه ای که این دانشمند بزرگ همه عمرِ خود را برای معرّفی آن وقف کرده بود، علاقه و کنجکاوی زیاد ابراز می داشتند.
دانش پژوهان غربی، شناخت بهتر و عمیق تری از آیین تائو و در نتیجه از آیین ذن (در ژاپن) به دست آوردند، و همه میل داشتند با «طبیعتِ راستین طبیعت» بیشتر آشنایی پیدا کنند.
پدرم، در سال ۱۹۷۳ درست پیش از پایان گرفتن آخرین کتابش: «تائو: مسیر آبی» بدرود حیات گفت.
من تا آنجا که در توان داشته ام، سعی کرده ام سخنرانی های بسیار ساده و معصومانه و دلنشین او را در این کتاب بیاورم. امیدوارم مورد پسند شما قرار گیرد و فلسفه تائو را آن طور که هست، به شما معرفّی کند...

مارک واتز

فصل نخست: فلسفه تائو

در جهت این که بتوانیم آیین تائو را درک کنیم، نخست باید از ذهنیتّی برخوردار شویم که بتوانیم فلسفه آن را دریابیم. به همان اندازه که شما نمی توانید با کمک دستتان، سطح روی آب را بر هم زنید، بدانسان نیز نمی توانید خود را در این چارچوب ذهنی خاصّ وارد سازید. امّا بهتر است بگوییم نقطه آغازین ما، باید از جایی شروع شود که ما هر آن چه را می دانیم (یا تصّور می کنیم می دانیم)، به دست فراموشی بسپاریم؛ و نیز آن که حسّ قضاوت و داوری خود را نسبت به هر چیزی معلق سازیم و به دورانی بازگردیم که نوزادانی معصوم و بی گناه بودیم. یعنی به دورانی که حتّی نام و اسامی چیزهای اطرافمان را هم بلد نبودیم و از هیچ زبان و شعور پخته برخوردار نبودیم. در چنین حالتی، و با وجود آن که به عنوان کالبدهایی بسیار حسّاس و زنده عمل می کنیم، از هیچ روشی برای ابراز عقیده ای لفظی یا ذهنی برخوردار نخواهیم بود تا درباره وقایعی که در اطرافمان می گذرد، چیزی بیان کنیم...
در این حالت بخصوص، شما فقط می توانید آن چه را که «هست» احساس کنید، بدون آن که هیچ نامی برای آن داشته باشید. شما هیچ چیز درباره «نامیدن» هر چیزی که در اطرافتان وجود دارد نمی دانید و اساسا نمی دانید که دنیایی هم در اطرافتان، و در خارج از کالبد فیزیکی شما وجود دارد. دنیایی خارجی، در مقایسه با دنیایی درونی. شما حتّی نمی دانید «چه کسی» هستید، و حتّی التفات و آگاهی و شناختی هم از «من» یا «تو» ندارید. شما هنوز خیلی پیشتر از این دوران، حضور دارید. هنوز کسی به شما نیاموخته است که تسلط بر نفس چیست... شما فرق میان صدای اتومبیلی در خیابان، و اندیشه ای فرّار را در ذهنتان تشخیص نمی دهید. هر دو این چیزها، فقط «اتفّاق» افتاده است. شما نمی توانید حضور اندیشه ای را که شاید تصویرِ عبور ابری در پرده ذهنتان است، با عبور یک اتومبیل تشخیص دهید. همه چیز، صرفا اتفّاق می افتد.
همان گونه که تنفس شما، اتفّاق می افتد. در اطراف شما، همه جا آکنده از نور است، و واکنش شما نسبت به آن، مژه بر هم زدن است...
شما اساسا «قادر» نیستید هیچ کاری انجام دهید. هیچ کاری هم از شما «انتظار» نمی رود که انجام دهید. کسی هم به شما نگفته است کاری انجام دهید. شما مطلقا ناتوان از انجام دادن هر کار هستید، و فقط می توانید نسبت به صدای وزوز، آگاه باشید. منظور همان وزوز بصری، وزوز سمعی، وزوز ملموس، وزوز قابل بو کردن است... باری، همه چیز وزوز است و بس. این صدا همچنان ادامه خواهد داشت، پس بهتر است مراقب باشید.
لطفا نپرسید چه کسی مراقب است. زیرا هنوز هیچ گونه اطّلاعاتی در این باره در اختیار ندارید. شما هنوز نمی دانید که برای مراقب شدن اوضاع، نیاز به یک مراقبت کننده است. آن هم مربوط به فکر کسی دیگر است. امّا شما هنوز از این چیزها مطلع نیستید. لائوتزو(۱) می گوید: «مرد اندیشمند، هر روز، نکته ای می آموزد حال آن که مردی که پیرو آیین تائو باشد، هر روز نکته ای را به دست فراموشی می سپارد، تا آن که سرانجام به مرز «عدم انفعال» برسد...» بنابراین در کمال سادگی، بدون هیچ ابراز عقیده ای، بدون هیچ اندیشه ای در ذهن، فقط «آگاه» باشید. مگر کار دیگری هم از شما ساخته است؟... شما نباید سعی کنید آگاه باشید، زیرا از همین حالا هم این گونه هستید. البته شما به زودی به این واقعیت پی خواهید برد که هرگز نخواهید توانست اظهار عقایدی را که در ذهنتان صورت می گیرد، متوقف سازید، امّا دست کم می توانید آن را به عنوان یک «صدای درونی» در نظر بگیرید. به افکار پر حرفتان گوش فرا دهید، درست همان گونه که می توانید به صدای یک کتری پر آب، گوش دهید...
ما نمی دانیم نسبت به چه چیز آگاه هستیم، بویژه هنگامی که سعی داریم این موضوع را کلاً مورد بررسی قرار دهیم، و همزمان «این» احساس وجود دارد که کاری در شرف انجام شدن است. راستش را بخواهید، من حقیقتا نمی توانم از «این»، در جمله بالا استفاده کنم، هر چند گفتم «کاری در شرف انجام شدن است»... امّا منظورم یک اندیشه، یک فکر، و شکلی از واژگان است. بدیهی است که نمی توانم بگویم کاری در شرف انجام شدن است، مگر آن که به همان اندازه بتوانم بگویم کاری در شرف انجام شدن نیست... مگر نه آن که من حرکت را به دلیل حضور سکون می شناسم؟ و همچنان که آگاه به حرکت هستم، به همان اندازه نیز آگاه به سکون هستم. بنابراین، شاید آن چه که در حالت سکون است، در شرف انجام شدن نیست، و آن چه در حرکت است، در شرف انجام شدن است؛ امّا من قصد ندارم از این فرایافت استفاده کنم، زیرا چنانچه بخواهم گفته هایم از معنا و مفهوم برخوردار شود، باید از هر دو این چیزها استفاده کنم. اگر بگویم: «این هست»، بدین معنا خواهد بود که «آن چه نیست» باید نباشد... مانند فضا. حال چنانچه بگویم «این»، به همان اندازه «آن» از بین خواهد رفت، و ناگزیر هستم سکوت اختیار کنم. امّا شما خواننده عزیز می توانید آن چه را می گویم، احساس کنید. این همان چیزی است که در زبان چینی، نام «تائو» بر آن نهاده اند؛ و ماجرای ما تازه از اینجا آغاز می شود.
تائو، اساسا به معنای «مسیر» یا طریقت یا شیوه است. مسیر طبیعت. لائوتزو گفته است که شیوه عملکرد آیین تائو، همان «تزوجَن»(۲) است، یا به ترجمه ما: «آن گونه به تنهایی». این بدان معنا است که ماهیتی «آنی» و ناگهانی و غیرمنتظره دارد. دوباره به آن چه در اطرافتان رخ می دهد، توّجه فرمایید. چنانچه با جهالتی خردمندانه با آن برخورد کنید، مشاهده خواهید کرد که شاهد یک «اتفّاق» هستید. به گونه ای واضح تر، در این شیوه اوّلیه برای بررسی کردن چیزها، هیچ تفاوتی میان آن چه انجام می دهید و آن چه بر سرِ شما می آید، وجود ندارد. همه چیز، از روندی واحد پیروی می کند. درست به همان گونه که افکار شما شکل می گیرد، اتومبیلی هم در خارج از خانه شکل می گیرد، و این در مورد خورشید و ابرها و ستارگان هم صدق می کند.
هنگامی که یک انسان غربی در این باره مطالبی می شنود، با خود می اندیشد که با نوعی «جبر» و تسلیم شدن در برابر سرنوشت مواجه شده است، امّا این به آن دلیل است که هنوز هم در گوشه ای از ذهن خود، دو تصوّر یا خیال باطل را محفوظ نگاه داشته است. یکی از این تصوّرات این است که: آن چه اتفّاق می افتاد، برای او اتفّاق می افتد، و در نتیجه او قربانی شرایط گشته است. امّا هنگامی که انسان در جهالت و نادانی اوّلیه حضور داشته باشد، دیگر هیچ «شما»ی متفاوتی از آن چه در شرف رخ دادن است، وجود ندارد، و در نتیجه هیچ اتفّاقی برای شما رخ نمی دهد. همه چیز فقط در شرف رخ دادن است. همین. این در مورد «شما» یا آن چه شما نام آن را «شما» نهاده اید، و یا حتّی آن چه بعدها نام آن را «شما» خواهید نهاد، صدق می کند. همه، بخشی از آن اتفّاق محسوب می شویم. به همان اندازه، شما بخشی از عالم هستی هستید، هر چند از نظر لفظی، عالم هستی از هیچ «بخشی» برخوردار نیست. ما فقط «برخی» از قسمت های عالم هستی را «بخش» می نامیم. با این حال، شما نمی توانید آنها را از بقیه چیزها، مجزا و تفکیک کنید، بدون آن که موجب شوید آنها ماهیتی «غیر موجود» پیدا کنند. شاید حتّی آنها را به گونه ای معرفّی می کنید که گویی هرگز وجود خارجی نداشته اند...
هنگامی که انسان، خویشتن خود و عالم هستی را به عنوان اتفّاقاتی همزمان در نظر می پندارد، دومین اندیشه باطلی که انسان می تواند در ذهن خود داشته باشد بدین گونه می شود: آن چه اکنون اتفّاق می افتد، الزاما از آن چه در گذشته اتفّاق افتاده، نشات گرفته است. امّا شما در حالت جهالت و نادانی اوّلیه تان، چیزی از این موضوع نمی دانید. علّت و معلول؟... خب، بدیهی است که این توضیح مناسب نیست، زیرا چنانچه شما به راستی ساده اندیش باشید، مشاهده خواهید کرد که گذشته، نتیجه آن چیزی است که اکنون اتفّاق می افتد. همه چیز به دوران دور گذشته باز می گردد، درست مانند موجی که عقب عقب به داخل عرشه کشتی فرو پاشیده می شود. سرانجام، همه انعکاس ها و بازتاب ها محو می شود. همه چیز دور می شود، دور می شود، دور می شود؛ و سپس همه چیز دوباره آغاز می شود. آن چه را ما نام آینده به آن داده ایم، هیچ چیز است. خلایی عظیم، و همه چیز از داخل این خلا عظیم بیرون می آید.
چنانچه چشمانتان را ببندید، و با کمک گوش هایتان به بررسی و تفکر درباره واقعیت بپردازید، مشاهده خواهید کرد که زمینه ای از «سکوت» وجود دارد... و این که انواع صداها از داخل آن بیرون می آید. همه چیز از سکوت آغاز می شود. چنانچه چشمانتان را ببندید و گوش فرا دهید، مشاهده خواهید کرد که صدا، از هیچ کجا آغاز می شود و سپس به هر سو پخش می شود، و سرانجام انعکاس آن از بین می رود و به یک خاطره مبدّل می گردد؛ که این نیز خود نوعی انعکاس محسوب می شود. ماجرا بسیار سهل است! همه چیز از «حالا» آغاز می شود، و در نتیجه ماهیتی «آنی» دارد. به همان اندازه، ماهیتی از پیش تعیین شده ندارد، بلکه مبحثی فلسفی است. به همان اندازه، حالتی هوسباز و بی ثبات ندارد، و این نیز، یک مبحث فلسفی دیگر است. ما میان آن چه منظم و مرتب است، با آن چه به هم ریخته و «تصادفی» است، تمایز قائل می شویم. امّا بدیهی است که حقیقتا نمی دانیم معنای تصادفی و نامنظم و ناگهانی، دقیقا چیست. آن چه در زبان لاتین به عنوان SUI GENERIS (به معنای «این گونه») معرفی می شود، بدین معنا است که هر چیز، بنا به توافق و هماهنگی و میل خود به نوعی حالت «خود به خود» و «ناگهانی» رسیده است، و این همان عالم، و همان آیین تائو است...
امّا شاید این نکته، ما را به وحشت بیندازد. ممکن است از خود بپرسیم: «چنانچه همه چیز به صورت ناگهانی و خود به خود اتفّاق می افتد، پس چه کسی مسئولیت اوضاع را در دست دارد؟! من که مسئول چیزی نیستم، و این نیز کاملاً واضح و بدیهی است! امّا امیدوارم خدایی وجود داشته باشد که مراقب همه این چیزهای عالم باشد...» امّا اساسا چرا باید چیزی «مراقب» اوضاع باشد؟ در این هنگام، نگرانی تازه ای در ذهن شما شکل می گیرد که شاید تا به حال به آن نیندیشیده بودید: «پس چه کسی مراقب دخترِ مراقبت کننده خواهد بود، آن هنگام که مراقبت کننده مشغول مراقبت کردن است؟»... چه کسی از نگهبان ها، نگهبانی می کند؟ چه کسی از محافظان، محافظت می کند؟ شاید حتّی بگویید: «چه کسی از خداوندِ عالم مراقبت می کند؟» شاید هم بگویید: «امّا خداوند عالم که نیازی به مراقبت ندارد!» راستی؟ خب، در این صورت بهتر است بدانید که «این» نیز، به مراقبت نیازی ندارد.
آیین تائو، نوعی «نظم» است؛ و این گونه نظم، چیزی نیست که ما عموما با قرار دادن هر چیز به شیوه ای هندسی و دقیق در جعبه های مقوایی، یا چیدن آنها در ردیف های مشابه، نام «نظم» بر آن نهاده ایم. این نظمی از نوع بسیار ساده و اوّلیه محسوب می شود. امّا هنگامی که انسان به گیاه بامبو می نگرد، به خوبی معلوم است که از نظمی جالب برخوردار می باشد. ما بی درنگ مشاهده می کنیم که به هم ریخته نیست، امّا به همان اندازه، هندسی و دقیق هم نیست. این گیاه، درست شبیه یک نقّاشی چینی است. چینی ها، از این گونه نظم های غیر هندسی به قدری لذّت می بردند که همواره در نقّاشی های خود، از آن استفاده می کردند. این کار در زبان چینی، «لی»(۳) نام دارد، و حرف و شکلی که نشانگر واژه لی باشد، در آغاز به عنوان «برجسته کاری بر روی سنگ یشم» نام داشت. لی همچنین به معنای دانه و ذرّات موجود در چوب، و یا رگ و ریشه در ماهیچه است. ما همچنین می توانیم بگوییم که ابرها، از لی برخوردارند. به همان اندازه مرمر، و کالبد جسمانی بشر، دارای لی است. ما همه می توانیم آن را تشخیص دهیم و شناسایی کنیم، و هنرمند نقّاش می تواند در یک منظره، در یک پرتره، و یا حتّی در تصویری آبستره آن را به تصویر کشد. هر تصویر، به گونه ای سعی دارد جوهر «لی» را توصیف کند. نکته جالب در اینجا است که هر چند ما می دانیم این چیز چیست، لیکن هیچ شیوه ای برای توصیف آن وجود ندارد!
از آنجا که آیین تائو می تواند به عنوان «مسیر» باشد، به همان اندازه شاید بتوان لی را نوعی «مسیر آبی» نام نهاد، و زمینه های لی، همان جریان شتاب آب است. ما می توانیم جریان آب را در ذرّات چوب یا مرمر، و یا حتّی استخوان و ماهیچه نیز مشاهده کنیم. همه این چیزها، زمینه هایی هستند که بر اساس اصول اوّلیه «جریان» شکل گرفته اند. در زمینه های آب جاری، انسان می تواند انواع اشکال زیبا را در هنر چینی مشاهده کند. در واقع، آنها را می توان به سهولت شناسایی کرد، زیرا همواره دارای قوسی مانند حرف S در الفبای لاتین است که انسان متفکر و خردمند را به یاد دایره جالبِ یانگ و یین می اندازد.(۴) در این صورت، شاید بتوان گفت که لی، به گونه ای سعی دارد درباره نظمِ جریان سخن بگوید، که همان زمینه رقصان و خارق العاده مایعات است، زیرا لائوتزو آیین تائو را به آب تشبیه کرده است:

«تائو بزرگ، به هر سو جریان پیدا می کند،
به راست، به چپ...
دوستدار و روزی دهنده همه چیز،
بی آن که بخواهد بر آنها حکومت کند...»

همان گونه که او در بخش های دیگر بیان می کند، آب همواره پایین ترین سطح را جستجو می کند، حال آن که بشر از این حالت بسیار منزجر است، زیرا ما همه سعی داریم بازی هایی در عالم انجام دهیم تا برتری و بزرگی و سروری خود را بر سایر چیزها ثابت کنیم. امّا لائوتزو توضیح می دهد که بالاترین موقعیت، از بیشترین خطر و ناامنی برخوردار است. همه مایل هستند به نوک درخت برسند، امّا اگر چنین کاری را انجام دهند، درخت یقینا سقوط خواهد کرد... و این یکی از دروغ هایی است که در دموکراسی آمریکا وجود دارد. شما نیز ممکن است روزی به عنوان رئیس جمهور آن کشور برگزیده شوید! امّا نتیجه کار این خواهد بود که هیچ انسانِ دارای ذهنی سالم و عاقل، هرگز به احراز مقام ریاست جمهوری تمایل پیدا نمی کند. چه کسی مایل است مسئولیت و سرپرستی یک کامیون واژگون شده را بر عهده داشته باشد؟!...
لائوتزو می گوید که موقعیت پایین، بیشترین قدرت را داراست، و این واقعیت را می توان به خوبی در ورزش هایی همچون جودو و آیکیدو مشاهده نمود. در هنرهای رزمی دفاعی، انسان همواره باید در زیر حریف خود قرار بگیرد، به طوری که چنانچه بخواهد به شما حمله کند، بر زمین سقوط خواهد کرد. درست در لحظه ای که سعی دارد حالتی تهاجم آمیز پیدا کند، شما می توانید یا پایین تر از او بروید، و یا در دایره ای کوچک تر به حرکت و جنبش خود ادامه دهید. چنانچه با ورزش آیکیدو آشنا باشید، می دانید که باید حالتی چرخان و گردش کننده داشته باشید. شما یقینا می دانید چگونه چیزی که در حال چرخیدن و گردیدن باشد، می تواند از نیروی گریز از مرکز برخوردار گردد، و در نتیجه با جهشی محکم به هوا خواهد پرید. به راستی که خیلی عجیب و جالب است!
بنابراین مسیر آبی، همان مسیر تائو است. حال، شاید به نظر رسد که همه چیز از حالتی «مفعول» برخوردار است. مردم همواره از من سوال می کنند: «اگر مردم کارهایی را که شما پیشنهاد می کنید انجام دهند، آیا به موجوداتی بی اندازه مفعول و تابع و تاثیرپذیر مبدّل نخواهند گشت...؟» خب، از نقطه نظر فردی سطحی، شاید بتوانم بگویم که مفعول بودن تا حدودی می تواند برای نوع تمدن ما اصلاح کننده باشد، زیرا ما همواره با انجام دادن کارهای «خیر» برای دیگران، در حال پدید آوردن انواع مشکلات و درگیری ها هستیم! برای مثال، برای سود و منفعت اقوام گوناگون، جنگ هایی به راه می اندازیم و سعی داریم به کشورهای «عقب افتاده» و «جهان سوم» کمک کنیم، حال آن که به هیچ وجه متوجه نیستیم شاید در حال نابود سازی شیوه سنتّی زندگی آنها باشیم. مگر نه آن که تمدن هایی که به مدّت هزاران سال، در نوعی توازن و اعتدال محیط زیستی، در صلح و آرامش با یکدیگر به سر برده بودند، ناگهان در سراسر عالم با انواع مشکلات مواجه می شوند و از بین می روند، و نتایج فجیعی به بار می آید...؟
بنابراین، یقینا با انجام ندادن کاری، شاید بتوان کمک کرد تا نزاع ها آرام گیرند... و شاید در نهایت با ممانعت از هر شتاب و عجله، به این نتیجه برسیم که غیر فعال بودن، ریشه هر فعالیتی محسوب می شود. روی هم رفته، آیا می دانید شور و انرژی شما از کجا نشات می گیرد؟ آیا صرفا به خاطر شور و انرژی موجود در بدنتان است؟ امّا نه! زیرا با این شیوه، شما خود را خسته و ناتوان می سازید! برای داشتن شور و انرژی، شما باید استراحت کنید و بخوابید، امّا چیزی که از خواب و استراحت هم مهم تر است، غیرفعال بودن ذهن یا همان «سکوت ذهنی» است... این چیزها، زیاد حائز اهمیت نیستند، زیرا برای شما مفید هستند، بلکه به این دلیل که شما به این واقعیت دست می یابید که هیچ کار دیگری از دست شما ساخته نیست. پناه بر خدا! سعی نکنید غیر فعال بودن را به عنوان شیوه ای از پیشرفت و تکامل در نظر بگیرید! این درست مانند بازی کردن است، زیرا سرگرم شدن و تفریح کردن برای کار شما مفید است. بنابراین سعی نکنید از این حالت بهره مند شوید، زیرا هنگامی که بخواهید روی موضوعی تمرکز پیدا کنید، همین امر شما را بیهوده ناتوان و ضعیف خواهد کرد. هنگامی که شما به زور سعی دارید قفلی را باز کنید، معمولاً در پایان کار، کلید را کج و معوج می سازید؛ بنابراین، بهترین شیوه این است که با کلید بازی کنید و آن را با ملایمت به هر طرف بچرخانید... هر کسی که در امور تجاری کاردان باشد، به خوبی از این قانون مطلع است که چگونه باید در مواقع صحیح، کلیدها را در قفل بچرخاند و «درهایی» را باز کند... آن وقت است که انگار همه کارها به صورت طبیعی اتفّاق افتاده است، بدون آن که هیچ زور و اجباری اِعمال شده باشد...
بنابراین، لذّت بردن از تصویر ذهنیِ مسیر آبی، این احساس را در وجودتان پدید خواهد آورد که زندگیتان در حال «جریان» یافتن است. این جریان، همزمان خودِ شما هستید و خودِ شما نیستید. آن چه اتفّاق می افتد، همان «روند» است، و هنگامی که شما به این واقعیت پی ببرید، دیگر از پرسیدن هرگونه سوالی خودداری خواهید ورزید. مشاهده خواهید کرد که هر گونه سوال و پرسشی درباره سوال، بیهوده است. بدیهی است که توضیحاتی دریافت خواهید کرد، امّا توضیحی به شما نخواهند داد. در واقع هر توضیحی، مستلزم ارائه کردن توضیحاتی بیشتر است، زیرا برای تکرار یک شعر قدیمی که می گوید: توضیحات بزرگ، توضیحاتی کوچک دارند که در پشت آنها نشسته اند و پیوسته آنها را گاز می گیرند، و توضیحات کوچک نیز توضیحاتی باز هم کوچک تر دارند که بر پشت آنها سوار هستند و به نوبه خویش آنها را گاز می گیرند، الی آخر... این همان روند تحلیل گرایانه ای است که از عالم مرئی به عالم اتمی، و از آن به عالم درون اتمی، و از آن به عالم پروتونیک منتهی می شود الی آخر... و از کره زمین، به منظومه شمسی و کهکشان شیری و کهکشان های دیگر و غیره و غیره خواهد رفت... این کار همچنین به مسیر دیگری نیز خواهد رفت، زیرا عالم هستی در پویندگی خود برای به دست آوردن شناختی عمیق از خویشتن خود، باید از کنار شما فراری باشد، زیرا «شما»، خود همان عالم هستی هستید... در واقع چشمان شما، دریچه هایی هستند که از طریق آنها می توانند از خویشتن خود، آگاهی یابند... همچون سوراخ هایی در دیوار. بنابراین، همچنان که نگاه می کنید، مژه بر هم می زنید: اکنون می بینید، و حال هیچ چیز نمی بینید. ماجرا به همین سادگی است. و اینک سوالهای بزرگ از راه می رسند: این چیست؟ من باید چه کنم؟ سرنوشت بشر چیست؟ به چه دلیل در اینجا حضور یافته ایم؟ امّا به تدریج مشاهده خواهید کرد که این سوالات محو خواهند شد و ناپدید شدن آنها، پاسخ آنها خواهد بود. پاسخ این است که آن چه در شرف اتفّاق افتادن است، غیرقابل توصیف کردن است. تائو را نمی توان توضیح داد! زیرا همزمان در حال رفتن و در حال آمدن است، در حالی که همواره در جریان، و پیوسته در حال تغییر و دگرگونی است... و این به راستی معنای «تائو ابدی و جاودانه» است... از این رو، لائوتزو درباره تائو چنین می فرماید: «تائو هیچ کاری انجام نمی دهد، امّا هیچ کاری هم ناتمام باقی نمی ماند...»
در راستای تصویر ذهنیِ «مسیر آبی»، اندیشه تائویی دیگری نیز وجود دارد که لائوتزو نام آن را: وو ـ وِی(۵) نهاده است. وو، به معنای «نیست» می باشد. به همان اندازه، وِی، از معانی و مفاهیم متعددی برخوردار است: «عمل»، «فعالیت»، «تلاش»، «رنج»، «انجام دادن»... امّا به عقیده من، بهترین ترجمه ای که می توان در زبان انگلیسی ارائه کرد، همانا: FORCING باشد(۶). بنابراین، بهترین ترجمه برای وو ـ وِی همانا: «عدم اِعمال زور و اجبار» است. به گونه ای واضح تر، تائو همواره همه کارها را بدون هیچ گونه اِعمال زوری به انجام می رساند. قصد داشتم در ادامه صحبت هایم بگویم: «هنگامی که شما بر تائو مسلط شوید» امّا واژه «مسلط» در اینجا غلط است، زیرا این امکان را در ذهن شنونده ایجاد می کند که شاید انسان بتواند از نوعی حالت برتری در برابر تائو برخوردار گردد، حال آن که چنین امری کاملاً غیرممکن است. بنابراین بهتر است بگویم: هنگامی که شما به حالت وو ـ وِی می رسید، در واقع درست مانند اصل تائو عمل کرده اید. این اصل را از دیدگاه شاعرانه، به تفاوتی که میان بید مجنون و درخت کاج در یک کولاک پر برف موجود است، تشبیه کرده اند. کاج، درختی سفت و سخت است؛ و برف و یخبندان به راحتی بر روی برگ ها و شاخه های آن فرو می نشیند تا سرانجام آنها تَرَک می خورند. حال آن که درخت بید مجنون، درختی بهاری است. هنگامی که وزن سنگین برف برای این درخت تحمل ناپذیر می گردد، شاخه ها سرِ تسلیم فرود می آورند و با این شیوه، همه برف ها از روی شاخه ها به پایین فرو می ریزند، و سپس شاخه ها دوباره وزن طبیعی خود را باز می یابند و قد علم می کنند! و به راستی که این حالت، همان وو ـ وِی است!
چوآنگ تزو(۷)، افسانه بسیار دل انگیزی درباره خردمندی تعریف می کند که در امتداد ساحل رودخانه ای به همراه مریدانش مشغول قدم زدن بود. پرتگاهی در کنار این ساحل دیده می شد. او ناگهان بر فراز پرتگاه، پیرمردی را مشاهده می کند که خود را از بالای پرتگاه به داخل آب پرتاب می کند. با خود می اندیشید: «یقینا این مرد، سالخورده و بیمار است، و ترجیح داد به زندگی خود پایان ببخشد...» امّا لحظاتی بعد، او در پایین پرتگاه، پیرمرد مورد نظر را مشاهده می کند که از داخل آب به سلامت بیرون آمد و شروع به دویدن در امتداد ساحل رود کرد. پیر خردمند به همراه مریدان خود به دویدن می پردازند تا خود را به آن پیرمرد برسانند. آنها به او می رسند و به او می گویند که شاهد کار عجیب او شده بودند. آنها با تعجب پرسیدند: «شما چگونه سالم ماندید؟» پیرمرد گفت: «خب، هیچ حقّه ای در کار نیست... من فقط با پیچ و تابی به داخل آب پریدم، و با پیچ و تابی از داخل آب بیرون پریدم. من خود را مانند آب کردم، بنابراین هیچ تضّادی میان من و آب پدید نیامد.»

نظرات کاربران درباره کتاب آیین تائو

خیلی واسم عجیبه چرا اندیشه های آلن واتس این قدر ناشناخته مونده.حداقل تو کشور ما که این طوریه!!!!
در 10 ماه پیش توسط ROBERT E.H
عالی
در 3 ماه پیش توسط رضا ناظمی