فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راهبی که اتومبیل فراری خود را فروخت...

کتاب راهبی که اتومبیل فراری خود را فروخت...

نسخه الکترونیک کتاب راهبی که اتومبیل فراری خود را فروخت... به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب راهبی که اتومبیل فراری خود را فروخت...

جلسه‌ای اضطراری صورت گرفت و تمام اعضای شرکت حقوقی در سالن جلسه تجمع یافتند. همچنان که قدم به درون سالن اصلی کنفرانس می‌نهادیم، می‌توانستم حدس بزنم که با یک مشکل بسیار جدّی رویارو شده‌ایم. هاردینگِ کهنسال، نخستین فردی بود که زبان به سخن گفتن گشود:«متأسفانه باید اعلام کنم که حامل اخبار بسیار بدی هستم. دیروز صبح، جولین مَنتِل، مادامی که در سالن دادگاه حضور داشته است، دچار یک سکته قلبی بسیار جدّی می‌شود. او مشغول رسیدگی به پرونده اِراَتلَنتیکبود... در حال حاضر، در بخش مراقبت‌های ویژه، بستری شده است؛ امّا پزشکان معالجش به من اطّلاع دادند که وضعیتش خوشبختانه ثبات پیدا کرده است و این که حالش بهبود خواهد یافت. با این حال، جولین تصمیم خود را گرفته است. تصمیمی که به نظرم، شما همه باید از آن مطّلع گردید... او تصمیم گرفته است که خانواده بزرگ ما را در این شرکت حقوقی ترک کند و از حرفه وکالت دست کشد. او دیگر قصد ندارد به این شرکت بازگردد...» من به شدّت شوکه شدم!

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.15 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب راهبی که اتومبیل فراری خود را فروخت...

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



The Monk who sold his Ferrari
Robin S. Sharma
Harpertorch - 1998

اَلّلهُمَ کن لِوَلیک الحُجَّهِ بِن الحَسَن صَلَواتُک عَلَیهِ وَ عَلی آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَهِ وَ فی کلَّ ساعَهٍ، وَلیا وَ حافِظا، وَ قائِدا وَ ناصِرا، وَ دَلیلاً وَ عَینا، حَتّی تُسکنَهُ اَرضَک طَوعا، وَ تُمَتَّعَهُ فیها طَویلاً.

تقدیم به بانوی بزرگِ عالم: حضرت زینب کبری.
فرزندِ نازنینِ بزرگ بانوی هر دو عالم: حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها
و بانوی بانوانِ عالمِ باقی: حضرت مریم عذراء سلام اللّه علیها.

درود بر روانِ پاک بزرگ بانوی کربلا و بزرگ بانوی تمام زنانِ نیک سرشت و متعهد و خدمتگزارِ این عالم. آرزومندم هماره تا ابد، توفیق و افتخارِ خدمتگزاری به خاک پای ایشان را داشته باشم، انشااللّه.
مترجم

تقدیم به همه انسان های پاک سرشت و مهربان و خدمتگزار، که صرفا در راه رضای خدا می اندیشند و عمل می کنند و زندگانی به سر می آوَرَند.
مترجم

«پاک و منزه خدایی است که بنده خود را شبی از مسجدالحرام به مسجدالقصی که پیرامونش را برکت داده ایم برد، تا آیات خود را به او بنمایانیم، او شنوای بیناست! اگر نیکی کنید، به خود کرده اید، و اگر بدی کردید، باز به خود کرده اید. این قرآن به درست ترین راه ها راهنمایی می کند، و به مومنان نیکوکار بشارت می دهد که برای آنان پاداش بزرگی است!»
سوره مبارکه اسراء آیات ۹ و ۱

بیداری از خوابِ غفلت

او درست در وسطِ سالنِ دادگاه نقش بر زمین شد...
او یکی از بهترین وکلای مدافع در کلّ کشور به شمار می رفت و یکی از هوشمندترین و متشخص ترین وکلای این دوره و زمانه بود! او همچنین به این خاطر مشهور بود که همواره عادت داشت کت و شلوارهای ایتالیاییِ سه هزار دلاری بر تن کند. لباس هایی که اندام نسبتا پرِ او را به خوبی از دیده ها می پوشاند. و نیز سلسله پیروزی های حقوقی و قضایی اش که همواره یکی در پسِ دیگری، از راه می رسید...
من فقط همان جا ایستادم، در حالی که از شدّتِ حالت عصبی ای که به آن مبتلا شده، بر جایم میخکوب شده بودم. به ویژه از آن چه لحظاتی پیش، شاهد وقوع آن شده بودم...
جولین مَنتِلِ معروف و نامی، صرفا به قربانی ساده ای مبدّل شده بود و اینک نیز به مانند نوزادی ناتوان و ضعیف، بر روی زمین دست و پا می زد، در حالی که همچون فردی مجنون، به لرزش افتاده و قطرات عرق، به شدّت از سر و رویش جاری شده بود...
از آن لحظه به بعد، به نظر می رسید که همه چیز در نوعی حالت کند و آهسته به حرکت در آمده بود. دستیار حقوقیِ او فریادزنان و با حالتی پراحساس گفت: «آه، خدای من! جولیان دچار مشکل شده است!» و بدین ترتیب، تصویری کورکننده از آن چه بدیهی می نمود در پیش روی ما به نمایش گذاشت.
خانم قاضی دادگاه، ظاهری وحشتزده به خود گرفته بود. او به سرعت چیزی زیرلب در تلفن خصوصی اش بیان داشت. تلفنی که می بایست صرفا در مواقع اضطراری مورد استفاده قرار گیرد. و من، صرفا در همان نقطه ایستاده بودم و حالتی کاملاً گم گشته و بهت زده و سردرگم داشتم...
خواهش می کنم نَمیر...! ای دیوانه...! نَمیر! هنوز خیلی زود است که بخواهی از این عالم بروی و صحنه را ترک کنی! تو اصلاً مستحقّ این گونه مردن نیستی...!
نگهبان سالن دادگاه که گویی تا لحظاتی پیش، همچون فردی مومیایی شده، خشک و میخکوب بر جایش باقی مانده بود، ناگهان به جلو جهید و شروع به انجام دادن عملیات پزشکیِ سی.پی.آر بر روی اندام قهرمانِ حقوقیِ ما که بر زمین افتاده بود شد و کوشید که با فشردن قفسه سینه اش، او را دیگر بار به عالم زندگان بازگرداند.
خانم دستیاری که در کنارش بر روی زمین زانو زده بود، گیسوان بلند و طلایی رنگ خود را بر روی صورتِ سرخ و سپیدِ جولین فرو پاشیده و پیوسته جملاتی محبّت آمیز و تسکین آور به او زمزمه می کرد.
جملاتی که بدیهی بود وی اصلاً قادر به شنیدن آن ها نیست.
هفده سال می شد که با جولین آشنا بودم. آن هنگام که دانشجوی جوانی در رشته حقوق بودم، با او آشنا شدم. یکی از شرکای او، مرا به عنوان یک محقّق برای فصل تابستان، در دفتر وکالتشان استخدام کرده بود. در آن دوران، او صاحب همه چیز بود.
مردی با هوشی درخشان، خوش قیافه و جذّاب و نترس و بی باک، که با حالتی جسورانه به کار وکالت اشتغال داشت و سراپا آکنده از انواع رویاهای عظمت و بزرگی و جلال بود! جولین ستاره جوان و بی چون و چرای آن شرکت حقوقی به شمار می رفت و کسی بود که می بایست از بیش ترین درجات حرفه ای، برخوردار شود و به مانند ساحران دوران گذشته، به زودی «باران سازِ» بعدی آن شرکت باشد. من هنوز هم خاطره ای را از او در یاد داشتم: در نوبتی، در ساعات دیروقت شبی، مشغول عبور از کنار دفتر او که ماهیتی بسیار مجلل و شاهانه داشت بودم؛ پنهانی، به جمله ای که او در قابی زیبا در پشتِ میز عظیمِ چوب بلوط خود نصب کرده بود، نگاهی انداختم.
آن جمله، از سوی وینستُن چرچیل(۱) بود و به اندازه هزاران هزار جلد کتاب، درباره شخصیت جولین به عنوان یک مرد داد سخن می داد: «شکی ندارم که ما خود، به راستی اربابان سرنوشت و تقدیر خود می باشیم، و ماموریتی که در پیش روی ما نهاده شده است، ماورای میزان طاقت و قابلیت ما نیست. و نیز آن که تمام نگرانی ها و اضطراب هایی که با آن همراه است، مافوق صبر و تحمّل ما نیست. و لذا، مادامی که به هدف خود ایمان و اعتقاد داشته باشیم و از اراده ای فناناپذیر در جهت دست یافتن به پیروزی برخوردار باشیم، پیروزی و موفقیت، از ما ستانده نخواهد شد!»
به همان اندازه، جولین درست به همان شکلی رفتار می کرد که به نظر می رسید. او مردی سرسخت، تلاش گر و سخت کوش بود؛ او حاضر بود روزی هجده ساعت بی وقفه کار کند تا به موفقیت هایی که به نظر خودش، در سرنوشتش رقم خورده بود، دست یابد. من از طریق شایعاتی که در گوشه و کنار شنیده بودم، دریافته بودم که پدربزرگش، سناتور بسیار برجسته و معروفی بوده است. به همان نسبت، پدرش هم قاضی بسیار محترم و شریفی در دادگاه فدرال بود. کاملاً مشخّص بود که از خانواده ای ثروتمند و متمول آمده است، و این که توقعات زیادی از او انتظار می رفت و وزنِ این انتظارات، به شدّت بر روی شانه های او که با کت های شیک آرمانی(۲) مزّین می شد، سنگینی می کرد. امّا نکته ای نیز هست که باید به آن اقرار کنم: او خود، بنا به شیوه کاریِ خود عمل می کرد. در واقع به شدّت تلاش می ورزید تا کارها را به سبک خود به انجام رساند و به همان اندازه، بسیار دوست می داشت تا حالتی نمایشی از خود، به معرض دیدِ همگان گذارد.
کارهای شگفتی آور و غیرمعمولِ جولین، معمولاً موجب می گردید تا صفحات اوّل روزنامه ها را به خود اختصاص دهند. افراد ثروتمند و بسیار معروف و مشهور، پیوسته در کنار او حضور داشتند؛ به ویژه آن هنگام که به یک تاکتیک شناسِ عالی و مجرب که همزمان، دارای خلق و خویی خشن نیز بود، نیاز داشتند. به همان اندازه، فعالیت های غیرحرفه ای اش نیز به همان اندازه، بر سرِ زبان ها بود: برای مثال، ملاقات های او در ساعاتِ دیر وقت شبانه از بهترین رستوران های شهر، در کنار انواع دوشیزگان مانکن که همه زیبا و جوان بودند؛ و یا گشت و گزارهای او که با نوشیدن انواع نوشیدنی های الکلی همراه می شد. در چنین مواقعی، او با گروهی از سهام داران معروف و زمخت شهر، به این سو و آن سو می رفت و عادت داشت که آنان را «تیم مخرّب» بنامد. کم کم با این کارها، او توانست تار و پودِ افسانه سرایی خاصّی را نسبت به خود، در شرکت حقوقی ای که در آن کار می کرد، بِتَنَد...
من هنوز هم نمی توانم علّت این موضوع را دریابم که او به چه علّت مرا برای پرونده بسیار جنجالیِ قتلی که قرار بود در آن تابستان به آن رسیدگی نماید، به عنوان همکار خود برگزید... گرچه من از دانشکده حقوق هاروارد(۳) فارغ التحصیل شده بودم، و او نیز خود، از همان دانشکده آمده بود، لیکن من به هیچ وجه به عنوان باهوش ترین کارآموز حقوقیِ آن شرکت به شمار نمی رفتم! و به همان اندازه، وضعیت خانوادگی من، دارای هیچ نشان اصیل زادگی نبود و هیچ خون آبی رنگی در رگ هایم جاری نبود!

نظرات کاربران درباره کتاب راهبی که اتومبیل فراری خود را فروخت...

تمام ثمره زندگیم دختری ۱۹ ساله بود که رفت بعد از ۵ ماه از فوت تنها فرزندم این کتاب مرا به زندگی نو دعوت نمود.بسیار سپاسگزارم از خداوند .
در 1 سال پیش توسط mary mir
بسیار خوندنی و جالب. تکنیک های داخل هر فصل بسیار عملی و قابل اجراست.
در 1 سال پیش توسط Hos....33
کتاب خیلی خوبیه
در 1 سال پیش توسط امیرپویا شفیعی
کتاب صوتیش نیس؟
در 1 سال پیش توسط محمد نجاری
با سلام کتاب خیلی خوب و اثر گذاری است و از انتشارات تیر و فیدیبو درخواست دارم که لطفا کتاب سرنوشت حقیقی خود را کشف کنید از همین نویسنده که در ادامه همین کتاب است را در سایت قرار بدهند با تشکر
در 7 ماه پیش توسط وحید صادقی
عالی کلی تجربه زیبا داره واسه استفاده کردن تو زندگیهای شلوغ و پراسترس امروزی
در 2 ماه پیش توسط mina aligo
مترجمش اصلا به درد نمیخوره.. مسائل اعتقادیشو یک مترجم نباید داخل کتاب بجنبونه.
در 2 سال پیش توسط علی ملکی
اگر میخواهید با دید ادبیات داستانی و رمان بخوانیدش؛ سخت سرخورده خواهید شد چون از لحاظ فوت و فن داستانویسی در حد خیلی ابتدایی و سطحی است؛ مثال معروف کلید اسرار ترکیه ای... جملات و داستان در سطح و همه چیز جنبه ایدئولوژیکی دارد و جنبه معنوی و جملات تاثیر گذار بر تمامی وجوه داستان سایه انداخته؛ ولی از لحاظ محتوا بد نیست، هرچند روو بازی کردن نویسنده و زبان پند و اندرزگویش گلوی آدم رو میزند، ولی اگر برای کانال تلگرام یا کپشنهای اینستاگرامتون دنبال دیالوگها و جملات تاثیرگذار هستید،کتاب خوبیه؛ در کل تمرینها و نکات خوبی داره البته به شرط تأمل و عمل...
در 1 سال پیش توسط علی صدیقین
بنده نسخه چاپی رو‌ خوندم کتاب خوبی بود نویسنده ش هم آدم باحالیه تو یوتیوب کانال خوبی داره. از رابین شارما تو فیدیبو کتابای بیشتری بذارید.
در 3 ماه پیش توسط محمدامین فاضلی
کتاب واقعا خوبیه... گوشه ای از اصرار زندگی رو نشون میده.
در 2 ماه پیش توسط شهرام عباسی