فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صندوق و شبح و چهار داستان دیگر

کتاب صندوق و شبح و چهار داستان دیگر

نسخه الکترونیک کتاب صندوق و شبح و چهار داستان دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب صندوق و شبح و چهار داستان دیگر

این کتاب، پنج داستان کوتاه و بسیار زیبا از خالق اثر بی‌نظیر «سرخ و سیاه» است. استاندل یکی از مشهورترین نویسندگان قرن نوزدهم در فرانسه می‌باشد. او به نویسندگان دوره رومانتیک تعلق دارد و همواره در نوشته‌های شیوا و استوارش سعی کرده است از قهرمانی سخن بگوید که از سرنوشتی غیر معمول، حماسی عجیب، و بسیر ماجراجویانه برخوردار بودند. استاندل ، در این پنج داستان کوتاه، هنر بلاغت و داستانسرایی خود را به حد اعلا رسانده است. در واقع این داستانها بر اساس عواطف و احساسات پرشور بشری به رشته تحریر در آمده‌اند و استاندل کوشیده است که در هر یک از آنها، جنبه‌ای از عشق و علاقه بشری را به نمایش می‌گذارد...

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.05 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب صندوق و شبح و چهار داستان دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شرح مختصری درباره نویسنده کتاب: استاندَل

نام واقعی استاندَل: هانرل بِل HENRI BEYLE بود. او در روز ۲۳ ژانویه ۱۷۸۳ در شهر گرونُبل GRENOBLE به دنیا آمد. او خیلی زود مادرش را از دست داد و رابطه زیاد خوبی با پدر و عمه اش نداشت. او بیشتر به فلسفه علاقه داشت. از سال ۱۸۰۰ تا ۱۸۰۲ در ارتش ناپلئون خدمت می کند و حرفه ای نظامی برای خود ترتیب می دهد. او به ارتشی که در ایتالیا مستقر بود ملحق می شود، امّا از زندگی نظامی به زودی خسته می شود، حال آن که سرزمین ایتالیا برای ابد، او را مسحور خود می سازد. او به پاریس باز می گردد و در رویای یک زندگی ماجراجویانه به سر می برد. او مجددا در سال ۱۸۰۶ وارد ارتش می شود و این بار در بخش تدارکات مشغول به کار می شود و به اتریش و آلمان می رود و حتّی در لشکرکشی به روسیه و ایالت ساکس نیز شرکت دارد و سرانجام در آوریل سال ۱۸۱۴، همراه تمام کسانی که به ناپلئون عشق می ورزیدند، همراه امپراتورش شکست را پذیرفت... پس از سقوط ناپلئون، استاندِل در میلان مستقر می شود و تصمیم می گیرد همواره در آن سرزمین باقی بماند. نخستین کتاب او در ۱۸۱۷ به نام: «رم، ناپل و فلورانس»، با امضای «استاندَل» به چاپ می رسد. امّا در سال ۱۸۲۱، به دلیل آن که مورد سوءظن پلیس اتریشی قرار می گیرد، ناگزیر می شود که میلان و بانویی را که در آنجا دوست می داشت ترک کند و به پاریس بازگردد.
او در سالنهای ادبی پاریس، همچنان به دنبال «سعادت» است و با شور و هیجانی شدید در نبرد شاعران و نویسندگان رُمانتیک بر علیه اصول کلاسیسیم، به مبارزه می پردازد و موفّق می شود که ایده آلِ دراماتیک خود را بیابد. او خود درباره اعتقاداتش چنین می نویسد: «رُمانتیسیسم، هنر ارائه کردنِ آثار ادبی به مردمی است که در حالت معمولِ عادات و باورها و اعتقاداتشان، می توانند با مطالعه این آثار، تحت تاثیر بیشترین نوع لذّت قرار گیرند...» در سال ۱۸۲۷ او کتاب «اَرمانس» را چاپ می کند، امّا با هیچ موفّقیتی روبه رو نمی شود. او همچنین کتابهایی چون «زندگانی رُسینی» و «گردشهایی در رُم» می نویسد، و سرانجام در اواخر سال ۱۸۳۰، نخستین شاهکار خود را به نام «سرخ و سیاه»، به
رشته تحریر درمی آورد. از آنجا که استاندَل دارای عقاید لیبرالی بود و مخالف رژیم سلطنتی شاه لویی فیلیپ بود، وزیر آن دوران، او را به عنوان کنسول به شهر تریست اعزام می کند. در آنجا، استاندَل دور از هیاهوی سیاسی سالنهای ادبی پاریسی، موفّق می شود دومین کتاب معروف خود: «لوسین لووِن» را بنویسد (که البته ناتمام باقی می ماند). از سال ۱۸۳۶ تا ۱۸۳۹ او به یک رشته سفرهای تحقیقاتی مبادرت می ورزد و در سال ۱۸۳۹ «صومعه پارم» را می نویسد که یکی دیگر از شاهکارهای بی نظیر او است. او به نوشتن کتابهای دیگری نیز می پردازد، امّا بیشتر سعی می کند به نوشتن داستانهای کوتاه مبادرت بورزد و از تجربیات خود به عنوان مسافری که از تمام گوشه و کنارهای اروپا (بویژه ایتالیا) اطّلاع دارد، بیشترین بهره گیری را انجام دهد. متاسفانه سلامت او پس از مدّتی به خطر می افتد و در روز ۲۳ مارس سال ۱۸۴۲ در شهر پاریس، از یک حمله قلبی بدرود حیات می گوید. استاندَل نوشته های ناتمام بسیاری را بر جای نهاده بود... از این رو، بسیاری از داستانهای کوتاه او، تازه پس از مرگ او چاپ و منتشر شدند و خودِ او هرگز از این امکان برخوردار نشد که آنها را ببیند... یکی از مهمترین نوشته های او: «خاطراتش» بود که به علاقه مندان به زندگی او کمک کرد با این مرد بزرگ که رُمانهایی به راستی حماسی و عاشقانه نگاشت و فضای دوران امپراتوری ناپلئون و لشکرکشیهای او را به سراسر نقاط اروپا به خوبی در نوشته هایش منعکس ساخت آشنا شوند. او مردی با حساسّیتی بسیار شدید بود، بویژه به دلیل چهره نازیبایی که داشت (و همیشه از این بابت، در رنج و عذاب بود...) او همواره به عشق، افتخار، بخشش، سخاوت و جوانمردانگی، اهمیتی بسیار زیاد قائل بود. داستانهای کوتاه این کتاب، اکثرا پس از مرگ او به چاپ رسیده اند، و چنانچه خواننده گرامی دقّت کند، ملاحظه خواهد کرد که در بیشتر نوشته ها، او زندگی ماجراجویانه خود، و نیز تجربیات سفرهای بی شمارش را به رشته تحریر در آورده است. امیدوارم از مطالعه این داستان ها، لذّت ببرید! 

فریده مهدوی دامغانی

صندوق و شبح

(ماجرایی اسپانیایی)

در یک صبح زیبا، در ماه مه سال...۱۸۲، دُن بلاس بوستُس ای مُسکرا(۱) به همراه دوازده اسب سوار وارد دهکده ای به نام اَلکولوت(۲) شد که در یک فرسخی شهر گرانادا(۳) واقع بود. با نزدیک شدن او و همراهانش، دهقانان با شتاب هر چه تمام تر وارد خانه های خود شدند و درهای خود را به سرعت بستند. زنان دهکده نیز، با ترس فراوان، از گوشه کوچکی از پنجره هایشان، به رئیس پلیس ترسناک شهر گرانادا خیره شده بودند.
خداوند، با مجازات کردن بیرحمی او، نشانه ای آشکار از روح پلیدش را بر روی چهره اش باقی نهاده بود. او مردی بلندقامت بود که از لاغری بسیار وحشتناکی در عذاب بود، به گونه ای که هر چند رئیس پلیس شهر به شمار می رفت، لیکن اسقف شهر گرانادا و حتّی جناب فرماندار هم از مشاهده او به ترس و لرز می افتادند.
در طول آن جنگ باشکوه و عظیم، علیه لشکریان ناپلئون(۴) که در نظر آیندگان، اسپانیایی های قرن نوزدهم را در صف اولِ تمام ملّت های دیگر اروپا، و نیز درست پس از فرانسوی ها، در مقام دوم جای می داد، دُن بلاس یکی از رهبران معروف و سرشناسِ مبارزان ملّی کشورش به شمار می رفت. چنان چه اعضای گروه مبارزانش، در طول روز، به کشتن یک فرانسوی موفّق نگشته بودند، هیچ یک به بستر خواب نمی رفت: در واقع، این نوعی نذر خاموش میان آنان بود.
با بازگشت شاه فردیناند هفتم(۵)، او را به عنوان زندانی، به داخل کشتی های مستقر در سوتا(۶) منتقل کرده و او در آن جا، به مدّت هجده سال آزگار، در بدترین شرایط بدبختی و نکبت به زندگی خود ادامه داد. او را متهّم به این کرده بودند که در دوران جوانی، یک روحانی بوده و این که پس از چندی، ردای روحانیت را از تن درآورده و آن را به کناری افکنده بود...
سپس بنا به دلایلی نامعلوم، او دوباره مورد بخشایش قرار گرفت، و امروزه، دُن بلاس، به خاطر سکوت و خاموشی اش، شهره عام و خاص بود. او هرگز سخن نمی گفت. در دوران قدیم، نیش زبان هایی که به اسرای جنگی اش و درست پیش از آن که آنان را به دار آویزد بیان می کرد، از نوعی شهرت و بازی با کلمات بسیار جالبی برخوردار بود: در واقع، مزاح ها و لطیفه های او را در تمام ارتش اسپانیا، دهان به دهان نقل می کردند...
دُن بلاس با گام هایی آهسته، در خیابان های دهکده اَلکولوت پیش می رفت و با چشمان پلنگ گونه خود، به خانه هایی که در دو طرفش قرار داشتند نگاه می کرد. همچنان که مشغول عبور از مقابل کلیسا بود، ناقوس آن مکان مقدّس به صدا در آمد، و بیشتر از آن که از روی زین اسبش به پایین بیاید، از روی آن به پایین جهید و با شتاب هر چه تمامتر، در کنار محراب کلیسا، به زانو درآمد. چهارتن از ژاندارمهایش نیز بر دور او، زانو بر زمین نهادند. آنها او را نگاه می کردند: امّا از حالا دیگر هیچ نشانه ای از اخلاص و تقوا در دیدگانش مشاهده نمی شد. نگاه شوم و سیاهش، بر روی مردجوانی خیره بود که ظاهری بسیار متشخّص و باوقار داشت، و در چند قدمی او، با شور و حال خاصّی مشغول عبادت بود.
دُن بلاس با خود گفت: «چه می بینم؟! مردی که بر اساس ظواهر امر، به بالاترین طبقه اجتماعی تعلّق دارد و با این وجود، برایم ناشناس است! ظاهرا از زمانی که من در شهر گرانادا حضور دارم، به آنجا نیامده است. یقینا خود را مخفی ساخته است.»
دُن بلاس به سوی یکی از ژاندارمهایش خم شد، و به او دستور داد به محض آن که مردجوان از کلیسا خارج شد، او را دستگیر کند. در هنگام پایان مراسم نماز، خود او، با شتاب بیشتری از کلیسا خارج شد، و به تالار بزرگِ مهمانسرای اَلکولوت رفت و روی یک صندلی نشست. مردجوان، با ظاهری متحّیر و شگفت زده، به زودی از راه رسید.
«نام شما چیست...؟»
«دُن فرناندو دِلا کوئِوا(۷)...»
خلق و خوی گرفته و عبوس دُن بلاس، باز هم بیش از پیش شدّت گرفت، زیرا با مشاهده دُن فرناندو از نزدیک، به این واقعیت پی برد که مردجوان از ظاهر و اندامی بسیار زیبا بهره مند است: او مردی با موهایی طلایی بود، و با وجود آن که در آن لحظه، در شرایط نامطلوب و ناراحت کننده ای به سر می برد، لیکن حالت صورتش، بسیار آرام و ملایم بود... دُن بلاس که غرق در اندیشه شده بود، به مردجوان خیره شد.
او سرانجام پرسید: «در هنگام قدرت کرتِس(۸)، چه شغلی داشتید؟...»
«من در سال ۱۸۲۳، در دانشگاه شهر سِویل(۹) حضور داشتم؛ در آن دوران، پانزده سال بیشتر نداشتم، همان طور که امروز فقط نوزده سال دارم.»
«چگونه امرار معاش می کنید؟»
به نظر می رسید که مردجوان از ماهیت نابهنجار آن پرسش، ناخشنود شده بود. امّا سرانجام تسلیم شد و گفت: «پدرم که افسر نظامی در ارتش دُن کارلُس کوارتو(۱۰) بود (و خداوند متعال، روح آن شهریار خوب را مورد آمرزش خویش قرار دهد...!) ملک کوچکی در نزدیکی این دهکده برایم به ارث نهاده است؛ تقریبا چیزی برابر با دوازده هزار رئال (معادل سه هزار فرانک) برایم درآمد می دهد؛ من خودم با کمک سه تن از مستخدمانم، به کشت و زرع زمینهایم مشغول هستم.»
«که بدون تردید، نسبت به شما بسیار وفادار هستند.» دُن بلاس با لبخندی تلخ افزود: «در واقع، هسته ای بسیار مناسب و عالی برای یک گروه مبارزه طلب محسوب می شود...»
او در حالی که از آنجا دور می شد، و مرد زندانی را در بین افراد خود باقی می نهاد اضافه کرد: «او را به زندان ببرید، و اجازه ندهید که با هیچ شخصی در بیرون، ارتباط داشته باشد!»
لحظاتی بعد، دُن بلاس بر سرِ میز ناهار نشست و به خوردن غدا مشغول شد. او با خود اندیشید: «کافی است شش ماه در زندان حبس بماند تا آن رنگ و روی زیبا و شاداب از بین برود، و آن حالت طراوت و سلامت و رضایت گستاخانه از چهره اش محو شود...»
نگهبانی که در کنار درِ تالار غذاخوری پاسداری می کرد، ناگهان سلاحش را به بالا گرفت. او نوک آن را به سینه پیرمردی که سعی داشت وارد تالار شود، می فشرد. در پسِ او، یکی از خدمه مهمانسرا هم سعی داشت خوراکی را به داخل تالار بیاورد. دُن بلاس به سمت در دوید: او در پشتِ پیرمرد، دخترجوانی مشاهده کرد که باعث شد فرناندو از خاطرش محو شود.
او به پیرمرد گفت: «این بی انصافی است که اجازه نمی دهید من ناهارم را بخورم... با این حال، داخل شوید و کارتان را توضیح دهید...»
دُن بلاس از تماشای دخترجوان، سیر نمی شد. او بر روی پیشانی و چشمان آن دخترجوان، نوعی معصومیت و نیز تقوایی ملکوتی مشاهده می کرد که همواره در نگاه مریم های زیباروی مکتب نقّاشان ایتالیایی می درخشد... دُن بلاس به هیچ وجه به گفته های پیرمرد گوش نمی داد، و ناهار خوردنش را هم به دست فراموشی سپرده بود. او سرانجام، از خیالپردازیهای باطنی خویش بیرون آمد؛ پیرمرد برای سومین یا چهارمین بار دلایلی را بیان می کرد که قاعدتا باید کاری می کردند که دُن فرناندو دِلا کوئِوا که از مدّتها پیش، نامزد دخترش: اینِس(۱۱) که در کنارش حضور داشت، به شمار می رفت، از رفتن به زندان رهایی یابد... از قرار معلوم، او می بایست در روز یکشنبه آینده، با دخترجوان ازدواج می کند. با شنیدن این حرف، چشمان ترسناک رئیس پلیس با برقی چنان تابناک شروع به درخشیدن گرفت که موجب وحشت اینِس و نیز پدرش شد.
پیرمرد به صحبتش ادامه داد: «ما همواره در ترس از خدا زندگی کرده ایم، و مسیحیانی بسیار متدین هستیم. نژاد من، بسیار قدیمی و باستانی است، امّا از مال دنیا، هیچ بهره ای نبرده ام، و دُن فرناندو هم شوهر خوبی برای دخترم به شمار می رود. در زمان اشغال فرانسویان، من هرگز به هیچ کاری مشغول نبودم! نه در آن دوران، نه حالا!»
امّا دُن بلاس، به هیچ وجه از سکوتی که برای خود ایجاد کرده بود، خارج نمی شد.
پیرمرد افزود: «من به قدیمی ترین خانواده های نجابتِ قلمرو سلطنتی گرانادا تعلّق دارم، و پیش از انقلاب...» او آهی بلند کشید و ادامه داد: «چنانچه روحانی گستاخی پیدا می شد که در هنگام صحبت با او، پاسخم را نمی داد، یقینا گوشهایش را از سرش جدا می ساختم...!»
چشمان پیرمرد، پر از اشک شد. اینِس محجوب هم از سینه اش، تسبیحی کوچک بیرون کشید که با گوشه پیراهن مجسمه معروف حضرت مریم عذرا یا سانتامادُنا دل پیلار(۱۲) متبّرک شده بود. دستهای زیبایش، با حرکتی نگران و منقبض، صلیبی را که به انتهای تسبیح وصل شده بود، می فشرد... چشمان ترسناک و مخوف دُن بلاس به آن دستها خیره شد. او سپس به کمر زیبا و نسبتا گوشتالوی اینِس جوان خیره شد.
او با خود اندیشید: «خطوط سیمایش می توانست منظم تر از این باشد... امّا این لطف و ظرافت آسمانی...! من هرگز آن را در وجود هیچ کس، مگر این دخترجوان مشاهده نکرده بودم...!»
او سرانجام از پیرمرد پرسید: «گفتید که نامتان دُن خَیمه آّرِگوئی(۱۳) است...؟»
دُن خَیمه پاسخ داد: «بله. این نام من است.»
«و هفتاد سال سنّ دارید...؟»
«فقط شصت و نه سال دارم.»
دُن بلاس در حالی که به وضوح از حالت عبوس و گرفته خود بیرون می آمد، به حرف آمد و گفت: «پس خودِ شمائید... مدّتها است که دنبال شما می گشتم. اعلیحضرت بزرگوار که ولینعمت همه ما هستند، عنایت کرده اند و یک مستعمری سالانه به مبلغ چهار هزار رئال (هزار فرانک) برای شما تعیین فرموده اند. من در منزل خود، مبلغ دو سال از این هدیه ملوکانه را نگاه داشته ام، و فردا در هنگام ظهر، آن را به شما تقدیم خواهم کرد. من نیز به شما نشان خواهم داد که پدرم یک کشاورز ثروتمند از منطقه قدیمی کاستیل(۱۴)، و درست مانند شما، یک مسیحی معتقد بود، و این که من نیز هرگز یک کشیش نبوده ام. بدینسان، اهانتی که شما به من کردید، بی اثر باقی می ماند...»
نجیب زاده پیر، جرئت نکرد به آن قرار ملاقات از پیش تعیین شده، نرود... او مردی بیوه بود، و تنها دخترش در کنارش در خانه اقامت داشت. او پیش از عزیمت به مقصد گرانادا، دخترش را به نزد کشیش دهکده برد، و اوضاع را به گونه ای ترتیب داد که انگار دیگر قرار نبود دختر عزیزش را در زمان حیات خویش، ملاقات کند. او دُن بلاس بوستوس را با ظاهری بسیار آراسته، یافت. او روبان عریض و براقی بر روی لباسش انداخته بود. دُن خَیمه، او را بسیار مودب یافت: از نوع ادب سربازان کهنه کاری که قصد دارند ظاهری مهربان از خود ارائه دهند و برای هر سخنی، لبخند بر چهره می آورند...
چنانچه دُن خَیمه جرئت می کرد، آن هشت هزار رئالی را که دُن بلاس به او تحویل داد، نمی پذیرفت. او به همان اندازه، نتوانست از خوردن شام با او، ممانعت کند. پس از غذا، رئیس مخوف پلیس، او را وادار ساخت که تمام گواهینامه های حرفه ای اش را با دقّت بخواند، و حتّی تابدانجا پیش رفت که ورقه غسل تعمید خود، و نیز یک سند مهّم دیگر را به پیرمرد نشان داد: سندی که ثابت می کرد او با شرایط کاملاً قانونی، از اسارت در کشتی رهایی یافته است، و این ثابت می کرد که او هرگز در طول عمرش، روحانی نبوده است.
دُن خَیمه که همچنان، از نوعی شوخی نامطلوب در ترس و اضطراب به سر می برد، منتظر ایستاد.
دُن بلاس سرانجام به او گفت: «بنابراین، من چهل و سه سال دارم... همچنین از خانه خوبی برخوردارم که پنجاه هزار رئال ارزش دارد. درآمدی شخصی هم دارم که هزار اُنس از بانک ناپل است. از این رو، دختر شما، دُنیا(۱۵) اینِس آّرِگوئی را از شما خواستگاری می کنم...»
ناگهان رنگ از رخسار دُن خَیمه پرید. لحظاتی در سکوت سپری شد. دُن بلاس دوباره به حرف آمد: «باید به عرض شما برسانم که دُن فرناندو دِلا کوئِوا، در ماجرایی نامناسب گرفتار شده است. وزیر پلیس به دنبال او بود، و تنها عاقبت او این است که از طریق لا گارُتّا(۱۶) و یا در نهایت، رفتن در کشتیهای سلطنتی به عنوان زندانی پاروزن، مجازات شود... من خود، به مدّت هشت سال در چنین مکانی حضور داشتم، و باید به شما خاطرنشان سازم که اقامتگاه به راستی نفرت انگیزی به شمار می رود... (او با گفتن این کلمات، به گوش پیرمرد نزدیک شده بود...) از امروز تا پانزده روز و یا نهایتا سه هفته دیگر، من احتمالاً از وزیر پلیس، دستور کتبی دریافت خواهم کرد که دُن فرناندو را از زندان اَلکولوت به زندان گرانادا انتقال دهم. این حکم، در اواخر شب به اجراء در خواهد آمد. چنانچه دُن فرناندو از تاریکی شبانه استفاده کند تا از چنگال سربازانم فرار کند، من نیز چشمان خود را خواهم بست، و این کار را صرفا به خاطر دوستی و رفاقتی که شما مرا با آن مفتخر ساخته اید، نادیده خواهم انگاشت... کافی است او یک یا دو سال از عمرش را در مایورکا(۱۷) سپری کند... هیچ کس در آنجا، آزاری به او نخواهد رساند...»
پیرمرد نجیب زاده، هیچ پاسخی نداد. او بی اندازه ناراحت و اندوهگین شده بود، و به سختی موفّق شد به دهکده خود بازگردد. پولی که دریافت کرده بود، برایش بسیار نفرت انگیز می نمود.
او با خود می گفت: «آیا این همان نرخ خونِ دوست شریف و خوبم: دُن فرناندو، نامزد دخترم اینِس می باشد...؟»
او با رسیدن به کنار کلیسای دهکده، خود را در بازوان دخترش افکند و فریاد برآورد: «دخترم...! آن مرد کشیش، خواهان ازدواج با تو است!»
کمی بعد، اینِس اشکهایش را پاک کرد و اجازه خواست تا در این باره، با کشیش دهکده به مشورت بپردازد. کشیش، در داخل کلیسا، و در اتاقک مخصوص اعتراف حضور داشت. کشیش با وجود بی تفاوتی و عدم حساسیتش که از سّن زیاد ایجاد می شود، بسیار گریست... نتیجه این مشورت آن شد که اینِس بینوا، به عقد دُن بلاس درآید و یا آن که در طول ساعات شب، از آنجا بگریزد. دُنیا اینِس و پدرش می بایست در اسرع وقت، خود را به جبل الطارق برسانند و سوار بر ناوگانی شوند که به انگلستان عازم بود.
اینِس پرسید: «آن گاه با چه پولی زندگی خواهیم کرد؟...»
«شما می توانید خانه و باغتان را به فروش رسانید...»
دخترجوان که دوباره به گریه می افتاد، پرسید: «امّا چه کسی آن را خواهد خرید؟...»
مرد روحانی پاسخ داد: «من پس انداز کوچکی دارم که تقریبا پنجهزار رئال می شود... من آن پول را به شما می دهم، دخترم. آن هم با کمال میل و رضا! به شرط آن که مطمئن باشید با ازدواج با دُن بلاس، هرگز نخواهید توانست به رستگاری آخرت دست یابید...»
پانزده روز بعد، تمام اهالی فقیر شهر گرانادا، با لباسهای پاکیزه خود، در اطراف کلیسای بسیار تاریک و غمزده سَن دُمینیک(۱۸) تجمّع کردند... با آن که ظهر بود، همه به زحمت قادر بودند اطراف خود را به دلیل تاریکی آن مکان ببینند. امّا در آن روز، هیچ شخصی مگر مدعوین، جرئت ورود به آن مکان مقدّس را نداشتند.
در کنار محرابی که با صدها شمع بلند روشن می شد، و نور آن از میان سایه های تاریک کلیسا، همچون مسیری آتشین می گذشت، از دور می شد مردی را مشاهده کرد که بر روی پله های نمازخانه، به زانو در آمده است. او بلندقامت تر از تمام اشخاصی بود که در اطرافش حضور داشتند. آن سر، با حالتی بسیار خالصانه و پرهیزگارانه به پایین خم بود، و بازوان لاغرش را بر روی سینه، به هم وصل کرده بود. او پس از دقایقی برخاست، و لباس رسمی خود را که پوشیده از انواع تزئینات نظامی بود، نمایان ساخت. او دست دوشیزه جوانی را گرفته بود که گامهایی بسیار سبک و ظریف داشت. حالت جوانی آن دوشیزه، با حالت جدّیت آن مرد، تضاّدی فاحش پدید می آورد... قطرات درشت اشک، در چشمان دخترجوان برق می زد. حالت خطوط صورتش، و نیز ملایمت و لطافت ملکوتی نگاهش که علی رغم رنج و اندوهی عمیق، هنوز هم آشکار بود، در هنگام سوار شدنش به درون کالسکه ای که در خارج از کلیسا توقّف کرده بود، تمام تماشاچیان را غرق در حیرت و اندوه کرد.
... باید اقرار کرد که دُن بلاس پس از ازدواج، خشونت کمتری پیدا کرد... مراسم اعدام و تیرباران کمتر به وقوع می پیوست. او به جای آن که دستور دهد زندانیان را طبق معمول از پشت، تیرباران کنند، فقط به این اکتفا می کرد که آنان را به سادگی به دار آویزند. به همان اندازه، اغلب به محکومین به مرگ اجازه می داد پیش از مردن، برای آخرین بار، با خانواده خود وداع کنند و آنان را در آغوش کشند. او روزی به همسرش که با عشقی بسیار شدید دوست می داشت گفت: «من نسبت به سانچا(۱۹) احساس حسادت می کنم...»
او خواهر شیری و دوست و همصحبت اینِس بود. سانچا همواره به عنوان ندیمه اینِس، در خانه دُن خَیمه زندگی کرده و دقیقا با همان عنوان بود که بانوی خود را به کاخی همراهی کرده بود که او از زمان ازدواجش ناگزیر بود در آن اقامت کند.
دُن بلاس ادامه داد: «اینِس، هنگامی که از شما دور می شوم، شما با سانچا تنها می مانید و با او به گفت وگو می پردازید... او موجودی مهربان است، و شما را می خنداند... حال آن که من تنها یک سرباز پیر بیش نیستم که از مسئولیتهای جدّی و بسیار دقیق برخوردارم. البته باید اقرار کنم که موجود زیاد خشرویی نیستم... بنابراین سانچایی که همواره چهره ای خندان و شاد دارد، قاعدتا باید چهره مرا پیرتر از آن چه هستم در نظرتان جلوه بدهد...بگیرید! این هم کلید صندوقم! هر آن چه مایل هستید به او بدهید، هر آن مقدار که پول در صندوقم هست، چنانچه دوست دارید به او بدهید، امّا شما را به خاطرخدا...! کاری کنید که او از اینجا برود، و این که دیگر هرگز چهره اش را نبینم!»

نظرات کاربران درباره کتاب صندوق و شبح و چهار داستان دیگر

خوبه...
در 2 ماه پیش توسط z gh