فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هستی‌های بی‌شمار، راهنمایان بی‌شمار ...

کتاب هستی‌های بی‌شمار، راهنمایان بی‌شمار ...

نسخه الکترونیک کتاب هستی‌های بی‌شمار، راهنمایان بی‌شمار ... به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هستی‌های بی‌شمار، راهنمایان بی‌شمار ...

نخستین باری که با او ملاقات کردم، سال ۱۹۸۰ میلادی بود؛ هنگامی که تنها بیست و هفت سال داشت. او برای تشویش و اضطرابی که در دل احساس می‌کرد، و برای آن که شاید کمکی مؤثر از من دریافت کند، به مطبم آمد. امیدوار بود تا شاید من او را از بحران‌های نگرانی و تشویش و اضطراب و نیز یک رشته ترس‌های روانی‌اش، نجات دهم. هرچند این علائم، از همان دوران کودکی با او همراه بودند، لیکن در سال‌های اخیر، بر شدّت آنها افزوده شده بود. او هر روز، از نظر روحی و روانی، خود را ناتوان‌تر از روز پیش می‌دید و به وضوح مشاهده می‌کرد که دیگر یارای این را دارد که مانند انسانی عادی و سالم عمل کند. او بی‌اندازه وحشت‌زده بود و به خوبی می‌شد حدس زد تا چه اندازه دچار افسردگی روحی شده است. بر خلاف بی‌نظمی و آشوبی که در زندگی این زن جوان در آن برهه از زمان وجود داشت، زندگی من، بر خلاف او، به خوبی و بدون هیچ مشکلی پیش می‌رفت. من از یک زناشویی بسیار خوب و پایداری بهره‌مند بودم، با همسرم تفاهم کامل داشتم و صاحب دو فرزندِ خردسال بودم؛ از نظر حرفه‌ای، کار طبابتم روز به روز بیشتر شکوفا می‌شد.

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هستی‌های بی‌شمار، راهنمایان بی‌شمار ...

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

می دانم که در این دنیا، برای هر واقعه ای دلیلی وجود دارد. شاید در حال حاضر، با رویداد واقعه ای، ما هرگز امکان داشتن بینش یا آگاهی لازم را در اختیار نداشته باشیم، امّا با مرور زمان و با صبر و حوصله لازم، به پاسخی روشن و واضح، دست پیدا خواهیم کرد. ماجرای آشنایی من با کترین(۱) نیز این گونه بود.
نخستین باری که با او ملاقات کردم، سال ۱۹۸۰ میلادی بود؛ هنگامی که تنها بیست و هفت سال داشت. او برای تشویش و اضطرابی که در دل احساس می کرد، و برای آن که شاید کمکی موثر از من دریافت کند، به مطبم آمد. امیدوار بود تا شاید من او را از بحران های نگرانی و تشویش و اضطراب و نیز یک رشته ترس های روانی اش، نجات دهم. هرچند این علائم، از همان دوران کودکی با او همراه بودند، لیکن در سال های اخیر، بر شدّت آنها افزوده شده بود. او هر روز، از نظر روحی و روانی، خود را ناتوان تر از روز پیش می دید و به وضوح مشاهده می کرد که دیگر یارای این را دارد که مانند انسانی عادی و سالم عمل کند. او بی اندازه وحشت زده بود و به خوبی می شد حدس زد تا چه اندازه دچار افسردگی روحی شده است. بر خلاف بی نظمی و آشوبی که در زندگی این زن جوان در آن برهه از زمان وجود داشت، زندگی من، بر خلاف او، به خوبی و بدون هیچ مشکلی پیش می رفت. من از یک زناشویی بسیار خوب و پایداری بهره مند بودم، با همسرم تفاهم کامل داشتم و صاحب دو فرزندِ خردسال بودم؛ از نظر حرفه ای، کار طبابتم روز به روز بیشتر شکوفا می شد.
از همان نخست، به نظر می رسید که مسیر زندگی ام، کاملاً صاف و مستقیم، عاری از هرگونه پیچ و خمِ ناگهانی بود. من در میان خانواده ای بسیار مهربان و بامحّبت رشد کرده و از تحصیلات عالی بسیار خوبی برخوردار شده و در واقع، همه چیز در کمال سهولت و راحتی به دستم آمده بود. در دوّمین سالِ دانشگاه بودم که تصمیم گرفتم روان کاو شوم.
در سال ۱۹۶۶ با بهترین نمرات و با افتخار تمام، از دانشگاه کولومبیا(۲) در نیویورک(۳) فارغ التحصیل شدم. سپس به دانشگاه ییل(۴) رفتم و در بخش پزشکی آنجا به ادامه تحصیلاتم پرداختم و سرانجام در سال ۱۹۷۰ دکترای خود را از آن دانشگاه اخذ نمودم. پس از آن که دوران اَنترنی خود را در مرکز پزشکیِ بِل وو(۵) سپری کردم که وابسته به دانشگاه نیویورک بود و دوباره به دانشگاه ییل بازگشتم تا دوران رِزیدِنتی خود را در بخش روان کاوی آنجا تکمیل کنم. پس از تکمیل این دوره، سمت استادی را در دانشگاه پیتزبورگ(۶) پذیرفتم. دو سال بعد، به دانشگاه میامی(۷) نیز پیوستم و سرپرستِ بخشِ روان شناختیِ درمانیِ(۸) آن مرکز شدم. در آن جا بود که با کمک پروردگار موفّق شدم در حرفه روان کاوی بیولوژیکی و سوءاستفاده از انواع داروهای گوناگون، مدرک تخّصص خود را بگیرم. پس از سپری کردن چهار سال در دانشگاه، من ارتقاء مقام یافتم و موفّق شدم به عنوان استادیارِ بخش روان کاوی در دانشکده پزشکی آنجا به خدمتم ادامه دهم. سرانجام به عنوان رئیس بخش روان کاوی در یک دانشگاه بسیار بزرگ که وابسته به بیمارستانِ مرکزیِ میامی بود، به کار خود ادامه دادم. در آن دوران، من سی و هفت تعداد کتاب و رساله علمی منتشر کرده بودم.
سال ها کار و تلاش انضباط گونه در رشته موردعلاقه ام، کاری کرده بود تا من صرفا به عنوان دانشمند و به ویژه پزشک روان بیندیشم و تعمّق کنم. تقریبا به انسانی مبّدل شده بودم که سعی داشتم همواره در مسیر محافظه کاری و سنّت گرایی گام نهد. من به هر چیزی که از نظر علمی توضیح ناپذیر بود، اعتماد و اعتقاد نداشتم. از بسیاری از تحقیقاتی که درباره علوم ماورای روحی صورت می گرفت اطّلاع داشتم، و می دانستم که در بسیاری از دانشگاه های معتبر و معروف ایالات متّحد آمریکا، کارهای زیادی در این زمینه صورت گرفته است. امّا در کمال تاسف باید اقرار کنم که به هیچ وجه توّجه مرا به عنوان یک دانشمند جلب نمی کردند... به نظرم، این کارها بسیار عجیب و غریب می رسید.
سپس با بیمارِ خود، کترین آشنا شدم. به مدّت هجده ماه، از انواع شیوه های معمولِ درمانی برای کمک به او استفاده کردم. هنگامی که دیگر هیچ کاری برای انجام دادن باقی نماند، سعی کردم او را هیپنوتیزم کنم. کترین در چندین جلسه هیپنوتیزم، خاطراتی جالب از وقایعی که در گذشته هایش انجام داده بود، به خاطر آورد. خاطراتی که ظاهرا علّت اصلی، و یگانه عامل بروزِ ناراحتی های روانی او در سال های اخیر زندگی اش بود. او همچنین قادر بود به عنوان واسطه ای روحانی، میان من و «ارواحی پاک سرشت و تکامل یافته» عمل کند، و بسیاری اطّلاعات جالب و شنیدنی از اسرار حیات و مرگ ارائه کند. در عرض چند ماه، تمام علائم بیماری او ناپدید شد، و او توانست با حالتی بسیار بهتر و سالم تر، با روح و روانی شاداب تر و ذهنی کاملاً آرام تر از گذشته به زندگی اش ادامه دهد.
هیچ چیز در دوران تحصیل یا اشتغال به حرفه ام، مرا برای چنین وضعیتی آماده نساخته بود. هنگامی که این وقایع روی دادند، من خود بیش از هر کس دیگری، به شگفتی و حیرت افتادم.
من هیچ گونه توضیح علمی دراختیار ندارم که به شما خوانندگان گرامی ارائه کنم، زیرا ذهنِ انسان، ماورای قابلیت درک و آگاهی ما است. شاید کترین، در هنگامی که هیپنوتیزم می شد قادر بود به نقطه ای از مغزش دست یابد که چنین خاطراتی در آنها مدفون شده بود... یا شاید او درست روی نکته ای انگشت نهاده بود که کارل یونگ(۹)، آن را «خاطره قومی» نام نهاده بود: یعنی نوعی سرچشمه انرژی که ما را احاطه کرده و شامل خاطرات تمام نژاد بشر است... به هرحال، فقط خداوند عالمِ هستی می داند و بس... خدایی که همانا مغز و ذهن و خاطرات آدمی را آفریده است...
کم کم دانشمندانی از سراسر عالم سعی دارند جواب هایی در این زمینه به دست آورند و به کنکاش در ژرفای اسرار موجود در ذهن و روح آدمی همّت گمارند. آیا به راستی پس از مرگ، حیات و هستی ادامه دارد...؟ آیا لازم است ما رشته هایی چون علم پزشکی، روان کاوی، اُلوهیت و فلسفه را در هم بیامیزیم تا پاسخی مناسب به دست آوریم...؟
متاسفانه تحقیقات در این زمینه، فعلاً دورانِ «نوپایی» خود را طّی می کند و هر گامی که دانشمندان در این زمینه برداشته اند، به کندی صورت گرفته است. به ویژه با مخالفت ها و مقاومت های شدیدِ پزشکان و دانشمندان سنّت گرا.
در طول تاریخ بشریت، انسان همواره نسبت به هرگونه تغییری واکنش نشان داده و به سختی حاضر شده است عقاید وافکار جدید را پذیرا شود. برای نمونه هنگامی که گالیله، قمرهای سیاره مشتری را کشف کرد، منجّمانِ آن دوران به هیچ وجه حاضر نشدند اظهارات او را بپذیرند، یا حتّی نیم نگاهی به آن قمرهای آسمانی بیفکنند... وضعیت روان کاوان و روان پزشکان و دانشمندان نیز امروزه، به این گونه است! همه ترجیح می دهند چشمانشان را محکم ببندند...
این کتاب، هدیه کوچکی از سوی من، برای پیشبرد تحقیقاتی جدّی تر در زمینه علوم روح شناسی و مطالعات ماورای روحی است. به ویژه در رابطه با خاطراتی که مغز، از بسیاری از وقایع گذشته حیات خویش دارد. تمام مطالب این کتاب، واقعیت محض است و می توانم به شما خاطرنشان سازم که هیچ مطلبی دگرگون نگشته یا به شیوه ای مبالغه آمیز نگاشته نشده است. من هیچ مطلبی را اضافه نکرده ام و صرفا هویت کترین را به خاطر راحتی خود او تغییر داده ام، همین و بس.
چهار سال طول کشید تا سرانجام حاضر شدم این کتاب را به رشته تحریر درآورم. چهار سال جمع آوری شجاعت و شهامت برای انتشار آن... در واقع، این کار می توانست (و هنوز هم می تواند) ضرباتِ سختی به وضعیتِ حرفه ای من وارد آورد... امّا یک شب، در حالی که زیر دوش حمّام ایستاده بودم، ناگهان این نیاز شدید در وجودم شکل گرفت که این کتاب را بنویسم و تمام تجربیاتم را روی کاغذ بیاورم. احساس می کردم که وقت نگارش این کتاب، بسیار مغتنم است. لازم بود دروسی که به من آموخته شده بود، در دسترس دیگران نیز قرار می گرفت. من باید آن را با دیگران سهیم می شدم. این اطّلاعات از طریق شخصی به نام کترین به دست من رسیده بود که اینک قصد داشتم آن را به شما منتقل کنم. به خوبی می دانستم که موظفم دانشی را که از عالم ماوراء به دست آورده بودم، و درباره جاودانگی روح بشر است، به اطّلاع دیگر هم نوعانم برسانم. موظف بودم معنای واقعی حیات و هستی را، آن گونه که بخش ناچیزی از آن را در اختیارم نهاده بودند، با شما سهیم گردم.
این نوشته ها، به هیچ وجه با هیچ یک از کتب آسمانی و مذهبیِ ما انسان های زمینی، مغایرت و منافات ندارد. در تمام کتاب ها، از جاودانگی روح بشر سخن گفته شده است و خداوند همواره این پیام خوش را به ما وعده داده است.
بنابراین، به سرعت به سراغ مداد و کاغذم شتافتم و به نوشتن این کتاب همّت گماشتم. در هنگام سحر، به یاد پدربزرگ مجارستانی ام افتادم که به آمریکا مهاجرت کرده بود. هرگاه، از انجام کاری وحشت داشتم، او با محّبتی عمیق، این تکیه کلام کاملاً آمریکایی را که بی اندازه به آن علاقه داشت، به من تکرار می کرد. او عادت داشت بگوید: «ای بابا... خدا را چه دیدی...؟ هان؟ خدا را چه دیدی؟...»

برایان. اِل. وایس
***

فصل نخست

نخستین باری که کترین را دیدم، پیراهن سرخِ بسیار تندی برتن داشت و با حالتی بسیار عصبی، مشغول ورق زدن مجله ای در اتاق انتظار مطبم بود. کاملاً از نفس افتاده بود، و ظاهرا در طول بیست دقیقه گذشته، در راهروی بیرونِ بخشِ روان کاوی به قدم زدن پرداخته بود. ظاهرا سعی کرده بود قرارملاقاتی را که با من گذاشته، نادیده نگیرد و از آنجا فرار نکند.
از اتاقم خارج شدم تا با او احوال پرسی کنم. در هنگام دست دادن، متّوجه شدم که دستش سرد و مرطوب است، و به نگرانی و تشویشش پی بردم. حقیقت این است که بیش از دو ماه طول کشیده بود تا او سرانجام حاضر شده بود قرارملاقاتی برای آمدن به مطبم تعیین کند. ظاهرا دو پزشک بسیار معروف، نام مرا به او گفته و توصیه کرده بودند به دیدن من بیاید؛ و سرانجام، او به مطبم آمده بود.
کترین موجودی بی اندازه خوش سیما است. گیسوانی طلایی با چشمانی به رنگ عسلی دارد. در آن دوران، به عنوان کارمند آزمایشگاه در همان بیمارستانی که من رئیس بخش روان کاوی اش بودم، مشغول به کار بود و برای آن که درآمدِ بیشتری داشته باشد، مانکن مجّلات نیز بود. از او دعوت کردم به دفترم وارد شود. به جای آن که او را روی کاناپه مخصوص بیمارانم هدایت کنم، یکی از مبل های راحتی و چرمی ام را به او تعارف کردم که در کنار میزم قرار داشت. ما روبه روی هم نشستیم.
کترین به پشتی مبل تکیه داد و ظاهرا نمی دانست چگونه وارد صحبت شود. من نیز منتظر ماندم و ترجیح دادم که خود او سرِ صحبت را باز کند. سرانجام پس از دقایقی، درباره گذشته او جویا شدم. در آن نخستین جلسه، ما بیشتر سعی کردیم پرده از ماهیت درونی اش برداریم و بفهمیم به چه دلیل این نیاز را در خود می دیده که به دیدن یک روان کاو بیاید.
در پاسخ به سوالم، کترین داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد. او فرزند میانی، و در یک خانواده مذهبی (کاتولیک) رشد کرده و اهل یکی از شهرهای کوچک و کم جمعّیت ایالت ماساچوست(۱۰) بود. برادری داشت که سه سال زودتر از او به دنیا آمده و بسیار ورزشکار بود؛ او از نوعی آزادی خوشایندی برخوردار شده بود که هرگز خواهرش از آن بهره مند نگشته بود. در واقع خواهر کوچک تر، فرزند موردعلاقه والدینش به شمار می رفت.
هنگامی که به صحبت درباره علائم ناراحتی او پرداختیم، او به طرزی مشهود عصبی و ناراحت شد. نحوه سخن گفتنش سرعت و شتاب پیدا کرد و به جلو خم شد، تا آرنج هایش را روی میز تکیه دهد. در واقع درمی یافتم که او در تمام طول زندگی اش، اسیر انواع ترس ها و وحشت های عجیب و توضیح ناپذیر بوده است.
برای نمونه از آب می ترسید و طوری از خفه شدن وحشت داشت که حتّی خوردن یک قرص نیز برایش دشوار و تحّمل ناپذیر بود. او از هواپیما و هر مکان تاریک بیم داشت و بدتر از همه، از مرگ و مردن به شدّت می ترسید. در سال های اخیر، بر شدّت ترس هایش افزوده شده و اغلبِ اوقات در کمدِ قدّیِ آپارتمانش می خوابید. او هرشب، دو یا سه ساعت بی خوابی می کشید و سرانجام به خوابیدن قادر می شد. تازه پس از خوابیدن، با هر صدایی از خواب می جهید و همواره در نوعی تشویش و تلاطمِ درونی به سر می برد. دوباره یک رشته کابوس های شبانه و راه رفتن در طول خواب که تمام دورانِ کودکیِ او را مختل ساخته بود، به سراغش بازگشته بود. هر قدر بر شدّت علائم و ترس هایش اضافه می شد، بر شدّت افسردگی اش نیز افزوده می شد. همچنان که کترین به صحبت خود ادامه می داد، به خوبی قادر بودم ببینم تا چه اندازه در رنج و عذاب است. در طول سال ها طبابت، من به بیماران بسیاری که مانند کترین در رنج، و از انواع ترس های روانی در مشکل بوده اند، کمک کرده بودم. من اطمینان داشتم که خواهم توانست به یاریِ او برخیزم. تصمیم گرفتم نگاهی به دوران کودکی او داشته باشیم، و سرچشمه تمام مشکلاتش را بیابیم. معمولاً چنین کنکاشی، بسیار موثر واقع می افتد و کمک می کند تا از شدّت اضطراب و نگرانیِ بیمار کاسته شود. چنانچه کترین قادر بود بر ترس خود فائق آید، قصد داشتم تعدادی قرص ضّدافسردگی و ضّدنگرانی نیز برایش تجویز کنم. این یک درمان استاندارد و معمول برای علائم کترین بود و من هرگز از تجویز قرص های آرام بخش به تردید نمی افتادم و دوست داشتم با کمک این داروها، از شدّت ناراحتیِ بیمارم بکاهم.
امروزه، با دقّت و وسواس و امساک بیشتری از این گونه داروها استفاده می کنم و حتّی در بعضی مواقع، سعی می کنم هیچ قرصی به بیمارم ندهم. من به این نتیجه رسیده ام که هیچ دارویی این قابلیت را دارا نیست که به ریشه اصلیِ علائم بیماری نفوذ کند. تجربیات حرفه ای ام با کترین و سایر بیماران، این موضوع را به من ثابت کرده است.
امروزه به خوبی می دانم که راه حّل های دیگری نیز وجود دارد و در بیشتر مواقع، روان کاو می تواند بیمارش را کاملاً بهبود بخشد.
در طول آن جلسه نخست، من با ملایمت کوشیدم او را به دوران کودکی اش بازگردانم. نکته بسیار عجیب این بود که کترین، وقایع بسیار کمی از دوران کودکی اش را به خاطر داشت. تصمیم گرفتم در اسرع وقت، او را تا حدودی، با هیپنوتراپی، به این کار تشویق کنم. کترین به هیچ وجه قادر نبود وقایع ناراحت کننده دوران کودکی اش را به یاد آورد، و توضیحی برای ترس های توجیه ناپذیرش ارائه کند.
هر قدر او به مغزش فشار می آورد تا چیزی به خاطرآورد، قطعاتی جدا از هم، مانند یک بازی پازل از ذهنش بیرون می زد. برای مثال، هنگامی که تنها پنج سال داشت، شخصی با هل دادن او از روی سکوی پرتاب یک استخر عمومی، موجب وحشتِ عمیقِ او شده بود. او خاطرنشان ساخت که حتّی پیش از این واقعه نیز زیاد با آب انس نداشته است. هنگامی که یازده سال داشت، مادرش به شدّت دستخوش افسردگیِ روحی شده بود. وضعیت عجیب مادرش و فرو رفتن در لاک خاموشی، موجب شده بود تا مادرش به دیدن یک روان کاو برود و حتّی با مراحل درمانیِ شوک الکتریکی، تا حدودی بهبود یابد... این نوع درمان، موجب شده بود تا یک رشته خاطرات مادرش، از یادش بروند. تجربه مادرش، باعث شده بود تا کترین باز هم بیش از پیش به وحشت بیفتد. امّا اینک مادرش کم کم بهبود یافته و دوباره توانسته بود مانند سابق شود. به همان اندازه نیز، از شدّت ترس کترین کاسته شده بود. پدرش هم سابقه ای طولانی در نوشیدن الکل داشت و بارها پیش آمده بود که برادرِ کترین در جستجوی پدرشان، به تمام بارهای شهر کوچکشان سر زده بود. افراط در نوشیدن الکل، موجب شده بود تا پدرش پیوسته با مادرش دعوا کند، و این باعث می شد تا مادرش در نوعی سکوت و خاموشی و بی تفاوتی نسبت به محیط اطرافش پناه گیرد. با این حال، کترین تمام این وقایع را به عنوان یک زمینه عادی و ساده خانوادگی در نظر گرفته، و آن را پذیرفته بود.
در خارج از خانه، اوضاع کترین بهتر بود. او به سهولت قادر بود دوستان متعّددی برای خود پیدا کند و با اکثر آنها، سابقه سال ها دوستی و رفاقت داشت. با این حال، او به سختی قادر بود به انسان ها اعتماد کند و صرفا به گروهِ محدود و کوچک دوستان و اقوامش اعتماد داشت و بس.
عقاید و تمایلات مذهبی او، بسیار ساده و عاری از مشکلاتِ جوانان این دوره و زمانه بود. او در ایدئولوژیِ کاتولیک رشد کرده و هرگز برای یک لحظه هم که شده، نسبت به قوانین و آیین شرعِ مسیحیت، تردید نشان نداده بود. او دختری معتقد بود، و تمام مراسم و مقرّرات مذهبی را رعایت می کرد و مانند تمام کاتولیک های مومن، معتقد بود که روزی به بهشت خواهد رفت. من حتّی بعدها پی بردم که کترین به صحبت هایی که درباره تناسخ می شد، هیچ اعتقادی نداشت. در واقع، می توان گفت که او هیچ نوع اطّلاعات گسترده ای در این زمینه نداشت، و صرفا چند جلد کتاب درباره آیین هندو مطالعه کرده بود و بس. داشتن چنین افکار و عقایدی، برای شخصی چون او، که تمایلاتِ عمیقِ مذهبی داشت، امری مخالف با تربیت دوران کودکی اش به شمار می رفت. او هرگز هیچ نوع کتاب روانشناسی یا مربوط به ماوراءالطبیعه نخوانده بود، و علاقه ای هم به این گونه مباحث نداشت. او در اعتقادات باطنی اش، کاملاً مستحکم بود.
کترین پس از دبیرستان، در یک دوره آموزشی دو ساله، به عنوان تکنیسین آموزشگاه، مدرکی رسمی دریافت کرده بود. او که اینک می توانست به کاری آبرومندانه اشتغال ورزد، با کمک و تشویق برادرش، به میامی نقل مکان کرد و در بیمارستان بزرگی که به دانشگاه پزشکی این شهر وابسته است، شروع به کار کرد. آن گاه در سال ۱۹۷۴ در سّن بیست و یک سالگی به میامی آمد.
زندگی کترین، در شهر کوچک دورانِ کودکی و نوجوانی اش، به مراتب راحت تر از زندگی اش در شهری چون میامی از آب درآمد. با این حال، او بسیار خشنود بود از این که مسائل خانوادگی اش را پشت سر نهاده است.
در طول نخستین سال اقامتش در میامی، او با مرد جوانی به نام استوارت(۱۱) آشنا شده بود. متاسفانه او مردی متاهل و صاحب دو فرزند بود. در ضمن، از تمام مردها فرق داشت. او پزشکی بسیار موّفق، با خصوصیات اخلاقیِ بسیار مردانه و تمایلات خشونت آمیز بود. میان آن دو، نوعی جذّابیت بسیار شدید و توضیح ناپذیری به وجود آمده بود. متاسفانه رابطه آنها از حالتی جنجالی و همیشه طغیان آمیز برخوردار بود. در وجود آن مرد، چیزی وجود داشت که کترین را به شدّت به خود جذب می کرد و او را مسحور وی می ساخت. زمانی که کترین شروع به درمان ترس هایش نمود، دوستی اش با استوارت، وارد ششمین سال شده و هنوز هم علاقه ای شدید، میان آن دو وجود داشت. هرچند از نظر برخورد خصوصیات اخلاقی و روحی، هنوز مشکلات بسیار زیادی میان آن دو بود. کترین هرگز نمی توانست در برابر استوارت، مقاومتی از خود نشان دهد و استوارت هم به نوبه خویش، رفتار بسیار بدی نسبت به او داشت. زن جوان، از دروغ های متّعدد او، از عهدشکنی و زیرکی و فریب کاریِ او بسیار ناراحت و درمانده بود.
چند ماه پیش از نخستین ملاقاتش با من، کترین برای استخراج یک غّده کوچک خوش خیم، ناحیه تارهای صوتی اش راتحت عمل جرّاحی قرار داده بود. او پیش از انجام جرّاحی، بی اندازه اظهار نگرانی و دلواپسی کرده بود، امّا بیشتر از آن، از این وحشت داشت که مبادا ناگهان در اتاق جرّاحی، به هوش بیاید. ساعت ها طول کشیده بود تا پرستار بخش، قادر شده بود او را آرام سازد. پس از بهبودی اش، او به جستجوی دکتر ادوارد پول(۱۲) پرداخته بود. اِد، پزشک اطفالِ بسیار مهربانی بود که در همان بیمارستانی که کترین کار می کرد، فعّالیت داشت. آنها بی درنگ رابطه ای گرم و دوستانه با هم برقرار کرده، و گویی سال ها بود که یکدیگر را می شناختند. کترین در کمال آزادی، با اِد حرف می زد و برایش از ترس هایش و رابطه عجیبش با استوارت سخن می گفت. زن جوان همواره اظهار می داشت که بیم دارد کم کم کنترل زندگی اش را از دست بدهد. اِد هم پیوسته اصرار ورزیده بود که کترین، قرارملاقاتی با من ترتیب دهد، آن هم صرفا با من و نه با سایر روان کاوان حاضر در بیمارستان. هنگامی که اد با من تماس گرفت تا او را به من معّرفی کند، به عنوان توضیح گفت که قلبا احساس می کرد من قادر خواهم بود به کترین کمک رسانم، و هرچند سایر روان کاوان، از تجربیات و دیپلم های بیشتری برخوردار بودند، لیکن او تنها مرا به دوستش توصیه کرده بود. با این حال، کترین به دیدنم نیامد.
هشت هفته گذشت. من در نهایتِ مشغله کاری خود به عنوان رئیس بخش روان کاوی
بیمارستان فعّالیت داشتم، و همه چیز را درباره تماس تلفنی اِد، از یاد برده بردم. متاسفانه بر شدّت ترس های کترین اضافه شد و پزشکی به نام فرانک اَکر(۱۳) که سال ها بود با کترین آشنایی داشت، متّوجه ناراحتی های درونیِ کترین شد، و چندین نوبت تمایل یافت دراین باره، سرِصحبت را با او باز کند، امّا هر بار، از این کار منصرف می شد. سرانجام یک روز عصر، فرانک سرگرم رانندگی برای رفتن به بیمارستانی دورافتاده بود، تا در آن مکان به سخنرانی بپردازد. در هنگام مراجعت به خانه، او کترین را مشاهده کرد. ظاهرا منزل کترین نزدیک آن بیمارستان قرار داشت. او به زن جوان اشاره کرد در کنار جادّه بایستد: «میل دارم همین حالا به دیدن دکتر وایس بروی!» او این جمله را با صدای بلندی بیان داشته و مانند بسیاری از پزشکانی که به امر و نهی عادت دارند، از میان پنجره اتومبیل فریاد زده بود که انتظار هیچ گونه نافرمانی را از زن جوان نخواهد داشت! فرانک بعدها برایم تعریف کرد که خودش نیز از این رفتار شدیدش، به شدّت به حیرت افتاده بود...
بر شدّت و میزان ترس ها و اضطراب های درونیِ کترین روزبه روز افزوده می شد و او دوبار پی درپی، کابوسی ترسناک دیده بود. در یکی از کابوس ها، در حالی که مشغول رانندگی بود، از بالای پلی به پایین سقوط کرده، و ماشینش به زیر آب فرو رفته بود؛ او داخل اتومبیل اسیر مانده و سرانجام غرق شده بود. در کابوس دوم، او در اتاقی کاملاً تاریک زندانی شده بود. او برای یافتن مسیر خود، به قدم زدن پرداخته و پیوسته با انواع اشیاء مواجه شده و بر زمین افتاده بود: بی آن که هرگز راه خروجی بیابد. بدینسان، سرانجام تصمیم گرفت به دیدنم بیاید...
در نخستین ملاقاتم با کترین، به هیچ وجه نمی دانستم که زندگی ام با این ملاقات، کاملاً دگرگون خواهد شد، و آن زنِ وحشت زده و سردرگمی که روی صندلی ای در مقابلم نشسته بود، تحّولاتی بس عظیم در زندگی ام پدید خواهد آورد، به گونه ای که من دیگر هرگز آن انسان سابق نخواهم بود...
***

فصل دوم

هجده ماه درمان شدید، سپری شد. کترین هفته ای یک یا دوبار به دیدنم می آمد. او بیمار خوبی بود و بسیار مشتاق به پیشرفت و بهبودی.
در طول این مدّت، ما به بررسی و تحلیل احساساتش پرداختیم و راجع به خواب ها و اندیشه های درونی اش به بحث و گفت وگو نشستیم. پذیرش او در مورد تکرار در انجام برخی زمینه های رفتاری، باعث می شد تا او درک و آگاهیِ بیشتری از وضعیت باطنیِ روانش به دست آورد. او موّفق شد خاطرات بیشتری را از دوران گذشته اش به یاد آورد. به ویژه غیبت های طولانی مدّت پدرش، به عنوان دریانورد در یک کشتی تجاری؛ و نیز عصبانیت های ناگهانی و خشونت آمیز او پس از افراط در نوشیدن الکل. او موفّق شد بینش بهتر و عمیق تری نسبت به رابطه اش با استوارت به دست بیاورد؛ و کم کم توانست خشم و ناراحتی باطنی اش را از این رابطه نارضایت بخش، بیش از پیش ابراز دارد. احساس می کردم که حالِ او بسیار بهتر از زمانِ نخستین ملاقاتمان شده است. معمولاً تمام بیماران، با یادآوریِ خاطرات تلخ و ناراحت کننده دوران گذشته خود (به ویژه دوران کودکی)، بهبودی سریعتری به دست می آورند. آنها سپس سعی می کنند آن رفتارهای نابهنجار را در خود اصلاح کنند، و آنها را با ذهنی باز پذیرا شوند. پس از مدّتی موفّق می شوند با بینش و آگاهی دقیق تر و بی طرفانه تری، به مشکلات خود بنگرند. امّا وضعیت کترین آن طور که لازم بود، بهبود نیافته بود.
هنوز هم اضطراب و نگرانی های مبهمی آزارش می داد و کابوس های شبانه اش، بیش از پیش، موجب ناراحتی و اضطرابش می شدند. او هنوز هم از تاریکی و اماکن بسته، و همین طور هم آب وحشت داشت. هنوز هم به صورت مقطع های کوتاه و بریده به خواب شبانه فرو می رفت. بدتر از همه آن که دچار تپش قلب نیز شده بود... او هنوز هم از خوردن هرگونه دارویی خودداری می ورزید و می ترسید با خوردن آنها خفه شود... احساس می کردم به نوعی دیوار یا بن بستِ حرفه ای رسیده ام، و هر چند دست به هر کاری می زدم، باز هیچ تاثیر مطلوبی به دست نمی آوردم. آن دیوار، به نظرم بسیار بلند می رسید... امّا به احساس نومیدی ام، نوعی سماجت و مقاومت پذیری و یکدندگی نیز اضافه شده و قصد داشتم هرطور است، به آن بیمار کمک رسانم.
سپس اتفّاق عجیبی روی داد. هرچند او از پرواز با هواپیما بسیار وحشت داشت و هربار ناچار بود با نوشیدن مقدار زیادی نوشیدنی های الکلی، یا تزریق مسکن آرامش بخش سوار هواپیما شود؛ لیکن در بهار سال ۱۹۸۲ او حاضر شد استوارت را در یک کنگره پزشکی به شیکاگو(۱۴) همراهی کند. هنگامی که در آنجا حضور داشتند، زن جوان از همراهش خواهش کرد به دیدن اشیائی باستانی، متّعلق به سرزمین مصر بروند. این اشیاء، در موزه هنرهای باستان به نمایش گذاشته شده بود. آنها تصمیم گرفتند با گروهی از توریست ها، به صورت دسته جمعی به آن موزه بروند. کترین همواره علاقه ای شدید نسبت به اشیاء مصنوعی به سبک مصری ابراز می داشت، و از مشاهده مجسمه ها و لوازم متعّلق به آن دوران از تاریخِ بشریت، کنجکاوی و تمایلی غیرمعمول ابراز می داشت. او هرگز مطالعاتی در زمینه مصرشناسی انجام نداده و این دوره از تاریخ را به درستی نمی شناخت؛ با این حال، به نظرش می رسید با راه رفتن در راهروهای آن موزه، همه چیز، ماهیتی آشنا دارد...
هنگامی که راهنما شروع به توضیح دادن برخی از لوازم پرداخت، کترین بی اراده شروع به تصحیح او نمود، و به راستی نیز که حّق به جانبِ او بود...! مرد راهنما، به شدّت به تعّجب افتاده بود. کترین بیش از او می دانست. زن جوان از کجا چنین نکاتی را می دانست...؟ چرا به شدّت احساس می کرد که حّق با خودِ اوست، و نه آن مرد راهنما؟! چرا سعی کرده بود گفته های مرد راهنما را در مقابل جمعّیت تماشاچیان تصحیح کند...؟

نظرات کاربران درباره کتاب هستی‌های بی‌شمار، راهنمایان بی‌شمار ...

میشه کتاب تنها عشق حقیقت دارد این نویسنده رو بزارید.تو کتاب فروشی ها نمیشه پیداش کرد
در 9 ماه پیش توسط آسیه ب
این کتاب بسیااار زیباست و شمارو با دنیای جدیدی روبرو میکنه (زندگی روح در جسمهای متعدد و سفر به زندکی های گذشته از طریق هیپنوتیزم) ... من که بسیار لذت بردم‌‌.
در 1 سال پیش توسط ریحانه
بسیار عالی من البته نسخه زبان اصلی را خوانده ام ولی بی شک این کتاب با ترجمه خانم مهدوی نیز تاثیر گذار و دلنشین است
در 8 ماه پیش توسط sama