فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ده سر مکتوم عشق

کتاب ده سر مکتوم عشق
تعالیمی عرفانی از چین باستان برای بهبود بخشیدن به زندگی معنوی

نسخه الکترونیک کتاب ده سر مکتوم عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ده سر مکتوم عشق

ا همه تشنه عشق و عشق ورزیدن در روابط اجتماعی خود هستیم. شاید حتّی بیش از هر چیز دیگر در این عالم! چنانچه عشق به راستی همان چیزی باشد که ما بیش از هر چیز در آرزوی تصاحب آن هستیم، پس چرا شمار طلاق و خانه‌های از هم فروپاشیده، تا این اندازه زیاد است...؟ چرا شمار والد مجردی که سعی دارد خانواده‌ای را به تنهایی پرورش دهد، زیاد است...؟ آخر چرا در شهرهایی که پر از مردم است، این همه انسانهای تنها و غمزده و منزوی وجود دارند...؟ آیا این به آن دلیل است که ما در جستجوی خود برای یافتن عشق، به نقاط غلط سر می‌زنیم...؟ ما همه از قدرت دوست داشتن و مورد عشق و محبّت دیگران قرار گرفتن بهره‌مند هستیم! ما همه می‌توانیم روابطی دوستانه و بسیار محبّت‌آمیز برقرار سازیم! مهم نیست در کدامین نقطه از این عالم هستی به سر می‌بریم، تنها و مجرد هستیم، و یا در رابطه‌ای ناخوشایند و غمزده و «ساکن» گرفتار هستیم... زندگی می‌تواند در هر لحظه‌ای که اراده کنیم، تغییر یابد و ما از این قدرت بهره‌مند هستیم! همه شخصیتهای این کتاب، بر اساس اشخاص حقیقی و حقوقی پایه‌ریزی شده است، و تنها نام آنها است که در اینجا، تغییر یافته است. این امیدواری در قلب من زنده است که داستان زندگی این افراد قادر باشد الهامبخش شما در زندگیتان باشد...

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ده سر مکتوم عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

بهترین و زیباترین چیزهای عالم، هرگز نه قابل دیدن هستند، نه قابل لمس کردن... بلکه در قلب انسان احساس می شوند...

هلن کلر

ما همه تشنه عشق و عشق ورزیدن در روابط اجتماعی خود هستیم. شاید حتّی بیش از هر چیز دیگر در این عالم! ما همه در جستجوی رابطه ای عاشقانه و بسیار استثنایی هستیم. پس چرا این همه انسان در روی زمین، در تنهایی و انزوا زندگی به سر می برند، و پیوسته در جستجوی شریک زندگی خود هستند، و همواره در امیدواری به سر می برند، بدون آن که هرگز موفّق به یافتن شخص مورد نظر خود شوند...؟ چنانچه عشق به راستی همان چیزی باشد که ما بیش از هر چیز در آرزوی تصاحب آن هستیم، پس چرا شمار طلاق و خانه های از هم فروپاشیده، تا این اندازه زیاد است...؟ چرا شمار والد مجردی که سعی دارد خانواده ای را به تنهایی پرورش دهد، زیاد است...؟ آخر چرا در شهرهایی که پر از مردم است، این همه انسانهای تنها و غمزده و منزوی وجود دارند...؟ آیا این به آن دلیل است که ما در جستجوی خود برای یافتن عشق، به نقاط غلط سر می زنیم...؟
بر خلاف نظریات و اعتقادات عمومی، عشق نتیجه سرنوشت و یا خوش شانسی نیست. به همان اندازه، چیزی نیست که انسان بتواند ناگهان به آن دچار (یا مبتلا) شود، و دوباره به همان سهولت از آن حالت بیرون آید... بلکه بیشتر چیزی است که انسان خود، به خلق کردن آن مبادرت می ورزد، و آن را می آفریند... و ما همه از این قابلیت برخوردار هستیم که این احساس را در وجودمان خلق کنیم. ما همه از قدرت دوست داشتن و مورد عشق و محبّت دیگران قرار گرفتن بهره مند هستیم! ما همه می توانیم روابطی دوستانه و بسیار محبّت آمیز برقرار سازیم! مهم نیست در کدامین نقطه از این عالم هستی به سر می بریم، تنها و مجرد هستیم، و یا در رابطه ای ناخوشایند و غمزده و «ساکن» گرفتار هستیم... زندگی می تواند در هر لحظه ای که اراده کنیم، تغییر یابد و ما از این قدرت بهره مند هستیم!
بر خلاف بسیاری از تصوّرات غلطی که ممکن است از سوی خوانندگان محترم ایجاد شود، همه شخصیتهای این کتاب، بر اساس اشخاص حقیقی و حقوقی پایه ریزی شده است، و تنها نام آنها است که در اینجا، تغییر یافته است. این امیدواری در قلب من زنده است که داستان زندگی این افراد قادر باشد الهامبخش شما در زندگیتان باشد...
همان گونه که برای من این گونه بوده است.
امیدوارم به عنوان یک یادآوری خوشایند محسوب شود که زندگی می تواند برای شما دقیقا به همان شکلی باشد که همواره دوست داشته اید در ذهنتان مجسم کنید: یعنی سراسر آکنده از شادی و هیجان و عشق و برکت و نعمت...
***
آدام جکسون
هرتفُردشایر ـ ژوییه ۱۹۹۵

میهمان جشن عروسی

احتمالاً نمی توانستید او را در میان میهمانان دیگر، تشخیص دهید... به هر حال، هیچ یک از دویست و خرده ای میهمانی که در آن جشن عروسی حضور یافته بودند، چنین کاری را انجام نداده بودند. او به تنهایی، در پشت میزی در گوشه ای دورافتاده نشسته بود: مردی جوان که حدودا بیست و هشت سال با قامتی متوسط و چهره ای بسیار معمولی داشت، و مانند سایر مردان حاضر در آن میهمانی، کت رسمی مشکی پوشیده بود.
با این حال، او به شدّت معذب می نمود، زیرا به تنهایی نشسته بود. همه میهمانان دیگری که در هنگام صرف شام در کنارش نشسته بودند، اکنون در پیست رقص حضور داشتند و مشغول شادی و پایکوبی بودند. امّا از آنجا که مرد جوان، ذاتا خجالتی و محجوب بود، و هیچ دوستی از جنس مخالف به همراه خود نیاورده بود، تصمیم گرفته بود به تنهایی در پشت میز بنشیند و به تماشای شادمانی و پایکوبی دیگران بپردازد.
او به هیچ وجه نمی توانست منکر این واقعیت شود: به راستی جشن عروسی باشکوهی برگزار شده بود، بدون آن که هیچ قناعتی در آن اِعمال شود. انواع نوشیدنی های خنک، با شش نوع غذا، و رقص و پایکوبی در طول شام و حضور یک ارکستر جاز برای نواختن انواع ترانه های شاد و هیجان آور. حتّی ورود عروس و داماد هم با شکوه و جلال تمام صورت گرفته بود، و تالار ضیافت، در یکی از بهترین هتل های گرانقیمت، در مرکز شهر برگزار شده بود. با این حال، با وجود تمام این شکوه و جلال، مرد جوان به هیچ وجه شاد نبود و از آن برنامه ها لذّت نمی برد... او هرگز به گروه انسانهایی تعلق نداشت که با دیگران به راحتی بیامیزد و دوستی کند، و حضور یافتن در سالنی که دویست نفر دیگر هم در آن بودند، به هیچ وجه برایش جالب و لذتبخش نبود. تنها شخصی که او در آن تالار با وی آشنا بود، همان داماد بود که از دوستان دوران قدیم او محسوب می شد و سالها می شد که وی را از نزدیک ندیده بود. در واقع، او از این که به آن مجلس عروسی دعوت شده بود، به شدّت تعجب می کند.
او به دوست قدیمی خود که در آن لحظه مشغول رقصیدن با همسر جدید خود بود خیره شد. آنها ظاهری بسیار شاد و خوشبخت داشتند، و مرد جوان بی اراده احساس حسرت کرد، و از خود پرسید چه وقت چنین اتفاقی هم برای او رخ خواهد داد... در واقع، از خود می پرسید آیا اساسا چنین واقعه ای در زندگیش وقوع خواهد یافت...؟
با خود اندیشید: «آخر چطور می شود که انسانهای دیگر می توانند همسری برای خود برگزینند، زندگی آرام و بی دردسری را آغاز کنند، صاحب فرزند شوند، حال آن که من حتّی قادر نیستم بیش از چند ماه، با یک دختر جوان در حالت دوستی و تفاهم اخلاقی باقی بمانم؟...» البته این بدان معنا نبود که او به سختی می توانست دوستی از جنس مخالف برای خود بیابد. امّا مشکل این بود که او به سختی می توانست دختر مناسب و مورد نظر خود را بیابد، و رابطه ای پایدار و با دوام داشته باشد... دختری که او بتواند تمام عمر خود را در کنار او سپری کند...
گاهی از اوقات، او صرفا با فکر کردن به وضعیت عاطفی خود، دستخوش افسردگی می شد. با خود می اندیشید که حتما باید اشکالی در وجودش باشد که تا آن لحظه نتوانسته بود رابطه ای پرمعنا و پایدار با کسی برقرار کند. در برخی مواقع هم با خود می اندیشید که شاید از شانس زیادی در زندگی برخوردار نیست. شاید همان گونه که دوستانش به او می گفتند، همه چیز به سرنوشت و اقبال بستگی داشت... شاید به راستی عشق و شادکامی در روابط عاطفی، چیزی بود که در ستارگان وجود داشت... در واقع هیچ کاری از دست او ساخته نبود، و هیچ تغییری نمی توانست در روزهای زندگیش پدید آورد. یا اتفاقی برای او رخ می داد، یا آن هم که هرگز چنین وقایعی بر سرِ راهش قرار نمی گرفت...
فقط یک بار، آن هم دو سال پیش، به اشتباه تصوّر کرده بود که به راستی عاشق دختری شایسته شده است، امّا حتّی آن ماجرا هم بیش از سه ماه به طول نینجامیده بود... در آن دوران، به موجودی تسکین ناپذیر و غمزده و اندوهگین مبدّل شده بود، و به مدّت چند هفته نتوانسته چیزی بخورد و یا به راحتی چشم بر هم بگذارد و به خواب فرو رود. پس از آن دوران غم انگیز، او تصمیم گرفته بود که دیگر به هیچ کسی اجازه ندهد که وی را این گونه جریحه دار سازد و قلبش را بیازارد...
همچنان که نشسته و به تماشای زوج هایی مشغول بود که در حال رقص و پایکوبی، و یا نشسته در گوشه ای بودند و دست در دست هم به گفت وگو و خنده می پرداختند، به این نتیجه رسید که چه خوب بود که تنها و مجرد است. مگر چند تعداد از آن روابط، پایدار و استوار بر جای می ماند...؟ مگر چند زوج می توانستند با هم تا مدتهای مدید باقی بمانند...؟ دست کم هنگامی که انسان مجرد بود، دیگر ناگزیر نبود درد و رنجِ فراق و جدایی و گم گشتگی را تحمّل کند. او همچنین می توانست استقلال و آزادی خود را محفوظ نگاه دارد. مگر نه آن که او کاملاً آزاد بود، و می توانست در هر زمان که اراده کند، به هر جا برود...؟
امّا ناگهان نگاهی به اطراف خود افکند، و چیزی مشاهده کرد که همه افکارش را در هم ریخت و نظام آنها را مغشوش ساخت، و به او یادآور شد که عشق به راستی ممکن است. عشقی پایدار و بادوام. رابطه ای محبّت آمیز و دائمی... رابطه ای که به راستی در زندگی برخی دیگر از انسانها وجود داشت. همچنان که به تماشای زوج های اطراف خود مشغول بود، از خود پرسید که آیا به راستی در نقطه ای از آن عالم هستی، شخصی در انتظارش بود...؟
***

نظرات کاربران درباره کتاب ده سر مکتوم عشق

فراموش نشدنی!!
در 11 ماه پیش توسط Hos....33
چرا این کتاب اینطوریه ؟ ایرادی بهش هست لطفا بررسی کنید بعد از پنج شش صفحه فقط اشکال و عدد هست تا صفحه ی ۱۰۰ و ....
در 6 ماه پیش توسط افسون اکبرزاده