فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب طریقت عشق

کتاب طریقت عشق
زندگی مولانا جلال‌الدين محمد بلخی و شمس تبريز

نسخه الکترونیک کتاب طریقت عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب طریقت عشق

در وجود هر یک از ما، خورشیدی نهفته است! آن چنان روشن و تابناک، و آن چنان گرم و سوزان که تنها نگاهی کوتاه بر آن، می‌تواند ما را به توده‌ای از زغال مبدل سازد. به همان اندازه، خورشیدهایی وجود دارد که به شکل انسان در زمین گام برمی‌دارند... چنانچه چشمِ دل باز باشد، می‌توانیم آنان را مشاهده نماییم، ردّپای سوزانی را که بر زمین بر جای می‌نهند ببینیم و رایحه عودِ قلب‌های سوزان آنان را نیز در مشام خود حس کنیم. امّا به راستی که چنین افرادی بسیار نادرند... به همان اندازه قابلیت رؤیت آن‌ها نیز بسیار کم است. معدود کسانی هستند که دیدگانی برای مشاهده شخصی همچون شمس تبریز ـ خورشید تبریز! ـ را داشته باشند. همه ما در حجاب هستیم. اکثر ما، به روزهایی ابری می‌مانیم و درخشش نور درونمان، با ابرهای بارانی پوشیده شده است. ما در سرزمینی سرد و تاریک زندگی می‌کنیم... جایی که خورشیدی بی‌رمق، باعث رویش گندم‌هایی رنگ‌پریده و چهره‌هایی باز هم رنگ‌پریده‌تر می‌شود. آیا به راستی می‌توانیم بر این باور باشیم که از هوایی گرم و مطبوع برخوردار خواهیم شد، آن هنگام که ناگزیریم لایه یخی را که هر روز صبح بر روی برکه‌ها و نهرها بسته شده است، در هم بشکنیم؟

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب طریقت عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

چند سخنی با خواننده...

این یار من، ای یار من،
ای یار بی زنهار من

این هجر تو دلسوز من،
ای لطف تو غمخوار من

خوش می روی در جان من،
چون می کنی درمان من

ای دین و ای ایمان من،
ای بحر گوهر بار من

ای جان من، ای جان من،
سلطان من، سلطان من

دریای بی پایان من،
بالاتر از پندار من

ای شبروان را مشعله،
دیوانگان را سلسله

ای منزل هر قافله،
ای قافله سالار من

گوید بیا شرحی بگو،
گویم چه گویم پیش تو

گوید بیا حیله مجو،
ای بنده طرار من

در هیچ کجا، عاشق شوریده دل تا این اندازه مست از عشق یار نیست! در هیچ کجا، بی اعتنایی به هر آن چه عشق نیست، دیده نشده است! در هر سو، سخن از عشق و معشوق و آرزوی وصال است؛ و به راستی که مولانا، مولانا است؛ و هنوز با گذشت قرنها، تنها شاعری است که عرفان الهی را با عاشقانه ترین و شاعرانه ترین شیوه بیان کرده است!
به جرئت می توان گفت که اکثر شاعران عارف، همین مطلب را بیان کرده اند، امّا طرز بیان احساسات باطنی مولانا، با بیان آنان متفاوت است! اشعار مولانا، از نسیمی آسمانی، از رایحه گلاب و نرگس، از بوی پیراهن یوسف، از یار، از «او» سخن می گوید...!
چنان به نظر می رسد که سخنش الهامی از عالم والا، و از سوی قدسیانی است که مولانا در همه عمر با آنان محشور بوده که او را در سرودن اشعاری که همچون الهام یا مکاشفه ای بی واسطه است، راهنمایی می کرده اند، بی آن که نیازی برای او باشد که جملات خود را سبک سنگین کند، قافیه ها و اوزان را با هم بسنجد، و سعی داشته باشد همه چیز را با نظمی دقیق بیانگر باشد... عشق جانانه و مستانه و آسمانی او، همه چیز را در نوعی هماهنگی سماوی بیان می کند، بی آن که نیازی به تلاش و کوششی «بشری» از سوی او (مانند سایر شعرا و عارفان) باشد... مگر نه آن که عشق، تنها مجرای ارتباطیِ مستقیم میان خدای مهربان و بندگانش می باشد...؟ و مگر نه خدای بشارت می دهد: «بندگانم! من نزدیک شما، و از رگِ گردنتان به شما نزدیکترم!»
مولانا هرگز به اشک و گریه اعتقادی نداشت، و خنده و بهجت و شادمانی را به نشانه عمیق ترین و بهترین ایمان و ابراز عشق به خدا می دانست. مگر نه آن که: «ان اللّه جمیل یحُبّ الجمال»...؟ مگر نه آن که خداوند، زیبایی را دوست می دارد؟ مولانا هم به یقین دریافته بود که همه چیز عالم هستی، در شوق و بهجت یاد «او» و تسبیح «او» به سر می برد! او هرگز سعی نداشت شنوندگان خود را از نکات منفی و مخوف، از رستاخیز و گناهان بشری، و ناامیدی که مختص شیطان و پیروان اوست، به وحشت بیفکند، و از هیچ بدی و سیاهی و ترس سخن نمی گفت.
هرگز مانند دانته که سعی کرد دوزخ را با بهترین شیوه ممکن (که در واقع بدترین و ترسناکترین و نگران کننده ترین شکل بود!) با تمام سیاهی و زشتی و نفرت و ناامیدی گودالهای نُه گانه اش معرّفی کند و خواننده اش را به وحشت بیفکند، و یا مانند میلتون که سعی داشت هماهنگی نظام آفرینش را با بی نظمی و نافرمانی و شورش فرشتگان سقوط کرده در هم بیامیزد، و تصویری خشونت آمیز ارائه کند، عمل نمی نماید.
او به راستی سعی دارد از هر چیز مثبت و زیبا و نشاط انگیز سخن بگوید، و به خوانندگانش این نوید را دهد که خداوند متعال در همه جا حضور دارد، و بر وضیعت و سرنوشت و تقدیر بندگانش کاملاً آگاه و تونا و قادر و مهربان است، و این که توبه پذیری خداوند و رحمت و عدم انتقامجویی او (که بر خلاف آن می توان در کتاب عهد عتیق نمونه های زیادی از آن را مشاهده نمود، و گاه در آیین مسیحیت نیز به وسیله روحانیون کاتولیک قرون وسطایی با دقّت به تصویر کشیده شده و بشر را از عدم رستگاری و نجات نهایی ناامید می ساخت و به وحشتی عمیق می افکند، و فرجامی تیره و تار را برای او ترسیم می کردند...) به شدّت فاصله دارد، و تصویری «بهشتی» و بسیار مفرح که همچون نسیمی دلگشاست، از آخرت و خدای مهربان به خواننده خود تقدیم می کند، و با خشنودی و طیب خاطر اعلام می دارد که درِ بهشت برای همگان باز است، و همه می توانند به نجات و رستگاری خود امیدوار باشند، و هرگز هیج مجازاتی برای بشر در نظر گرفته نشده است...
شاید به همین خاطر باشد که مقدر بوده است مولانا در ماه مهر (میزان) به دنیا بیاید، و با میزان و اعتدال و نظم مخصوص به خود، از مطالبی عرفانی به گونه ای سخن بگوید که دیگرانی که با نوشته هایی جدّی یا بسیار «آکادمیکی» از آن مطالب دادسخن داده بودند، به پای او نرسند. او این مطالب را به صورت اشعاری زیبا و قافیه دار (بدون هیچ کوششی ذهنی از سوی او...) که حقیقتا مظهری از نور الهی است، بیان کرد، و هماهنگی موجود در عالم هستی و نظام استوار الهی را به شیوه ای زیبا (آن گونه که خداوند از روز ازل آفریده است) توصیف نمود.
بنابراین، به جرئت می توان گفت ذوق و استعداد جلال الدّین اکتسابی نبوده، و ماهیتی کاملاً ذاتی و باطنی داشته، و به قول یونانیان باستان: «هدیه ای خدادادی» بوده است... در واقع، هر قدر بیشتر می جوییم، کمتر می توانیم کسی را در تاریخ بشریت، مانند او بیابیم...
هر قدر در دکترین کنفوسیوس، اثری از عالم آخرت و تقدیر نیست، در گفته های مولانا، نشانه ای بارز و دقیق و روشن از آخرتی دلنشین و روح پرور برای ارواحی است که بنا به اراده الهی، برای چندی، دور از نور او به سر برده، و حال دوباره به مکان قرب دست یافته اند و می توانند بار دیگر، در شعاع نور الهی غوطه ور شوند. هر قدر در آیین مسیحیت، دست یافتن به مکان قرب، و عبور از دروازه های بهشت سخت و دشوار است، در سخن مولانا این در را برای خوانندگان، گشاده و باز و «مهمان نواز» نشان داده است!
هر قدر دانته در کمدی الهی می کوشد بر خلاف روحانیون کاتولیک همدوره ای اش، با گفتاری شیرین و ملایم، از عروجِ (به هر حال) دشوار و مشقت بار روح بشری به سمت نور الهی سخن بگوید، مولانا با شیوه ای وجدآور و بسیار اطمینانبخش از این وصال مجدد سخن می گوید، به گونه ای که انگار همه چیز در روندی هماهنگ، دلنواز، و سهل و آسان صورت می گیرد...!
هر قدر در آیین تائو و یا اندیشه کنفوسیوس، سعی در این است که به همین دنیای مادّی ابراز توجّه شود و نکات اخلاقی در همین دنیای خاکی مورد دقّت قرار گیرند، مولانا سعی می کند از لطافت و شیرینی و لذّت وصال با یار ابدی و ازلی داد سخن دهد و زیبایی های کائنات و آسمان و فرشتگان و روح پاک و بی آلایش آدمی را مدنظر قرار دهد...!
در جایی که روحانیون مسیحی قرون وسطایی بدون هیچ اغماضی سعی دارند انسان خطاکار را از عاقبتی ترسناک و سیاه و «دوزخی» به وحشت افکنند، و او را مجازات کنند، مولانا با نوعی انسان دوستی محبّت آمیز مخصوص به خود، اغماض عمیقی را نسبت به گناهکار ابراز می دارد، و او را از فرجامی شوم نمی ترساند؛ و همین شفقت باعث می شود که شخصی که مطالب مولانا را می خواند، بنا به میزان درک و شعور و سطح آگاهی و پاکی و صفای دل خویش، ترغیب و تشویق شود که بیش از پیش با خدای خود ارتباطی تازه برقرار سازد، و نزدیکی با خدای را امری واجب و الزامی برای خود بداند، و در نهایت مانند حضرت موسی (ع) که با نزدیک شدن به وادی مقدّس کوه طور، نعلین از پای می افکند، و بدینسان همه علائق دنیوی خود را به دور می افکند تا تنها در اندیشه قرب و نزدیکی خود با خدای خویش باشد (سوره مبارکه طه)، انسان امروزی نیز در تلاش و تکاپو می افتد که رابطه خود را با ایزد تعالی، پالایش کند و با ایمانی محکم تر و توکلی کامل به بخشایش و رستگاری، به خدای خود نزدیک گردد...
به همین دلیل است که مولانا در وجود شمس، پرتوی از نور مطلق الهی را مشاهده می کند، و به همین دلیل است که نمی تواند شمس را کمتر از آن چه لایق بنده فانی در عشق خداست، دوست بدارد! و درک این نکته که مولانا در وجود هر انسانی، نور الهی را مشاهده می کرد، و این نور در وجود شمس، بیش از همه متجلی و درخشنده بود، برای مردم عامی آن دوران که با انواع علائق و آلودگیها و پستی ها و گناهان روزمره خود دست و پا می زدند، امری غیرقابل درک بود... از این رو، هزاران نسبت ناروا، به او و شمس زدند، و شور و اخلاصی را که مولانا را به ذات الهی وابسته می ساخت، هرگز درک نکردند! شور و اخلاصی که او بارها در مثنوی خود کوشید آن را با ارائه کردن مثالها و داستانهایی جالب و شیرین و جذّاب، با زبانی ساده و واضح به مردم عادی بیان کند...
شاید یکی از بهترین و معروفترین نمونه به نظر این حقیر، داستان زیبا و پر احساس موسی و شبان باشد...
چه از عتاب الهی که موسی را ملامت کرد از این که چرا آن بنده خوب و عاشق را آن گونه توبیخ کرد تا با سبک و شیوه ای مرسوم و تقریبا به گونه ای «کلاسیک»، خدای را پرستش کند، و چه در جایی که شبان با حالتی شیفته وار می گوید:

تو کجایی که تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت

دستکت بوسم، بمالم پایکت
وقت خواب آید، بروبم جایکت

همه از اغماضی خدایی سخن می گوید!
و سرزنش و توبیخ سخت موسی را که فرمود:

گندِ کفر تو جهان را گنده کرد 
کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

با وحی خداوند متعال از اهمیت ساقط می کند... خدای مهربان فرمود:

تو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی

ملّت عشق از همه دین ها جداست
عاشقان را ملّت و مذهب خداست

در واقع، هیچ موجودی مانند مولانا سرگرم جهان درونی خویش نبوده است، و شاید بتوان تا حدّی، دانته را (البته در عالم غرب) این گونه «غرق» در جهان درونی خویش نامید، به گونه ای که در پایان بخش «بهشت»، در اوج شیفتگی و جذبه الهی، بانگ می زند: «هر آن چه بیان کرده ام، مکاشفه ای حقیقی بوده است، و اثری از خیالپردازیهای شاعری مجنون نیست...!»
و به راستی چه زیباست مکاشفات و جذبه نورانی و «آسمانی» بزرگانی همچون مولانا و دانته و امثال اینان...!
همچنان که شاعر بزرگوار دیگر ما می فرماید:

به نزد آن که جانش در تجّلی است
همه عالم کتاب حق تعالی است

دانته نیز در سرود سی و سوم بهشت می فرماید:

در ژرفای آن، مشاهده کردم که برگهایی که
در سراسر عالم، پخش و پراکنده است،
چگونه با پیوندِ عشق، در یک کتاب، گرد هم آمده...!

مگر نه این که اینان هاتفان عالم غیب اند که:

ما ز بالاییم و بالا می رویم
ما ز دریاییم و دریا می رویم

ما از اینجا و ا ز آنجا نیستیم
ما ز بیجاییم و بیجا می رویم

فریده مهدوی دامغانی

توضیح نویسنده...

جای بسی خوشوقتی است که ما از زندگی جلال الدّین محمّد بلخی، عارف قرن سیزدهم میلادی که در دنیای غرب به عنوان «رومی» معروف است، به خوبی مطّلع هستیم و مدارک و اسناد کافی در این مورد در اختیار داریم. بسیاری از قسمت های این کتاب، بر اساس منابع دقیق به رشته تحریر در آمده است. مایلم مراتب احترام و حقشناسی خود را به نخستین زندگی نامه نویس مولانا: پسرش سلطان ولد بیان کنم. همین طور هم خود را مرهون نوشته های شمس الدّین افلاکی که در قرن چهاردهم میلادی می زیسته است، می دانم. کتاب هایی که از منابع معاصر به دست آورده ام، شامل نوشته های حافظ اقبال، محمّد اوندر و بانو آنماری شیمل می شود. در مورد عرفان و طریقت صوفیان، از نوشته های ادریس شاه و آیرینا توئیدی کمک گرفته ام. من به همه این بزرگان، سرِ تعظیم فرود می آورم. با این حال، باید بگویم که طریقت عشق یک داستان تخیلی است، و من به خود اجازه داده ام که از آزادی های یک داستان نویس استفاده کنم: پرتره ای که در اینجا، از جلال الدّین ترسیم کرده ام، نظری کاملاً باطنی و شخصی است، که البته با کمال احترام و اخلاص «آفریده ام»، و بدیهی است که همه اشتباهات و خطاها و عدم مطابقت نوشته با واقعیت، از من است.
در واقع وقایع زندگی یک انسان، تنها سایه ای بسیار کم رنگ از آن چه واقعا بوده است، محسوب می شود. مهم تر از هر چیز، نوری است که در زندگی یک انسان وجود دارد. مولانا از نوری عجیب و درخشان برخوردار بود، به گونه ای که هنوز هم در جهانی که قرن ها است پشت سر نهاده است، همه چیز و همه کس را نورافشانی می کند. باید اقرار کنم که بیش از همه نوشته هایی که در بالا از آنها نام بردم، مجموعه عظیم و باشکوه نوشته ها و اشعار خودِ او بود که سرآغاز و پایان تحقیقات مرا تشکیل می داد، و میل دارم با کمال تواضع از نویسنده این اشعار، مولانای بزرگوار، و همین طور هم از مترجمان ارزشمند و لایق او، بویژه نیکلسون، نِویت اُگوز اِرجین و کلمَن بارکز تشکر کنم. داستان هایی که مولانا در کتاب نقل می کند از خودِ او، و همه اشعار از خودِ من است.
من همچنین از محمّد عیسی والی، رئیس مجموعه نوشته های فارسی و ترکی کتابخانه بریتیش لایبرِری تشکر می کنم که از وقت و کار خود گذشت تا به سوالات من پاسخ بگوید.
برای کسانی که شاید به عاقبت داستان علاقه مند باشند، باید بگویم که جلال الدّین (به معنای عظمت و شکوه دین) هرگز از تاثیر ملاقاتش با شمس تبریز رهایی نیافت.
او سعی کرد بینش معنوی خود را به همدوره ای های خود منتقل کند؛ از این رو، هزاران هزار بیت شعر سرود، در حالی که مریدان او در همه جا، آن اشعار را با صدای بلند می خواندند و به همان سرعت نیز بر روی کاغذ می نوشتند. هر چند اثر جاودانه او: «مثنوی» بارها به دلیل معنای معنوی و روحانی خود، به قرآن تشبیه شده است، لیکن او خود زیاد به نوشته هایش ایمان و علاقه نداشت: تنها به این خاطر که مردم خواهان سخنانی از سوی او بودند، ناگزیر بود پاسخ خود را به صورت اشعاری بیان کند. واژه ها، حتّی واژه هایی زیبا و خردمندانه، در نهایت می توانند به سوی خدای متعال اشاره کنند، امّا هرگز قادر نخواهند بود انسان را به خدای بزرگ برسانند.
بنابراین شایسته است پایان این سفر را در سکوت به انجام رسانیم، زیرا طریقت صوفی، طریقت عشق است، و عشق واقعی همواره زبان آدمی را قفل می کند...

نایجل واتس (۱)
***

فصل نخست

در وجود هر یک از ما، خورشیدی نهفته است! آن چنان روشن و تابناک، و آن چنان گرم و سوزان که تنها نگاهی کوتاه بر آن، می تواند ما را به توده ای از زغال مبدل سازد.
به همان اندازه، خورشیدهایی وجود دارد که به شکل انسان در زمین گام برمی دارند... چنانچه چشمِ دل باز باشد، می توانیم آنان را مشاهده نماییم، ردّپای سوزانی را که بر زمین بر جای می نهند ببینیم و رایحه عودِ قلب های سوزان آنان را نیز در مشام خود حس کنیم. امّا به راستی که چنین افرادی بسیار نادرند...
به همان اندازه قابلیت رویت آن ها نیز بسیار کم است. معدود کسانی هستند که دیدگانی برای مشاهده شخصی همچون شمس تبریز ـ خورشید تبریز! ـ را داشته باشند. همه ما در حجاب هستیم. اکثر ما، به روزهایی ابری می مانیم و درخشش نور درونمان، با ابرهای بارانی پوشیده شده است. ما در سرزمینی سرد و تاریک زندگی می کنیم... جایی که خورشیدی بی رمق، باعث رویش گندم هایی رنگ پریده و چهره هایی باز هم رنگ پریده تر می شود. آیا به راستی می توانیم بر این باور باشیم که از هوایی گرم و مطبوع برخوردار خواهیم شد، آن هنگام که ناگزیریم لایه یخی را که هر روز صبح بر روی برکه ها و نهرها بسته شده است، در هم بشکنیم؟ در تاریک ترین شب، هنگامی که ماهی باریک و بی رمق، تنها آن مقدار روشنایی بر زمین ارسال می کند که ژرفای ظلمتی را که همه چیز را در برگرفته است نشان دهد، آیا به راستی می توانیم باور آوریم که رنگ هایی وجود دارد؟ به خودمان نگاه کنیم! آه، که چه سرد و کور دل به نظر می رسیم! خورشید در وجودمان پنهان مانده است! هیچ چیز مگر قلوه سنگ هایی بی ارزش نیستیم که با خاک، کثیف و آلوده شده ایم. گفته اند کافی است بر روی سنگ، نور خورشید تابیده شود تا یاقوتی درخشان سر بیرون آورد. به همان اندازه، انسان می تواند به وسیله نور خورشید درونی خود، دستخوش تغییر گردد... پس به داستان چنین تغییری گوش فرا دهید... به داستان جلال...
جلال الدّین محمّد رومی، کودکی مورد رحمت و برکت الهی بود. او در گهواره ای زاده شد که دو نیرو، به حرکت در می آورد: نیروی الهی و نیروی بشری... در یک سوی گهواره، دست های پدر و پدربزرگش قرار داشت: در بالا، ولد و حسین بن احمد خطیبی خردمند و فرزانه که هر دو از خدمتگزاران محتشم و محترم خداوند بزرگ به شمار می رفتند. در سوی دیگر گهواره، مردی به نام تموچین حضور داشت که در آن برهه از زمان، حاکم و فرمانروای بی چون و چرای سلسله مغول محسوب می شد، و مقام «خان» و لقب «چنگیز» (به معنای اقیانوس) به او اعطاء شده بود. آری، یک مرد، امّا با اقیانوسی از سربازان قدرتمند. سیلاب خطرناک مغول، از سرزمین چین به راه افتاده و اکنون به سمت غرب پیش می رفت و سرزمینی مانند پارس را همچون آبی که از رودخانه ای پر آب به هر سو جاری می شود، در بر گرفته بود... از حالا بلخ، که در شمال واقع بود، و شهر دوران کودکی جلال به شمار می رفت، در زیر این سیلاب عظیم فرو رفته بود، و ساکنانش همه در جویباری از خون خود نابود گشته بودند. پدر جلال، در رویایی مکاشفه آمیز، از سرنوشت شوم این شهر باخبر گشته و به همراه اعضای خانواده و نیز یارانش از آنجا گریخته و به آناتولی پناه گزیده بود. در آن سرزمین که سلسله سلجوقیان تُرک بر آن حکومت داشت، همچون موج شکنی در برابر پیشرفت خونین آن فاتحان وحشی قدعلم کرده بود. پایتخت آنجا، شهر بسیار باستانی قونیه مکانی بسیار پربرکت بود، و به وسیله برج ها و باروهای بسیار زیبا و مستحکم، و نیز خندقی بسیار عمیق که از دوازده دروازه شهر حمایت می کرد، محافظت می شد. امّا تنها سه روز اسب سواری کافی بود تا پرچم هلال ماه اسلام، با سواران وحشی و قدرتمند مغول رویارو شود... و در اینجا بود که جلال خود را باز یافت...
درست همان گونه که حسّ مرگ پذیری می تواند انسانی را به حرکت و عمل برانگیزد، به همان اندازه نیز خبر سقوط شهری دیگر، و قتل عامی دیگر، اهالی آن شهر استحکاماتی را بر این داشت که از جواهرات ارزشمند و درّهای گرانبهایی که در خود جای داده بود، بیش از پیش محافظت و مراقبت کند؛ و به راستی که جلال، گرانبهاترین جواهر آن شهر به شمار می رفت! او از ذهنی بسیار درخشان برخوردار بود، و همواره با سهولتی عجیب، هر چیز را می آموخت. او به همان اندازه که خیلی بیش از سنّ خود درمی یافت، از روحیه ای متواضع و فروتن برخوردار بود. در رشته های حقوق، فقه اسلامی، فلسفه و علم زبان شناسی تبهر لازم را به دست آورده، و در هر کار، به حدّ عالی پیشرفت کرده و به گونه ای بود که سرچشمه دانش و خرد همه استادان و مدرسان خود را تا آخرین حدّ می نوشید، و هنگامی که به مردی جوان مبدّل گشت، در مباحثات فلسفی و فقهی با بهترین متفکران آن دوران به گفت و گو می پرداخت. قونیه، شیفته پدر معروف و سرشناس او بود، و هر چند جلال هنوز بدان حدّ از علم و پختگی نرسیده بود که از پشت سایه پدر خود بیرون آید، لیکن اهالی شهر، به شدّت به این پسر با استعداد و فرهیخته عشق می ورزیدند. ثروت های زیادی به آنان پیشنهاد شد که به همان اندازه، از سوی هر دوی آنها، پذیرفته نگشت. زمین ها و اراضی های زراعتی زیادی به آنان اهداء شد که آنان نیز به نوبه خویش، به مستحقان انفاق کردند. پدر و پسر، به همان اندازه که بی اندازه ثروتمند بودند، در تهیدستی و فقر، و ماورای هر نوع نیاز و جاه طلبی به سر می بردند.
جلال با گام هایی سبک، بر زمین قدم برمی داشت، و با کمک یوغی بسیار زیبا، ارابه زندگی خود را به جلو می کشید.
پنجمین روز ماه مبارک رمضان بود که خدمتگزار پدرش، او را از «مدرسه» که یکی از دانشسراهای مذهبی بی شماری محسوب می شد که در قونیه وجود داشت فراخواند. زمستانی سرد از راه رسیده، و پیرمرد محتشم شال پشمی کلفتی بر دور گردن خود انداخته، و پتویی هم بر روی زانوان خود قرار داده بود. رنگ پوست پدر جلال پریده، و ریش بلندش که روزگاری سیاه و بسیار انبوه بود، اکنون به زردی گراییده بود. گوشت انگشت های او، مانند دستکشی نخی از استخوان جدا بود. کتابی مربوط به حسابرسی بر روی زانوانش قرار داشت. او به پسرش گفت: «چشمان تو بهتر از من می بیند. باید این ارقام را با دقّت بررسی کنی.»
جلال اطاعت کرد و کاری را که پدرش از او خواسته بود انجام داد.
هنگامی که کار او به پایان رسید، پدرش سوال کرد: «آیا هیچ چیز بخصوصی خارج از این حساب ها باقی نمانده است؟»
«خیر. همه بدهی ها پرداخت شده، و همه طلب ها وصول شده است.»
پیرمرد سرش را جنباند و دست هایش را پیش آورد. جلال کتاب چرمی را به او بازگرداند، امّا پدرش سرش را با حالتی بی حوصله، به علامت نفی تکان داد و گفت: «نه،نه، نه! آن کتاب را می خواهم.»
جلال منظور پدر را دریافت، و به سراغ قرآن مجید رفت که بر روی قفسه ای مرتفع قرار داشت، و آن را از درون روکش پارچه ای اش بیرون آورد. با انگشتان محبّت آمیز خود، لرزش انگشتان نحیف و لاغر پدرش را ثبات بخشید، و کتاب مقدّس را به گونه ای در مقابل صورت پدرش گرفت که او بتواند آن را با احترام تمام ببوسد. سلطان ولد، هیچ تلاشی برای گشودن کتاب نکرد. هیچ نیازی نداشت که کلمات مقدّس داخل کتاب را بخواند. او حافظ قرآن بود... تمام جملات در قلب و ذهنش حک شده بود.
جلال قرآن مجید را بر روی زانوان پدرش نهاد، و به بررسی چهره او پرداخت. امّا نگاه سلطان ولد، از فراز شانه جلال، به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود. جلال چرخید تا به چیزی که توجّه پدرش را به خود جلب کرده بود، نظر بیفکند. امّا نگاه پیرمرد، به هیچ جای بخصوصی خیره نشده بود. به هیچ چیز مگر قلمرو الهی که انتظار ورود او را می کشید...
جلال با نگرانی و اضطراب، به تماشای هیکل نحیف پدرش بر روی حصیر پرداخت. سلطان ولد، با مرور زمان و با پیشروی زمستان، باز هم نحیف تر از سابق شده بود. درست به این می مانست که با هیچ چیز مگر نور خورشید، در این عالم خاکی باقی نمانده بود.
او اصرار ورزیده بود به روزه گرفتن خود در ماه مبارک رمضان ادامه دهد، و هر چند بسیار بیمار بود، این فرمان الهی را با دقّت کامل رعایت می کرد، و حال به سختی می توانست که حتّی نماز خود را برپادارد. جلال به تماشای انگشتان لرزان پدرش بر روی جلد قرآن مجید مشغول شد، و کوشید مرد جوانی را که او در روزگاری بود، دوباره در نظر مجسّم کند.
جای تعجب بود، امّا تا همان چند ماه پیش، بهاءِولد سرشار از نیروی حیات و هستی بود! ایمان شدید او، ماهیچه ها و استخوان های بدن او را سالم و قدرتمند، و ریش او را پر حالت نگاه داشته بود. هنگامی که پدرش در مسجد به موعظه می پرداخت، همواره شکل و ظاهر پیامبری باستانی را پیدا می کرد، و گویی صدای رسایش از همه دیوارها و زمین بر می خاست. هرگز کسی جرئت نکرده بود بر خلاف گفته او سخن بگوید. نه کودک، و نه بزرگ، نه دیوانه و نه خردمند... او سلطان فرزانگان بود، و این «عنوان» به گونه ای جلوه می کرد که همه مردم به شدّت به آن عقیده داشتند. قدرت او همچون قدرت یاران و اصحاب حضرت رسول اکرم (ص) بود. امّا اینک سَرِ شریف و محتشم او، بر گردنی بسیار نحیف و ضعیف که دیگر نمی توانست آن را محکم نگاه دارد، قرار داشت. خداوند او را به کودکی زار و نحیف مبدّل ساخته بود...
بهاءِولد، به گونه ای به پسرش خیره شده بود که گویی نمی دانست مخاطبش کیست: «من تا پیش از عید فطر از این جهان رخت بر خواهم بست. تو باید مرا دفن کنی، و بعد هم جای مرا بگیری.» انگشتان او باز هم به رقص لرزان خود ادامه می دادند. گویی هر یک، زندگی مخصوص خود را دارا بود...
جلال لب خود را به دندان گزید تا مانع اعتراض خویش شود. آخر چطور ممکن بود پدرش از دنیا برود؟! بیماری او، ناخوشی کوتاه مدّتی بیش نبود! ناخوشی ساده ای که مربوط به فصل زمستان بود و با فرا رسیدن بهار، دوباره از میان می رفت... آن سرِ لرزان، یقینا می توانست دوباره ثابت و استوار گردد، و آن ماهیچه های ضعیف، دوباره با مصرف غذایی منظم می توانستند قوی شوند. هر چند کالبد جسمانی پدرش بسیار شکننده و نحیف شده بود، لیکن ذهن او هنوز هم همچون ستونی بسیار محکم می نمود... آخر چگونه ممکن بود چیزی به آن توانمندی، به آن عظمت، به نابودی کشیده شود؟...
هوای اتاق به سردی گراییده بود، و جلال آتش ضعیف را هم زد، و در مقابل بخاری دیواری زانو زد و به شعله هایی که هر لحظه در شرف خاموش شدن بود، دمید. شنل خود را از تن برکشید، و آن را بر روی شانه پدر خود افکند. سپس در کنار حصیر پدر زانو زد و دست پیرمرد را گرفت و فشرد. او به گونه ای به نوازش آن پرداخت که گویی قصد داشت هر آن چه حیات و نیرو داشت به داخل آن رگ های ظریف منتقل سازد: «حالِ شما به زودی بهبود خواهد یافت، پدر جان.»
جلال پیش از این نیز با مرگ مواجه شده بود. در دوران کودکی، شاهد قتل های وحشیانه ای که مغولان در سمرقند انجام داده بودند، شده و با حالتی وحشتزده و ناباورانه، به تماشای سوختن خانه های شهر پرداخته بود. او همچنین شاهد فرار هراسان اهالی شهر شده بود که از ترس ضربت شمشیرهای مغولان به هر سو گریخته بودند. او دیده بود چگونه روح می تواند به سرعت، از کالبدی جسمانی بیرون رود؛ او از کنار خانه های ویران شده مردم عبور کرده، و صورت کشته شدگان را با دقّت دیده بود: اجسادی با چشمان و دهانی باز مانده، و بازوانی که گویی هنوز هم قصد فرار از آن مکان ترسناک را داشتند... و حال، نوبت بهاءِولد رسیده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب طریقت عشق

کتاب بسیار زیبا از داستان زندگی مولانا و شمس 👍🏼👍🏼
در 1 سال پیش توسط Lena
نویستنده قلمی زیبا دارد ومترجم هم خوب از عهده این کتاب برامده درکل کتابی بسیار زیبا و تأثیر گزار هست من از خواندنش بسیار لذت بردم ا
در 8 ماه پیش توسط mehrshad momen
خیلی کامل تر از ملت عشق وجذابتر است👌
در 1 ماه پیش توسط مریم رضوانی
👌👌
در 2 ماه پیش توسط
خیلی وقت بود که دنبال این کتاب بودم. ممنون از فیدیبو
در 1 ماه پیش توسط shahin shahbazi
این کتاب هم مثل "ملت عشق" آشنایی و ارتباط مولانا و شمس رو بیان‌کرده، ولی ملت عشق کجا و این کجا! این کتاب اصلا اصلا خوب‌ نبود . بجای این کتاب ، "ملت عشق"رو بگیرید بخونید و لذت ببرین
در 8 ماه پیش توسط مهرناز مومنی