فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قطب‌نمای درون

کتاب قطب‌نمای درون
از نقطه‌ای كه در آن حضور داريد... تا نقطه‌ای كه ميل داريد در آن حضور داشته باشيد...

نسخه الکترونیک کتاب قطب‌نمای درون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قطب‌نمای درون

گاه، شما ناگزیر هستید که زندگی‌ای را که تاکنون در پیش گرفته بودید و برایش انواع برنامه‌ریزی‌ها را ریخته بودید رها سازید، تا بتوانید برای زندگی‌ای که در پیش روی شما قرار گرفته است، راهی بگشایید... تنها پنج ثانیه می‌تواند زندگی شما را برای همیشه دستخوش تغییر و تحوّل سازد... می‌تواند مسیر رؤیاها و خیال‌پردازی‌هایتان را برای همیشه تغییر دهد و هر آن چه را که همواره در آرزوی دست یافتن به آن‌ها بودید، از سرِ راهتان بردارد... می‌تواند شما را به سوی طبیعت سوق دهد، در حالی که به دنبال هیچ چیزی نیستید...

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قطب‌نمای درون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل نخست: شب هنگام

گاه، شما ناگزیر هستید که زندگی ای را که تاکنون در پیش گرفته بودید و برایش انواع برنامه ریزی ها را ریخته بودید رها سازید، تا بتوانید برای زندگی ای که در پیش روی شما قرار گرفته است، راهی بگشایید...

تنها پنج ثانیه می تواند زندگی شما را برای همیشه دستخوش تغییر و تحوّل سازد... می تواند مسیر رویاها و خیال پردازی هایتان را برای همیشه تغییر دهد و هر آن چه را که همواره در آرزوی دست یافتن به آن ها بودید، از سرِ راهتان بردارد... می تواند شما را به سوی طبیعت سوق دهد، در حالی که به دنبال هیچ چیزی نیستید...
***
پس از سه روز حضور در صحرای نِوادا(۱)، احساس می کردم که پاشنه های کفشم هم دیگر در شرف سوختن و ذوب شدن است. از حرکت ایستادم و یکی از پاهایم را به سمت بالا چرخاندم و به بررسی وضعیت کف کفش ورزشی ام پرداختم. به نظر می رسید که فیبرهای لاستیکی کفش به آتش کشیده شده بود، و با هر گامی که بر می داشتم، بر درجه حرارت آن بیش از پیش می افزود!
امواجی از گرما، از روی سطح ماسه های شنی و سرخ رنگ، به هوا برمی خاست. چندین مایل بیرون از منطقه آمارگُسا(۲) در نزدیکی دشت مرگ(۳) حضور داشتم: یعنی همانا خشک ترین و داغ ترین مکان در سراسر این عالمِ خاکی.
من حتّی نمی دانستم چه وقت، خوراکی برای خوردن به دست خواهم آورد، و اهمیتی هم به این موضوع نمی دادم.
از طریق تحقیقاتم در رشته نوروبیولوژی (عصب شناسی) می دانستم که مغز قادر است تا چندین روز، بدون آب، همچنان زنده باقی بماند.
دِندریت ها، خود به خود، به ترمیم خود اقدام می ورزیدند؛ به همان اندازه نیز سیناپس ها همچنان به کار و فعالیت خود ادامه می دادند. به راستی که مغز، یکی از خارق العاده ترین و شگفتی آفرین ترین اعضای بدن اناسن بود، با قابلیتی خاصّ در جهت ترمیم کردن خود، حتّی در بدترین شرایط...
امّا اگر من حقیقتا به زودی با آبی رویارو نمی شدم، بدنم با کمبود شدیدِ آب مواجه می گردید و آن وقت بود که مغزم، به راستی به نوعی آشفتگی و پریشانی عجیبی فرو می رفت. آن وقت بود که شروع می کردم به دیدن و شنیدن انواع چیزهایی که وجود خارجی نداشت...
قدمی به جلو گذاشتم و به تماشای منظره پیش رویم که پر از درختان کاکتوس بود پرداختم. در درون هر یک از این کاکتوس ها، گالُن گالُن آب وجود داشت، و بسیاری از این نوع درختان کاکتوس، موفّق شده بودند زندگی بسیاری از قبایل سرخ پوستی در دوران گذشته را نجات بخشند. قبایلی که به مدّت سالیان دراز، در این صحراها به گشت و گذاری بی هدف، آواره شده بودند.
باز هم برای پنج دقیقه دیگر راه رفتم تا آن که سرانجام با یک صخره ای که قسمت هایی فرو رفته داشت رویارو شدم و روی آن نشستم و سرم را پایین آورده و در میان کف دست هایم قرار دادم. من نه نقشه ای در سر داشتم، نه نیازی برای داشتن یک نقشه.
آن هنگام که شروع به حرکت کرده بودم، صرفا در اندیشه گریختن به سر برده بودم...
***
پیش از آن که به این سفر اقدام ورزم، آن ها اصرار ورزیده بودند که یک میهمانی خداحافظی برایم راه بیندازند، و در میان آن همه هیاهو و شلوغی، من صدای کسی را شنیدم که از انتهای اتاق، آهسته درباره من می گفت: «به گونه ای است که گویی زندگی اش به دو نیم تقسیم گشته است:

پیش از تصادف، و پس از تصادف...»

و این کاملاً حقیقت داشت. من دیگر مرد دیگری شده بودم. احساس می کردم که همچون جسدی هستم که با یک ارّه برقی عظیم، به دو نیم گشته ام. ققسه سینه ام باز بود و تمام اعضای داخلی بدنم را به معرض نمایش می گذاشت. درست به مانند اجسادی در اتاق کالبدشکافی. قلبم را هم از درون سینه ام بیرون کشیده بودند و بر روی سینه ام قرار داده بودند تا مورد مطالعه و بررسی قرار گیرد...
دیگر خونی در بدنم جریان نداشت.

من به راستی یک جسد بودم و بس.
تهی از هر چیز.
***
به این اندیشه افتادم که آن شکلات انرژی زایی را که در پشت خورجینم قرار داده بودم بردارم و بخورم، امّا می دانستم که اگر این کار را بکنم، این امکان وجود داشت که کارها را از بد به بدتر، تنزّل دهم. تمام اعضای درونی ام، سفت و منقبض می گردید، زیرا برای هضم آن، نیاز به آب می بود؛ در غیر آن صورت، هرگز آن خوراکی به درون روده کوچکم وارد نمی شد.
«حالتان خوب است...؟»
آن صدای ناگهانی، بی اندازه مرا تکان داد، و سرم را در زیر نور آفتاب بالا گرفتم. چشمانم را مالیدم و آب گلویم را به سختی به پایین فرو دادم. حنجره ام، به مانند توماری قدیمی، سفت و خشک و دردناک بود.
آیا آن روند، در شرف آغاز شدن بود...؟
صدایی که سخن گفت، حالتی عبوس و خشک داشت، امّا بدون تردید به یک زن تعلّق داشت: «اگر میل دارید، این هم کمی آب...»
از میان درخشش شدیدِ آفتاب، مشاهده نمودم که آن زن، موهایی خاکستری رنگ دارد، و این که آرواره فرو رفته اش، با چین و چروکی همراه است. او فلاسکی باریک در برابرم نگاه داشت و گفت: «آبش گرم است، امّا بهتر از هیچ است! فقط یک آدام نادان و جاهل است که بدون یک فلاسک آب در این هوای گرم به بیرون می آید...»
فلاسک را گرفتم، درِ آهنیِ آن را گشودم و یکسره، محتوای آن فرو بلعیدم.
سوال کرد: «گم شده اید؟»
سرم را تکان دادم: «نه.»
او گفت: «هیچ آدمِ عاقلی، تا این منطقه دوردست در بیابان پیشروی نمی کند. حتما گم شده اید. به هر شکلی که تصوّر می کنید.»
آن زن، شلوارکی قهوه ای رنگ به پا داشت و پیراهن مردانه آستین بلندی از جنس نخ بر تن کرده بود. از آن نوع پیراهن هایی که در هر طرف آن، جیب های قرار داده شده است و با حالتی شل و وِل، بر روی اندام فرو می افتد. یک دوربین بزرگ سیاه رنگ نیز از گردنش آویزان بود و بند آن، از چرمی سفت بود.
او با نوک چکمه خود، ضربه ای به خاک پیش رویش زد تا فرورفتگی کوچکی را ایجاد نماید. این چیزی بود که من در برهه ای از زمان، درباره نحوه زیستن و بقا یافتن در صحراها خوانده بودم. راهنمایان بیابانگرد و بسیار مجرب، همواره این کار را می کردند تا به سرعت دریابند که آیا در اطرافشان، مار یا کژدمی وجود دارد یا نه؟ تازه پس از این کار، به خود این اجازه را می دادند که بر روی زمین خاکی بنشینند.
او پرسید: «اسمی داری یا نه؟»
فلاسک را اندکی بیش تر در دست نگاه داشتم و در اندیشه نوشیدن باز هم کمی آب فرو رفتم. سپس از خود پرسیدم که آیا آن فلاسک، تنها فلاسکی بود که با خود همراه داشت؟
گفتم: «جاناتان. جاناتان تیلُر(۴).»
«ببینم جاناتان، آیا خودت به این واقعیت آگاهی داری که در زیر گرمای شصت درجه حضور داری...؟»
چیزی نگفتم و صرفا شانه هایم را با بی اعتنایی بالا انداختم.
او به صحبت خود ادامه داد و گفت: «تو باید بیش از یک تی شرت ساده بر تن داشته باشی. از طرفی، شلوار جین، به هیچ وجه برای صحراها و بیابان های گرم مناسب نیست.»
او افزود: «من یک چادر در آن طرف برپا کرده ام...» و به بیشه کوچکی که با تعدادی درخت همراهی می شد اشاره کرد. او ضربه ای به دوربین خود زد و گفت: «تا هر وقت که بخواهی، می توانی در سایه باقی بمانی. من قرار است یک هفته ای را در این مکان باقی بمانم و عکس بگیرم.» او با نهایت دقّت و شدّت، به چهره من خیره شد: «زخم بدی در صورتت داری. آیا نیازی داری دارویی روی آن بمالی؟»
سمت چپِ آرواره ام را لمس کردم. دو ماه از آن زمان سپری شده بود، امّا آن جراحت، به هیچ وجه خوب نمی شد. سرم را به علامت نفی تکان دادم.
«حالم خوب است.»
«امّا به هیچ وجه ظاهر آن را نداری...»
پرسیدم: «خب، ببینم شما این جا چه می کنید؟ چرا صحرا را برگزیده اید؟ می دانید، این جا مکان خلوت و خالی و تنهایی است، و هیچ چیزی هم برای تماشا کردن ندارد.»
او پاسخ داد: «من یک روانشناس هستم. البته بودم. دیگر نیستم. همواره آرزو داشتم یک عکاس حرفه ای باشم امّا این رویایی بود که هرگز آن را به تحقّق نرساندم. من همواره عاشق فضاهای وسیع و گسترده و باز بوده ام. فضاهای بازِ صحراها و بیابان ها... به گمانم درست است اگر بگوییم که من از زندگی ام گریخته ام تا به این مکان بخصوص بیایم. برای این که آخرین عکس هایم را بیندازم.»
با کنجکاوی گفتم: «آخرین عکس هایتان را؟!»
او با لحنی بسیار منطقی پاسخ داد: «من در شرف مردنم.»
پاسخ دادم: «خب... همه ما در این حالت هستیم.»
امّا به محض آن که این جمله را بیان داشتم، آرزو کردم کاش آن را هرگز نگفته بودم. به چهره عبوس و گرفته او خیره شدم و دریافتم که صحبتش راست بوده است. او به راستی در شرف مردن بود.
زیرلب گفتم: «خیلی متاسفم...»
آن زن صرفا شروع به خندیدن کرد.
«لطفا نباش...! ماجرا بر سرِ این نیست که آدم متاسف باشد یا نه. ما همه سرآغازی داریم و بعد هم همه پایانی در پیش رو داریم.»
«امّا آیا هیچ دارو یا درمانی وجود ندارد؟ شما چه بیماری ای دارید؟»
او با حالتی بی احساس گفت: «من مبتلا به سرطان هستم و در مراحل آخرین آن به سر می برم...
نکته مضحک در این است که این سرطان، یک غدّه مغزی است...در نظر بگیر: یک روانشناسی که تمام طول عمرِ خود از مغز خود استفاده کرده است، در پایان عمر، مبتلا به غدّه مغزی می شود. باری، هیچ علاجی هم برای آن نیست. امّا مشکلی ندارد، جاناتان! من با این موضوع کنار آمده ام. من خودم، تصمیم گرفتم به این مکان بیایم.» او رویش را به سویم چرخاند و مستقیم به من خیره شد: «و تو...؟»
«من به این جا پرواز کردم، و سپس شروع به راه پیمایی کردم. به مدّت روزها، راه رفته ام و در هوای آزاد خوابیده ام. ماجرا به همین سادگی است. بعد هم به صورت کاملاً تصادفی به این نقطه رسیدم.»
او برای لحظاتی، به فکر فرو رفت، و سپس برخاست و فلاسک را از دستم گرفت.
او به من اشاره کرد که به دنبالش به راه بیفتم: «هیچ چیزی در این عالم، به صورت تصادفی روی نمی دهد! ممکن است با خود این طور بیندیشیم و تصوّر کنیم که برخی وقایع، تصادفی بوده است، امّا چنین چیزی مطلقا وجود ندارد. آیا تو صاحب خانواده ای هم هستی؟»
برخاستم، و آهسته شروع به گام برداشتن کردم، در حالی که او را دنبال می کردم تا سرانجام به همان بیشه کوچکی که با چند درخت مزّین می شد، رسیدیم. جایی که او اردوگاه خود را درست کرده بود. من در اندیشه طنزی نامحسوس و پوشیده که در سخنانش احساس کرده بودم فرو رفتم.

هیچ چیزی در این عالم، به صورت تصادفی روی نمی دهد...
که این طور...؟ یعنی چه؟

آن گاه به همسر و دخترم اندیشیدم.
در سکوت با خود گفتم: امّا چرا...

تصادفاتی در این عالم روی می دهد.

نظرات کاربران درباره کتاب قطب‌نمای درون

خیلی کتاب لطیف و زیبایی بود!
در 1 سال پیش توسط Hos....33
کتاب خوب و قابل توجه ای است به شرط اینکه خوب درک شود
در 3 ماه پیش توسط وحید صادقی