فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رنج‌های ورتر جوان

کتاب رنج‌های ورتر جوان

نسخه الکترونیک کتاب رنج‌های ورتر جوان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رنج‌های ورتر جوان

با افراد گوناگونی آشنا شده‌ام، امّا هنوز هیچ مصاحبی برای خود نیافته‌ام. نمی‌دانم چه نکته‌ای در وجودم، برای دیگران جذّاب و خوشایند است، زیرا همواره دیگران در جستجوی مصاحبت با من هستند، به من وابسته می‌گردند، و پیوسته هنگامی که ناگزیر هستیم مسیر واحدی را بپیماییم، دستخوش رنج و اندوه می‌شوم؛ گرچه برای چند ثانیه باشد! چنانچه از من بپرسی مردمان این منطقه چگونه هستند، بی‌درنگ پاسخت می‌دهم: «مانند همه جا...» نژاد بشر، به طرز عجیبی، یکسان و مشابه است. اکثر مردم، ناگزیرند بخش زیادی از اوقاتشان را برای زنده بودن کار کنند، و آن مقدار کمی هم که برایشان باقی می‌ماند، چنان بر وجودشان سنگینی می‌نماید که از هر راه و شیوه ممکنی برای رهایی یافتن از آن استفاده می‌کنند. آه! ای سرنوشت بشری!...

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رنج‌های ورتر جوان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

در سال ۱۷۷۴، به مناسبت جشن پاییز در شهر لایپزیگ(۱)، کتابفروشی به نام ویگاند(۲)، رمان کوچکی را که تنها صد و پنجاه صفحه بیشتر نداشت، منتشر کرده بود. عنوان کتاب: «رنج های وِرتِر جوان...» بود. نام نویسنده، مشخّص نشده بود. مقامات محّلی، مشاهده می کنند که در این کتاب، تبلیغ خودکشی شده است، و در نتیجه کتابی غیراخلاقی به شمار می رود. آنها فروش آن را ممنوع اعلام کردند. کاری که به راستی بیهوده از آب در آمد! شاید حتّی رسوایی ناشی از ممنوعیت و هیاهویی که از این بابت بروز کرد، موجب موفقیت و محبوبیت اوّلیه و بسیار شدیدتر آن شد. به زودی این کتاب، هواخواهان بسیار زیادی یافت! سرانجام درمی یابند که نویسنده کتاب، جوانی در رشته حقوق است. مردی بیست و پنج ساله به نام دکتر گوته از شهر فرانکفورت(۳)... این نام، به زودی از شهرتی عالمگیر برخوردار می گردد...
انتشار کتاب «رنج های وِرتِر جوان»، واقعه ای است که ماورای هر حادثه عجیب و شگفت انگیزی در تاریخ ادبیات جهان جای دارد. انتشار این کتاب، به معنای تاریخ گذاری تمدّن اروپایی است...!
***
بهتر است ارزشیابی دقیق تری به عمل آوریم، و نگاه عمیق تری به آن دوران بیفکنیم: ما در سال ۱۷۷۴ به سر می بریم. در فرانسه حدود دویست سال پیش، پایان دوره ای فرا رسیده است... حتّی شاید بتوان گفت پایان دوران های بسیاری از راه آمده است، زیرا وُلتر(۴) و روسو(۵) تنها چهار سال بیشتر از عمرشان باقی نمانده است. پاریس، به عنوان پایتخت دنیای متمدن به شمار می رود، و لویی پانزدهم، که در قدیم به عنوان «محبوب» معروف بود، از مرض آبله، دار فانی را وداع می گوید، در حالی که مردم کوچک ترین توجّهی به این امر ابراز نمی کنند... توجّه پاریس، به نکات دیگری جلب شده است. پاریس در شور و حال خاصّی به سر می برد، و به همه وقایع مهم، به همه چیز و هیچ چیز، علاقه و کنجکاوی ابراز می دارد. پاریس به بحث و گفت وگو و نوشتن و خواندن و سرودن و خیالپردازی مشغول است. غرق است...
در پاریس، همه مشغول خواندن هستند: آن گونه که مسافری آلمانی در آن دوران، این امر را به عین مشاهده می کند. او می نویسد: «همه مردم، خواه در درون کالسکه، خواه در هنگام گردش، خواه در تئاتر، خواه در میان پرده ها، خواه در کافه تریاها، و خواه در هنگام استحمام، مشغول مطالعه کتابی هستند! در داخل مغازه ها، زنان، کودکان، کارگران، شاگردان همه مشغول خواندن هستند؛ حتّی نوکران و مهتران هم در هنگام ایستادن در پشت کالسکه ها و درشکه ها، به خواندن می پردازند! درشکه چی ها نیز، نشسته بر روی صندلی جلویی، به خواندن مشغول اند! سربازان نیز در هنگام پاسداری به کتاب خواندن مشغول اند! و ماموران دولتی نیز با حضور یافتن در پشت میز کار خود، به مطالعه می نشینند...»
لارنس استِرن(۶) که در پاریس اقامت دارد، به سهم خویش در شور و هیجان تبِ کتابخوانی غرق می شود، و حتّی به خواندن کاغذ مچاله شده روزانامه ای که مستخدمش لَفلور(۷)، صبحانه وی را در آن پیچیده بود، می پردازد! بنا به گفته خودش، او خبر ترجمه کتاب «سفر احساساتی در فرانسه و ایتالیا»ی خود را در همان روزنامه مشاهده می کند! باری، از وزیر گرفته است تا کفّاش، همه دچار تبِ مطالعه و کتابخوانی شده اند، و همه در جستجوی مشاهده و یافتنِ نوری هستند که فیلسوفان آن دوران، تا آن اندازه، به ستایش از آن زبان گشوده اند...!
در آن دوران فرانسه، همه در جستجوی «نور» هستند... از کنت دَرتوآ(۸) گرفته است تا مارکی دو بویه(۹)، لافایت(۱۰) معروف (که به تازگی از آمریکا بازگشته است)، تا شاهزاده خانم دو لامبَل(۱۱) (که متاسفانه سرِ زیبایش، چندی بعد، در بالای سرنیزه ای به نمایش گذاشته خواهد شد...)، و بالاخره دانشمندان و هنرمندان و وکلا و مردان قانون...
در این محافل فرهنگی و ادبی، که اندیشه بر هر چیز پیشی می گیرد، سعی می شود ایمان و منطق، در نوعی تفاهم جالب در مسالمت و مصالحت با هم بر جای بمانند؛ همین طور هم آزادی و قدرت سیاسی، آزادی و تمایزات و تفاوت های اجتماعی... در هر سو، سخن از افکار و اندیشه هایی تازه است! امّا این بحث ها، ویژگی تنها طبقات بالای جامعه محسوب نمی شود: این افکار، به وسیله همه اقشار جامعه مورد بحث و گفت وگو قرار می گیرند. همه سرزمین فرانسه دستخوش این افکار است، زیرا حتّی مرزبانان نیز به خواندن افکار نو مشغول اند! همه با هم به صحبت و بحث و نظریه پردازی مشغول اند!
بدینسان است که یکی از همین مرزبانان به نام دروئه(۱۲)، مسیر تاریخ را دستخوش تغییری فاحش می سازد، و در شهر وارِن(۱۳)، کالسکه شاه را متوقّف می سازد، و اجازه نمی دهد که بالاترین شخصیت سیاسی فرانسه، کشور خود را در حین فرار، ترک گوید... آن هم به این دلیل که این دروئه، خوب می دانست در شرف انجام دادن چه کاری است...
در پاریس، مغازه های کتابفروشی هرگز خالی از کتاب نیستند. در کتابفروشی معروفی به نام دُسِن(۱۴) به سختی می توان راهی برای عبور از میان قفسه های کتاب یافت تا به قسمت صندوق رسید. در پَله روایال(۱۵)، همه گردش کنان به بحث درباره سیاست و عشق و میل به فلسفه پردازی مشغول اند. در آنجا، تازه ترین اخبار، به یکدیگر نقل می شود. در نهایت، چنانچه خبری تازه نباشد، خبری می سازند و شایعه پردازی می کنند! در آن دوران، صدها اعلامیه نویس در پاریس حضور دارند و با قلم خود، نان روزانه خود را به دست می آورند... افرادی از هر قشری از جامعه: کشیشانی مطرود، صندوق دارانی خائن، متقلبانی که از راه اخاذی پول به دست می آورند... موجوداتی سرشار از فساد و تقلب و نیرنگ و دروغ! در میان آنها، تعداد معدودی هم موجودات شریف حضور دارند. اعلامیه ها، دست به دست می گردند، و در زیر شنل ها پنهان می شوند. در هر گوشه و کناری، چاپخانه هایی که به طور مخفیانه مشغول کار هستند، وجود دارند. ژورنالیسم ادبی، شکوفا می شود و به عنوان باب روز، مورد علاقه مردم قرار می گیرد.
مجّله ای ادبی به نام «مرکور»(۱۶) روزانه پانزده هزار شمارگان دارد!
دربارهای اروپا، که تزارینای روسیه(۱۷) رهبری آنها را بر عهده دارد، به طور دائم از کارهایی که در شهر پاریس روی می دهد اطّلاع دارند، و جاسوسان بی شماری را به سوی پایتخت فرانسه سرازیر ساخته اند. بارُن مِلکیور گریم(۱۸) (فردی آلمانی و ساکن پاریس) و نیز بارُن دُهلباخ(۱۹) که دوستِ همه، و حامی همه فیلسوفان است، نامه هایی طولانی برای سران دربارهای خارجی ارسال می کنند. روسو، تا سرحدّ مرگ با گریم قهر است، امّا کدام کسی در آن دوران وجود داشت که روسو تا به حال با وی قهر نکرده بود؟!...
در سال ۱۷۷۴، دیدرو(۲۰) پس از انتشار موفقیت آمیز «دائره المعارف» خود، و انجام سفری به روسیه بنا به دعوت شخصی کاترین کبیر، دوباره از مسکو باز می گردد، و در چمدان های خود، نسخه دستخط «برادرزاده رَمو» را با خود همراه دارد. کارُن دو بُمَرشه(۲۱) که به تازگی از زندان بیرون آمده است، دوباره در شرف بازگشت به زندان باستیل به سر می برد، و شخصیت معروف و خیالی «فیگارو»(۲۲) را اختراع کرده، و موفّق شده است نمایشنامه بسیار عالی خود را تحت عنوان: «آرایشگر سِویل»(۲۳) در تئاتر معروف «کمدی فرانسِز»(۲۴) به نمایش در آورد.
ما با واپسین روزهای سالن ادبی فرهنگیِ مَدموازل دو لِسپینَس(۲۵) مواجه هستیم: با شرط این که از ظلم و استبداد نفرت داشته باشید، هواخواه آزادی باشید، از هر آن چه ماهیت انگلیسی دارد خوشتان بیاید، این امکان وجود دارد که به این سالن ادبی دعوت شوید. نویسندگان، نوشته های خود را به طور غیررسمی، برای دوستانِ هنرمندِ خود قرائت می کنند. روسو نیز بخش هایی از کتاب «اعترافات»(۲۶) خود را در منزل مارکی دو پِزه(۲۷)، در برابر ولیعهد سوئد می خواند. روسو عادت دارد صبح ها، موسیقی کار کند، و عصرها به گردش در پشت محّله مُن پَرنَس(۲۸) بپردازد، و کتاب دیگر خود را به نام «خیالپردازی ها...»(۲۹) به پایان رساند. همزمان به جمع کردن برگ درختان از روی زمین می پردازد. کسی این عابر پیاده را نمی شناسد. لا اَرپ(۳۰) می نویسد: «نام روسو، در سراسر اروپا می درخشد و بسیار معروف است! امّا در پاریس، زندگی اش در گمنامی سپری می شود...»
در شبی که گلوک(۳۱) به پاریس آمده است تا خود را به هنردوستان و هنرپروران فرانسوی معرّفی کند، در نخستین شبی که ضیافتی به افتخار او برپا کرده اند، روسو نیز در گوشه ای در آن تالار حضور دارد. دختر جوانی به نام مانُن ژَن فیلیپُن(۳۲) (یا همان مادام رُلانِ(۳۳) معروفی که سرش در زیر گیوتین خواهد رفت...)، با چهره ای بسیار زیبا، و قلبی پرشور، عمیقا آرزو دارد با روسو ملاقات کند. از این رو، به خانه روسو می رود. متاسفانه با تِرِز لووَسور(۳۴) مواجه می شود. او وی را با خشونت از کنار خانه می راند، و دختر جوان که همه آثار روسو را خوانده بود، با دیده ای گریان، و سرشار از ناامیدی به خانه باز می گردد، و همه ساعات شب را به خواندن آثار روسو سپری می کند...
این به آن دلیل است که همه آنانی که از اندیشه ای زیبا برخوردار هستند، از لذّت های حسّی مانند گریستن، آه کشیدن، لذّت بردن از مناظر طبیعی، درک صفت نابِ معصومیت، حساسیت، داشتن احساسات شاعرانه و عاشقانه، به خوبی مستحضر شده اند... از زمانی که رمان معروف روسو: «اِلوئییز تازه»(۳۵) در سال ۱۷۶۱ به چاپ رسیده است، همه دیگر به خوبی می دانند که هر منظره ای، به منزله حالتی روحانی است، و این که هر قلبی، فصل های مخصوص خود را داراست... به همان نسبت، برناردَن دو سَن پیر(۳۶) نیز رنگ ها را برای اذهان مردم، کشف کرده است... او مشاهده می کند که در یک شب زیبای تابستان، حتّی در افق پاریس، آسمان همواره (و آن گونه که روسو معتقد بود...) به رنگ آبی نیست، بلکه به داشتن رنگ سبز نیز تمایلاتی دارد... او به خوانندگان خود می آموزد که با دقّت یک نقّاش امپرسیونیست، به بررسی روابط و هماهنگی موجود در رنگ های طلوع یا غروب آفتاب بپردازند، و سایه روشن گوناگونِ موجود در ابرها را بنگرند، و همزمان از دگرگونی ها و نوسانات قلب آدمی نیز آگاهی یابند...
در آن سوی دریای مانش، اقامتگاه دیگری برای ساکنان دنیای متمدن واقع است... در شهر لندن، و پیش از آن که هنوز این امکان وجود داشته باشد که بتوان کتاب «اِلوئیز تازه» روسو را در پاریس یافت، به راحتی می توان از کتابفروشی های حتّی کوچکی نیز، آن را خریداری کرد...! خودِ روسو، در سال ۱۷۶۶ به همراه دوست عزیز خود هیوم(۳۷) به لندن رفته بود، و طبق معمول، فرصتی پیش آمد تا روسو برای همیشه با دوست خود قهر کند! با این حال، هجده ماه از وقت خود را در حومه شهر لندن سپری کرد، و به نوشتن چند فصل از کتاب «اعترافات» خود در آنجا همّت گماشت. بزرگ ترین بازیگر تئاتر دنیا در آن زمان، گاریک(۳۸) نام دارد که در لندن ساکن است... به همان اندازه، بزرگ ترین کاریکاتوریست دنیا: هُگارت(۳۹). انگلستانِ دانیل دوفوئه(۴۰)، سوئیفت(۴۱)، ریچاردسُن(۴۲)، و فیلدینگ(۴۳) و لارنس استِرن، وطن بی چون و چرای رُمان و رُمان نویسان است! رُمان های انگلیسی، پیوسته الگوهایی از حساسیتی که تحت تسلط منطق قرار گرفته، و اندیشه هایی که همچون ترمزی برای غریزه است، و حالات شاعرانه ای که با قوّه طنزی قوی متعادل می گردد، برای اروپائیان به شمار می رود. تنها نیم صفحه از نوشته استِرن، موجب می شود تا دیدرو الهام گیرد، و سیصد صفحه کتاب «ژک لو فَتَلیست»(۴۴) خود را به رشته تحریر در آورد! کتاب «تماشاگر» اَدیسُن(۴۵) به مَریوو(۴۶) الهام می بخشد تا کتاب «زندگی ماریان» را بنویسد، که آن نیز به سهم خود، الگویی برای اندیشه دیالکتیکی هِگِل(۴۷) فراهم می آورد! وُلتر در دورانی که هنوز هیچ چیز مگر شاعری گستاخ و جسور نبود، و احتمال افتادنش به زندان باستیل بسیار محرز می نمود، ناگزیر گشت سه سال از عمر خود را در لندن سپری کند (۱۷۲۹ - ۱۷۲۶)، و با مراجعت از آنجا بود که «فیلسوف» بازگشت، و شکل و پوسته وجودی خود را دستخوش تغییر و دگرگونی ساخت... به هر حال پاریس ـ لندن و لندن ـ پاریس، هر دو چهارراهی برای تبادلات اندیشه و الهامات بسیار متعالی به شمار می رفت! مبادله ای بسیار جالب میان نمونه ها و الگوها و بازتاب انعکاس های درونی و روحی... در آن دوران، تنها یک جامعه اروپایی وجود داشت، و تنها یک ادبیات اروپایی موجود بود و بس.
پس کشور آلمان در این وضعیت، چگونه عمل می کند و چه سهمی می برد؟ بسیار دشوار است که اقرار کنیم در آن دورانِ آلمان، هیچ خبر خاصّی در شرف روی دادن نبود... هیچ خبری! از زمان جنگ سی ساله، آلمانی ها پیوسته در حالت سقوط از بد، به بدتر بودند، و هیچ پیشرفتی از سوی آنان مشاهده نمی شد.
شاه فردریک دوم پروس(۴۸)، در طی نوشته ای به زبان فرانسوی (او هرگز به هیچ زبان دیگری تکلّم نمی کرد و مطلب نمی نوشت)، به عنوان یک شاعر و یک فیلسوف، با این واقعیت تلخ و انکارناپذیر مواجه می شود که به راستی هیچ نوع ادبیات آلمانی در عالم وجود ندارد. سپس با منطقی بسیار جالب توضیح این دلیل را می دهد: آخر چگونه ممکن است ادبیاتی «آلمانی» وجود داشته باشد، هنگامی که دست کم بیست زبان محّلی گوناگون در آن سرزمین کوچک تکلم می شد...؟! و این که فردی از اهالی سوآب(۴۹) هرگز نمی توانست با سفر به شهر هامبورگ(۵۰) مطالبی را که بیان می کرد، به ساکنان آن شهر بفهماند...! نه اثری از کتب دستور زبان بود، نه دائره المعارفی وجود داشت و نه فرهنگ لغاتی...
و دقیقا در سال ۱۷۷۴ است که نخستین فرهنگ لغات، به وسیله مردی به نام آدلونگ(۵۱) شکل می گیرد، از بیست و شش میلیون آلمانی، کمتر از صدهزار نفر با زبان لاتین آشنایی دارند، و بیست و پنج میلیون و نهصد هزارِ نفر باقیمانده، به هیچ وجه سواد خواندن و نوشتن ندارند. بدینسان، فردریک دوم با ناراحتی و ناامیدی به صحبت خود خاتمه می دهد و می نویسد: «مادامی که هیچ نوع ادبیاتی شایسته و لایق، در زبان و فرهنگ آلمان وجود نداشته باشد، به امید هیچ پیشرفتی نمی توان نشست؛ و این کار مستلزم رفت و آمدِ چندین نسلِ دیگری از آلمانی ها است... درست مانند هنگامی که حضرت موسی (ع) از نقطه ای در دوردست، به تماشای سرزمین موعود پرداخت، من نیز این واقعه را برای زمانی بسیار دور در آینده می نگرم و گمان نمی کنم که این واقعه، در زمان حیات من به وقوع بپیوندد...»
نویسنده ای آلمانی(۵۲) (که چه آن زمان و چه اینک، هنرمندی ناشناخته به شمار می رفت و هنوز هم می رود)، در حدود سال ۱۷۷۴ با طنزی کاملاً انگلیسی (زیرا دو اقامت طولانی مدّت در لندن داشته است) می نویسد: «نوشتن و یا حتّی تصوّر وجودِ رمانی آلمانی مانند رمان «تام جونز»(۵۳) اثر فیلدینگ، در آلمان غیرممکن است! آن هم به دلیل نظام زندگانی آلمانی ها، و سادگی بسیار زیادِ موجود در آداب و رسوم خانواده های آلمانی. دختری آلمانی، با گیس هایی طلایی و گونه هایی سرخ را در نظر گیرید که همواره مشغول خیاطی و پخت و پز است، و همواره در کنار مادر خود به دعا و عبادت می پردازد، و ناگهان بنا به شرایطی غیرممکن و عجیب، ناگزیر است با لباسی مردانه به جادّه های خطرناک اروپایی قدم گذارد، و به ماجراجویی بپردازد...! حتّی آن عاشق دلخسته ای که قصد دارد در آلمان، دست به کاری بسیار جسورانه و شاعرانه بزند، با واقعه ای بسیار مسخره مواجه خواهد شد: در هنگام فرود آمدن از لوله بخاری برای ملاقاتی عاشقانه با مهرویش، یقینا درون تشت لباسشویی فرود خواهد آمد...! به همان اندازه، درشکه های داستان های فرانسوی و انگلیسی، به هیچ وجه مشابهی در آلمان ندارند: درشکه های آلمانی به قدری ناراحت و تنگ است که هرگز نمی توان هیچ بانوی صاحب نام و متشخّصی در داخل آنها مشاهده کرد! همواره تاجرانی چاق و گشتالو، که با صدایی بلند مشغول خرناس کشیدن هستند، در این درشکه های مسافرتی حضور دارند و بس... چه رسد به آن که بخواهیم از مهمانسراهای میان راه سخن بگوییم! بنابراین، چگونه می توان با چنین شرایط اسفباری، و با آگاهی رقّت آوری که از فقدان هرگونه تسهیلات در این سرزمین وجود دارد، و با مشاهده زمینه ذهنی بسیار منطقی و عاری از احساس اهالی این کشور، در آرزوی این به سر برد که رُمانی آلمانی به رشته تحریر در آید...؟!»
در جایی که شاهی روشنفکر، و فیلسوفی ناشناخته، هر دو به یک نتیجه مشابه دست می یابند و با ناراحتی عمیق، عدم موجودیت یافتن و حتّی غیرممکن بودن ادبیاتی شاعرانه و عاشقانه و بسیار رُمانتیک را در زبان آلمانی مشاهده می کنند، دقیقا در همان سال ۱۷۷۴ (!) ادبیات آلمان، در صحنه نمایش «جمهوری عالمگیرِ قلم»، ورودی جنجال برانگیز و بسیار پرهیاهو به انجام می رساند، و بدون آن که هیچ نوشته ای، یارای برابری با آن را داشته باشد، مقام اوّل را در زیبایی اثر به دست می آورد، و بدون ذرّه ای درنگ، جایگاهی در میان ادبیات فرانسوی و انگلیسی برای خود می گشاید...!
این حمله غیرمنتظره، این پیروزی عظیم، تنها یک نام دارد: «وِرتِر جوان»
موفقیتی که نخست در آلمان، و سپس در ماورای مرزها، به ابعادی شگفت انگیز و باورنکردنی دست می یابد! درست مانند نوعی شیوع بیماری که همه کتابخوانان فرهیخته دنیا را به خود مبتلا می سازد... تبِ «وِرتِرینوس»(۵۴) (آن گونه که لیختِنبرگ با حالتی محبّت آمیز آن را می نامد)، سراسر آلمان را در بر می گیرد! بیماری عجیبی که «تب وِرتِری» نام دارد... جوانان به سبک وِرتِر لباس می پوشند (کت آبی، جلیقه و شلوارک زرد، و کلاه خاکستری و گرد)... بانوان نیز به همان سبک، بنا به سبک شارلوت لباس می پوشند (پیراهنی سپید، با روبان های سرخابی یا صورتی)... بر روی بادبزن ها، بر روی جعبه های آب نبات، بر روی انفیه دان ها، پیوسته تصاویری از قسمت های گوناگونِ داستانِ غم انگیز وِرتِر را نقّاشی می کنند، و یا لُلُت (شارلوت) را نشان می دهند که مشغول گل افشانیِ مزار وِرتِر است... عطر جدیدی به نام «گلاب وِرتِر» به بازار راه می یابد. در پارک ها، درختان بیدمجنون می کارند، و در زیر سایبان آنها، کوزه ای به نام «خاکستردان وِرتِر» جای می دهند، که ظاهرا خاکسترهای وِرتِر بینوا را در خود جای داده است... در جشن های محّلی و در بازارهای هفتگی، دستفروشان این گونه سخن می گویند: «خوب بشنوید آقایان و شما بانوان مهربان! بشنوید داستان وِرتِر بینوا را که با دست خویش، به هستی خود پایان بخشید...!»
بدتر از همه: جوانان، «به شیوه وِرتِر» دست به خودکشی می زنند... مادام دو استَل(۵۵) می نویسد: «وِرتِر موجب شد بیشترین تعداد خودکشی ها صورت گیرد، و خودکشی هایی که وِرتِر موجب بروز آنها گشت، حتّی زیباترین زن جهان نیز موفّق بدان نگشت!...»
روحانیون علیه این «داستانِ لعنتی» به شدّت خشمگین هستند، و معتقدند که این اثر، کاری شیطانی محسوب می شود. کاری که عمل خودکشی را به عنوان عملی مجاز و زیبا و به نشانه شجاعتی معنوی آشکار می سازد. کاری که خودکشی را به نشانه کاری زیبا، و نشات گرفته از روحیه ای حسّاس، متعالی، عاشق و شاعرانه آشکار می سازد! امّا فیلسوفان علیه روحانیون قدعلم می کنند، و آماده اند تا مبارزه ای را آغاز نمایند. همه به دفاع از آن موجود ناامید و محبوب و دوست داشتنی می پردازند! همه به نزاع همّت می گمارند، بحث ها، ناسزاها، دشنام ها، گفت وگوهایی آغاز می شود، بدون آن که پایانی برای آنها باشد. همه به تقلید از وِرتِر و کارهای او می پردازند. در شهر وین، نمایش باله ای به نام «وِرتِر» برگزار می شود، و مراسم آتش بازی زیبایی را تحت عنوان «ملاقات وِرتِر و شارلوت در شان زِلیزه(۵۶)» به نمایش می گذارند. حتّی بر روی ظروف چینی آن دوران، پیوسته تصویر عاشقانه «لُت و وِرتِر» مشاهده می شود.
و بدیهی است که این کتاب، به هر زبانی ترجمه می گردد! و در عرض یک قرن و نیم، در حدود پانزده ترجمه گوناگون به زبان فرانسوی از وِرتِر به عمل آمده است! البته این نه به آن معنا است که استقبال مردم فرانسه از وِرتِر، به طور کامل موافق بوده است... روزنامه «ژورنال دو پَری»(۵۷) در سال ۱۷۷۸ می نویسد: «این اثر، بی اندازه خسته کننده و کسالت آور است، زیرا در کلّ داستان، حالتی تب آلود و اضطراب آور و بی قرار موجود است...»
نویسنده ای از اهالی زوریخ به نام مایستِر(۵۸) می نویسد: «فرانسوی ها در این داستان، هیچ واقعه خارق العاده ای نیافته اند، و معتقدند که این اثر بدون هیچ هنر و ظرافتی نگاشته شده است. لحن نویسنده، حالتی بورژوامآبانه دارد، و قهرمان زن داستان، از شدّت سادگی، ماهیتی نابهنجار دارد، و کاملاً شهرستانی می نماید...»
در سال ۱۸۰۴، در حالی که سی سال از زمان انتشار «وِرتِر» گذشته بود، مجّله «مرکور دو فرانس» می نویسد: «گوته نابخشودنی است! و به راستی که هدف از نگارش این کتاب از سوی او، ماهیتی کاملاً غیراخلاقی داشته است!»
با این حال، ناپلئون(۵۹) شخصا به گوته اقرار می کند که وِرتِر را شش یا هفت بار خوانده بود! حتّی در طول لشکرکشی به مصر! او سپس با نویسنده کتاب به بحث و گفت وگو می پردازد، و گوته به وضوح درمی یابد که امپراتور حقیقتا با آن کتاب «آشنایی بسیار عمیق داشته است. درست مانند قاضی محکمه ای که پرونده دادرسی پیش روی خود را کاملاً و بارها مرور کرده باشد!» (آیا گوته به ناپلئون می اندیشیده است، هنگامی که سال ها بعد، در طول گفت وگویی با دوست عزیز خود سُره(۶۰) اعلام می کند که به شدّت از دستِ بزرگان و سران این دنیا خشمگین است که تنها با یک حرکت قلم، هزاران هزار انسان را به سوی مرگ می فرستند...! و آن گاه می افزاید: «و آن وقت، برخی از انسان ها توقع شنیدن توضیحاتی را از برای نگارش کتابی، از سوی نویسنده بینوایش دارند، و اثری را محکوم می کنند که از سوی برخی اذهان بسته و محدود و کوته اندیش، هرگز به درستی درک نشده، و در نهایت موجب گشته است تا یک دو جین ابله نادان و افراد بیکاره که عمر خود را به بطالت می گذراندند، دنیا را از حضور خود معاف سازند!»...؟)
به هر حال، دشمن شخصی بناپارت، مادام دو استَل، در سال ۱۸۰۳، کتاب «دلفین»(۶۱) خود را منتشر می کند، که وِرتِری به سبک زنانه است. او، وِرتِری را که گوته خلق کرده بود به عنوان: «بهترین کتابی که آلمانی ها در ادبیات خود دارند!» اعلام می دارد. کتابی که: «آلمانی ها با کمال افتخار می توانند در کنار شاهکارهای ادبی سایر زبان های دنیا قرار دهند!» سپس به تعریف و ستایشِ همزمان از روسو و گوته می پردازد، و معتقد است که این دو نویسنده بزرگ، موفّق شده بودند معرّف عشقی پرشور باشند که به تنهایی به قضاوت خود می نشیند، و به خوبی از ماهیت خود آشنایی دارد، بدون آن که توانایی غلبه کردن بر ماهیت خود را داشته باشد...» وِرتِرگرایی، موجب می شود تا شاتوبریان(۶۲) نیز به سهم خود، کتاب زیبای خود «رنه»(۶۳) را در سال ۱۸۰۲ به رشته تحریر در آورد، به گونه ای که آلفرد دو وین یی(۶۴) در سال ۱۸۳۶، بدون تعارف، درباره آن می گوید: «رُنه به خوبی از وِرتِر تقلید شده است...» وِرتِر همچنین موجب شد سُنانکور(۶۵) کتاب «اُبِرمَن»(۶۶) خود را در سال ۱۸۱۶ بیافریند، و بنژامَن کنستان(۶۷) نیز در سال ۱۸۱۶، کتاب «آدُلف»(۶۸) خود را به رشته تحریر درآورد. نُدیه(۶۹) هم مصون نماند، و سه یا چهار اثر خود را با الهام گرفتن از وِرتِر، خلق کرد. باری، تب وِرتِریسم، در هر سو منفجر می شود، تا مدّت ها ادامه می یابد، سپس به کندی رو به انحطاط می رود، و سپس دوباره جانی تازه می گیرد و باری دیگر تداوم می یابد. در سال ۱۸۳۴، آلفرد دوموسه(۷۰) خطاب به محبوب خود ژرژ ساند(۷۱) می نویسد: «دوباره در حال مطالعه وِرتِر و اِلوئیز تازه هستم، و این دو کتاب جنون آمیز و متعالی را که تا این اندازه، دلتنگ آنان بودم، می بلعم!» بدون این نوشته ها، یقینا او هرگز نمی توانست کتاب «اعترافات فرزند این قرن» را به رشته تحریر در آورد...
استاندَل(۷۲) نیز بری وِرتِر و دُن ژوآن(۷۳)، یک فصل از کتاب خود «پیرامون عشق»(۷۴) را اختصاص می دهد. حتّی نویسندگانی همچون ژرژ ساند، وین یی، سَنت بوو(۷۵) و ویکتور هوگو(۷۶) نیز تاثیرات مطالعه وِرتِر جوان را بر روح خود دارند.
لَمَرتین(۷۷) با مرور گذشته خود می نویسد: «به یاد دارم در دوران نوجوانی خود، بارها و بارها وِرتِر را مطالعه کردم... تاثیراتی که این کتاب ها بر روحم بر جای نهاد، هرگز از بین نرفتند و هرگز رو به سردی نگرایید. دلتنگی و اندوه ژرفی که در احساسات عاشقانه بزرگ وجود دارد، همواره از طریق داستان وِرتِر، در وجودم جاری است... من با این کتاب، به انتهای ژرفنای بشری دست یافتم... لازم است آدمی ده روح داشته باشد تا بتواند روح یک قرنِ کامل را تحت تسلط خود درآورد...!» حتّی تاثیرات وِرتِر را می توان در کتاب «دُمینیک»(۷۸) اثر فرُمانتَن(۷۹) نیز مشاهده نمود. همین طور هم در کتاب «خاطرات دوران کودکی و جوانی» اثر رُنان(۸۰)، و حتّی در نویسندگان معاصری همچون آندره ژید، این سرسپردگی و علاقه عمیق به شخصیت وِرتِر را می توان مشاهده کرد.
گوته در اروپا، تا مدّت ها هیچ چیز مگر «نویسنده معروف وِرتِر» محسوب نمی شد! او دیگر از این بابت، به نوعی ملال روحی دست یافته، و از این که این اثر را نوشته بود، احساس انزجار می کرد. کافی بود درباره وِرتِر با او صحبت کنند، تا دستخوش وحشتی شدید شود از این که ناگزیر است دوباره به مطالب زیادی در این رابطه، از سوی مخاطب خود گوش فرا دهد. شنیدن نام وِرتِر، موجب می گشت تا گوته، به سرعت فرار را بر قرار ترجیح دهد، تا خود را از شرّ تحسین کنندگان بی پایانش رهایی بخشد...! در شهر ناپل، یک مرد انگلیسی به تعقیب او پرداخت. گوته، به سرعت این شعر را بر روی کاغذی می نویسد تا احساسات باطنی خویش را بیان کند:

چه بارها که آن صفحات جنون آمیز را نفرین نکردم!
نوشته هایی که رنج دوران جوانی ام را به سراسر عالم فرستاد!
چنانچه وِرتِر برادرم می بود، حال دیگر می کشتمش،
زیر یقینا حتّی روح انتقامجویش نیز این گونه، به آزردنم نمی پرداخت!

چهار سال پس از انتشار کتاب، او به مادام دو اشتاین(۸۱) می نویسد: «خدای مرا از نوشتن داستان دیگری مانند وِرتِر، دور بداراد!» با این حال، او سعی می کند همزمان، نوشته خود را بیش از پیش بهبود بخشد، و به قول مطلبی که خود نوشته بود: «مانند زنی که مایل است کودکی را که در دوران قدیم به دنیا آورده است، دوباره به درون بطن خود وارد سازد...» تغییرات نامحسوسی در چاپ های بعدی آن ایجاد کند. برای مثال، هنوز هم کسانی هستند که چاپ نخست وِرتِر را به تغییراتی که گوته بعدا پدید آورده است، ترجیح می دهند؛ برای مثال، گوته در چاپ اوّل، در جایی از شراب بوژُله(۸۲) سخن می گوید، حال آن که در چاپ های بعدی، نام آن شراب را تغییر می دهد و آن را به یک شراب قدیمی بردو(۸۳) مبدّل می سازد. (فراموش نکنیم که گوته، در شناخت شراب ها و تاکستان های اروپایی، شناختی بسیار وسیع داشت).
نیم قرن بعد، گوته در طول گفت وگویی با اِکرمَن(۸۴)، به صحبت درباره ناپلئون می پردازند، و مخاطب او به وی می گوید که ظاهرا ناپلئون در طول دوران جوانی، از شانس و اقبال خاصّی برخوردار بوده است تا دوران بعدی زندگی اش، و گویی رحمت الهی وی را بعدها ترک گفته بود. گوتاه پاسخ می دهد: «چه انتظاری دارید؟ من نیز تنها یک بار توانستم سرودهای عاشقانه ام، و نیز وِرتِر را بیافرینم! تنها یک بار، نه دو بار! این تنویر الهی، که چیزی خارق العاده و استثنایی می آفریند، به دوران جوانی، و نیز به بازدهی و سازندگی ناشی از دوران نوجوانی وابسته است.» اِکرمَن می گوید: «ببینم، آیا آن چه را شما بازدهی و سازندگی می نامید، همان چیزی نیست که ما عوام، نام «نبوغ» را بدان بخشیده ایم...؟» گوته با تواضع پاسخ می دهد: «بله به آن شباهت دارد...» و سپس می افزاید: «مُتزارت(۸۵) را بنگرید! رافائل(۸۶) را بنگرید! بایرُن(۸۷) را بنگرید...!»
***

حال باید پرسید این حالت نبوغ، چگونه در وجود گوته شکل گرفت، تا به عنوان کتابی تحت عنوان «وِرتِر» تحقّق یابد؟ و مهم تر از همه، هنگامی که تصمیم به نوشتن چنین داستانی گرفت، با چه اندیشه ای به این کار مبادرت ورزید؟ شاید تنها در این اندیشه به سر می برده است که خود را از شرّ شیاطینی که در وجودش به سر برده بودند، رهایی بخشد؟ اهریمنانی که دو سال بود، زندگانی او را به سیاهی کشانده بودند... و این به راستی همان تاثیر مثبت و سودمندی را برایش بر جای نهاد که در دل، آرزو داشت: زیرا پس از انتشار این کتاب، خود را: «سبکبال و آزاد و شاد، درست مانند آن که اعترافی کلّی به انجام رسانده بوده باشد...!» احساس می کرد. او همه تاثر و اندوه خود را روی شانه های آن شخصیت خیالی منتقل ساخته بود. به این «برادری» که از نزدیک با او آشنایی داشته است، و شاید تنها به خاطر نگارش آن اثر جاودانه، موفّق شده بود خود را از مرگی نابهنگام، به موقع دور نگاه دارد...
بهتر است مروری به برخی از وقایع داشته باشیم. هیچ اثر ادبی در تاریخ نیست که تا این اندازه، مدارک بیوگرافیکی درباره آن در اختیار داشته باشیم! گوته در هنگام نوجوانی، رشته حقوق را در دانشگاه لایپزیگ برگزیده بود. سپس به شهر استراسبورگ رفته بود. سرانجام با هزاران مشکل، دکترای حقوق خود را اخذ کرده بود. او در دهکده ای در ایالت اَلزَس(۸۸) فرانسه، به دختر زرّین گیسوی یک کشیش پروتستان، به نام فردریک بریون(۸۹) ابراز عشق کرده و حقیقتا او را از صمیم قلب دوست می داشته است. عشقی متقابل و بسیار عمیق آنها را به هم وابسته می ساخت. امّا روزی گوته، بدون هیچ اطّلاع قبلی، بدون هیچ توضیح، برای ابد آنجا را ترک گفت... دختر جوان، هرگز از رنج این عزیمتِ بی خبر، بهبود نمی یابد. در ماه مه ۱۷۷۲، گوته بنا به نصایح پدر خود، به شهر وِتزلار(۹۰) رفته بود. او بیست و دو سال داشت، و آینده ای مگر اشتغال به حرفه وکالت در پیش روی خود نمی دید. وتزلار، شهری کوچک و بسیار قدیمی بود. در مرکز شهر، در خانه قاضی شهر، مردی به نام بوف(۹۱) حضور داشت که به مراقبت از اموال ایالتی آن محّل مشغول بود. همسرش، پیش از مردن از شدّت ضعف و خستگی زایمان های پی در پی، حدود پانزده فرزند برایش به دنیا آورده بود که دوازده فرزند هنوز در قید حیات به سر می بردند. دختر دوم، شارلوت نام داشت و به عنوان لُت معروف بود. او نوزده سال داشت و به عنوان مادر برادران و خواهران کوچکش، به شمار می رفت.
در تاریخ نهم ژوئن، عمه بزرگ گوته که در همان شهر اقامت داشت، به افتخار ورود گوته، جشن ضیافتی ترتیب داد که در خانه ای شکاری در وُلپرتزهازن(۹۲) برگزار می شد. بیست و پنج نفر در آنجا حضور داشتند. همه در هنگام غروب، سوار بر کالسکه یا اسب، بدانجا عازم شدند و صبح روز بعد از آنجا به خانه های خود مراجعت کردند. گوته، با یکی از دوشیزگان می رقصد. او کسی مگر لُت نیست... مردجوان مسحور زیبایی و لطافت و سادگی و تعادل روحی و سلامت اخلاقی دختر جوان می گردد. صبح روز بعد، می رود تا اجازه یابد او را باز هم ملاقات کند. به زودی، به عنوان مهمان روزانه آن خانه محسوب خواهد شد. در روز سیزدهم اوت، بوسه ای از دوشیزه می رباید. از سوی دیگر، مرد دیگری به نام کستنِر(۹۳) حضور دارد که قصد دارد به آرامی با لُت نامزد شود تا دختر جوان را به همسری خود درآورد. آنها هفت سال می شد که با هم آشنا بودند. مرد جوان، به شدّت به دخترجوان علاقه دارد و همزمان، عمیقا به دکتر گوته احترام می گذارد و او را تحسین می کند. کستنِر در دفتر خاطرات خود می نویسد: «امشب، لُت اقرار کرد که گوته او را بوسیده است. با هم نزاع کوچکی کردیم، امّا فردا صبح، همه چیز را به دست فراموشی سپردیم.. شب چهاردهم، دوباره گوته به خانه آمد، و با بی تفاوتی با او برخورد شد. تا نیمه شب، در خیابان های شهر به گردش و قدم زدن با گوته پرداختیم. گفت وگوی بسیار غریبی داشتیم، زیرا به نظر می رسید که گوته در خلق و خوی عجیبی فرو رفته باشد. بسیار اندوهگین می نمود. انواع تصّورات عجیب و غریب در ذهنش شکل می گرفت، به طوری که سرانجام، از شدّت شگفتی آنها، هر دو به خنده افتادیم. روز شانزدهم، لُت با گوته صحبت کرد و به او اقرار کرد که هرگز نباید انتظار چیزی بیشتر از دوستی را از وی داشته باشد. رنگ از روی گوته پرید و بسیار اندوهگین شد... شب، با هم لوبیا پاک کردیم.»
سرانجام این ماجرای عاشقانه به کجا خاتمه می یابد؟... خوشبختانه یکی از دوستان گوته، نویسنده ای به نام مِرک(۹۴)، دوست عزیز و جوان خود را از دامی که در آن گرفتار شده است، رهایی می بخشد. دقیقا مشخّص نیست او چگونه توانست گوته را از آن حالت اندوه عمیق بیرون آورد، امّا می توان حدس زد که با مهارت خاصّی، از زیبایی دوشیزه ای زیبا که از دوستان لُت، و در همان همسایگی اقامت داشت، زبان به ستایش گشود. سپس افزود که سه ماه اقامت گوته در آن شهر، به پایان خود نزدیک می شود، و این که همه دوستان و اقوام وی، انتظار او را در فرانکفورت و دارمشتات(۹۵) می کشند. بویژه در شهر اِهرِن برایت اشتاین(۹۶)، نزد بانوی نویسنده بسیار معروفی به نام سوفی وُن لَرُش(۹۷) که ظاهرا دختری بسیار زیبا و هوشمند نیز داشت... گوته همچنان به مدّت سه هفته دیگر، سفر خود را به تاخیر می اندازد، امّا سرانجام، ناگهان تصمیم خود را می گیرد. در تاریخ دهم سپتامبر، در هنگام شب، کستنِر گفت وگوی عجیبی را میان خود و شارلوت و گوته در دفتر خاطرات خود ثبت می کند. ظاهرا آنها از عالم ماوراء و سفر آخرت، و امکانات این که روحِ آدمی دوباره به عالم حیات بازگردد، سخن گفته بودند. قرار گذاشته شد هر آن کسی که زودتر از بقیه دارفانی را وداع گفت، به گونه ای، خبری از خود به بازماندگان بدهد. کستنِر مدعی بود که گوته همچنان در اوج ناامیدی و ناراحتی به سر می برد. او تصمیم گرفته بود صبح روز بعد، آن مکان را ترک گوید.
در صبح روز یازدهم سپتامبر، کستنِر نامه ای از سوی گوته دریافت می کند. در آن یادداشت، او نوشته بود: «این یادداشت را به دست لُت برسانید! این گفت وگو، وجودم را از هم دریده است... در حال حاضر، تنها یک حرف می توانم به شما بیان کنم و بس! بدرود!... حال من تنها هستم، و فردا دیگر در اینجا نخواهم بود. آه، سرِ بیچاره ام...» و سپس خطاب به لُت نوشته بود: «آری، امیدوارم دوباره به اینجا بازگردم، امّا کی...؟ تنها خدا می داند... لُت، آن هنگام که سخن می گفتی، آیا می دانی وضعیت قلبم چگونه بود؟... فقط این نکته ملسم است: این واپسین بار است. حال تنها هستم، و آزادم که بگریم، و شما را سعادتمند بر جای می نهم. دیگر هرگز از قلب شما بیرون نخواهم رفت...» و یادداشت دومی هم وجود داشت بدین مضمون: «چمدان هایم را بسته ام لُت... روز در شرف از راه رسیدن است. هنوز یک ربع دیگر وقت است... آن گاه خواهم رفت... بدرود! هزاران بار، بدرود!»
آیا او به راستی، و عمیقا عاشق لُت بوده است؟ یا همان گونه که در لایپزیگ هم نوشته بود: «عاشق عشق بوده است و بس...»؟ یا آن که سعی داشته است دست به بازی خطرناکی با قلب و روح خود بزند؟... بازی بسیار مخاطره آمیزی که هر انسانی، به سهولت در دام آن فرو می افتد...
به هر حال، او آن شهر را ترک می گوید و به نزد مادام دو لَرُش می رسد. آن بانوی نویسنده، حقیقتا دختری شانزده ساله با چشمانی سیاه دارد (شارلوتِ داستان، چشمان سیاه رنگِ مَکسیمیلین(۹۸) را خواهد داشت، در حالی که شارلوت واقعی، دارای چشمانی آبی بود...) همه، دوشیزه مزبور را مَکس می نامند. آنها اغلب به گردش در کنار رود راین می روند، به تحسین مناظر باشکوه و زیبای اطراف می پردازند، و گوته پیوسته به نقّاشی و کشیدن طرح های متعدد سرگرم می شود. گوته بعدها در دفتر خاطرات خود می نویسد: «به زودی نسبت به دختر ارشد خانه، کشش خاصّی در قلبم احساس کردم. به راستی احساس بس خوشایند و مطبوعی بود که آدمی بتواند دستخوش هیجانات ناشی از عشقی تازه گردد، در حالی که هیجانات عشق قدیمی، هنوز هم کاملاً در وجود انسان خاموش نشده باشد... این درست مانند غروب خورشیدی است که انسان ناظر آن است، و همزمان، بیرون آمدن ماه را از گوشه دیگر آسمان مشاهده می کند! منظره همزمانِ این دو ستاره، قلبم را دو برابر مسحور خود می ساخت...»
در اینجا، اثری از ناامیدی های جوانی که تا چندی پیش، قصد خودکشی داشت، مشاهده نمی گردد.
پس از چندی، گوته به خانه پدری خود در فرانکفورت سر می زند. آخر ماه سپتامبر است، و کستنِر به دیدن گوته می آید. آنها از چه چیز سخن می گویند؟ از هیچ چیز مگر از شارلوت! همواره از شارلوت! شارلوتی که ظاهرا دیگر به طور رسمی، نامزد کستنِر شده بود. لُت، از کستنِر خواسته بود که یکی از روبان های صورتی رنگی را که در نخستین شب آشنایی اش با گوته، بر روی پیراهن خویش زده بود، به مرد جوان تقدیم کند.
در روز سی ام اکتبر، گوته در می یابد که یکی از دوستانش به نام کارل ویلهِلم ژِروزالم(۹۹) به شدّت در گرو عشق بانو هِرد(۱۰۰) که همسر وفادار یک قاضی بود، دل سپرده است... او که به شدّت دلباخته آن بانو شده بود، جعبه تپانچه های کستنِر را از وی به امانت گرفته، و گلوله ای در مغز خود خالی کرده بود. گوته در نامه ای خطاب به کستنِر می نویسد: «ژِروزالم بینوا... چه خبر وحشتناکی! غیرمنتظره! پسرک بیچاره! هنگامی که در بازگشت از گردش های روزانه ام، آن هنگام که نور مهتاب نمایان می شد و با او مواجه می شدم، با خود می گفتم: او عاشق است... حتما لُت به خاطر خواهد آورد که این موضوع را همواره با لبخندی بیان می کردم. هفت سال بود که او را می شناختم، و اغلب به ندرت با او وارد گفت وگو شدم. در هنگام عزیمت، کتابی از او به امانت گرفته بودم... این کتاب را همواره نزد خود نگاه داشت، و تا ابد به یاد این جوان نگون بخت باقی خواهم ماند!»
گوته سپس از کستنِر تقاضا می کند که پرونده آن ماجرا را برایش ارسال کند. این پرونده، همانی است که همه ما از آن اطّلاع و آگاهی داریم. بیش از یک جمله رمان، بیش از ده ها جزئیات، از آن پرونده به امانت گرفته شده است...
در ژانویه ۱۷۷۴، گوته دوباره به فرانکفورت باز می گردد. او با مَکس ملاقاتی دوباره دارد. در طول این مدّت، دوشیزه زیبا با تاجری که ایتالیایی الاصل، و بسیار مسن تر از او است، ازدواج کرده است. مردی که از حالا، پنج فرزند از همسر پیشین خود دارد.
نام آن مرد، برنتانو(۱۰۱) است؛ نامی که بعدها، در ادبیات آلمان، به شدّت معروف خواهد شد... گوته در نامه ای به دوست خود می نویسد: «مَکس همچنان همان فرشته ای است که با صفات ساده و بسیار زیبای خود، همه قلب ها را به سوی خود جلب می کند. احساسی که من نسبت به او در دل دارم، و هرگز هیچ بهانه ای برای حسادت به شوهرش نخواهد داد، در حال حاضر، شادی و سعادت زندگی مرا موجب گشته است! برنتانو، مرد شریفی است که خلق و خویی گشاده و روحیه ای قابل اطمینانی دارد. باهوش نیز هست.» امّا به همان اندازه، مردی است بسیار محتاط و بدبین. او کمتر از کستنِر صبور است، و به هیچ وجه دوست ندارد که آن جوان خوش سیما، با روحیه ای شاعرانه، بر گردِ همسر جوان و زیبایش پروانه وار حضور داشته باشد، و سرانجام از او خواهش می کند که به سراغ کس دیگری برود.
گوته هم می رود. سپس به انتظار خواهد نشست: دختر مَکس، بِتینای(۱۰۲) معروف، دوشیزه ای بسیار پرشور و پراحساس، بعدها خود را در آغوش گوته خواهد افکند، و این بار، این گوته خواهد بود که او را از خود براند...
گوته دوباره رنج می کشد... به هر حال در آن برهه از زمان، همه مشغول رنج بردن هستند، و کسی هم علّت این درد و رنج را در نمی یابد. او از همه کناره می گیرد، و در بحران عاطفی شدیدی وارد می شود. در حالی که ملاقات با هیچ کس را نمی پذیرد، در نوعی حالت بی قراری و تب روحی قرار می گیرد و در این حالت شدید روحی، شروع به نوشتن می کند. بر اساس مطالبی که خود او نوشته است، او در طول چند هفته، (از آغاز ماه فوریه تا اواسط ماه مارس) و بدون آن که لحظه ای دست از کار کشد، آن چه را نخست به عنوان یک واقعه دراماتیک و فجیع در نظر داشته است در زندگی خود پدید آورد، در قالب یک رمان ادبی می آفریند.
دوست عزیزش مِرک، مانع این می شود که او تغییراتی در نسخه های دستخط خود پدید آورد: او آنها را مستقیما به چاپخانه ای در لایپزیگ ارسال می دارد و مسئولیت انتشار کتاب را به دوستی به نام ویگاند(۱۰۳) می سپارد.

نظرات کاربران درباره کتاب رنج‌های ورتر جوان

لطفاً همین کتاب رو از نشر ماهی موجود کنین
در 2 سال پیش توسط Ali_01
پیشگفتار کتاب عالی است و چشم انداز کاملی از تکوین رمانتیسم آلمانی را در مقابل چشمان شما روشن می کند و داستان با چنان ترکیب پیچیده و بدیعی از کنش های در هم تنیده از عاطفه های انسانی شما را به جلو می برد که نمی توانید زمینش بگذارید.
در 2 سال پیش توسط بهمن
چرا جلد کتاب شبیه کتاب خرمگس هستش؟؟
در 6 ماه پیش توسط razieh rezaee
کتاب خوبیه، ولی کاش ترجمه ی بهتری رو قرار بدید روی فیدیبو. ترجمه آقای حدادی و یا آقای فیروزآبادی
در 6 ماه پیش توسط هدیه امانی
یکی از زیباترین و درخشان‌ترین کتابهایی هست که به عمرم خواندم. اگر میخواهید به عمق زیبایی این کتاب پی ببرید لازمه که (( هومر )) را نیز با دقت بخوانید. اقای سهیل مشخصه که درک روشنی از یونان باستان نداری. لطفا هومر را بخوان و دوباره به این کتاب بازگرد تا شگفت زده بشی!
در 5 ماه پیش توسط mas...k88
من خیلی این کتابو دوست داشتم
در 5 ماه پیش توسط a_s...i_s
عالی بود. بر خلاف فرمایشات بسیار طولانی و وقت گیر جناب سهیل
در 7 ماه پیش توسط Hos....33
یکی از بهترین راه های انتخاب کتاب مشاوره گرفتن از بزرگان است . کتاب رنج های ورتر جوان توسط بسیاری از بزگان فلسفه و ادب پیشنهاد شده است. شخصا از طریق آثار نیچه و شوپنهاور با آن آشنا شدم. توصیه من : اجازه ندهید نظرات بلند بالا و بی اساس یک فرد نا آگاه که اتفاقا به عنوان کامنت اول خودنمایی میکند شما را از خواندن چنین کتابی محروم کند.
در 6 ماه پیش توسط محمد ابراهیم اورنگ
متاسفانه ما یاد گرفتیم ایراد های الکی روی کتاب بذاریم این مشکل ماست که نتونستیم با کتاب ارتباط برقرار کنیم پس گردن نویسنده نندازیم بی تجربگی خودمونو
در 7 ماه پیش توسط NAZ...999
این کتاب عالیه به جرئت میتونم بگم هیچ کتابی مثل اون نمیشه هیچ کتابی
در 7 ماه پیش توسط NAZ...999