فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چرا همانم که هستم

کتاب چرا همانم که هستم

نسخه الکترونیک کتاب چرا همانم که هستم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چرا همانم که هستم

چرا همانم كه هستم

  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چرا همانم که هستم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

برای آغاز این کتاب، و تقدیم توضیحاتی مبنی بر آن که چگونه بیست سال تجربه جالبی در زمنیه برقراری ارتباط با ارواح دارم، ناگهان پی می برم که همسرم مَدلِن(۱) و خود من، لازم است در این باره، حقیقتا از استوارت و بتی وایت(۲) بسیار ممنون و سپاس گزار باشیم. کتابی که استوارت وایت به رشته تحریر در آورد، نخستین برخورد و آشنایی ما با پدیده برقراری ارتباط با ارواح بود. تا آن زمان، ما کوچک ترین علاقه و توجّهی به این موضوع نداشتیم، و هرگز از دیدگاهی مشخّص به این موضوع نزدیک نشده بودیم.
هنگامی که یکی از دوستان مان که به شدّت به این مسئله عقیده و ایمان داشت، ما را تشویق به مطالعه این کتاب کرد، با تعجّب مشاهده کردیم که زوج وایت، افرادی بسیار معمولی و ساده به نظر می رسیدند، و به هیچ وجه اشخاصی عجیب و غیرطبیعی نبودند! در واقع آن ها شباهت فراوانی به خودِ ما داشتند!
برخورد آن ها بسیار سالم، منطقی و عاقلانه بود و به نظر همچون دوستانی قدیمی می رسیدند: مردمی عاقل که سعی داشتند تجربه ای خارق العاده را به گونه ای ساده و سهل توضیح دهند. ما از سیر و سیاحت بِتی به عالم ماوراء و دیگر قلمروهای خودآگاهی کیهانی بسیار متعجّب و شگفت زده بودیم، و در بین دوستان خود، در این باره به بحث و گفت وگو می پرداختیم. اتفاقا یکی از دوستان ما، ویراستاری بود که در دفتر انتشارات ای.پی.داتن(۳) فعالیت می کرد. یعنی دقیقا همان موسسه ای که کتاب جالب و بسیار خواندنیِ وایت، در آن منتشر شده بود.
این ماجرا مربوط به سال های دهه شصت میلادی است، و تمام کتاب های وایت، در سال های دهه سی و چهل میلادی چاپ شده، و متاسفانه دیگر تجدید چاپ نشده بودند. فقط یک کتاب هنوز تجدید چاپ می شد که آن نیز «عالم باز» نامیده می شد. دوست ما موفقّ شد چند نسخه از کتاب های قدیمی وایت را برای ما فراهم آورد، و آن هنگام بود که زندگی ما، ناگهان، دستخوش تغییر و تحوّلی عظیم و چشمگیر گشت! ما از «کشفیات» بِتی وایت، از طریق کارهای ذهنی و ماورای روحی اش بسیار شگفت زده می شدیم، و بسیار مشتاق بودیم که خود نیز، دست به چنین تجربیاتی زنیم و ببینیم که آیا ما نیز می توانیم در این کار موفقّ شویم، و با عالمی باز و بیکران، وارد ارتباطی جالب و سومند گردیم یا نه؟
از آن جا که زوج وایت، در آغاز، با کمک تخته اویی ژا(۴) موفّق به برقراری ارتباط شده بودند، ما نیز تصمیم گرفتیم چنین تخته ای تهیه کنیم. هر چند تاحدودی احساس خجالت و عذاب می کردیم، و در باطن، خود را مضحک می پنداشتیم، لیکن به قسمت اسباب بازی های فروشگاه مِی سیز(۵) رفتیم، و این تخته احضار ارواح را خریداری کردیم و سپس از سرعت اتفّاقات بعدی، به راستی به شگفتی و حیرت افتادیم.
ما بی درنگ با روحی که خود را به نام «آموزگار»(۶) معرفی کرد، ارتباط برقرار ساختیم. این لقبی بود که من در گذشته به خانم آموزگاری داده بودم که معلّم صدا و آوازخوانی من به شمار می رفت، و سال ها می شد که بدرود حیات گفته بود. نام واقعی این خانم فرَنسیس(۷) بود. او زنی از هر لحاظ جالب توجّه و خارق العاده بود، به گونه ای که در بسیاری از چیزها، تاثیر شدیدی در افکار و ذهنیات من پدید آورد، و دیدگاه مرا نسبت به بسیاری نکات، به درستی تغییر بخشید. یک بار به یاد دارم که او گفت برخی از کودکان، همچون ارواحی کهنسال به نظر می رسند، و برخی همچون ارواحی جوان... این نظریه مورد پذیرش من نیز قبول گرفت، چرا که می دانستم اظهارنظری باطنی از سوی آموزگارم بود، و من چشم بسته آن را پذیرفته بودم. با این حال، در آن دوران زیاد به این موضوع نیندیشم و عمق مطلب او را درنیافتم.
«آموزگار» اطلاّعات فراوانی از خود در اختیار ما نهاد. این اطلاّعات، دقیقا با چیزهایی که من درباره فرَنسیس می دانستم مطابقت داشت. به غیر از یک نکته.
آموزگار می گفت که صاحب چهار فرزند بوده است، امّا من فقط سه فرزند از او می شناختم. با این وجود، پس از تحقیقات و پرس و جو از دوستی مشترک، دریافتم که نخستین فرزند او، بسیار زود از دنیا رفته بود. به غیر از این توضیحات، من قلبا و باطنا احساس می کردم که او به راستی فرَنسیس آشنای خود من است، که اکنون با ما ارتباط برقرار کرده است.
هدف او این بود که ما را از تخته OUIJA دور کند، و شیوه های برقراری ارتباط دیگری را به ما بیاموزد. کمی بعد، من شروع به تمریناتی در زمینه نوشته اتوماتیک کردم و بی درنگ با پیشرفت هایی جالب و سریعی مواجه شدم؛ به طوری که فرَنسیس نام این تمرینات را «ضربه مغزی» گذاشت. به یاد دارم نخستین روزی که سعی کردم از این شیوه مخصوص استفاده کنم، کنار پیانو ایستادم، و قلمی در دست گرفتم، و سپس بازویم را سست نگاه داشتم تا آزادی عمل داشته باشم. سپس با اشتیاق تمام به انتظار ماندم. لازم نشد زیاد منتظر بمانم، زیرا به زودی احساس کردم که انگشتانم داغ شد و نوعی احساس قلقلک به من دست داد (این حالت، پیش تر نیز در هنگامی که برای نخستین بار به تخته OUIJA دست زده بودم، برایم اتفّاق افتاده بود) قلم شروع به حرکت کرد. نخست به صورت دایره های کوچک که هر لحظه بزرگ و بزرگ تر می شد، و سپس به شکل بیضی های به هم زنجیرشده ای که در دوران کودکی، بچّه ها برای کلاس کاردستی و نقّاشی، بر روی صفحات دفترچه شان ترسیم می کردند مبدّل شد.
به زودی دریافتم که لازم است از همین نخستین تجربه چیزی مهمّ و اساسی بیاموزم. چیزی که قبل از پیشرفت بیشتر، حتما لازم می نمود به درستی درک کنم: آن نکته را به سرعت دریافتم. لازم بود نوعی آزادی درونی رادر وجود خویش پرورش دهم تابه قلمِ موجود در دستم اجازه دهم که به راحتی و نرمش، بر روی کاغذ «بلغزد»، و به دلیل خجالت یا ترس باطنی ام، متوقّف نگردد. لازم بود که روحم، اجازه این کار را صادر می کرد و اجازه می داد که این برقراری ارتباط از طریق من، و از درون من صورت پذیرد. این چیزی بود که صرفا در آغاز کار حسّ کردم. درک و فهم عمیق ترِ موضوع، بعدها به نزدم آمد. با این درک، کم کم توانستم جملاتی بنویسم.
در آغاز، قلم بسیار کند و آهسته، لیکن با نوعی تحکم و عزم خاصّی حرکت می کرد. سپس به تدریج بر سرعت آن افزوده شد، و من خود را در حین نوشتن جملاتی مشاهده می کردم. در این برهه از زمان، واژه ها و کلمات و جملات، همه و همه، درهم وبرهم بودند! در واقع، یگانه حرکت آزاد و دوّار قلم، به نظرم حائز اهمیت می رسید. من هرگز تا زمانی که قلم خود به خود از حرکت می ایستاد، نمی دانستم چه مطالبی نوشته ام. سپس به خواندن نوشته هایم موفّق می شدم، و هر واژه را با یک خطّ کوتاه عمودی جدا می ساختم. من هر روز، برای مدتّی کوتاه، این تمرینات مقدّماتی را انجام می دادم.
سپس روزی، ناگهان پی بردم که نه تنها سرگرم نوشتن واژه ها به صورت نوشته اتوماتیک هستم، بلکه صدای تلفّظ آن واژه ها را نیز می شنوم! یا شاید بهتر باشد بگویم که آن کلمات، به صورت ذهنی به مغزم می آمدند، و من خود را سرگرم نوشتن آن واژه ها می دیدم. این بار با خطّ خودم، و با واژگانی که از پیش با آن آشنا بودم، یا در همان لحظه به ذهنم خطور می کردند. این حالت تغییر و تحوّل، به قدری به شکل نامحسوس صورت پذیرفت که مدتّی طول کشید تا من متوجّه این امر شدم.
سرانجام هنگامی که دیگر کلمات و جملات را به صورت درهم و برهم نمی نوشتم، و سعی در جداسازی آن ها، و نوشتن مناسب و دقیق آن ها بر روی کاغذ کردم، تازه آن گاه بود که به وضوح متوجّه این حالت تحوّل و یا این «انتقال» به سطحی جدیدتر و یقینا بالاتر شدم. در این برهه از زمان، فرَنسیس به من اعلام داشت که سعی دارد افکار و اندیشه هایش را در مغز من داخل کند، و این که من با این شیوه، قادر می شدم آن کلمات و جملات را به شکلی آسان تر و بهتر و قابل درک تر، دریافت دارم و بنویسم.
هنگامی که این مرحله از پرورش و تکامل من تکمیل شد، فرَنسیس به من گفت که مایل است با یکی از دوستان مشترک مان به نام ریچارد آشنا شوم و با او همکاری کنم. جوانی که در جنگ جهانی دوم کشته شده بود... من و ریچارد هر دو در کلاس فرَنسیس درس خوانده بودیم، و به دلیل علاقه مشترک مان به هنر موسیقی و آوازخوانی کلاسیک، به یکدیگر بسیار علاقه مند شده، و به سرعت به دوستانی صمیمی مبدّل شده بودیم. او در طول خدمت سربازی اش، در تصادفی به ظاهر مسخره و پوچ، در داخل یک هواپیمای باری کشته شده لود. ظاهرا او در حالت نگهبانی ایستاده بود که ناگهان تصادفا با یک مسلسل که از داخل یک هواپیمای در حال فرود شلیک شده بود، مورد ضربت گلوله های خودی قرار گرفت، و در دم به قتل رسید. مرگ نابهنگام او، اندوه و ماتم شدیدی برای من همراه داشت. من از مصاحبت و محبّت دوستی واقعی و صمیمی که همچون برادر دوست می داشتم، محروم مانده بودم...
اگر قرار باشد ریچارد را برای شما توصیف کنم، فقط می توانم با یک کلمه او را به شما معرفی کنم. کرداری نیکو و بسیار پسندیده! زیرا او مظهر خوبی و ملایمت بود. او درست شبیه قهرمان سلحشور و اسطوره ای قرون وسطی: پارسیفال بود. یعنی جوانی کاملاً دیوانه: منظورم او آمیزه ای از سادگی روح و خردی ژرف بود. آمیزه ای از صداقت و صمیمیت و اخلاص قلبی بود. او چهره ای خندان، با چشمانی آبی و موهایی مجعّد و طلایی داشت. مرگ او، به راستی خلا ژرفی در وجودم باقی نهاده بود؛ امّا آن هنگام که فرَنسیس به من می گفت که قرارست من و ریچارد دوباره با هم باشیم... آه! چقدر خوشنود و خوشحال شدم! زندگی من می توانست دوباره کامل و بی نقص باشد! دست کم من این طور می اندیشیدم. آخر هنوز بسیاری چیزها باقی مانده بود که می بایست بیاموزم... ریچارد نقشه ای در ذهن داشت که درباره زندگی و چگونه زیستن بود. لازم به گفتن نیست که من از این موقعیت منحصربفرد، برای تجدید دوستی و محبّتی برادرانه که قدمتی طولانی داشت، بسیار خوشنود و راضی بودم، و از این که می توانستم با کمک دوست دیرینه ام بیاموزم چگونه در برابر مشکلاتم ایستادگی کنم و بر آن ها فائق شوم بسیار احساس رضایت و خوشوقتی می کردم.
از آن زمان به بعد، (تابستان سال ۱۹۶۴) نه تنها من، بلکه همسرم مَدلِن نیز با ریچارد ارتباطی بسیار مطبوع برقرار کردیم، و هر یک از ما با او، درباره نکاتی متفاوت همکاری داریم، و گاهی از اوقات، به همدیگر یاری می رسانیم، و گاه نیز سعی می کنیم هر کدام، به راه خود رفته، و به تنهایی بر مشکلات خویش پیروز شویم.
لازم به گفتن است که مدّت زمان زیادی صرف این شد تا زمینه کاری و عملیاتیِ مشخصّی برای درک مطالب برقرار شود. به ویژه بر اساس آن چه را ریچارد از ما انتظار داشت انجام دهیم. سرانجام فهمیدیم که ریچارد خواهان چه کارها و چیزهایی از سوی ما است، و یا آن که ما باید چه نکاتی را بیاموزیم. من روزی یک ساعت وارد ارتباط با او می شدم. اکثر این زمان، صرف کوشش های بی دریغ ریچارد برای کمک کردن به من، در جهت درک مشکلات عاطفی و احساسی ام، و پیروزی بر آن ها می شد. از طرفی، من معلّم آواز و پرورش صدا بودم، و لذا تمام ساعات روزم صرف انجام این کار می شد. از طرفی نیز سعی داشتم با مشکلات و فراز و نشیب های پرورش و تربیت سه دخترم رویارو شوم و برخوردی مستقیم در امر تربیت آن ها داشته باشم. من همچنین با وجود داشتن خانه ای آجری در نیویورک، در حال ساختن خانه ای ییلاقی در خارج از شهر نیز بودم.
تازه در سال ۱۹۸۰ بود که ریچارد تصمیم گرفت اعلام کند که کانال ارتباطی ما کاملاً و عمیقا «رو به راه» شده است، و این که از دقّت و درستی شایسته و کاملی برخوردار شده است. او در آن هنگام، به من اطلاّع داد که دیگر آماده بودیم تا کتابی به رشته تحریر در آوریم. (اولّین کتاب از یک مجموعه شش جلدی...)
قرار بود من به تنهایی روی آن کار کنم، و به مدّت دو سال، روزی نیم ساعت، تمام نکات و توضیحات و مطالب لازم را دریافت کنم، و سپس بعد از مرتّب کردن آن ها در طول سال بعد، کتاب را برای چاپ آماده سازم.
کتابی که در دست خود دارید، نتایج زحمات من، و نیز اصرار و تشویقِ صمیمانه ریچارد، و مشورت های ارزشمند همسرم است. این کتاب، نوعی اثر روانشناختیِ مشاوره ای و نیز یک اثر فراروان شناسی درباره وضعیت زیستن در این دنیا، در زمان حالِ کنونی است. تمام محتوای کتاب از خود ریچارد است و طرح ریزی و مسایل مطرح شده از خود او است. در واقع تمام نصایح و پندهایی که در طول کتاب مشاهده خواهید کرد، در آغاز، صرفا برای خود من بوده است. موضوعات بحث شده، نکاتی بودند که من می خواستم توضیحات بیشتری درباره آن ها به دست آورم، و راه حلّ هایی ایده آل و مطلوب برای مشکلات شخصی خود من بودند. امّا بعدا پی بردم که تمام این مطالب نوشته شده، حائز اهمیت فراوان، و از ماهیتی عالمگیر و همگانی برخوردارند.
بنابراین کتاب حاضر، خلاصه ای از مطالبی است که من درباره زندگی آموخته ام. و این که چگونه خود را بشناسیم و در این دنیای زمینی زندگی کنیم. اندیشه ها و مطالب قیدشده، کمک های فراوانی به من کردند، طوری که یاد گرفتم چگونه از حالت مثبت تری برخوردار گردم تا زندگی بهتر و سازنده تری داشته باشم (بقیه این مطلب را در فصل آخر، بیشتر توضیح خواهم داد). من با این امید و آرزو که مطالب موجود در این کتاب برای شما نیز ارزشمند و مفید باشند، شما را به خواندن صفحات بعد دعوت می کنم، تا سرانجام بتوانید بفهمید برای چه «همانید که هستید»، و پس از درک قابلیت ها و توانایی های تان، با تحکم و اطمینان بیشتری اعلام دارید: «من همانم که هستم».

گراهام برنارد

پیشگفتار مترجم

به نام خداوند بخشاینده مهربان و رحیم

امید است از مطالب آموزنده و مثبت این کتابِ فراروان شناسی و به همان نسبت خداشناسی، منافع زیادی ببرید! نظر به این که کتاب فعلی، بر اساس یک رشته عقاید و باورهای نویسنده خارجی این کتاب تهّیه و تنظیم شده است، خاضعانه بر این گمانم که پیام های آن حتّی برای جامعه ای اسلامی و متعّهد همچون جامعه ما، بسیار مناسب است. این پیام های اساسی، عبارت است از شناخت خویشتن، در جهت شناختن بهتر و بیشتر خداوند متعال، ایجاد وحدت و یگانگی با عشق الهی، پیروی از یک رشته دستورات و قوانین معنویِ شایسته و منطقی، تبعیت از قانون الهی، و ایجادِ اتصّالِ هر چه بیشتر با خداوند مهربان و آمرزنده گناهان، در جهت دریافتن پیام های روحانی، اجتناب از انجام هر عمل ناشایست و پلید، مداومت در انجام کارهای نیک و خداپسندانه که نه تنها برای دنیای فانی، بلکه برای دنیای آخرت نیز پسندیده و شایسته است، و سرانجام تلاش در جهت دگرگونی و مبدّل شدن به انسانی واقعی که همانا تجلّی ای از ذات مقدّس و جلیل الهی است، همه و همه، نکاتی است که برای هر جامعه ای مناسب و مطرح می باشد...
البته لازم به گفتن نیست که بهترین و کامل ترین کتابِ هدایت کننده برای رسیدن به نورِ الهی، همانا کتاب مقدّس قرآن مجید است که با لطف و مرحمت الهی، ما مسلمانان از موهبت داشتن آن بهره مندیم، و می توانیم آیین بهتر زیستن را با کمک تعالیم ناب و اندرزهای نورانی آن بیاموزیم...
امّا به همان نسبت، شایسته است در جامعه ای که رو به پیشرفتی دائمی است، اندیشه هایی لطیف و مثبت از نویسندگان و اندیشمندانی دیگر معرّفی کرد تا با کمک آن ها، دروس سازنده ای در جهت تقویت نیروهای قدرتمند و معنوی خود بیاموزیم، و بکوشیم برای هر روز زیستنِ خود، دلایل بیشتری برای انجام کارهای خیر (که همان سازندگی به معنای ناب کلمه است!) به دست آوریم.
... و طبعا از انجام کارها و داشتن اندیشه هایی که موجب پژمردن روح و جان و اندیشه می شوند، تا آن جا که ممکن است، اجتناب ورزیم...
امیدوارم با مطالعه این کتاب، میل به زیستن، و میل به مهرورزی، و میل به نوع دوستی و یاری رساندن به اطرافیانمان، در وجودمان تقویت شود!
گراهام برنارد، مردی است که با کمک نوشته اتوماتیک (که اکنون به عنوان یکی از شیوه های بسیار رایج برای برقراری ارتباط با راهنمایان و استادان معنوی به شمار می رود) این کتاب بسیار دلنشین و متقاعدکننده را به ما هدیه کرده است. ریچارد، به عنوان روح راهنمایی که پاسخ های بسیار سازنده و مفید این کتاب را ارائه خواهد کرد، از بهترین نمونه های ممکن برای بیان بسیاری از حقایق این عالم استفاده می کند.
امیدوارم مطالب این کتاب را با دقّت مطالعه کنید، و هر چند وقت یک بار، این کتاب را از قفسه کتابخانه تان بردارید، و مروری دوباره به دروس آن به عمل آورید. زیرا انسان همواره در شرف تغییر و تحوّل و دگرگونی است، و به دلیل همین تغییرات روزمره، نیازمند آن است که پیام های معنوی را به صورت مداوم تعلیم بگیرد.
چاپ دوم، پس از تقریبا ده سال صورت می گیرد، و لذا خاضعانه کوشیده ام تا متنِ باز هم واضح تر و ساده تری به شما خواننده عزیز تقدیم دارم. انشااللّه موردپسندتان واقع شود!

خداوند نگهدارتان باد!
فریده مهدوی دامغانی

نظرات کاربران درباره کتاب چرا همانم که هستم

فقط نشر تیر
در 2 سال پیش توسط محمد مایی
بله کتابای بسیار خوبی منتشر می کنن.
در 1 سال پیش توسط Hos....33