فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سرچشمه عشق

کتاب سرچشمه عشق
راهنمایی مفید پیرامون هنر دوست داشتن، و برقراری روابطی عاطفی با دیگران

نسخه الکترونیک کتاب سرچشمه عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سرچشمه عشق

آن هنگام که با افراد دیگری وارد ارتباط می‌شویم، ذهن ما بدون اتلاف وقت، به طبقه‌بندی آن‌ها اقدام می‌ورزد، و برای هر یک، نقشی در زندگی‌مان مشخّص می‌سازد. در واقع، تصویری از آن چه تصوّر می‌کنیم «باشند» برای خود می‌آفرینیم، و همین روند را با تمام چیزها و با تمام افراد به انجام می‌رسانیم. پس نتیجه می‌گیریم که شما دارای این قابلیت و قدرت خارق‌العاده برای خلاّقیتی سازنده هستید. این قدرت به قدری زیاد است که به هر آن چه اعتقاد و ایمان داشته باشید، بدان چیز به طور ملموس تحقّق خواهید بخشید!

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.2 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سرچشمه عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بسم اللّه الرّحمن الرّحیم۰

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاهست

شاید این جمعه بیاید، شاید...
پرده از چهره گشاید، شاید...
***
با درودی صمیمانه به خواننده عزیز و مهربانم سلام عرض می کنم و امیدوارم از مطالعه این کتاب بسیار زیبا، نهایت لذّت را ببرید! در سال ۸۴-۱۳۸۳ من نخستین کتاب این نویسنده را ترجمه کردم، امّا هرگز مقدر نشد که آن اثر منتشر گردد. پس از آن، مشاهده کردم که دو همکار محترم دیگر، همان کتاب (حکمت چهارگانه) را چاپ کردند، و لذا من از ترجمه اثر دیگری از این نویسنده به زبان فارسی منصرف شدم. امّا در همین تابستان، به مطالعه چند پاراگراف از این کتاب جدید و دلنشین، در کتابفروشی ای در یکی از شهرهای کوچک اروپا اقدام ورزیدم، و دریافتم با آن که بیش از چهل سال از سنّم می گذرد، لیکن هنوز هم مباحث معنوی این کتاب، منی را که بیش از صدها کتابِ معنوی را به فارسی ترجمه کرده ام، مسحور خود می سازد... به یاد مشکلاتِ عاطفیِ جوانانمان در سرزمین عزیزمان افتادم، و مطالب وحشتناکی را که از انواع جدایی ها، میان زوج های جوان به وقوع می افتد به خاطر آوردم. بر آن شدم آن را حتما، حتما برای زوج های جوان یا حتّی زوج های میانسالی که به اشتباه تصوّر می کنند برخی از تصوّرات باطنی شان، حقیقت محض و مطلق به شمار می رود، ترجمه کنم تا به امید پروردگار، با مطالعه این نوع کتب روانشناختی، من نیز به سهمِ ناچیزِ خود، تلاشی کرده باشم تا شاید به یاری پروردگار، مانع بسیاری ازین درام های خانوادگی شوم. امیدوارم به امید حقّ، این نوشته موثر و مفید، موجب خیر و برکتِ فراوان برای دیگران باشد و این کتاب، همواره در زمانی که «هنوز دیر نشده است» به دست کسانی که در شرف جدایی و متارکه هستند برسد، و مانع این شود که زوج هایی معصوم، بی دلیل، یا بنا به دلایلی بی ارزش، به رابطه ای عاطفی پایان بخشند... آرزوی سعادت و نیکبختی و کامیابی همه زوج های جوان و میانسال و سالخورده ایرانی را از خدای مهربان خواستارم! شما را به خدای متعال می سپارم. به امید دیدار!

فریده مهدوی دامغانی

LA PADRONANZA DELLAMORE
[ The Mastery of Love ]
DON MIGUEL RUIZ
1999

مقدّمه . استاد معنوی

شاید هرگز به این موضوع نیندیشیده بودید، امّا حقیقت امر این است که از یک نظر، ما همه به گونه ای، یک «استاد» هستیم.
یکی بود، یکی نبود. مدّت ها پیش، استادی در برابر گروهی از انسان ها، به گفت وگویی صمیمانه پرداخت. پیام او، به قدری زیبا بود که همه عمیقا آن مطالب را در وجود خویش تجربه می کردند و از شنیدن آن سخنانِ سرشار از عشق و محبّت، منقلب گشتند. در میان مردم، مرد جوانی حضور داشت که به هر یک از آن سخنان، عمیقا گوش فرا می داد. او مردی خاضع و خاشع، و دارای قلبی بسیار بزرگ و سخاوتمند بود.
سخنان آن استاد بزرگ، او را عمیقا تحت تاثیر خود قرار داده بود، به گونه ای که احساس می کرد وظیفه دارد هر طور است، آن استاد را به سرای خود دعوت کند.
آن هنگام که استادِ جلیل دست از سخن گفتن کشید، مرد جوان به نزدیک او رفت و مستقیما به چشمان او خیره گشت و گفت: «نیک می دانم که بسیار گرفتار هستی، و این که همه خواستار برانگیختن توجّه تو می باشند و مایل اند نگاه تو را به سوی خود جلب کنند. بدانسان نیز می دانم که هیچ فرصتی برای شنیدن مطالب من نداری. امّا قلب من بسیار نیازمند است که تو را به سرایم دعوت کنم، و بهترین خوراکی را که در خانه دارم، تقدیمت کنم! انتظار ندارم دعوتم را بپذیری، امّا صرفا میل داشتم این مطلب را به تو عرض کنم و بس.»
استاد نیز به سهم خویش، مستقیما به چشمان مرد جوان خیره گردید و با تبسّمی بسیار جذّاب پاسخ داد: «برو به سرایت و هر آن چه را لازم است تدارک بین... من به سرایت خواهم آمد.» و سپس از نزدیک مرد جوان دور شد.
مرد جوان با شنیدن این سخنان، بسیار خوشنود شد و قلبش عمیقا شاد گشت. او بی صبرانه در انتظار آن بود که استاد به سرایش بیاید تا وی بتواند بهترین پذیرایی ها را از او کند، و با هر شکلی که ممکن بود، عشق و محبّت و اخلاص و ارادت و احترام خود را بدان استاد ابراز دارد. آن روز، مهم ترین روزِ زندگی اش تلقی می شد! او بهترین خوراکی ها را خریداری کرد، مرغوب ترین نوشیدنی را تهیه نمود و زیباترین جامه ها را خریداری کرد تا آن ها را به استاد گرانقدر، هدیه کند.
بدینسان، پس از انجام تمام آن کارها، او به سرعت به خانه شتافت، و به نظافت خانه اش پرداخت، و خوراکی لذیذ پخت و میز را به شیوه ای بسیار زیبا آراست. قلبش آکنده از شادمانی و رضایت و سعادت بود، و بی صبرانه در انتظار آمدن استاد عزیزش به سر می برد.
پس از چندی، کسی به درِ خانه او ضربه زد. مرد جوان بی درنگ در را گشود، امّا به جای آن که با استاد عزیزش رویارو شود، با بانویی سالخورده مواجه گردید. بانوی پیر، مستقیما به دیدگان او خیره شد و گفت: «در شرف مردن از گرسنگی ام... آیا ممکن است اندکی نان به من دهی؟»
مرد جوان تا اندازه ای مایوس شد، امّا به هر حال پاسخ داد: «البته! خواهش می کنم داخل شوید.» او صندلی ای برای آن بانوی پیر آورد. یعنی همان صندلی ای را که برای استاد عزیزش آماده ساخته بود. او همچنین از خوراکی که برای استادش تهیه کرده بود، برای آن پیرزن آورد.
مرد جوان بی صبرانه منتظر بود تا بانوی پیر خوراکش را هر چه زودتر به پایان رساند و برود، و لذا در حالت تشویش و اضطراب به سر می برد.
اندکی بعد، بانوی پیر که از سخاوت و بخشندگی مرد جوان عمیقا منقلب شده بود، خوراک خود را به پایان رساند و پس از تشکر، از آن جا رفت.
مرد جوان تازه از نظافت میز فارغ شده بود، که ناگهان فرد دیگری به درِ خانه اش زد. او همه چیز را دیگر بار، برای ورود استاد عزیزش آماده ساخته بود. امّا این بار، با مردی غریبه رویارو شد. بیگانه ای که تمام صحرا را پیموده بود تا بدان شهر برسد. او نگاهی معصومانه به مرد جوان افکند و به وی گفت: «تشنه ام... آیا چیزی برای نوشیدن و تسکین دادن جگر تشنه ام داری؟»
مرد جوان دیگر بار اندکی مایوس و نومید شد. میهمان عزیزش هنوز از راه نرسیده بود. او مرد غریبه را به داخل خانه دعوت کرد، و دوباره همان صندلی را برای او نیز آورد و از نوشیدنی مرغوب و کهنه ای که برای استادش خریداری کرده بود، در جامی ریخت و بدان مرد تعارف کرد. آن هنگام که مرد غریبه خانه اش را ترک کرد، مرد جوان دیگر بار همه چیز را مرتّب و منظم کرد، و در انتظار آمدن استاد باقی ماند.
دیگر بار، شخصی به درِ خانه اش زد. او در را گشود، و ناگهان با کودکی رویارو گردید. کودک مستقیم به صورت او خیره شد و گفت: «بی اندازه سردم است! آیا می توانی چیزی به من دهی تا خود را با آن گرم کنم؟»
مرد جوان باز هم اندکی مایوس شد، زیرا هنوز هم خبری از استاد عزیزش نبود! با این حال، به چشمان معصوم کودک خیره شد، و در دل خود، عشقی عمیق نسبت به او احساس کرد. او به سرعت جامه ای را که برای استاد عزیزش خریداری کرده بود، برداشت و آن را به کودک هدیه کرد. کودک، بی اندازه شادمان گردید و پس از بیان هزاران سپاس، از آن جا رفت.
مرد، دیگر بار همه خانه را مرتّب و منظم کرد، و تا دیروقت، در انتظار آمدن استاد باقی ماند.
هنگامی که سرانجام به این واقعیت تلخ پی برد که استادش قرار نیست به خانه اش بیاید، در نومیدی و یاس فرو رفت. امّا پس از لحظاتی، همه چیز را بی درنگ بخشود و نخواست کینه یا رنجشی از استاد خود در دل داشته باشد.
با خود گفت: «نیک می دانستم که نباید توقع داشته باشم که او به سرایم بیاید... حتّی اگر به راستی او در نظر داشته است به نزدم بیاید، یقینا واقعه ای به مراتب مهم تر از آمدن به سرایم، مانع این گشته است که به نزدم بیاید؛ و این واقعه، یقینا او را به نقطه دیگری برده است... به هر حال، حتّی اگر نیامد، همین امر که دعوت مرا پذیرفت، برای لبریز کردن قلبم از شادی و بهجت، کافی بوده است.»
او به آهستگی، خوراک و نوشیدنی را از روی میزی که در پیش رو داشت برداشت، و به اتاق خواب خود رفت. در آن شب، او در رویا دید که استاد به سرایش آمده است و مرد جوان، عمیقا احساس خوشنودی و سعادت کرد، زیرا به هیچ وجه در این اندیشه نبود که در حال خواب دیدن است.
او به استاد گفت: «آه! استاد بزرگوار! سرانجام به نزدم آمدی! پس به سوگندت وفا کردی!»
استاد به او پاسخ داد: «آری، به نزدت آمده ام، امّا من پیش تر نیز به سرایت آمدم. گرسنه بودم، و خوراکی به من دادی و شکمم را سیر کردی. تشنه بودم، و از مرغوب ترین نوشیدنی ات به من تعارف کردی و تشنگی ام را زدودی. سردم بود و جامه ای گرم و زیبا به من دادی تا خود را از گزند سرما محفوظ بدارم! بدان هر آن چه را برای دیگران انجام می دهی، برای من نیز به انجام می رسانی.»
مرد جوان ناگهان از خواب بیدار شد، و قلبش از شادمانی و بهجت لبریز گشت. زیرا او سرانجام تعلیمات معنوی و بسیار زیبایی را که می بایست از استادش دریافت دارد، به درستی درک کرده بود!
استاد به قدری او را دوست داشت که سه انسان متفاوت از هم را به سوی وی ارسال داشته بود تا مهم ترین و بزرگ ترین درسِ زندگی را به او بیاموزد:
این که استاد، با هر یک از انسان های دیگر و در وجود آن ها می زید.
امّا مهم تر از همه آن که خدای مهربان، با همه بندگانش و در وجود یک یک آن ها می زید.
و آن هنگام که به گرسنگان، خوراکی برای سیر کردنشان می دهی، به آنانی که تشنه اند، آبی گوارا برای نوشیدن می دهی و به آنانی که سردشان است جامه ای برای گرم شدنشان در برابرِ سرمای بیرون می دهی، همان محبّت و عشق و یاری و از خودگذشتگی را برای استادِ درونت، که همانا ذاتِ جلیل و اقدس الهی است تقدیم می کنی...

نظرات کاربران درباره کتاب سرچشمه عشق

کتاب تاثیرگذار و خواندنی!!
در 1 سال پیش توسط Hos....33