فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در آغوش نور ـ ۱۰

کتاب در آغوش نور ـ ۱۰
معنای تجربه نزدیک به مرگ و تجربیات گوناگون روحانی

نسخه الکترونیک کتاب در آغوش نور ـ ۱۰ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب در آغوش نور ـ ۱۰

تجربیات ماورای طبیعی‌ای را که قصد دارم در این جا، برای شما عزیزانم نقل کنم، برای افراد بسیار معدودی نقل کرده‌ام. امّا اینک میل دارم که این تجربیات را با شما نیز سهیم و شریک گردم، زیرا شما در این کتاب بسیار شجاعانه و بیباکانه و سراسر آکنده از بینشی درونی و الهام‌گرایی‌ای روحانی، با داستان‌های مشابه زیادی رویارو خواهید گشت.

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در آغوش نور ـ ۱۰

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

اصطلاح «مکاشفاتِ در هنگام مرگ»، اصطلاحی معمول برای طبقه بندیِ بسیار وسیع و عظیمِ انواع تجربیات ماورای طبیعی ای که در فضا یا شاید بهتر است بگویم در قلمرو مرگ روی می دهد، می باشد. این ها تجربیاتی ماورای طبیعی است که برای افرادی طبیعی و معمولی روی می دهد. مکاشفاتی که پیش از وقوع لحظات مرگ برای فرد شکل می گیرد، شامل انواع وقایع، از جمله تجربه نزدیک به مرگ، ملاقات از زندگان و انواع کشف و شهودهای مربوط به پدیده شفادهی عاجل می باشد. به همان اندازه، انواع تجربیات جالب که از وقایعی، پیش از وقوع آن ها خبر می دهد، رویت انواع شهودهای جالب، تجربه کردن انواع رویاها و سایر الهامات درونی که بعدها، دقیقا به همان شکل، به وقوع می پیوندد، از سوی فرد، تجربه می شود.
من در برخی مواقع، این مکاشفاتی را که مربوط به مرگ یا عالم مرگ می باشند، با نام «تجربیات عرفانی و روحانی» معرّفی می کنم. من این اصطلاح را صرفا در چارچوبی دینی و مذهبی استفاده نمی کنم، بلکه بیش تر تلاش می ورزم که آن را به عنوان شیوه ای برای توصیف کردن یک واقعیت غیرمعمول و غیرطبیعی استفاده کنم که با انواع ملاقات ها و برخوردهای مکاشفه گونه همراه است.
این مکاشفات، دارای تاثیری بسیار عجیب و عمیق بر روح ما انسان ها می باشد. من هرگز با انسانی ـ هر چند ناباور و بدبین! ـ رویارو نشده ام که از معنای این مکاشفات خارق العاده در هنگام عروج به آسمان، دستخوش کنجکاوی و هیجان نشده باشد. ما همه، به گونه ای، به شدّت کنجکاو هستیم تا با این پدیده که فرد، درست پیش از مراحل مرگ یا درست پس از مراحل مرگ با آن رویارو می شود، آشنایی بیش تری پیدا کنیم.
من نام این مکاشفات را همچنین «مکاشفاتِ در هنگام وداع»(۱) نهاده ام.
برخی از این نوع مکاشفات، بسیار بهتر از آن چه برای لیزابت سامِر(۲) روی داد، قادرند به توضیح دادن این پدیده بپردازند.
لیزابت، یکی از بانوانی است که در انجام دادن انواع کارهای خیریه، بسیار پیشگام است. این خانم پرستار که همزمان مادری دلسوز نیز است، در بیمارستان رایگانِ سان دیه گو در ایالت کالیفرنیا کار می کند. در این بیمارستان رایگان، او به بیش از صدها بیمار یاری رساند تا آنان را در سفر واپسینشان، یاری کند.
برخورد روزانه او با مرگ و افرادی که رو به سوی مرگ پیش می روند، موجب می شود تا تجربه لیزابت، از ماهیتی باز هم خارق العاده تر و جالب تر برخوردار گردد. مکاشفه مادری دل شکسته که فرزند دلبند خود را از دست داده باشد، به راحتی در طبقه بندی «توهمی» ناشی از درد و رنج و غم از سوی انسان های ناباور جای می گیرد، امّا آن هنگام که ماجرا مربوط به مددکاری اجتماعی و پرستاری باسابقه باشد که ناگهان با یک چنین پدیده ای مواجه می شود، انسان های ناباور دیگر این امکان را ندارند که بتوانند این تجربه را به عنوان یک توهم یا خیالبافی ساده ای از سوی آن فرد در نظر بگیرند. و در این تجربه بخصوص، این واقعیت انکارناپذیر که فرد دیگری نیز وجود داشته است که کیلومترها دورتر از آن خانم پرستار، با همان تجربه رویارو شده و آن را شریک شده بوده است، موجب می شود تا اکثر دانشمندان، این مکاشفه عجیب را نادیده نینگارند.
این داستان کاملاً اعجاب آمیز و معجزه آسا، به طبیعی ترین شکلِ ممکن آغاز گردید. در روز عید وَلِنتاین(۳)، لیزابت به شدّت سرگرم رسیدگی به وضعیت پسرک خردسالی بود که در حالت احتضار به سر می برد و دیگر چندان وقتی برای زیستن در این عالم نداشت. او از نوعی بیماری قلبی در رنج بود و پزشکان هر کاری را که لازم بوده است تا آن کودک را بیش از موعد زنده نگاه دارند، به انجام رسانده بودند. امّا اینک، پایان عمر آن پسرک دیگر کم کم نزدیک شده بود. ما نام این پسرک را جیمی(۴) می گذاریم. باری جیمی تصمیم گرفته بود که در خانه اش جان سپارد...
والدین پسرک، با تصمیم فرزندشان که در خانه بمیرد، موافقت کرده بودند. آن ها برای مدّتی بسیار طولانی، شاهد مبارزات شجاعانه جگرگوشه شان شده بودند و دیگر می دانستند که وقت مردن او فرا رسیده بود. آن ها او را با عشق و محبّتی بسیار فراوان، محصور کرده بودند و می کوشیدند تا واپسین روزهای عمر پسرک، با نهایت خوشی و شادمانی و آرامش و عشق، سپری شود...
لیزابت نیز برای یاری رساندن به آن خانه آمده بود. او به عنوان پرستاری که همزمان مددکار اجتماعی نیز بود، اغلب به خانه بیماران خود سر می زد و با نهایت سخاوتمندی، به رسیدگی به وضعیت آنان می پرداخت؛ او داروهای آن بیماران محتضر را به آنان می داد و به اعضای خانواده فرد بیمار اجازه می داد که گهگاه به استراحت بپردازند و خودِ او، در کنار بیمار به سر می برد و مراقبت از او را بر عهده می گرفت. در این مورد بخصوص، لیزابت بی اندازه به آن پسرک خردسال و خانواده او علاقه مند و وابسته شده بود. آن ها افرادی بسیار مهربان و به هم وابسته بودند و جیمی نیز از اعتماد به نفس و هوشی بسیار بالا برخوردار بود؛ او دقیقا پسرکی بود که از سوی والدینی بسیار با محبّت و فرهیخته و دانا رشد و تربیت یافته بود.
جیمی و اعضای خانواده اش، در آن روزهای آخرین، هر آن چه را که در توان و اختیار خود داشتند به یکدیگر هدیه می کردند. آن ها در روز وَلِنتاین، جشن تولّد نه سالگی پسرک را نیز برگزار کردند، زیرا، گر چه آن روز، تولّد پسرک نبود، امّا هر یک می دانست که پسرک آن قدر عمر نخواهد کرد تا جشن تولّد واقعی خود را شاهد باشد... یگانه آرزوی او در آن روز جشن تولّد این بود که سوار اتومبیل لیموزینی بشود و برای خوردن غذایی خوب، به یک رستوران بروند.
آن ها خانواده ای نسبتا فقیر و بی بزاعت بودند؛ با این حال، والدین جیمی تا آن جا که در توان داشتند، یک اتومبیل سیاه رنگ لینکلن(۵) برای جیمی کرایه کردند، زیرا از نظر مالی، توان اجاره کردن یک لیموزین بسیار گران قیمت را نداشتند.
کلّ اعضای خانواده، در آن اتومبیل سوار شدند و جیمی نیز در صندلی جلو نشست و همه با نهایت شادمانی، به گردش در خیابان های شهر پرداختند.
پسرک به شدّت شیفته آن اتومبیل شده بود؛ او اعلام کرد که آرزو داشت می توانست یک همچون اتومبیلی را برای اعضای خانواده اش خریداری کند...
هنگامی که آن ها برای خوردن شام توقّف کردند، در کنار یک رستوران زنجیره ای نسبتا ارزان قیمت حضور یافتند و همه هات داگ و نوشیدنی گازدار خوردند. همه برای مدّتی، کاملاً از خاطر بردند که آن روز، واپسین جشن تولّد پسرک خواهد بود...
کمی بعد از آن، پسرک برای تمام دوستان نزدیکش، کارت پستال هایی برای روز وَلِنتاین نگاشت و همه را درون پاکت هایی جای داد. او همچنین صلیب هایی طلایی را که برای دوستانش خریداری کرده بود در آن پاکت ها قرار داد و از دوستان خود خواهش کرد که از طریق آن صلیب های طلایی، او را همواره در یاد و خاطره خود نگاه دارند...
پس از بازگشت به خانه، حال جیمی بد شد. او به اتاق نشیمن رفت تا اندکی بر روی کاناپه ای دراز بکشد. ا خواهش کرد تا در حین دراز کشیدن، ترانه مورد علاقه اش را نیز در ضبط صوت کوچکش برایش بگذارند. در آن ساعات، دیگر هیچ نوع تلاشی برای زنده ماندن و مبارزه کردن در چشمان پسرک دیده نمی شد. لیزابت به خوبی می دانست که دیگر وقت آن رسیده بود که جیمی، عالم خاکی را ترک کند و به عالم بالا پرواز نماید. او به بررسی علائم حیاتی پسرک پرداخت و هر آن چه را که می توانست برای راحتی بیش ترِ پسرک به انجام رساند، برایش انجام می داد.
در هنگام غروب، جیمی دیگر در حالت احتضار به سر می برد. ضربان قلبش، حالتی نوسانی یافته بود و گاه، برای دقایقی طولانی، بیهوش می شد و دوباره پس از مدّتی هوش و حواس خود را باز می یافت.
لیزابت همواره از این نکته در شگفتی به سر می برد که تا چه اندازه مراحل مردن، با مراحل زایمان، شباهت و نزدیکی داشت... موسیقی ملایمی در هوا به گوش می رسید و والدین جیمی، او را در آغوش خود گرفته بودند. آن ها به او گفتند:«جیمی... راحت باش. همه چیز مرّتب است. نگران چیزی نباش. نگران این نباش که این دنیا را رها کنی...»
به نظر رسید که جیمی ناگهان برای دقایقی، کالبد جسمانی اش را برای همیشه ترک کرد. امّا برای نوبتی دیگر، روح به کالبدش باز می گشت و جرّقه ای از حیات و هستی، برای نوبتی دیگر، در صورت و چشمانش، آشکار می گردید. سرانجام، او ضعیف و ضعیف تر شد و والدینش نیز با نهایت محبّت، او را در آغوش خود می فشردند. پسرک سرانجام آهی کشید و این بار، برای آخرین بار، کالبدش را رها ساخت، در حالی که در اطراف کالبدش، تمام برادران و خویشاوندان نزدیک و پزشک معالجش و طبیعتا لیزابت، حضور داشتند.
وظیفه لیزابت دیگر به انتها رسیده بود...
او به اعضای خانواده کمک کرد تا تعدادی تماس های تلفنی ضروری را به انجام رسانند و منتظر ایستاد تا آمبولانسی از راه برسد و کالبد پسرک را با خود ببرد. هنگامی که او یکی از برادران جیمی را دید که به تنهایی و با حالتی بسیار اندوهگین، در کنار درِ ورودی خانه ایستاده است، دلش به درد آمد و لذا توپ بسکتبالی را که بر روی زمین حیاط افتاده بود برداشت و اندکی با پسرک به بازی پرداخت تا حال و هوای او را تغییر بخشد. او پس از نیم ساعت، آن جا را ترک کرد تا به خانه بازگردد.
در آن هنگام بود که آن واقعه بسیار عجیب روی داد.
همچنان که او در شاهراه عریضی مشغول رانندگی بود، ناگهان شیشه جلوی اتومبیلش، ناپدید گردید و به جای آن، مکاشفه ای بسیار عجیب در برابر دیدگانش شکل گرفت، درست به مانند آن که ناگهان صحنه ای سینمایی در برابرش آشکار شده باشد. آن مکاشفه آن قدر زنده و دقیق بود که او ناگزیر گردید به کنار جادّه برود و توقّف کند.
او در آن مکاشفه، جیمی را برای نوبتی دیگر مشاهده کرد که با حالتی بسیار شاد و هیجان زده، دست مردی را گرفته بود. لیزابت نمی توانست ببیند او دست کدام مردی را گرفته است، امّا جیمی بی اندازه شاد و خوشحال بود! او با نهایت عشق و محبّت به صورت آن مرد، به سمت بالا نگاه می کرد و حالتی سرشار از صلح و آرامش بر روی خطوط صورتش نمایان بود. آن مکاشفه به قدری حالتی واقعی و حقیقی داشت که انگار کسی، فیلمی را برای لیزابت، پخش کرده بود. آن مکاشفه، به مدّت یک دقیقه به طول انجامید. آن پسرک، هیچ سخنی بر زبان نمی راند، امّا تا آن جا که به چشمانِ پرحالت و گویای پسرک مربوط می شد، لیزابت تمام آن سخنان ناگفته را از رفتار پسرک دریافت.
لیزابت می گوید:«دیگر بار، زندگی و حیات به آن دو چشم آبی رنگ او بازگشته بود و او حالتی بسیار راحت و خوشبخت داشت... به وضوح می توانستم در مغزم، صدای او را بشنوم که به من می گفت:«من حالم بسیار خوب است!» بدون آن که او حتّی لبانش را تکان دهد.
لیزابت صرفا به شوهرش، درباره آن مکاشفه سخن گفت. او نخست احساس کرده بود که باید یک چنین اتفّاقی را صرفا برای روح خودش نگاه دارد، امّا آن چه را که با آن وضوح و روشنی و دقّت مشاهده کرده بود، به گونه ای می نمود که احساس می کرد باید آن را با فرد دیگری سهیم شود. و لذا به این اندیشه افتاد که دست کم آن را با اعضای خانواده جیمی نیز در میان بگذارد و به آن ها، آرامش خاطری بدهد. بدون تردید، آن ها با شنیدن آن موضوع، بی اندازه احساس آرامش و تسکین خاطر می کردند...
پس از آن که مراسم تشییع جنازه پسرک به پایان رسید، لیزابت مادرِ جیمی را به مکانی خلوت برد. آن ها در بیرون از محوطه گورستان، در کنار درختی ایستادند و لیزابت آن چه را که دیده بود، برای آن مادر نقل کرد. مادر بینوا، بی درنگ شروع به گریستن کرد. او گفت:«این دقیقا همان چیزی است که شوهرم نیز در نوعی حالت بیداری، در برابر دیدگانش مشاهده کرده بود. درست پس از مرگ جیمی، شوهرم یک چنین مکاشفه ای را در برابر دیدگانِ خود دیده بود...»
***
این داستان، با حالتی بسیار لطیف و زیبا، به توصیف این نوع مکاشفات در هنگام وداع می پردازد. می دانید، وقایعی ماورای طبیعی وجود دارند که دارای قابلیت و توانایی بسیار عظیمی برای ایجاد حالت شفادهی در افراد دیگر است.
هر کسی که جیمی کوچولو را می شناخت، پس از دیدن آن مکاشفه یا شنیدن درباره آن مکاشفه، به شیوه خود، تسکین خاطر یافت و به شفادهی روحی خود نائل آمد. از اعضای خانواده جیمی گرفته است تا مددکاران اجتماعی و پزشک معالج و پرستارش و خلاصه تمام افرادی که در آن باره شنیدند. پس از آن بیماری طولانی و مرحله بسیار خسته کننده و غم انگیزِ مرگ برای آن پسرک، آن داستان، آسایش خاطری عجیب و باورناکردنی برای همه به ارمغان آورد.
این که این تجربه برای بانویی بسیار منطقی که سال ها است در کارهای بیمارستان فعالیت می کرد و شاهد مردن بسیاری از انسان ها در طول دوران حرفه ای اش شده بود تا اعضای مهربانِ خانواده جیمی که برای نخستین بار با مرگی در خانواده رویارو شده بودند، مُهر تاییدی است برای این مکاشفه و این که واقعه ای به راستی توضیح ناپذیر برای آن ها، در یک زمان واحد، روی داده بود.
حتّی پزشکان معالجی که این داستان زیبا و لطیف برایشان نقل شد، از بروز هرگونه ناباوری و بدبینی نسبت به آن داستان خودداری ورزیدند، و این خود، از سوی آن پزشکان، واکنشی غیرمعمول است. گر چه میلیون ها انسان در روی زمین، از این نوع مکاشفات در هنگام وداع برخوردار شده ان، لیکن بسیار به ندرت پیش می آید که ما بتوانیم پزشکی بیابیم که این مکاشفات عجیب و خارق العاده و بسیار «ماورای» طبیعی را پذیرا شود و آن را در وجودِ منطقی و عقلاییِ خود، «هضم» کند.
بیماری که گزارش یک چنین مکاشفه ای را بدهد، احتمالاً از سوی پزشک معالج خود مورد توبیخ یا ناباوری قرار می گیرد و پزشک به او می گوید که احتمالاً دچار توهمات ذهنی شده است؛ یا آن هم که به خاطر آرزومندیِ فراوانش، نوعی تجسّم خلاّق را شاهد بوده است؛ یعنی موقعیتی که فردی سوگوار، «تصوّر» می کند که عزیزِ به عالمِ باقی شتافته اش را دیده است، حال آن که این صرفا یک آرزوی قلبی از سوی این فرد بوده است و بس. (که البته من شخصا، به هیچ وجه با این نظریه موافق نبوده ام و نیستم؛ زیرا یقین دارم که آن فرد، حقیقتا در مکاشفه یا در یک رویارویی روحانی، شبح عزیزِ موردنظرش را دیده بوده است...)
می دانید، اکثر پزشکان این دوره و زمانه، این مکاشفات را به عنوان آن چه به راستی هستند، در نظر نمی گیرند. حال آن که من و بسیاری دیگر از پزشکان، امروزه بر این عقیده راسخ به سر می بریم که این مکاشفات، همانا «مائده (خوراکی) برای روح» هستند. یا شاید هم «مائده ای از «سوی» یک «روح» برای فردی در قید حیات» هستند.
باری، اصل و منشا این مکاشفات هر چه باشد، مکاشفاتی که مربوط به لحظه وداع است، همچون دارویی بسیار شفابخش برای زندگان عمل می کند و قادر است که بر روی کالبد و روح و ذهنِ افرادی که عزیزی را از دست داداند، تاثیری بسیار مثبت و پایدار بر جای بگذارند. و لذا به خاطر قدرت های شفادهی خاصّی که از آن ها برخوردار می باشند، ما وظیفه داریم به عنوان دانشمندانی محقّق، به تحقیق و بررسی این پدیده ماورای طبیعی و بسیار روحانی، مبادرت ورزیم.
***
بدیهی است که انجام دادن انواع تحقیقات و مطالعات علمی می تواند کاری بسیار طاقت فرسا و دشوار باشد. به همان اندازه آن هنگام که تحقیقاتی، با نتایجی معنوی و روحانی همراه می شود، واکنش های پدیدآمده علیه آن، از سوی جوامع علمی و پزشکی، می تواند به راستی کمرشکن و شگفت انگیز باشد.
این به آن دلیل است که علم و دانش، در دنیای غرب، به سختی تمایل دارد خود را تغییر بخشد و نظریات جدیدی را پذیرا شود. برای مثال، تازه همین اخیرا بود که جامعه پزشکی سرانجام با نهایت بی رغبتی حاضر به پذیرفتن این واقعیتِ بسیار ساده و پیش و پاافتاده شد که داشتن هرگونه اندیشه مثبت، می تواند روندِ بهبودی و سلامت فرد را تسریع بخشد. حال آن که سال ها طول کشید تا انواع تحقیقات و مطالعات علمی صورت پذیرفت تا سرانجام جامعه پزشکی حاضر به پذیرفتن این واقعیت انکارناپذیر گردید.
و اینک که قدرت های موجود در ذهن بشر، در جهت تسریع بخشیدن به مراحل شفادهی به اثبات رسیده است، پزشکان، در هر سنّ و سالی که باشند، تلاش ورزیده اند که این حقیقت را به تمام بیمارانشان منتقل نمایند. امروزه، میلیون ها انسان از انواع شیوه های مدرن و جدید استفاده می کنند تا بر اساس این اعتقاد مسلم، مراحل بهبودی بیماران را بیش از پیش سرعت بخشند و حتّی از واسطه ای به مانند «دعا و نیایش» استفاده می کنند تا انسان ها از انواع بیماری ها، شفا پیدا کنند. آن ها از این جهت این کار را می کنند که تحقیقات به انجام رسیده در کشورهای گوناگون و از سوی محققان گوناگون، پس از سال ها تلاش، این اعتقاد دیرینه را به صورت واقعیتی علمی و تحقیقی به اثبات رساندند.
به صورت خلاصه تر، تحقیقات پزشکی توانست از طریق چیزهایی ناملموس، به نتیجه ای ملموس دست پیدا کند.
همین وضعیت، برای پدیده ای که ما به عنوان «تجربه نزدیک به مرگ» از آن نام می بریم، صورت پذیرفته است. سال ها است که این تجربیات بسیار جالب و مسحورکننده، هیچ چیز مگر «افسانه ای بی اساس» برای جامعه پزشکی نبوده است. البته این مبحث، در انواع برنامه های رادیویی و تلویزیونی، با میلیون ها علاقه مند در سراسر دنیا مواجه می شد، امّا پزشکان و دانشمندان، هرگز این مبحث را آن طور که باید و شاید، جدّی نمی گرفتند؛ تا سرانجام کسی به مانند دکتر ری مُند مودی(۶) در اواخر دهه سال های هفتاد میلادی از راه رسید و تحقیق غیررسمیِ خود را منتشر ساخت. در این رساله، او از تمام عناصرِ معمول و مشابهی که در هر تجربه نزدیک به مرگی وجود دارد، نام برد.
حتّی در آن دوران نیز، اکثر پزشکان، به تمسخر و استهزای او همّت گماردند. هنگامی که من نیز به انجام دادن انواع تحقیقات گوناگون راجع به مبحث تجربه نزدیک به مرگ اقدام ورزیدم و این کار را بر روی کودکانی که از این تجربه گذشته بودند انجام می دادم، پزشکان همکارم عادت داشتند که ترانه آغاز سریال معروفِ «منطقه ناشناخته»(۷) را که با انواع پدیده های ماورای روحی سر و کار داشت، در هنگام عبور از کنارم در راهروهای بیمارستان، در جهت تمسخرم، زیرلب ترنم کنند... البته من نیز با نوعی طنز و خوش خلقیِ محتاطانه ای، این ترانه را زیرلب برای خود ترنم می کردم، امّا همزمان، به انجام دادن تمام مطالعات و تحقیقاتم ادامه می دادم. امّا خب، من به خوبی می دانستم که شوخی و مزاح آن ها، حالتی بسیار برّنده و نیش دار علیه شخص من داشت. سرانجام روزی، یکی از همکارانم مستقیم بر سرِ اصلِ مطلب آمد و به من گفت:«ببین مِل(۸)، اگر تو واقعا قصد داری که به هر چیزی که از دور و نزدیک، در تلاش است به حیات پس از مرگ اشاره کند نزدیک گردی و به مطالعه در این زمینه اقدام ورزی، باید دقّت فراوان داشته باشی که علم و دانشت، بسیار عالی و دقیق باشد...»
و البته من نیز نصیحت او را به جان خریدم.
امروزه، آثار تالیفی ام در اکثر مجلات بسیار معروف و معتبر پزشکی منتشر می شود و همکاران بزرگوار و شریفم، پیش از آن که مطالبم برای چاپ به دست ناشری سپرده شود، با نهایت دقّت و وسواس، به بررسی و تحقیق درباره گفته ها و ادعاهایم می پردازند. همین وضعیت، برای تمام دانشمندان دیگری که به مانند من، بر روی مبحث تجربه نزدیک به مرگ کار کرده اند، صدق می کند. امّا جای شکرش باقی است که امروزه، کشفیات علمی ما درباره این مبحث، آن قدر اساسی و سازماندهی شده از آب در آمده است و آن قدر در انواع کتاب های پزشکی و انواع سخنرانی هایی که در انواع دانشکده هایی پزشکی در انواع دانشگاه های معتبر تکرار می شود که دیگر نمی توان این موضوع بسیار مهم را نادیده انگاشت.
بیماراین که با تجربه نزدیک به مرگ رویارو شده اند، دیگر هیچ بیم و نگرانی ای ندارند که برچست دیوانه یا عجیب و غریب بر آن ها زده شود. به جای آن، در انواع کتاب های پزشکی ذکر شده است که تجربه نزدیک به مرگ یک بخش طبیعی و معمول از حیات و هستی انسان ها در روی زمین است؛ و پزشکان در سراسر عالم، در تلاش اند که عینک سیاهی را که بر دیدگان خود دارند و نشان از تعصّب غیرعلمی آن ها دارد، از صورت خود بردارند...
***
در این کتاب، من بیش تر در تلاشم که راجع به مکاشفاتی که مربوط به مراحل قبل یا پس از مرگ است سخن بگویم و توضیحاتی به شما خواننده عزیز تقدیم دارم. اینک بیش از ده سال است که پیوسته درباره این موارد عجیب و شگفت انگیز و بسیار شنیدنی، از زبان بیماران و خوانندگان کتاب هایم و پرستاران و حتّی همکاران پزشکم می شنوم.
اکثر آن ها تمایل دارند داستانشان را با این جمله آغاز نمایند:«می دانی، ممکن است مرا دیوانه در نظر بگیری، امّا...» و سپس فرد مزبور به نقل کردن داستان عجیب خود که آن قدرها هم عجیب نیست، اقدام می ورزد. داستانی که همه چیز است، به غیر از یک توهم و یک خیالپردازی.
این گونه افراد، به وسیله مکاشفات خود شفا یافته اند و برخی نیز از نوعی تجدید حیات خاصّی بهره مند شده اند؛ با این حال، هنوز هم گاهی نسبت به تجربه ای که پشت سر نهاده اند، با نهایت تردید می نگرند، زیرا جامعه بشری امروزی، این قالب اجتماعی و فرهنگی و این ساختار اندیشه غلط را در خود پرورش داده است.
می دانید، من نیز در آغاز کار، نسبت به این مکاشفات، چندان خوش بین نبودم و نسبت به اعتبار و واقعیت داشتن آن ها، تردید داشتم. درست به مانند سایر پزشکان، به هیچ وجه تصوّر نمی کردم که یک چنین تجربیاتی ممکن است برای افرادی بسیار معمولی و عادی «نیز» روی دهد. سپس، آموختم که با ذهنی باز و دلی گشاده به سخنان این افراد گوش سپارم و به سرعت دریافتم که این انسان هایی که در برابرم حضور داشتند، به هیچ وجه دیوانه نیستند و از هیچ نوع مشکل روانی در رنج و عذاب نیستند.
همچنان که به گوش دادن به این نوع داستان ها می پرداختم، با داستان های باز هم جالب تری رویارو شدم و هر قدر بیش تر می شنیدم، بیش تر به تحلیل این پدیده می پرداختم. سرانجام، برایم کاملاً روشن شد که این داستان ها، به راستی حقیقی هستند. من همچنین به این واقعیت پی بردم که در هنگامی که سخن از هرگونه کشف و شهود و مکاشفه ای به میان می آید، شکاف عظیمی میان انسان ها، وجود دارد... در نتیجه، ما این فرصتِ گرانبها را از دست می دهیم که از روح بشر، به عنوان وسیله و ابزاری بسیار مفید و موثر برای دستیابی به شفادهی عاجل استفاده به عمل آوریم.
و لذا این کتاب، گامی برای پر کردن این شکاف های فرهنگی و علمی و اعتقادی و دینی و اجتماعی است. من به عنوان یک پزشک اطفال، دارای مطبی بسیار شلوغ هستم و پیوسته به هر چیزی که می تواند موجب شود تا وضعیت و حال بیمارانم بهتر شود، علاقه مند و کنجکاوم. به همان اندازه، به عنوان محققی در پدیده تجربه نزدیک به مرگ، بسیار کنجکاو و علاقه مندم که ببینم آیا به راستی امکانی وجود دارد که ما با ذهنیتی که امروزه از آن برخوردار می باشیم، این قابلیت را داریم تا به درک چیزهایی نائل آییم که هنوز شناخت و درک عمیق و کاملی از آن ها در اختیار نداریم؟ و لذا من کوشیده ام که دو کار جداگانه و متفاوت را که یکی طبابت در کلینیک ها و بیمارستان ها است با علاقه ام برای پیشبرد انواع تحقیقات دقیقِ علمی در هم بیامیزم و آن دو را به یک کار واحد مبدّل سازم تا سرانجام به نتایجی خارق العاده و قابل قبول برسم و بتوانم توضیحی برای این نوع مکاشفات ارائه کنم.
من همچنین تلاش ورزیده ام تا در این کتاب، از تعدادی از مکاشفات بسیار جالب سخن بگویم و آن ها را بر اساس نقطه نظرات شخصی ام، تحلیل و تعریف کنم. ممکن است شما خواننده عزیز، به نتایج کاملاً متفاوتی در این زمینه و متفاوت از آن چه من می اندیشم دست یابید.
من نیز همین انتظار را دارم.
زیرا روی هم رفته، من به هیچ وجه مدعی این نیستم که توانسته ام در این کتاب، به تمام سوالات موردنظرم، پاسخی نهایی و قطعی ارائه کنم. بلکه صرفا کوشیده ام سوالاتی را در این زمینه، مطرح کنم و بس.

دکتر مِلوین مُرس

نظرات کاربران درباره کتاب در آغوش نور ـ ۱۰

هیچ کتاب متافیزیکی مانند این مجموعه ارزشمند نمیتواند شمارا به خودآگاهی و روشنگری معنوی برساند همین امروز بخرید و بخوانید که فردا خیلی دیرست!
در 2 سال پیش توسط Ger...y77