فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تریستان و ایزو

کتاب تریستان و ایزو
ادبیات قرون وسطای قرون دوازدهم و سیزدهم میلادی

نسخه الکترونیک کتاب تریستان و ایزو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تریستان و ایزو

تریستان، با عشقی تغییرناپذیر، ایزو را دوست می‌داشت؛ او نیز بدانسان تریستان را دوست می‌داشت. آنها زندگی‌شان را به یک شکل دنبال می‌کردند: با حالتی سرشار از لطف و ادب و احترام، و عشقشان آن چنان قدرتمند بود که به نظر می‌رسید که تنها دارای یک قلب و یک جان‌اند... بسیاری در دربار شاه مارک، این نکته را متوجّه شدند، و کم‌کم این موضوع بر سرِ زبان‌ها افتاد؛ امّا هیچ کس نبود که چیزی را محققا و مشخصا بداند، و تمام صحبت‌ها، بر اساس شایعات و غیبت‌هایی که صورت می‌گرفت، بر زبان‌ها رانده می‌شد. تریستان، دوست و همکاری به نام کاریادُ داشت که رعیتی از خاندانی اصیل‌زاده بود. او هم‌سنّ تریستان بود، و اغلب در داخل قصر تَنتاژِل، در یک اتاق به سر می‌بردند. او نیز نجیب‌زاده‌ای بسیار وفا نسبت به شاه مارک بود، و همواره می‌کوشید خوشایند شاه خود واقع گردد. با این حال، بی‌اراده، حسرت الطاف و محبّت‌هایی را می‌خورد که شاه صرفا به تریستان ابراز می‌داشت...

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.19 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تریستان و ایزو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تریستان و ایزو

ادبیات قرون وسطای قرون دوازدهم و سیزدهم میلادی

رُنه لویی

مترجم: فریده مهدوی دامغانی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

پیشگفتاری به قلم پروفسور رُنه لویی

شاید به نظر خوانندگان کتاب، بازنویسی و ارائه جدید این کتاب به زبان فرانسه مدرن، کاری جسورانه به نظر رسد. آن هم برای رمانی قرون وسطایی به ابهّت و اهمیت و زیباییِ «تریستان و ایزو»... امّا لازم است به عنوان توضیح، گفته شود که کتاب کنونی، از مجموعه همه متون به زبان فرانسوی، انگلیسی و پرُوانسیِ قرون دوازدهم و سیزدهم میلادی، به دست آمده است. و آیا چنین کاری، پیش تر نیز به گونه ای بسیار فراموش ناشدنی در سال های ۱۹۰۰ میلادی به وسیله ژُزِف بِدیه(۱) صورت نگرفته بود؟
بازنویسی این افسانه بسیار معروف، به دلیل زیباییِ خارق العاده سبک و استیل نگارش، و نیز سلیقه بسیار مطمئن، شایسته و عالی ای که به دلیل فرهیختگی و علم و فضلِ نویسنده آن وجود داشت، هرگز نخواهد توانست جایگزین گردد و یا کسی یارای فراتر رفتن از آن را داشته باشد...!
با این وجود، موفقیت بسیار فراوانِ کتاب بِدیه، که از طریق آن، چندین نسل پشت به پشت با آن مواجه گشتند و توانستند با داستان شگفت انگیز و دل انگیزِ این عشاق سرزمین کرنوآی آشنایی یابند، مانع این نگشت که بسیاری از عالِمان و فاضلان فرهیخته در رشته ادبیات، به ویژه ادبیات قرون وسطی، بکوشند که شکل و شیوه دیگری به بازنویسی این کتاب بسیار باستانی و کهن ببخشند. منظورم کسانی مانند آندره مِری(۲)، رُبِر بُسووآ(۳) و پی یر دِسپِزِل(۴) است که تلاش ورزیدند سبک و استیل تازه ای را ابداع نمایند تا به احیای دیگر بارِ رُمان عاشقانه تریستان همّت گمارند...
امّا باید اقرار کرد که استقبال مردم، به ویژه کتابخوانان حرفه ای، به هیچ وجه با آن چه برای کتاب بِدیه به عمل آوردند، یارای برابری نداشت...
میل دارم هم اینک در اینجا اعلام دارم که با پذیرفتنِ پیشنهادِ ناشر فعلی که از من خواهش کرد تا تلاش تازه ای در جهت بازنویسی این رمُان قرون وسطایی ارائه کنم، هرگز در این اندیشه خیال پردازانه فرو نیفتادم که بخواهم به گونه ای، (خدای ناکرده...!) به «رقابت» با استاد گرانقدر و برجسته ام، پروفسور بِدیه بپردازم! آن هم در جایی که او همواره، بی همتا و یگانه و مقایسه ناپذیر باقی می ماند...!
امّا خواستم کاری متفاوت از آن چه بِدیه به انجام رسانده بود، تحقّق بخشم. در واقع، هدف دیگری برای خود در نظر گرفتم و با دنبال کردن آن، به شیوه کاریِ جدیدی، دست یافتم.
متون بسیار قدیمی ای که از آنها استفاده کردم، طبیعتا همان متونی هستند که بِدیه نیز از آنها یاری جست. البته او در برخی قسمت ها، بعضی نکات را حذف یا می افزود، و در تصویر موزاییکی بسیار زیبایی که او به خوانندگان خود ارائه نمود، مجموعه نهایی شایان تحسینی را تقدیم داشت؛ امّا من هرگز مانند او، از همان موادی که او برای کلّ کتاب خویش استفاده کرد، استفاده ننموده ام. بر خلاف او، من برخی از چیزهایی را که او حذف کرده بود، برای خود برداشتم و بدانسان نیز، برخی از چیزهایی را که او برای گنجاندن در کتاب خود از آنها استفاده نموده بود، در گوشه ای نهادم و به آنها توجّهی ابراز نداشتم. از این رو، به آسانی می توان اظهار داشت که معیاری که بر کلّ اثر ژُزِف بِدیه اِعمال نفوذ می کرده است، با همان معیاری که من برای خود وضع کرده بودم، مطابقت و شباهت ندارد.
ژُزِف بِدیه بیشتر کوشیده بود بنا به نوعی ترجیح شخصی، تمامی آداب و رسوم فرهنگی و تمدّن موجود در آن دوران را محفوظ نگاه دارد:مانند شیوه احساس کردن و زیستن و سخن گفتن که در بخش های موجود در متونِ بِرول(۵) و توما(۶) (یعنی دو داستان متفاوتِ «تریستان» به عنوان «جنون تریستان» معروف بود) و در بخش هایی باز هم قدیمی ترِ این رُمان منثور وجود داشته است. به ویژه در اشعار آلمانیِ ایلهارت دُبِرگ(۷) و گاتفرید دو استراسبورگ(۸)، در «حماسه»(۹) برادر رُبر، و در شعر انگلیسیِ «سِر تریسترِم»(۱۰) و در برخی از فصل های کتاب «میز گرد»(۱۱)، به بیشترین حدّ ممکن به آن «الگو و ایده آلِ» جوانمردی و شوالیه ای و «درباریِ»(۱۲) موجود در قرن دوازدهم میلادیِ فرانسه وجود داشت.
این به آن دلیل است که بِدیه، بنا به فرضیه ای که ارائه می کرد، ظهور نخستین رُمان فرانسویِ «تریستان» را برای حوالی سال ۱۱۲۰ میلادی جای می داد. و آن را به عنوان نمونه اصلی و اوّلیه همه متون بر جای مانده می دانست. او همچنین خلق این اثر را به یک شاعر سرشار از نبوغ و احساس نسبت می داد. شاعری که برای ابد، ناشناس و گمنام بر جای می ماند...
آن هنگام که او در برابر یک رشته ویژگی های اوّلیه و عاری از تمدّن حضور می یافت، چنان که گویی این نوشته، از افسانه ای باز هم قدیمی تر و باستانی تر حکایت داشت، و همانا به نشانه آثاری مشهود و بدیهی از یک وضعیت باز هم دیرینه تر آن داستان بود، و تلالویی از تمدّنی باز هم قدیمی تر،
اوّلیه تر، وحشی تر و گاه نیز بربرتر و عاری از نزاکت در برداشت، بِدیه همه آنها را محفوظ نگاه می داشت در حالی که از شدّت خشونتشان تا اندازه ای می کاست. به ویژه آن هنگام که واقعه ای، در میان تار و پودِ بخشی بسیار اساس در داستان وجود داشت:مانند برانژین که به دست رعایایی سپرده شد تا به قتل رسد، یا تخته چوب هایی که درون حوض آب افکنده می شدند و از طریق کانالی به درون قصر و به داخل اتاق زنان دربار راه می یافت، یا ماجرای تحویل داده شدنِ ایزو به دست جذامیان...
آن هنگام که ماجراهایی به این شکل، برای امتداد بخشیدن و تداوم داستان آن چنان ضروری نمی رسیده است، بِدیه با نهایت سادگی به حذف آنها می پرداخته است... برای مثال، در بازنویسی او، اثری از ماجرای چنگ و سه تار نیست. همان ماجرایی که ایزو، پس از آن که مارک به طرزی به دور از احتیاط، قولی به شاعری می دهد، ناگزیر از تحویل دادن همسر خود به آن مرد می شود. یا در ماجراهای داس های خونین. آن هنگام که شاه مارک، بر روی زمینِ اتاق خواب سلطنتیِ خود، دستور نصب شدن تعداد زیادی تله گرگ می شود که با تیغه هایی بسیار تیز، مجهز شده بودند. او آنها را در اطراف بسترِ ایزو قرار داده بود تا وی را از انجام هرگونه ماجرای عاشقانه ای برحذر دارد. یا در بخش های پایانی، با تالار تصاویر رویارو می شویم که در طول آن فصل، تریستان به یاری غولی یک پا، تالاری زیرزمینی را بنا به میل خود، مبلمان می کند و از آنجا، نوعی بنای یادبود برای عشق جاودانه اش نسبت به ایزو می آفریند. در آنجا، مجسمه ای بسیار شبیه به واقعیت، از ایزوی گیسو طلایی اش می سازد که از اندازه ای طبیعی برخوردار است و در زیر پای خود، کوتوله ای شرور را پایمال می کند. در کنار مجسمه شهبانو، برانژین و هوسدان سگ باوفای تریستان نیز حضور دارد. در گوشه ای دیگر نیز جسد مُرهُلت در کف زورقی که در آب ها روان است، بی جان غنوده است. اندکی دورتر، اژدهای پلیدِ ایرلند نیز وجود دارد؛ دروازه بانِ این آرامگاهِ زیرزمینی، کسی مگر آن غول نیرومند:بِلیاگُگ نیست که مجسمه او نیز به عنوان محافظ آن تالار یا آن مزارها آشکار می گردد.
بنا به اندیشه ای متفاوت از بِدیه، من با دقّت تمام کوشیدم تمامیِ ویژگی های آداب و رسوم اوّلیه یا بربری را که در وقایعی گوناگون، و در متون متفاوتی که در دست داشتم مشاهده می شدند، محفوظ نگاه دارم. به همان اندازه، تا آنجا که در توان داشتم، «دکور» یا همان صحنه پردازیِ قرون وسطایی و مربوط به شوالیه ها و درباریان را حذف کردم؛ زیرا این کار را به گونه ای، نوعی «دگردیسیِ» دیرهنگامی از آن افسانه اوّلیه از سوی شاعران فرانسوی، آلمانی و انگلیسیِ قرون دوازدهم و سیزدهم میلادی در نظر می گرفتم. البته این بدان معنا نبود که مدعی بودم بتوانم آن اثر منظومِ اوّلیه «تریستان» را آن گونه که در آغاز امر شکل گرفته بود و پس از آن، با مروز زمان، گسترش و شکوفایی یافته بود، از نو «بازسازی» کنم... امّا به عقیده من، این اثر نه در قرون دوازدهم یا سیزدهم میلادی، بلکه در قرون هشتم تا یازدهم میلادی شکل گرفته بود:آن هم در مناطق گوناگونِ سرزمین انگلستان که اساسا مردمی با سنّت و عقایدی سِلتیک (یا کلتیک)(۱۳) بودند.
من نیز به این حقیقت محقّم که انجام نوعی بازسازی کامل و دقیق از رمانی اوّلیه، امری بسیار غیرممکن و حتّی خیال پردازانه است...
از این رو، با نهایت خضوع و خشوع، بر آن شدم که بدون هیچ خیال پردازیِ رویایی، سعی نکنم به نوعی یقین دقیق دست یابم، و صرفا بکوشم با در دست داشتن یک رشته نکات اساسی و پایه و با در اختیار داشتن تعدادی سرنخ و نکان یاری رساننده که تا زمان ما، بر جای مانده و خوشبختانه به دستمان رسیده بودند، نوعی افسانه «پیش» از دوران تمدّنِ فئودالی (رعیتی) و شوالیه ای مربوط به قرون یازدهم و دوازدهم میلادی را با نهایت دقّت و وسواس، بازسازی کنم.
این موجب شد که تلاشی که به انجام رساندم، امروز، این کتاب کنونی است. من صرفا کوشیدم به یک اثر هنری تحقّق بخشم. به اثر یک استاد ادبیات، و نه یک دانشمند فاضل و عالِم تا این اثر، به نوعی اثر «علمی» مبدّل گردد. خواستم کتاب کنونی، به گونه ای شکل گیرد که نیروی تخیل آدمی با نتایجی هر چند اغلب شکننده، ظریف و نسبی، و تحقیقاتی بر اساس نقد و تحلیل و نیز بر پایه تاریخی ادبی در هم آمیخته شود و با کمک آنها، به پیش گام بردارد و راهنمایی شود. این بازنویسی مدرن، برای کتاب خوانان به معنای کلّی کلمه نگاشته شده است؛ و نه صرفا برای گروهی متخصّص در رشته ادبیات قرون وسطایی. با این حال، یقین بدانید که بی اندازه دستخوش شادمانی و سعادت می گردم چنانچه آگاهی یابم که حتّی عالِمان فاضل نیز به مانند کتاب خوانان معمولی و غیرمتخصّص، دستخوش لذّتی وافر گشته اند...!
***

چگونه بازنویسی ژُزِف بِدیه، نه تنها بازتابی از فرایافت های شخصیِ نویسنده بود، بلکه با سلیقه ادبیِ باب روزِ خوانندگان سال های ۱۹۰۰ میلادی نیز هماهنگی داشت

معتبرترین نظریه نقدگونه ای که درباره «تریستان و ایزو»یِ بِدیه با آن آشنایی دارم، به وسیله اَلبِر پُفیله(۱۴) که استاد دانشگاه در سُربُن(۱۵) و مدیر مدرسه عالی است، در کتابی که پس از مرگش به چاپ رسید و «ترانه های قرون وسطی»(۱۶) نام دارد، موجود می باشد. بیش از هر چیز مایلم درباره هدفی که بِدیه در کتاب خود دنبال کرده بود، سخن گویم و شیوه ای که او برای کار خود از آن استفاده نموده بود و در کتاب بالا به توضیح آن همّت گماشته شده است. از این رو، این اجازه را به خود دادم تا از نمونه بِدیه استفاده کنم تا با یاری جستن از برخی آزادی ها، من نیز به توضیح برخی مطالب همّت گمارم، هر چند ذهنیت من بسیار متفاوت از بِدیه است.
پُفیله در کتاب خود می نویسد:«این افسانه بی همتا و بسیار دل انگیز، در دوران کنونی ما، با یکی از زیباترین و موفّق ترین «تجدید حیات»های ممکن برای کتابی ادبی، رویارو شده است... این اثر، از سوی ژُزِف بِدیه که یکی از استادان بنام و مسلم در مطالعات آثار قرون وسطایی در فرانسه است، بازنویسی شده است.
داستان او به نام «رمانِ تریستان و ایزو» صرفا با برچسبِ «احیاء شده» مشخّص گشته است. واژه ای که در نهایت ابهام و نامشخّصی، رسیدگی مجدد به یک اثر بسیار قدیمی و گاه باستانی را اعلام می دارد... حال آن که بِدیه یک هنرمند به معنای واقعی کلمه بود. او به داستان ها و افسانه های زیبا، عشق می ورزید. او در متون گوناگون و متنوعی که از رمان «تریستان» در اختیار داشت، به شیوه دانشمندی عالِم، به «گشت و گذار» و تحقیق می پرداخت. امّا به همان اندازه، به مانند شاعری واقعی، به کشف زیبایی هایی که به هیچ وجه میل نداشت به خاطر دکترین یا فرضیه ای از پیش داوری شده، فدا کند، به آنها ارج لازم را می نهاد. در واقع، او میل داشت بداند:کدامین «تریستان» از ماهیتی ناب تر و خالص تر برخوردار است؟ کدام یک از آن متونی که در اختیار داشت، بیشتر قادر بود به مذاقِ خوانندگانِ امروزی (مدرن) خوش آید...؟ کدام نوع تریستان، بیشتر دل انگیز و دوست داشتنی بود؟ تریستان جنگجو، یا تریستان «درباری» (به معنای واقعیِ کلمه)؟ تریستان متنِ بِرول یا متن توما...؟ بِدیه به هیچ وجه مایل نبود طرف یکی را گرفته و طرف دیگری را رها کند. یا شاید هم کوشید که اساسا هیچ تمایلی به این یکی یا آن دیگری در دل نداشته باشد. بر خلاف آن چه بسیاری به مخالفت از او گفته اند، او هرگز نخواست آن چه را در متن بِرول موجود نیست، از نو بازسازی کند. حتّی گاه نیز آن چه را در اختیار داشتیم، مورد توجّه آکادمیکی قرار نداد. او صرفا به این اکتفا کرد که هر آن چه را مورد علاقه اش بود برداردد بدون آن که نگرانی ای در جهت بازسازی منطقی و معقولانه آن اثر احساس کند. در حقیقت، آن شاعر و آن انسان خوش سلیقه، همواره بر خصوصیات او به عنوان عالِمی دانشمند، پیشی می گرفتند!
از این رو، بازسازیِ بِدیه، افسانه ای دل انگیز است، امّا به گونه ای است که قرون وسطی، هرگز با آن آشنایی نیافته بود. تریستان بِدیه، همانا تریستانِ یک شعبده بازِ قرون نوزدهم میلادی است...
دشواری بسیار بزرگِ موجود در این وضعیت، رعایت ماجراهایی بود که با الهامی متضاد شکل گرفته بودند، و وادار ساختن این ماجراها که در روایتی که اغلب برای حذف چنین ماجراهایی در تلاش بودند، با هم ترکیب شوند. از این رو، در جهت تحقّق بخشیدن به این امر، ناگزیر بود برخی وقایع را از برخی قسمت ها حذف کند، یا از برخی از وقایع، فاصله های اوّلیه شان را براندازد و آنها را به نوعی حدّ متوسط رساند. این گزینش ها، این حذفی ها، این اصلاحات، این تصحیحات، همانا به معنای واقعیِ کلمه:آفرینشِ شخصیِ بِدیه به شمار می روند. بدین شکل بود که او توانست کتابی را بازسازی کند و «بیافریند» که در آن، همه چیز ماهیتی واقعی و حقیقی دارد، با این حال، بیشترین دست خوردگی ها را از سوی خود او در بر دارد...»
من نیز با این نظریه ها موافق بودم و به نقدِ ادبیِ بسیار دقیق و جالبِ اَلبِر پُفیله توجّه نشان دادم. بدانسان نیز اعتراف می کنم که هرگز خود را وادار نساختم که در طول مراحل «بازسازی و بازنویسیِ شخصی ام» از قدیمی ترین متنِ رمان «تریستان»، با حالتی قانونمند و بنا به سبک و اسلوبی نظام بندی شده، به «دنبال» یکی از شواهد محفوظ مانده سنّت موجود روم:در واقع در هر موقعیت، خیر و صلاحم را در هر نقطه ای که به یافتن آن نائل می گشت «برمی داشتم»:یعنی گاه در متن بِرول، گاه در متن توما؛ و برای ماجراهایی که نه در این متن، نه در آن متن دیگر موجود نبود، بنا به صلاح خود و با نهایت آزادی، در متن ایلهارت دُبِرگ، یا گاتفرید دو استراسبورگ و حتّی «سِر تریسترِم»، یا حتّی در موارد بسیار نادرتر، در رمان منثور و دیرهنگام و تقریبا همیشه گمراه کننده «رمان تریستان» به جستجو می پرداختم...
من حتّی اقرار می کنم که اغلب نیز از نوشته های ژُزِف بِدیه نیز یاری جستم:از بازنویسی یا تدوینِ بسیار خوشایند و جالبِ بخش یا قسمتی از متونی بر جای مانده، که به راستی بیهوده (و نومیدکننده) به نظر می رسید که پس از کارهایی که او به انجام رسانده بود، آنها را از نو شکل بخشم. در اینجا، خود را دیگر بار، مدیون بِدیه می دانم و هرگز نخواهم خواست گستره یاری های او را برای کارهایم، پنهان نگاه دارم. در مواردی دیگر، و در حالی که تا اندازه ای، از جسارت بیشتری استفاده می کردم، در ماجرای اصلیِ کتاب، شرایط و توضیحات و سخنانی را که در هیچ یک از متون قرون وسطایی نمی یافتم ادغام می کردم، زیرا بنا به نوعی حسّ ششم باطنی، بر این عقیده بودم که وضعیت زنجیره ای وقایع یکی پس از دیگری، و در جهت درک و تفهیم بیشتر بسیاری از اتفّاقات برای خواننده امروزی، نیاز به چنین کاری بوده است... اینک، چنانچه در این تلاش شخصی، مرتکب اشتباهی شده ام، و این بازنویسی را بنا به نوعی احساس غریزی به انجام رسانده ام، با نهایت شجاعت، مسئولیت این کار را می پذیرم و هیچ عذر و بهانه ای به خوانندگانم ارائه نمی دارم. زیرا یگانه آرزویم این بوده است که متنی بسیار زیبا و بسیار باستانی را برای همه خوانندگان دنیا، و نه تنها فرانسوی زبان یا اروپایی، قابل دسترس و قابل درک سازم و آنها را به دنیای مرموز و اسرارآمیزِ افسانه ای اوّلیه در تمدّن بشری راهنمایی و هدایت کنم.
یکی از مهم ترین و بزرگ ترین نگرانی های ژُزِف بِدیه، طبیعتا در این بود که در سراسر کتاب خود، به حفظ خصوصیات اخلاقی و روحیِ مخصوصی که برای هر یک از قهرمانان داستانش داده بود، وفادار و صادق باقی بماند.
امّا این گزینش اصلی، وظیفه سنگینی را به این «احیاکننده مدرن» می بخشید:زیرا او را ناگزیر می ساخت در نحوه برخورد خود با قهرمانان خود، همواره در یک وضعیت باقی بماند و در انواع شرایطی که به صورت پراکنده، در همه آن متون قرون وسطایی وجود داشت، خطّ مشی خاصّی را محفوظ نگاه دارد. خصوصیاتی که بِدیه به تریستان، ایزو و شاه مارک بخشید، آیا به راستی با آن چه شاهدانی بسیار معتبر از آنها اعلام داشته اند، مطابقت دارد...؟ و آیا بیشتر از نوعی نظریه فردی و شخصیِ خودِ بِدیه نشات نگرفته است؟ بد نیست دیگر بار، به اظهارات نقدگونه و تحلیلات بسیار دقیقِ پُفیله گوش سپاریم:
«این که بِدیه، ماجراهای گوناگونی را که برای تریستانش روی می دهد، از بِرول یا توما به امانت گرفته باشد، یا از یکی از تقلیدکنندگان آلمانی، به هر حال او بیش از هر چیز، حالت «ادب و تواضع» و نیز نوعی حالت برازندگی و شایستگیِ مخصوص را که از ویژگی های شوالیه ای دلتنگ و اندوهگین است، محفوظ داشته است. تریستان حالتی مهربان و ملایمت و سرشار از احترام دارد. او سپس نه تنها به تریستان، بلکه همین طور هم به ایزو، نوعی شور و هیجان آرمان گرایانه و ایده آلیستی اعطاء نموده است:به نظر می رسد آن عشق بسیار پرشور و آتشین، به غیر از برخی موارد نادر، که آن نیز با نهایت عفّت و ظرافت کلام نادیده بیان شده است، صرفا روحِ آن دو عاشق و معشوق را به هم وابسته می ساخت. حال آن که این یکی از نکاتی است که توافق موجود میان سنن گوناگون، کمتر از هر چیز دیگر وجود داشته است؛ بدینسان، شکل و حالت ایزو نیز می توانست بسیار دستخوش تغییر و تحوّل گردد. سرانجام، آن چه بیش از همه مشهود می نماید، این است که او قهرمانان خود را پیوسته نالان و شاکی و دردمند و رنج دیده نمایان می سازد. البته آنها به راستی نیز در همه متن های بر جای مانده چنین اند، امّا به صورت کمابیش. امّا این که آدمی این وضعیت را در تمامی داستان باقی نگاه دارد، و کاری کند که لحن اصلی حکایت، همواره غم انگیز و دردمند و سرشار از رقّت و اندوه باشد، چنان که در نهایت امر، زیباترین قسمت های موجود در متن بِرول از میان رود، امر دیگری است. این دگردیسی، ماهیتی بسیار جدّی دارد. هم اینک با یکی دو نمونه، مقصود خود را بیان می دارم:
در بخشی که عشاق، به طور شبانه با یکدیگر مواجه می گردند، و هر یک به تنهایی در می یابد که به وسیله شاه مارک غافلگیر شده اند، و هر یک به گونه ای می کوشد با بیان جملاتی هوشمندانه، خود را از آن وضعیت معذب کننده بیرون کشد، بدون هیچ زحمتی، خود را از آن حالت رهایی می بخشند. بِدیه این قسمت را به خوبی بیان می ارد، و گفت و شنودهای تکراری را حذف می کند و این خود، امری بسیار نکو است. امّا این که به همان اندازه، یکی از نقطه نظراتِ وقیحانه ایزو را نیز حذف کند (به خوبی از این وضعیت دشوار، بیرون جستم!)، امری بسیار ناراحت کننده است، زیرا تمام فضای آن بخش را دستخوش تغییر می سازد.
امّا مهم تر از آن، در کتاب بِرول، صحنه ای خارق العاده وجود دارد:شاه به نزد ایزو می رود و به سوال کردن از او می پردازد، با این امید که زن جوان، به گفتن حقیقت امر، مبادرت خواهد ورزید. ایزو نیز طبیعتا، در اندیشه دروغ گفتن نیست، و به گونه ای تظاهر می کند که گویی قصد دارد زبان به اعتراف حقایقی پنهانی بگشاید. شاه نیز با نهایت شادمانی اقرار می کند که دامی برای همسر جوانش گسترده بوده است. این یک صحنه واقع گرایانه و تا اندازه ای نیز بی رحمانه است، زیرا کسی که در نظر داشت طرف مقابل خود را به دام اندازد، خود در دام می افتد. بدانسان نیز ایزو و برانژین، به عنوان دو زنِ بسیار ماهر و چیره دست در امر فریبکاری و دروغ ظاهر می گردند. در اینجا دیگر کوچک ترین سایه ای که از حالت رقّت انگیز و اندوه آور داشته باشد، وجود ندارد، بلکه صرفا صحنه ای شادمانه است که ماهیت مضحک، بسیار تند و خشن است!
امّا بِدیه در این صحنه واپسین، هیچ سخنی را محفوظ نداشته است. ماجرا نزد شاه و با نوعی سپاس گزاری به پایان می رسد. با ماهیتی نسبتا گریان، از سوی ایزو و برانژین و اظهارات سرشار از مهر و محبّت شاه مارک.
در اینجا دیگر با هیچ چیز مواجه نیستیم مگر سه روح زیبا و حسّاس که در پایان یک سوءتفاهم، به رقّت می افتند. حال آن که به راستی در متنی ترجمه شده، که به ظاهر حالتی دقیق دارد، هرگز لحنی به این نادرستی وجود نداشته است!»
پُفیله می افزاید:«بدینسان، آدمی می تواند نتایجی مشابه از مرور و بررسی دقیق ماجرای سوگند خوردن ایزو نیز به دست آورد. در آنجا نیز بِدیه از متنی بی همتا از بِرول برخوردار بود. در واقع در آن متن، بیشتر از آن واقعه قرار ملاقات شبانه آنها که شاه نیز از آن خبر یافته بود، نیرنگ و وقاحت دو عاشق، به ویژه ایزو خودنمایی می کند. زیرا این بار، این ایزو است که با نهایت خونسردی و واقع گرایی هوشمندانه ای، به تدارک دیدن آن ماجرا می پردازد و آن سوگند دوپهلو و کنایه آمیز را که از نظر همگان، وی را از هر گناهی مبرا می ساخت بیان می دارد، بدون آن که همزمان، دروغی بر زبان رانده باشد! در صحنه پایانیِ آن قسمت، جمعیت حاضر در کنار گدار آب حالتی بسیار واقع گرایانه و رنگارنگ و متنوع و خشن دارد:رفت و آمد و اسب تاختن اسب های سلطنتی، زین و برگ باشکوه و مجلل درباریاند و افتادن های مضحک مردان خودستا به درون آبی گل آلود. تریستان با چهره ای تغییریافته، که پیوسته در حال خنداندن دیگران یا خندیدن به آنها است، ناگهان دست به قتل می زند؛ بدانسان نیز ایزو با آن ظاهر معصوم و بیگناهی که ارائه می کند، ناگهان حرکتی به دور از عفّت و حیا از خود ابراز می دارد و با مرد فقیر مستمند و بدبختی که او را از عرض گدار عبور داده است، به مزاح می پردازد، و در پایان، از خشم و ناتوانیِ دشمن خود، به خنده می افتد...
تمام این قسمت، یکی از ارزشمندترین بخش های کتاب، و در واقع «گنجینه ای» زیبا است. در اینجا، بیش از هر زمان دیگری لازم بود که مترجم با دقّت تمام، و با حالتی سرشار از تقوا و انعطاف پذیری به ترجمه متن بپردازد، و اجازه ندهد که هیچ یک از جملات این گنج یگانه، از دست رود...
امّا بِدیه چه کرد؟...
همه چیز را در هم آمیخت. لحن قوی و محکم بِرول را در هم می ریزد تا آن را با «لوس بازی های» گاتفرید (که از شاگردان توما بود) در هم بیامیزد. در واقع، برای صرفا پدید آوردن اثری «تزئینی» و سازنده و بس. در پایان داستان، بِدیه حتّی تا بدان جا پیش می رود که نوشته بِرول را نیز رها می سازد و به سوی داستان عجیبی می رود که در طول آن، و مانند زندگی قدیسان پرهیزگار، با کم آن آهن سرخ رنگ، بزرگ ترین زنِ گناهکار به انجام معجزه ای نائل می گردد! حال آن که بِرول صرفا به یک سوگند دوپهلو اکتفا کرده بود:امّا در اینجا، افراط در پدید آوردن تاثیر، که حتّی خدای متعال را مسئول این می سازد تا ماهیتی بیگناهانه و معصومانه به آن فریب ببخشد، از سلیقه بسیار بدی به عذاب می افتد... حتّی گاتفرید هم پس از نقل این داستان، از این بابت، زبان به اعتراض می گشاید! امّا بِدیه آن را نقل می کند و به هیچ وجه دستخوش نوعی احساس رسوایی و ناراحتی نمی گردد. در واقع او همه چیز را در سبک «دوستانه» و حتّی اوّلیه خود در هم می آمیزد.
تقاضا دارم ملاحظه فرمایید که من به هیچ وجه در مقام این نیستم که بخواهم با نظریات انتقادآمیز و اندکی نیز تند و تیزِ پُفیله موافقت کنم، و من حتّی به شیوه ای بسیار مُصرّانه از آن نظریه عجیب مبنی بر این که عشق توصیف شده از سوی بِدیه، به گونه ای به نظر می رسد که:«صرفا در برخی موارد نادر که با نهایت عفّت از آن عبور می کنیم، تنها روح دو عاشق را به هم وابسته می ساخته است...» مخالفت می ورزم. من بر عکس می اندیشم:تصوّر من بر این است که موفقیت خیره کننده و بسیار عظیمِ این بازنویسی مدرن از سوی بِدیه، بیش از هر چیز به خاطر یادآوری عجیبی است که جرئت یافته است به انجام رساند:یعنی دقیقا «با وجودِ» حضور حجب و حیایی بسیار عمیق در نحوه بیان داستان، به گونه ای که موفّق می شود از سرمست کننده ترین مستی های تن، به ویژه در پایان بخشی که اکسیر سحرآسا نوشیده می شود و نیز در بخش «آوای بلبل» سخن گوید...!
از سوی دیگر، بِدیه کاملاً حقّ داشت گزینشی شخصی از میان شرایط و اتفّاقات گوناگونی که در داستان بِرول وجود داشت به انجام رساند، و هر آن چه را به نظرش شایسته نقل مجدد در روند داستان بازنویسی شده اش نبوده است، حذف کند. حتّی خودِ من نیز از حذف یکی از قسمت هایی که در طول آن، تریستان به قتل یکی از دشمنان خود نائل می گردد کوتاهی نکردم:این قسمت، مربوط به زمانی است که بی درنگ پس از سوگند ایزو در تپّه های سپید روی می دهد. زیرا بر این عقیده بودم که تکرار یک واقعه مشابه در آن قسمت از داستان، کاری بیهوده و تکراری خواهد بود. در ضمن، میل نداشتم که در داستان بازنویسی شده ام، پیوسته مبحث «انتقام» مطرح شود. موضوعی که تاکنون بارها، به شیوه های گوناگون، در لابه لای صفحات نقل شده بود.
با این حال، به همان اندازه نیز با پُفیله موافقم آن هنگام که می کوشد بیان دارد که بِدیه هر آن چه را دارای ماهیتی تضعیف کننده برای تصویر شاه مارک داشته است، حذف کرده بود، تا او را به عنوان موجودی بسیار ساده اندیش و زودباور نشان ندهد. زیرا به هر حال، باید این واقعیت را پذیرفت که شاه مارک در این داستان، نقش مردی کوته فکر، با ذهنی محدود را داراست:به ویژه در برابر همدستی زیرکانه و بسیار جسورانه دو عاشق که گاه کارهایشان تا حدّ گستاخیِ مضحکی نیز پیش می رود... آری، حذف شدن هایی بیهوده و تاسف آور، و لیکن به گونه ای که بِدیه خود را ناگزیر از انجام آنها می دیده است، زیرا آن هنگام که از سرآغاز داستان تصمیم گرفته بود از صفحه نخستین تا صفحه واپسین، شاه مارک را به عنوان مردی بخشنده و سخاوتمند و سرشار از وقار نشان دهد، و عشاق را نیز پیوسته دستخوش درگیریِ دردناک و رنج آوری میان قانون اخلاقی و عشقی ممنوع آشکار سازد، باید همان مسیر یگانه را در پیش می گرفت.
باید گفت در این امر، بِدیه به راستی مردی متعلّق به عهد و دوران خویش بود. او بدون تردید، تاثیرات موسیقی (اپرای «ترستان اوند ایزُلده(۱۷)) ریچارد واگنر(۱۸) را نیز در سال ۱۸۶۵ در وجود خویش پذیرا شده بود. در آن اپرا، شاه مارک با حالتی بسیار موقر و جدّی و سخاوتمند آشکار می گردد، و عشاق پیوسته حالتی دردمند و نالان و بدبخت دارند. در واقع عشق آنها صرفا در مرگ، تجلّی واقعی خود را به دست می آورد و تحقّق می پذیرد.
بدینسان تحلیل پُفیله، حالتی دقیق تر و نافذتر به دست می آورد؛ به ویژه آن هنگام که در تریستانِ بازنویسی شده سال ۱۹۰۰ (اثر بِدیه)، بازتابی از تاثیرات نویسندگان و شاعرانی همچون هانری دو رِنیه(۱۹)، آنا دو نُوآی(۲۰)، ژان مُرِئَس(۲۱)، مُریس مِتِرلینک(۲۲) و کتاب «شاهزاده خانم دست نایافتنی» اثر اِدمُن رُستان(۲۳) را در خود گنجانده است. به ویژه آن که بِدیه، می بایست در آکادمی فرانسه(۲۴)، جایگزینِ کرسیِ اِدمُن رُستان شود... بدون تردید در چنین فضای «سمبولیستی»(۲۵) بود (که امروزه دیگر باب روز نیست...) که موجب گشت از نظر خوانندگان امروزی، اثر بازنویسی شده بِدیه، حالتی «کهنسال» به خود گیرد و به مذاقشان خوش آید، به گونه ای که شاید تلاش ما را برای بازنویسی و ارائه اثری که بیشتر با نوشته اصلی و قدیمی مناسبت و نزدیکی وسواس گونه ای دارد، ماهیتی قانونی ببخشد. چنان که مرا بر آن داشت، به این بازنویسی دقیق تر و صحیح تر بر اساس نوشته های اوّلیه، همّت گمارم.
اَلبِر پُفیله در تحلیل خود ادامه می دهد:«در جهت درک کار عجیبِ بِدیه، لازم است که این نویسنده را در چارچوب زمانی و مکانیِ دوران خودش جای داد:در فضایی که این کتاب، بازنویسی شده است، و آن را خواه ناخواه، به جنبش شاعرانه اواخر قرن نوزدهم نزدیک ساخت. حالت دوپهلوی ایزوی عاشق و «بربر» و پرهیزگار و نگون بختش، دقیقا به آن مقطع از زمان تعلّق دارد. در واقع، دوران قرون وسطی، همانا نمادی از ایزوی موجود در «باغ شاهزاده خانم» است... ایزوی بِدیه، به گونه ای، خواهر تنیِ مِلیزاند(۲۶) و مِلیسیندهای(۲۷) تریپُلی(۲۸) است... رمان بِدیه بدون تردید، کمی بیش از اندازه، در چارچوبی «ایده آلیستی» به وجود آمده است:قهرمانانش، بیش از میزان طبیعی، چنان شخصیت های نقّاشی شده در شیشه های رنگیِ کلیساها هستنئد... عاری از خطا و خصوصیات «متوسط» انسانی. او قرون وسطایی را به ما یادآور می شود که همه افراد، حالتی بسیار پرهیزگار و نیکو و شریف و نجیب و وفادار و سرشار از صفات عالی دارند... به گونه ای که حتّی خشونت های اِعمال شده نیز صرفا اعمالی در جهت «اجرای عدالت» هستند، گونه ای که عشق هرگز لبخندی از خود آشکار نمی سازد.
امّا بدانسان، چرا این مطلب را نیز نیفزایم که آن رمان، با همان شکل خود، و علی رغم تمام اشتباهات تاریخی و زمانی خود، یکی از بزرگ ترین و زیباترین کتاب های دوران جوانی ما به شمار می رفت...؟
امروزه، با دقّت و وسواس بیشتری به آن اثر می نگریم، امّا در آن دوران اوّلیه، ما هیچ شناختی از بِرول نداشتیم، یا هیچ اهمیتی به او ابراز نمی داشتیم... در واقع، صرفا داستانی مربوط به «عشق و مرگ» به تنهایی قادر بود از سرنوشت شخصیت هایی استثنایی و دردمند و خارق العاده، دادسخن دهد. به گونه ای که هر انسان جوانی، روح خود را محکوم به تحمّل کردن مصائب عشق می دید... و علی رغم توجّه و دقّت وسواس گونه امروزیِ ما در جهت رعایت کردن همه نکات اصلیِ موجود در قرون وسطای واقعی، لیکن «به هر حال»، ما را به سوی حال و هوای قرون وسطی پرواز می داد...! در برابر دیدگانِ مبهوت و حیرت زده ما، لذّت نگران کننده شناساییِ داستانی بسیار قدیمی را فراهم می آورد، و در این سرمستیِ دلتنگی آورنده و غریبی که شمار زیادی از ما را به سوی مطالعه و آگاهی یافتن هر چه بیش تر درباره ادبیات قرون وسطی هدایت کرد، یقینا نوعی خواسته باطنی برای بازیافتن خویشتنمان وجود داشته است...»
بدینسان، آیا می توان برای کتابی بدین شکل، ستایش و تجلیلی بزرگ تر از این دریافت داشت...؟ چنانچه به راستی «تریستان» بِدیه حقیقتا برای نسل آغاز قرن بیستم، همانا به منزله «بزرگ ترین کتاب دوران جوانی...» به شمار می رفته است، چنان که اَلبِر پُفیله عمیقا به آن معتقد است، پس به راستی توانسته بوده است در ادبیات معاصر فرانسه، آوایی را که هرگز تاکنون به گوش خوانندگان قدیمی تر نرسیده بود، به گوش نسل ما رسانده باشد...! آوایی که جذابیت و فریبندگی اش، بدین آسانی یا به این زودی، از میان نخواهد رفت، و همچنان بر روی صفحه تاریخ ادبی فرانسه، به طرزی درخشان و زیبا ایدار بر جای خواهد ماند!
و امّا تا آنجا که به من مربوط است، تنها با این اندیشه که نسل جوان فعلیِ فرانسه در برابر زیباییِ موجود در این افسانه باستانی بی تفاوت باقی نماند، خود را بی اندازه سعادتمند احساس خواهم کرد، و چنان خواهد بود که گویی پاداش خود را پس از این زحمت فراوان، به دست آورده ام... زیرا در این بازنویسی کوشیدم در شکل و قالبی نو، و شاید بیشتر نزدیک به سلیقه و آرزوهای قلبیِ دنیای مدرن، این اثر بسیار قدیمی و «قرون وسطایی» را به خوانندگان گرامی، خاضعانه تقدیم دارم.

رُنه لویی
***

Tristan & Iseult
Le Livre de Poche (Classique)
Renouvelé en français moderne
par René Louis
Daprès les manuscrits des
XII et XIII siècles
1972

فصل نخست: تولّد تریستان

در دورانی بسیار دور در گذشته، پس از سقوط امپراتوری روم، امّا پیش از تاج گذاری شارلمانی به عنوان امپراتور غرب، شاه مارک در منطقه کورنوآی(۲۹) حکومت می کرد. او گاه در لانسین(۳۰) که قصری واقع شده در منطقه سن سامسُن(۳۱) بود اقامت داشت، و گاه در قلعه استحکاماتی تَنتَژِل(۳۲) که بندرش، رو به سوی ساحل غربیِ کرنوآی باز می شد.
مارک از یک خاندان بسیار اصیل و قدیمی می آمد؛ شاید از نیایی اسطوره ای که در قالب خدایی به شکل حیوان متجلّی می شد، و او گوش های همچون اسب خود را از او به ارث برده بود. گوش هایی که او با دقّت تمام، در زیر کلاهی مخصوص، پنهان نگاه می داشت. حتّی نام مارک نیز به عنوان «اسب» در زبان سِلتیک بود.
شهریار به میانسالی رسیده بود، بدون آن که هرگز همسری برای خود اختیار کرده باشد. امّا یکی از خواهرانش، پسری به نام دوک اُدره(۳۳) داشت، به طوری که وی برای مدّت ها، تمام اعتماد خود را به ابراز می داشت. خواهر جوان ترش: بلانش فلور(۳۴)، هنوز با مردی پیمان زناشویی نبسته بود.
مارک مردی شریف، و اغلب بسیار بخشنده و وفادار و دلیر و با شهامت بود. امّا به همان اندازه نیز به سرعت تسلیم خشم می شد، تحت تاثیر دیگران قرار می گرفت، و دارای خلق و خویی تغییرپذیر بود. او قادر بود در طول عصبانیت های ناگهانی اش، خشونتی بسیار شدید، همراه با بی رحمی فراوانی از خود ابراز نماید.
بدانسان نیز در طول نبردهای گوناگون، و آن هنگام که لازم بود فرماندهی ارتش خود را بر عهده داشته باشد، جایگاهی شرافتمندانه و سرشار از احترام برای خود داشت؛ لیکن بیشتر از هر چیز، در شکار مهارت و چالاکی داشت، و به عنوان تفریح محبوبش به شمار می رفت.
در میان مردان کرنوآی که از خاندان شریف و اصیل بودند، و همه رعایای او به شمار می رفتند، کسانی حضور داشتند که به او پند و اندرز می دادند و در تصمیم گیری ها، به یاری اش برمی خاستند.
در میان آنان، بسیاری حضور داشتند که اغلب در صدد بودند نظریات شخصیِ خود را بر او اِعمال کنند. از این رو، در جهت آن که وی را وادار سازند که بنا به میل و خواسته آنها عمل کند، اغلب او را به انواع شورش های بزرگ، تهدید می کردند: و این که چنانچه مارک به خواسته های آنها توجّهی ابراز نمی داشت، آنها نیز به قلعه ها و قصرهای خود باز می گشتند...
قلعه هایی که اغلب بر فراز صخره هایی مرتفع ساخته شده بودند و با حصارهایی بلند و مرتفع و خندق هایی بسیار ژرف، مورد محافظت قرار می گرفتند. آن هنگام، آنها تهدید می کردند که سلاح علیه او در دست خواهند گرفت... مارک مردی نبود که بخواهد مستقیما با آنها وارد مبارزه و درگیری شود، و بارها پیش آمد که ناگزیر گشت در برابر تهدیدات این رعایای شورشی و دردسرآفرین، سرِ تعظیم فرود آورد. افرادی که تحکم و قدرتش، در برابر آنها، ماهیتی متزلزل و ناپایدار داشت.
او ترجیح می داد گاه در برابر آنها، تسلیم شود، تا در مقطع دیگری از زمان، به یاری مکر و حیله، بر آنها پیروز گردد و بدینسان، زمان لازم برای مبارزه علیه آنها را به دست آورد.
مارک اغلب ناگزیر بود علیه حملات تهاجم آمیز سایر شاهان، به دفاع از خود برخیزد. شاهانی که قلمروهای سلطنتی شان به اراضی و زمین های او نزدیک بود، و گاه به سرزمین کرنوآی او، داخل می شدند. امّا شهرت او به عنوان فردی شریف و شرافتمند، و سربازی دلیر و با شهامت آن چنان زیاد بود که بسیاری از شاهزادگان و بارُن های درباری به نزد او می آمدند تا خدمات خویش را به وی تقدیم دارند و افتخار مبارزه برای او و به نام او را داشته باشند.
چنین بود وضعیت ریوالِن(۳۵) که پسر شاه لونوآ(۳۶) بود. او ظاهری آن چنان موقر و سرافراز داشت، و با کارهایی که در جنگ به انجام می رسان، آن چنان خود را از دیگران متمایز می ساخت که در نهایت امر، توجّه بلاش فلور، جوان ترین خواهر شاه مارک را به خود جلب نمود.
دوشیزه جوان، زیبا و با لطافت بود، و دارای رفتار و منشی ملوکانه و سرشار از وقار بود. ظاهری بس.یار تحسین برانگیز و خواستنی در میان همه دوشیزگان دیگر داشت. او همچنین بی نهایت مودب و آگاه و تحصیل کرده بود؛ آری، در هیچ کجای سرزمین انگلستان، هیچ گل سرخی به زیبایی و ملاحت و طراوت و شادابی او وجود نداشت!
یک روز، آن هنگام که به تماشای کارهای قهرمان پرورانه ریوالِن با سایر رعایای نشسته بود، در چنان حالت آشفتگی ای فرو افتاده و به قدری گرفتار اندوه و ناراحتی گشته بود که خود نیز به دشواری توانسته بود حرکات قلب خویش را دریابد و تمام آن دگرگونی، برایش ماهیتی غیرمعمول و ناآشنا داشت. آن روز، او خود نیز اقرار کرد که ریوالِن از میان تمامی جوانان دیگر دربار، از نظر دلاوری و شهامت و مهارت در انجام امور، برتر است.
آن هنگام که آوای مردان و زنان دیگر را شنید که به ستایش از بی باکی اش زبان گشوده اند، و به تحسین شجاعتش می پردازند، و پس از آن که خود نیز به تماشای مهارتش در اسب سواری و مسابقه دادن با دیگر رعایا پرداخت، تمام فکر و اندیشه اش به او معطوف شد و تمام خواسته و آرزویش به سوی او پر کشید... پس از چندی، هر دو از یک نگرانی و از یک ناراحتی به رنج افتادند.
هر دو دارای یک راز سر به مُهر بودند: دوشیزه جوان با تمام وجود دوستش می داشت، و مرد جوان نیز صادقانه و وفادارانه، دل در گرو عشق او سپرده بود.
زوج جوان، با نهایت تلاش و دقّت می کوشیدند تا گفت وگوهایی با یکدیگر برای خود فراهم آورند، بی آن که توجّه یا سرزنش کسی را به سوی خود جلب نمایند.
بدینسان، نه شاه و نه هیچ یک از درباریان، هرگز چیزی میان آن دو حدس نزدند. با این حال، ریوالِن از هر نظر، از همه مردان برجسته دربار نیز برتر و والاتر بود، و از نظر صفات نیکو و شایسته، از همه پیشی می گرفت.
چنانچه عشق و تمایل خود را مبنی با پستن پیوند زناشویی با خواهر شاه، به شاه اعلام می داشت، مارک یقینا با نهایت خوشنودی، با پیشنهاد او موافقت می کرد. نکته دیگر آن که بدون آن که ریوالِن هرگز مطلبی درباره احساسات باطنیِ خود به شاه گفته باشد، به گونه ای به نظر می رسید که گویی شاه خود، ترتیب ملاقات هایی را میان ریوالِن و خواهرش بلانش فلور فراهم می آورد...
پس از چندی، ریوالِن در طول نبردی که در خدمت شاه مارک فعالیت می کرد، مجروح گشت و افرادش، وی را به تَنتاژِل بردند تا در آنجا، با دقّت بیشتری، مورد پرستاری و مراقبت قرار گیرد.
بلانش فلور، بر اساس آن چه شنیده بود، تصوّر می کرد که روزهای عمر محبوبش، در خطر افتاده است... لیکن، هرگز جرئت نداشت درد و رنج خود را در ملاعام آشکار سازد، بس که بیم داشت مبادا کسی از سرّ پنهان او، و عشقی که به مرد جوان در دل داشت، آگاهی یابد.
او بی اندازه تمایل داشت که دست کم پیش از آن که مرد جوان، جان به جان آفرین تسلیم نماید، برای واپسین بار، از مرد مجروح دیدن به عمل آورد. او با چنان احتیاط و مهارت و چالاکی ترتیب چنین کاری را فراهم آورد که هرگز کسی شاهد ورود او به درون اتاق مرد جوان نگشت.
او مستقیم به سوی مرد مجروح پیش رفت، روی بستر او نشست. جایی که مرد جوان غنوده بود. سرانجام، از شدّت عشق و اندوه و سوگواری، از هوش رفت. آن هنگام که دیگر بار به هوش آمد، دوست خود را در آغوش کشید، و بوسه هایی به او داد... لبان مرد جوان نیز با نهایت شادمانی و قدرت، پاسخ بوسه های او را پس داد.
ریوالِن تا مدّت ها او را در آغوش خود فشرد، و آن هنگام بود که او فرزندی را به وجود آورد که داستان زندگی اش، موضوع این داستان است.
ریوالِن که از سوی بهترین و مجرب ترین پزشکان دربار مداوا می شد، پس از مدّتی کوتاه، شفا یافت و حالش بهبود یافت. امّا تازه سلامت خود را بازیافته بود که پیک هایی از سرزمینش به نزدش اعزام شدند: پدرش به تازگی جان به جان آفرین تسلیم کرده بود و لازم بود که او در اسرع وقت، به لونوآ بازگردد تا در آنجا، به نوبه خویش، شروع به حکومت کند.
آن هنگام که ریوالِن آماده عزیمت به سرزمینش زادگاهش شد، برای وداع به نزد بلانش فلور رفت و دوشیزه جوان به او گفت: «دوست عزیزم...! به خاطر عشقی که نسبت به شما در دل دارم، چه رنج ها و مشقّات زیادی به من رسیده است! چنانچه خدای متعال به یاری ام نیاید، و مرا از این وضعیت دشوار رهایی نبخشد، دیگر هرگز از هیچ شادمانی ای برخوردار نخواهم گشت، زیرا به رنج ها و آلام گذشته ام، رنج ها و اندوه هایی تازه اضافه خواهد شد. شاید با عزیمتتان، من دیگر بار می توانستم اعتماد به نفس و شهامت لازم را به دست آورم، امّا این را بدانید که اینک، طفل شما را در بطنم حمل می کنم... بدینسان، با تنها ماندن در اینجا، لازم خواهد بود که مجازات خطایم را به تنهایی تحمّل کنم...»
ریوالِن او را در کنار خود می نشاند، و به او گفت: «دوست محبوبم! از آن چه هم اینک بر من فاش ساختید، بی اطّلاع بودم... اینک که از این خبر آگاهی یافتم، میل دارم که شما نیز همراه من به سرزمین زادگاهم بیایید! در آنجا، به شرافت و شکوهی که در عشقمان وجود دارد، نهایت احترام و افتخار را ابراز خواهم داشت.»
ریوالِن پس از آن که از شاه مارک اجازه رخصت گرفت، با نزدیک شدن شب، به سرعت به سوی کشتی خود حرکت کرد، و بلانش فلور نیز با یاری گرفتن از تاریکی شب، پنهانی به او پیوست. از حالا، همه یاران ریوالِن در کنارش تجمع کرده و همه آماده عزیمت بودند. آنها بادبان ها را برافراشتند، لنگر را از درون آب بیرون کشیدند، و باد نیز با حرکت آنها، مساعد شد. آنها بدون هیچ سختی یا زحمتی، به بندر کانُئِل(۳۷) رسیدند...
ریوالِن پس از بازگشت به سرزمین خود، جانشین پدرِ مرحومش گشت. متاسفانه او سرزمین خود را در خطری بزرگ یافت، زیرا دوک مُرگان(۳۸) از مرگ شهریار پیر و غیبت ولیعهد، سوءاستفاده کرده و لونوآ را دیگر بار به تسخیر خود در آورده بود. ریوالِن، یکی از مارشال های دربارش را که روئو لو فواَتُنان(۳۹) نام داشت، و می دانست از سایر درباریانش، به او وفادارتر است، به نزد خود احضار کرد. او در پنهان، هر آن چه را برایش روی داده بود نقل کرد، و درباره وضعیتش با بلانش فلور با او سخن گفت.
مارشال گفت: «اعلی حضرتا...! می بینم که نه تنها از نظر شهامت، بلکه از نظر مردانگی و جوانمردی نیز رو به رشد بوده اید! بدون تردید، هرگز هیچ بانویی، والامقام تر از خواهر شاه مارک، در عالم نیست! بنابراین به اندرز من گوش سپارید: از آنجا که موجب خیر و برکت شما شده است، شما نیز او را پاداش دهید! پس از آن که جنگمان را با فرجامی نیک، به پایان رساندیم، و پس از آن که از مشکلات و سختی هایی که دوک مُرگان برایمان فراهم آورده است، رهایی یافتیم، شما باید مراسم ازدواجی بسیار شکوهمند و با عظمت ترتیب دهید، و آن دوشیزه را در مراسم ازدواجی رسمی و قانونی در ملاعام، و در برابر اقوام و خویشاوندان و دربارایانتان، به عنوان همسر قانونی خویش برخواهید گزید. امّا لازم است که از همین حالا، در برابر کلیسا و در برابر روحانیون و نیز افراد غیر روحانی، و چنان که قانون رُم اراده کرده است، با او پیوند زناشویی ببندید! بدینسان، بر میزان شرافت و افتخارتان خواهید افزود.»
ریوالِن نیز چنین کرد، و پس از آن که بلانش فلور را به عنوان همسر قانونی خود برگزید، وی را به دست فواَتونان سپرد، در حالی که خود، فرماندهی ارتش جنگی اش را بر عهده می گرفت.
روئو، همسر جوان را به قلعه ای استحکاماتی برد و او را با نهایت شکوه و افتخار، در آنجا مستقر نمود، چنان که مقام و شان ملکه جوان ایجاد می کرد. ریوالِن هنوز از جنگ بازنگشته بود که همسر جوانش پسری برای او به دنیا آورد، امّا در هنگام حیات بخشیدن به او، دارفانی را وداع گفت. پیش از آن که از دنیا رود، بلانش فلور، حلقه ای بسیار ارزشمند را به روئو لو فواَتونان سپرد. حلقه ای که برادرش شاه مارک، به او داده و حلقه ای به یادگار نیاکانش بود: آن حلقه می بایست پس از آن که پسرش بزرگ می شد، به وی تعلّق گیرد. به یادبودِ مادرش، و خاندان سلطنتی بسیار قدیمی مادری اش...
آن هنگام که ریوالِن چند هفته پس از این واقعه غم انگیز، به دربار بازگشت، و بی صبرانه در انتظار اعلام پیروزی اش در جنگ به سر می برد، با چنان درد و ماتمی رویارو گشت که بی درنگ در نومیدی و سیه روزیِ ژرفی فرو افتاد...
پس از آن که مراسم تشییع جنازه ای بسیار باشکوه برای همسر جوان مرده اش ترتیب داد، پیک هایی را به دربار شاه مارک اعزام داشت تا آنها، نه تنها خبر ازدواج او را با بلانش فلور اعلام نمایند، بلکه همزمان، خبر مرگ او را در هنگام زایمان پسرکی به وی بدهند.
سپس، بدون هیچ مراسم رسمی در ملاعام، و بدون هیچ شادمانی، به پسرک، نامی سِلتیک بخشید: «دروستان»...(۴۰)
لیکن، راویان داستان و نیز سنّت عامیانه، این نام را به تریستان تغییر بخشیده اند تا بهتر و بیشتر، از میزان اندوه والدینش در هنگام تولّدش، آگاهی دهند. اندوه و ماتمی که صرفا پیش بینی مشقّات و سختی هایی بود که سرنوشت، برای آن نوزاد پسر، در دوران آتی در نظر گرفته بود...
***

فصل دوم: دوران کودکی تریستان

تریستان در طول این سال های اوّلیه، به وسیله ندیمه های قصر پدرش، رشد و پرورش یافت. پس از آن که هفت ساله شد، ریوالِن به این نتیجه رسید که وقت آن فرا رسیده است که پسرک را از کنار زنان خانه دور سازد؛ بدینسان، او را به مهتری بسیار دانا و خردمند به نام گُروِنال(۴۱) سپرد. او نیز متعهد شد که به ترتیب پسرک، همّت گمارد.
تریستان، به زودی دویدن، جهیدن، شنا کردن، اسب سواری، تیراندازی، شمشیربازی، نیزه بازی و کار با گرز را آموخت. به زودی در هنر شاهین بازی نیز آموزش دید، و در شناختن صفات خوب و عیوب یک اسب، تخصّص یافت و با هنر فولادی آبدیده و هیزم شکنی آشنا شد. او به این هنرها، هنر آوازخوانی و نواختن موسیقی را نیز افزود. زیرا او حقیقتا به نحو احسن، چنگ می نواخت و تار می زد. او همچنین تصنیف ها و ترانه هایی عاشقانه می ساخت، و این کار را درست بر اساس خوانندگان دوره گردِ اهالی برتانی(۴۲) به انجام می رساند. نکته جالب و نادر دیگر آن که: می دانست چگونه به طرزی شگفت آور، ترانه بلبل و سایر پرندگان را تقلید کند.
تریستان پانزده سال داشت، آن هنگام که پدرش، شاه ریوالِن در دامی که دشمن همیشگی اش دوک مُرگان برایش گسترده بود، به هلاکت رسید.
پسر یتیم، از سوی مارشال روئو لو فواَتونان، پذیرفته شد و از گزندهای دشمن پدرش در امان بود. مارشال کهنسال، او را به همراه گُروِنال، به سرایش پذیرفت و چنان که هر دو فرزندان جگرگوشه اش باشند، به مراقبت و محافظت از آنها همّت گماشت.
پس از چندی، گُروِنال به این نتیجه رسید که آن پناهگاه، برای امنیت و سلامت پسر نوجوان، بسنده نیست؛ از این رو، تصمیم گرفت که سرزمین لونوآ را ترک کنند، و پس از عبور از دریا، به سرزمین کرنوآی بروند تا او بتواند تریستان را تحت سرپرستی و محافظتِ شاه مارک، که دایی تریستان بود، قرار دهد.
مرد جوان، عمیقا مایل بود که به خدمت دایی خود در آید، زیرا اغلب از زبان پدرش و نیز تمام بزرگمردانِ دربار و ارتشِ پدرش، مطالب زیادی درباره شاه مارک شنیده بود.
با این حال، او از استاد خود گُروِنال خواهش کرد تا وی هرگز به مارک فاش نسازد که او پسرِ بلانش فلور مرحوم است. زیرا تریستان مایل بود که به تنهایی، احترام و دوستی و تحسین شاه را به سوی خود جلب نماید، و صرفا از طریق دلاوری و ارزش و لیاقت باطنی اش، این وضعیت را پدید آورد. او به هیچ وجه هرگز حاضر نبود لطف و دوستی شاه را صرفا به خاطر خویشاوندی اش و این واقعیت که مادرش، خواهر شاه بوده است، از آنِ خود داند. گُروِنال دانا نیز با کمال میل با این درخواست موافقت کرد.
همچنان که در شرف نزدیک شدن به تَنتاژِل بودند، با گروهی از شکارچیانی رویارو شدند که گوزنی را به دام افکنده بودند. آن هنگام که حیوان، پاهای خود را بر زمین نهاد، یکی از شکارچیان، بدن حیوان را بر زمین افکند و سپس حلق او را گرفت تا آن را پاره کند.
تریستان، سرشار از شگفتی و ناباوری در برابر این نمایش، فریاد بر آورد: «چه می کنی؟! آیا شایسته است که حیوان چنین شریفی را همچون خوکی ساده، گردن بزنی؟! مگر این کار، جزو آداب و رسوم این سرزمین است؟»
شکارچی پاسخ داد: «ای مرد غریبه، در کاری که در شرف انجام دادنم، چه چیز توبیخ آمیزی مشاهده می کنی؟ نخست قصد دارم که سر از بدنش جدا سازم، و بعد هم بدن گوزن را به چهار قسمت می بُرم، که هر یک از ما، بر دوش خواهیم گرفت و بر روی زینمان خواهیم افکند تا آن چهار تکه را به شاه مارک که ارباب و ولینعمتمان است، تقدیم داریم. این شیوه ای است که مردان کرنوآی، از دوران های بسیار قدیم، بدان عمل می کنند. با این حال، چنانچه تو خود از شیوه و سنّت بهتر و ستایش آمیزتری آگاهی داری، تقاضا داریم آن را به ما بیاموزی.»
تریستان، کاردی را که مرد شکارچی به سویش تعارف می کرد گرفت، زانو بر زمین نهاد، حیوان را ذبح کرد، سپس شاخ و زبان و آلت تناسلی حیوان نر را به همراه رگ و ریشه های قلبش جدا ساخت. شکارچیان و مهترانشان، که به کارهای او خیره شده بودند، فعالیت او را نظاره گر بودند و از مشاهده آن کارها، شگفت زده و همزمان سراپا تحسین بر جای مانده بودند.
مرد شکارچی گفت: «به راستی از آداب و رسوم زیبایی آگاهی داری. این کارها را از کدامین سرزمین آموخته ای؟ تقاضا داریم که نام سرزمینت و نیز نام خودت را به ما بگویی.»
«نام من تریستان است، و این آداب و رسوم را از قلمرو سلطنتی لونوآ آموخته ام.» سپس، بعد از کمی مکث، با مکر افزود: «پدرم تاجر است. من و استادم که در کنارم مشاهده می کنید، به وسیله راهزنان دریایی نروژی، ربوده شدیم. امّا توفانی از راه رسید و کشتی ای را که در آن حضور داشتیم، غرق کرد. کشتی با صخره ها برخورد نمود و بدین شکل است که ناخواسته، وارد این سرزمین شده ایم. چنانچه مرا در گروهتان پذیرا باشید، با کمال میل حاضرم به دربار شاه مارک که ولینعمتتان است، همراهی تان کنم.»
مرد شکارچی گفت: «جای بسی شگفتی است که در سرزمین لونوآ، پسران تاجر، از کارهایی مطلع اند که پسران شریف ترین رعایای درباری ما، از آنها بی خبرند. حال که چنین می خواهی، همراه ما بیا، و قدمت گرامی باد!»
آن هنگام، تریستان به آنها آموخت که چگونه باید در دو ردیف در کنار هم اسب برانند تا حالت شایسته و برازنده در بر داشته باشد، و این کار را بر اساسِ اهمیت هر یک از قسمت های بدن شکاری که بر روی زین خود داشتند، در حالی که روی چنگال هایی چوبی فرو رفته بودند، به انجام رسانند.
آنها به زودی قلعه تَنتاژِل را که با حالتی بسیار زیبا و مغرورانه، بر فراز دریا سربرافراشته بود، مشاهده نمودند. قلعه ای بس زیبا و مستحکم در پیش رو داشتند که با انواع برج ها و باروها و حصارهای بلند، در برابر هرگونه حمله متهاجمانه ای، مجهز بود. برج اصلیِ قلعه، که در گذشته، به دستِ غولان ساخته شده بود، از قطعات عظیم سنگ هایی دقیقا بریده شده بود. گروه شکارچیان، از دروازه ای که به وسیله دوازده مرد نگهبانی می شد، عبور کردند.
پس از آن که رهبر شکارچیان، به نقل ماجرا پرداخت، و مارک نیز به تحسین آن قطعات جداشده بدنِ گوزن پرداخت، با دقّت به تماشای شکار و گروه همراه کنندگان رهبر شکارچیان مشغول شد. امّا بیش از همه، به تحسین و تماشای مرد جوان غریبه ای پرداخت که از نگاه کردن به چهره او دست نمی کشید. با فرا رسیدن شب، آن هنگام که ظرف های غذا از روی میزها برچیده شدند، شعبده بازی از اهالی ویلز(۴۳) که در هنر خود بسیار مهارت داشت به میان سالن پذیرایی قدم نهاد، در میان جمع حاضران، به خواندن ترانه هایی عاشقانه مشغول شد، در حالی که نغمه های خود را با چنگی همراهی می کرد.
پس از آن که ترانه های او به پایان رسید، تریستان نیز به نوبه خویش چنگ را از دست او گرفت و برای سپاس از صاحب خانه خود، با چنان آوای زیبایی به خواندن پرداخت که همه درباریان و بارُن ها، از شنیدن آن صدای زیبا به شگفتی و وجد آمدند. پس از پایان ترانه، شاه تا مدّتی، سکوت اختیار کرد. سرانجام زبان به سخن گشود و گفت: «پسرم، خدای متعال حافظت باشد، زیرا خداوند همانا خوانندگان خوش آوا را دوست می دارد: زیرا آوای چنین افرادی، مستقیم به درون قلب انسان ها رخنه می کند، و موجب می شود تا بسیاری ماتم ها و سوگواری ها و رنج ها را از یاد ببرند. تو حقیقتا برای شادمانی من به اینجا آمده ای! همین جا، نزد من بمان!»
تریستان که در برابر او تعظیم می کرد پاسخ داد: «اعلی حضرتا! من با کمال میل حاضرم به عنوان خواننده و نوازنده چنگ شما، شکارچی شما و رعیت شما، کمر به خدمت شما ببندم.» و بدینسان شد.
و این امر، به مدّت سه سال، این گونه به طول انجامید. تریستان در تمامی شکارها، به دنبال مارک می رفت و او را همراهی می کرد. سپس با فرا رسیدن شبد او اغلب در همان اتاق سلطنتی به خواب می رفت، و در میان نزدیکان و خدمت گزاران مخصوص شاه حضور می یافت.
شاه مارک، در جهت آن که همه آداب و رسوم شایسته و مناسبِ قلمرو سلطنتی سرزمین کرنوآی را به مرد جوان بیاموزد، وی را به رئیس دربار خود، دینَس دو لیدانِ دانا(۴۴) سپرد. مردی که بی درنگ، دل در گرو مهرِ مرد جوان سپرد. آن هنگام که تریستان سرانجام بیستمین سال از عمر خود را آغاز می کرد، مارک به عنوان هدیه، سلاح هایی بسیار زیبا و افتخارآمیز به او داد، و یکی از بالاترین مقام های فرماندهی را در ارتش خود، به او سپرد.

نظرات کاربران درباره کتاب تریستان و ایزو

تا دلتون بخواد عاشقانه و رومانتیک!!
در 1 سال پیش توسط Hos....33