فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رام کردن زن سرکش

کتاب رام کردن زن سرکش

نسخه الکترونیک کتاب رام کردن زن سرکش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رام کردن زن سرکش

در این نمایشنامه، شکسپیر قصد دارد انسان را به راستی به دنیای خیالی و زیبای افسانه پرواز دهد و پیوسته هویت شخصیتهای داستانش را دستخوش تغییرات جالب و مضحک کند. این وضعیت از همان آغاز داستان با شخصیت اسلای آغاز می‌شود و تا پایان داستان، با شخصیت کاتارینا که دستخوش تغییری اساسی در نحوه برخوردش با دنیا و اطرافیانش می‌گردد، ادامه می‌یابد. در واقع، خودِ پتروکیو هم ناچار است شخصیتی متفاوت از آن چه تابه حال داشته است، از خود ابراز نماید تا بتواند رفتار همسر سرکش و نافرمانش را تغییر دهد. امیدوارم از صحنه‌های مضحک آن لذّت ببرید!

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.02 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رام کردن زن سرکش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



به نام خداوند جان و خرد

شخصیتهای نمایشنامه

مقدّمه:

یک لُرد نجیب زاده
تعدادی کمدین
کریستوفر اسلای(۳): مسگری دائم الخمر
یک مهتر
خانم صاحب مهمانسرا
نوکران و مهتران
تعدادی شکارچی، نوازندگان موسیقی، مستخدمان

کمدی:

باتیستا(۴): نجیب زاده ای ثروتمند از پادوا
بیوندِلّو(۵): نوکر لوچِنسیو
وینچِنسیو(۶): نجیب زاده ای پیر از پیزا
ترانیو(۷): نوکر لوچِنسیو
لوچِنسیو(۸): پسر وینچِنسیو،عاشق بیانکا
کورتیس(۹): نوکر پِتروکیو
پِتروکیو(۱۰): نجیب زاده ای از ورونا
گرومیو(۱۱): نوکر پِتروکیو
گرِمیو(۱۲): خواستگار بیانکا
بیانکا(۱۳): دختر باتیستا
اُرتانسیو(۱۴): خواستگار بیانکا
کاتارینا(۱۵): دختر باتیستا
استادی فضل فروش: ایفاگر نقش ویچِنسیو یک بیوه، یک خیاط و میهمانان

پیشگفتار:

گاه در شهر پادوا، و گاه در منزل پِتروکیو در ییلاق

صحنه اوّل

در خلنگزاری، مقابل یک مهمانسرا

(خانم صاحب مهمانسرا و اسلای وارد می شوند.)

اسلای: سوگند می خورم که هم اینک شما را خواهم زد...!
خانم صاحب مهمانسرا: به غُل و زنجیر می بندمت، ای ولگرد بی شرم!
اسلای: این شما هستید که یک ولگرد هستید! خواهش می کنم چنین نگویید، زیرا خاندان اسلای، به هیچ وجه از قماش ولگردان نیستند! کافی است به اسناد ثبت شده تاریخی بنگرید: ما به همراه ریچارد فاتح به این سرزمین آمدیم! بنابراین (۱۶)PAUCASPALLABRIS و اجازه دهید که دنیا به کار خود ادامه دهد! (۱۷)SESSA! دیگر بس است!
خانم: شما نمی خواهید پول لیوان هایی را که شکسته اید، پرداخت کنید؟
اسلای: حتّی یک پشیز از آن را هم نخواهم پرداخت! به خاطر قدیس سنت جِرونیما، از این جا دور شو! دور شو! برو درون بستر یخ زده ات و خودت را گرم کن!
خانم: می دانم علاج کارم در کجا است. می روم کلانتر قصبه را صدا بزنم!(۱۸)

(او خارج می شود.)

اسلای: سومین، چهارمین یا حتّی پنجمین کلانتر قصبه را هم که صدا بزنی، من باز هم با قانون، پاسخگویش خواهم بود: من حتّی یک وجب هم از جایم تکان نخواهم خورد! پس بگذار به این جا بیاید، و ادب و احترام لازم را هم داشته باشد! (او روی زمین دراز می کشد و همان جا به خواب می رود.)

(صدای شیپور شکارچیانی از بیرون به گوش می رسد. نجیب زاده ای با لباس مخصوص شکار، به همراه تعدادی از شکارچیان و مهتران و مستخدمانش وارد مهمان سرا می شود.)

لُرد: شکارچی! سفارش می کنم به سگهایم خوب رسیدگی کنی، بویژه شنگول را...! حیوان بینوا کاملاً از پا درآمده! در ضمن، بهتر است ابری را با سگی که پوزه ای بسیار بزرگ دارد، قرار دهی. آیا دیدی چگونه نقره ای، هنگامی که سایر سگها از مسیر منحرف شدند، در کنار بیشه دوباره شکار را از سر گرفت؟ حاضر نیستم حتّی در عوض بیست پوند، این سگ را از دست بدهم!
شکارچی اوّل: آه! امّا بِلمَن هم به خوبی او است، عالیجناب. او به محض این که شکار از ما دور می شد، شروع به پارس می کرد، و امروز هم دو بار، در جایی که هیچ نشانه ای از طمعه نبود، بوی آن را ردیابی کرد! باور بفرمایید قربان که او سگ بهتری است!
لُرد: تو ابلهی بیش نیستی! چنانچه پژواک تا حدودی چالاکتر از حالت معمولش بود، یقینا دوازده برابر بهتر از سگی است که تعریفش را می کنی! به هر تقدیر، غذای خوبی برایشان فراهم کن، و مراقب همه شان باش! قصد دارم فردا هم به شکار بروم.
شکارچی اوّل: به روی چشم عالیجناب.
لُرد (با مشاهده اسلای): این دیگر کیست؟...آیا مرده و یا آن که مست است؟ ببین آیا نفس می کشد...؟
شکارچی دوم: او نفس می کشد، عالیجناب. چنانچه بدنش از نوشیدن بیش از اندازه آبجو این چنین گرم نبود، به راستی که بستر بسیار سردی برای خوابیدن با این حالت عمیق محسوب می شود!
لُرد: چه حیوان وحشتناکی! بنگر چگونه مانند یک خوک، دراز کشیده است! آه! ای مرگ شوم، تصویرت تا چه اندازه نفرت انگیز و کریه است...! آقایان، قصد دارم مزاحی با این دائم الخمر انجام دهم. نظرتان چیست، چنانچه او را به درون بستری می خواباندیم که با بهترین ملافه ها و رواندازها مزین گشته، و در هنگام بیدار شدن از خواب، مشاهده می کرد که انگشترهایی گرانقیمت در انگشتان خود دارد، و در کنار تختش، میزی پر از انواع غذاهای لذیذ چیده شده است، و در کنارش، مستخدمانی با لباسهایی بسیار فاخر ایستاده اند...؟ آیا این گدای تهیدست فراموش نخواهد کرد چه کسی است...؟
شکارچی اوّل: یقینا همین طور خواهد بود، عالیجناب! از این بابت، کوچکترین تردیدی ندارم!
شکارچی دوم: به طور حتم، با بیدار شدن از خواب، دستخوش حیرت و شگفتی عمیقی خواهد شد...
لُرد: این باعث خواهد شد که تاثیری چون یک خواب زیبا و یا رویایی خیالی در وجودش پدید آید... خب دیگر، او را از روی زمین بلند کنید و این برنامه مضحک را به درستی انجام دهید. او را نرم و آهسته به زیباترین اتاقم ببرید؛ سپس آن مکان را با زیباترین و لطیفترین تابلوهای نقّاشیم تزئین کنید؛ آن گاه سرِ کثیف و متعّفنش را با آبهای معطّر و ولرمی بشویید، و چوبهای معطّر در فضای اتاق بسوزانید تا هوای آنجا با رایحه ای دل انگیز، همراه شود. سپس نوازندگانی برایم بیابید، تا هنگامی که از خواب بیدار شد، لطیفترین و زیباترین موسیقی از نوع نوای آسمانی به گوشش رسد؛ و چنانچه احیانا شروع به صحبت کرد، به سرعت به نزدیکش بشتابید، و با احترامی بسیار عمیق و در کمال تواضع، تعظیمی مودبانه کنید و به او بگویید: «امر عالیجناب چیست...؟» باید یکی از شما، با تشتی سیمین که پر از گلاب، و مزّین به گلبرگهایی معطّر بر روی سطح آن است، به نزدیکش برود، و دیگری تُنگ آبخوری در دست گیرد، و نفر سوم هم حوله ای نرم همراه داشته باشد، و بگوید: «آیا عالیجناب میل دارند دستهایشان را خنک کنند...؟» باید یکی از میان شما، با لباسهایی فاخر و برازنده، انتظارش را کشد، و از او سوال کند که مایل است آن روز، چه لباسی بر تن کند...؟ سپس لازم است یکی از میان شما، درباره اسبها و سگهایش صحبت کند، و این که بانوی بزرگوارشان، از بیماریشان بی اندازه آشفته و ناراحت هستند. سعی کنید او را متقاعد سازید که اخیرا رفتاری مالیخولیایی داشته و چنانچه به شما اعلام کرد چه کسی است، به او بگویید که در رویا به سر می برد، و این که نجیب زاده ای بسیار مقتدر و بانفوذ است. این کارها را انجام دهید، دوستان من، و تمام این برنامه ها را با حالتی بس طبیعی اجراء کنید...به راستی که صحنه ای بسیار سرگرم کننده خواهد بود، به شرط آن که با دقّت و ظرافت هر چه تمامتر انجام شود.
شکارچی اوّل: عالیجناب! روی ما حساب کنید؛ ما نقشمان را چنان خوب و طبیعی ایفاء خواهیم کرد که از شدّت حقیقی بودن رفتارمان، او به راستی آن چه را که درباره خودش بیان کنیم، باور خواهد کرد.
لُرد: او را آهسته از زمین بلند کنید، و در بستری بخوابانید؛ در ضمن، لازم است در هنگامی که از خواب بیدار می شود، هر یک از شما، در جای اصلی خود حضور داشته باشد.

(مستخدمانی، اسلای را با خود به اتاقی دیگر می برند. صدای شیپوری به گوش می رسد. لُرد به یکی از مهتران:)

ای مردک! برو ببین این صدای شیپور کیست! (مستخدم خارج می شود.) بدون تردید، نجیب زاده ای در حال مسافرت می باشد که مایل است در این مهمانسرا، استراحت کند.(مستخدم دوباره به صحنه می آید.) خب؟ که بود...؟
مستخدم: امیدوارم خوشایند عالیجناب واقع شود: در واقع، تعدادی بازیگر به اینجا آمده اند که خدمات حرفه ای شان را به عالیجناب تقدیم می کنند...
لُرد: به آنها بگو به اینجا بیایند!

(بازیگران وارد می شوند.)

لُرد: دوستان عزیز! به اینجا خوش آمدید!
بازیگر اوّل: از عالیجناب بزرگوار، سپاسگزار و ممنونیم.
لُرد: آیا قصد دارید امشب، همراه من در اینجا بمانید...؟
بازیگر دوم: چنانچه عالیجناب مایل باشند از خدمات حرفه ای ما بهره مند گردند...
لُرد: با کمال میل! (او بازیگر نخست را نشان می دهد) من این مرد را می شناسم، و به یاد دارم او را دیده ام که نقش پسرِ یک کشاورز را بازی می کرد...این مربوط به نمایشنامه ای است که شما، در کمال هنرمندی سعی داشتید با بانویی راز و نیاز عاشقانه کنید؛ نامتان را فراموش کرده ام، امّا به راستی که آن نقش را با زیرکی و حالتی بسیار خوب و طبیعی ایفاء کردید...
بازیگر اوّل: به گمانم منظور عالیجناب، سوتو(۱۹) باشد.
لُرد: آری! درست است! به راستی که نقشت را عالی بازی کردی. خب! خب! به نظر می رسد در زمان مناسبی به اینجا آمده باشید...بویژه که من برنامه ای بسیار سرگرم کننده و تفریحی تدارک دیده ام، که با کمک آگاهی و آشنایی شما در این گونه کارها، می تواند کمک بزرگی برایم باشد؛ امشب، نجیب زاده ای در اینجا حضور دارد که مایل است بازی شما را از نزدیک تماشا کند. امّا زیاد مطمئن نیستم که رفتاری آرام و متواضع داشته باشید...بیم دارم با مشاهده رفتار و حالت غیرطبیعی و عجیبش ـ آخر می دانید، عالیجنابی که از او سخن می گویم، هنوز در عمرش، یک نمایش ندیده است ـ ناگهان دستخوش حالتی شادمانه شوید و به خنده بیفتید، و با این کارتان، موجب اهانت به او شوید... زیرا وظیفه خود می دانم که از همین حالا، به شما آقایان محترم اعلام کنم که چنانچه او شما را حتّی با چهره ای متبّسم ببیند، به خشم خواهد افتاد...
بازیگر اوّل: از این بابت، هیچ واهمه ای نداشته باشید، عالیجناب! ما می دانیم چگونه خود را از خندیدن نگاه داریم، حتّی اگر مقابل مضحک ترین انسان روی زمین قرار گرفته باشیم...
لُرد (به یک مستخدم): این آقایان را به جایشان هدایت کن، و از هر یک از آنان، پذیرایی خوب و دوستانه ای انجام بده! دقّت کن هیچ چیز کم و کاست نداشته باشند، و درست مانند این باشد که هم اینک در قصر من حضور دارند و از تمام امکانات آنجا می توانند برخوردار باشند.

(مستخدم، به همراه بازیگران خارج می شوند. لُرد، به سوی مهتر دیگری می چرخد.)

و تو نیز برو و مهترم بارتِلِمی را به اینجا فرا بخوان! او را از سر تا نوک پا، با لباسی زنانه آرایش کن! ظاهر او را به یک بانوی نجیب زاده مبدّل کن!(۲۰) پس از انجام این کار، او را به اتاق آن مردک مست، راهنمایی کن. سپس او را پیوسته «بانوی من» خطاب کن، مطیع اوامرش باقی بمان و احترامی بسیار عمیق نسبت به او داشته باش. از عوض من به او بگو که چنانچه می خواهد مورد لطف و خشنودی من واقع شود، باید تمام رفتار و کردار زیبایی را که در بانوان اشرافی و نجیب زاده، هنگامی که در کنار همسران خود حضور دارند، و او بارها شاهد آن بوده است، اکنون به اجراء درآورَد! او باید در برابر آن مردک مست، رفتاری بسیار متواضع داشته باشد، و با صدایی بسیار ملایم و لطیف، و با تعظیمی بسیار عمیق به او بگوید: «عالیجناب، مایلند چه دستوراتی صادر کنند...؟ با چه کاری بانوی شما، همسر مطیع و فرمانبردارتان، می تواند مراتب علاقه و محبّت خویش، و نیز وظیفه شناسی خود را بر شما آشکار سازد...؟» و سپس با حالتی بسیار محبّت آمیز و گرم، و بوسه هایی لطیف، سرش را بر روی سینه همسرش خم کند و اشکهایی از شادی فشانَد و از بهبودی و نجات همسر شریفش از چنگال بیماری، اظهار خشنودی کند. او باید به وی بگوید که در طول این دو هفت ساله اخیر، شوهر شریفش پیوسته خود را به عنوان گدایی تهیدست و کثیف و ژولیده در نظر می پنداشته است... چنانچه مهترم از این قابلیت کاملاً زنانه برای جاری ساختن سیلی از اشک برخوردار نباشد، یک پیاز، این وظیفه را به خوبی انجام خواهد داد! کافی است آن را با دقّت تمام، درون دستمالش پنهان سازد. همین باعث خواهد شد که علی رغم میلش، نگاهی گریان پیدا کند... این کارها را در اسرع وقت به انجام رسانید! به زودی دستورات تازه ای به تو خواهم داد. (مستخدم از صحنه خارج می شود.) خوب می دانم که این پسرک، کارش را به نحو احسن انجام خواهد داد، و رفتار زنانه و صدا و حالت و حرکات یک زن متشخّص و نجیب زاده را به بهترین شکل، تقلید خواهد کرد. بسیار مشتاقم صدای او را بشنوم که سعی دارد آن مردک مست را همسر دلبند خود بنامد، و این که چگونه افرادم با اجرای اوامر آن مردک روستایی، سعی خواهند کرد از خندیدن خود جلوگیری کنند...! باید بروم و این نکات را به آنان یادآور شوم: شاید حضورم به تنهایی کافی باشد تا حالت شادی و خنده آنان را که ممکن است از حدّ مجاز نیز فراتر رود، تحت تسلّط درآورَد...

(همه از صحنه خارج می شوند.)

صحنه اوّل

(اتاق خوابی در یک قصر.)

(می توان اسلای را مشاهده نمود که لباس خوابی بسیار فاخر بر تن دارد. مستخدمانی در کنارش حضور دارند، و برخی نیز جامه هایی بسیار گرانقیمت پوشیده اند. یکی از آنها، تشتی در دست دارد، دیگری یک آبخوری، و سایر وسایل مخصوص اصلاح و نظافت. لُرد با لباس نوکری وارد اتاق می شود.)

اسلای: به نام خدا رحم کنید و یک لیوان آبجو به من بدهید!
مستخدم اوّل: آیا عالیجناب مایلند یک لیوان از شراب ناب میل کنند...؟
مستدم دوم: آیا عالیجناب میل دارند از این کنسروها بچشند...؟
مستخدم سوم: عالیجناب مایلند چه لباسی امروز بر تن کنند...؟
اسلای: نام من کریستوفر اسلای است! خواهش می کنم این قدر مرا عالیجناب صدا نزنید! من هرگز در عمرم، شراب ناب ننوشیده ام! چنانچه می خواهید به من کنسرو بدهید، لطفا کنسرو گوشت گاو بدهید! در ضمن، هرگز از من نپرسید چه لباسی می خواهم بپوشم! من از هیچ پشت و کمر درست و حسابی برخوردار نیستم، چه رسد به آن که یک نیم تنه داشته باشم! من همچنین هیچ ران و ساقی ندارم، چه رسد به آن که جوراب چسبان داشته باشم! به همان اندازه هم فاقد پا هستم، چه رسد به این که کفشهایی داشته باشم! در واقع، تنها کفشهای من، همانی است که اجازه می دهد انگشتان پایم از میان چرم فرسوده و ساییده شده اش نمایان گردد...!
لُرد: از خدا می خواهم که عالیجناب را از این خلق و خوی عجیب نجات دهد! آه! آیا این به راستی ممکن است که مردی با قدرت شما، با اصل و نسب عظیم الشان شما، و بهره مند از چنین ثروت هنگفتی، و دارای ارزش و احترامی چنین والا، اسیرِ یک چنین روحیه ناشایستی شده باشد...؟!
اسلای: چه گفتید؟! ببینم، نکند قصد دارید دیوانه ام کنید؟! مگر من همان کریستوفر اسلای، پسرِ اسلای پیر از ناحیه بارتُن هیت(۲۱) نیستم...؟ کسی که از بدو تولّد، دستفروش دوره گرد بود، و سپس با تعلیم و آموزش لازم، به حرفه کارت سازی روی آورد و بنا به یک رشته تغییرات و تحوّلات به رام کننده خرسها مبدّل شد، و فعلاً هم در حرفه مسگری فعّالیت می کند...؟! کافی است بروید و از ماریان هاکت(۲۲)، همان زن چاقی بپرسید که صاحب مهمانسرای وینکت(۲۳) می باشد...او مرا می شناسد! او به شما خواهد گفت که چهارده پِنس از بابت نوشیدن آبجو، به او بدهکارم! اگر این را نگفت، مرا به عنوان دروغگوترین مرد در سرتاسر قلمرو مسیحیت بنامید! یعنی چه؟! من که هذیان نمی گویم! این هم...
مستخدم اوّل: آه! این همان چیزی است که بانوی مرا آشفته خاطر می سازد!
مستخدم دوم: آه! این همان چیزی است که مستخدمان شما را اندوهگین می سازد!
لُرد: این چیزی است که باعث می شود اقوام نزدیکتان، از قصرتان فراری باشند، و از رفتار عجیب شما، از اینجا رانده شوند. آه! عالیجناب محترم! خواهمشندم به اصل و نسبتان بیندیشید! افکار و اندیشه های قدیمتان را از تبعید فرابخوانید! این رویاهای پست و خفّت بار را از خود برانید! بنگرید چگونه مستخدمانتان پروانه وار در اطرافتان، مشغول به خدمتگزاری هستند...؟ همه آماده اند که با کوچکترین علامتی از سوی شما، انجام وظیفه کنند! آیا مایلید کمی موسیقی بشنوید؟ گوش دهید...! (صدای موسیقی از اتاقی دیگر به گوش می رسد.) این آپولون(۲۴) است که ترانه سر داده، و بیست بلبلِ در قفس، همصدا شده اند! آیا میل دارید اندکی بخوابید؟ شما را در بستری نرمتر و راحت تر از بستر باشکوه و زیبایی می خوابانیم که از سوی سمیرامیس(۲۵) دستور ساخت آن داده شده بود! کافی است به ما بگویید که مایلید اندکی گردش کنید: آن گاه مسیرتان را هموار و مفروش خواهیم کرد! آیا میل دارید سوار بر اسب شوید؟ به تمام اسبهایتان، زین و افسارهایی از طلا و مروارید خواهیم بست! آیا از شاهین بازی لذّت می برید؟ شما دارای شاهینهایی هستید که حتّی از چکاوکان صبحگاهی نیز، بالاتر پرواز می کنند...! یا نکند از شکار لذّت می برید؟ هر زمان اراده کنید، گلّه سگهایتان طنینی عظیم در آسمان پدید خواهند آورد، و بازتابی از پژواک، درون غارهای توخالی ایجاد خواهند کرد!
مستخدم اوّل: خواهشمندم بگویید که مایلید شکاری انجام دهید و به تاختن بپردازید...! سگان شکاری شما، مانند گوزنهایی تیزپا هستند که نفسی بلند و گامهایی چالاکتر و سریعتر از غزال دارند...
مستخدم دوم: آیا میل دارید تابلوهای نقّاشیتان را تماشا کنید؟ هم اینک می رویم و تصویر آدونیس(۲۶) را در کنار نهرآبی برایتان می آوریم، در حالی که ونوس را در میان نیزارهای اطراف نهر، به شکل پنهان شده نشانتان می دهد و گویی با نفس خود، به تکان دادن ساقه های نی مشغول است و چون نسیمی است که آنها را به اهتزاز در می آورد...
لُرد: می توانیم تصویر ایو(۲۷) را نشانتان دهیم، آن زمان که هنوز دوشیزه ای عفیف است و ناگهان اغواء می شود. آن نقّاشی چنان زنده است که گویی انسان به راستی بیننده آن وقایع است...
مستخدم سوم: یا نکند مایلید تصویر دَفنه(۲۸) را برایتان بیاوریم که در میان جنگلی از خار و خاشاک، آواره پیش می رود، و پاهایش را مجروح ساخته...حاضرید به راستی سوگند یاد کنید که خون از پاهایش جاری است، و این که در برابر این صحنه، آپولون با ظاهری مغموم، اشک می فشاند، بس که خون و اشک آنان، با هنرمندی تمام، به تصویر کشیده شده است!
لُرد: شما یک نجیب زاده هستید و فقط هم همین هستید! شما صاحب همسری هستید که از بین تمام بانوان این دورانِ رو به زوال، زیباترین است!
مستخدم اوّل: پیش از آن که اشکهایی از چهره زیبایشان برای شما جاری سازد، و آن صورت مهربان را با سیلی از قطراتی بی رحمانه خیس سازد، به راستی که زیباترین موجود در سراسر عالم محسوب می شد، و حتّی اکنون نیز کمتر از زیباترینها نیست!
اسلای: یعنی من یک نجیب زاده هستم و همسری اشرافی دارم...؟ آیا در خوابم؟ یا نکند تاکنون، غرق در رویا بودم...؟ اکنون خواب نیستم: می بینم، می شنوم، و سخن می گویم؛ عطری شیرین و مطبوع در اطرافم حسّ می کنم و وسایلی نرم و لطیف با دستم لمس می کنم. سوگند به زندگیم، که من به راستی یک نجیب زاده هستم، و نه یک مسگر، و نه مردی به نام کریستوفر اسلای...! خب دیگر! بهتر است هم اینک بانویمان را به اینجا فرابخوانید! در ضمن، تکرار می کنم: لیوانی آبجو به من بدهید!
مستخدم دوم: آیا عالیجناب عظیم الشان ما مایلند که دستهایشان را بشویند؟ (مستخدمانی، تشتی با یک آبخور و یک حوله به او تقدیم می کنند.) آه! چقدر خوشحال هستیم از این که مشاهده می کنیم سلامت ذهنتان دوباره بازگشته است! آه! ای کاش می شد برای آخرین بار، یقین پیدا می کردید که به راستی کیستید...! اکنون پانزده سال است که شما در رویایی غرق گشته اید! و هر چند در بیداری به سر می بردید، گویی هنوز در عالم رویا سیر می کردید...
اسلای: پانزده سال...! پناه بر خدا! چه زمان زیادی...! و در تمام طول این مدّت، من هیچ حرفی بیان نمی کردم؟
مستخدم اوّل: آه! چرا عالیجناب! امّا صرفا جملاتی عجیب و غریب...هر چند در این اتاق زیبا حضور داشتید، لیکن پیوسته مدعی بودید که شما را از دری بیرون انداخته اند...و سپس بر علیه خانم صاحبخانه ای که چنین کاری را با شما انجام داده بود، به نزاعی خیالی می پرداختید، و اعلام می کردید که از او به قانون شکایت خواهید کرد، زیرا به جای آن که بطریهای مُهر و موم شده مشروب برایتان بیاورد، کوزه هایی سنگی با دری بازشده می آورد. گاه نیز شخصی را به نام سِسیل هاکت(۲۹) صدا می زدید...
اسلای: آری...مستخدمه آن مهمانسرا...
مستخد سوم: امّا حقیقت این است عالیجناب که شما نه مهمانسرایی می شناسید، نه مستخدمه ای، و نه تمام آن مردانی را که نام می برید...! مردانی چون استفن اسلای(۳۰) و جان نَپز(۳۱) و پیتر تورف(۳۲) و هنری پیمپِرنِل(۳۳)...و نیز بیست مرد دیگر که هرگز وجود خارجی نداشته اند و هرگز کسی آنها را ندیده است!
اسلای: خب پس...باید از بهبودیم، به درگاه خداوند مهربان شاکر باشم.
همه یکصدا: آمین!
اسلای (به یکی از مستخدمین): از لطف تو ممنونم. چیزی از این بابت، از دست نخواهی داد.

(ناگهان مهتر لُرد، با لباسی زنانه به همراه تعدادی از همراهانش وارد می شود.)

مهتر (به اسلای): حال ولینعمت محترم من چگونه است...؟
اسلای: پناه بر خدا! بسیار خوبم! زیرا در اینجا، همه چیز خوب و عالی است. همسرم کجا است؟
مهتر: هم اینجا هستم، عالیجناب. از او چه می خواهید؟
اسلای: شما همسرم هستید و مرا شوهرتان نمی نامید؟! فقط لازم است که مستخدمانم مرا عالیجناب صدا بزنند، حال آن که من برای شما، فقط همان شوهر خوب و مهربان هستم.
مهتر: همسر و ولینعمتم! ولینعمت و شوهر خوب و مهربانم! من همسر مطیع و فرمانبردار شما هستم...
اسلای: آری، این را می دانم. (به دیگران) ببینم، باید او را چگونه بنامم؟
لُرد: بانوی من.
اسلای: منظورم این است که: آلیس بانو(۳۴) و یا جون بانو(۳۵)...؟
لُرد: بانوی من، کافی خواهد بود. نجیب زادگان، همسران خود را این گونه خطاب می کنند.
اسلای (به مهترِ لُرد): بانوی من، همسرم! به من می گویند که بیش از پانزده سال است که در رویایی به سر برده ام...
مهتر: آری. و این پانزده سال، برایم مانند سی سال به طول انجامید...! بویژه آن که در تمام طول این مدّت، از بستر شما دور بودم.
اسلای: این مدّت زیادی است...مستخدمان! از اینجا بروید و مرا با او تنها بگذارید. اکنون به نزدم بیایید!
مهتر: ای آن که سه بار، عنوان ولینعمت محترم را دارا می باشی! از شما استدعا دارم که هنوز هم برای یکی دو شب، مرا معذور بدانید، و یا دست کم تا غروب خورشید؛ زیرا پزشکان شما، این نکته را اکیدا سفارش کرده اند، و می ترسند مبادا حال شما دوباره به وخامت کشد...! از این رو، ناگزیرم از کنارتان دور بمانم. امیدوارم که این علّت، عذری برای من محسوب خواهد شد...
اسلای: وضعیت به گونه ای است که به سختی می توانم صبور بمانم. با این حال، هیچ مایل نیستم دوباره در آن رویا فرو روم؛ از این رو، صبر خواهم کرد...

(مستخدمی وارد صحنه می شود.)

مستخدم: بازیگران عالیجناب، پس از اطّلاع یافتن از بهبودی شما، قصد دارند به اینجا آمده و نمایش کمدی زیبایی برایتان بازی کنند. این یکی از دستورات اکیدِ پزشکان معالج شما است! از آنجا که افراط در حزن و اندوه، خون شما را منجمد ساخته، و از آنجا که مالیخولیا و افسردگی، دایه تب و بی قراری است، آنها به این نتیجه رسیده اند که شما باید نمایشی شاد تماشا کنید، تا ذهنتان را برای شادی و خوشحالی آماده سازید. یعنی همانا چیزهایی که قادرند هزاران بیماری گوناگون را از وجود انسان دور سازند و عمر او را به درازا کشند.
اسلای: با کمال میل! پس بگویید بیایند و نمایششان را اجراء کنند! گفتید یک کمدی؟ آیا از نوع نمایشات شادِ ایام کریسمس و یا بازیهای جالب شعبده بازان و بندبازان دوره گرد نیست...؟
مهتر: خیر ارباب خوب و شریفم. این یک سرگرمی شاد، از بهترین نوع ممکن است!
اسلای: از چه نوعی است؟ خانگی؟
مهتر: این نوعی داستان تاریخی است...
اسلای: بسیار خوب. هم اینک به تماشای آن خواهیم نشست. بیایید بانوی من، همسرم! بیایید و در کنارم بنشینید و دنیای اطرافتان را فراموش کنید. ما دیگر هرگز جوان نخواهیم شد! (آنها روی صندلیهایی می نشینند.)

پرده اوّل

صحنه اوّل

در شهر پادوا. در مقابل منزل باتیستا

(ترانیو و لوچِنسیو وارد صحنه می شوند.)

لوچِنسیو: آه! ترانیو! منی که همواره در آرزوی دیدن شهر زیبای پادوا به سر می بردم، ـ این مهد هنرهای زیبا! ـ اکنون به ایالت پربرکت لُمباردی(۳۶)، این باغ خندان و خرّم ایتالیای بزرگ، قدم نهاده ام...! من با اجازه محبّت آمیز پدرم به اینجا می آیم، و موافقت او و همراهی دوستانه و صمیمانه تو، چیزهایی هستند که با کمک آنها به اینجا رسیده ام...آه! ای خدمتگزار باوفایم...! ای آن که اخلاص و وفاداریت همواره بر من ثابت شده...! هوای اینجا را زین پس تنفّس کنیم، و در کمال شادمانی و خوشوقتی، به آموزشِ دروسی از علوم طبیعی و ادبیات مشغول شویم...! شهر پیزا که به داشتن شهروندانی بسیار جدّی و موّقر شهرت بسزا دارد، شاهد تولّدم بود! و پدرم وینچِنسیو، تاجری که محدوده کارش در سراسر عالم گسترده است، از خاندان بِنتیوُلیو(۳۷) است. و حال، پسر وینچِنسیو که در شهر فلورانس(۳۸) پرورش یافت، برای تحقّق بخشیدن به تمام آرزوها و امیدهایی که برایش دارند، و نیز برای افزایش ثروت و اقبال خویش، ناگزیر است دست به اعمالی شرافتمندانه و نیک بزند...ازین رو، میل دارم در تمام مدّت تحصیلم، رفتار و کرداری نیک داشته باشم، و با آن بخش از فلسفه رویارو شوم که از نیکبختی و سعادتی دادسخن می دهد که رفتار نیک، قادر است در وجود انسان پدید آورَد. خواهشم این است که از اندیشه ات برایم سخن بگویی، زیرا پیزا را ترک گفته و به پادوا آمده ام، و به راستی که چون مردی هستم که آبگیری کم عمق را ترک گفته تا به درون اقیانوسی ژرف فرو رود تا بدینسان، از شدّت تشنگی خود بکاهد.
ترانیو: (MI PERDONATE (۳۹ ای ارباب مهربان! من نیز در تمام این نکات، با شما همفکر و همعقیده ام؛ خوشحالم از این که قصد دارید به عزم و اراده تان ادامه دهید، و به نوشیدنِ شهدِ شیرینِ درس شیرینِ فلسفه بپردازید...ارباب خوبم! تنها درخواستم این است که با وجود تحسین و علاقه ای که به اجرای اعمال نیک و نیز انضباط اخلاقی داریم، به موجوداتی بی تفاوت و بی احساس و کودن مبدّل نشویم، و از این بابت، خاضعانه از شما استدعا دارم...! نباید بکوشیم به تعالیم ارسطو بیش از حدّ لازم، وابسته و پایبند بمانیم...! نباید در این کار افراطی باشیم به گونه ای که اُوید تا ابد، برایمان چون انسانی رانده شده در نظر جلوه کند! با شناخت و اطّلاعاتی که در اختیار دارید، با منطق سخن گویید و علم بلاغت را نیز در گفت وگوهای معمولیتان به اجراء گذارید؛ به موسیقی و شعر نیز روی آورید تا از آنها الهام بگیرید...و امّا در مورد ریاضیات و متافیزیک، تا آنجا که معده تان قادر به هضم آنها است، بهره ببرید. در واقع، درسی که بدون هیچ لذّتی همراه باشد، هیچ سود و منفعتی برای انسان به ارمغان نمی آورد! به طور خلاصه عرض کنم، آقا: جذّابترین رشته ای را که مورد علاقه تان است، برای خود برگزینید...
لوچِنسیو: صد تشکر از تو ترانیو، و این پند عالی ات! آه! بیوندِلّو...! ای کاش از همین حالا در این سوی ساحل حضور داشتی! آن گاه می توانستیم از همین حالا به تمام کارهایمان رسیدگی کنیم و در نقطه ای ساکن شویم تا بتوانیم از دوستانی که به زودی در شهر پادوا خواهیم یافت، پذیرایی شایسته کنیم. امّا بهتر است چندی درنگ کنیم: این اشخاص کیستند که از راه می رسند...؟
ترانیو: ارباب! بی شک گروهی هستند که برای ورود ما به این شهر، قصد خوشامدگویی دارند...

(باتیستا، کاتارینا، بیانکا، گرِمیو، و اُرتانسیو از راه می رسند. لوچِنسیو و ترانیو در گوشه ای دور از آنها می ایستند.)

باتیستا: آقایان! خواهش می کنم بیش از این مزاحمم نشوید! شما از تصمیم تغییرناپذیر من مطّلع می باشید: من تا زمانی که شوهری برای دختر بزرگم پیدا نکرده باشم، هرگز دختر کوچکم را به همسری کسی نخواهم داد! چنانچه یکی از شما دو نفر به کاتارینا علاقه مند است، و از آنجا که شما را به خوبی می شناسم، و محبّتتان نیز در دلم جای دارد، می تواند دست او را بگیرد و به عقد خود درآورَد.
گرِمیو: بیشتر ترجیح می دهم او را به باغ وحش بیندازم! او بی اندازه برای من خشن و گستاخ است! ببینم اُرتانسیو...! گوش کنید! آیا حاضرید او را به همسری خود در آورید...؟
کاتارینا (به باتیستا): از شما تقاضا دارم، آقا! آیا شما قصد دارید مرا در نظر این آقایانِ خواستگار، بی ارزش و خوار جلوه دهید...؟
اُرتانسیو: گفتید خواستگار، زیباروی من...؟! منظورتان چیست؟ تا زمانی که خلق و خویی مهربان و آرام و رفتاری سراپا لطافت و ملایمت پیدا نکنید، هیچ کس به خواستگاریتان نخواهد آمد...!
کاتارینا: حقیقت را بخواهید، آقا: لازم نیست از چیزی هراس داشته باشید؛ شما هنوز حتّی به نیمراه قلبم هم نرسیده اید! حتّی اگر هم به آنجا برسید، نخستین کاری که انجام دهم، این خواهد بود که موهای سرتان را با یک سه پایه کوچک خارش دهم، و سپس صورتتان را آرایش کنم و از شما به عنوان یک دلقک استفاده کنم...
اُرتانسیو: خداوند متعال، ما را از شرّ چنین زنان شیطان صفتی در امان نگاه دارد!
گرِمیو: مرا نیز همین طور!
ترانیو (با صدایی آهسته به لوچِنسیو): خاموش بمانید ارباب! این هم نمایشی بسیار شیرین و سرگرم کننده است! این دختر، یا بی اندازه دیوانه است، یا بی نهایت شرور و وحشی...
لوچِنسیو (با صدایی آهسته به ترانیو): امّا من در سکوتِ آن دختر دیگر، حجب و ادبِ دوشیزه ای شیرین و ملایم را می بینم...خاموش باش، ترانیو!
ترانیو (با صدایی آهسته به لوچِنسیو): خوب گفتید ارباب! بهتر است ساکت باشیم و با چشمی سیر، این وقایع را تماشا کنیم.
باتیستا: آقایان! انتظار دارم که پس از شنیدن گفته هایم، آنها را به اجرا بگذارید...بیانکا! تو نیز به خانه بازگرد. امیدوارم از این ماجرا خشمگین و ناراحت نشده باشی، بیانکای خوب و مهربانم. زیرا من به هر حال، تو را دوست می دارم. (بیانکا شروع به گریستن می کند.)
کاتارینا: دخترک نازنین!...(رو به باتیستا) بهتر است به جای این کارها، انگشتتان را درون تخم چشمش فرو کنید! آن وقت خواهد فهمید به چه دلیل مشغول گریستن است!
بیانکا: خواهر! ظاهرا از دیدن ناراحتی و اندوهم شاد می شوی! (رو به باتیستا) آقا! در کمال تواضع و فروتنی، بنا به میل شما عمل می کنم؛ کتابها و آلات موسیقیم، زین پس، تنها مصاحبانم خواهند بود...! من به مطالعه مشغول خواهم شد، و به تنهایی با آلات موسیقیم، تمرین خواهم کرد.
لوچِنسیو (با خود): گوش کن، ترانیو...! گویی قادر هستی صدای مینروا(۴۰) را بشنوی...
ارتانسیا: جناب باتیستا! آیا به راستی پدری این چنین عجیب هستید...؟ من بسیار ناراحتم از این که علاقه ما، موجب اندوه بیانکا گشته است...
گرِمیو: چه می شنوم؟! یعنی شما به راستی قصد دارید او را در قفس کنید، سینیور باتیستا...؟! آن هم برای خشنودی این ابلیس جهنّمی...؟! شما قصد دارید او را به خاطر زبان تند و تلخِ خواهرش، مجازات کنید؟!
باتیستا: آقایان! تصمیمتان را بگیرید و هر آن چه مایلید بیندیشید! من تصمیمم را گرفته ام! به خانه بازگرد بیانکا! (بیانکا از صحنه خارج می شود.) از آنجا که می دانم او علاقه بسیار زیادی به موسیقی و آلات آن و نیز هنر شاعری دارد، قصد دارم استادانی در این رشته ها به خانه ام دعوت کنم تا قادر باشند ذهن جوان او را آموزش دهند. چنانچه کسانی را در این رشته ها می شناسید، اُرتانسیو، و یا شما گرِمیو، آنان را نزد من بفرستید. زیرا من همواره نسبت به مردان هنرمند و با استعداد، احترام خاصّی قائل می باشم، و همواره نسبت به آموزش و تربیت فرزندانم، سخاوتمند بوده ام. خب دیگر، بدرود! کاتارینا، تو می توانی بمانی. من باید با بیانکا صحبت کنم.

(او از صحنه خارج می شود.)

کاتارینا: عجب...!به گمانم من نیز می توانم از اینجا بروم، نه؟ ببینم، نکند قصد دارند برای من نیز ساعت ورود و خروج تعیین کنند...! درست مانند این که من نمی دانم چه چیز باید برداشت و یا بر جا نهاد. ها!

(او نیز خارج می شود.)

گرِمیو: می توانی بروی و به همسر شیطان ملحق شوی! تو چنان سراپا آکنده از صفات نیکو و شایسته هستی که هیچ کس، خواهان تو نیست...! عشق ما آن قدرها هم بزرگ نیست اُرتانسیو تا نتوانیم در انگشتهایمان بدمیم(۴۱)، و آن را برای مدّتی، در حالت روزه داری نگاه داریم...کیک ما، از هر دو طرف، هنوز خام است(۴۲)... پس فعلاً بدرود! با این حال، به دلیل محبّتی که نسبت به بیانکای عزیزم احساس می کنم، سعی دارم چنانچه استادی پیدا کردم که قادر باشد هنرهایی را که او دوست دارد به وی بیاموزد، او را به نزد پدر بیانکا ببرم.
اُرتانسیو: من نیز همین کار را خواهم کرد، سینیور گرِمیو. امّا یک نکته، لطفا! هر چند ماهیت رقابت آمیز ما، به گونه ای است که هنوز تا این مقطع، امکان ایجاد هیچ نوع مذاکراتی را به ما نداده است، لیکن پس از تفکراتی در این زمینه، تصوّر می کنم چنانچه بخواهیم دوباره راهی برای ملاقات با بانوی زیبایمان پیدا کنیم، و چون دو رقیب شاد، به عشق بیانکایمان امیدوار باشیم، نکته ای هست که باید بیش از هر چیز، به آن توجّه نشان دهیم و حتّی نقشه ای به اجراء بگذاریم...
گرِمیو: تمنّا دارم: آن نقشه چیست؟
اُرتانسیو: خب...ما باید شوهری برای خواهرش پیدا کنیم!
گرِمیو: گفتید شوهر! نه! بهتر است بگویید یک ابلیس!
اُرتانسیو: گفتم یک شوهر!
گرِمیو: من هم گفتم یک ابلیس! یعنی شما فکر می کنید با وجود ثروتی که پدرش دارد، هیچ مردی آن قدر دیوانه هست که حاضر باشد با او پیوند زناشویی ببندد و با «دوزخ» وصلت کند...؟!
اُرتانسیو: ای بابا! گرمیو! هر چند این امر، ماورای میزان صبر و طاقت من و شما است که بتوانیم جیغ و دادهای شدیدش را تحمّل کنیم، لیکن باور بفرمایید دوست عزیز که در این عالم، هنوز هم جوانان خوب و شریفی پیدا می شود ـ فقط کافی است یکی از این اشخاص، به چنگمان بیفتد! ـ تا نه تنها او را بپذیرد، بلکه او را با تمام صفات منفی اش و نیز تمام ثروتش، به عقد خود درآورَد...
گرِمیو: نمی دانم...به هر حال، من به سهم خود ترجیح می دهم جهیزیه اش را بپذیرم، به شرط آن که هر روز صبح، در میدان اصلی شهر، تازیانه بخورم!
اُرتانسیو: همان گونه که می فرمایید، به سختی می توان میان سیبهای گندیده، انتخابی انجام داد... حال بیایید، برویم! حال که این سدّراه قانونی، ما را به دو دوست مبدّل ساخته است، این رفاقت را تا روزی که شوهری برای خواهر بزرگ بیانکا نیافته ایم، مستحکم و محفوظ نگاه داریم، و سپس زمانی که به خواهر کوچکتر، آزادی ازدواج کردن را فراهم آوردیم، دوباره با هم وارد مبارزه خواهیم شد...! آه! بیانکای عزیز! آری! دعا کنیم موفّقیت از آنِ کسی باشد که بیش از دیگری خوش اقبال و شاد است! آری! حلقه نامزدی به آن که چست و چالاکتر از دیگری است، خواهد رسید! نظرتان چیست، گرِمیو؟
گرِمیو: موافقم. من حتّی حاضرم بهترین اسب نرِ پادوا را به مردی هدیه کنم که حاضر شود این دختر وحشی را شیفته خود سازد، با او دلبری کند، و در نهایت او را به عقد خود درآورَد و خانه باتیستا را از شرّ او، رهایی بخشد! برویم!

(گرِمیو و اُرتانسیو از صحنه خارج می شوند. ترانیو و لوچِنسیو، به قسمت جلوی صحنه می آیند.)

ترانیو: از شما استدعا دارم! به من بگویید ارباب: آیا به راستی ممکن است که عشق ناگهان با این حالت سریع، چنین قدرت و نفوذی پیدا کند...؟
لوچِنسیو: آه! ترانیو! تا پیش از آن که خود نیز این تجربه را به دست نیاورده بودم، هرگز تصوّر نمی کردم چنین چیزی ممکن و یا حتّی محتمل باشد... امّا بنگر! همچنان که اینجا ایستاده و با حالتی بی تفاوت، به تماشای این صحنه مشغول بودم، من نیز در همین حالت بی تفاوتیم، تاثیر قدرتمند عشق را تحمّل کردم، و حال، در کمال صراحت و صداقت این را به تو اعتراف می کنم! توئی که مونس و رازدار منی! تو مانند آنا(۴۳) که به شهبانوی کارتاژ(۴۴) نزدیک بود، برایم عزیز هستی...! آه! ترانیو! می سوزم! دردمندم! بیمارم! به تحلیل می روم! آه! ترانیو! چنانچه این دوشیزه محجوب را از آنِ خود نسازم، از پای در خواهم آمد! نصیحتم کن، ترانیو! زیرا می دانم که می توانی چنین کاری انجام دهی...به یاریم بیا، ترانیو، زیرا می دانم که خواهان کمک به من هستی!
ترانیو: ارباب! دیگر وقت آن نیست که شما را دعوا کنم و به توبیخ از شما بپردازم...به همان نسبت، با سرزنش و ملامت هم نمی توان محبّت را از دل برکند... چنانچه عشق قلبتان را لمس کرده باشد، دیگر هیچ چاره ای ندارید: (REDIME TE CAPTUM QUAM QUEAS MINIMO (۴۵
لوچِنسیو: از تو هزاران بار، ممنونم پسرم! ادامه بده: آن چه به من می گویی، از حالا راضیم می کند؛دیگر هیچ کاری از دستم ساخته نیست، مگر آن که به نصایحت گوش فرا دهم، و تسکین خاطر یابم...
ترانیو: ارباب! شما با چنان حالت عاشقانه ای به آن دوشیزه خیره بودید که شاید متوجّه نکته اصلی نشدید...
لوچِنسیو: آه! چرا! من بر روی چهره اش، زیبایی و جمالی چنان شیرین و لطیف دیدم که او را به آن دوشیزه ای شبیه می ساخت که از اهالی آژِنُر(۴۶) بود، و ژوپیتر معظم را به گونه ای رام کرد که او ناگزیر گشت در برابرش، خوار و ذلیل گردد و و زانوانش، بر ساحل کرِت(۴۷) بوسه زند...
ترانیو: یعنی شما هیچ چیز دیگری مشاهده نکردید؟! شما ندیدید چگونه خواهرش، شروع به غریدّن نمود؟! آن دختر چنان طوفانی به راه انداخت که گوش انسان به سختی قادر بود هیاهوی نابهنجار آن را تحمّل کند!
لوچِنسیو: ترانیو! من فقط شاهد تکان خوردن لبهای او شدم که چون مرجان سرخ بود، و هوای اطرافش را با نفسش، معطّر می ساخت؛ هر آن چه در وجود او مشاهده نمودم، به راستی که آسمانی و توصیف ناپذیر است!
ترانیو: ای بابا! ظاهرا وقت آن رسیده که او را از این حالت سرمستی و شیفگی بیرون آورم...استدعا دارم، ارباب! از خواب بیدار شوید! چنانچه به این دوشیزه دل باخته اید، تمام فکر و ذهنتان را برای تصاحب او، به کار اندازید...ماجرا از این قرار است: خواهر بزرگش، چنان وحشی و بدزبان و گستاخ است که تا زمانی که پدرش خود را از شرّ او رها نسازد، عشق شما ناگزیر است تسلیم باقی بماند، ارباب، و در خلوت، گوشه نشینی اختیار کند...تا فرا رسیدن آن زمان، پدر قصد دارد دخترش را در خانه حبس کند، تا آن که فرزندش از شرّ خواستگارانی بی شمار، در امان بماند!
لوچِنسیو: آه! ترانیو! چه پدر بی رحمی! امّا...آیا نشنیدی که قصد داشت به جستجوی استادانی ماهر و مجرب بگردد تا دخترش را در خانه، آموزش دهند...؟
ترانیو: آری! سوگند به شرافتم که این را هم شنیدم، ارباب. و اکنون، نقشه ای در ذهنم شکل گرفت...
لوچِنسیو: یافتم، ترانیو!
ترانیو: ارباب! حاضرم سوگند بخورم که افکارمان با هم در هماهنگی کامل به سر می برند و به یک فکر واحد ختم می شوند...
لوچِنسیو: نخست تو از فکرت به من بگو!
ترانیو: شما باید استاد این دوشیزه باشید، و به آموزش دادن او مشغول شوید: این است برنامه شما!
لوچِنسیو: آری! امّا آیا این نقشه، عملی خواهد بود...؟
ترانیو: به راستی که غیرممکن خواهد بود: زیرا در این صورت، چه کسی به جای شما خواهد بود...؟ چه کسی به عنوان پسرِ وینچِنسیو، به تحصیل علم مشغول خواهد شد، خانه و زندگی ای برای خود تشکیل خواهد داد، دوستانی نزد خود دعوت خواهد کرد، و بالاخره به دید و بازدید از همشهریانش خواهد پرداخت و ضیافتهای شام ترتیب خواهد داد...؟
لوچِنسیو: کافی است! نگران چیزی نباش: نقشه ای آماده در ذهنم دارم. هنوز هیچ کس ما را در هیچ خانه ای ملاقات نکرده است؛ و به همان اندازه نیز کسی قادر نیست از چهره هایمان تشخیص دهد که کدامیک از ما ارباب، و کدامیک خدمتگزار دیگری است...این هم نقشه ای که باید بر اساس آن عمل کنیم: این تو هستی ترانیو که باید نقش مرا ایفاء کنی، و به جای من، ارباب باشی؛ تو صاحب یک خانه و تعدادی مستخدم و همراه خواهی بود، درست آن گونه که قرار بود من دارای این چیزها باشم...من نیز کسی دیگر خواهم شد. من مردی از اهالی فلورانس خواهم شد، شاید هم مردی از اهالی ناپل(۴۸) و یا حتّی جوانی از اهالی پیزا...دیگر کافی است! حال باید وارد عمل شویم! ترانیو، بی درنگ لباسهایت را درآور، و کلاه و شنل رنگی مرا بردار، و به محض آن که بیوندِلّو از راه رسید، باید بنا به فرمانت عمل کند. امّا مایلم که نخست به او سفارش کنم زبانش را خوب بسته نگاه دارد.(آنها لباسهایشان را با هم تعویض کردند.)
ترانیو: این کار، بسیار لازم و ضروری است؛ به هر تقدیر، حال که میل و اراده شما، چنین است ارباب، و من هم موظفم مطیع اوامر شما باشم ـ زیرا پدرتان در هنگام عزیمتمان از آنجا، این را بارها به من سفارش و تاکید کرد و اظهار داشت: هر نوع خدمتی که از دستت ساخته است، برای پسرم انجام بده! و هر چند به خوبی گفته هایش را شنیدم، امّا به گونه ای دیگر، دریافتم ـ اکنون حاضرم به خاطر محبّت و علاقه ای که به لوچِنسیو دارم، لوچِنسیو شوم!
لوچِنسیو: به راستی که این گونه باش، ترانیو، آن هم به خاطر عشقی که لوچِنسیوی بینوا، در دل احساس می کند: و امّا من نیز به سهم خود، قصد دارم خادمی خدمتگزار شوم تا بتوانم این دوشیزه عفیف را از آنِ خود سازم...! همو که با مشاهده اش با آن شیوه ناگهانی، نگاه مجروحم را این چنین در بند گرفتار کرده است...

(بیوندِلّو وارد صحنه می شود.)

آه! این هم بیوندِلّو!...ببینم، کجا بودی...؟
بیوندِلّو: کجا بودم...؟! امّا، خودِ شما کجا حضور دارید...؟! ارباب! آیا دوست من ترانیو، لباسهایتان را از شما به سرقت برده است؟! یا نکند این شما هستید که لباسهای او را به سرقت برده اید؟! یا نکند از همدیگر سرقت کرده اید؟! به من بگویید چه اتفّاقی افتاده است...؟
لوچِنسیو: به ما نزدیک شو! اکنون وقت مزاح کردن نیست! فقط بدان اکنون وقت آن رسیده که رفتارت را با شرایطی که در پیش است، هماهنگ کنی. دوست تو، ترانیو که در اینجا ملاحظه می کنی، برای نجات جانم، لباسهای مرا بر تن کرده و نقش مرا ایفاء می کند، و من نیز برای گریختن از اینجا، لباسهای او را بر تن کرده ام. زیرا به محض آن که قدم به اینجا نهادم، مردی را در نزاعی به قتل رساندم، و بیم دارم که چهره ام را دیده باشند...سفارش می کنم به ترانیو خدمت کنی، و آن گونه که شایسته است، اوامرش را اجراء کنی؛در طول این مدّت، من نیز برای نجات جانم، مدّتی از اینجا دور خواهم شد: حرف مرا به خوبی فهمیدی؟
بیوندِلّو: من آقا؟ ابدا.
لوچِنسیو: بیش از هر چیز دقّت داشته باش که نام ترانیو را هرگز بر زبان نیاوری! نام ترانیو، اکنون به لوچِنسیو، تغییر یافته است!
بیوندِلّو: خوش به سعادتش! من نیز مایلم این گونه باشم!
ترانیو: من نیز این آرزو را دارم، پسرم! آن هم فقط به این شرط که لوچِنسیو بتواند با دختر کوچک باتیستا، پیوند زناشویی ببندد! دقّت کن پسر! به تو سفارش می کنم که نه برای ادای احترام به من، بلکه برای ادای احترام به اربابم، رفتاری کاملاً شایسته و مناسب در هر جمعی که از این پس حضور خواهی یافت، داشته باشی...البته زمانی که با تو تنها هستم، اشکالی وجود ندارد! می توانم دوباره برایت ترانیو شوم؛ امّا در هر شرایط دیگر، من لوچِنسیو، ارباب و ولینعمت تو خواهم بود!
لوچِنسیو: دیگر برویم، ترانیو! فقط یک کار دیگر باقی مانده، که باید آن را به انجام رسانی: تو باید بروی، و در میان این خواستگاران، جایی نیز برای خود بیابی. چنانچه علّت این کار را از من بپرسی، کافی است بدانی که دلایلم بسیار خوب و حائز اهمیت اند...

(آنها از صحنه خارج می شوند.)

تنها شخصیتّهای پیشگفتار، بر روی صحنه باقی می مانند.

مستخدم اوّل (رو به اسلای): عالیجناب، ظاهرا خواب به چشمانتان راه یافته است؛ شما به نمایش توجّهی نشان نمی دهید...
اسلای: چرا! چرا! سوگند به قدیس سنت آن(۴۹) که خیلی هم توجّه می کنم! به راستی که چه شوخی مضحکی است! آیا باز هم ادامه دارد؟
مهتر: عالیجناب، نمایش تازه آغاز شده است!
اسلای: به راستی که شاهکاری استثنایی و عالی است، مادام بانو!(۵۰) امّا ای کاش زودتر به پایان می رسید...!

نظرات کاربران درباره کتاب رام کردن زن سرکش

مگه میشه زن سرکش رو رام کرد ؟!
در 2 سال پیش توسط Ger...y77
این خلاصه شده هستش؟
در 7 ماه پیش توسط bah...ian
واقعا یک شاهکار هست خوشحالم که فرصتی بودبیشتر با نوشته های این نویسنده و نمایشنامه نویس آشنا شوم به حق او را بزرگترین نویسنده و نمایشنامه نویس انگلیسی مینامند
در 10 ماه پیش توسط m f