فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رمزگشایی نارگیل

کتاب رمزگشایی نارگیل

نسخه الکترونیک کتاب رمزگشایی نارگیل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رمزگشایی نارگیل

هیچ چیز، حقیقتا هیچ چیز، مرا برای آن چه قرار بود ببینم، آماده نساخته بود. من در خواب بودم، و ناگهان خود را در نقطه‌ای مشاهده کردم که از هر رؤیای صادقه‌ای که تاکنون دیده بودم، دقیق‌تر و واضح‌تر و مشخّص‌تر بود. من بر روی پرچینی نشسته بودم. در یک سمتِ آن پرچین، یک نوع انرژی به رنگ آبی مایل به نقره‌ای که حالتی محو و مبهم داشت حضور داشت و در آن سوی پرچین نیز زنی ناشناس ایستاده بود. آن انرژیِ مبهم مشغول صحبت کردن با من بود. به همان نسبت، من نیز مشغول انتقال دادن گفته‌های آن انرژی آبی رنگ، به آن زن بودم، و به هیچ‌وجه قادر نبودم درک کنم به چه دلیل آن دو نمی‌توانند به صورت مستقیم با هم به گفت وگو بپردازند... آن‌ها درست روبه‌روی هم ایستاده بودند و فاصله‌ای از هم نداشتند، امّا نیاز بود که من به عنوان واسطه برای آن‌ها انجام وظیفه کنم. چرا؟ آخر چرا به حضور من نیاز داشتند؟

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رمزگشایی نارگیل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

چرا شما...؟ چرا من...؟

چند سال پیش، خانمی از من سوال کرد که من چگونه می توام از قابلیتی برخوردار باشم که بتوام به تعبیر و رمزگشایی انواع نمادها نائل آیم...؟ او اساسا متعجب بود از این که من می توانستم آوای درونیِ روح و جانم را بشنوم. یا شاید هم بهتر است بگویم آوای الهی را. هرگز کسی پیش از این خانم، چنین سوالی را از من نکرده بود، و همین امر، مرا غرق در شگفتی ساخت، زیرا من خود نیز هرگز به این موضوع، بدین شکل، نیندیشیده بودم.
درست به این می مانست که انگار کسی از من سوال کرده بود من چگونه می توانستم نفس بکشم، زیرا گوش سپردن به آوای درونیِ روح و جانم، یک امر بسیار طبیعی و روزمره در زندگی ساده و معمولی ام به شمار می رود.
برای من، این آوا، همواره به عنوان بخشی نزدیک و صمیمی از وجودِ خودِ من خودنمایی کرده است، و این که من به راستی کیستم. نوعی امتداد و گسترشِ شخصیت و خصوصیات اخلاقی ام و نیز بخشی از هدف اصلی ام در این عالم است...
پس از آن که نظریات و احساساتم را با آن خانم در میان نهادم، آن خانم از من سوال کرد: «پس اگر از این روندی که پیوسته از آن استفاده کنید آگاهی مشخصّی ندارید، لااقل می توانید به من کمک کنید تا من هم بیاموزم چگونه به آوای درونی ام گوشِ دل سپارم...؟»
بی درنگ، یک نارگیل در نظرم مجسّم شد. به او توضیح دادم که آن نماد، چه معنایی برایم در برداشت. به او توضیح دادم که همه بدون استثناء، طعم نارگیل را دوست می دارند؛ آن نیز به خاطر گوشتِ «سپیدی» که دارد و حالتِ غنی و خوشایندی که در پیش روی آدمی آشکار می سازد. و نیز به خاطر شیرِ شیرین و خوش طعمش. به همان اندازه توضیح دادم که با وجود این، همواره لازم است که آدمی نخست از آن پوسته سفت و سخت و زمخت و کلُفتِ آن بگذرد، تا سرانجام بتواند به درونِ آن میوه شیرین و خوش طعم دست پیدا کند. آدمی با تلاش برای پوست کندن پوست های زائدِ نارگیل است که می تواند به درونِ نرم و لذیذِ آن نفوذ یابد... من به هیچ وجه «نمی دانستم» به چه دلیل نمادِ یک نارگیل به ذهنم رسیده بود تا بتوانم وضعیت آن خانم را برایش توصیف کنم و به گونه ای، به سوال معنویِ او پاسخ مناسبی ارائه کنم...! امّا پیش از آن که به روندِ فکری ام ادامه دهم، او با نهایت کنجکاوی از من سوال کرد: «ببینم، آدمی چگونه می تواند به شیرِ شیرینی که درون آن نارگیل جای دارد دست پیدا کند...؟»
ناگهان پی بردم که سوالِ او، از همان آغازِ کار نیز به گونه ای طراحی شده بود که مرا به اندیشیدن وادار سازد. و این که وظیفه من در آن لحظه این بود که بکوشم و دریابم چرا و به چه دلیل نماد یک نارگیل در ذهنم شکل گرفته بود، و این که آن نماد اساسا دارای چه معنایی می توانست برای من یا دیگری باشد...؟
من از خدایم درخواست کمک کردم تا توضیحات بیش تری به دست آورم، و این هفت بینشِ بعدی ای را که قصد دارم در این کتاب با شما سهیم گردم در برابر دیدگانِ ذهنم ظاهر شد. دریافتم که با این هفت بینش، باید به یاری مردم برخیزم تا به گونه ای، افرادی که نیازمند دریافت چنین کمکی هستند، تغییرات و تحوّلات مثتب و سازنده ای در زندگی شان پدید بیاورند.
در واقع هدف اصلی، همانا دست یافتن به آن «شیرِ شیرین و سپید رنگِ درونِ نارگیل» بود و بس...

- ۱ فائق آمدن به ترسِ «دانستن»
- ۲ درک تاریخچه انواع «گره های» روانی و به هم ریختگی های عاطفی
- ۳ شناسایی صحیحِ احساس تملک
- ۴ حسّ حمایت
- ۵ در آغوش گرفتن انواع کمبودها و نقایص
- ۶ تقویت قوّه تمرکز
- ۷ کاهش مشغولیت ذهنی و فکری

باور کنید من به هیچ وجه نمی دانستم این هفت بینشی که از سوی خدای متعال به ذهنم رسیده بود، دارای چه معنایی است و یا چه نوع راهکارهایی را قرار است در پیش روی من یا دیگری قرار دهد...
من هیچ آگاهی و اطّلاعی از معنای این هفت جمله نداشتم.
به همان اندازه، به هیچ وجه ارزش و اهمیت آن چه را این جملات در تلاش بودند به من تفهیم کنند نمی دانستم.
امّا با مرور زمان، من به شدّت به مرور و تفکر و تعمق روی این هفت جمله پرداختم و حتّی درباره آن ها با اعضای خانواده ام، دوستانم، همکارانم و مهم تر از همه، با کسانی که به صورت حرفه ای و بنا به نوع کاری که انجام می دهم عادت دارند به دیدنم بیایند صحبت کردم، و درباره معنای این جملات از آن ها سوالات بی شمار کردم. من بی اندازه مایل بودم دریابم معنای اصلی و پنهانیِ این پیام های ماورای روحی چه بود تا بتوانم به عنوان راهنمایی ناچیز، برای آن دسته از کسانی که تشنه دریافت پاسخی به سوالاتِ بی پاسخ خود به سر می برند عمل کنم.
لازم به ذکر است که در آن دورانِ اوّلیه، من هنوز هم این بینش ها را به صورت اسامی مشخّصی در ذهن نداشتم، تا آن که سرانجام دریافتم این هفت بینش، همواره جزو بخشی از وجودِ من به شمار می رفته است...
باری، پیش از آن که وارد بحثِ جدّی شویم، و پیش از آن که شما بتوانید حقیقتا به «شکستنِ پوسته سفت و سختِ نارگیل» نائل آیید، اجازه بدهید تا در سفری معنوی با هم سهیم شویم، و من به شما توضیح دهم که چگونه شد که من امروزه، در تلاشم تمام کارهایم را با شما خواننده عزیز و گرامی، در میان گذارم.

بیاموزیم چگونه پوسته بیرونیِ نارگیل را «بِشکنیم»...

در طول سی سال گذشته، من همواره به یاری افرادی برخاسته ام که در زندگی شان بی هدف بوده اند. من به آن ها یاری رساندم تا بتوانند به تنهایی، هدف زندگی شان را دریابند، و بیش از آن چه به صورت معمول از برکات زندگی دریافت می کنند، به دریافت انواع نعمت ها و برکات بیش تر و مهم تری نائل آیند.
ماموریت من این بوده است که به تمام علائم و نشانه های روزانه هر انسانی که خود را گم کرده است، نوعی «نورافکنِ» روشنی بخش ساطع کنم تا آن شخص بتواند انواع نمادها و علائمی را که خدای متعال و مهربان در زندگی هر یک از ما بر جای نهاده است مشاهده کند. من سپس به آن ها می آموزم که چگونه به شناساییِ پیام های شخصیِ خود نائل گردند. به گونه ای ساده تر، من نوعی «مفسرِ» و نوعی «تعبیرکننده» انواع نمادهای اسرارآمیز در زندگیِ آن ها هستم. انسانی که از نوعی حسّ ششم بسیار قوی برخوردار است.
ببینم، آیا به حرف هایم باور ندارید؟ ناباور هستید؟ چه خوب!
آیا به وحشت افتاده اید؟ امّا به راستی نباید از چیزی بترسید!
من حقیقتا یک انسان معمولی هستم (دست کم این چیزی است که مردم به خودِ من می گویند!)؛ به همان اندازه، باید اقرار کنم که هرگز در طول عمرم، نه در دوران گذشته و نه در زمان حالِ کنونی، صاحب یک گوی کریستال نبوده ام.
به همان اندازه، درست به مانند زنانِ دورانم در اواخر دهه هشتاد میلادی، از زدن سایه چشم آبی رنگ به چشمانم، درست به مانند همه زنان دیگرِ دنیا دست کشیدم! به همان اندازه، به هیچ وجه مایل نیستم مرا به عنوان یکی از آن زنانِ «عارفه» یا «درویش» در نظر بگیرید؛ حقیقت امر این است که من صرفا مایلم معلم و آموزگارِ شما در برخی از دروس معنوی باشم تا آن که برخی از تجربیاتم را با شما سهیم شوم، و به شما کمک کنم که از زندگی بهتر و راحت تر و آسوده تری برخوردار شوید. این که بتوانید به سعادتِ این دنیا دست پیدا کنید. همین.
این که بتوانید به آرزوهایتان، جامه تحقّق ببخشید...
من عمیقا معتقدم که ما همه دارای این قابلیت هستیم که بتوانیم با روح و جانمان وارد ارتباط شویم. منظورم با همان آوای درونی است. یعنی دقیقا همان قسمتی از وجودمان که اساسا و بیش از هر قسمتِ دیگری از وجودمان، به عنوان «آوای الهی» آشکار می شود. من دیگر نیک می دانم که ما می توانیم با گوش دادن به آوای الهی و ندای درونی مان، صلح و آرامش و خوشبختی را برای خود به ارمغان بیاوریم، و با این امید که خدای متعال، ما را در مسیرِ پرپیچ و خمِ زندگی هدایت و راهنمایی کند، به سعادتِ دنیویِ لازم و ضروری ای که به آن نیازمندیم، یقینا دست پیدا کنیم.
می پرسید چگونه...؟ خب، من به همان روندِ گوش سپردن به آوای درونی تان که همان ندای روح و جانتان است اشاره می کردم. و این که به زندگی تان و نشانه های آن، به گونه ای بنگرید که انگار مشغول «شکستنِ» راز سر به مهرِ یک نارگیلِ سفت و سخت هستید... بدیهی است که این صرفا یک استعاره مجازی است، امّا خب، به هر حال می تواند حالات ما را در این وضعیت توصیف کند، و به ما می آموزد که با کمک گرفتن از این تصویر مجازی، یاد بگیریم که به ندای درونی مان، به دقّت گوش سپاریم و منافع زیادی از این کار، به دست آوریم. من خود، با همین کار، به خوبی آموختم به آوای ژرفنای وجودم گوش سپارم.
اینک بکوشید روحتان را همچون یک نارگیل در نظر مجسّم کنید.. و به پاداش هایی که زندگی می تواند برای شما در نظر بگیرد، به عنوان آن شیرِ شیرین و سپید رنگِ نارگیل بیندیشید. هر قدر شما به شکستن یک نارگیل بیش تر قادر باشید، بیش تر خواهید توانست در هنگام شکستن پوسته بیرونیِ نارگیل، از فرو ریخته شدنِ شیره نارگیل خودداری کنید و به جای هدر دادن آن، به نوشیدن آن بپردازد و لذّت ببرید.
زندگی، انواع دروس معنوی را برای شما در نظر گرفته است و شما نیاز دارید تا درِ این صندوقِ بسته شده را بگشایید و از این دروس، بهترین منافع را ببرید.
بنابراین هر قدر شما در زندگی نان با حالتی معنوی تر و روحانی تر زندگی کنید، بیش تر در فّنِ «شکستنِ» این پوسته سفت و سخت موفّق خواهید شد و از زبدگیِ خاصی بهره مند می گردید. بدانسان نیز می توانید به آسانی به ژرفنای وجودتان داخل شوید و از انواع پاداش هایی که زندگی برایتان ذخیره داشته است، بهره ببرید.
کار من، به گونه ای است که موجب شده است من دانشی را که در طول این سال ها به دست آورده ام، با شما سهیم گردم، تا شما نیز به سهم خودتان، به دیدن این نارگیل، آن گونه که هست، نائل آیید. نارگیلی که در واقع، همان روح و جان خودتان است. چیزی بسیار با ارزش و گرانبها که پاداشی بسیار مهم و ارزشمند را در درون خود جای داده است و سپس آن را با پوسته ای سفت و حمایتگر و سخت، در برگرفته است.
چنان که بسیاری از ما انسان ها، در طول مسیری که پیموده ایم به این واقعیت انکارناپذیر دست یافته ایم: این که مقصدِ نهایی همواره حائز اهمیت نیست، بلکه آن سفری که ما به انجام دادن آن می پردازیم می تواند حائز بیش ترینِ اهمیت ها باشد، زیرا در طول همین سفر معنوی است که ما از بیش ترین دروس معنوی مطّلع می گردیم. برای مثال، مسیرِ من با نهایت سادگی و خضوع آغاز گردید: من هرگز، هرگز به ذهنم هم خطور نمی کرد که زندگی ام به نقطه ای منتهی خواهد شد که تا این اندازه «غیر سنتّی» باشد! باری، میل دارم بدانم کیست که روزهای دوران کودکی اش را به گونه ای سپری کرده است که پیوسته از خدای متعال می خواسته است که از حسّ ششمِ بیش تری برخوردار باشد...؟! همین امر، موجب گردید تا من در مسیری حرفه ای وارد شوم به گونه ای که ناگزیر بودم نقطه نظرات انواع انسان ها را مورد بررسی قرار دهم... یعنی از دوستانم گرفته است تا همکارانم، اقوامم و نیز یک عالم افراد بیگانه!
امروزه، پیوسته خدایم را ازین بابت شاکرم و سپاس او را می گویم از این که به ایمانی که در وجودم داشتم اعتقاد راسخ داشتم و می دانستم که در نظر داشت که مرا در مسیری صحیح، و بر اساس آن چه ماموریت من در زمین بود جای دهد. یعنی اجازه یابم از تمام قابلیت ها و توانایی هایم آگاهی یابم و به حرفه ای قدم گذارم که بسیاری از انسان ها، حتّی در این دوره و زمانه، آن را به عنوان کاری «غیر معمول» در نظر می گیرند و معتقدند که این کار، یک حرفه عادی و طبیعی نیست. حال آن که دقیقا همین مسیر، همین حرفه، مرا در مسیر رودِ اصلیِ زندگی ام قرار داد.

سال های دوران جوانی ام

من با دوقلوی دیگرم به این عالم هستی قدم نهادم. من از جفتم بزرگ تر بودم و همزمان، دومین دختر، از میان چهار دخترِ والدینم به شمار می رفتم.
دوران کودکی ام در کمال سادگی سپری شد، و یا دست کم من خود، این طور می پنداشتم. از سوی دیگر، نمی توانم قاطعانه بگویم که خانواده ام از وضعیتی مرفه برخوردار بودند، امّا یکی از آن چیزهایی که همواره از آن برخوردار بودم، ایمان راسخ و مطلقم به خدای مهربان بود.
من همواره از همان دوران کودکی ام نیز بر این یقین به سر می بردم که قدرتی برتر از من و هم نوعانم در این عالم بزرگ وجود دارد. قدرتی که در جستجوی من بود. و امروزه پی می برم آن ایمانی که در وجودم جای گرفت و در تمام دوران کودکی مرا همراهی کرد، و مرا از انواع سدّراه های بسیار دشواری که در طول مسیرم در زندگی می بایست از آن ها می گذشتم عبور داد، همان چیزی بود که به من اجازه داد تمام مشکلات و سختی هایم را تحمّل کنم.
به خاطر دارم در دوران نوجوانی، تجربیاتی را پشت سر نهادم که از تجربیات دیگران، بسیار «تفاوت» داشت... برای مثال، دیدن رویاهایی صادقه که در تمام طول شب، در برابر پرده دیدگانم به نمایش گذاشته می شد، و سپس روز بعد، دقیقا با همان وقایع، در زندگی روزمره ام با آن ها مواجه می شدم؛ این امر، وضعیتی معمول برای من به شمار می رفت. در واقع، من با خود می پنداشتم که این درام های شبانه، آن قدر پیش و پا افتاده و معمول و رایج (برای همه انسان های دیگر) است، که هرگز حتّی این نکات را با خواهر دوقلویم نیز شریک و سهیم نگشتم. من صرفا با خود می اندیشیدم که او نیز از همین رویاهای صادقه می بیند. (البته امروزه دریافته ام که این نوع تجربیات، امری بسیار «طبیعی» است. آن نیز برای «همه ما انسان ها»؛ به شرط آن که توجّه لازم را برای مشاهده این نکات داشته باشیم.)
یک شب، در دوران نوجوانی ام، آن هنگام که مشغول قرائت دعاهای شبانه ام در کنار بسترم بودم، مردی را دیدم که بر روی صخره ای، در منطقه ای جنگلی نشسته است. آن چه را می دیدم، آن چنان دقیق و واضح و شفّاف بود که تنها می توانم نام آن نمایش در برابر دیدگانم را «کشف و شهود» بگذارم و بس.
آن مرد، ردایی سپید بر تن داشت و موهایی مجعد و بسیار زیبا داشت؛ صورتش با ریشی پوشیده می شد و چوبدستی نیز در دست گرفته بود. من ناگهان دیدگانم را از هم گشودم و با خود گفتم: «آه، خدایا! به گمانم هم اینک، به دیدن خدای متعال نائل آمدم!» بدیهی است که امروزه، به خوبی دریافته ام که آن مردی که در آن مکان، به تنهایی نشسته بود، یا یک پیامبر الهی، یا یکی از آن موجوداتِ بسیار الهی بوده است. شاید هم یکی از راهنمایان روحانی من در عالمی دیگر بود. به هر حال، در آن دوران، به یاد دارم دستخوش احساس خاصّی شدم، و ناگهان موجی از صلح و آرامش به وجودم نفوذ یافت. آرامشی خوب که از سوی آن مرد به سوی من حرکت کرده بود. در واقع، آن قدر با آن مرد احساس راحتی و آسایش و نزدیکی و صمیمیت می کردم که هرگز در عالم زمینیِ خود، چنین احساسی را تجربه نکرده بودم.
با نگاهی به گذشته و به آن تجربه ماورای طبیعی، و این تفکر کودکانه ام که به دیدار خدای متعال نائل آمده بودم (چه اندیشه کودکانه ای!)، احتمالاً در تلاش بوده ام که به ستاره ای که بر فراز درختی می درخشید، دست پیش برم و آن را به چنگ اندازم؛ حال آن که می بایست به آن چیزی که در پیش رو داشتم بیش از پیش توجّه ابراز می داشتم. به گونه ای دیگر، گر چه آن پیام و آن مکاشفه، مستقیما از سوی خدا بوده است، امّا آن پیام آور، خودِ خدا نبوده است. در جایی که نخستین تمایل من می بایست این باشد که به تعبیر و تفسیر این مکاشفه همّت گمارم، و تمام توجّهم را روی معنای آن کشف و شهود متمرکز سازم، (زیرا بر این گمانم که هدف از نشان دادن آن تصویر و آن تجربه معنوی این بود که به من ثابت شود که ما هرگز در این عالم تنها نیستیم... و این که به راستی در بُعد معنوی و روحانی، از نوعی حمایت و کمک های غیبیِ مخصوصی برخوردار می شویم...) من صرفا به هزار و یک فکر کودکانه چنگ زده بودم. باری، مدّت هاست که از آن دوران سپری شده است و من دیگر می دانم چگونه باید روی این حمایت و کمک از عالم غیب تکیه کنم تا شهامت و تسکین خاطرِ لازم را به دست بیاورم، و تمام نمادهای زندگی ام را به درستی تعبیر و تفسیر کنم. باری، آن تجربه در دوران کودکی، برایم بسیار حائز اهمیت بود.
در تمام طول دوران کودکی ام و حتّی در اوائل دوران بزرگسالی ام، به دیدن این گونه خواب ها و رویاها ادامه دادم؛ در حالی که این تجربیات، معنای عمیق تر و شدیدتری برایم پیدا می کرد. اغلب در این رویاها، من وقایع مشخّصی را در آینده ام مشاهده می کردم. کم کم به آن حدّ از اعتماد رسیده بودم که به تمام این تجربیات معنوی و روحانی تکیه کنم، و نیز بیش از پیش بر میزان ایمانم به خدای متعال بیفزایم. به گمانم کم کم به مانند آن ضرب المثل قدیمی عمل می کردم. منظورم همانی است که می گوید: «طبیعی، صرفا برای تو ماهیتی «طبیعی» دارد و بس...»
و امروزه به این حقیقتِ عمیق پی می برم که این تجربیات اوّلیه، در تلاش بودند تا مسیر زندگی ام را به تدریج برایم هموار سازند. به ویژه برای پذیرش کاری که قرار بود در این عالم به انجام رسانم. یعنی اعتماد داشتن به آوای درونی ام، به ندای روح و جانم، تا بتوانم خود را برای پاسخ گفتن به آوای خویشتنم، آماده سازم.

چهارراه زندگی

با سهیم کردن شما در تجربیاتی که یکی پس از دیگری پشت سر نهادم، امیدوارم به شما نشان داده باشم که مادامی که رشد و تجربیات گوناگون فردی، می تواند معنای آنی و سریعی برای شما در برداشته باشد، لیکن همزمان، بخشی از کلّ نقشه زندگی شما در روی زمین به شمار می رود. منظورم این است که این تجربیات، برای شما کارساز و سرنوشت ساز خواهد بود، زیرا به شما کمک می کند تا بتوانید زندگی تان را در دراز مدّت، دستخوش تغییر و تحوّل سازید، و این کار را صرفا برای مدّت زمانی محدود و کوتاه، در نظر نگیرید.
در مدّتی که تجربیات من، ماهیتی به راستی «چشم و گوش بازکننده» برایم داشت، به همان اندازه، تفکرات درونی ام به من کمک می کرد تا آن ها را به عنوان بدنه ها و پایه های محکمی برای بنیان نهادن چیزی پایدار در نظر بگیرم. تفکراتم به من اجازه می داد تا به درک و پذیرشِ تمام وقایعی که قرار بود همچنان در زندگی ام روی دهد نائل آیم.
دوران جوانی ام، درست به مانند دوران جوانیِ اکثر دخترهای جوان هم سنّ و سالم سپری شد: ازدواج کردم و صاحب فرزندی شدم و در پیشرفت حرفه ای شوهرم، انواع تلاش ها و فعالیت ها را به انجام رساندم، و بیش ترین کوشش ها را برای پسرم کردم. شوهرم جیم(۱)، افسر نیروی هوایی ایالات متحّد آمریکا بود، و من نیز با نهایت شوق و اشتیاق، خود را به عنوان حامی و پشتیبان و مدافع او در زندگی، آماده ساختم. ما این سعادت را یافتیم که در اکثر شهرهای مهم و بزرگِ ایالات متحّد آمریکا زندگی کنیم، و به همان اندازه، پیوسته در حال تغییر مکان و جابه جایی بودیم. من نیز این فرصت و امکان را پیدا می کردم تا درباره هر مقصدی که انتظارمان را می کشید، اطّلاعات زیادی جمع آوری کنم...
در طول این مراحل، من مطالب زیادی درباره شخص خودم نیز جمع آوری کردم. با این حال، یکی از این اماکن، تاثیری بسیار ژرف و دراماتیک و بسیار پایدار بر وجودم بر جای نهاد.
وضعیتی که موجب شد تمام زندگی ام دستخوش تغییر شود و کلّ نظریه مرا نسبت به عالم هستی دستخوش تحوّل و دگرگونی سازد...
***
در اوائل دهه هفتاد میلادی، ما در ماموریتی در کشور فیلیپین حضور داشتیم. آن نیز در دورانی که کشور به دو قسمتِ افرادی بسیار ثروتمند و افرادی بسیار تهی دست تقسیم بندی شده بود. بسیاری از فیلیپینی ها از اقشار گوناگون جامعه، در آن پایگاه نظامی به کار مشغول بودند، و من از حضور این افراد بهره می بردم تا درباره فرهنگ و شیوه زندگی و آداب و سنن آنان، مطالبی بیاموزم. در آن دوران، هرگز به ذهنم هم نمی رسید که شاید این افراد، تاثیری این چنین عمیق بر وجودم بر جای گذارند. من به خوبی می توانستم ببینم این افراد، چقدر ثروت دارند یا تا چه اندازه تهی دست اند. با این حال، آن ها معمولاً و در اکثر اوقات، ظاهری شاد و سرزنده، و رفتاری بسیار صلح جو و آرام داشتند. ایمان آن ها، هسته مرکزیِ حیات و هستیِ آن ها به شمار می رفت. در واقع، هدفِ اصلی آن ها در زندگی این بود که تمام تلاششان را به کار اندازند تا فرزندانشان از تحصیلات بسیار خوبی برخوردار شوند، تا بتوانند زندگی بهتری را برای خود فراهم آورند، و همزمان، به اعضای مسن و کهنسالِ خانواده شان رسیدگی کنند.
با شاهد شدن این میزان عشق نامشروط و فداکاری های توصیف ناپذیر، با آن شرایط زندگیِ بسیار پایین و ناچیز، به خوبی درمی یافتم که آن عشقِ بی پایان، می توانست پایه و اساسی بنیادی برای تفکرات من باشد، تا من نیز بتوانم به سهم خویش، سفر معنوی و روحانی ام را آغاز کنم. باری، در همین دوران بود که من به ژرفنای وجودم فرو رفتم و کوشیدم از دروسی که از درون دریافت می داشتم، توجّه لازم را ابراز کنم. منظورم رویارویی با تمام سدّراه هایم است. نه سدّراه هایی به سبک خودم، که از نوعی حسّ ششمِ بسیار پیشرفته برخوردار بود، بلکه از آن نوعی که به عنوان زن و همسر و مادر و دختر عمل می کرد. این دوران، که من به رشد و پرورش درونِ خود پرداختم، همچون پادزهری برای تمام مشکلاتی بود که می توانست یا قرار بود بر سرِ راهم در زندگی ظاهر شود. همزمان، می توانست نوعی پالایش گرِ بسیار دقیق و کارسازی باشد تا مسیرِ پیش رویم را به خوبی در برابرم بگشاید.
گر چه مذهب و دین گرایی، همواره بخش اعظمی از زندگی مرا تشکیل داده است، لیکن این ماهیت «معنوی» و «عارفانه» دین بود که مرا همواره بیش از پیش به سوی خود جذب می کرد.
من و شوهرم، در انجام کارهای دینی مان بسیار فعّال و کوشا بودیم، و همواره به طور منظم به کلیسا می رفتیم و با تعالیم دینمان، به انجام کارهای زندگی مان اقدام می ورزیدیم؛ با این حال، همین رویه نیز، دارای دردسرهایی برای ما می شد.
من اساسا از نوعی ذهنِ پویا و کنجکاو، از نوعی اندیشه هماره پرسش گر و همواره معنوی برخوردار بوده ام و پیوسته مایل بوده ام از هر چیزی سر در آورم و باز هم بیش از پیش، «بدانم».
میل داشتم بدانم در زیر لایه بیرونیِ هر چیز، چه چیزی در زیر پنهان است. و یا اساسا چه چیزی در پسِ «پرده»، پنهان باقی مانده است. در واقع، همواره میل داشتم محاسبات دیگری به غیر از یک محاسبه جمع و تفریقِ ساده در زندگی ام به انجام رسانم... یکی از بزرگ ترین مشکلات من در زندگی، عمل «اعتراف کردن» بود.(۲) من با خود می اندیشیدم که خدای متعال، همواره در هر لحظه و در هر کجا، همراه من است، و من با خود می اندیشیدم که من معمولاً گفتمان و راز و نیاز بسیار خوب و دلپذیری با پروردگار خالقم دارم. خب، پس آخر چرا نیاز بود که من یک کشیش را وارد این جریان سازم؟! آخر چرا لازم بود که یک کشیش، تمام محرم رازِ من در کارها و افکار درونی ام باشد؟! به چه دلیل لازم بود توضیحی برای کارهایم به او دهم، آن هنگام که می توانستم مستقیما و بدون هیچ واسطه ای، با خدایم مهربانم وارد ارتباط شوم...؟
هنگامی که بارها و بارها این سوال را از کشیشی که با او سر و کار داشتم سوال کردم، او سرانجام دچار بدخلقی و سرخوردگی شد، و روزی، به پرنده ای که در بیرون حضور داشت اشاره کرد و گفت: «آن پرنده، بال هایی دارد، امّا آیا تو تا به حال مرا دیده ای که از خدای متعال سوال کنم به چه دلیلی آن پرنده، دارای بال هایی است؟! خیر! من صرفا مطیع خواست و اراده الهی می شوم و این موضوع را می پذیرم، و تو نیز لازم است که دقیقا همین کار را کنی، و صرفا مطیع خواست الهی باشی و بس و این قدر پرسش های بیهوده نکنی!»
به گمانم او با شیوه باز هم بهتری می توانست به این وضعیت رسیدگی کند و پاسخ متقاعدکننده تر و ملایم تر و عارفانه تری به من ارائه نماید... امّا همین پاسخ او، موجب شد تا من به این نتیجه باطنی برسم که لازم است پاسخ به بسیاری از سوالات را به تنهایی و به صورت یک سلوک شخصی و فردی بیابم.
به راستی جای شگفتی است که یک گفت وگوی ساده، توانست یک چنین تاثیرِ عمیقی در وجودم بر جای گذارد! زیرا سال ها بعد، من خود به تنهایی به سلوک معنوی ام اقدام ورزیدم، در حالی که نوعی احساس پذیرشِ تجربیات شخصی ام را نیز در وجودم حمل می کردم. این امر، موجب گردید تا من معنای دیگری به زندگی ام دهم، و مرا در مسیر عرفانیِ باز هم عارفانه تری قرار دهد...
***
من یکی از آن افرادی هستم که عمیقا معتقدم حضور افراد خاصّی در زندگی مان، دقیقا به خاطر یک دلیلِ مشخّصی بوده است. آن نیز برای آن که رشد و پرورش و تکامل معنوی ما، از نظر شخصی و فردی، افزایش یابد.
در واقع، شما حتّی برای یک لحظه هم نباید تصوّر کنید که این کتاب را به صورت کاملاً تصادفی انتخاب کرده اید و یا در دست دارید...
ما همیشه در هر کجا که هستیم، در هر لحظه ای از زندگی مان، بنا به دلیل و مقصود خاصّی در آن جا حضور داریم. برای هدفی مشخّص، و آموختن درسی مهم.
و به راستی هم این وضعیت، برای من کاملاً صادق بوده است.
پیش از آن که ما را به فیلیپین اعزام کنند، نیروی هوایی ما را به شهر سان آنتونیو(۳) واقع در ایالت تکزاس(۴) فرستاده بود. یعنی شهری بسیار پایبند اصول و عقاید مسیحیت، و بسیار طرفدار ارتش، با روحیه ای ملّی گرا. در آن جا، من با سوزان(۵) همسر یکی از افسران آشنا شدم. ما در یک جشن تولّدی که پسرانمان در آن دعوت شده بودند، با هم ملاقات کردیم. همچنان که پسرانمان با هم صمیمی شدند، ما نیز با یکدیگر صمیمی شدیم و اکثر اوقاتمان را با هم می گذراندیم، و اغلب درباره نظام عقیدتی و دینی مان به بحث و گفت وگو می نشستیم.
سوزان، از تجربیات خود در یک گروه آموزشی سخن می گفت، و همواره به من توضیح می داد که همراه با گروهش، به مطالعه اکثرِ آثار ادگار کیس(۶) مشغول اند. ادگار کیس، یکی از نخستین کاوشگران و محقّقان جدّی در امور متافیزیکی و ماورای طبیعی در آمریکا بود. او به همان اندازه، یکی از بهترین مدیوم های اوائل قرن بیستم به شمار می رفت و از حسّ ششم بسیار قوی و نیرومندی برخوردار بود، و در همه نقاط دنیا، با نام و کارهای او آشنایی داشتند. او ناگزیر بود در نوعی حالت خلسه مخصوصی که آمیزه ای از حالت خواب و بیداری بود، به عنوان مجرا و مجریِ ارواح والا عمل می کرد و از همین راه، به شفا دادن بسیاری از بیماران اقدام می ورزید. در واقع، کارهایی که او به انجام رساند، به قدری حائز اهمیت است که حتّی امروزه، از تعالیم او نهایت استفاده را می برند؛ به ویژه در امر درمان از طریق هومِئوپاتی(۷). او مرد بسیار مذهبی و دین گرایی بود، و ایمانش هرگز از انواع ترس ها و تردیدهای شیطانی که از سوی دیگران به او بازگو می شد، متزلزل نگردید. او همواره در همان مسیر اصلیِ وظایف خود باقی ماند، و زندگی اش، پیوسته و در همه حال، مایه الهام و امید برای من بوده است و خواهد بود.
باری، سوزان در آن دوران مرا بر آن داشت که اکثر کتب مهم ادگار کیس را مطالعه کنم(۸) تا اطّلاعات بیش تری از این مرد دانشمند و فاضل به دست آورم. او حتّی تا آن جا پیش رفت که از من دعوت کرد در جلسات بحث و کتابخوانی و بحث او و دوستانش شرکت جویم. در طول این دوران بود که این دوست جدید، به من کمک کرد تا تجربیات اوّلیه هستی ام را در جریان اصلیِ زندگی ام وارد سازم، و ماهیتی «طبیعی» به رویاها و مکاشفات دوران کودکی و نوجوانی و میانسالی ام بخشید؛ به همان اندازه نیز، او موجب گردید تا من به این مکاشفات شخصی، بیش از پیش ایمان و اعتقاد بیاورم و روی واقعی بودن و صحتِ آن ها، مطمئن شوم.
او به راستی نخستین کسی بود که هرگز، هرگز مرا مورد قضاوت شخصیِ خود قرار نداد، و تمام اعتقادات و عقاید و باورهای مرا به خوبی درک می کرد. او به من اجازه داد تا آن قدر شجاعت پیدا کنم تا بتوانم اعتقادات و باورهایم را در یک محیط آموزشی و تعلیماتیِ ناب، زیر سوال قرار دهم.
اندکی بعد، من نخستین «رهایی از بندِ» خود را تجربه کردم. شبی، خواب دیدم که در یک بیمارستان حضور دارم و کاملاً تنها و بی کس هستم. به یاد دارم که درست روبه روی یک درِ گردان ایستاده و به آن خیره شده بودم. درِ گردان، به آهستگی چرخید... ناگهان زنی وارد بیمارستان شد. کسی که بنا به شکل و ظاهرش، مرا به یاد آن بانوی شفادهنده بسیار معروف و پرجاذبه انداخت. منظورم کتلین کوهلمَن(۹) است. به خاطر دارم که در طول رویایم، از خود سوال کردم به چه دلیل خوابِ آن بانوی مزبور را دیده بودم؟... به ویژه آن که من هرگز به عنوان یکی از طرفداران یا پیروان او نبوده ام. با این حال، او همچنان به سویم گام برداشت و به من نزدیک و نزدیک تر می شد. به نظر می رسید که بیش از سی سال نداشت، و پیراهن قدیمی ای به رنگ سبز با طرحی گل دار بر تن داشت. افرادی در رداهایی سپید، مشغول دنبال کردن او از عقب بودند، امّا من نمی توانستم چهره آنان را تشخیص دهم، زیرا کلاه خود سپیدرنگی بر روی صورتشان کشیده بودند. همچنان که آن زن به سویم می آمد، پیامی را درباره شوهرم به من داد و گفت: «جیم از هم اینک «در آن جا» است.»
او سپس به جلو خم شد و سه نفس عمیق بر روی سرم دمید. ناگهان مشاهده کردم که ذوب شدم و به برکه آبی بر روی صندلی مبدّل گردیدم. آن احساسی را که داشتم، به راستی نمی توانم توصیف کنم! احساس بسیار مطبوعی بود، و دیگر هرگز با چنان احساسی در زندگی ام رویارو نگردیدم.
بامداد روز بعد، به یاد آوردم که از خود سوال کنم: آخر چرا کترین کوهلمَن در عالم رویا به دیدارم آمده بود...؟! امّا من که حتّی با کارهای او آشنایی نداشتم! حقیقت امر را بخواهید، من حتّی تا بعد از آن خواب، نمی دانستم که او بدرود حیات گفته است. من همچنین به یاد آوردم که با خود اندیشیدم: منظور او از این که جیم از هم اینک در «آن جا» حضور دارد چیست؟! آن جا، «کجا» بود...؟ و آخر چرا من در کنار جیم نبودم؟
بسیار مایل بودم بفهم منظور او از این جمله چه بوده است، امّا شما باید این نکته را دریابید که اکثر سوالات مهم ما، تنها در هنگامی به آن ها پاسخی ارائه می شود که ما آمادگی شنیدن آن ها را داشته باشیم، و به همان نسبت، آمادگی پذیرش آن ها را پیدا کنیم. بنابراین، ممکن است الزاما در همان لحظه ای که خواستار دریافت پاسخی هستیم، هیچ چیز دریافت نکنیم.
بنابراین، سوالات من همچنان بی پاسخ باقی ماند... یگانه نکته ای که از آن اطمینان خاطر داشتم، این بود که آن رویای صادقه، مرا در نوعی حالت آرامش و صلح عمیق فرو برده بود. در نتیجه، پی بردم که پیام آن در واقع این بوده است که نوعی آرامش و آسایش باطنی برای من فراهم آوَرَد، و به من یادآوری نماید که من تنها نیستم و همواره ارواحی نظاره گر من اند.
باری، رویاهای من در شب و روز ادامه یافت. به نظرم می رسید هر بار که چشمانم را می بندم، چهره هایی ناآشنا در برابرم ظاهر می شوند. پیر و جوان، شاد و اندوهگین... من به هیچ وجه نمی دانستم این افراد کیستند و یا اساسا چرا به دیدن آن ها نائل می آمدم... باید شکر خدای را به جای آورم که به همان اندازه نیز از دیدن آن ارواح، هرگز دستخوش وحشت و ترس نشدم. می دانید، حتّی برای یک بار هم این اندیشه به ذهنم راه نیافت که باید از دیدن آن ها به وحشت بیفتم.
من همچنان در دین و ایمانم پایدار و راسخ بودم، و همچنان به حکمت الهی ایمان داشتم و هنوز هم دارم، و یقین داشتم و دارم که هر آن چه در ژرفنای وجودم و در درون روحم روی می داد، ماهیتی بی خطر و امن داشت، و مستقیما با خدای متعال مرتبط بود.
با این حال، باید اقرار کنم که رویاهایم مرا بی اندازه به کنجکاوی فرو می بردند و بسیار آرزو داشتم بتوانم به درک آن ها نائل بیایم و بدانم به چه دلیل چنین رویاهایی به سراغم می آمد. بنابراین دیگر بار، به سوی کارهایی روی آوردم که با آن ها آشنا بودم و ماهیتی صمیمانه و خودمانی با من داشتند: یعنی به باور داشتن به نظام عقیدتی و رشدِ میزان ایمانم ادامه دادم.
به عنوان یک فردِ مسیحی، پیوسته عادت داشتم تسبیحی در دست داشته باشم، و هر گاه که به قدرت و نیرو نیازمند می شدم و از خدای متعال، خواستار راهنمایی و هدایت بودم، به تسبیح انداختن روی می آوردم.
برای دریافتِ نوعی حمایت الهی و درک بهتر و بیش تر اوضاع درونی ام و یافتن مسیر اصلیِ زندگی ام، با تسبیحم راهکاری را می جستم. من عمیقا آرزو داشتم از اهداف و نیات خداوند نسبت به خود آگاهی پیدا کنم.
در حالی که از هم اینک می دانستم مسیر زندگی ام از مسیر بسیاری از افراد متفاوت است، به همان اندازه نیز به خوبی مشاهده می کردم که زندگی ام در شرف تغییر یافتن و دگرگونی است، و این که نیاز به این داشتم تا این نقشِ جدید را برای وجود خویش پذیرا باشم و مسئولیتی را برای خود قبول کنم.
با این حال، سال ها طول کشید تا من کند و کاو درونی، و جست وجوی خود برای آموختن بسیاری چیزها را به صورت عملی عادی به انجام رسانم؛ سرانجام زمانی فرا رسید که دریافتم چگونه لازم است زندگی ام را دستخوش تغییر و تحوّل سازم، و به قول عنوان این کتاب حاضر، به «شکستنِ» پوسته زمخت و سفت و سختِ بیرونیِ نارگیلِ وجودم نائل آیم...
فراموش نکنید که مراحل سفر، بسیار بیش تر از خودِ مقصد نهایی، می تواند دروس معنوی و روحانی برای آدمی ذخیره داشته باشد. درباره مسیرِ شخصی ام باید بگویم که به نظرم می رسید که این راه، از یک تجربه عجیب و جدید، در پسِ پشتِ هر پیچ و خمی در این جادّه برخوردار بود. در هر گوشه و کناری، یک تجربه تازه وجود داشت. با این حال، هر بار، تجربه بعدی، از ماهیتی کاملاً غیرمنتظره برایم برخوردار می شد، تا سرانجام با تجربه ای رویارو شدم که از شدّت نامنتظره بودن، موجب شد تا کلّ زندگیِ من، برای همیشه، دستخوش تغییر و دگرگونی شود...

نظرات کاربران درباره کتاب رمزگشایی نارگیل

چطور کسی نظری نداده و ۵ ستاره گرفته؟ لطفا هرکسی این کتاب رو خونده نظر بده...
در 2 هفته پیش توسط زهرا جعفری0011