فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مادر

کتاب مادر

نسخه الکترونیک کتاب مادر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مادر

مادر را به خانه آوردند. پس از آن که او را روی تخت خواباندند، بچّه‌ها به دیدن مادر رفتند؛ دیومیرا یک جفت کفش ورنی پای مادر کرده و او را با پیراهن ابریشم سرخ رنگ روز عروسیش ملبس نموده بود: مادر بسیار کوچک و ریز و ناچیز می‌نمود؛ یک عروسک کوچک مرده...

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مادر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

Cinque Romanzi Brevi
1964
Giulio Einaudi Editore
" La Madre "
Di Natalia Ginzburg
1999
Editions Le Serpent a Plumes

«خداوند زراعت و زیتون و نخل و انگور و هر نوع میوه ای را با آن برایتان می رویاند. مسلما در آن نشانه ای است برای کسانی که می اندیشند. او شب و روز و خورشید و ماه را برای شما مسخر کرد و ستارگان نیز به فرمان او مسخر هستند، و بی تردید در اینها برای اندیشمندان نشانه هایی است...»

سوره مبارکه نحل ـ آیه ۱۲ - ۱۱

توضیحاتی درباره نگارش از سوی نویسنده

«غیبت»، نخستین داستان کوتاه واقعی من است. من پیش از آن، تعداد زیادی شعر سروده و داستانهای کوتاه بی شماری را آغاز به نوشتن کرده بودم، در حالی که در سطر دوم یا سوم، دست از نوشتن می کشیدم. من همچنین رمانهایی را نوشته و به پایان رسانده بودم... امّا در دوران کودکی. هر قدر بیشتر در دوران نوجوانی پیش می رفتم، کمتر قادر به این کار می گشتم. منظورم پایان دادن به یک رمان یا داستان کوتاه نیست، بلکه منظورم فراتر رفتن از سطر سوم یا چهارم است...
چخوف را می پرستیدم! با این حال، از بسیاری از نویسندگان دیگر نیز خوشم می آمد که مرا از بام تا شام، در ذهنم همراهی می کردند، و مخاطبان و حامیانی نامرئی بودند که می توانستم پیوسته از میل باطنی ام برای نوشتن، با آنها به گفت وگو بپردازم. من همچنین از پنهانی ترین افکارم، اعمال و کردارم و عاداتم با آنها صحبت می کردم. حامیانی که کتابهایشان را نمی خواندم، بلکه می بلعیدم! درست مانند کودکی که شیر دایه ای را می مکد... پیوسته سعی داشتم به راز نثر آنها نفوذ یابم.
همه این داستانهای آغازشده و رهاشده (پس از سطر سوم یا چهارم) بی اعتمادی مطلقی را نسبت به قابلیت من برای پایان رساندن آنها در وجودم پدید آورده بود.
به همین دلیل، هنگامی که شروع به نوشتن «غیبت» کردم، به شدّت می ترسیدم از همان سطر اوّل، دست از کار بکشم. به خاطر ندارم که آیا پس از نوشتن این داستان، ماجرای آن به نظرم خوب رسید یا نه، امّا بیشتر از این خوشحال (و مغرور) بودم که توانسته ام سرانجام داستانی را به پایان برسانم!
این یک داستان کوتاه واقعی، برای «بزرگسالان» است (بله! دقیقا به خاطر می آورم که روی واژه «بزرگسالان» به شدّت تکیه داشتم)... حتّی در آن دوران با خود می اندیشیدم که نوعی کودک زودرس و باهوش هستم. من هفده سال بیشتر نداشتم. امّا احتمال کودکی زودرس بودن کافی نبود تا آکنده از غرور و افتخار شوم، زیرا به شدّت از بعضی چیزها در رنج و عذاب بودم: من بی اندازه افسرده و خجالتی بودم. دوستان زیادی نداشتم، و لباسهایم هم زیاد جالب نبود، و بدتر از همه آن که شاگرد ممتازی هم به شمار نمی رفتم. پس از آن که «غیبت» را نوشتم، از میزان خجالتی بودنم به هیچ وجه کاسته نشد، و هیچ تغییری در رفتار ظاهریم پدید نیامد تا به گونه ای نشان دهد که عقیده باطنیم نسبت به خودم، دستخوش تغییر و دگرگونی شده است.
با این حال، لازم است اقرار کنم که به همان اندازه، به مدّت چندین سال، این فکر پنهانی را در ذهن و قلب خود داشتم که موجودی باهوش و نابغه هستم... حتّی زمانی هم دیگر که هر اثری از کودکی و نوجوانی و «زودرسی» از وجودم زدوده و پاک شد...
پس از «غیبت»، چندین داستان کوتاه دیگر نوشتم. من برخی از آنها را در روزنامه و مجلات گوناگون به چاپ می رساندم. با یادآوری آن سالها، به اندیشه می افتم که در آن دوران، صرفا به فکر نوشتن بودم و بس. شخصیتها و داستانهای تازه ای پیوسته در مغزم شکل می گرفت، و عنوان های تازه ای برای داستانهایم به ذهنم می رسید: گاه اتفاق می افتاد که هیچ چیز مگر یک عنوان زیبا برای داستانی که هنوز وجود خارجی نداشت، در ذهن داشتم. امّا همین مقدار کم هم به عنوان یک ثروتی عظیم به نظرم می رسید، زیرا بهره مند بودن از یک عنوان خوب، از یک داستان قوی خبر می داد. سالها در ذهن خود، میل داشتم داستانی با عنوان «ویچِندا»(۱) بنویسم. نمی دانم چند تعداد داستان نوشتم که همه شان این تیتر را بر خود داشتند و من ناامیدانه سعی داشتم ماهیتی زنده به آنها ببخشم. سپس آنها را نابود می ساختم، زیرا به نظرم می رسید که شایستگی چنین عنوانی را بر خود ندارند. آن هم نامی به آن زیبایی و تشخص و وقار...! هنگامی که در خیابان راه می رفتم، و بنا به دلیلی احساس خوشحالی می کردم، با خود می گفتم: «و بعد هم ویچندا را خواهم نوشت.» و از لحظات شادیبخشی که آینده برایم در نظر گرفته بود، به شدّت خوشحال می شدم.
در آن دوران، خدایان من تقریبا همه خارجی بودند. از آنجا که به هیچ زبان خارجی مگر فرانسوی آشنایی نداشتم، بیشتر چخوف مطالعه می کردم و کتابهای اکثر خدایانم را با ترجمه ایتالیایی می خواندم. امّا برایم هیچ اهمیتی نداشت، زیرا هیچ توجهی به سبک نگارش آنها نمی کردم. آن چه برایم حائز اهمیت بود، فراگیری نحوه پدید آوردن و نگارش یک داستان، و بهره وری از واقعیت های اطراف بود.
در واقع بسیار رنج می کشیدم از این که در ایتالیا به دنیا آمده ام، آن هم در شهر تورینو(۲)، و این که خدایانم خارجی هستند. این وضعیت، بدترین شکنجه برایم به شمار می رفت. نام شهری که در آن می زیستم (تورینو) به جای آن که قادر باشد بازتابی زیبا و پر شور در قلبم پدید آورد، هیچ چیز مگر حقارت و کسالت زندگی روزمره ام و فقری را که در آن به سر می بردم، یادآور نمی شد.
به همان اندازه، امکان این که بتوانم شخصیتهای داستانی ام را سونیا یا ساشا بنامم نبود، بلکه اجبار داشتم آنها را ماریا یا جیوانّا بنامم. و از این بابت رنج می کشیدم. به نظرم می رسید که آنها از همان بدو تولد، محکوم بودند؛ در واقع بر اساس نام کوچکی که بر خود داشتند، ناگزیر از تحمل کردن شرایطی پست و حقیرانه بودند...
به همان اندازه، به این حقیقت دست یافته بودم که هر قدر بیشتر تحت تسلط نوشتن قرار می گیرم، بیشتر ناراحتی خود را از این که در مسکو یا سَن پترزبورگ زندگی نمی کنم، به دست فراموشی می سپارم. به همان اندازه، هر چند شخصیتهای داستانی ام ناچار بودند ماریا یا ترزا نامیده شوند، لیکن به هر حال، مورد علاقه ام واقع می شدند. در ضمن، سرانجام دریافته بودم که دیگر نمی توانم به این تظاهر کنم که در سن پترزبورگ ساکن هستم، زیرا (و با کمال افسوس!) در شهر تورینوی ایتالیا می زیستم. امّا می توانستم (و این کاری بود که کردم!) مکان زندگی قهرمانانم را اعلام نکنم و آنها را در مکانی نامشخص جای دهم. بدینسان، در هنگام قدم زدن در خیابانهای تورینو، با خود تصوّر می کردم که در خیابانهای سَن پترزبورگ هستم، شهری که صرفا در تصوّرات خود با آن آشنایی داشتم. سپس سعی می کردم جنبه های گوناگون سن پترزبورگ و تورینو را که می توانستند با هم وجه مشترکی داشته باشند تفکیک نمایم (مانند غبار، ارابه، جوی آب، برف سنگین...) و سپس آنها را در داستانهایم توصیف می کردم تا بتوانم شخصیتهایم را از هر ماهیت
«ایتالیایی» رهایی بخشم، و آنها را در نوعی ابهام مه آلودِ جغرافیایی جای دهم. ابهامی که به نظرم شرط اوّلیه و اساسی برای رشد و تکثیر شخصیتهایم به شمار می رفت.
نکته دیگری هم بود که مرا در نوشتن عذاب می داد: منظورم محیطی است که در آن می زیستم. آخر من دختر یک استاد دانشگاه بودم. حرفه پدرم به نظرم غیر قابل قبول می رسید (نمی دانم چرا...) به نظرم می رسید که شغلی بود که کمترین میزان نویسندگان را به جامعه ارائه می کرد. خیلی دوست داشتم که پدرم یک شاهزاده یا یک روستایی، یا بسیار ثروتمند و یا بسیار فقیر باشد. امّا به جای این وضعیت، خانواده من نه بسیار ثروتمند بود، نه بسیار فقیر... با کمال تاسف باید بگویم که خانواده ام به طبقه بورژوا تعلق داشتند. من هیچ نویسنده ای را نمی شناختم که از خانواده ای بورژوا (و یا پسر یک استاد دانشگاه در ایتالیا) بوده باشد... البته می دانستم که شرایط زندگی کافکا تا حدودی به وضعیت من شباهت داشت، امّا او از منطقه پیه مُن در ایتالیا نیامده بود: بنابراین همه این عوامل دست به دست هم داده بود و به نظرم سدّراه عظیمی برای نویسنده شدن من محسوب می شد.
متاسفانه این را نیز به خوبی درک می کردم که انسان تنها می تواند از چیزهایی که به خوبی با آنها آشنایی دارد صحبت کند؛ چیزهایی که انسان باطنا با آنها آشنا است؛ و نیز آن که بسیار دشوار است که انسان بخواهد شرایط اجتماعی متفاوتی از آن چه را در آن رشد کرده است توصیف کند. درست به همان شکل که نمی توانستم شخصیتهایم را در کرانه رود دانوب یا نِوا یا دُن مستقر سازم، و یا از روستائیان و یا شاهزادگان صحبت کنم. من با زندگی افراد بسیار توانگر آشنایی داشتم، نه با زندگی افراد بسیار تهیدست و بینوا. شاید در نهایت می توانستم زندگی یک پزشک را تعریف کنم. و به راستی هم پدرم استاد رشته پزشکی بود: حرفه ای که من اغلب وقتها، به شخصیتهای داستانی ام داده ام. خیلی دوست داشتم که دست کم پدرم پزشک دهکده ای می بود. خیلی دوست داشتم در ییلاق زندگی کنم.
در کودکی، بسیار دوست داشتم زندگیم را در کتابی نقل کنم: منظورم کتابی است که همه وقایع زندگیم را به صورت روزانه در بر داشت. زندگی من و اطرافیانم را. در کودکی، از زندگی ای که داشتم خوشم می آمد؛ امّا هنگامی که به دختری نوجوان مبدّل گشتم، از زندگیم نفرت پیدا کردم.
به همین دلیل، در دوران نوجوانی، و هر چند به خوبی می دانستم که انسان نمی تواند از چیزهایی که به خوبی با آنها آشنایی ندارد سخن بگوید، سعی داشتم هیچ چیز «شخصی» در داستانهایم ظاهر نسازم: هیچ چیزی که بتواند رابطه ای با من یا زندگیم داشته باشد. میل داشتم که داستانهایم، در دنیایی غیرشخصی و جدا از من، موجودیت پیدا کنند. دنیایی که من به هیچ وجه در آنها حضور نداشتم و کاملاً غایب بودم. از هر نوع بیوگرافی، نفرتی واقعی داشتم! هم بیزار بودم، و هم می ترسیدم، زیرا وسوسه بیوگرافی در نزد من بسیار قوی بود، درست همان گونه که نزدِ زنان، بسیار قوی است... این امکان هر لحظه وجود داشت که زندگیم، شخصیتم، در سرزمین ممنوعه نوشته هایم، ناگهان ظاهر شود. بی اندازه می ترسیدم مبادا حالتی «گریان و احساساتی» داشته باشم، بویژه آن که در وجود خود، حساسیت بی اندازه شدیدی را به خوبی حدس می زدم؛ و این صفت ناشایستی به نظرم می رسید، زیرا به خاطر زن بودنم، میل داشتم مانند یک مرد بنویسم.
یک روز، شخصی جمله ای به من گفت که تاثیر عمیقی در وجودم بر جای نهاد. این شخص، یک نقّاش بود. روزی، روی ایوانی مشغول نقّاشی بود. او موهایی بلوطی و مجعد و نیمرخی عقابی و زیبا داشت؛ لبانش را به هم می فشرد و در حالی که چشمانش را تا نیمه می بست، نقّاشی می کرد. او بلند قامت، سالم، شاداب، آرام و بسیار جذّاب بود. تابلویی که می کشید، سرخابی بود: صخره هایی سرخابی و سبز، با جویبارهایی سرخابی. او با حرکاتی آزاد و آرام و باز، و با تنفسی آرام و عمیق کار می کرد. من به شدّت او را تحسین می کردم! او برایم مظهر دنیای بزرگسالان بود. دنیایی که هنوز در آن زمان، خود را خارج از آن می دانستم. همچنان که به نقّاشی کردن ادامه می داد و چشمانش را گهگاه باز و بسته می کرد، به من گفت داستانهای کوتاهی که می نوشتم به هیچ وجه بد نیست، لیکن ماهیتی تصادفی و غیرواقعی دارند. به گونه ای واضح تر، من هیچ چیز از واقعیت نمی دانستم، امّا سعی می کردم همه چیز را حدس بزنم. من در دنیایی غیرواقعی که به نوجوانان تعلق داشت دست و پا می زدم، و به توصیف اشیایی می پرداختم که تنها در ظاهر، واقعی و حقیقی به نظر می رسیدند... بدون آن که حقیقتا از وزن و جنس و معنای واقعیشان، چیزی بدانم. من آنها را به طور «تصادفی» به «تور» قلم خود انداخته بودم... در حالی که در خلایی عمیق، به ماهیگیری مشغول شده بودم. از شنیدن حقیقتی که در این جملات نهفته بود، بر جایم میخکوب شدم. بله... این درست بود. من با کمین کردن، از زندگی دیگران نوشته بودم، بدون آن که هیچ چیز بخصوصی را درک کرده و یا دانسته باشم. همواره سعی کرده بودم
«چیزی حدس» بزنم، تا چیزی را «به ظاهر» بفهمم. به همین دلیل، (البته آن نقّاش این مطالب را با این وضوح به من بیان نکرد)، هنگامی که دست از نوشتن به چنین صورت «تصادفی» برمی داشتم، روزی بود که به دنیای بزرگسالان، تعلق واقعی پیدا می کردم. امّا این امکان (و این ریسک) وجود داشت که دیگر برای همیشه دست از نوشتن بردارم و قابلیت داستان نویسی خود را از دست بدهم... به گونه ای باز هم واضح تر: روزی که واژگان، معنا و وزن واقعی خود را پیدا می کردند، این امکان وجود داشت که من خود را ضعیف تر و ناتوان تر از آن ببینم که بتوانم از آنها استفاده نمایم...
از آن روز، کوشیدم دیگر هرگز «به طور تصادفی» ننویسم. امّا کار ساده ای نبود. کم کم شکاک شدنم، و به جاسوسیِ واژگان و جملاتی که می نوشتم می نشستم تا ببینم آیا ماهیتی «تصادفی» دارند یا نه؟ چنانچه از حیاط یا جنگلی صحبت می کردم، بی درنگ از خود می پرسیدم آیا چنین حیاط و یا جنگلی به راستی در وجودم هست یا نه؟ و درباره اهمیت آنها، از خود می پرسیدم. با این حال، پس از چندی، دست از این کار کشیدم، زیرا از بس روی هر کلمه دقّت کرده بودم، دیگر هیچ چیز نمی نوشتم.
سپس به فردی «بزرگسال» مبدّل شدم، و پی بردم که هنوز این امکان وجود دارد که به طور «تصادفی» عمل کنم. زیرا این دیگر یک خطای دوران نوجوانی نبود، بلکه خطایی ذهنی بود: آن هم ذهن من! هیچ کس در تظاهر کردن و شبیه سازی، به پای من نمی رسید: من بلد بودم چگونه به دوست داشتن تظاهر کنم، حال آن که شاید نسبت به آن چیز یا آن کس، کاملاً بی تفاوت بودم. می توانستم تظاهر به حدس زدن کنم، تظاهر به دانستن نمایم و غیره و غیره...
امروزه، به شدّت متعجبم از این که می بینم در آن دوران، تا چه اندازه امر نوشتن، ذهنم را به خود مشغول می ساخت. کم کم با بزرگتر شدن، دیگر آن قدرها به نوشتن نمی اندیشیدم. امروزه، دیگر اصلاً به آن فکر نمی کنم. در آن دوران، همواره افکاری تازه برای داستانهایی که در ذهن داشتم به مغزم می آمد. حال آن که امروزه، من هیچ فکری ندارم: همواره به چیز دیگری می اندیشم، تا آن که روزی فرا می رسد و من باید حتما چیزی بنویسم. آن هنگام که شروع به نوشتن می کنم، امروزه نیز مانند آن دوران، خود را کاملاً در داستانی که مشغول نوشتن آن هستم، غرق می کنم. امّا معمولاً، بدون هیچ داستانی که ذهنم را به خود مشغول سازد، زندگی می کنم. دیگر این طغیان شدید و شیرین و نرم و ملایم و پایان ناپذیر را در وجودم تجربه نمی نمایم. در آن دوران، چنانچه قلم در دست نمی گرفتم، دستخوش نوعی احساس گناه می شدم، و خود را وادار به نوشتن می ساختم، حتّی اگر هیچ میلی برای این کار نداشتم و سرچشمه وجودم را خالی و خشک و بیحاصل می پنداشتم...

نظرات کاربران درباره کتاب مادر