فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در آغوش نور ـ ۸

کتاب در آغوش نور ـ ۸
دگرگونی و تحوّلی که آدمی با نور الهی در وجود خویشتن تجربه می‌کند

نسخه الکترونیک کتاب در آغوش نور ـ ۸ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب در آغوش نور ـ ۸

مادر دی‌نا به سرعت وارد عمل شد. او دخترش را سوار اتومبیل کرد و با سرعت به سوی بیمارستان برد. آخرین چیزی که دی‌نا به خاطر دارد این است که مادرش با وحشت، نامش را بر زبان می‌راند. سپس واقعیت، دستخوش تغییر و دگرگونی گردید... «به خاطر دارم که نور درخشانی را مشاهده کردم. عمیقا کنجکاو بودم و به سوی آن نور جذب می‌شدم. درست به این می‌مانست که به فلاشِ یک دوربین خیره شده‌ام: نوری متمایل به سپید، که همزمان به طلایی نیز می‌زد... ناگهان دست‌هایی مرا از حرکت بازداشت و من پدر و مادربزرگم را در کنارم مشاهده کردم. آن دست‌ها و نیز پدر و مادربزرگم هنوز جزو آن نورِ بسیار درخشان نبودند، امّا آن‌ها نیز به سهم خویش، تابناک و درخشنده بودند. ناگهان صدها دست دیگر دیدم! در هر سو، دست‌هایی وجود داشت! درست مانند مجسمه‌های یونان باستان بودند! آن‌ها همه به من اشاره می‌کردند که به سوی پدر و مادربزرگم پیش بروم. یعنی کسانی که سال‌ها بود از دنیا رفته بودند...

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در آغوش نور ـ ۸

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



به نام خدای بخشاینده مهربان

فصل نخست: دگردیسی معنوی

به راستی مُردن ارزش این را دارد
که آدمی دریابد حیات و هستی
از چه معنایی برخوردار است...

«من باید حقیقتِ امر را به شما عرض کنم دکتر مُرسِ عزیز: گمان نمی کنم این تجربه، مرا به گونه ای دستخوش تغییر و تحوّل کرده باشد...»
من به سخنان دی نا(۱) که مشغول تعریف کردن داستان به راستی ترسناک شبی بود که تقریبا بدرود حیات گفته بود گوش می دادم... او اینک در تلاش بود که دریابد آیا به راستی تغییرات و تحوّلاتی که در زندگی درونی اش مشاهده کرده بود، و «تجربه نزدیک به مرگش»، توانسته بود دگردیسی هایی در زندگی اش ایجاد کند؟
داستان او، به مانند صدها داستان دیگری بود که در طول پنج سال گذشته، درباره تجربیات نزدیک به مرگ شنیده بودم. با این حال، از این که او این مطالبِ بسیار جالب و نسبتا مهیج را با حالتی کاملاً معمولی و منطقی برایم تعریف می کرد، هنوز هم دستخوش شگفتی بودم و ستون فقراتم، پیام های الکتریکی مخصوصی را به مغزم ارسال می کرد.
هنگامی که دی نا دوازده سال بیشتر نداشت، ناگهان دچار بیماری بسیار وخیم و مهلک ذات الرّیه گردید. به او اجازه داده بودند که در منزل بستری شود، و بنا به دستور پزشک، با استفاده به موقع از داروهای متعددّش، نزد خانواده اش باقی بماند.
او وظیفه داشت تمام داروهایش را مصرف کند، یک عالم مایعات بنوشد، و تا آن جا که امکان داشت، استراحت کند. در آن شبِ کذایی، او تمام این کارها را به انجام رسانده بود؛ امّا ناگهان حالش رو به وخامت رفت و وضعیتی خطرناک یافت.
همان گونه که خودِ دی نا تعریف می کند، او در خانه اش در شهر سین سیناتی(۲) واقع در ایالت اُهایو(۳)، به تماشای تلویزیون مشغول بود که ناگهان دریافت تنفس کردن برایش به شدّت دشوار شده است. او کوشید زیاد به این موضوع نیندیشد، و بیش تر به صفحه تلویزیونی که در پیش رو داشت توجّه کند. امّا به سرعت دریافت که وضعیت بسیار وخیمی یافته است، به گونه ای که انگار کسی، نوار آهنینی را بر دورِ قفسه سینه اش بسته بود و او را کم کم به مرز بیهوشی سوق می داد... دی نا با زحمت فراوان مادرش را صدا زد. ظاهرا آن چه را که مادر دی نا مشاهده نمود، به گونه ای ترسناک و خارج از معمول بود که وی به سرعت دخترش را از روی کاناپه بلند می کند، و او را به سوی ایوان خانه می کشانَد تا وی، در هوای زمستانی آن شب، نفسی تازه کند. مادر دی نا به سرعت وارد عمل شد. او دخترش را سوار اتومبیل کرد و با سرعت به سوی بیمارستان برد. آخرین چیزی که دی نا به خاطر دارد این است که مادرش با وحشت، نامش را بر زبان می راند. سپس واقعیت، دستخوش تغییر و دگرگونی گردید...
«به خاطر دارم که نور درخشانی را مشاهده کردم. عمیقا کنجکاو بودم و به سوی آن نور جذب می شدم. درست به این می مانست که به فلاشِ یک دوربین خیره شده ام: نوری متمایل به سپید، که همزمان به طلایی نیز می زد...
ناگهان دست هایی مرا از حرکت بازداشت و من پدر و مادربزرگم را در کنارم مشاهده کردم. آن دست ها و نیز پدر و مادربزرگم هنوز جزو آن نورِ بسیار درخشان نبودند، امّا آن ها نیز به سهم خویش، تابناک و درخشنده بودند. ناگهان صدها دست دیگر دیدم! در هر سو، دست هایی وجود داشت! درست مانند مجسمه های یونان باستان بودند! آن ها همه به من اشاره می کردند که به سوی پدر و مادربزرگم پیش بروم. یعنی کسانی که سال ها بود از دنیا رفته بودند...
من با آن ها وارد ارتباط شدم، بدون آن که هیچ سخنی از دهانم خارج شود و یا با آن ها وارد گفت وگو شوم. من حتّی به خاطر نمی آوردم که می توانم از قدرت اندیشیدن استفاده کنم. امّا من درست در میان آن ها حضور داشتم و سخنان آنان را به گونه ای نامعلوم، می شنیدم و می فهمیدم. آن ها چه می گفتند؟ این که من در آن لحظه، اکثر مشکلات زندگی ام را حلّ کرده و دیگر آزاد بودم که به هر سو که مایلم بروم. این بدان معنا بود که می توانستم با آن ها باقی بمانم و در آن فضای نورانی حضور یابم، یا آن هم که دیگر بار به درون کالبد زمینی ام بازگردم. این تماما به خودِ من بستگی داشت، و اصلاً اجبار نداشتم حتما در کنار آن ها بمانم.»
دی نا به خاطر نمی آورد که تصمیمی گرفته باشد، امّا به هر حال، به زمین بازگشت. هنگامی که بازگشت، با مقدارِ زیادی از «وقایعِ پزشکی» رویارو شد! پزشکی که در بیمارستان او را معالجه می کرد، به او توضیح داد که «توهماتی» که وی بدان ها مبتلا شده است، به خاطر مصرف دارو ایجاد شده بود. امّا از آن جا که آن پزشک، هیچ دارویی در بیمارستان به او تجویز نکرده بود، لذا میل داشت بداند دی نا در خانه، از چه داروهایی مصرف کرده بود...؟!
سپس پزشک دیگر او نیز همین مطلب را به وی گفت. هنگامی که دی نا و مادرش درباره آن نور درخشان و تابنده با پزشک مزبور صحبت کردند؛ پزشک که یک خانم جوانی بود، اعلام داشت که آن توهم، احتمالاً از استعمالِ داروهای توهم زا ایجاد شده بود. پزشک با خنده ای ناباورانه با این جمله به صحبتش خاتمه داد: «نکند مایلید بگویید که دی نا از یک «تجربه نزدیک به مرگ» برخوردار شده است، هان...؟!»
***
پس از شنیدن داستان دی نا، با خود اندیشیدم که دی نا دقیقا با یک «تجربه نزدیک به مرگ» رویارو شده بود. او بدون ذرّه ای تردید، با یک رشته عوامل مخصوصی که ما به عنوان محققانِ «تجربه نزدیک به مرگ» با آن ها آشناییم، روبه رو شده بود. زیرا پس از تجربه دردی بسیار شدید، ناگهان دستخوش احساس آرامش بسیار عمیقی گردیده بود. او هرگونه درد جسمانی را از یاد برده بود. وی همچنین در نور شدیدی که سرشار از عشق بود، غرق گردیده بود. در واقع، در میان آن نور شدید «فرو رفته بود»... نوری که وی را به طرزی اجتناب ناپذیر به سوی خود جذب کرده بود. او سپس موجوداتی نورانی دیده بود که در این مورد بخصوص، در قالب پدر و مادربزرگ او ظاهر شده بودند. ارواحی که بی درنگ، به تسکین خاطرِ او همّت گماشته و به او گفته بودند که همه چیز مرتب و روبه راه است. به همان اندازه، این امکان را به او داده بودند که به درون کالبد زمینی اش بازگردد (کالبدی که او در طول تجربه اش، کوچک ترین آگاهی و وقوفی نسبت به آن نداشته است)، یا آن هم که در همان فضای نورانی، در کنار پدر و مادربزرگش باقی بماند. امّا پس از بازگشت به زمین، دی نای بینوا با ناباوریِ پزشکان معالجش رویارو شده بود. افرادی که اصرار داشتند به او ثابت کنند که تجربه وی، کاملاً خیالی بوده است و این که هرگز چنین اتفّاقی نمی توانسته است برایش روی دهد... به طور خلاصه، آن ها به او می قبولاندند که وی ناگزیر است واقعیتی را که در وجودش تجربه کرده بود، نادیده بگیرد و منکر حقّانیت آن شود.
و در این جا بود که من وارد عمل شدم!
من در یک کنفرانس بزرگ پزشکی شرکت کرده بودم و به وسیله همکاری، با دی نا آشنا شدم. او کتاب پیشینِ مرا مطالعه کرده بود، و میل داشت با کسی که از نظر پزشکی، صلاحیت این را داشت که به مطالبش «باور» بیاورد، وارد «گفت وگو» شود.
من به خوبی وضعیتش را درک می کردم. پس از آن که با صدها کودک و بزرگسال درباره تجربیات نزدیک به مرگشان صحبت کرده بودم، به خوبی با واکنش ناباورانه و نسبتا بی ادبانه پزشکانی که به سختی می توانستند امکان چنین واقعه ای را بپذیرند آشنایی داشتم. افرادی که حاضر نبودند بپذیرند که به راستی برخی چیزها وجود دارد که آدمی هرگز نمی تواند با «کتاب های پزشکی»، به توضیح آن ها همّت گمارد.
پس از گفت وگو با تمام این افراد، من کم کم آموخته بودم که به بسیاری چیزهای دیگر نیز باور بیاورم: چنین افرادی، پس از چنین تجربه ماورای زمینی و بسیار «نورانی»، برای همیشه دستخوش تغییر و تحوّل معنوی و روحانی می شدند...
البته این فرایافت، و این واقعیت که چنین افرادی، دیگر به مانند سابق رفتار نمی کردند، یک امر تازه نبود. یگانه قصوری که از سوی پزشکان، و تا این زمانِ کنونی سر زده بود این بود که آن ها هرگز هیچ نوع مطالعه و بررسی علمی و دقیقی از این فرایافت به انجام نرسانده بودند، تا ببینند این تغییر و تحوّل باطنی در نزد این افراد، تا چه اندازه است.
برخی از محققّان نیز تا آن جا پیش رفته اند که اعلام می دارند تنها زمانی یک فرد می تواند اعلام کند که از یک «تجربه نزدیک به مرگ» برخوردار گردیده است که دستخوش تغییراتی شده باشد. برای مثال، فیلیس اَت واتِر(۴) مدعی است که تاثیرات پس از چنین تجربه ای، محکی راستین برای صحتِ گفتارِ چنین افرادی به شمار می رود.
امّا من شخصا با بیمارانم، شاهد حالات گوناگونی بوده ام، و این تغییر و تحوّل را در اشکال و قالب های گوناگونی شاهد بوده ام. گاه پیش می آید کسی که «تجربه نزدیک به مرگ»ی را پشت سر نهاده است، به موجودی مهربان و باتوجّه مبدّل می شود. گاه نیز از نوعی حسّ ششم خاصّی بهره مند می گردد، و از نکاتی آگاهی پیدا می کند که هرگز تا آن زمان، حتّی کوچک ترین شناختی نیز از آن ها نداشته است... گاه نیز آن ها به موجوداتی با حسّ ششم بسیار پیشرفته ای تغییر شکل می یابند، و می توانند آینده خود یا دیگران را در رویاهایی صادقه مشاهده کنند، یا از طریق حسّ ششمی خاصّ و بسیار جالب، از انواع اتفّاقاتی که قرار است در آینده روی دهد، پیشاپیش مطّلع گردند. امّا این امر، تا چند وقت به طول می انجامد و ادامه می یابد؟
برای نمونه، افرادی که یکی از اعضای خانواده شان از سرطان ریه بدرود حیات گفته است، اغلب اعتراف می کنند که از آن تجربه ناراحت کننده کاملاً تغییر شکل یافته و خود نیز دست از سیگار کشیدن برداشته اند. امّا هنگامی که چند ماه از این موضوع سپری می شود، پس از ملاقاتی دوباره با آنان، متوجّه می شویم که سیگار کشیدن خود را از سرگرفته اند، و لذا تغییری اساسی شاملِ حالشان نگردیده است.
امّا به راستی آنانی که «تجربه نزدیک به مرگ»ی را پشت سر نهاده اند، تا چند وقت در همین حالت تغییر و تحوّل باقی می مانند...؟
گر چه هنوز کسی به صورت جدّی، هیچ گونه آمارگیری دقیقی از این مطالعات به انجام نرسانده است، تا به بررسی علمیِ این تغییرات و دگرگونی های روانی اقدام ورزد، امّا من شخصا بنا به تجربیاتی که خود، از زبانِ صدها نفر بزرگ و کوچک شنیده ام یقین داشتم که هر شخصی که چنین تجربه ای را پشت سر نهاده باشد، بدون استثناء، به گونه ای دستخوش تغییری دائمی می شود.
به همین دلیل بود که نخستین سوالم از دی نا این بود: «ببینم، این تجربه، چگونه روی زندگی ات تاثیر گذاشته و تو را تغییر داده است؟»
و هنگامی که پاسخ او را شنیدم، بی اندازه یکه خوردم و دستخوش شگفتی شدم! او گفت: «راستش را بخواهید دکتر مُرس، من تصوّر نمی کنم که اساسا تغییری یافته باشم!»
کوشیدم باز هم بیش از پیش از لایه ظاهریِ روح و روان او بگذرم و به ژرفنای وجود او نفوذ یابم: «شاید روابطتت با پدر و مادرت بهتر شده باشد؟ نه؟»
«نه آن طور... امّا خب، رابطه من با والدینم، همیشه خوب بوده است.»
«شاید در مدرسه، باهوش تر شده ای؟»
او برای یک دقیقه فکر کرد و سپس سرش را به علامت نفی تکان داد: «نه!»
«بسیار خوب، پس یقینا ریاضیاتت بهتر از پیش شده است؟»
«نه چندان...»
من بسیار صبور بودم، زیرا به خوبی می دانستم که کودکان و نوجوانان، اغلب خود نیز نمی دانستند که با آن تجربه، دستخوش تغییر شده اند.
از او پرسیدم: «ببینم، آیا قابلیت پیش بینیِ وقایع آینده را پیدا کرده ای؟»
ناگهان او حالت معذبی پیدا کرد و سرانجام گفت: «آه... این نکته را می گویید... ببینم، چه کسی این موضوع را به شما گفت؟»
با اندکی تلاش از سوی من، دی نا سرانجام به تعریف رویاهای صادقه خود پرداخت. آن نیز درباره وقایعی که قرار بود به زودی به وقوع بپیوندد. او در کلّ، چهار رویای صادقه را به خوبی به یاد داشت، که این نیز در طبقه بندیِ علمیِ من، در «تجربیات ماورای روحیِ قابل بررسی» جای می گیرد. این بدان معناست که وی رویاهایی دیده بود که آن ها را برای دیگران نقل کرده بود. آن نیز «پیش» از آن که چنین وقایعی روی دهد.
برای مثال، او در رویایی دیده بود که پدربزرگش چند روز پیش از آن که به راستی بدرود حیات گوید، از دنیا رفته است. آن نیز به طرزی نابهنگام.
ماهیت این رویاها بسیار جالب توجّه بود. دی نا چهار شبِ متوالی، در خواب دیده بود که پدربزرگش به سوی آرامگاه خانوادگی شان رفته است و به نظافت و پاک کردن سنگ قبری که قرار بود نامش بر روی آن حک شود، اقدام ورزیده است. او سپس روی گوری نشسته و با روح نوه پسری اش که چندی قبل، در یک سانحه اتومبیل از دنیا رفته بود به گفت وگو پرداخته بود. امّا دی نا جرئت نکرده بود هویت پدربزرگش را برای مادرش فاش کند، لذا تنها به این اکتفا کرده بود که بگوید به زودی، یکی از اعضای خانواده شان بدرود حیات خواهد گفت.
پدربزرگش، چند روز پس از چهارمین نوبت از رویایش، از یک حمله قلبی، به طور ناگهانی از دنیا رفت.
پس از مرگ پدرش، مادرِ دی نا به سراغ وسایل پدرش رفت و به خواندنِ خاطراتِ پدرش مشغول شد.
او نوشته بود که آن روز به سوی مزار خانوداگی شان رفته بود تا به نظافت قبر خود اقدام ورزد. سپس با روحِ نوه دلبندش به درد دل و راز و نیازی خاموش پرداخته بود. دقیقا همان گونه که دی نا در رویای خود دیده بود.
او سپس درباره رویاهای دیگرِ خود برایم صحبت کرد.
در یک نمونه بسیار عجیبِ دیگر، دی نا در رویا دیده بود که با دوستش در یک میهمانی حضور دارد. تعدادی بلیت با نوشته هایی بر روی آن ها، به آنان تعارف شده بود. دی نا به خاطر نداشت بلیتی دریافت کرده باشد، امّا بر روی بلیت دوستش، واژه «خودکشی» نوشته شده بود. صبح روز بعد، او بر سرِ میز صبحانه درباره خواب خود با پدر و مادرش به صحبت نشست و دیگر در این مورد فکر نکرد تا آن که یک هفته بعد، با دوستش به یک میهمانی دعوت شد.
سپس دوستش درباره مشکلاتی که در خانواده داشت با او به درد دل نشست، و این که چقدر آرزو دارد بتواند دست به خودکشی بزند...
یکی دو روز بعد، دی نا ناگهان احساس کرد الهامی ناراحت کننده در دلش ایجاد شده است و این که تهدید دوستش به راستی در شرف تحقّق یافتن است. دی نا به من گفت که این بار، این احساس در قالب یک رویای صادقه بر او عارض نشد، بلکه ناگهان دستخوش احساس بسیار ناراحت کننده ای گردید و این آگاهی به او دست داد که دوستش در صدد است زندگی خود را بستاند.
دی نا با نهایت نگرانی، به سوی خانه دوستش شتافته بود. او دوستش را در سالن حمّام یافت: دختر جوان، رگ های دستش را بریده و بر زمین افتاده بود.
بدینسان با کمک و یاریِ دی نا، دوستش نه تنها زنده ماند، بلکه از کمک های یک پزشک روانکاو نیز بهره مند گردید و حالش رو به بهبود رفت. بدینسان، نه تنها رویای دی نا، بلکه حسّ الهامی نیز که وی را تحت تاثیر قرار داده، جامه تحقّق به خود گرفته بود. او رویاهای بسیار زیادی دیده بود. برای مثال، او و دوستی که برای تعطیلات به نقطه دیگری رفته بود، هر دو یک رویای مشابه و یکسان دیده بودند.
در نوبتی دیگر، او در رویا دیده بود که مضمون نامه ای را خوانده است، در حالی که آن نامه، هنوز در جعبه نامه ها حضور داشت! در مرتبه ای دیگر، که بهتر است این بار نام آن را «مکاشفه» بگذاریم، او خود را مشغول کوه نوردی در نقطه ای کوهستانی می بیند: در آن جا، موجودی که همچون سایه بود، دوستش را تعقیب می کرد. دی نا به سوی دوستش چرخید و به او فریاد زد که مراقب باشد، امّا در همان لحظه، صخره ای که درست در زیر پای دوست او قرار داشت، به کناری لغزید و به پایین درّه فرو افتاد. او احساس می کند که مداخله به موقع او، جانِ دوستش را از سقوط در درّه نجات داده بود. به هر حال، با بررسی کمک های به موقعِ دی نا، من نیز کوچک ترین تردیدی ندارم که حقّ به جانب او است.
***

نظرات کاربران درباره کتاب در آغوش نور ـ ۸

امسال اگر غیر ازین مجموعه جذاب و عبرت آموز هیچ کتاب روانشناسی و فرا روانشناسی دیگری هم نخوانید بازهم ضرر نمی کنید.
در 2 سال پیش توسط Ger...y77