فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شوالیه و مرگ

کتاب شوالیه و مرگ

نسخه الکترونیک کتاب شوالیه و مرگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شوالیه و مرگ

و آن‌گاه، دری که تا اندازه‌ای گشوده می‌شد، و چشمانی خواب‌آلود و محتاط که سعی داشت حالتی مراقب و هشیار داشته باشد؛ و سپس، فشار خشونت‌آمیزی که به در وارد می‌آمد، و ورود به داخل خانه؛ و آن‌گاه در داخل خانه، هنگامی که همه اعضای خانواده ناگهان با حالتی پریشان از خواب می‌پریدند، و فریادهای ترس و ناباوری و اضطراب، و گریه کودکان آغاز می‌شد... برای چنین لذّتی، هیچ کسی، در هر رتبه و مقامی که حضور داشت، از این که ناگزیر گشته بود ساعت خواب خود را بر هم زند، به هیچ‌وجه احساس ناراحتی و تأسف نمی‌کرد! امّا معاون رئیس، به غیر از آن که خوابیدن را دوست می‌داشت، آن هم دست‌کم پس از یک ساعت مطالعه، به ندرت دوست داشت از نیمه‌شب تا ساعت هفت بامداد، در چنین عملیات غافلگیرانه‌ای شرکت جوید؛ او نسبت به خود، و همین‌طور اداره‌ای که به آن تعلّق و وابستگی داشت، به شدّت احساس شرمندگی و خجالتی که ماهیتی تقریبا مضطربانه به همراه داشت، می‌کرد...

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شوالیه و مرگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

توضیحی کوتاه

لئوناردو شیاشیا در سپتامبر سال ۱۹۲۱ در شهر راکامولتو(۱) به دنیا آمد. او همواره با سبکی خاصّ و دقیق می نگاشت به گونه ای که خواننده به راحتی می تواند صفحات داستان را یکی پس از دیگری، مرور کند. او همواره کوشید درباره فساد اخلاقی و مالی بنویسد. من شخصا هیچ نوع تاثیری از آثار خورخه لوئیس بُرخِس(۲) را در نوشته های او مشاهده نمی کنم، هر چند همه به خوبی می دانند او تا چه اندازه به این نویسنده آرژانتینی احترام می گذاشت، و همه نوشته های او را بی نظیر در نظر می پنداشت. به همان اندازه نیز تاثیری از نوشته های ایتالو کالوینو(۳) نمی بینم. مردی که دقیقا کسی بود که شیاشیا را، آن هنگام که آموزگار ساده یک مدرسه ابتدایی در شهری کوچک بود، و کتابی بیوگرافیکی از شهر زادگاهش نگاشته بود، «کشف کرد» و او را به نویسنده ای معروف، مبدّل ساخت.
کتابی که بعدها می بایست به نام «نمک بر روی زخم» چاپ و منتشر شود... در آن دوران، شیاشیا هنوز هم در راکامولتو که در داخل منطقه سیسیل واقع است حضور داشت؛ شیاشیا نخستین نویسنده ای بود که درباره جنایت های سازماندهی شده موجود در ایتالیا مطالبی جالب، واقعی و تکان دهنده نگاشت. او بود که درباره فساد اخلاقی کارمندان دولت به وسیله سندیکاهای جنایتکارانه ای که نمونه ای از آنها را می توان در آثار لامپِدوزا(۴) نیز مشاهده کرد، کتاب هایی خواندنی و بسیار جدّی نگاشت. سازمان هایی همچون مافیا(۵) یا «کزا نُسترا»(۶)... اکثر داستان های او با ماهیتی جنایی همراه است؛ هر چند به گفته لامپِدوزا، اکثر پرونده های جنایی هرگز در ایتالیا حلّ و فصل نمی شود، و فساد اخلاقی و مالی ماموران پلیس، بخشی از کثافت و آلودگی اجتماعی را در بر می گیرد، امّا به هر حال، شیاشیا با سماجت و پشتکار و بدون ذرّه ای وحشت، به نگارش داستان های خود ادامه داد... او مانند روشنفکران ایتالیایی دهه پنجاه میلادی، کمونیست بود. آن هم به این دلیل که بیشترین حزبی که با حزب قدرتمند فاشیسم در تضّاد و دشمنی به سر می برد، حزب کمونیست بود؛ این به آن خاطر بود که شیاشیا در دوران قدرتمندی حزب فاشیسم پرورش یافته، و همواره خاطره ای تلخ از آن دوران در ذهن داشت. بویژه در سیسیلی که اتحّادی نامقدّس و وحدتی باورنکردنی، میان کلیسای کاتولیک و سازمان مافیا ایجاد شده بود... امّا شیاشیا پس از مرگ استالین و آغاز فعالیت خروچف، به شدّت از این حزب نفرت پیدا کرد و به عنوان روشنفکری مایوس، تلخکامی خود را در نوشته ها و آثار خود منعکس ساخت. در مجموعه داستان هایی کوتاه، داستانی بسیار مضحک درباره وضعیت اسفبار حزب کمونیسم به رشته تحریر در آورد. به هر حال، لحن او در داستان هایش بسیار بدبین، کنایه آمیز، نیش دار و بدگمان است. او به هیچ وجه به قابلیت حکمرانی مردان بر مردان اعتقادی نداشت (در نقطه تضاد با حکومت قانون بر مردم). در واقع، یکی از ویژگی های نویسندگان سیسیلی در این است که آثارشان، آمیزه ای از «شهرستان گرایی» و «دهاتی گری» با دیدگاه «جهان وطنی» بسیار با عظمتی است که سعی در پرورش آن دارند! آنها آمیزه ای از اعتماد بنفس و عدم اعتماد به نفس هستند. نویسندگان دیگر سیسیلی عبارت بودند از لوئیجی پیراندلّو(۷)، وَگرا(۸)، ویتورینی(۹) و لامپِدوزا (خالق پلنگ)، آمیزه ای از غروری آهنین که غرق در ضجّه زدن در برابر سرنوشت اسفبار هم ولایتی هایشان بودند. شیاشیا به شدّت به وُلتر(۱۰) و دیدرو(۱۱) علاقه داشت. امّا به همان نسبت، چندان تمایلی نداشت تا به توصیف ظاهریِ قهرمانان داستانی خود، و یا فضای اطراف آنها بپردازد. در آثار او و بیش از پیراندلّو، دیالوگ هایی مشاهده می شود و همواره سعی دارد علیه ظلم، بی عدالتی و فساد اخلاقی که شرافت را نادیده می گیرد، بنویسد. او در سال ۱۹۸۹ از دنیا رفت. درست در سالی که این کتاب را نگاشت...

استفن مورِی(۱۲)

فصل نخست

هنگامی که چشمانش را از روی کاغذهای خود بالا می گرفت، یا بهتر، هنگامی که سرش را به لبه پشتیِ بلند و سفت و سختِ صندلی اش تکیه می داد، به وضوح می توانست آن را در تمام جزئیات ممکن، و در کوچک ترین ریزه کاری های ممکن، ببیند؛ درست به این می مانست که گویی نگاهش به تصاحب چیزی بسیار ظریف و دقیق و مشخّص همّت می گماشت، و آن نقّاشی، در همه دقّت و وسواس و ظرافتی که آلبرخت دورِر(۱۳) آن را در سال ۱۵۱۳ ترسیم کرده بود، دوباره جان می گرفت...
او سال ها پیش آن را خریداری کرده بود: در یک مزایده، و به شدّت تحت تاثیر نیازی برای تصاحبِ آن و داشتنِ حسّ مالکیتی ملموس... احساسی ناگهانی و بسیار غیرمنطقی، که گهگاه در مقابل یک تابلوی نقّاشی، یک حکاکی بر روی فلز یا چوب، و یا یک کتاب، تمام وجود او را در بر می گرفت...
او به مبارزه با سایر خریدارانِ احتمالی آن تابلو پرداخته بود، تا حدّی که از سمج ترین خریداری که با اصرار و پافشاری زیاد، سعی داشت آن را از آنِ خود سازد، و در نهایت آن را با بهایی که با دو ماه حقوقِ وی برابر بود، به وی تسلیم ساخته بود، نفرتی عمیق احساس کرده، و درست در هنگامی که ناگزیر گشته بود پول تابلو را بپردازد، ترسی شدید شده بود...
بهایی که بر اساس امکانات زندگی او، نه تنها بی اندازه قابل توجّه می نمود، بلکه حال، با در نظر گرفتن تورم اقتصادی شدیدی که بیداد می کرد، و پیوسته با حالتی سرسام آور رو به صعود بود، و نیز نرخِ پیوسته رو به افزایشی که آثار دورِر و یا هر نقّاشِ حکاک دیگری در بازار هنر به دست آورده بود، ماهیتی مسخره می یافت...
او در همه جابه جایی ها و انتقال های خود، آن تابلو را با خود همراه برده بود: از دفتری به دفتر دیگر...
سپس، همواره آن را از دیواری که درست در مقابل میز کارش قرار داشت، آویزان می کرد. امّا از میان همه کسانی که در طول این سال ها، به دفترکارِ او وارد شده بودند، تنها یک نفر (شیادی زیرک و هوشمند که با کمال شادمانی و خشرویی، سرنوشت خود را پذیرا شده بود، به گونه ای که با تصمیمات نهایی همان میز کار، به عنوان میهمان ناخواسته زندان، به مدّت چند سال به حبس رفته بود...)، باری تنها یک نفر، لحظه ای درنگ کرده بود تا نگاهی به آن بیفکند، و به ارزیابی آن بپردازد: ارزیابی آن(۱۴)، به سبک صرفا (Stricto sensu (۱۵، و بر اساس جدیدترین کاتالوگ های انتشاریافته از سوی فروشندگانِ هر نوع نقّاشی های حکاکی در شهرهای زوریخ(۱۶) یا پاریس(۱۷)...
این ارزیابیِ تحسین آمیز، تاحدودی نگرانی او را شامل شده بود؛ او نیز در یک حالت ناگهانیِ خسّت و پستی، تصمیم گرفته بود تابلو را به خانه خود ببرد؛ امّا به همان سرعت نیز تصمیم خود را به دست فراموشی سپرده بود. دیگر عادت کرده بود که آن را همواره در پیش روی خود داشته باشد، بویژه در طول ساعات طولانی و درازی که در پشت میز کار خود سپری می کرد. تابلوی Le chevalier, la mort et le diable...
در پشت تابلو، بر روی مقوایی محافظ می شد جمله ای را خواند که شخصی با مداد، به زبان آلمانی و ایتالیایی نوشته بود: Ritter, Tod und Teufel و Il cavaliere, la morte e il diavolo... و سپس جمله ?...Cristo?... Savonarole...
ظاهرا کلکسیونر و یا فروشنده تابلو، این اسامی را با حالتی پرسش آمیز نوشته، و شاید اندیشده بود که دورِر خواسته بوده است در شخصیت آن شوالیه، یکی از این دو شخصیتِ معروف تاریخی را متجّلی سازد.
گاه، با نگاه کردن به آن گراوور، خودِ او نیز همین پرسش را از خود می کرد. امّا حال، با سری که به لبه صندلی اش تکیه داده بود، که آن نیز از خستگی و درد نشات می گرفت، به تماشای تابلو مشغول شد، و تازه آن هنگام در عمل خریدی که سال ها پیش انجام داده بود، معنایی مشاهده می کرد. مرگ... و آن بالا، آن قلعه دست نیافتنی...
به دلیل سیگارهای بی شماری که در طول ساعات شب دود کرده بود، درد همیشگی، از شدّت و دوام و سنگینی خود کاسته، و رنگ و بوی خود را با شکنجه ای گسترده تر تغییر بخشیده بود.
آدمی می توانست ـ آری! همین بود! ـ اسامی رنگ ها را بنا به حالات گوناگونِ درد و رنج، و تغییرات متنوّع آن بر شمارد. در حال حاضر، از رنگ بنفش، به سرخ گراییده بود: سرخی آتشین، درست مانند زبانه هایی سبک که به طور غیرمنتظره، به لیسیدن همه قسمت های بدنش می پرداختند، و به نوبت، یا به آن قسمت ها می چسبیدند و یا با تماس با آنها، خاموش می گشتند...
با حرکتی بی ارادی، سیگار تازه ای روشن کرد. امّا تصمیم گرفت چنانچه رئیس با ورود به دفترش، سرزنش های معمول خود را درباره تمایلات «توتون پرستیِ نابودکننده وی» بیان نکند، اجازه دهد سیگارش همچنان روشن باقی بماند، و در جاسیگاری به آخر رسد... عادتی احمقانه، عادتی مهلک.
حال آن که خودِ رئیس، تازه به زحمت شش ماه می شد که از دود کردن سیگار دست کشیده بود. او از این بابت، بسیار خوشحال و سربلند به نظر می رسید: در واقع، در مقایسه با رنجی که هنوز هم در وجود خویش احساس می کرد، شاید نوعی حسرت، نوعی کینه توزی، از مشاهده سیگار کشیدن دیگران تجربه می نمود. به مردی می مانست که هنوز هم سعی داشت با این اندیشه که زان پس، حقیقتا از بوی توتون منزجر خواهد بود (تا جایی که از استشمام آن دچار تهوع گردد) خود را تسکین دهد؛ لیکن همزمان، خاطره توتون گرایی اش همچون «بهشتی گمشده» به نظرش می رسید...
رئیس به او گفت: «آیا تصوّر نمی کنید که آدم در این اتاق، دستخوش خفقان می شود؟!»
معاون رئیس، سیگار را از درون جاسیگاری برداشت، و پُکی آکنده از لذّت به آن زد. راست بود. به راستی انسان دستخوش خفقان می گشت. دودی غلیظ، همه فضای اتاق را فرا گرفته، و بر گردِ چراغ هایی هنوز روشن، تجمع می کرد: درست مانند پرده ای کدر که جلوی پنجره را پوشانده بود، در حالی که در بیرون، صبح می درخشید.
باز هم پُک دیگری زد.
رئیس با لحنی سرشار از بردباری متعالی و اغماض گونه ای گفت: «خوب می فهمم که شما از اراده لازم برای ترک کردن سیگار برخوردار نیستید؛ امّا این که دیگر آدم بخواهد با چنین سماجت و اصراری، با چنین افراطی به استقبال این نوع مرگ بشتابد...! می دانید، برادر همسرم...» او با نوعی ظرافت طبع، و در جهت آن که مستقیما از مرضی سخن نگوید که معاونش قصد داشت با آن شیوه به هلاکت رسد، بهانه برادرِ همسرش را به کار می برد که او نیز سیگارکشی قهّار به شمار رفته بود... مردی که چند سال پیش، از دنیا رفته بود.
معاون گفت: «بله می دانم، ما خیلی با هم صمیمی بودیم... به گمانم شما از حالا، نوع مرگتان را انتخاب کرده اید. یکی از همین روزها، از شما خواهم خواست تا در این باره با من صحبت کنید؛ کسی چه می داند؟ شاید مرا نیز متقاعد سازید که همین شیوه را در پیش بگیرم...؟»
«امّا این من نیستم که آن را برگزیده ام، و هیچ کس نمی تواند آن را برگزیند... امّا حال که از کشیدن سیگار دست کشیده ام، امیدوارم به شکل دیگری بمیرم.»
«یقینا می دانید یهودیانی که به آیین مسیحیت گرویدند، دادگاه تفتیش عقاید را در اسپانیا اختراع کردند...؟»
نخیر. این را نمی دانست. و سپس: «من هرگز از یهودیان خوشم نیامده است، البته این پیشِ خودمان بماند.»
«بله می دانم. البته تعجب هم نمی کنم که توجّه خاصّی نسبت به کسانی که تغییرکیش داده اند، ابراز می فرمایید.»
آنها تقریبا در یک سطح اداری با هم همکار بودند، و سال ها می شد که یکدیگر را می شناختند. به همین دلیل معاون رئیس، گهگاه به خود اجازه می داد که بدون هیچ نوع بدجنسی، تا اندازه ای با او گستاخ باشد، و از قوّه طنز خود کمک بگیرد، و حتّی گاه تا آنجا پیش برود که جملاتی نیش دار نیز بیان کند.
رئیس هم همواره اجازه این نوع کارها را می داد، زیرا همواره از حسّ وفاداریِ غیرقابل درک معاونش نسبت به خود، دستخوش نوعی احساس ترس می شد. هرگز تا به حال، هیچ کس، معاونی این چنین وفادار، در هیچ کجا ندیده بود!
در آغاز کار، او بی جهت مغز خود را خسته کرده بود تا علّت پنهانی این امر را کشف کند؛ امّا حال دیگر می دانست که هیچ دلیلی وجود ندارد.
«به هر حال تغییر کیش داده یا نداده، من هیچ علاقه ای به آنها ندارم. حال آن که شما، برعکس...»
«حال آن که من برعکس، چه یهودی باشند چه نباشند، هرگز هیچ علاقه ای به هیچ کسی که دین خود را تغییر داده باشد، نداشته ام: انسان همواره تمایل دارد خود را به دین بدتری تغییر کیش دهد، حتّی آن هنگام که بهترین به نظر می رسد! در وجود کسانی که به تغییر کیش دادن قادر هستند، بدترین چیز، همواره به عنوان بدترین از میان بدترین ها مبدّل می گردد.»
«امّا حتّی با فرض این احتمال که تغییر کیش دادن، به طور کلّی کار ناشایستی باشد، امّا تغییر رویه دادن برای اجتناب از کشیدن سیگار، هیچ ربطی به این کارها ندارد!»
«چرا! چرا! آن هم از لحظه ای که انسان به عنوان شکنجه گرِ کسانی که به کشیدن سیگار ادامه می دهند، مبدّل می گردد.»
«شکنجه گر؟! اگر من به راستی این گونه بودم، پس یقینا در همه گوشه و کنار این اتاق ها، می بایست تابلوهایی آویزان باشد که روی آنها نوشته شده بود: «سیگار کشیدن ممنوع!»... در ضمن، بد نیست به این موضوع بیندیشم: به رغم حضور شما، و دقیقا به دلیلِ خیر و صلاح شما! زیرا من صرفا برای خیر شما سخن می گویم. می دانید برادرِ همسرم...»
«بله می دانم.»
«خب دیگر. این موضوع را کنار بگذاریم. و امّا درباره نظریه ای که مربوط به کسانی است که تغییر کیش داده اند، باور کنید که استدلال هایم قادر است آن را مانند این ـــ» و در آن لحظه انگشت شست و نشانه خود را به عنوان صاعقه نابودی و انهدام به هم زد: «از میان خواهم برد!» این حرکت برای او معمول بود، بس که قصد داشت کارهای زیادی را به نابودی و انهدام بکشاند... و معاون، که گهگاه کار او را تقلید می کرد، بدون آن که هرگز موفّق شود صدایی از انگشتان خود بیرون دهد، همواره به این حرکت او حسادت می ورزید. رئیس ادامه داد: «امّا کارهای دیگری هست که باید به انجام رسانیم. همراهم بیایید!»
«به کجا...؟»
«از همین حالا هم می دانید. زود باشید.»
«امّا آیا هنوز کمی زود نیست؟...»
«خیر، ساعت از حالا هفت صبح است: بی دلیل نبود که خواستم وقتم را با فلسفه بافی های شما به هدر دهم.»
«یا خیلی زود است، یا خیلی دیروقت.» او از عادت بدی که اداره پلیس برای به اجرا نهادن حکم توقیف یا بازجویی داشت، بسیار بیزار بود؛ حتّی از تحقیقات و یا ملاقات های اوّلیه برای کسب اطّلاعات مقدماتی، در ساعات اوّلیه صبح و یا بیشتر در اواسط نیمه شب بسیار نفرت داشت. امّا همکاران و زیردستانش همگی بر این عقیده بودند که این کار، لذّتی واقعی به شمار می رفت که هرگز نباید از دست می دادند، بویژه هنگامی که کوچک ترین بهانه و مبهم ترین علّت برای به اجرا گذاشتن چنین برنامه ای پیش می آمد.
در زدن با سر و صدایی بسیار زیاد، به دری که در پشت آن، اعضای خانواده ای بی خبر از همه جا، غرق در خواب و استراحت بودند... در ساعتی که خواب، پس از رهایی یافتن از وزنِ سنگین خستگی، از حالتی کمتر تار و کدر برخوردار می گشت، و در برابر رویاها، ماهیتی شفّاف تر و شیرین تر می یافت؛ و آن گاه، جمله «بله...؟» که با لحنی نگران و مضطرب پرسیده می شد، و سپس صدای جدّی، رسمی و غرّانی که اعلام می داشت: «پلیس!»...
و آن گاه، دری که تا اندازه ای گشوده می شد، و چشمانی خواب آلود و محتاط که سعی داشت حالتی مراقب و هشیار داشته باشد؛ و سپس، فشار خشونت آمیزی که به در وارد می آمد، و ورود به داخل خانه؛ و آن گاه در داخل خانه، هنگامی که همه اعضای خانواده ناگهان با حالتی پریشان از خواب می پریدند، و فریادهای ترس و ناباوری و اضطراب، و گریه کودکان آغاز می شد...
برای چنین لذّتی، هیچ کسی، در هر رتبه و مقامی که حضور داشت، از این که ناگزیر گشته بود ساعت خواب خود را بر هم زند، به هیچ وجه احساس ناراحتی و تاسف نمی کرد! امّا معاون رئیس، به غیر از آن که خوابیدن را دوست می داشت، آن هم دست کم پس از یک ساعت مطالعه، به ندرت دوست داشت از نیمه شب تا ساعت هفت بامداد، در چنین عملیات غافلگیرانه ای شرکت جوید؛ او نسبت به خود، و همین طور اداره ای که به آن تعلّق و وابستگی داشت، به شدّت احساس شرمندگی و خجالتی که ماهیتی تقریبا مضطربانه به همراه داشت، می کرد...
رئیس به او گفت: «ساعت هفت بامداد است. تقریبا نیم ساعت وقت لازم است تا به ویلا سِرِنا(۱۸) برسیم. بعد هم، با در نظر گرفتن شرایط، به هیچ وجه نمی توانم به خود اجازه دهم از هیچ احترام و امتیاز خاصّی برخوردار گردد. حتّی کسی مثل او...»
معاون با لحنی کنایه آمیز و طنزدار گفت: «در واقع، از حالا چنین امتیازی را برای او قائل شده ایم... اگر کسی مثل او نبود، از حالا سه ساعت می شد که به آنجا هجوم برده، و همه خانه او را زیر و رو کرده بودیم...»
رئیس که از طنز وقیحانه معاونش به شدّت آزرده خاطر شده بود پاسخ داد: «خب، بدیهی است!»
در حیاط (حیاطی زیبا به سبک معماری بارُک(۱۹)، که با ستون هایی بسیار شکیل و متناسب محصور می شد...) اتومبیلی سیاه رنگ، انتظار آنها را می کشید.
نیازی پیش نیامد تا نشانی مقصد را به مامور پلیسی که در پشت فرمان نشسته بود، بگویند. در ساختمانی که در شرف بیدار شدن از خواب شبانه خود، و درست همچون لانه زنبوری به وز وز پرداخته بود، همه در جریان اوضاع قرار داشتند.
از حالا، چندین تماس تلفنی، که از همان ساختمان صورت گرفته بود، به رئیس کلّ اطّلاع داده بودند که قرار است به زودی از میهمانانی استقبال به عمل آورد...
رئیس کلّ.
نیازی نبود که جمله «صنایع الحاق شده» را به آن افزود... زیرا به راستی در آن شهر، یگانه «رئیس کلّ»، همانا خودِ رئیس کلّ بود و بس. تنها زمانی نیاز به تفکیک آن مشاهده می شد که لازم بود او را از سایر روسای کلّ، از جمله رئیس جمهور مملکت متمایز ساخت...
هیچ کس در طول مسیری که نیم ساعت به طول انجامید، سخنی بیان نکرد؛ به راستی مسیری بود که با سرعت زیادی طیّ می شد: آن هم در میان ترافیکی که تازه به تدریج، در شرف شکل گیری در خیابان ها بود.
رئیس، پیوسته آن چه را قصد داشت به رئیس کلّ بگوید، زیر و رو می کرد، با خود تکرار می کرد و آن را پس و پیش می کرد. او این کار را با نگرانی خاصّی به انجام می رساند، به گونه ای که نشانه های آن در چهره اش نیز آشکار شده بود، و درست همچون دندان دردی حادّ، خودنمایی می کرد.
معاون وی، به قدری با خصوصیات اخلاقیِ رئیس خود آشنایی داشت که از حالا می توانست نگرانی او را با کوچک ترین جزئیات آن حدس بزند، و تقریبا کلمه به کلمه آن را بازگو کند؛ آن هم با همه جملاتی که اصلاح کرده، یا حدف شده بود، با همه مطالبی که تصحیح شده و یا با جملات و واژگان بهتری جایگزین شده بود... درست مانند خطوطی که بر روی پوست آهو پاک می کنند تا مطالب تازه تری روی آن بنویسند.
سرانجام به ویلا رسیدند.
ماموری که رانندگی می کرد، (ناگهان چیزی موجب گشت از کاربردِ کلمه (autista (۲۰ پرهیز کنم، با این پشیمانی عمیقی که چرا برخی از مواقع از آن واژه استفاده کرده ام... امّا آیا دوباره روزی فرا خواهد رسید که مانند دوران کودکی من، از کلمه (۲۱)chauffeur استفاده شود...؟) از اتومبیل پیاده شد، و دست خود را برای مدّتی طولانی روی زنگ خانه سرایدار نگاه داشت، و حالتی بسیار آمرانه به این کار خود بخشید.
از قرار معلوم، درد دندانِ رئیس، ناگهان شدّت گرفت و حالتی وخیم یافت، و گویی میل داشت بگوید: «لعنت بر شیطان! این طور زنگ نزن! راه های گوناگونی برای انجام دادن این کار وجود دارد...!» امّا هیچ حرفی نزد؛ آن هم به خاطر اغماضی که نسبت به عادات معمول و همیشگی داشت.
سرایدار از خانه خارج شد، و رئیس صرفا به این بسنده کرد که نام خود را بگوید. نام نبردن از کلمه «پلیس»، نخستین احترامی بود که احساس می کرد ناگزیر است نسبت به آقای رئیس کلّ ابراز کند؛ امّا سرایدار، چشمانِ خوبی برای دیدن داشت؛ همین طور تجربه طولانی و کافی ای در این زمینه داشت تا به سرعت دریابد که لازم بود ورود دو آقا را که از ماموران پلیس بودند، به ارباب خود اطّلاع دهد.
البته به دلیل آن که او یک جنوبی واقعی بود، استفاده از واژه «آقا» برایش تا اندازه ای دشوار بود، امّا می شد ماهیتی تحقیرآمیز به همان واژه بخشید...
او بدون هیچ سخنی از آنجا دور شد؛ سپس دروازه خانه را گشود، و به اتومبیل اشاره کرد در مسیری پیش رود که تا درِ ورودیِ اصلی ویلا ادامه می یافت: ویلایی که در دوردست، در میان فضایی محصور از درختان، در اوج زیبایی سحرآمیز، و نیز «نمغه سرایی» خود ظاهر می گشت (آخر شایع بود: «هنگامی که بنایی نغمه سر دهد، نام آن را می توان «معماری» نهاد!»...)
همه چیز از ماهیتی ظریف و شکننده و موسیقایی برخوردار بود؛ در یک کلمه: نغمه سرایانه می نمود...
تالار ورودی، پلکان، راهروها، اتاق کتابخانه، دفتر رئیس کلّ...
آنها به هیچ وجه زیاد در انتظار نماندند: رئیس کلّ با گام هایی بی صدا، از پشتِ پرده ای ظاهر گشت.
رب دوشامبر نرمی بر تن داشت؛ امّا از حالا، صورت خود را اصلاح کرده و آماده بود با سلیقه خوبی که داشت، لباس برازنده ای را که ماهیتی جدّی و همزمان به نشانه اعتماد بنفسی سرشار بود، و همه مجلات مد (هر چند امروزه مدهای گوناگون و بی شماری وجود دارد، و همزمان دیگر هیچ اثری از مدِ واقعی نیست...) یکصدا به ستایش از آن زبان می گشودند، بر تن کند.
در اطراف او، نوعی احساس ناراحتی از این که ناگزیر بود کارهای روزانه و معمول خود را به تاخیر اندازد، مشاهده می شد: آخر همواره عادت داشت سرِ وقت، خانه خود را ترک گوید تا به آسمان خراشی که «صنایع الحاق شده» در آن واقع بود، برود.
این امر، ماهیتی تقریبا افسانه ای در آن شهر یافته بود.
او در آخرین طبقه آن، و درست به گونه ای که انگار با آسمانِ اطراف خود، در همدستی خاصّی به سر می برد، روزانه تصمیماتی درست و صحیح اتخاذ می کرد. تصمیماتی که موجب می گشت همه آن منطقه، با تعادلی شایسته، بر روی بندِ رفاه و راحتی و ثروت بایستد، در حالی که از یک سو پرتگاه عمیقِ فقر و فلاکت وجود داشت، و در سوی دیگر آن، طاعون...
رئیس کلّ با فشردن دستِ رئیس برای مدّتی طولانی، از او سوال کرد: «افتخار این ملاقات غیرمنتظره را باید از چه امری بدانم...؟» سپس به همان نسبت، به سرعت با معاون دست داد. او کلمه غیرمنتظره را به گونه ای تلفّظ کرده بود که گویی قصد داشت ظاهر شدن آن را به شکل خطّی ایتالیک و بسیار درشت و سیاه، در دم تحقّق بخشد.
رئیس کل، تا اندازه ای آشفته خاطر شد، و همه آن چه را در ذهن خود مرور کرده بود، از خاطر برد... درست مانند گاز هیدرُژنی که از یک بالُن پاره شده، بیرون می شتابد.
او گفت: «شما حتما آقای ساندُز(۲۲) را به خوبی می شناختید؟... منظورم همان آقای وکیلی است که...»
رئیس کلّ پاسخ داد: «ما با هم دوست هستیم، امّا این که او را خوب بشناسم... انسان حتّی فرزندان خود را هم به درستی نمی شناسد، و یا شاید بهتر است بگویم آنها را بد می شناسد... بسیار بد... در یک کلمه، آقای ساندُز از دوستان من است، اغلب با هم ملاقات داریم، و دارای منافع حرفه ای نیز هستیم که چنانچه مشترک نباشد، امّا حداقل در یک راستا نیست. امّا به نظرم رسید که شما فرمودید: «می شناختید»...؟ آیا این به آن معنا است که...؟»
رئیس و معاون، نگاه سریعی را به نشانه همدستی ذهنی شان، با یکدیگر ردّ و بدل کردند. در مغز آنها، که پیوسته عادت به بی اعتمادی و داشتن سوءظن نسبت به همه کس عادت داشت، و همواره تمایل داشتند به «دام های لفظی»، بیشترین توجّه را ابراز بدارند، و یا واژگانی را دریابند که بتواند به دام هایی علیه طرف مقابلشان مبدّل گردد، این اطمینان را به آنها بخشید که آقای رئیس کلّ، از حالا در جریان واقعه، و مرگِ ساندُز بود: موضوعی کاملاً بارز و آشکار: زیرا در ساختمانی که آنها کار می کردند، افراد زیادی حضور داشتند که اخلاص و سرسپردگی خاصّی نسبت به او داشتند...
با این حال، عجیب می نمود که او سعی داشت خود را بی اطّلاع نشان دهد...
امّا رئیس به سرعت این فکر را از ذهن خود زدود، و به این فکر افتاد که رئیس کلّ به سهم خود، عادت داشت که هرگز موقعیت جاسوسان خود را به خطر نیندازد.
او گفت: «صد افسوس...! آقای ساندُز دیگر در بین ما نیست: او همین دیشب، و احتمالاً کمی پس از نیمه شب به قتل رسیده است.»
«به قتل رسیده است؟...»
«به قتل رسیده است.»
«باورنکردنی است!... امّا من کمی پیش از نیمه شب، او را ترک گفتم! ما در حین خروج از رستوران (La Vecchia Cucina (۲۳، با هم خداحافظی کردیم... به قتل رسیده است؟! امّا آخر چرا؟ به وسیله چه کسی؟...»
«اگر از این موضوع اطّلاع داشتیم، یقینا اینک در اینجا حضور نداشتیم تا به آزردن خاطر شما بپردازیم...»
رئیس کلّ دوباره گفت: «باورنکردنی است!» و سپس دوباره تکرار کرد: «باورنکردنی، صرفا شیوه ای برای ابراز احساساتی درونی است... متاسفانه مدّت ها است که همه چیز در این مملکت ممکن و باورکردنی شده است... من...»
معاون با خود اندیشید که او در نوعی حالت دودلی به سر می برد، و نمی دانست که آیا لازم است با تظاهر، آنها را مرخص کند، و یا نشان دهد که به خوبی دریافته که هنوز آن ماجرا به آخر نرسیده است، و کار دیگری هنوز باقی مانده است... سوالات دیگری که ناگزیر از پاسخ دادن به آنها بود.
امّا او حالت تظاهر را برگزید، و در حالی که به دسته های صندلی اش تکیه می داد، به این تظاهر کرد که قصد دارد از جای خود برخیزد و آنها را از خانه خود مرخص کند؛ امّا این انتخاب، اشتباه از آب در آمد: زیرا رئیس، به طور غریزی این حرکت او را دریافت، و بدون آن که خود نیز متوجّه شود، به ناگهان از حالت عذاب وجدانی که تا آن لحظه در آن به سر می برد، رهایی یافت.
طبق معمول، هنگامی که بازجویی از کسی را آغاز می کرد، بیش از پیش در صندلی ای که نشسته بود فرو رفت، و گویی قصد داشت ریشه در زمین برویاند. آن گاه صدایش، همان لحن همیشگی خود را که گویی قصد داشت بگوید به کار برد.: «هر چه را هم که بگویی، من در اینجا حضور ندارم تا حرف های تو را باور کنم...»
پس حمله ای را که از پیش آماده کرده بود به مرحله عمل آورد: «ما جسارتا به خود اجازه دادیم در این ساعت زود، مزاحم شما بشویم تا چیزی را از شما بپرسیم که شاید از هیچ اهمیت خاصّی برخوردار نباشد... امّا همزمان می تواند نقطه آغاز کاری برای تحقیقات جنایی ما به شمار برود؛ تحقیقاتی که لازم به گفتن نیست که هیچ ارتباط شخصی با شما نخواهد داشت...» این حمله، به انفجار ختم شد. گفت: «در یکی از جیب های لباس ساندُز، ما این یادداشت را یافته ایم.» و از جیب خود، کاغذی مستطیلی به رنگ عاج بیرون کشید: «در یک طرفِ کاغذ، نام شما با ماشین تحریری تایپ شده است: آقای چِزاره اُریسپا(۲۴)، رئیس کلّ صنایع الحاق شده... و در قسمت پشتِ یادداشت، کسی با دست نوشته است: تو را خواهم کشت... و علامت مخصوصی برای نشان دادن جای صندلی یک میهمان در یک ضیافت. درک ماجرا بسیار ساده است. امّا جمله تو را خواهم کشت... چه معنایی دارد؟»
«شما به تهدیدی می اندیشید که بی درنگ به اجرا گذاشته شده است؟ و طبیعتا آن هم از سوی من!» رئیس کلّ می خندید: با حالتی تلخ، و سراسر آکنده از اغماض، با ماهیتی طنزآلود و تمسخرآمیز.
بدخلقیِ حرفه ای رئیس، بی درنگ ناپدید شد. با وحشتی عمیق، زبان به اعتراض گشود: «آخر این چه حرفی است که می فرمایید...؟ آه، خواهش می کنم... من هرگز به خود اجازه نمی دهم که چنین اندیشه ای را به ذهن خود راه دهم...»
رئیس کلّ با لحنی سخاوتمندانه پاسخ داد: «امّا چرا... به سهولت می توانید چنین کاری را به خود اجازه دهید. حتّی تا آن حدّ که بعدا دریابید یک اشتباه بوده است؛ و مردی که در موقعیت شما حضور دارد، می تواند تا آنجا پیش برود که حتّی از اشتباهات نیز خوشش بیاید، و آنها را مانند گل هایی، پرورش دهد و حتّی یکی از آنها را نیز بر روی یقه کت خود بزند... طبیعی است. کاملاً طبیعی است! چنین است که گاهی از وقت ها، ساده ترین چیزها، ناگهان ماهیتی به شدّت پیچیده و بغرنج پیدا می کند... شما درست حدس زده اید: این یادداشت، دیشب جای مرا در ضیافت شامی که به وسیله انجمن فرهنگی شهر، و به یادبود کنت دوبُرک(۲۵) ترتیب داده شده بود، نشان می داد؛ و جمله من تو را خواهم کشت نیز از سوی خودِ من، به رشته تحریر در آمده است. یک شوخی ساده میان من و ساندُز، که هم اینک به توضیح آن می پردازم... من یادداشتم را به دست پیشخدمتی دادم تا آن را به دستِ ساندُزِ بینوا برساند که در آن سوی میز، و با حدودا پنج یا شش صندلی فاصله از من نشسته بود... این شوخی، به این شکل بود: ما هر دو تظاهر می کردیم که مشغول ابراز عشق به سینیرا دو مَتیس(۲۶) هستیم... و از آنجا که آن خانم، مانند سایر ضیافت هایی بدین شکل، در بین ما حضور داشت و اتفاقا در کنار او جای گرفته بود... خب...»
«پس شما تظاهر به ابراز عشق می کردید...؟» رئیس، در جمله ای که بیان کرد، حالت بدبینانه خاصّی را که حرکتی غیرارادی و حرفه ای بود، در آن گنجاند.
رئیس کلّ هم به درستی، حالتی اهانت دیده به خود گرفت، و با انزجار و اشمئزاز گفت: «شما می توانید حقیقتا سخن مرا باور بفرمایید! به هر حال، کافی است خودتان به آن خانم بنگرید...»
رئیس گفت: «هرگز به ذهنم هم خطور نخواهد کرد که در این باره، شک کنم.»
امّا معاون در دل با خود اندیشید: «تو شک کرده بودی و هنوز هم شک داری: این جزو خصائص موجود در حرفه تو و در حرفه ما است...» و آن گاه خود را رها ساخت، و تصمیم گرفت از نیت اوّلیه خود که شامل ساکت ماندن بود منصرف گردد، و سوالی را تحت پوشش جمله ای پلیسی که ابراز آن با حالتی آکنده از یقین و اطمینان صورت می گرفت، بپرسد: «و آقای ساندُز هم با نوشتن به کاغذی که خود ایشان در اختیار داشتند، به شما پاسخ دادند...»
رئیس، نگاهی سرشار از توبیخ به او انداخت؛ رئیس کلّ نیز همین طور؛ در واقع، بیشتر تظاهر به این می کرد که در آن لحظه، متوجّه حضور معاون در اتاق نیست: «بله. او نیز به من پاسخ داد: گفت حال که وی نیز آن بازی را انجام می دهد، دل به دریا خواهد زد! و یا چیزی شبیه به این جمله...»
«یعنی شما یادداشت ایشان را با خود نگاه نداشتید؟»
«من آن را روی میز باقی گذاشتم؛ شاید هم آن را درون لوله فلزی کوچکی فرو کرده باشم... میله ای به شکل یک گل... چنانچه حافظه ام یاری کند.»
«آقای ساندُز بینوا، بر خلاف شما، یادداشت شما را درون جیب خود نهاد. آن هم بر اساس نوعی حواس پرتی، یا شاید هم به طور غیرارادی...» رئیس، در پسِ لحنِ خدمتگزارانه ای که در پیش گرفته بود، به سختی می توانست حالتی از ناباوری و بدبینی خود را مخفی نگاه دارد.
رئیس کلّ پاسخ داد: «آری. بر اساس نوعی حواس پرتی، و یا حرکتی بی اراده.»
رئیس گفت: «عجب مشکلی!»
رئیس کلّ گفت: «امّا مگر شما به اینجا نیامده بودید با این اندیشه که من راه حلّ شما هستم؟...» لحن او این بار طنزآلود، کج خلق، عصبی و تقریبا خشمگین بود.
«اصلاً این طور نیست! بلکه صرفا به این دلیل که انجام این کار الزامی می نمود: هم برای روشن شدن هر چه سریع تر این جزئیات کوچک، و هم برای از بین بردن هر گونه احتمالی؛ و نیز برای دنبال کردن ردّپاهای دیگر... و انجام تحقیقاتی دیگر...»
«امّا آیا شما سرنخ دیگری برای دنبال کردن دارید؟»

نظرات کاربران درباره کتاب شوالیه و مرگ