فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پنج آرزو

کتاب پنج آرزو

نسخه الکترونیک کتاب پنج آرزو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پنج آرزو

این کتاب در نظر دارد که دو هدیه بسیار ارزشمند به شما تقدیم کند: یک داستان بسیار زیبا، و یک راه بسیار جدید برای آن که شما بتوانید با سرعت بیش‌تری به اهداف و خواسته‌ها و رؤیاهایتان دست پیدا کنید.

  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پنج آرزو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

پیشگفتار

این کتاب در نظر دارد که دو هدیه بسیار ارزشمند به شما تقدیم کند: یک داستان بسیار زیبا، و یک راه بسیار جدید برای آن که شما بتوانید با سرعت بیش تری به اهداف و خواسته ها و رویاهایتان دست پیدا کنید.
به عنوان داستان، این اثرِ مهیج و مضحک، که همزمان گرمابخشی دوست داشتنی برای دل و جانتان است. به همان اندازه، برای آن که بتوانید به خواسته ها و آرزوهایتان جامه تحقّق بپوشانید، به عنوان راهنمایی است که از قدرت بسیار زیادی برخوردار است تا چونان که از هم اینک برایتان پیشگویی می کنم، تغییراتی بسیار مهم و خوشایند در زندگی تان ایجاد کند.
نخستین بار، درباره داستان کتاب «پنج آرزو»، در طول یک شام سه ساعته و بسیار طولانی بر روی عرشه یک کشتی عظیمِ تفریحی شنیدم.
من و گِی(۱) در کنار هم، پشت میزی که هشت نفره بود نشسته بودیم، و در فستیوال سالیانه سینمای روحانی و معنوی که بر روی دریا برگزار می شد، شرکت کرده بودیم. همه ساله، صدها طرفدار این نوع فیلم های الهام بخشِ معنوی، برای مدّت یک هفته به تماشای فیلم های بی شمار و تفریح و خنده در یک کشتی حضور به هم می رسانند. این فستیوال، از ویژگی خاصّی در این سال برخوردار بود، زیرا ما تازه توانسته بودیم که فیلم کاملی را که از مجموعه «گفت وگو با خدا» تهیه شده بود تماشا کنیم.
گرچه من و گِی، با کارها و کتاب هایی که هر یک نگاشته بودیم آشنا بودیم، امّا من هرگز آشنایی شخصی با او آشنا پیدا نکرده بودم. نتیجه ای که هر دو به سرعت و مشترکا به آن دست یافتیم، این بود که ما هیچ کدام مان، از انجام صحبت های کوتاه و معمولی و کاذب خوشمان نمی آید.
و لذا برای آن که در طول شام تفریح کرده باشیم، بر آن شدیم که از وقایع مهمی که در طول زندگی مان در این سال های اخیر روی داده بود، سخن بگوییم. هنگامی که گی داستانی را که شما هم اینک لذّت مطالعه آن را خواهید داشت برایم تعریف کرد، من بازویش را گرفتم و از او سوال کردم: «آیا تاکنون کتابی در این باره نگاشته ای؟...»
خوشبختانه او در این باره، چیزی نوشته بود، و شما اینک می توانید از این داستان بسیار زیبا و الهام بخش، نهایت لذّت را ببرید، و از ابزار و وسایلی که در اختیار شما قرار می دهد، به نحو احسن استفاده کنید و زندگی تان را دستخوش تغییر و تحوّل کنید! اگر مایلید بدانید چگونه می توانید به خواسته ها و روهایتان جامه تحقّق ببخشید، و همزمان آرزو دارید که پس از مدّت ها، یک داستان زیبا و به یاد ماندنی مطالعه کنید، پس یقین بدانید کتابی که در دست شما است، همان کتابِ مورد نظرتان است.

نیل دانِلد والش
نویسنده کتاب «گفت و گو با خدا»

مقدمه

گفت وگویی سرنوشت ساز، که کلّ زندگی مرا دستخوش تغییر و تحوّل ساخت!

یکی بود، یکی نبود... روزی، من از هدیه بسیار ارزشمندی برخوردار شدم. آن هدیه، گفت وگویی بود که تمام زندگی مرا دستخوش تغییر و تحوّل کرد.
این گفت وگو، نوعی قدرت درونی در وجودم پدید آورد و مسیرِ سرنوشتم را به من نشان داد. سپس روندِ بسیار ساده و آسانی را یافتم تا آن قدرت را با گذشت هر روز، تقویت کنم و بر شدّت و نیروی آن بیفزایم.
این قدرت و این روند، کاری کردند که من اکنون این امکان را یافته ام که به تمام خواسته ها و آرزوهایم تحقّق ببخشم.
... و اینک مایلم همین هدیه را به شما خواننده عزیز نیز تقدیم دارم.
میل دارم همان گفت وگو را با شما نیز به انجام رسانم. هدف من این است که این امکان را به شما بدهم تا دسترسی کامل به این قدرت شفادهنده را پیدا کنید. میل دارم این روند جالب را به شما نشان دهم، و این که چگونه آن را مورد استفاده قرار دهید، تا بتوانید به تمام خواسته هایتان جامه عمل بپوشانید و کاری کنید که همه آن ها برآورده شوند.
آن هنگام که این هدیه را دریافت کردم، این درک و آگاهی نیز به من داده شد که باید از آن استفاده کنم و نهایت بهره برداری را از آن به عمل آورم، و همزمان ارزش آن را بدانم، و همچون گنجینه ای گرانبها از آن مراقبت کنم، و به همان نسبت، آن را به دیگران نیز منتقل کنم.
و اینک، آن را به شما تقدیم می کنم.
با همین درخواست:
این که شما از آن استفاده کنید، و بکوشید تمام رویاها و آرزوهایتان را جامه تحقّق بپوشانید! سپس، آن را به دیگران نیز منتقل کنید، تا آنان نیز بتوانند برای دست یافتن به خواسته ها و اهداف شخصی خود، از آن بهره ببرند.
امّا پیش از هر چیز، و قبل از آن که وارد اصل مطلب شویم، اجازه می خواهم تا داستانی را برایتان نقل کنم. داستانی که به مانند بسیاری داستان های دیگر، در یک شبِ تاریک و سیاه و توفانی آغاز گردید...

غروبی توفانی در ماه نوامبر (آبان) بود. در اوائل دهه هشتاد میلادی بودیم، و من مشغول لباس پوشیدن بودم تا به یک میهمانی بروم. حال آن که به هیچ وجه میلی به رفتن به آن میهمانی شبانه نداشتم. بسیار دوست می داشتم در خانه، و در مقابل بخاری دیواری ام، در کنار آتشی گرم بنشینم و کتاب خواندنی و بسیار جالبی را برای مطالعه برگزینم، در حالی که در کنارم هم یک فنجان چایِ داغ و معطر باشد...
از فکر این که در طول یکی دو ساعت بعدی، ناگزیر خواهم بود با لبخندی اجباری که برای این گونه میهمانی ها بر صورتم نقش می بست و به صورت منجمدشده بر روی چهره ام باقی می ماند به قدری ناراحت و پریشان بودم که گویی کسی قصد داشت مرا به یکی از این فروشگاه هایی که دست و بازوی انسان ها را خالکوبی می کنند ببرد...!
من هرگز از آن نوع افرادی نبودم که در این گونه میهمانی های شبانه شرکت کنم. می دانید، هرگونه هدر دادن انرژی درونی، آن هم برای کاری بی هدف و بیهوده، که اکثرا با انجام گفت وگوهایی خالی از لطف صورت می گرفت، مرا کاملاً خسته و کوفته بر جای می نهاد.
با این حال، دلیل دیگری هم وجود داشت که موجب می شد من «به هیچ وجه» مایل نباشم در آن میهمانی شرکت کنم. آن شب، جشنِ نامزدیِ یکی از دوستانم بود که «اغلب» ازدواج می کرد...
دوست من، روانشناسی بود که بارها و بارها در طول زندگی اش، دل در گرو عشق باخته بود، و اینک در صدد بود در ماجرای پنجمین مراسم نامزدی اش وارد شود.
مَکس(۲) در طول ناهاری مردانه به ما اعلام کرده بود: «رفقا! او همانا زنِ رویایی من است...!»
می دانید، ما همه روانشناس بودیم و لذا اغلب از این نوع اظهاراتِ هیجان زده ومخصوصی که با نفسی بندآمده از سوی فرد بیان می شود، از زبان بیمارانمان شنیده بودیم و این امر، دیگر از هیچ تازگی خاصّی برای ما برخوردار نبود.
مشکل ما این بود که ما همواره این جمله را از زبان دوستمان مَکس شنیده بودیم: او هفت و هشت نوبت در گذشته نیز همین جمله را به ما، در ارتباط با زنان متفاوتی بیان کرده بود. هر یک از این زنان، «زنِ رویایی» او از آب در آمده بود: البته فقط تا زمانی که آن زن برای نخستین بار، به انتقاد از او زبان می گشود، و یا درباره موضوع خاصّی، با او به مخالفت می پرداخت. در آن مواقع، معمولاً آن زن دیگر زنِ رویایی مَکس نبود... سپس، آن رویا با دعوا، و نزاع، و سرانجام تقسیم املاک و مال و ثروتِ طرفین خاتمه می یافت. والسلام.
راستش را بخواهید، تعداد یافتنِ «زنِ رویایی» برای مَکس، هر یکی دو سال یک بار تکرار می شد. و لذا برای من کارِ بسیار دشواری بود که بخواهم از فکر ازدواج مجدد دوستم، دستخوش شادی و هیجان صادقانه ای شوم، زیرا پیشاپیش می دانستم که این ازدواج نیز در نهایت امر، با شکست مواجه خواهد شد...
از سوی دیگر، ماجراهای شخصی خودم نیز در میان بود. من در مراحل اوّلیه روابطه ای احساسی با کتلین(۳) بودم. گر چه به شدّت به سوی او جذب شده بودم، امّا از هم اینک، با علائم و نشانه های هشداردهنده پایان یک رابطه عاشقانه رویارو شده بودم. به خوبی می توانستم همان ترس قدیمی، همیشگی و آشنایی را که مرا از وابسته شدن به هر موجودی منع می کرد در وجودم احساس کنم. ترسی که همواره ذهنم را آکنده از انواع تردیدها و شک های عجیب و غریب می کرد و موجب می شد تا من به دنبال اشتباهات و نقایصی در شخصی که به او علاقه مند شده بودم بگردم و کم کم در داخل وجودم، به انتقاد از او برآیم.
او به تازگی به شهری که من در آن اقامت داشتم آمده بود، و بسیار میل داشت که به یک میهمانی برود تا با افراد تازه ای آشنا شود.
من حاضر شده بودم او را با خود به این میهمانی ببرم، امّا به هیچ وجه میل نداشتم که واکنش او را از نزدیک شاهد باشم، به ویژه اگر قرار بود به او بگویم که نظرم را تغییر داده ام. این نیز یکی دیگر از عادات من بود: این که کاری را که به هیچ وجه میل نداشتم به انجام رسانم، انجام دهم تا از بروز هرگونه واقعه ناخوشایندی برای فرد مقابلم جلوگیری کنم و نگذارم که او خشمگین، نومید یا مایوس شود...
سرانجام تصمیم گرفتم دست از مقاومت درونی بکشم و وظیفه ای را که در پیش رو داشتم به انجام رسانم. لباس میهمانی ام را به تن کردم و دیگر بار همان تبسّم کذایی را بر روی چهره ام «شکل» بخشیدم و با این سلاح، قدم به هوای شبانه بیرون نهادم، و به سوی میهمانی به راه افتادم.
... و به سوی گفت وگویی که قرار بود کلّ زندگی مرا دستخوش تغییر و تحوّل سازد.
حدود یک ساعتی می شد که در آن میهمانی حضور داشتیم، و من با نهایت وظیفه شناسی، از این میهمان به سوی میهمان دیگر می رفتم و با همه گفت وگویی دوستانه به انجام می رساندم. کم کم در شرف این بودم که حالت شادمانی تصنعی ام را از حضور در آن میهمانی از صورتم «پاک» کنم که ناگهان مرا به مردِ بلندقامتی به نام اِد(۴) معرّفی کردند.
حالت بی قراریِ خاصّی که از خود بروز می داد، این احساس را در وجودم پدید می آورد که او نیز «درست به مانندِ من» از حضور در آن میهمانی، اصلاً «لذّت» نمی برد...
همین موضوع را با لحن خاصّی به او گوشزد کردم، و او با لحنی خوش، حاضر شد به من اقرار کند: «من از هر نوع میهمانی و مجلسی بیزارم... اصلاً از این نوع گفت وگوهای تصنعی خوشم نمی آید!»
به او گفتم که من نیز «دقیقا» همان احساس او را داشتم.
او گفت: «امّا من گفته بودم که به این میهمانی می آیم، بنابراین آمدم.»
آه، او به راستی مردی بود که من می توانستم با او قرابت و دوستی عمیقی داشته باشم!
او گفت: «خب، اینک که من و شما این جا حضور داریم، و از انجام هرگونه گفت وگوی احمقانه هم بدمان می آید، پس بیاییم و هیچ گفت وگویی نداشته باشیم.»
«قبول است!» و با خود اندیشیدم که رابطه ما به پایان خود رسیده است. امّا به هیچ وجه نمی دانستم که تازه شروع یک رابطه دوستانه است... اِد سرش را پایین انداخت و به چشمانم مستقیم نگاه کرد: «ببینم، آیا میل داری یک گفت وگوی طولانی و جدّی داشته باشیم، یا اساسا هیچ حرفی با هم نزنیم؟...»
برای لحظاتی، به این سوال اندیشیدم: «من به گفت وگویی طولانی و جدّی رای می دهم.»
«بسیار خوب. آیا میل داری نخست تو شروع کنی؟»
سرم را تکان دادم: «نه! شما اوّل شروع کنید.»
اِد چشمانش را برای مدّتی طولانی بست و سپس گفت: «خب... یکی بود، یکی نبود، یک بار، من به راستی نزدیک بود بمیرم.»
من چند بار مژه بر هم زدم. ظاهرا جمله او به راستی از یک گفت وگوی جدّی و طولانی خبر می داد.
منتظر ایستادم تا ببینم آیا مایل است توضیحات بیش تری ارائه کند یا نه؟ سرانجام طاقت نیاوردم و از او پرسیدم: «چگونه بود...؟»
او گفت: «در آن دوران، به هیچ وجه جالب و سرگرم کننده نبود. امّا اینک بر این عقیده ام که بهترین واقعه ای بود که در تمام طول زندگی ام برایم روی داد.»
سوال کردم: «منظورت چیست؟ از چه لحاظ؟...»
«زیرا هدیه یک سوال مهم را به من داد. سوالی که از آن روز به بعد، با آن زندگی می کنم و با آن رشد پیدا می کنم و همواره با من است.»
سوال کردم: «خب؟ آن سوال چه بود؟»
او از من پرسید: «آیا مطمئنی که میل به شنیدن آن سوال را داری؟! آخر می دانی، ممکن است زندگی ات کاملاً دستخوش تغییر شود، درست به همان شکلی که زندگی مرا تغییر داد.»
امّا در آن لحظه، من در نوعی آگاهی معنوی مخصوصی فرو رفتم، و تمام سر و صدای حاضران در میهمانی، به پس زمینه ذهنم عقب نشینی کرد، و همه چیز حالتی ساکت و خاموش یافت. همه چیز، به زمزمه ای آرام، که گویی در دوردست صورت می گرفت، مبدّل شده بود.
گفتم: «بله. اتفّاقا در این دوران، به یکی دو تغییر و تحوّل در زندگی ام به شدّت نیاز دارم...»
او تبسّمی کرد و گفت: «بسیار خوب. ماجرا از این قرار است: تصوّر کن در بستر مرگ دراز کشیده ای، حال می خواهد امشب باشد یا پنجاه سال دیگر، از این تاریخ.»
من هرگز چنین سناریویی را در نظرم مجسّم نکرده بودم. پس اندکی طول کشید تا توانستم آن را در پرده ذهنم آشکار سازم. سرانجام موفّق شدم چنین صحنه ای را در برابر دیدگانِ معنوی ام ببینم. به او گفتم: «بسیار خوب...»
«من در کنار بسترت ایستاده ام و مستقیم به چشمانت خیره می شوم و از تو سوال می کنم: «آیا زندگی ات، یک موفقیت تمام و کمال بوده است...؟»
او برای لحظه ای ساکت شد، تا من بتوانم آن سوال را در وجودم «هضم» کنم و به درک آن نائل آیم. دیگر بار سرم را جنباندم و به او اجازه دادم که به صحبت خود ادامه دهد.
«ممکن است تو پاسخ دهی: «آری، زندگی من به راستی یک موفقیت تمام و کمال بوده است.» یا آن هم که بگویی: «نه. زندگی ام یک موفقیت تمام و کمال نبوده است.»
به او گفتم: «بله...» زیرا دقیقا نمی دانستم او قصد دارد مرا به کدام سو، هدایت کند.
«خب، اگر تو گفته باشی: «نه، زندگی من یک موفقیت تمام و کمال نبوده است.» حتما باید دلایلی شخصی برای این پاسخت داشته باشی که چرا زندگی ات کاملاً موفّق نبوده است. برای مثال، پل گِتی(۵) که در دوره ای از زمان، ثروتمندترین مردِ روی زمین لقب گرفته بود، در بستر مرگ اظهار داشته بود: «من حاضرم میلیون ها میلیون پولم را بدهم، امّا در عوض، از یک تجره زناشویی سعادتمند برخوردار شوم...!» بنابراین، به گمانم اگر به او اجازه می دادند که تنها یک آرزو بیان کند، تا به تحقّق رسد، او یقینا چنین آرزویی می کرد و می خواست که که در زناشویی، مردی خوشبخت باشد.»
از مطالبی که اِدبرایم نقل می کرد، غرق در هیجان، و مسحور گفته هایش شده بودم. امّا کم کم، نوعی نگرانی و تشویش در ژرفنای قلبم احساس می کردم. خب... این مطالب چه ربطی می توانست به شخصِ «من» داشته باشد...؟!
«حال، اگر تو در بستر مرگت به من می گفتی که زندگی ات با موفقیت و شادکامی همراه نبوده است، چه کارها یا چه چیزهایی آرزو داشتی انجام دهی که می توانست موجب شود زندگی ات به یک موفقیت تمام و کمال مبدّل شود؟»
سرم کاملاً گیج می رفت.
عجب سوالی!
«گوش کن اِد، پیش از آن که به تلاش بیفتم تا به سوالت پاسخ دهم، آیا حاضری به سوالی از سوی من پاسخ بدهی؟»
او اعلام آمادگی کرد.
«ببینم، تو اصلاً که هستی؟!»
اِد شروع به خندیدن کرد. ظاهرا من یگانه فرد در تمام آن میهمانی بودم که به هیچ وجه نمی دانستم اِد اشتاین برِکر(۶) کیست! هنگامی که بعدا فهمیدم که او یک ستاره شناس بسیار معروف، و یک استادِ دروس معنویِ پرآوازه ای بود!
در واقع، اگر بخواهم به صورت صریح و رک بگویم، او ستاره شناس شخصیِ بسیاری از چهره های سرشناس و معروفِ دنیا بود. همین طور هم ستاره شناسِ چهره های معروف سینما و تئاتر و آوازخوانان سرشناس بود. او همچنین ستاره شناس و معلمِ دروس روحانی و معنوی زنی بود که قرار بود با دوست من پیوند زناشویی ببندد.
باری، او هر که بود، درست در بهترین، دقیق ترین و صحیح ترین لحظه عمرم، به زندگی ام وارد شد و درست به مرکز مشکل و سدّراهی که نیاز بود سریعا با آن رویارو شوم رخنه کرد: این که من به راستی در این سیاره خاکی چه می کردم و برای چه به آن آمده بودم؟! ماموریت و هدف از زندگی من در این عالم چه بود؟ آیا ماموریت مقدّس و مخصوصی برای من در نظر گرفته شده بود؟ هنوز هم می توانستم نگرانی و اضطراب را در دلم احساس کنم، امّا همزمان می توانستم نوعی احساس آسودگی خیال در وجودم تجربه کنم که لحظه به لحظه، رو به افزایش می رفت. درست به این می مانست که گویی او به من اجازه داده بود تا به سطح عمیقی در وجودم «پایین بروم»... کاری که هرگز تا آن زمان، قادر نشده بودم به آن دست پیدا کنم.
گفتم: «این سوال بسیار مهم و دشواری است. اجازه بده اندکی در این باره بیندیشم، آن وقت دوباره به سراغت باز خواهم گشت.»
او سرش را با نهایت بی صبری تکان داد: «هر قدر سوالی مهم تر و جدّی تر باشد، به همان اندازه بیش تر حائز اهمیت می شود که آن را آنا پاسخ دهی!
این لحظه، تنها زمانی است که تو به آن نیاز داری! این یگانه زمانِ حال کنونی ای است که ما در اختیار داریم!»
باز هم احساس آسودگی خیال کردم. او مرا رها نساخته بود! در واقع، آقای شعبده باز، اجازه نداده بود که از چنگِ سوالاتش رهایی پیدا کنم و به راهم بروم! بنابراین، در همان مکان، ناگهان چشمانم را بستم و یک نفس عمیق و بلند کشیدم. از ژرفنای وجودم، از نقطه ای بسیار عمیق و دورافتاده، به پاسخ هایی که می توانستند به این سوال مربوط باشند توجّه کردم، و ناگهان پاسخ هایی را در پیش روی دیدگان ذهنم مشاهده کردم. درست به گونه ای که گویی در تمام طول این مدّت، در انتظار آن نشسته بودند که من به آن ها اشاره کنم تا به نزدم بیایند.
گفتم: «بسیار خوب. این نخستین چیزی است که می توانست کاری کند که زندگی ام از یک موفقیت کامل برخوردار شود. آرزوی من، داشتن یک رابطه طولانی و پایدارِ عاشقانه است...»
اِد نگذاشت سخنم را به پایان رسانم. او سرش را تکان داد و گفت: «نه! تو باید از بستر مرگت، به آن بنگری. پس ناگزیر هستی که جملاتت را به صورت ماضی نقل کنی، و از اوّل شروع کن! یعنی از آن جا که پذیرفتی که زندگی ات موفّق نبوده است.»
دوباره سعی کردم.

زندگی من، به هیچ وجه یک زندگی کاملاً موفّق نبوده است. من هرگز از یک زناشوییِ طولانی مدّت و پایدار و سعادتمند برخوردار نبودم، یعنی با زنی که به راستی عمیقا دوستش بدارم و او نیز عمیقا دوستم بدارد. آرزو می کنم کاش از یک زندگی طولانی و سراسر آکنده از شور و عشق و هیجان، و سرشار از قوّه خلاّقیت، در کنار زنی که دوست می داشتم برخوردار می شدم...
***
اِد سرش را به نشانه تایید جنباند: «آفرین! اینک به من بگو چرا این موضوع برایت تا این اندازه حائز اهمیت است...؟»
گر چه من هرگز به صورت خودآگاهانه، درباره این که چرا این هدف برایم بیش از هر چیز مهم بود سوال نکرده بودم، لیکن با نهایت سهولت و با حالتی بسیار راحت، دلایلم را برای اِد بازگو کردم؛ در وجود اِد، ماهیتی بود که آدمی می توانست به سوالات او ـ که هیچ ارتباطی هم به او نداشتند! ـ، پاسخی بسیار راحت و منطقی ارائه کند. من نیز دلایلم را به او گفتم: نخست آن که با داشتن چنین رابطه عاطفیِ خوبی، می توانستم به انجام کاری نائل آیم که هرگز در دنیای اطرافم، شاهد شکل گیری آن نشده بودم. به ویژه در میان اعضای خانواده خودم.
دوم آن که: بهره مند شدن از عشق پاک و پایدارِ زنی که دوستش می داشتم، می توانست تجربه ای لحظه به لحظه برایم به ارمغان آورد؛ تجربه ای سرشار از انواو وقایع غنی و شاد.
سوم آن که: من دارای فوق لیسانس و دکترا در رشته روانشناسی بالینی بودم، و روانشناسیِ هزاران هزار نفر را کرده بودم و با تمام نگرانی ها و مشکلاتشان آشنایی داشتم. ازاِدسوال کردم که این همه کار و تلاش به چه دردی می خورد، اگر که من خود به عنوان یک انسان، نمی توانستم از یک رابطه عاشقانه طولانی مدّت و پایدار با یک انسان دیگر برخوردار شوم؟!
اِد سرش را به نشانه تایید جنباند: «بسیار خوب، اکنون خواسته ات را به صورت یک هدف ارزشمند تغییر بده، و آن را به صورت زمان حال ساده بیان کن، درست به مانند آن که این واقعه هم اینک در شرف تحقّق یافتن است.»
من جملاتم را دیگر بار در سرم ترتیب دادم.
***
زندگی ام یک موفقیت تمام و کمال است! زیرا از یک ازدواج بسیار خوب و پایدار و سعادتمند باز زنی که عمیقا دوستش می دارم و عمیقا دوستم می دارد، برخوردارم. من همچنین از یک زندگی آکنده از عشق و شور و هیجان و قوّه خلاّقیت در کنار همسر عزیزم بهره مند می باشم!

سپس آن را با صدای بلند در برابراِدبیان کردم، و او نیز با نهایت دقّت به سخنانم گوش فرا داد.
او سوال کرد: «آیا این به راستی همان چیزی است که خواستارش هستی؟»
«آه، بله!»
«و آیا این چیزی است که تو حاضری نسبت به آن متعهد شوی؟ منظورم این است که آیا روح و جان و کالبدت نیز به آن متعهد خواهند بود؟»
بی درنگ دستخوش نوعی احساس ترس شدم، و ناگهان دلم فرو ریخت. امّا با وجود ترس عمیقی که ناگهان مرا در چنگال خود می فشرد به او پاسخ دادم: «بله.» و به طرز خارق العاده ای، به محض بیان آن جمله، هرگونه ترسی از وجودم پر کشید و محو شد. احساس می کردم که تمام کالبدم سبک شده است و گویی با تبسّمی درونی، دستخوش شادمانی و بهجت مخصوصی گردیده است. من به هیچ وجه با خود تصوّر نکرده بودم که می توانم به یک چنین هدفی نائل آیم؛ امّا می دانستم که اگر خود را به صورت «روح و جان و کالبدی به هم متصّل» به این تعهد وابسته نسازم، یقینا با نهایت نارضایتی جان به جان آفرین تسلیم خواهم کرد. هنگامی که اهمیت این هدف در زندگی ام برایم روشن شد و روی آن متمرکز گردیدم، ناگهان موجی از انرژی، تمام وجودم را در برگرفت و خود را کاملاً زنده و سرحال و سالم پنداشتم. این حالت خوب را در تمام وجودم، به عین تجربه می کردم.
اِد گفت: «بسیار خوب. دیگر بار باز می گردیم به سراغ بسترِ مرگت. اگر زندگی ات از یک موفقیت کامل و تمام برخوردار نبوده است، دومین چیزی که به راستی آرزو داشتی برایت روی دهد، چه می بود؟ چه چیز دیگری می توانست موجب شود زندگی ات از یک موفقیت کامل برخوردار شود؟»
بی درنگ می دانستم چه پاسخی به اِدبدهم:

آرزو می کنم تمام حرف هایی را که هرگز نتوانستم یا فرصت نیافتم به دوستان و اعضای خانواده دور و نزدیکم بگویم، به آنان می گفتم! کاش می توانستم برخی از رازهای زندگی ام را که همواره در وجودم پنهان نگاه داشتم به آنان اعتراف می کردم! کاش به برخی از انسان ها می گفتم تا چه اندازه دوستشان می دارم و یا از حضورشان لذّت عمیق برده بودم! کاش به دخترم گفته بودم تا چه اندازه احساس اندوه می کردم از این که به برخی از وعده ها و قول هایی که به او داده بودم عمل نکرده بودم...
***
اِد قدم پیش نهاد و کوشید چکیده ای از خواسته هایم را به خودم تکرار کند: «یعنی در واقع تو آرزو می کنی کاش یک عالم ارتباطات مهم و معناداری را که نسبت به انسان های گوناگون داشتی، انسان هایی که دوستشان می داشتی و به آن ها اهمیت می دادی، با شیوه کامل تر و بهتری به انجام می رساندی؟»
سرم را جنباندم، در حالی که از وزن سنگینِ تمام آن گفت وگوهای ناتمام و ارتباطاتی که هرگز به انجام نرسانده بودم، سرم گیج می رفت و حال بدی داشتم، زیرا خاطره تمام آن ها به ذهنم هجوم آورده بود... به نظرم می رسید که گویی تمام دوران عمرم را پشت به این افراد کرده بودم، و چیزهایی را که همواره لازم بوده است به آنان بیان کنم، به آن ها نگفته بودم... من همین زمینه رفتاری را در میان تمام اعضای خانواده ام مشاهده کردم. ما همه، بدون استثناء، استادانی در امر عدم تکمیل و پایان ندادن به سخنان و ارتباطاتمان به شمار رفته بودیم...
اِد ناگهان دیدگان خیره مرا به نقطه ای نامعلوم مشاهده کرد و به سرعت کوشید مرا از این حالت بیرون بیاورد. بنابراین گفت: «لازم نیست به اشتباهات گذشته ات بیندیشی، و روی افکار و احساس مخرّب و منفی تامل کنی! فقط کافی است از حضورشان باخبر باشی و سپس به راهت ادامه دهی. هنگامی که در یک شاهراه، تصادف وحشتناکی می بینی، دیگر نیازی نیست که اتومبیلت را نگاه داری تا با نهایت دقّت به آن بنگری. راهت را بگیر و برو!»
مطلب او را دریافتم و ابرها و مه های اندوه و پریشانی خاطر، از وجودم پر کشید.
اِد گفت: «بسیار خوب، اینک این خواسته را به یک هدفِ ناب مبدّل کن! و بکوش آن را به صورت زمان حال ساده بیان کنی.»
***
زندگی من سرشار از موفقیت است، زیرا آن را با حالتی تمام و کمال می زیم، و در حضور اعضای خانواده ام و دوستان عزیزم به سر می برم. من هر گاه نیاز به گفتن مطلب مهمی باشد، آن را بیان می کنم، و تمام کارهای حائز اهمیتی را که باید به انجام رسانم، تحقّق می بخشم. همچنان که در مسیر زندگی ام پیش می روم، هیچ کار واجبی باقی نمانده است که نکرده باشم، و هیچ مطلب لازم به گفتنی نیست که بیان نکرده باشم.

اِد از من سوال کرد: «ببینم، چرا این نکته، تا این اندازه برایت حائز اهمیت است؟»
به او پاسخ دادم که به خوبی می توانستم وزن سنگینِ فشاری درونی را در وجودم احساس کنم که از همین وضعیتِ «عدم تمام و کمال بودنِ چیزها در زندگی» حکایت داشت. به ویژه در ارتباط با رابطه ای که با دوستان و اعضای خانواده ام و همین طور هم آشنایان دور و نزدیک خود داشتم. من خیلی نکات را هرگز به بسیاری از اطرافیانم بیان نکرده بودم، و بسیاری از وعده هایم را نادیده گرفته و خلف وعده کرده بودم. با خود فکر می کردم که باید جریمه و تاوانِ تمام این کارهایی را که «نکرده» بودم به گونه ای بپردازم. به خوبی می توانستم آن احساس صلح و آرامش مطلوب و دلپذیری را که پس از بیان آن نکات لازم و ضروری به دیگران، در وجودم احساس خواهم کرد، از هم اینک تجربه کنم. همین طور هم تمام آن کارهایی را که هرگز به انجام نرسانده بودم، و لازم بود هر طور است، تحقّق بخشم.
در آن لحظه، من به هیچ وجه نمی دانستم به چه شکلی این امکان برایم پیش خواهد آمد که تمام آن کارهای «ناتمام» را به پایان رسانم، امّا به گونه ای حدس می زدم که باید هر طور است، به شکلی نامعلوم، آن کارها را انجام دهم.
اِد از من خواست که خود را نسبت به آن هدف، متعهد سازم و تعهدی با خود ببندم.
همچنان که خود را به آن هدفِ ناب متعهد می کردم، دیگر بار احساس کردم که موجی از انرژی و سبکبالیِ بسیار شدیدی از تمام وجودم عبور کرد، و به گونه ای می نمود که انگار تمام سلول های بدنم، دیگر بار، مشغول لبخند زدن به من بودند.
او از من خواست که به او بگویم سومین خواسته من در بستر مرگم چیست؟
کم کم داشتم از شیوه عملیاتیِ دوستِ جدیدم آگاه می شدم، و لذا این بار، به او پاسخ دادم:

کاش نوعی گزارش بسیار کامل و مفصّل از هر چیزِ پرمعنا و ارزشمندی که در طول دوران حیاتم در روی زمین آموخته بودم، به صورت کتبی پدید آورده بودم...

مسیری که بسیار دوست می داشتم دنبال کنم، معلمی و نویسندگی بود. امّا در آن دوران، احساس نمی کردم که به راستی بتوانم در کار تدریس یا نگارش کتاب، دستی داشته باشم. به ویژه اگر ماجرا مربوط به نگارش مطالبی بود که از بیش ترین میزان اهمیت و ارزش، برای شخصِ خودم برخوردار می شد.
من هنوز هم درگیرِ رفتار و مَنِشی کاملاً سنتّی بودم. به این معنا که هنوز هم در حالتی «قراردادی» به سر می بردم، و صرفا تلاش می ورزیدم همه چیز را از فاصله ای دور زیر نظر بگیرم، و با دیدگاهی کاملاً علمی و بی طرفانه، به بررسی همه وقایع و احساسات این عالم خاکی بپردازم.
امّا همزمان، عمیقا میل داشتم از نوعی اشتیاق بیش تر، برای پیش رفتن برخوردار باشم تا بتوانم یک رشته کارهای تحقیقاتیِ شخصی و پیش رفته تری به انجام رسانم.
برای مثال، هرگز کسی درباره دنیای داخلیِ احساسات، با دیدگاهی علمی و شخصی، تحقیقاتی به انجام نرسانده بود.
من شخصا بسیار آرزو داشتم مستندی از سفر شخصی ام در این دنیای خاکی به انجام رسانم. سفری که در طول آن، انواع نکات را آموخته بودم، و یقین داشتم که انسان های دیگری پیدا می شدند تا نسبت به تجربیاتم توجّه و علاقه نشان دهند و یا از آن ها، بهره ای معنوی ببرند.
از طرفی هم، صرفا از اندیشه این که درباره مطالبی که عمیقا برای شخصِ خودم حائز اهمیت بودند بنویسم، دستخوش لذّتی عمیق می شدم. مطالبی که به نظرم، بسیار مهم و اساسی می رسید. نیک می دانستم که اگر پوسته فعلی ام را تغییر نمی دادم و به شکلی دیگر وارد کار نمی شدم، و تا سرحدّ قابلیت های خلاّقم پیش نمی رفتم، یقینا «آرزو بر دل...» جان به جان آفرین می سپردم.
اِد با لحنی دوستانه گفت: «عالی است! خب... اینک، آن را به یک هدفِ کنونی مبدّل کن.»
***
زندگی من یک موفقیت کامل است، زیرا درباره هر آن چه برایم مقدّس و حائز اهمیت است مطلب می نویسم. من می توانم از تمام چیزهایی که برای خود من حائز اهمیت اند، گزارشی دقیق، که پیوسته در حال افزایش است تهیه کنم. یعنی از تمام چیزهایی که در این عالم زمینی آموخته ام یا در حین آموختِ آنم.
***
هر قدر بیش تر با دوست جدیدم به گفت وگو می پرداختم، بیش تر احساس هیجان و شادمانی می کردم، و به خوبی می توانستم نوعی شور و هیجان درخشان و منوّری را در کالبد جسمانی ام حسّ کنم. اِد نیز به سهم خود، لبخندی بسیار گشاده بر چهره داشت. تصوّر می کنم که او نیز از این بابت، خوشنود بود. کم کم متوجّه شدم که گروهی از میهمانان بر گردِ ما جمع شده، و ظاهرا از انرژی و هیجانی که ما در حین گفت وگو از خود ساطع کرده بودیم، به سوی ما جلب شده بودند.
«خب؟ چهارمین آرزویت در بستر مرگ چه خواهد بود؟»
این بار دیگر آن قدر به هیجان آمده بودم که اجازه دادم تنها دهانم گشوده شود تا واژگان خود به خود، همچون جریانی زیبا از وجودم بیرون شتابند!
***
کاش توانسته بودم نوعی درک و بینش بهتر و عمیق تری از خدای عالم در ذهن و جانم پدید آورم! بینش و معرفتی که می توانستم به عین، در تمام وجودم و در کالبد جسمانی ام تجربه کنم. یعنی صرفا یک اندیشه ذهنی نباشد، بلکه بتوانم خدا را در پوست و جان و رگ و ریشه هایم، «تجربه» کنم...
***
اِد گفت: «بسیار عالی است! اتفّاقا این خواسته، یکی از آرزوهای من نیز در بستر مرگم بود! اینک، آن را به شکل یک هدف در آور.»
***
حضور الهی را در سراسر وجودم احساس می کنم! حضور خدای متعال را پیوسته و در هر زمان و در هر مکانی که حضور دارم، تجربه می کنم! من از این توفیق برخوردار شده ام که خدایم را بشناسم و معرفتی از اُلوهیت خدا به دست آورم، و به درستی دریابم که عالم هستی و آفرینش، چگونه شکل گرفته است.
***
اد، سرش را به نشانه تایید جنباند، به گونه ای که گویی این درخواست، یکی از ساده ترین و پیش و پاافتاده ترین درخواست های دنیوی به شمار می رفت. او از من سوال کرد به چه دلیل این خواسته تا این اندازه برایم حائز اهمیت است، و به من او توضیح دادم که حتّی در دوران کودکی ام نیز، نوعی واکنش منفی و بد، نسبت به هرگونه بحث دینی ـ به شیوه ای که روشنفکران تمایل دارند انجام دهند ـ، ابراز می داشتم. یعنی از آن نوع گفت وگوهایی که صرفا ذهن و نه روح و جان انسان می توانست به انجام رساند، بدون هیچ ماهیت صمیمی و نزدیک. به گمانم، بخشی از وجودم، حتّی از آن دوران نیز، درباره قدرت مخرّب عقاید و اعتقادات تفرقه افکن، و نیز انواع فرایافت های ذهنی و بی احساسی که امروزه برای رویارویی با مذهب با آن درگیر هستیم آگاهی داشت. ماهیت اساسیِ این نوع گفت وگوها و بحث ها، صرفا به وجود آمدن نوعی عدم برکت و عدم پرباریِ ذهنی بود و بس. فرایافت هایی که از هرگونه تجربه مستقیم و بی واسطه با عالم الهی، فاصله ای عظیم دارد.
اِد سوال کرد: «خب؟ آیا آرزوی پنجمی نیز داری؟»
بلی.
آرزوی دیگری هم داشتم.
***
زندگی من از این جهت با موفقیت کامل برخوردار نگردید که من با عجله از تمام لذّت های ساده زندگی عبور کردم. با شتابی فراوان. من هرگز اندکی توقّف نکردم تا از لحظات ارزشمندی که در طول مسیرِ پیش روی ام در زندگی وجود دارد، لذّت ببرم و قدر و ارزش آن ها را بدانم...
***
اِد گفت: «چه زیبا... خب، اینک آن را نیز به یک هدف دقیق مبدّل کن.»
***
زندگی ام از موفقیت کامل برخوردار است، زیرا هر لحظه از عمرم را با نهایت لذّت می پیمایم، و در طول مسیر پیش روی ام، قدر هر لحظه از زندگی ام را می دانم!
***
برای شخصِ خودم، امری کاملاً روشن و بدیهی بود که چرا تا این اندازه میل داشتم از هر لحظه زندگی ام، نهایت لذّت و شادمانی را ببرم، و قدر هر لحظه از عمرم را بدانم. در طول دورانی که رشد می یافتم تا بزرگ شوم، پیوسته با افرادی زیسته یا افرادی را دیده بودم که هیچ لذّتی از زندگی شان نبرده بودند. برخی از انسان ها، صرفا با نهایت دشواری و سختی در زندگی پیش می رفتند. آن ها صرفا می کوشیدند یک رشته حرکات و اعمال روزانه و تکراری را به انجام رسانند، بی آن که هرگز خواستار چیز دیگری باشند، و یا تغییری را در زندگی شان پدید بیاورند.
برخی دیگر نیز بودند که با نهایت رنج و دردمندی در مسیر زندگی شان پیش می رفتند، و بسیاری از میان این افراد، کسانی بودند که با نهایت سختی، در تلاش بودند تا خودشان، به خلق کردن مشکلات و رنج ها و دردها و مصائبشان اقدام ورزند.
حال آن که من شخصا، به هیچ وجه میل نداشتم شباهتی به آنان داشته باشم.
من هنوز دقیقا نمی دانستم معنای زندگی چیست، امّا این را به یقین می دانستم که زندگی صرفا به این معنا نیست که: «در این عالم زاده شوی، دوران بسیار سختی را پشت سر گذاری، و بعد هم بمیری...»
اِد سوال کرد: «ببینم، اینک در کدامین مرحله به سر می بری؟ منظورم در جهت تحقّق بخشیدن به هر یک از این اهداف است؟»
نظریه واقع گرایانه ام را به او ارائه کردم: تا آن هنگام، فهرستی که در ذهن خود پدید آورده بودم، صرفا مشتی افکار و اندیشه های جالب و مثبت گرایانه و سازنده بودند و بس...
او سرش را جنباند: «آری، من هم هنگامی که این کار را شروع کردم، در همین حالت ذهنی به سر می بردم.»
از او خواهش کردم که اندکی درباره تجربه بسترِ مرگِ خودش برایم سخن بگوید. او به من گفت که در بسترش دراز کشیده بود و به هیچ وجه نمی دانست که آیا سرانجام زنده خواهد ماند یا نه... در نهایت امر، به این فکر افتاده بود که به یک رشته آرزوهای عمیق و باطنی خود بیندیشد. یعنی کارها و آرزوهایی که ترجیح می داد به شکل دیگری آن ها را انجام داده بود... آرزوهایی که می توانستند معنای خاصّی به زندگی اش ببخشند. کارها و تفکراتی که در قالب آرزو، ظاهر می شدند. او با خود گفته بود کاش برخی از کارهای زندگی اش، برخی از اقدامات و تصمیم گیری هایش را به شکل و شیوه دیگری به انجام رسانده بود. کارهایی که می توانستند معنای بهتری به زندگی اش ببخشند.
امّا او به طور ناگهانی به این واقعیت دست یافته بود که خطّ مشخّصی برای خود ترسیم کرده است، در حالی که این خطّ، بسیار پایین تر از استاندارد و معیار یک زندگی خوب قرار داشت. در واقع، او پی برده بود که معیارهایی که برای خود تنظیم کرده بود، در سطح بسیار پایینی قرار داشت، زیرا او صرفا آرزوی یک حیات و هستیِ پرمعنا را کرده بود و بس.
خب... چگونه بود که اینک یک زندگیِ سرشار از موفقیت و پیروزی درخواست می کرد، هان...؟ یک زندگی عالی، که تمام آرزوها و خواسته هایش، جامه تحقّق می گرفت...؟
او به خود و خدای خود وعده داد که اگر آن قدر شانس می آورد تا زنده بماند، تمام انرژی خود را برای دست یافتن به آن اهدافی که برای خود تعیین و مشخّص کرده بود صرف کند!
او به خود قول داد که تمام اهداف زیبایش را تحقّق بخشد.
او بهبود یافت، و پس از آن، تمام تلاش و انرژی خود را صرف تحقّق بخشیدن به تمام خواسته هایش کرد و در همه کارهایش، با موفقیت کامل مواجه گردید!
اِد در پایان سخن خود افزود: «به همین خاطر است که در هر نوبتی که فرصتی پیش می آید، و انسان هایی را می بینم که گویی دارای نوعی آگاهی باطنی هستند، از آن ها درباره خواسته هایشان در بستر مرگ، سوال می کنم.»
برای لحظاتی، در سکوت به یکدیگر خیره شدیم. دیگر هیچ چیزی برای گفتن نمانده بود. ما با هم دست دادیم، و او چرخید تا به سوی در برود.
به او گفتم: «هی! صبر کن... ببینم، آیا هیچ توصیه یا نصیحتی نهایی برای من نداری؟»
او چشمکی دوستانه به من زد و گفت: «فقط دست به کار شو، مرد!»
من نیز توصیه او را پذیرفتم، و به راستی «دست به کار» شدم، و حسابی درگیر این کارها گردیدم.
در طول صفحات بعدیِ این کتاب، قصد دارم داستان اتفّاقاتی را که برایم روی داده است برایتان نقل کنم. در هر یک از پنج فصل بعدی، من به کند و کاو درباره آرزوهایم می پردازم، و این که در طول مسیرم، با چه نوع مبارزات و سختی ها و سدّراه هایی رویارو شدم، تا بتوانم در نهایت امر، موجب تحقّق یافتنِ حتمیِ آن ها شوم.
در ضمن، بین فصل نخست و دوم، من یکی از دروس معنوی ای را هم که در طول مسیرم آموزشم برایتان تعریف خواهم کرد. یک توصیه یا یک اندرز درایت آمیز و حکیمانه، که خود نیز از ان استفاده می کردم تا بتوانم با گذشت هر روز، بر کیفیت و بهتر شدنِ زندگی ام بیفزایم. کاری که در طول دو دهه گذشته، هر روز به انجام آن مشغول هستم. در بخش نهایی کتاب، یک راهنمای گام به گام نیز برایتان نوشته ام تا شما بتوانید به پنج آرزوی اصلیِ زندگی تان، جامه تحقّق ببخشید.
سعی کنید دفتری داشته باشید تا شما نیز به سهم خودتان، آرزوها و خواسته های مهم زندگی تان را در آن بنویسید، و سپس دریابید کدامیک از اهمیت و ارجحیت بیش تری برخوردار است.
سپس، با نهایت وضوح درخواهید یافت که چه چیزهایی مانع رسیدن شما به اهداف و آرزوهایتان می شده است. شما خواهید آموخت چگونه برنامه ریزی دقیقی به عمل آورید تا رویاها و خواسته هایت اجابت شود.
اینک، همراه من بیایید...!
ببایید و با من، در این سفر سراسر آکنده از عشق و محبّت و دوستی، هم گام باشید. سفری که موجب گردید نخستین آرزوی من، جامه تحقّق به خود بگیرد.

نظرات کاربران درباره کتاب پنج آرزو

خییییییلی عالی و جدید بود و صمیمی نوشته شده، اول خود نویسنده تجربه و امتحان کرده بعد نوشته... در مورد باورها و گفتگوی ذهنی، گذشته، بخشیدن، سپاسگزاری، چگونه رسیدن ب خواسته هامون با یک روش جدید... ترجمه هم خیلی عالی
در 2 ماه پیش توسط گل پری بانو