فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز و نیاز با آسمان

کتاب راز و نیاز با آسمان

نسخه الکترونیک کتاب راز و نیاز با آسمان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب راز و نیاز با آسمان

اغلب از من می‌پرسند که آیا از همان بدو تولّد «مدیوم» زاده شدم یا آن که پس از یک بیماری بسیار خطرناک و وخیم؟ یا پس از تصادفی شدید و ناراحت‌کننده که باعث بروز نوعی ضربه مغزی گردید؟ یا پس از یک تجربه «نزدیک به مرگ»، این‌گونه شدم...؟ هرچند تمام این احتمالات، مو بر بدن انسان راست می‌کند، لیکن من به هیچ‌وجه نمی‌توانم علّت «مدیوم» بودن خود را به یکی از این احتمالات، نسبت دهم...وضعیتی که مرا به کار و مأموریت جدیدم در این عالم هستی، سوق داد... من هیچ فرقی با سایرین ندارم. ما همه با سطح مشخّصی از قابلیتهای ماورای روحی، به این دنیا می‌آییم. امّا سؤال اصلی این است که: آیا ما قادر هستیم این قابلیتها را شناسایی کنیم، و با کمک آنها، وارد عمل شویم؟..

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.87 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب راز و نیاز با آسمان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش نخست: کنار رفتن حجاب راز

فصل نخست: مدیوم

اغلب از من می پرسند که آیا از همان بدو تولّد «مدیوم» زاده شدم یا آن که پس از یک بیماری بسیار خطرناک و وخیم؟ یا پس از تصادفی شدید و ناراحت کننده که باعث بروز نوعی ضربه مغزی گردید؟ یا پس از یک تجربه «نزدیک به مرگ»، این گونه شدم...؟ هرچند تمام این احتمالات، مو بر بدن انسان راست می کند، لیکن من به هیچ وجه نمی توانم علّت «مدیوم» بودن خود را به یکی از این احتمالات، نسبت دهم...وضعیتی که مرا به کار و ماموریت جدیدم در این عالم هستی، سوق داد... من هیچ فرقی با سایرین ندارم. ما همه با سطح مشخّصی از قابلیتهای ماورای روحی، به این دنیا می آییم. امّا سوال اصلی این است که: آیا ما قادر هستیم این قابلیتها را شناسایی کنیم، و با کمک آنها، وارد عمل شویم؟...مانند بسیاری از انسانها، من نیز نمی دانستم داشتن قابلیتهای ماورای روحی، چه معنایی دارد...شاید حتّی نخستین بار در عمرم، با تماشای یک برنامه تلویزیونی بود که با این واژگان ناآشنا، آشنا شدم و کلماتی چون: «ماورای روحی»، «حّس ششم» و یا حتّی «مدیوم» را شنیدم...تازه باید خوشحال باشید که من حتّی موفّق شدم واژه «سایکیک»(۱) را درست تلفظ کنم...! چه رسد به آن که معنی آن را دریابم...! این واژه، تاحدودی قادر بود توضیح دهد چرا در هنگامی که انسانهایی وارد اتاقی می شوند که من نیز حضور دارم، قادر هستم مطالبی را الساعه درباره آنها حدس بزنم و بفهمم...اتفاقا این همان دلیلی بود که آموزگار کلاس اوّلم در مدرسه کاتولیکها، در دوران کودکی مرا یک روز پس از پایان مدرسه، در کلاس نگاه داشت...
***
وقت ناهار به پایان رسیده، و تمام بچّه ها مشغول بازگشت به کلاسهای درس بودند. من نیز جعبه غذایم را که به شکل یوگی بر (خرس کارتونی) بود، تازه در گنجه ام گذاشته بودم که ناگهان آموزگارم، خانم وین لیک(۲) به کلاس آمد. نگاه ما با هم تلاقی کرد، و ناگهان احساس اندوه عمیقی، تمام وجودم را در برگرفت...به سمت او رفتم، و به او گفتم: «همه چیز روبه راه خواهد شد...پای جان(۳) شکسته است...» او با حالتی عجیب و ناراحت نگاهم کرد و گفت: «این حرفها چیست که می زنی؟...» پاسخ دادم: «جان با یک اتومبیل تصادف کرده، امّا حالش خوب است. فقط پایش شکسته است...» راستش را بخواهید در آن لحظه احساس کردم که چشمان آموزگارم از حدقه درآمد، و فقط اشاره کرد در صندلیم بنشینم و تا پایان کلاس،از جایم تکان نخورم. در حدود یک ساعت بعد، مدیر مدرسه به کلاس ما آمد، و با خانم وین لیک صحبت کرد. ناگهان رنگ از رخسار خانم وین لیک پرید، و فریادزنان به سرعت از کلاس خارج شد.
صبح روز بعد، به نظر می رسید که خانم وین لیک دوباره به حالت معمول و طبیعی خود بازگشته است. تنها اشکال این بود که او از تماشا کردن من دست بر نمی داشت، و پیوسته نگاهم می کرد. او از من خواهش کرد پس از پایان مدرسه منتظر بمانم، زیرا قصد داشت با من حرف بزند.
خداوند حافظ و نگهدار این بانوی محترم باشد! با صحبتهای او بود که من به قابلیت ماورای روحی خود پی بردم. ظاهرا روز پیش، پسرش با یک اتومبیل تصادف کرده، امّا به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود. تنها اشکال این بود که پایش شکسته بود... او از من پرسید: «از کجا می دانستی چنین حادثه ای برای پسرم رخ داده است...؟» نمی دانستم چه پاسخی به او بدهم. گفتم که فقط می دانستم، همین و بس. نوعی احساس عجیب به من دست داده بود...او به من زل زد، و من شروع به گریستن کردم...نکند من باعث پدید آمدن آن تصادف برای پسر آموزگارم شده بودم؟...
بدیهی است که او مرا آرام کرد، و از من خواست که ناراحت نباشم. او گفت: «بسیاری از بچّه ها و همین طور هم بزرگسالان، از وقایعی که قرار است رخ دهد، پیشاپیش اطّلاع دارند.» او گفت که من «یکی از پیام آوران خداوند مهربان» هستم. و این که خداوند بزرگ، هدیه بسیار گرانبهایی به من ارزانی کرده بود. او در ادامه به صحبتش گفت: «به این ترتیب، تو روزی به انسانهای دیگر کمک خواهی کرد...»او از من خواهش کرد دراین باره به هیچ وجه ناراحت نباشم، بویژه هنگامی که چیزهایی را در ذهنم مشاهده خواهم کرد. او افزود: «تو انسان ویژه ای هستی...و از دیگران فرق داری.» امّا او به من هشدار داد که این موضوع را با هرکسی مطرح نکنم و درباره ویژگی خود، زیاد صحبت نکنم...
این نخستین صفتی بود که برای قابلیت ماورای طبیعی ام یافته بودم. هنگامی که به آن دوران می اندیشم، خود را مدیون گفته ها و توضیحات خانم آموزگارم می دانم. سخنان او، از بسیاری جهات، به من یاری رساند. چنانچه به جای خانم آموزگارم، معّلمی داشتم که برای مثال یک راهبه خشک مذهب بود، زندگیم یقینا دستخوش تغییرات فراوانی می شد...
امروزه، من از قابلیت خود برای دیدن و احساس کردن چیزهای اطرافم، درک واضح و کاملی دارم. چیزهایی که به دنیای فیزیکی ما تعّلق ندارند. به این قابلیت، اغلب واژه «حس ششم» نیز اطلاق شده است. به قابلیت ماورای طبیعی، الهام نیز می گویند، نوعی آگاهی و اطّلاع مشّخص درباره موضوع یا شخصی که انسان می شناسد یا نمی شناسد. همه ما انسانها، روزانه بارها و بارها از این احساس بخصوصمان استفاده می کنیم بدون آن که اطّلاعی از آن داشته باشیم. برای مثال، تابه حال چند بار برایتان رخ داده که به یاد کسی افتاده اید و دقایقی بعد، آن شخص به شما تلفن کرده است؟...یا آن که در هنگام رانندگی تصمیم می گیرید از جادّه دیگری به خانه بازگردید، و هنگامی که از کنار جادّه قبلی عبور می کنید مشاهده می کنید که تصادفی در آن رخ داده است؟...شاید حتّی در هنگام ورود به دفتر رئیستان، ناگهان احساس می کنید که او در حالت خشم و عصبانیت شدیدی به سر می برد، و با رویارویی با او، مشاهده می کنید که حدستان درست بوده؟...چند بار تابه حال برایتان اتفّاق افتاده که به یاد یک ترانه یا موسیقی بوده اید، و ناگهان همان ترانه یا قطعه موسیقی از رادیو و یا تلویزیون پخش شده است؟...تمام این نمونه ها، مثالهایی از همین قابلیت حّس ششم موجود در شما است. امّا راستی، این حّس ششم، از کجا آمده است؟ در زبان یونانی، واژه سایکیک به معنای: «مربوط به روح» است. هنگامی که ما از قابلیت ماورای روحی مان استفاده می کنیم، در واقع از انرژی روحمان استفاده کرده ایم، و یا از نیروی حیاتی ای که از هر موجود زنده ساطع می شود...
در دوران خردسالی، ما بیش از دوران بزرگسالی سایکیک هستیم. شاید این جمله را به درستی بیان نکرده باشم. منظورم این است که ما نسبت به حوّاس ماورای روحی خود، بیشتر باز هستیم. نه تنها به این دلیل که هنوز وابستگی ونزدیکی بسیار زیادی با دیگر سو، و یا عالم غیرزمینی داریم، بلکه به این دلیل که افکار و اندیشه ها و سخن گفتن ما نیز هنوز به قدر کافی رشد و پرورش نیافته است، بنابراین ناگزیر هستیم به احساسات و حوّاسمان بیشتر تکیه کنیم، تا بتوانیم ارتباطی بهتر با دنیای فیزیکی داشته باشیم. ما همه بارها شاهد این قضیه بوده ایم که نوزادی به محض رفتن در آغوش یک انسان به گریه می افتد، و به محض آن که به آغوش شخص دیگری می رود، دست از گریستن خود برمی دارد. آن نوزاد یقینا ارتعاش امن تر و یا هماهنگتری را با نفر دوّم احساس کرده است...به همین دلیل است که نوزادان همواره مادرشان را می خواهند. زیرا رابطه ماورای روحی بسیار قدرتمندی میان مادر و نوزاد وجود دارد. تا به حال چند بار شاهد دویدن مادری به اتاق نوزادش شده اید؟ مادر به گونه ای احساس کرده است که نوزادش، در آن لحظه به او نیاز دارد...این رابطه، روزبه روز بیشتر و مستحکمتر می شود، و به زودی هر مادری قادر است نیازهای نوزادش را بدون هیچ سخنی و یا علامتی واضح از سوی فرزندش، دریابد...
این انرژی ماورای روحی (یا سایکیک) در گیاهان و همین طور هم قلمرو حیوانات نیز در کار است. گیاهان، بی اندازه حسّاس هستند، و اغلب هنگامی که محیط ملایم و دوستانه ای را در اطرافشان احساس می کنند، شکوفایی بیشتری از خود ابراز می دارند، و احساس می کنند که مورد مهر و محّبت صاحبانشان هستند...
این مرا به یاد یک داستان بسیار جالب می اندازد. هنگامی که مشغول کار در یک اداره بودم، روزی یکی از همکارانم را به خانه اش رساندم. هنگامی که به آپارتمانش رفتم، صدای کاملاً بلند و واضحی به گوشم رسید. آن ارتعاش بلند که چون فریاد بود، در اطراف من وجود داشت...درست مثل آن بود که شخصی مجروح بود، و درخواست کمک می کرد. نگاهی به اطرافم انداختم و سرانجام متّوجه قضایا شدم. تمام گیاهان آپارتمانش تشنه و رو به مرگ بودند...آنها همه درخواست آب داشتند...من این موضوع را به سرعت به آن خانم گفتم، و او پاسخ داد که بیش از دو هفته بود که آنها را آب نداده بود...
ممکن است فکر فریاد گیاهان، به نظر برخی از انسانها،عجیب برسد. برای این دسته پیشنهاد می کنم کتابهایی در این زمینه مطالعه کنند، بویژه کتاب بسیار جالب پیتر تامکینز، تحت عنوان حیات اسرارآمیز گیاهان. ما باید به این واقعیت پی ببریم که جادوی حیات و هستی، به هر شکل و اندازه و قیافه ای ظاهر می شود، حتّی در گیاهان! چنانچه فرصتی پیدا کنیم، و به قابلیت ماورای روحی مان اجازه دهیم که خود را آشکار نماید، یقینا می توانیم خیلی چیزها بیاموزیم، و به انرژیهایی که در اطرافمان است، توّجه لازم را ابراز نماییم.
به غیر از گیاهان، قلمرو حیوانات نیز به حّس ششم خود تکیه می کنند. کافی است به رفتار حیوانات خانگی تان توّجه کنید...تابه حال چند بار به صدای میومیو گربه تان و یا پارس گربه سگتان گوش داده اید، هنگامی که با شخص بخصوصی برخورد کرده اند؟... تا به حال چند بار شاهد قدم زدن سگتان در اطراف یکی از دوستانتان شده اید؟...حتّی اگر اتاق پذیرایی شما پر از میهمان باشد، باز هم سگتان از کنار آن شخص، دور نمی شود...علّت این رفتارها چیست؟ آیا تابه حال دیده اید در هنگام بروز فجایع طبیعی، حیوانات چگونه شروع به فرار می کنند و خود را در مخفیگاههای عجیب پنهان می کنند، و یا کاملاً بی قرار می شوند؟...همان طور که می دانید حیوان بینوا از طریق تلویزیون، قادر به درک ماجرا نشده، و فقط از طریق حّس ششم خودش است که متّوجه نوعی وضعیت غیرعادی شده...همواره پیش از یک طوفان شدید، گله گاوها در روستاها، ترجیح می دهند روی سبزه ها دراز بکشند و به گونه ای خود را در امان نگاه دارند. بنابراین به این نتیجه می رسیم که از زمان خلقت، حیوانات همواره به حّس ششم یا غریزه خود اعتماد داشته اند تا بتوانند از خود حمایت کرده، و زنده بمانند...
***
میل دارم به تنهایی خدایم را ببینم!
حتّی پیش از آن که به قابلیت ماورای روحی خود بیندیشم، عادت داشتم درباره خدا، زیاد فکر کنم. هرچند من به عنوان یک کاتولیک متعّهد پرورش یافتم و نُه سال به مدرسه مذهبی کاتولیکها رفتم، لبکن به نظرم می رسید که دیدگاه پیروان این آیین نسبت به پروردگار، کاملاً محدود و غیرواقعی است. من همواره پرسشهای زیادی داشتم که میل داشتم پاسخی برای آنها بیابم. سوالاتی چون: چه کسی داستانهای کتاب مقّدس را نوشته است؟ آیا راست هستند؟ آیا کسی خداوند متعال را از نزدیک دیده است؟...متاسفانه با وجود علاقه شدیدی که به شناخت مبانی الهی داشتم، هیچ نوع نزدیکی ای با کلیسای کاتولیک احساس نمی کردم، و در نتیجه از هیچ گونه تجربه شخصی با خداوند، بهره مند نشده بودم...به نظرم می رسید که قطعه ای از این پازل بزرگ، گم شده بود...آیا راهبه های مقّدس، وقایعی را از من پوشیده نگاه داشته بودند؟ آیا در مراسم دعای روز یکشنبه، از نکاتی نادیده گذشته بودم؟ آیا تنها من بودم که چنین پرسشهایی می کردم؟ در نتیجه، روزی تصمیم گرفتم با خدای خود، وارد راز و نیازی آسمانی شوم، و از او بخواهم: خدایا! اگر به راستی وجود داری، علامتی به من نشان بده...!
به این دعایم، در سّن هشت سالگی پاسخ داده شد. یک روز صبح زود، در بسترم دراز کشیده بودم. ناگهان وزش باد بسیار شدید و سردی را بر روی صورتم احساس کردم. پتوهایم را بیشتر روی بدنم کشیدم، و نگاهی به پنجره اتاقم انداختم. پنجره کاملاً بسته بود...در حالی که سعی داشتم بفهمم آن باد شدید، چگونه به اتاقم وارد شده بود، ناگهان دست بسیار بزرگی دیدم که از سقف اتاقم به پایین می آمد...آن دست، با نوری بسیار سفید و زنده می درخشید...! مجذوب آن دست شدم! با این حال، کوچکترین ترسی از آن نداشتم. اصلاً نمی فهمیدم آن اتفّاق چگونه رخ داده است، امّا از آنجا که کوچک بودم، هیچ ترسی پیدا نکردم. من حاضر و حتّی مشتاق بودم که آن تصویر را به عنوان چیزی واقعی مشاهده نمایم. ناگهان سرشار از احساس صلح و عشق و شادی فراوان شدم...! هرچند هیچ صدایی به گوشم نمی رسید، (آن گونه که اغلب در کتاب مقّدس از آن صحبت شده)، تا به پرسشهایم پاسخ دهد و یا سرنوشتم را فاش کند، لیکن به یقین می دانستم که آن دست همانا مکاشفه ای الهام گونه است که وجود خداوند عالم را به وضوح نشانم می داد! من در ضمن می دانستم که از آن پس، دست به هرکاری خواهم زد تا آن احساس صلح و شادی و عشق بی حّد را برای باری دیگر، تجربه کنم. از آن زمان بود که دریافتم خیلی چیزها وجود دارد که فراتر از زندگی روزمره ما است، و این که لازم بود اطرافم را صرفا با چشمان فیزیکی ام، مشاهده نکنم...
آن دست درخشان، نخستین تجربه من در زمینه روشن بینی بود...هرچند تاثیر آن مکاشفه، بسیار عمیق و شدید بود، لیکن آن را هرگز برای کسی بازگو نکردم...احساس می کردم که راز مخصوص خودم است، و این که به هرحال کسی آن را باور نخواهد کرد. بعدها، چیزهای بیشتری درباره روشن بینی آموختم...منظورم اوقاتی است که ذهن انسان سراسر آکنده از تصاویر و اشکال و صحنه ها و ارواح و چهره ها و اماکنی دوردست می شود که برای دیدگان فیزیکی و زمینی غیرقابل رویت نیستند...برای مثال، انسان پیش از خوابیدن، یک سری اشکال و چهره ها و سناریوهایی مشاهده می کند که در برابر دیدگان ذهنش، شروع به بازی می کند...روشنی بینی هم درست مانند تصاویری است که انسان در هنگام خوابیدن مشاهده می کند. به هرحال، من قصد دارم در فصل دوم کتابم، درباره مبحث روشن بینی، توضیحات مفّصلتری ارائه دهم.
***
جلسه احضار روح، در هنگام غروب
پس از مشاهده آن دست زیبا، من دیگر به وجود خداوند هستی، ایمان و اعتقادی راسخ پیدا کردم. با خود می گفتم که فقط قدرت الهی است که قادر است از هوای اطرافم، دستی برای دیدگان فقط خودم، نمایان سازد...با این حال، یک سری پرسشهای تازه به ذهنم هجوم آورده بود. کم کم به مبحث مرگ علاقه خاصّی پیدا کردم، و این که پس از مرگ، چه اتفّاقی برایمان رخ می دهد...؟ پیوسته سوالهایی درباره بهشت و آسمان و زندگی پس از مرگ از خود می پرسیدم: آیا مکانی وجود داشت که پس از مردن، به آنجا می رویم؟ آیا به راستی بهشت و دوزخی وجود داشت؟ آیا برزخ وجود داشت؟ آیا زندگی جاودانی و لایتناهی است؟ متاسفانه تنها چیزهایی که می دانستم مطالبی بود که در مدرسه مذهبی به من آموخته بودند. میل داشتم بدانم نظرات و عقاید انسانهای دیگر، بویژه کسانی که کاتولیک نبودند، چیست؟...آیا آنها نیز به دنیای پس از مرگ عقیده داشتند؟ میل داشتم همه چیز را به سرعت دریابم! میل داشتم تحقیقات بیشتری انجام دهم! من اصلاً نمی دانستم که قرار است به زودی با یک تجربه ماورای طبیعی روبه رو شوم...
نزدیکترین دوستم، اسکات(۴) نام داشت. ما همواره توپ بازی می کردیم و تمام کارهای مربوط به کودکان را با هم انجام می دادیم. ما همچنین مانند سایر بچّه های هم سّنمان که تازه به مسائل ماورای طبیعی علاقه مند شده بودند، به این مبحث توّجه پیدا کرده بودیم. ما نیز مانند بسیاری از بچّه ها، احضار روح می کردیم و سوالاتی درباره وضعیتمان می پرسیدیم. متاسفانه هنگامی که در طول احضار روحهایی که انجام می دادیم، بویژه با تخته اویی ژا(۵) پاسخهایی چون: پاسخ نامربوط داده خواهد شد...دوباره سوال کنید...ارائه می داد، از خود می پرسیدم که چگونه چنین پاسخهایی دریافت کرده بودیم؟...آخر از کجا به سوالات ما پی برده بودند؟...ما باز هم به احضار کردن ارواح از طریق تخته اویی ژا ادامه دادیم، و همواره بر این عقیده بودیم که این طرف مقابلمان است که مشغول تکان دادن لیوان می باشد...از همین رو، در یک روز شنبه، تصمیم گرفتیم در ساعت هفت غروب، یک جلسه یا «سئانس» احضار روح بسیار جدّی برگزار کنیم. به نظرمان می رسید که ساعت هفت غروب، سحرآمیزترین ساعت برای برقراری ارتباط با ارواح است...البته تاآنجا که به دو پسر دوازده ساله مربوط می شد...
آن روز را به وضوح به یاد دارم. به نظرم می رسید که ساعات روز به کندی سپری می شوند. انواع و اقسام فیلمهای ترسناک به ذهنم هجوم آورده بودند. من به گونه ای توضیح ناپذیر می دانستم که قرار است در آن روز، اتفّاقی بیفتد...اتفّاقی عجیب و غیرمعمول...هنگامی که ساعت شش و چهل و پنج دقیقه شد، دیگر صبرم به آخر رسید. دو ساعت قبل از آن، یک شمع سفید پیدا کرده و آن را در جیب شلوارم برای مراسم احضار روحمان، گذاشته بودم. احساس می کردم برای پیشبرد کارمان لازم بود یک شمع نیز داشته باشیم. من به سرعت به منزل اسکات دویدم، و با یک سلام سریع به والدینش، به اتاقش دویدیم. من شمع را به اسکات دادم. او با جدّیت تمام آن را روشن کرد، و در وسط یک جاسیگاری، روی میزی که میان ما قرار داشت، قرار داد. ما پنجره ها را بستیم، چراغها را خاموش کردیم، و روبه روی یکدیگر نشستیم و منتظر ماندیم. ما هر دو تاحدودی عصبی بودیم، و هرچند به همدیگر می گفتیم که این نیز فقط یک بازی است، امّا هر دو تااندازه ای می ترسیدیم. فضای اطرافمان به قدر کافی ترسناک و مخوف شده بود. شمع، سایه هایی در اطراف اتاق پدید آورده، و به خطوط چهره هایمان، حالتی ترسناک و ناآشنا می بخشید...بهترین قسمت بازی زمانی بود که ببینیم کدامیک از ما، زودتر به وحشت می افتاد و پا به فرار می گذاشت...
به مدّت سی دقیقه منتظر نشستیم، سرانجام طاقتم تمام شد، و با بی صبری پرسیدم: «خب...؟ حالا باید چکار کنیم؟»
اسکات شانه هایش را بالا انداخت: «شاید باید بخواهیم با روحی وارد ارتباط شویم...»
در آن دوران، سالگرد فوت جَنیس جاپلین(۶) بود، و یک سال از زمان مرگ او می گذشت. اسکات پیشنهاد داد او را احضار کنیم. ما به مدّت ده دقیقه پیوسته خواهش کردیم که با روح جانیس، وارد ارتباط شویم. سپس منتظر شدیم. امّا هیچ اتفّاقی نیفتاد. ما دوباره جنیس را صدا زدیم. شعله شمع، بی حرکت باقی ماند. هیچ باد سردی از اتاق نگذشت...ما باز هم منتظر ماندیم. چشمان ما، پیوسته در حرکت بود، و سعی داشتیم ببینیم آیا در اتاقی که حضور داریم، حرکتی انجام می شود یا نه؟... ما در انتظار نشانه ای از سوی جنیس بودیم. امّا متاسفانه هیچ خبری نمی شد و ما هم فقط دو پسر دوازده ساله بودیم که زود حوصله مان سرمی رفت...
من تصمیم گرفتم برای آخرین بار سعی کنم: «جنیس، اگر در اتاق حضور دارید، لطفا با شمعی که اینجا است، علامتی به ما بدهید.» من با صدایی بسیار جدّی، این خواهش را از صمیم قلب کرده بودم.
شمع آهسته تکان خورد...ناگهان شعله شمع به سمت چپ رفت، و برای لحظه ای به همان حالت باقی ماند. سپس آهسته به سمت راست رفت و به همان شکل باقی ماند. من و اسکات، خشکمان زد! سپس شعله شمع با حرکاتی شدید و التهاب انگیز، به سمت چپ و راست رفت. هیچ یک از ما قادر به تنفس نبود. هر آن چه که باعث تکان خوردن شعله می شد، به هر حال از سوی ما نبود! ما بیش از اینها وحشتزده بودیم تا بتوانیم دست به چنین کارهایی بزنیم. ناگهان شمع خاموش شد، و اتاق در تاریکی مطلق فرو رفت. در حمله ای دلیرانه، ما موفّق شدیم از جایمان برخیزیم، و فریادزنان از آن اتاق ترسناک بیرون دویدیم و به نزد والدین اسکات رفتیم!
آیا ما به راستی با روح جنیس جاپلین ارتباط برقرار کرده بودیم؟ کسی چه می داند...به عقیده من، ما دری به سوی چیزی یا شخصی از عالمی دیگر گشوده بودیم، عالمی که از دنیای فیزیکی ما فرق داشت...با این حال، امروزه از آن خاطره به شگفتی می افتم زیرا با یک بازی بچّگانه میان دو پسر دوازده ساله، چیزی آغاز شد که امروزه، به عنوان حرفه من به شمار می رود...
***

نظرات کاربران درباره کتاب راز و نیاز با آسمان