فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سال‌های سعادت آمیز کیفر

کتاب سال‌های سعادت آمیز کیفر

نسخه الکترونیک کتاب سال‌های سعادت آمیز کیفر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سال‌های سعادت آمیز کیفر

آن‌ها پرچم سوئیس را برافراشتند. در سلسله‌بندیِ اجتماعی، دخترک کوچک سیاه‌پوست، مهم‌ترین دخترک از آب در آمده بود. هوا سرد بود و او پالتویی بر تن داشت که به رنگ لاجوردی بود. یقه پالتویش نیز از مخمل آبی بود. باید اعتراف کنم که در مدرسه باسلِر، رئیس جمهورِ سیاه‌پوست به راستی توانست مورد استقبال خوبی قرار گیرد. رئیس دولت آفریقایی، نسبت به خانواده هُف‌اشتتر اعتماد و اطمینان داشت. در میان ما، تنی چند از دختران سوئیسی، از تشریفاتی که برای استقبال از رئیس جمهور به عمل آمده بود، آن طور که باید و شاید خوشنود نگشتند. آن‌ها مدعی بودند که هر پدری باید با سایر پدران، برابر و یکسان باشد. همواره در هر دبیرستانی، نوعی فردِ شورشیِ آگاه به اوضاع، به صورت پنهانی وجود دارد. و این نخستین واکنش‌ها و تظاهرات افکار و اندیشه‌های سیاسیِ این گونه افراد است؛ یا آن چه را که می‌توان به عنوان اندیشه‌ای کلّی نسبت به همه چیز نام برد. فردریک یک درفش سوئیسی در دست داشت و به نظر می‌رسید که انگار یک لوله در دست داشته باشد. جوان‌ترین دخترک تعظیمی کرد و دسته گلی جنگلی به آن دخترک تازه‌وارد تقدیم داشت. به خاطر ندارم که آن دخترک سیاه‌پوست، هرگز به یافتن دوستی برای خود موفّق گردید...

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.93 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سال‌های سعادت آمیز کیفر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



I BEATI ANNI DEL CASTIGO
di Fleur Jaeggy
Fleming H. Revell Publishing
Baker Book House Co - Spire Book - 1978

فصل نخست

در چهارده سالگی، مشغول تحصیل در دبیرستانی واقع در آپِنزِل(۱) بودم. اماکنی که رابرت والسِر(۲)، آن هنگام که آسایشگاه روانیِ واقع در هِریسا که نه چندان دور از مدرسه ما بود، گردش ها و راه پیمایی های زیادی را در آن نقاط به انجام رسانده بود. به طروی که سرانجام نیز در میان برف درگذشت.
عکس هایی، ردّپای او و نیز موقعیت فرو افتادنِ جسدش را بر روی برف ها، نشان می دادند. ما هیچ آشنایی ای با آن نویسنده نداشتیم. در واقع، حتّی آموزگارِ رشته ادبیات ما نیز با او آشنایی نداشت. گاه، به نظرم می رسد که مردن بدین شیوه، باید بسیار زیبا باشد... آن نیز پس از انجام دادن گردشی در جنگل، و سپس «رها ساختنِ خویشتن» در مزاری طبیعی، در میان برف های منطقه اَپِنزِل، آن نیز پس از سپری کردن تقریبا سی سال از عمرِ خویش، در یک آسایشگاه روانی در هِرسیو... به راستی جای تاسف بسیار است که چیزی درباره زندگیِ والسِر نمی دانستیم، زیرا در غیر این صورت، یقینا دسته گلی برای او چیده و آماده کرده بودیم. به همان اندازه نیز کانت(۳)، پیش از آن که بدرود حیات گوید، آن هنگام که زنِ ناشناسی، گل سرخی به او هدیه کرد، به شدّت منقلب شد. حقیقت امر این است که آدمی در اَپِنزِل، هیچ کار دیگری مگر گردش و راه پیمایی کردن در گوشه و کنار نمی تواند به انجام رسانَد.
آدمی به تماشای پنجره های کوچکی که در چارچوبی سپید جای گرفته اند، و نیز به گل های درخشان و پرشوری که در گلدان هایی روی ایوان ها جای دارند می پردازد، چنان که ذهن را به یادِ نوعی تصویرِ بی جانِ جنگل های مناطق حارّه می اندازد؛ نوعی بزرگی و غناء که در حدّی محدود نگاه داشته شده باشد و آدمی چنین احساس می کند که در داخل آن مکان، کاری شوم و ترسناک و کمی هم بیمارگونه، در نهایت آرامش در حین صورت گرفتن است... نوعی بهشت(۴) بیماری ها. چنین به نظر می رسد که در آن جا، نوعی صلح و آرامش و نیز داستانی از مرگ و نیستی وجود دارد. نوعی شادمانی و جشنِ گچ و گل.
در بیرون از پنجره ها، چشم اندازی وسیع، توجّه آدمی را به خود جلب می کند؛ سراب نیست، بلکه یک «قدرت نمایی» است؛ چنان که یک فردِ دبیرستانی عادت داشت بگوید: نوعی اِعمال قدرت است.
***
من زبان فرانسوی و آلمانی و نیز درس فرهنگ عمومی را می آموختم.
به همان اندازه، هیچ درسی نمی خواندم. از ادبیات فرانسه، صرفا بُدلِر(۵) را می خواندم و بس. هر روز صبح، راس ساعت پنج بامداد بیدار می شدم تا گردشی به انجام رسانم. در هنگام خروج، به منطقه ای مرتفع می رفتم و به تماشا و نظاره کردن گستره ای پر آب که در سوی دیگری در آن پایین واقع بود، نائل می گشتم. آن جا، دریاچه کزتانزا(۶) بود.
به تماشای افق و نیز آن دریاچه می نشستم... دریاچه ای که نمی دانستم در کنارش، دبیرستانی در انتظارم خواهد بود. سیبی می خوردم و هم چنان به گشت و گذار می پرداختم. در جستجوی تنهایی بودم، یا شاید حالتی کامل و مطلق. لیکن همزمان، به دنیا حسرت می خوردم.
روزی، در طولِ وقت ناهار بودیم. همه بر جایمان نشسته بودیم. ناگهان دختری از راه رسید. جدید بود. پانزده سال داشت؛ با گیسوانی که مانند لبه تیغی، صاف و درخشان و برّاق بود. چشمانش سخت گیر و ثابت و گرفته بود. بینی اش عقابی بود و آن هنگام که می خندید (و به راستی که کم می خندید) دندان هایش حالتی تیز داشت. پیشانی بلند و زیبایی داشت: جایی که امکان شکل گرفتن انواع اندیشه های دست یافتنی وجود داشت؛ هم چنان که گویی نسل های پیشین، استعداد و هوش و جذابیت و فریبندگیِ خود را برای آن پیشانی به ارث نهاده بودند. او با هیچ کسی سخن نمی گفت. شکل و ظاهر او مانند یک بتِ خاموش بود. سرشار از تحقیر و بی تفاوتی.
شاید به همین خاطر بود که تمایل یافتم او را تحت تسلط خود در آورم.
او به هیچ وجه دارای حالتی بشری نبود. هم زمان، به گونه ای می نمود که گویی از همه چیز و همه کس منزجر و بیزار است. نخستین چیزی که به ذهنم رسید این بود که: او بسیار بیش تر از من پیش رفته است... آن هنگام که از جایمان برخاستیم، به او نزدیک شدم و گفتم: «(Bonjour»(۷.
سلامِ او حالتی بسیار تند و سریع داشت. خود را معرّفی کردم، نام و نام خانوادگی ام را بیان داشتم؛ هم چون یکی از اعضای آن مکان، و پس از آن که من نیز به سهم خویش، توضیحات او را شنیدم، به نظرم چنین رسید که گفت وگویمان به پایان رسیده است. او مرا در همان جا، در سالن غذاخوری، در میان سایر دخترهایی که مشغول گپ زدن و گفت وگو با یکدیگر بودند بر جای نهاد و رفت. دختری اسپانیایی، با لحنی بسیار پرشور، مطلبی را برایم نقل کرد، امّا توجّهی به او ابراز نکردم. به همهمه ای از صداهایی که به زبان های گوناگون تکلّم می شد، گوش سپرده بودم. در تمام طول آن روز، آن تازه وارد، خود را آشکار نساخت، امّا در هنگام غروب، با نهایت خوش قولی، در پشت صندلیِ میز شام ایستاده بود. در آن حالتِ بی حرکت، به نظر می رسید در نوعی حجاب پوشیده شده باشد... با دستورِ خانم مدیر، همه بر جایمان نشستیم و پس از لحظاتی در سکوت، دیگر بار آن همهمه از سر گرفته شد. روز بعد، این او بود که زودتر سلام کرد.
در زندگیِ دبیرستانی و در پانسیون شبانه روزی، هر یک از ما، چنان چه دارای اندکی خودستایی و غرور باشیم، تصویری مخصوص و شخصی برای خود می آفرینیم؛ نوعی زندگی دوگانه، نوعی شیوه خاصّ صحبت کردن، راه رفتن و نگاه کردن به اطراف. آن هنگام که خطّ او را دیدم، ساکت و خاموش بر جای ماندم. تقریبا خطّ همه ما دخترها به هم شباهت داشت و ماهیتی مبهم، کودکانه، با «اُ»هایی گرد و درشت داشت. حال آن که خطّ او از هم اینک، کاملاً شکل گرفته و قطعی بود. (بیست سال بعد، چیزی شبیه به آن، در یکی از تقدیمی های پیر ژان ژووْ(۸) بر روی نسخه ای از کتابِ «کیریا»(۹) مشاهده کردم). طبیعتا به این تظاهر کردم که به هیچ وجه دستخوش شگفتی و تعجّب نگشته ام، و تقریبا به خطّ او نگاه نمی کردم. امّا پنهانی، به شدّت شروع به تمرین کردم. به طوری که حتّی امروزه نیز مانند فرِدِریک(۱۰) می نویسم و به من می گویند که تا چه اندازه، دارای خطّی زیبا و جالب توجّه هستم...
هیچ کس نمی داند تا چه اندازه روی این موضوع کار کردم و تلاش نمودم. در آن دوران، زیاد درس نمی خواندم و هرگز درس نخواندم، زیرا هیچ تمایلی به این کار نداشتم، و بیش تر نقّاشی های هنرمندان اِکسپرِسیونیستِ آلمانی و مقاله های مربوط به جرائم را برای خود می بریدم و نگاه می داشتم. سپس آن ها را در یک دفتر می چسباندم. من به او فهماندم که به هنر علاقه مندم. بدینسان، فردریک به من این افتخار و اجازه را داد تا در راهروهای مدرسه و نیز در طول گردش هایش در هوای آزاد، همراهی اش کنم. در کلاس درس، و به نظرم گفتن این مطلب کاملاً غیرضروری باشد، امّا او زرنگ ترین شاگرد بود. از هم اینک، از همه چیز آگاهی داشت و همه چیز را می دانست. به گمانم حتّی از نسل هایی که پیش از او به عالم زمینی آمده بودند خبر داشت. او دارای چیزی بود که دیگران از آن بی بهره بودند و من نمی توانستم ذوق و استعداد او را هم چون هدیه ویژه ای از سوی اموات در نظر گیرم.
کافی بود صدای او را در کلاس درس شنید که چگونه نوشته های شاعران فرانسوی را قرائت می کرد...! آن ها در وجود او حلول می کردند و او نیز آن ها را در وجودش پذیرا می شد. شاید ما هنوز هم بی گناه و معصوم بودیم... و شاید معصومیت، به تنهایی، دارای خشونت و خودستایی باشد، چنان که گویی همه ما با لباس گرانقیمت ملبس بودیم.

فصل دوم

ما از همه نقاط جهان آمده بودیم و بسیاری از میان ما آمریکایی و هلندی بودند. یکی از دخترها، رنگ پوستی متفاوت از ما داشت، چنان که امروزه عادت می رود بدین گونه گفته شود. او سیاه پوست و ثروتمند بود: عروسکی که ما همه در اَپِنزِل به ستایش و تحسینِ او می پرداختیم. روزی، پدرش او را به آن مکان آورده بود. پدرش، رئیس جمهورِ یکی از ایالاتِ آفریقایی بود.
قرار شد دختری از هر یک از کشورها برگزیده شود تا در برابر دربِ ورودیِ موسسه باسلِر به عنوان استقبال کننده در آن جا حضور یابند. یک دختر روس، یک بلژیکی، یک سوئدیِ موطلایی، یک ایتالیایی و آن دخترک از شهر بوستُن(۱۱) برگزیده شدند و همه به ابراز احساسات و کف زدن در برابر رئیس جمهور مشغول شدند، در حالی که پرچم های خود را در دست تکان می دادند؛ و ما به راستی کلّ دنیا را تشکیل داده بودیم! من در ردیفِ سوم حضور داشتم، و آخرین نفری بودم که در نزدیکی فردریک حضور داشتم. او کلاهک پالتویش را بر سر نهاده بود. درست در پیش رویمان رئیس جمهور حضور داشت و چنان چه کمانی در دست گرفته بود، می توانست آن تیر را مستقیما در قلب او جای دهد. به همان اندازه، خانم مدیر دبیرستان، بانو هُف اشتِتِر(۱۲) با قامتی بلند، سرشار از وقار و حشمت، با اندامی درشت و لبخندی که در میان پیه و چربی فرو رفته بود حضور داشت. در کنارش، شوهرش آقای هُف اشتتر با اندامی بسیار لاغر، کوچک و محجوب و خجالتی ایستاده بود.
آن ها پرچم سوئیس را برافراشتند. در سلسله بندیِ اجتماعی، دخترک کوچک سیاه پوست، مهم ترین دخترک از آب در آمده بود. هوا سرد بود و او پالتویی بر تن داشت که به رنگ لاجوردی بود. یقه پالتویش نیز از مخمل آبی بود. باید اعتراف کنم که در مدرسه باسلِر، رئیس جمهورِ سیاه پوست به راستی توانست مورد استقبال خوبی قرار گیرد. رئیس دولت آفریقایی، نسبت به خانواده هُف اشتتر اعتماد و اطمینان داشت. در میان ما، تنی چند از دختران سوئیسی، از تشریفاتی که برای استقبال از رئیس جمهور به عمل آمده بود، آن طور که باید و شاید خوشنود نگشتند. آن ها مدعی بودند که هر پدری باید با سایر پدران، برابر و یکسان باشد. همواره در هر دبیرستانی، نوعی فردِ شورشیِ آگاه به اوضاع، به صورت پنهانی وجود دارد. و این نخستین واکنش ها و تظاهرات افکار و اندیشه های سیاسیِ این گونه افراد است؛ یا آن چه را که می توان به عنوان اندیشه ای کلّی نسبت به همه چیز نام برد.
فردریک یک درفش سوئیسی در دست داشت و به نظر می رسید که انگار یک لوله در دست داشته باشد. جوان ترین دخترک تعظیمی کرد و دسته گلی جنگلی به آن دخترک تازه وارد تقدیم داشت. به خاطر ندارم که آن دخترک سیاه پوست، هرگز به یافتن دوستی برای خود موفّق گردید...
او را اغلب می دیدیم که دستش را در دستِ خانم مدیر مدرسه گذاشته بود. خانم مدیر او را به گردش می برد. آن هم خودش شخصا این کار را انجام می داد. خانم هُف اشتتر احتمالاً می ترسید مبادا دخترک را بخوریم.
یا آن که مبادا دخترک تمیز و پاکیزه باقی نمانَد.
او هرگز تنیس بازی نمی کرد.
***
فردریک، روز به روز بیش تر حالتی دست نایافتنی و دوردست می یافت. گاهی از وقت ها، به اتاقش می رفتم. من در ساختمان دیگری می خوابیدم، حال آن که او در ساختمان بزرگسالان اقامت داشت. به خاطر چند ماه تفاوت، من ناگزیر بودم با دخترانِ کوچک تر هم اتاق شوم.
در اتاقم، یک دخترک آلمانی حضور داشت که نامش را از یاد برده ام، بس که فاقد جذابیت و توجّه بود. در یک نوبت، کتابی درباره نقّاشان اِکسپرِسیونیستِ آلمانی به من هدیه کرد.
کمدِ لباسِ فردریک، بسیار مرتّب و منظم بود. حال آن که من به هیچ وجه نمی دانستم چگونه می توان بافتنی ها را به گونه ای تا کرد که حتّی یک سانتیمتر هم پس و پیش نشوند. من حقیقتا آرزو داشتم به نظم و ترتیب لازم دست یابم. و لذا این کار را نیز از او آموختم.
از آن جا که در دو ساختمان جداگانه می خوابیدیم، به نظر می رسید که انگار یک نسل از یکدیگر فاصله داریم...
یک روز در کمدم، نامه محبّت آمیزی دریافت کردم که از سوی دخترکی ده ساله برایم نگاشته شده بود؛ وی از من تقاضا می کرد که تحت الحمایه ام گردد و دوست صمیمی ام شود.
به طور غریزی پاسخ منفی به او دادم؛ با نهایت بدخلقی و با شیوه ای بسیار ناپسند؛ به گونه ای که حتّی امروزه نیز از یادآوری آن رفتار، به شدّت ناراحت و پریشان خاطر می شوم.
این رفتار بد، حتّی در آن دوران نیز موجب ناراحتی شدیدم گردید؛ درست همان لحظه، پس از که با خشونت به او پاسخ دادم که تمایلی به داشتن خواهر کوچکی ندارم، و این که به هیچ وجه برایم جالب نبود که به حمایت از یک دخترک کوچک تر بپردازم، این احساس را تجربه کردم. حالتی بی ادب و خشن یافته بودم، زیرا فردریک از من می گریخت و من ناگزیر بودم او را دوباره به تسخیر خود درآوردم. زیرا شکست، بی اندازه برایم خفّت آور و تحقیرآمیز بود. بسیار دیر هنگام به صورت آن دخترک کوچک خیره شدم. آن هم پس از آن که به او اهانت کرده بودم...
او به راستی دخترکی مهربان و زیبا و دوست داشتنی بود، و من «کنیزی» را از دست داده بودم، بدون آن که حتّی از لذّت داشتن یک «کنیز» برخوردار شده باشم. از آن روز به بعد، آن دخترک دیگر نه با من سخنی گفت، نه به من سلام کرد. همان گونه که مشاهده می کنید، من هنوز هنر اعتدال و میانه روی را نیاموخته بودم، و هنوز هم بر این عقیده به سر می بردم که برای به دست آوردن چیزی، لازم است مستقیم به سوی هدف شتافت، در حالی که صرفا حواس پرتی ها، ابهام و فاصله است که ما را به سوی هدف می رسانند و این خودِ هدف است که به ما اصابت می کند.
با این حال، از یک تاکتیک خاصّی با فردریک استفاده می کردم. من از نوعی تجربه زندگی در دبیرستان های شبانه روزی برخوردار بودم. زیرا از هشت سالگی، شاگرد چنین مدارسی بودم. و آدمی در خوابگاه ها است که می تواند با دوستان و همدمان خود آشنا شود؛ و نیز در جلوی دستشویی ها، و در ساعات زنگ تفریح. نخستین تخت مدرسه ام با پرده هایی سپید بسته می شد و پتویی به رنگ سپید راه راه روی آن قرار می گرفت.
حتّی کمد لباسم هم به رنگ سپید بود. اتاقی مصنوعی که در پی آن، دوازده اتاق دیگر نیز یکی پس از دیگری از راه رسیدند.
نوعی نزدیکیِ عفیفانه و محجوبانه. آدمی صدای تنفّسِ دیگران را می شنید. هم اتاقیِ من در باسلِر، دخترکی آلمانی بود.
دختری خوب و همزمان بد، چنان که دخترانِ احمق و ابله تمایل دارند این گونه باشند. بدنش، در این محیط سپیدِ معصوم، نسبتا زیبا بود.
از حالا، قوس و انحنای زیبایی در اندامش ایجاد شده بود، امّا من شخصا، چنان چه به طور تصادفی و ناخواسته دستم به بدن او برخورد می کرد، به شدّت دستخوش انزجار می گشتم. شاید به همین خاطر بود که صبح ها، بسیار زود از خواب بیدار می شدم تا گردشی در هوای آزاد کنم.
و سپس حدود ساعت یازده بامداد، در طول ساعات درس، خوابی شدید مرا در بر می گرفت.
آن هنگام، به پنجره ای نگاه می کردم و پنجره نیز نگاهم را به خودم بازمی گرداند، و مرا به حالت خوابی سبک سوق می داد...

نظرات کاربران درباره کتاب سال‌های سعادت آمیز کیفر

خوب بود. ترجمه عالی
در 2 ماه پیش توسط گل پری بانو