فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سفر مقدس

کتاب سفر مقدس
سفر جنگ‌جویی صلح‌جو به عالم ماوراء

نسخه الکترونیک کتاب سفر مقدس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سفر مقدس

در شب ازدواجم، گریستم... این موضوع را به خوبی به یاد دارم: من و لیندا درطول آخرین سال دانشگاهم در برکلی ازدواج کردیم. کمی پیش از سحر، از خواب بیدار شدم، درحالی که بی‌اندازه احساس افسردگی می‌کردم. من از زیر پتو و ملافه بیرون خزیدم، درحالی که دنیای اطراف، هنوز هم در تاریکی کامل فرو رفته بود. قدم به هوای خنک سحرگاه نهادم. درِشیشه‌ای را بستم تا مزاحم همسرم نشوم، و سپس احساس کردم سینه‌ام به تکاپو افتاده است، و هرلحظه ممکن است بغضم بترکد... من برای مدّتی طولانی گریستم، امّا به هیچ‌وجه علّت آن را نمی‌دانستم. چرا باید احساس اندوه و بدبختی می‌کردم، حال آن که لازم بود شاد و سعادتمند باشم؟ پیوسته این پرسش را از خود می‌کردم. تنها پاسخم، نوعی حّس غریزی بسیار عمیق بود که به من هشدار می‌داد نکته بسیار مهّمی را به دست فراموشی سپرده، و به گونه‌ای، از مسیر اصلی زندگیم، منحرف شده بودم... این احساس، سایه‌ای بس عظیم، بر سراسر پیوند زناشویی ما افکنده بود...

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.27 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سفر مقدس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

پیشنهادی از سوی سقراط

آزادی اختیار بدین معنا نیست که انسان مجازست برنامه ریزی خاصیّ به انجام رساند؛ بلکه تنها بدین معناست که انسان می تواند آن چه را که مایل است، درزمان موعود برگزیند.

«آموزشی در فراگیری معجزاتِ الهی»

در اواخر شب، در یک ایستگاه پمپ بنزین قدیمی، در طول جلسات آموزشی ای که از مدیتیشن آغاز می شد تا تمیز کردن دستشویی های ایستگاه پمپ بنزین، و نیز انواع ماساژها و تمرینات بدنی تا تعویض استارت ماشین، سقراط گهگاه، نام اشخاص و اماکنی را بر زبان می راند که ممکن بود روزی به دیدن آن ها بروم تا «آموزش های مداومم» را به گونه ای ادامه دهم.
او یک بار، درباره زنی که شامان بود(۱) و در جزایر هاوایی(۲) سکونت داشت، برایم سخن گفته بود. مرتبه ای دیگر، از مدرسه منحصربفردی که مخصوص جنگجویان صلح طلب بود و در نقطه ای از سرزمین ژاپن مخفی است، برایم حرف زده بود. او همچنین از کتاب مقّدسی که پر از مطالب خردمندانه بود و در نقطه ای نامعلوم در صحرا مدفون گشته بود، برایم سخن گفته بود.
بدیهی است که از شنیدن این مطالب، بسیار متعّجب می شدم و اظهار کنجکاوی می کردم. امّا هنگامی که توضیحات دقیق تری از استادم می پرسیدم، او به سرعت موضوع بحث را تغییرمی داد، و در نتیجه من هرگز مطمئن نشدم که آیا آن زن شامان، و یا آن کتاب اسرارآمیز، و یا حتّی آن مدرسه عجیب، به راستی وجود داشتند یا نه...
در سال ۱۹۶۸، کمی پیش از آن که مرا از کنارش دور سازد، دوباره از آن زن شامان برایم صحبت کرد و گفت: «در حدود یک سال پیش برایش نامه ای نوشتم، و نام تو را ذکرکردم. او هم پاسخ نامه ام را نوشت، و گفت که شاید علاقه مند باشد تعلیمات تو را برعهده بگیرد. باور کن این یک افتخار بزرگ است!» او سپس به من پیشنهاد کرد هنگامی که زمان موعودش برسد، به دیدن آن زن بروم.
پرسیدم: «خب...؟ من باید او را در کجا پیدا کنم؟»
«او نامه اش را در یک کاغذ بانک نوشته بود...»
«کدام بانک؟»
«یادم نیست. جایی در هونولولو...البته فکر می کنم.»
«آیا ممکن است آن نامه را ببینم؟»
«دیگر ندارمش...»
با ناراحتی پرسیدم: «آیا این زن نامی هم دارد؟»
«او چندین نام دارد...در حال حاضر نمی دانم از کدامیک از نامهایش استفاده می کند.»
«خب پس لااقل بگو چه قیافه ای دارد؟!»
«کار دشواری است؛ سالها است که او را ندیده ام...»
«سقراط! لطفا در این مورد کمکم کن!»
او دستش را تکان داد وگفت: «من که به تو گفتم دَنی...من فقط اینجا هستم تا از تو حمایت کنم، نه آن که اوضاع را برایت سهل و آسان سازم. چنانچه نتوانی او را پیدا کنی، به این معنا است که هنوز آمادگی دیدن او را نداری...»
نفس عمیقی کشیدم، و تا ده شمردم: «خب...؟ پس درباره آن اشخاص و اماکن دیگری که از آنها برایم حرف زدی، صحبت کن!»
سقراط با خشم نگاه کرد و گفت: «آیا به نظرت قیافه ام به کارمندان آژانس هوایی، شباهت دارد؟! تو باید خودت، با حّس شامه ات، به جلو بروی...به غرایزت اعتماد کن... نخست آن زن را پیدا کن، و سپس اوضاع پشت سرهم، ردیف خواهند شد، و تو را به سرنخ بعدی، هدایت خواهند کرد...»
در حالی که در ساعات بسیار اوّلیه صبح، در سکوت به آپارتمانم بازمی گشتم درباره مطالبی که سقراط گفته بود، به اندیشه فرو رفتم. همین طور هم به چیزهایی که نگفته بود... او گفته بود: «اگر در آن اطراف حضور داشتی، به دنبال آن زن شامان بگرد...» آن وقت شاید بخواهم با زنی بی نام، ارتباط برقرار کنم... زنی که نه نشانی مشخّصی داشت، و نه مشخصّات دقیقتری... فقط این که شاید در یک بانک هنوز مشغول به کار بود...آن هم درشهر بزرگی چون هونولولو. شاید اودیگرکار نمی کرد... اگر موفّق به یافتنش می شدم، شاید او حاضر می شد دروسی به من بیاموزد، و مطالبی برای گفتن به من، داشته باشد... سپس شاید حاضر می شد مرا به سوی اشخاص دیگری هدایت کند... اشخاصی که سقراط نیز از آنها برایم سخن گفته بود...
در حالی که در بسترم دراز می کشیدم، احساس می کردم که بخشی از وجودم مایل بود مستقیم به سوی فرودگاه برود، و سوار هواپیمایی به مقصد هونولولو بشود، امّا متاسفانه فعلاً یک سری چیزهای مهّمتری، در برابرم قدعلم کرده بود: قرار بود برای آخرین بار در مسابقات قهرمانی ملّی کالجها، شرکت کنم. سپس قرار بود از دانشگاه فارغ التحصیل شوم، و بعد هم ازدواج کنم. بنابراین، بدترین زمان برای فرار کردن به هاوایی به شمار می رفت... آن هم در جستجوی چیزی که نمی دانستم در کجا است، و اساسا چه نام دارد... با این تصمیم گیری، به خواب رفتم. در واقع، به مدّت پنج سال به خوابی معنوی فرو رفتم. و پیش از آن که از خواب غفلت بیدار شوم، قرار بود علی رغم تمام تمرینات و آموزشهای عرفانیم، به این واقعیت تلخ برسم که هنوز هم برای اتفّاقاتی که قرار بود رخ دهند، هیچ نوع آمادگی قبلی ندارم... به این ترتیب، از ماهیتابه داغ سقراط، بیرون پریدم، و به زندگی روزمره و عادی هزاران انسان دیگر قدم نهادم.

کتاب نخست: هدایتگر روح...

مهمترین نکته این است که:
انسان در هر زمان آماده باشد تا آن چه را که در وجود خود دارد، برای آن چه که ممکن است بشود، ایثار کند...

شارل دوبوا

فصل نخست: خارج از ماهیتابه داغ...

تنویر روح، صرفا شامل دیدن اشکال نورانی و مکاشفات گوناگون نیست. بلکه در این است که تاریکی را نمایان ساخت. شیوه دوّم بسیار سخت تر است، و در نتیجه، مورد پذیرش عموم نیست.

کارل یونگ

در شب ازدواجم، گریستم... این موضوع را به خوبی به یاد دارم: من و لیندا(۳) درطول آخرین سال دانشگاهم در برکلی(۴)ازدواج کردیم. کمی پیش از سحر، از خواب بیدار شدم، درحالی که بی اندازه احساس افسردگی می کردم. من از زیر پتو و ملافه بیرون خزیدم، درحالی که دنیای اطراف، هنوز هم در تاریکی کامل فرو رفته بود. قدم به هوای خنک سحرگاه نهادم. درِشیشه ای را بستم تا مزاحم همسرم نشوم، و سپس احساس کردم سینه ام به تکاپو افتاده است، و هرلحظه ممکن است بغضم بترکد... من برای مدّتی طولانی گریستم، امّا به هیچ وجه علّت آن را نمی دانستم.
چرا باید احساس اندوه و بدبختی می کردم، حال آن که لازم بود شاد و سعادتمند باشم؟ پیوسته این پرسش را از خود می کردم. تنها پاسخم، نوعی حّس غریزی بسیار عمیق بود که به من هشدار می داد نکته بسیار مهّمی را به دست فراموشی سپرده، و به گونه ای، از مسیر اصلی زندگیم، منحرف شده بودم... این احساس، سایه ای بس عظیم، بر سراسر پیوند زناشویی ما افکنده بود...
پس از فارغ التحصیل شدنم، تمام پیروزی و موفّقیت و تحسین و تجلیلی که همواره برای یک ورزشکار قهرمان وجود دارد، پشت سر نهادم، و خود را به نوعی گمنامی نسبی، تطبیق دادم. من و لیندا، به لوس آنجلس(۵) نقل مکان کردیم، جایی که برای نخستین بار، با مسئولیتهای سخت زندگی رویارو شدم. من از گذشته ای پرزرق و برق برخوردار بودم، و صاحب یک مدرک تحصیلی بسیار قابل قبول، و یک همسر باردار... وقت آن رسیده بود که در جستجوی کاری برای اشتغال باشم.
پس از مدّت کوتاهی که وقتم را صرف فروختن بیمه نامه های مسخره کردم، به سراغ بدل کاری در هالیوود رفتم، و بعد هم حرفه نویسندگی را پیشه کردم. امّا در نهایت، موفّق شدم موقعیت خوبی به عنوان مربّی ورزشی در دانشگاه استَنفورد(۶) برای خود فراهم آورم.
باوجود این شانس بزرگ، و همراه با توّلد دختر دلبندم هالی(۷)، من هنوز هم دستخوش نوعی احساس خلاء و پوچی توضیح ناپذیری می شدم، و احساس می کردم که در حال محروم شدن از یک واقعه یا یک چیز مهّم هستم... من به هیچ وجه قادر نبودم این احساس باطنی را به همسرم لیندا بازگو کنم، و یا اساسا سعی در توصیف آن کنم. من هنوز هم دلم برای راهنمایی ها و آموزشهای سقراط تنگ می شد، و سعی داشتم تمام تردیدهایم را به کنار بگذارم، و نقش یک شوهر و پدر خوب را ایفاء کنم. امّا این نقشها، مانند شغلهایی که برایم مناسب نباشند، چون لباسهایی تنگ که بدن انسان را در هم می فشارند، روحم را در هم می فشردند...
چهار سال سپری شدند... ماجرای جنگ ویتنام، فرود بر روی کره ماه، و بالاخره ماجرای واترگیت، وقایع مهّمی بودند که در دنیای کوچک خانوادگی و دانشگاهی من، تاثیرات فراوان برجا نهادند.
در دوران دانشجویی ام، زندگی به مراتب سهل تر به نظرم رسیده بود. هیچ مسئولیتی مگر درس خواندن، تمرینات ورزشی، زنگ تفریح، و داشتن رابطه ای عاطفی با همسر آینده ام نداشتم... من از تمام قوانین آن بازی اطّلاع داشتم. امّا این مقررات، اکنون دستخوش تغییر شده بودند. هر روز، ناچار بودم امتحانات سخت زندگی را بگذرانم، و هیچ مقدار زرنگی و زیرکی و فریبکاری، قادر نبودند معّلم اصلی را که همانا خالق هستی بود، فریب دهند... من فقط قادر بودم خودم را فریب دهم. از همین رو، تصمیم گرفتم این کار را با نوعی عزم و اراده سماجت وارانه، انجام دهم.
در حالی که ذهنم را به یک خانه ییلاقی با نرده های سفید، و دو اتومبیل زیبا در گاراژ خانه، تقویت می کردم، باز هم به نفی کردن آرزوهای باطنیم ادامه می دادم، و مصّمم بودم کارهایم را عملی سازم. باخود می گفتم که همسرم لیندا، از صفات خوب زیادی برخوردار بود، و من به راستی یک احمق بودم اگر قصد داشتم این نکات را نادیده بگیرم. من همچنین موظف بودم به دخترم هم فکر کنم.
هر قدر بیشتر ناچار بودم در «واقعیتهای زندگی» فرو بروم، و با سختی ها دست و پنجه نرم کنم، بیشتر از دروس و تجربیاتی که از سقراط آموخته بودم، دور می شدم، و کم کم مانند تصاویری غمگین، در دفتر نقاّشی خاطراتم، جلوه می کردند... تصاویری مبهم، از زمانی دیگر، و عالمی دیگر... رویایی که مربوط به مدّتها قبل می شد... با گذشت هر سال جدید، گفته های سقراط درباره آن زن، در هاوایی، و مدرسه ای در ژاپن، و کتابی که در صحرا مدفون شده بود، بیش از پیش به نظرم غیرواقعی می رسیدند، تا آن که در نهایت، هرچه بود، درباره آنها به دست فراموشی سپردم.
من دانشگاه استنفورد را به نفع کالج اُبرلین(۸)در ایالت اُهایو(۹) کردم، با این امید که شاید این تغییر، باعث شود رابطه ام با همسرم، بهتر تقویت شود. امّا محیط جدید زندگیمان، فقط منجر به این شد که ارزشهای زندگی هرکداممان، بیشتر واضح و مشخّص شوند: لیندا از آشپزی لذّت می برد، و عاشق غذاخوردن بود، حال آن که من غذاهای خام و گیاهخواری را به هر چیز، ترجیح می دادم... همسرم از وسایل زیبای خانه لذّت می برد، حال آن که من سادگی و نبود اشیاء اضافی را در خانه ترجیح می دادم، و از سلیقه ورزشکاران زن که سادگی و قناعت را به هر چیز ارجح می دانند، می پسندیدم... من ترجیح می دادم فقط روی تشکی بر روی زمین بخوابم. از سوی دیگر، همسرم، از رفت و آمدهای اجتماعی لذّت می برد، حال آن که من فقط کارم را دوست داشتم. او در واقع، یک کدبانوی تمام عیار آمریکایی بود، و در نظر دوستانش، من بیشتر شبیه یک مبحث بسیار دشوار متافیزیکی به نظر می رسیدم. از همین رو، تنهاییم را به هر چیز ترجیح می دادم. همسرم در کمال راحتی، در دنیایی راحت و مرفّه، در دنیایی عادی و مرسوم زندگی می کرد، دنیایی که موجب نفرت و انزجار من بود... در بعضی از اوقات، حسرت راحتی او را می خوردم...
لیندا متّوجه نارضایتی ام می شد، و بر شدّت ناراحتیش افزوده می شد... در عرض یک سال، متّوجه شدم که زندگیم در نوعی آشفتگی عجیبی قرار گرفته، و ازدواجم رو به انحلال و انزوال معنوی است... من دیگر قادر به انکار کردن این واقعیت نبودم.
من تصّور کرده بودم اوقاتی را که با سقراط سپری کرده بودم، باعث خواهد شد تا زندگی بر من سهلتر شود، امّا به نظر می رسید که بیش از پیش رو به خرابی می رفت. امواج بلند و خروشان زندگی حرفه ای، خانوادگی، جلسات مکرر دانشگاه، و بالاخره انواع نگرانیهای شخصی، تقریبا تمام آن چه را که سقراط به من آموخته بود، با خود شسته و برده بودند...
علی رغم هشدارهای او در قدیم که می گفت: «جنگجو باید همواره باز باشد، ومانند یک کودک ساده دل عمل کند.» من در دنیای شخصی و حمایت شده درونیم زندگی می کردم. براین عقیده بودم که هیچ کس، کمتر از همه لیندا، واقعا هیچ شناختی از من ندارد، و قادر به درک کردن من نیست...احساس انزوا و تنهایی می کردم. من دیگر حتّی مصاحب خوبی برای دیگران نبودم، چه رسد برای خودم...
هرچند سقراط درباره «رها ساختن ذهن و افکار درونی، و زندگی در زمان حال» برایم سخن گفته بود، لیکن ذهنم به هیچ وجه رهایم نمی کرد، و هنوز هم دستخوش احساس خشم، گناه، تاسف، پشیمانی، و اضطراب می کردم.
خنده پالایش دهنده سقراط، که در برهه ای از زمان، در وجود من نیز مانند یک زنگ بلورین، به صدا در می آمد، اکنون خفه و بیشتر شبیه نوعی خاطره قدیمی بود...
من به مرز فشارروحی شدید رسیده بودم. حتّی فرصت یا حوصله ای برای ابراز توّجه به دختر کوچکم نداشتم. بدتر از همه آن که به وزن بدنم اضافه شده، و نه تنها وضعیت ورزشکارانه بدنم را از دست داده بودم، بلکه احترام به نفسم را هم به تدریج از دست داده بودم. بدتر از همه آن که سررشته زندگیم را گم کرده، و دیگر نمی دانستم هدف اصلیم از آمدن به این جهان چه بوده است...
در آیینه روابطم با دیگران، به خود نظر می افکندم، و از آن چه می دیدم، خشنود نمی شدم. مشاهده می کردم که همواره نقطه مرکزی دنیایم، به شمار رفته بودم. من هرگز نیاموخته بودم به دیگران توّجه کنم. فقط یاد گرفته بودم که دریافت کنم... من همواره یا میلی به دادن نداشتم، یا آن که قادر نبودم اهداف شخصیم و ارحجیتهایم را برای ارجحیتهای دیگران، از جمله لیندا و یا دخترم هالی، ایثار کنم.
ناراحت و پریشان از رسیدن به چنین نتیجه گیری تلخی، متّوجه شدم که شاید یکی از خودخواه ترین انسانهای روی زمین هستم... هنگامی که به این واقعیت رسیدم، بیش از پیش، و با سماجت هرچه بیشتر، به این تصویر باطنی نامطلوبم چسبیدم و به آن چنگ انداختم. به دلیل تمرینات و کارهایی که در گذشته انجام داده بودم، هنوز هم خود را به عنوان یک شوالیه، یا جنگجویی قدرتمند، در لباس آهنینی بسیار برّاق و درخشان می دیدم.امّا تازه دریافته بودم که شاید این لباس رزم زنگ زده باشد.به همین دلیل، احترامی که به خود داشتم، بیش از پیش کاهش یافت.
سقراط یک بار به من گفته بود: «سعی کن تجّلی کننده آن چه تعلیم می دهی باشی! و به همان نسبت، آن چه را تعلیم بدهی که تجّلی کننده اش هستی.» در مدّتی که تظاهر به این کرده بودم که معّلمی باهوش و خردمندم، بیشتر احساس می کردم حقّه بازی ابله هستم... این احساس با مرور زمان، بیش از پیش برایم آشکار شد.
در حالی که احساس می کردم شبیه پاک باختگان شده ام، به سوی کارهای مربّیگری و آموزش دادن فعّالیتهای ورزشی چرخیدم. همان کارهایی که باعث می شدند احساس پیروزی کنم، و از تجربه کردن احساس ناراحتی در میدان عواطف و احساساتی که بیش از سایر چیزها، نیازمند توّجه و احترام من بود، اجتناب کنم.
من و لیندا، روزبه روز بیشتر و بیشتر، از هم فاصله گرفتیم، و او کم کم دوستیهای جدیدی برای خود دست و پا کرد، و من نیز به سهم خود، دوستیهای تازه ای ایجاد نمودم. این کار آن قدر ادامه یافت تا سرانجام رشته نازکی که ما را هنوز به هم پیوند می داد، نازک و نازکتر شد، تاسرانجام پاره شد، و ما تصمیم گرفتیم از هم جدا شویم.
در یک صبح سرد، در ماه مارس، از منزل مشترکمان خارج شدم. برفی گل آلود در زمینها بود، و من مایملک محدود و ناچیزم را در وانت کوچک یکی از دوستانم ریختم و اتاقی در شهر برای خود یافتم. ذهنم می گفت این بهترین کاری بود که پس از مدّتها انجام داده بودم، امّا بدنم سخنی دیگر می گفت: در این دوران، به شدّت دچار معده دردهای تسکین ناپذیر شدم، و احساس می کردم که ماهیچه های بدنم، پیوسته منقبض می شوند... اوضاع تابدانجا پیش رفت که حتّی اگر دستم را با لبه کاغذ می بریدم، انگشت مجروحم به سرعت عفونت می کرد...
در طول هفته های بعدی زندگیم، فقط بنا به سماجتی که در وجودم داشتم، به زندگی کردن به صورت ماشینی، ادامه دادم، هر روز کارهای روز قبل را به دلیل یکنواختی شان انجام می دادم. امّا هویتم، و زندگی زیبایی که برای خود در نظر مجّسم کرده بودم، از بین رفته بود...با دلی گمگشته، و غمزده، نمی دانستم به کدام سو بچرخم...
سپس یک روز، در حالی که نگاهی به جعبه صندوق پستی ام در دفتر دانشگاه می انداختم، نامه ای مشاهده کردم که از سوی دفتر مالی دانشگاه برایم رسیده بود. نامه از دستم افتاد، و روی زمین باز شد. در حالی که خم می شدم تا آن را بردارم، نگاهم به این جمله افتاد: «از تمام کارمندان محترم درخواست می شود در نام نویسی وام مخصوص سفر برای انجام و پیشبرد انواع کارهای تحقیقاتی و فرهنگی، در زمینه شغلی موردنظر، شرکت کنند.»
ناگهان نوعی احساس عجیب و تکان دهنده در وجودم به تکاپو افتاد: احساس می کردم که سرنوشت قدم به جلو نهاده است... من می دانستم که چنانچه نام نویسی کنم، بنابه دلایلی نامعلوم، از آن وام برخوردار خواهم شد.
و به راستی هم دو هفته بعد، پاسخ اعضای کمیته مزبور را دریافت کردم. نامه را گشودم و چنین خواندم: «اعضای اجرایی این کمیته، که به نیابت از سوی هئیت امنای دانشگاه عمل می کنند، در کمال مسرّت به اطّلاع شما می رسانند که وامی درجهت سفر و انجام هرگونه کار تحقیقاتی به مبلغ دو هزار دلار، و به تناست با میزان تحقیقاتی که شما در حوزه فعّالیتّی خود قادرید انجام دهید، برای شما در نظر گرفته شده است. شما باید این سفر تحقیقاتی را در تابستان ۱۹۷۳ انجام دهید، و چنانچه مایل باشید از مرخصی بدون حقوقی هم که به مدّت شش ماه است، بهره مند شوید...»
روزنه ای برایم باز شده بود! باری دیگر، هدف و مسیری در زندگی داشتم!
امّا به کجا می توانستم سفر کنم؟ پاسخ به این سوال در طول یکی از جلسات کلاس یوگایی که می رفتم، به ذهنم رسید. من برای بازگرداندن بدنم به تعادل و توازن قبلیش، به یوگا روی آورده بودم. برخی از تکنیکهای تنفّسی و تمرینات مدیتیشن این ورزش، مرا به یاد تکنیکهایی می انداخت که از جوزف(۱۰)، یکی از دانشجویان قدیمی سقراط آموخته بودم... مردی که در دانشگاه برکلی، یک کافه تریای کوچک داشت. آه که چقدر دلم برای ریش انبوه و لبخند مهربانش تنگ شده بود!
جوزف به هندوستان سفر کرده، و همواره زبان به ستایش از آن مکان گشوده بود. من همچنین یک سری کتب جالب درباره هند و بویژه استادان و خردمندان و گوروهای(۱۱) هندی خوانده بودم... من حتّی اطّلاعات بسیار وسیعی درباره فلسفه و متافیزیک هندیان، جمع آوری کرده بودم. یقینا با رفتن به هندوستان، من می توانستم از دکترین ها و دروس محرمانه و سّری آن استادان بزرگوار، بهره مند شوم...! دروسی که به من می آموختند چگونه خود را رها بخشم، و یا دستکم به مسیراصلیم بازگردم...
بله! من باید به هندوستان می رفتم. این بهترین انتخاب بود. در ضمن، بهتر بود بسیار سبک سفر می کردم، و فقط یک کوله پشتی ساده برمی داشتم، و یک بلیت هواپیمای بازگشت به خانه در جیب می گذاشتم که بدون هیچ تاریخ مشخّصی بود، و دستم رابرای عملیات بعدی زندگیم باز می گذاشت... من به مطالعه و بررسی نقشه های هندوستان مشغول شدم، و تحقیقاتی به عمل آوردم، و سرانجام گذرنامه ام را تهّیه کردم، و همه چیز روبه راه شد.
پس از این کارها، به دیدن لیندا رفتم، و به او توضیح دادم که سعی خواهم کرد گهگاه، کارت پستالی برای هالی بفرستم، امّا این احتمال نیز وجود داشت که در دوره های طولانی ای از زمان، در جایی حضور داشته باشم به هیچ نوع سیستم ارتباطی مدرن، دسترسی نداشته باشم.
همسرم پاسخ داد که این کار، از سوی من تازگی نداشت...
***
در یک صبح نسبتا گرم بهاری، کمی پیش از آن که سال تحصیلی دبستانها پایان بگیرد، در کنار دختر چهار ساله ام روی چمن نشسته بودم، و سعی داشتم او رااز تصمیمم مطّلع سازم: «عزیزم...من باید برای مدّتی از این جا بروم...»
«می خواهی کجا بروی، بابا؟»
«می خواهم به هندوستان بروم...»
«جایی که فیلهای بزرگ زندگی می کنند؟»
«بله...»
«آیا من و مامان هم می توانیم همراه تو بیاییم؟»
«این بار نه عزیزم... امّا یک روز، من و تو با هم به یک سفر خوب می رویم... قبول است؟»
«قبول است...» او لحظه ای ساکت شد: «هندوستان در کدام سمت است؟»
به یک سو اشاره کردم و گفتم: «این طرف است.»
«آیا برای مدّت طولانی خواهی رفت...؟»
در کمال صداقت پاسخ دادم: «بله هالی... امّا هرکجا که باشم، تو در قلب و فکر من خواهی بود، و پیوسته به یادت خواهم بود، و دورادور، دوستت خواهم داشت. آیا تو هم مرا به یادت نگه خواهی داشت...؟»
«بله...بابا، آیا واقعا لازم است به این سفر بروی؟» پرسشی که من خودم بارها از خود، کرده بودم...
«بله لازم است عزیزم...»
«چرا؟»
به دنبال واژه های مناسب گشتم: «یک سری چیزها هست که تا بزرگ نشوی، نخواهی توانست درک کنی... امّا من باید بروم، عزیزم! حتّی اگر در مدّتی که دور از تو به سر خواهم برد، دلم به شدّت برایت تنگ خواهد شد...»
هنگامی که من و لیندا تصمیم گرفته بودیم از هم جدا بشویم، و من در حال بیرون رفتن از آپارتمان بودم، دخترم خود را از پاهای من آویخته بود، و گریه کنان گفته بود: «نرو بابا! نرو! خواهش می کنم نرو!» من در حالی که دستهای کوچکش را از دور پاهایم با ملایمت هرچه تمامتر جدا می کردم، و او را به خود می فشردم، و می بوسیدمش، و به عقب می راندمش تا بیش از این ناراحت نشود، یکی از دشوارترین و بدترین کارهایی را کرده بودم که ناچار شده بودم در طول زندگیم انجام دهم...
و حال که قصد داشتم از عزیمتم به کشوری دیگر، سخن بگویم، هالی دیگر گریه نمی کرد. او حتّی التماس نکرد از کنارش دور نشوم، و فقط به این اکتفا کرد که بر روی چمن بنشیند. این حالت او، بیش از هر چیزی دلم را به درد انداخت، زیرا به خوبی قادر بودم آن چه را که در درونش رخ می داد حدس بزنم: او دیگر همه چیز را به حال خودش رها کرده بود.
***
یک هفته بعد، سال تحصیلی به پایان رسید. پس یک خداحافظی تلخ و شیرین با لیندا، دخترک کوچولویم رابه سینه فشردم، و پس از بوسه ای از خانه خارج شدم. درِ تاکسی محکم بسته شد، و ماشین به راه افتاد، و من از پنجره عقب به تماشای خانه و همسر و فرزندم پرداختم... دنیای آشنایم، لحظه به لحظه کوچکتر می شد، و از پشت پنجره ماشین، به من نگاه می کرد. با مخلوطی از تاسف و اندوه و امیدواری، رو به راننده کردم و گفتم: «فرودگاه هاپکینز(۱۲)»
من نه تنها از تعطیلات تابستانی، بلکه از یک مرخصی شش ماهه نیز بهره مند شده بودم. یعنی رویهمرفته نه ماه... نه ماه برای پویندگی، جستجو و کند و کاو، و یافتن پاسخی به آن چه قرار بود در پیش رویم گشوده شود...

تقدیم به همه سالکان راه حقیقت و دوست داران خدای مهربان...!
باشد تا در طول حیات مفید و سرشار از شگفتی های خوشایندشان، با معجزات الهیِ بی شماری رویارو گردند!

... و به مانند همیشه:

به همسر دلبندم که هماره در طول زندگی پربار خود کوشیده است مسیر راستی و درستی را نشانم دهد. 

مترجم

نظرات کاربران درباره کتاب سفر مقدس

کتابی ست فوق العاده، من دوره های عملی این کتاب رو گذروندم و عالی
در 2 سال پیش توسط p.m...deh
کتاب فوق العادیه. نکته اینکه حتما کتاب جنگجوی صلحجو اثر دیگر این نویسنده رو اول بخونید بعد این.
در 1 سال پیش توسط mad...hop
عالیه
در 2 سال پیش توسط حمید رضا فراهانی
کتاب جذاب و مفیدی هست ، پیشنهاد میکنم از سایت نویسنده قسمت هدف از زندگی دیدن کنید.
در 9 ماه پیش توسط shima m