فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در آغوش نور - ۶

کتاب در آغوش نور - ۶
مسيری سريع برای رسيدن به بهشت

نسخه الکترونیک کتاب در آغوش نور - ۶ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب در آغوش نور - ۶

مرگ درست آن هنگامی به سراغ آدمی می‌آید که انسان، کمتر از هر زمان دیگری، انتظار آن را می‌کشد. مرگ به سرعت به سراغ انسان می‌آید، و به آدمی می‌فهماند که ماهیتی کاملاً حیّ و حاضر دارد. معمولاً با نوعی قطعیت مطلق از راه می‌رسد، چنان که برای دوست عزیزم دَن مَک‌کمبِل بدین‌گونه از راه رسید... امّا در مورد خودم، باید بگویم که قلمروی ماورای عالم هستی را که «قلمرو مرگ» می‌نامیم به عین تجربه کردم، و از عالم مردگان بازگشته‌ام تا درباره آن با شما سخن بگویم. به هر حال، از قرار معلوم، به راستی «بازگشته‌ام»... در غیر این صورت، اینک در این جا حضور نداشتم تا با تنفسی منظم، به نوشتن این مطالب برای شما بپردازم. به هر حال، من در بیشتر اوقات، «هنوز» در این جا، در کره خاکی حضور دارم.

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.28 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در آغوش نور - ۶

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش نخست: تجربه بی سابقه

به راستی مردن، چه ماجرای بزرگ و با عظمتی خواهد بود!
جی.ام بَری ـ خالق کتاب به یادماندنیِ پیتر پَن

مقدمه

مرگ درست آن هنگامی به سراغ آدمی می آید که انسان، کمتر از هر زمان دیگری، انتظار آن را می کشد. مرگ به سرعت به سراغ انسان می آید، و به آدمی می فهماند که ماهیتی کاملاً حیّ و حاضر دارد. معمولاً با نوعی قطعیت مطلق از راه می رسد، چنان که برای دوست عزیزم دَن مَک کمبِل بدین گونه از راه رسید...
امّا در مورد خودم، باید بگویم که قلمروی ماورای عالم هستی را که «قلمرو مرگ» می نامیم به عین تجربه کردم، و از عالم مردگان بازگشته ام تا درباره آن با شما سخن بگویم. به هر حال، از قرار معلوم، به راستی «بازگشته ام»... در غیر این صورت، اینک در این جا حضور نداشتم تا با تنفسی منظم، به نوشتن این مطالب برای شما بپردازم. به هر حال، من در بیشتر اوقات، «هنوز» در این جا، در کره خاکی حضور دارم.
نخستین تجربه من با مرگ، در شب دوم ژوئیه ۱۹۸۴ روی داد. از آن هنگام به بعد، انواع کتاب ها، فیلم های گوناگون، برنامه های مستندِ تلویزیونی، این وضعیت عجیب را با جمله «تجربه نزدیک به مرگ»، در همه جا معروف و آشنا ساخته اند. همه در تلاش اند تا واقعه ای را که به وسیله میلیون ها انسانی که تا مرز مردن پیش رفته اند و لیکن از آستانه مرگ، به طور قطعی «عبور» نکرده اند، تجربه شده است، شاهد باشند و به وحدانیت خدای متعال، بیش از پیش یقینِ دل به دست آورند. امّا در سال ۱۹۸۴، من با تجربه ای که پشت سر نهادم، کاملاً تنها و بی کس بودم. به هیچ وجه نمی توانستم آن را با افراد دیگری، سهیم شوم.
بازگشت از عالم مرگ، تجربه ای به راستی سرشار از قدرت و متحوّل کننده است! پیش از آن که از قلمرو مرگ به عالم هستی بازگردانده شوم، به من گفته شد که باید با انجام ماموریتی در زمین، دیگر بار به آن جا بازگردم. ماموریت من در آغاز، به وضوح مشخّص نشده بود، امّا اینک پی برده ام که هر روزی که سپری می شود، معنای آن بیش از پیش با وضوح و سادگی، برایم روشن گردیده است. این تجربه، مرا در مسیر خاصّی افکند، تا به گونه ای، به کشف و شناخت باطن خود نائل گردم و به تنویر و آگاهی روحانی و معنویِ لازمی که بدان نیازمندم دست پیدا کنم؛ بدینسان، همچنان که این تجربه، به ارائه تاثیرات خود در زندگی ام ادامه می دهد، تا بتوانم به طور «خارج از نوبت...»، نگاه هایی به عالم پس از مرگ بیفکنم، اینک دیگر کاملاً آماده ام که آن را با شما سهیم گردم و از بسیاری حقایق با شما سخن بگویم.
پیش از آن که خود را در آستانه مردن ببینم، طبیعتا به هیچ وجه تمایل نداشتم هیچ چیز شخصی ام را با هیچ فردی شریک و سهیم شوم؛ امّا اینک ایمان دارم که بسیار لازم است تجربیات شخصی ام را با شما خواننده گرامی، که مشغول مطالعه این کتاب هستید، سهیم گردم.
ند داگِرتی
***

تقدیم به همه عزیزانی که هرگز از رحمت و آمرزش خدای متعال، دستخوش نومیدی و یاس نگشته اند، و همواره خدای مهربان و آمرزش دهنده را به عنوان یگانه یاری دهنده نهایی و غائیِ خود، و یگانه بخشاینده رحیم و رحمان می دانند.
مترجم
***
«... یاور من، خدایی است که این کتاب را نازل کرد، و او کارسازِ شایستگان است. آن هایی را که شما می خوانید، غیر از خدا، نمی توانند یاری تان کنند، و نه می توانند خودشان را یاری دهند. گذشت را پیشه کن، و به نیکی فرمان ده، و از نادانان روی گردان، و اگر شیطان وسوسه ات کرد، به خدای پناه بر، زیرا او شنوای داناست...»
سوره مبارکه اعراف ـ آیات ۲۰۰ - ۱۹۶

پیشگفتار

اَن هُئا بَسین
ویتنام جنوبی
۳۱ ماه می ۱۹۶۹

شایع است که بگوییم ساعت مرگ را نمی توان از پیش، پیشگویی نمود، امّا آن هنگام که این مطلب را بر زبان می آوریم، این ساعتِ بخصوص را در نقطه ای نامعلوم در زمان، در آینده ای نامشخّص و مبهم در نظر می گیریم. هرگز به ذهن مان نمی رسد بدین بیندیشیم که شاید می تواند با همان روزی که از هم اینک آغاز کرده ایم، رابطه ای نزدیک داشته باشد؛ یا آن که مرگ، درست در همان روز، در هنگام عصر روی خواهد داد...
چنین بعد از ظهری که ماهیتی این چنین دقیق و مشخّص و معلوم دارد، و از هم اینک، ساعات آن را با انواع وقایع گوناگون، آکنده و اشغال کرده ایم!

مَرسل پروست
***
همچنان که خورشید بر فراز کوه های که سُن(۱) طلوع می کرد، و انوار خود را بر روی سطح آب دریاچه آن هُئا(۲) فرو می پاشید، صبح روز سی و یکم ماه مه ۱۹۶۹ فرا رسید، و گرمایی طاقت فرسا بر روی گردانی از سربازان نیروی دریایی ایالات متحّده آمریکا که مشغول انجام گشت نظامی در آن جنگلِ وحشی و دست ناخورده مناطق حارّه بودند، فرود آمد... گرما، از چنان شدّت و نیرویی برخوردار بود که افراد آن گردان، و رهبر آن: گروهبان دانیل مَک کمبِل(۳) را به شدّت تحت تاثیر خود قرار می داد.
گروهبان دانیل مَک کمبِل، با احتیاط تمام افراد خود را به سوی جلو هدایت و راهنمایی کرد و از میان جنگل عبور داد؛ حرارت اطراف عمیقا بر گردِ او می چرخید و سعی داشت بر تصمیمات دقیق و نظامی او تاثیر گذارد، و او را وادار سازد تا به انواع اشتباهات نابخشودنی مبادرت ورزد، و خطرات بیشتری را برای مردانی که زیر مسئولیت او پیش می رفتند، فراهم آوَرَد...
قرار بود تنها بیست روز دیگر، در «منطقه» باقی بماند، تا سرانجام برای همیشه به خانه و وطن بازگردد... یا به هر حال، او چنین می پنداشت.
بی صبرانه مشغول شمارش ساعات و دقایق و لحظه ها بود. او همچنین عمیقا به خانه می اندیشید، امّا آن هنگام که ناگزیر می شد از جانِ افراد تحت فرماندهی اش حمایت و محافظت کند، دیگر فرصت زیادی برای فکر کردن به مسائل شخصی نمی یافت. او وظیفه داشت مراقب جان افرادش در جنگل باشد. «خانه» هزاران مایل از آن جا فاصله داشت، و آن ها در «ناکجاآبادی» در جمهوری ویتنام حضور داشتند...
دَن در دومین دوره رزمندگی خود در ویتنام به سر می برد، و به خوبی آمادگی این را داشت که بتواند از افراد گُردانش، محافظت و مراقبت به عمل آورد. آن ها بخشی از یک گردان زمینی ـ دریایی بودند، و وظایفشان شامل این می شد که پیوسته از حمایت ویتنامی های غیرنظامیِ محلّی و نیز سربازان ویتنام جنوبی برخوردار گردند، و با آن ها وارد ارتباطی نزدیک باشند.
دَن پس از چهار سال سابقه وسیعِ تمرینات رزمی و نظامی و دو دوره حضور در ویتنام، از نوعی حسّ ششمِ خاصّ برخوردار بود؛ حسّی که وی اعتقاد داشت تاکنون موفّق شده بود او را از هزاران خطر برَهاند، و افرادش را مانند او، زنده و سالم نگاه دارد. حسّ «بوییدنِ خطر»، به وی اجازه داده بود تا حتّی در جنگل انبوه و عجیبِ خیابان های آسفالت شده محلّه زندگی اش در دوران کودکی و نوجوانی نیز زنده باقی بماند؛ امّا با ورود به ارتش، توانست غریزه درونی اش را تقویت کند، به گونه ای که بتواند در آن جنگ وحشتناکی که بیشتر در جنگل های جنوب شرقیِ آسیا وقوع می یافت، زنده بماند.
او ناگهان در نقطه ای جلوتر، در مسیری که پیش می رفت، چیزی مشاهده کرد و بی اراده دست از پیش روی کشید. ناگهان احساس ترس و نگرانی خاصّی بر وجودش مستولی گشت. به طور معمول، او همواره به آوای درونیِ غریزه اش گوش سپرده بود: امّا آن احساس، بیشتر مربوط به تاثیری خارجی بود که به وی هشدار می داد همواره احتیاط را رعایت کند. امّا احساسی که در آن هنگام تجربه می کرد، حالت تازه ای برای خود داشت. احساسی که گویی از نقطه ای باز هم ژرف تر از وجودش، سرچشمه می گرفت. احساسی که او را با احساس عمیقی از نگرانی و اضطراب بر جای می نهاد.
دَن یقین یافت که خطری جدّی در پیش رویش قرار دارد. احتمالاً آن منطقه، مین گزاری شده بود. آن چه موجب شده بود تا هشداری باطنی در وجود دَن شکل گیرد، با مشاهده یک پرچم نظامیِ ویتنامی های شمالی، و نیز یک جعبه بزرگِ مهمات، که در کوره راهی در مقابل او بر زمین افتاده بود، تشدید یافت. دَن به نارنجک اندازِ گردان اشاره کرد که به جلو بیاید. او خود با مسلسل اِم. ۷۹ خود، در کنار گروهبان مزبور جای گرفت. سپس به او دستور داد تا به آن اشیاء تیراندازی کند، تا ببینند آیا مین نهفته ای در آن گوشه و کنار وجود دارد یا نه؟ نارنجک انداز، با مسلسل خود و همین طور پرتاب تعدادی نارنجک، شروع به کار کرد. نارنجکی در همان نزدیکی منفجر شد، و اعضای گردان همه چمباته زدند تا در امان بمانند. هیچ نشانه ای از انفجار دیگری نبود.
دَن به نارنجک انداز اشاره کرد تا دیگر بار، نارنجک دیگری را پرتاب کند. این بار، لازم نبود با مسلسل تیراندازی کند. نارنجک پرتاب شده، درست بر روی جعبه مهمات فرود آمد، از روی آن بر زمین فرو غلتید و منفجر شد. دیگر بار، اعضای گردان همه بر زمین چمباته زدند و در انتظار دومین انفجار مهیب ماندند. مکثی طولانی ایجاد شد، که از حدّ معمول نیز فراتر رفت، امّا جنگلِ اطرافشان، همچنان پس از انعکاس های ناشی از انفجارِ آن نارنجک ها، ساکت و خاموش بود. یقینا، هیچ اثری از دامی مهلک وجود نداشت... یقینا هیچ مینی، با این انفجارها، بی اثر باقی نمی ماند. اعضای گردان آهسته از مخفیگاه های خود بیرون آمدند، و به جمع آوریِ وسایل و سلاح های خود پرداختند و آماده شدند تا به بررسی هدف موردنظرشان اقدام ورزند.
دَن نیز آماده بود تا به بازرسی از آن منطقه خطرناک بپردازد، و همچنان که به بررسی وضعیتِ افراد خود مشغول بود، برای لحظه ای حواسش پرت شد و به فکر بازگشت به خانه افتاد، و کوشید آن احساسِ نگرانی و اضطراب شدید را از دل و جانش بزُداید. ناگهان سربازی جوان تر و بسیار کم تجربه تر از سایر اعضای گردان، از پسِ پشتِ دَن عبور کرد، و به سمت منطقه خطرناک پیش رفت. دَن در حرکات آن سرباز جوان، خطر شدیدی احساس کرد، و چرخید تا نهیبِ هشداری به او بزند. حدس می زد که عنقریب است سرباز جوان، مرتکب اشتباه جبران ناپذیری گردد، و بخواهد احیانا از روی بی تجربگی، چیزی از آن وسایل بر جای مانده در جنگل را به عنوان نوعی یادگاری جنگی از آن منطقه، برای خود بردارد...
غریزه دَن ناگهان در وجودش به فریاد در آمد و با خود اندیشید: «نه! این کار را نکن...!» امّا پیش از آن که آن لحظه بسیار زودگذر و سریع، میان اندیشه و کلام سپری شود، و دَن فرصت یابد تا هشدار خود را به صورت لفظی، خطاب به سرباز نیروی دریایی بیان دارد، سرباز جوان به پسِ پشتِ دَن گام برداشت و مستقیم به سمت منطقه خطر پیش رفت. همچنان که دَن می رفت تا جمله اش را به سرعت بیان کند، شعله ای بسیار درخشان، با حرارتی بسیار تحمّل ناپذیر و طاقت فرسا، از برابر دیدگانش، و از میان وجودش گذشت. ناگهان یکی از سلاح های بر جای مانده در داخل جعبه مهمات منفجر شد، و به ده ها تکه فلزیِ مرگبار مبدّل گشت، به طوری که سرباز جوان را بی درنگ به هلاکت رساند.
همچنان که گروهبان دَنیل جی.مَک کمبِل شاهد آن جشن درخشانی می شد که از نوری بسیار خیره کننده و عظیم ایجاد می شد، تکه های مهلک فلزی، به داخل کالبد جسمانیِ او نیز نفوذ یافتند و در وجودش منفجر شدند...
دَن بی درنگ جان به جان آفرین تسلیم داشت.
پیش از آن که حتّی کالبد بی جانش، با حالتی سست، بر زمین فرو افتد، او به هلاکت رسیده بود... با این حال، دَن خود را بر فراز آن صحنه وحشتناک و فجیع مشاهده می کرد، در حالی که گویی در هوا شناور شده است. او با حالتی عاری از احساسات زمینی، به تماشای آن وضعیت مشغول شد و همچنان در هوا شناور باقی ماند. او به تماشای باقیمانده کالبد تکه تکه شده اش پرداخت. سپس با خود گفت: «قرار نبود اوضاع بدین شکل باشد! قرار نبود اوضاع بدین شکل پایان یابد...»
***

فصل نخست: دهکده هَمپتُنز

کسی که با بیشترینِ هدایا از این دنیا رخت می بندد، برنده است!
ضرب المثلی از اهالی شهر هَمپتُنز

لانگ آیلند، نیویورک
دوم ژوئیه ۱۹۸۴ ـ غروب

اوائل غروب را صرف نوشیدن کردم؛ در کنار دوستان در یک خانه مدرن و مجلل و امروزی در رِمسنبورگ(۴) حضور داشتم. آن جا منطقه ای کوچک در غرب شهر سات هَمپتُنز(۵) بود. حقیقت امر این است که من تاکنون چندین لیوان نوشیده بودم. شاید سه یا چهار لیوان. مشغول قدم زدن بودم، زیرا میل داشتم برای ساعات شبی که در پیش رو داشتم، سرحال و چالاک و هشیار باشم. هفته تعطیلات چهارم ژوئیه بود، و من صاحب کلوپ تفریحیِ مراکش(۶) که موفّق ترین و معروف ترین کلوپ شبانه در هَمپتُنز، و شاید در تمام منطقه نیویورک باشد، بودم.
دیگر بار در انتظار آغاز شبی سرشار از تفریح و موفقیت بودم. کلوپ مراکش، جمعیت گوناگون و متنوّعی را به سوی خود جلب می کرد: انواع شخصیت های مشهور و برجسته سینمایی، ورزشی، سیاسی، مانکن های زیبا، سهام داران خیابان وال استریت که به جستجوی مانکن ها و وکلای مجرب و زبده می گشتند، و بالاخره انواع طراحان لباس و صاحبان شرکت های بزرگ تبلیغاتی، سینمایی و ضبط و توزیع نوارهای موسیقی؛ و نیز انواع ثروتمندان و کارخانه داران و صاحبان تراست های غول پیکر، و نیز انواع اروپاییان و قاچاقچیان مواد مخدر و گروهک های مافیایی. باری، هر کسی که به هَمپتُنز می آمد، میل داشت راهی برای ورود به کلوپ مراکش برای خود بگشاید.
در طول هر آخر هفته، صفی طولانی از چنین افرادی، در جلوی ساختمان کلوپم، در پسِ طناب های حفاظتیِ مخمل در انتظار می ماندند، تا بتوانند بیست تا بیست و پنج دلار ورودیِ اوّلیه را بپردازند و حقّ ورود به داخل کلوپ را داشته باشند. کلوپی که از حالا، داخلش بسیار شلوغ و پرهیاهو بود.
هر چند برخی از افراد حاضر بودند تا ساعت ها منتظر بایستند تا بتوانند سرانجام داخل کلوپ شوند، لیکن این خود من بودم که با نهایت خودستایی و گستاخی، «برگزیدگان» هر شب را انتخاب می کردم تا از طناب مخملینِ ورودی، فراتر روند. حتّی روسای شرکت های بسیار بزرگ و انواع شخصیت های معروف و برتجسته نیز ناگزیر بودند با نهایت صبر و شکیبایی، آن قدر منتظر بمانند تا سرانجام سرمستخدم، با حرکت بازویش، به آن ها اشاره کند که میزهایشان آماده است. مستخدمه های بسیار خوش سیمایی که حقوق تابستانی خود را برای پرداخت دانشگاه هایشان جمع آوری می کردند، بطری یخ زده در لیوان هایی سرد، به میهمانان تعارف می نمودند. روسای گوناگون شرکت ها، در سر میزهایشان، صدها و گاه نیز هزاران دلار در یک شب، برای مصرف نوشیدنی های الکلی شان خرج می کردند. حتّی برخی نیز حضور داشتند که با یکدیگر به نزاع می پرداختند تا ثابت کنند که خودشان، بیش از دیگری، پول نوشیدنی پرداخته است! به راستی حقّ داشتم احساس خودستایی و غرور و گستاخی کنم. سی و هفت سال داشتم، مجرد بودم و با نهایت موفقیت، از مشکلات ازدواج و داشتن فرزند آزاد و رها بودم. زیرا به هیچ وجه تمایل نداشتم به هیچ زن بخصوصی وابسته باقی بمانم؛ زیرا داشتن فرزند را همچون مزاحمتی کامل در نظر می گرفتم. در یک محلّه ساده که به طبقه متوسط اجتماع تعلّق داشت رشد و پرورش یافته بودم: در هیزِلتُن(۷) که شهری کوچک در شمال شرقیِ پِنسیلوانیا(۸) است. پس از آن که دیپلم خود را از دبیرستان کاتولیکی قدیس سَنت گَبریل(۹) گرفتم، شهر هیزِلتُن را ترک کردم. این واقعه در سال ۱۹۶۴ روی داد. بعد از آن، به دانشگاه سَنت جان(۱۰) در شهر نیویورک رفتم، و همزمان با سورچرانی و عیاشی و حضور در کنار دوشیزگان گوناگون فارغ التحصیل شدم! پس از یک دوران کوتاه در خیابان وال استریت(۱۱)، به هَمپتُنز رفتم تا پیوسته در عیش و نوش و خوشگذرانی باشم باقی بمانم، به ویژه پس از آن که خبر یافتم با نهایت موفقیت از رفتن به نظام وظیفه و حضور در جنگ ویتنام، اجتناب رهایی یافته ام. در آن جا، دفتر معاملات املاکی به راه انداختم، زیرا با خود می اندیشیدم که این سریع ترین راه ممکن برای پول در آوردن و زیستن به صورت مستقل در هَمپتُنز است. پس از آن، وارد کار «کلوپ شبانه» شدم.
در تابستان ۱۹۷۶، کلوپ شبانه «مراکش» را در هَمپتُنز گشودم، و سپس در سال ۱۹۷۸، یک کلوپ شبانه دیگر هم در پالم بیچ(۱۲) غربی در ایالت فلوریدا(۱۳) گشودم. هر دو کلوپ، بی اندازه معروف و موفّق از آب در آمدند. تابستان هایم را در هَمپتُنز می گذراندم و زمستان هایم را در ایالت فلوریدا حضور داشتم. دارای خانه ای بسیار مجلل و امروزی، با استخری بزرگ در هَمپتُنز بودم، و آپارتمان هایی هم در پالم بیچ و مَنهَتَن(۱۴) داشتم. یک مرسدس بنزِ روبازِ کروکی داشتم و با هواپیمای شخصی ام، یا هلیکوپترم یا هواپیمایی دیگرم که روی آب می نشست، به همه جا سفر می کردم و با لیموزینم، به این سو و آن سو رانندگی می کردم.
به همان اندازه، در معروف ترین و گران قیمت ترین رستوران ها، همراه با چهره های برجسته و معروف جامعه شام یا ناهار می خوردم و با ورزشکاران بسیار محبوب و معروف دوستی می کردم و در بهترین میزها، همواره جای می گرفتم.
من جزو جوانان نسل جدیدی بودم که هدف نهایی شان، دست یافتن به رفاه و راحتی مادّی و موفقیت اجتماعی بود. بر خلاف رشد و تربیت مذهبی ام به عنوان یک کاتولیک کلیسای رُم، هیچ توجّه یا علاقه ای به زندگی معنوی و روحانی نداشتم، زیرا به معاد ایمان نداشتم و هیچ عقیده ای به این مباحث ابراز نمی کردم. همواره با خود می اندیشیدم که زندگی د زمانی از حرکت می ایستد که از حرکت بایستد! من نه لامذهب بودم، نه معتقد به یک انرژی برتر یا خدا. بیش از اندازه به دنبال خوشگذرانی و خنده و تفریح بودم تا بخواهم ذهنم را با چنین مباحثی، به درد اندازم! شعار من همواره این بود: «کسی که با بیشترینِ هدایا از این دنیا رخت می بندد، برنده است!» و من هم تصمیم داشتم بیشترین میزان اسباب بازی را برای خود در روی زمین، جمع آوری کنم. دیگر هیچ چیز دیگری برایم حائز اهمیت نبود.
هر چند از یک زندگی سرشار از هیجان و شور و آکنده از تفریح و عیش و نوش برخوردار بودم، و از تمام پول و ثروت و اسباب بازی هایی که عالم هستی می توانست به من اهداء کند بهره مند بودم، لیکن زندگی ام بدون فشارهای روحی نبود... نوع زندگی ام و شهرت و معروفیتم، و نیز این واقعیت که در یک تجارت بسیار پردرآمد و سودآور حضور داشتم، از سوی سازمان دارایی و اخذ مالیات نادیده گرفته نشده بود. در واقع، آن سازمان، سعی داشت مالیات سه سال کارم را از من بستاند، و مرا متهم به این کرده بود که از پرداخت مالیات سرباز زده ام و این که پول هایم را در بانک های خارج از کشور پنهان ساخته ام.
اتهاماتی که از سوی کارمندان سازمان خزانه دولتی و بازرسان اداره اخذ مالیات، علیه من صورت گرفته بود، کاملاً بی اساس و مسخره بود، و صرفا به خاطر ارتباطات اجتماعی من با برخی از این افراد، این بدگویی ها و اتهامات را علیه من ساخته و پرداخته بودند. در واقع، مرا به خاطر همدست بودن با افراد نابات، گناهکار می دانستند. لازم به گفتن است که من چه در نیویورک و چه در فلوریدا، با افراد گوناگونی که پرونده های نه چندان جالبی در اداره پلیس داشتند، و همزمان درگیر انواع کارهای غیرقانونی بودند، ارتباطی دوستانه و اجتماعی داشتم. امّا من شخصا در هیچ نوع کار غیرقانونی یا مربوط به کارهای آن ها، درگیر یا همدست نبودم. بسیاری از سازمان های دولتی از جمله سازمان اخذ مالیات، اف.بی.آی و دی.ای.ای به گونه ای کاملاً متفاوت می اندیشیدند. از نظر این سازمان ها، من صرفا صاحب یکی از آن کلوپ های شبانه معروف بودم و بس. از آن نوع مالکانی که در ذهن این سازمان ها، به گونه ای متفاوت از واقعیت آشکار می شدند. سازمان هایی که کارمندانش، بیش از اندازه به تماشای فیلم های هالیوود نشسته بودند...
ماموران فدرال، اغلب و به طور منظم، به دیدن کلوپ های شبانه ام می آمدند و به دنبال شخصیت های عجیبی می گشتند که تحت مراقبت آنان به سر می بردند. این امر، برای کار تجارت من بسیار پردرآمد و سودآور بود! زیرا حتّی ماموران فدرال نیز ناگزیر بودند بهای ورودی را بپردازند و برای نوشیدنی ای که می خوردند، پول بپردازند! از این رو، هر بار که مرا در پشت میز یکی از این افراد مظنون و عجیب و غریب می دیدند، مرا درگیرِ انواع کارهای غیرقانونی می پنداشتند. حال آن که در حقیقت، تجارت کلوپ های شبانه، درست مانند بانک ها مدیریت می شود، و من ناگزیر بودم حسابرسی بسیار دقیقی از تمام کارها و مخارجی که انجام می دادم، در اختیار داشته باشم. من همواره بر این عقیده بودم که هرگز نباید موقعیت کاریِ قانونی و مجازم را با انواع کارهای پشت پرده و غیرقانونی، دخالت دهم، یا آن را آلوده سازم. البته شکی نیست که به همان اندازه، از این که درگیر انواع کارهای خطرناک باشم، به طوری که آدرِنالینم به شدّت به کار افتد، بسیار به هیجان می افتادم! امّا حقیقت امر این است که هرگز نخواستم آن چه را از حالا در اختیار و تملک خود داشتم، با انواع کارهای خطرناک، به خطر افکنم.

نظرات کاربران درباره کتاب در آغوش نور - ۶

من با اینکه نسحه چاپی این مجموعه را چند سال پیش خواندم ولی آنقدر جذاب و کاربردی هست که نسخه الکترونیکی اش را هم در اولین فرصت تهیه و مطالعه می کنم.
در 2 سال پیش توسط Ger...y77