فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در آغوش نور - ۵

کتاب در آغوش نور - ۵
بازگشت از فردا...

نسخه الکترونیک کتاب در آغوش نور - ۵ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب در آغوش نور - ۵

داستان دکتر ریچی، حتّی به صورت داستانی جداگانه و مجزا، ماهیتی شگفتی‌آور دارد. به ویژه آن هنگام که آدمی پی می‌برد صدها و شاید هزاران تن دیگر هستند که با همین تجربه رویارو شده‌اند و گزارشات بسیار جالبی برای نقل کردن دارند. کسانی که مرده‌اند و دیگر بار به عالم هستی بازگشته‌اند... این سؤال در ذهن بسیاری از انسان‌ها جای دارد: «آیا جرج ریچی (و به همان اندازه هزاران فرد دیگری که با یک چنین تجربه‌ای رویارو شده‌اند...) به راستی بدرود حیات گفته بود؟»

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.15 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در آغوش نور - ۵

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

با نگاهی به عقب و بررسی تاریخچه و رشد و پروش آن، شاید بتوان رشته فلسفه را به عنوان «توجّهی» عمیق نسبت به مبحث مرگ در نظر گرفت. مرگ همواره نگرانیِ اساسی و عمیقی برای فیلسوف ها و متفکران بوده است. از این رو، آن قدرها هم جای تعجّب ندارد آن هنگام که در سال ۱۹۶۵ به عنوان یک دانشجوی بیست و یک ساله در رشته فلسفه، با نهایت شگفتی خبر یافتم که مردی که تجربه مرگی کلینیکی را پشت سر نهاده بود، دیگر بار به عالم زندگان بازگشته بود تا در این باره با سایرین سخن بگوید؛ و مهم تر از همه این که این مرد، تجربه ای باورناکردنی و بسیار شگفتی آور را نیز پشت سر نهاده بود.
جالب تر از همه این که این مرد، پزشکی بسیار معتبر و سرشناس بود! در سال ۱۹۶۵، به عنوان روانکاوی بسیار مجرب، با چهارده سال سابقه کار در علم طبابت در پشت خود به سر می برد. و آن گاه، آماده شده بود که این داستان بسیار شخصی را با سایرین سهیم شود. لازم به گفتن نیست که خود را به آب و آتش زدم تا به صحبت های او گوش سپارم و پس از این واقعه، عمیقا تحت تاثیر سخنان و اندیشه های او قرار گرفتم، به طوری که گفته های او را در نقطه ای از ذهنم «جای دادم»، تا برای همیشه در مغزم باقی بماند. کمی بعد، با شنیدن گزارشات مشابه دیگری در این زمینه، به تجربه کردن این تجربیاتِ معروفِ به: «نزدیک به مرگ» پرداختم.
نام این روانکاو، جرج ریچی است. او اینک گزارش این تجربه عالی و به یاد ماندنیِ خود را به صورت کتابی در آورده است. یکی از مهم ترین، دقیق ترین و اعجاب آورترین گزارشات از میان سه یا چهار گزارش بسیار موثقی که تاکنون درباره آنها شنیده ام و بدان ها ایمان دارم. یکی از بهترین تجربیات «مردن» که بشری می توانسته است تجربه کند.(۱)
داستان دکتر ریچی، حتّی به صورت داستانی جداگانه و مجزا، ماهیتی شگفتی آور دارد. به ویژه آن هنگام که آدمی پی می برد صدها و شاید هزاران تن دیگر هستند که با همین تجربه رویارو شده اند و گزارشات بسیار جالبی برای نقل کردن دارند. کسانی که مرده اند و دیگر بار به عالم هستی بازگشته اند...
این سوال در ذهن بسیاری از انسان ها جای دارد: «آیا جرج ریچی (و به همان اندازه هزاران فرد دیگری که با یک چنین تجربه ای رویارو شده اند...) به راستی بدرود حیات گفته بود؟»
چنانچه بخواهیم مرگ را به صورت چیزی که همواره در نظر گرفته ایم بپنداریم، یعنی حالتی که کالبد جسمانی، دیگر به انجام هیچ یک از وظایف خود قادر نیست، و بازگرداندن اعضای گوناگونِ بدن به فعالیتی دوباره، امری غیرممکن است، پس باید گفت که هیچ یک از این افراد نمرده اند. امّا از نظر کلینیکی، باید گفت که امروزه، کلّ مبحث مزکور و معیار تعیینِ دقیق و نهایی، برای تشخیص لحظه واقعیِ مرگ، موضوعی عجیب و متضاد شده است. موضوعی است که موجب بروز بسیاری ناهماهنگی ها در جامعه پزشکان، در سراسر دنیا شده است... امّا من به نوبه خویش، به این امر اکتفا می کنم که بگویم مرگ جسمانی، در هر زمانی از توقّف کاملِ اعضای بدن، و بر اساس نظریات گوناگون پزشکی باشد، این امر پر واضح است که به هر حال دکتر ریچی و کسانی مانند او، بسیار بسیار نزدیک تر از آن چه سایر همنوعانِ زمینی شان توانسته اند، به مرگ و عالم پس از حیاتِ زمینی نزدیک شده اند. به خاطر همین دلیل تنها، من شخصا حاضرم و آماده ام به هر آن چه دکتر ریچی و سایر کسانی که تجربه ای مانند دکتر ریچی را پشت سر نهاده اند، با دقّت و احترام گوش سپارم.
سوال دیگری که اغلب در اذهان شکل می گیرد، این است که این واقعه چه تاثیراتی می تواند بر روی زندگیِ افرادی که آن را تجربه کرده اند داشته باشد؟ چنان که از گزارشات دکتر ریچی می توان مشاهده نمود، این تجربه، تاثیری بسیار عمیق و به راستی مهم و اساسی در زندگی او بر جای نهاد.
متاسفانه، تنها کسانی از میان ما که با دکتر ریچی آشنایی بیشتر و کامل تری دارند، با مهربانی و خوش قلبی و میزان درک والای او و توجّه و دقّت و اهمیتِ محبّت آمیزی که نسبت به همه (و نه تنها بیمارانش) دارد، آشنایی داریم. مردی با خصائصِ اخلاقیِ خارق العاده.
با این مطالب، اجازه فرمایید از سرِ راهتان کنار روم، و شما را به دوست عزیزم جرج معرّفی کنم. امیدوارم که با مطالعه این کتاب، شما نیز بتوانید با او آشنایی بیشتری یابید و او را چنان که من و اعضای خانواده ام عمیقا دوست می داریم، دوست بدارید.

دکتر ری مُند مودی
نویسنده کتاب «حیات پس از حیات زمینی»

Return from tomorrow
By: George G. Ritchie
Fleming H. Revell Publishing
Baker Book House Co - Spire Book - 1978

فصل نخست

همان گونه که عادت دارم و بنا به علاقه شخصی ام، زود هنگام به دفتر کارم رسیدم تا دقایقی پیش از رسیدن بیمارم، در اتاقم تنها باشم.
نگاهی به اطراف اتاقم افکندم: میز کارم، صندلی های راحت، کاناپه نرم و راحتِ زرد رنگم که درست در مقابل پنجره قرار داشت. حرفه خود، روانکاوی را به شدّت دوست می داشتم و عمیقا از کارم راضی و خوشنود بودم. در طول سیزده سالِ اوّلیه ای که به عنوان طبیب کار کرده بودم، اغلب دستخوش این احساس شده بودم که صرفا به معالجه تنها بخشی از شخصی که در پیش رویم حضور داشت مشغول هستم، و بیشتر با علائم یک بیماری در ارتباط هستم تا خودِ بیماری.
در بیمارستان ارتشیِ مِمُریال(۲) در شهر ریچمُند(۳) واقع در ایالت ویرجینیا(۴) که محّل کار و اشتغال به حرفه ام به شمار رفته بود، مانند هر بیمارستان مدرن و مجهز دیگری، هرگز کوچک ترین فرصتی برای داشتن روابطی نزدیک تر با بیمارانم نبود. هرگز فرصتی وجود نداشت که بتوانم با آنها آشنایی عمیق تری پیدا کنم. هرگز فرصتی نبود که بتوانم به سوالاتی پاسخ گویم که آنها در پسِ سوالات معمول خود، در اتاق معاینه، با نهایت حجب و معصومیت از من می پرسیدند.
بنابراین در چهل سالگی، دیگر بار راهیِ دانشگاه و درس و مطالعه شده بودم. انجام چنین درخواستی از همسرم، کار آسانی نبود... این که از او بخواهم شهر ریچمُند را به خاطر من ترک کند، تا به شهر شارلُتزویل(۵) برویم. کار آسانی نبود که دو فرزندمان را از مدرسه ای که بدان عادت کرده بودند، برداریم و به مدرسه دیگری ببریم؛ کار آسانی نبود که موقعیت بسیار خوب و رضایت بخشِ خود را به عنوان رئیس آکادمی پزشکیِ عمومی در ریچمُند رها کنم، و دیگر بار برای سال های متمادی، خود را برای درس خواندم آماده سازم و در نقطه دیگری به همراه خانواده ام زندگی کنم... امّا در طول دوازده سالی که پس از این تصمیم سپری شده است، بارها و بارها از این تصمیم خود خوشنود و خوشحال شده ام، و هرگز احساس پشیمانی نکرده ام! به همان اندازه، هرگز مانند آن روز در آن لحظه بسیار آرامِ صبحی تازه، از این بابت، احساس سعادت و دلگرمی نمی کردم...!
دفتر مخصوصِ فهرستِ بیمارانم را گشودم و نگاهی به اسامی بیماران آن روزم افکندم. خانم میلدرد براون(۶)، پیتر جونز(۷)، جین مارتین(۸) و سپس ناگهان، انگشتم بر روی نامی متوقّف ماند.
نخستین قرار ملاقاتم، درست پس از وقت ناهار، با فرِد اُوِن(۹) بود...
کاملاً از یاد برده بودم که دیروز، قرار بود که او از بیمارستان دانشگاه مرخص شود. گزارش وضعیت بیماریِ او را هفته پیش، از پزشک معالجِ خودِ فرِد، تلفنی دریافت کرده بودم: سرطان ریه... امّا من این موضوع را از مدّت ها پیش، حدس زده بودم. فرِد به سرطان ریه مبتلا بود و به زودی می رفت تا این عالم زمینی را ترک کند. من این موضوع را از همان ماه سپتامبر اخیر، یعنی دقیقا پنج ماه پیش، دریافته بودم. او برای نخستین بار، با یک رشته علائم بسیار مشخّص و واضح، و با حالت افسردگی بسیار حادّ به نزدم آمده بود. او پیوسته سرفه می کرد، به شدّت افسرده بود و بدون لحظه ای توقّف، به طور ممتد سیگار پشت سیگار می کشید. در تمام طولِ جلسات روانکاویِ ما.
همه این علائم، مرا به شدّت نگران ساخته بود، به گونه ای که ترتیبی داده بودم تا در دانشکده پزشکی ویرجینیا واقع در شارلُتزویل، معاینه پزشکیِ کاملی از او صورت گیرد.
از قرار معلوم، فرِد هرگز به آن قرار ملاقات نرفته بود. سه هفته پیش، همچنان که دیگر بار به شدّت مشکوک به وضعیت او می شدم، خود به معاینه او در دفترم پرداخته بودم. بدیهی است که از دستگاه ها و تجهیزاتِ لازمِ پزشکی برخوردار نبودم، امّا از طریق استِتُسکپی که در اختیار داشتم، به قدر کافی به صدای بیمار و علاج ناپذیرِ ریه های او گوش دادم. از آن زمان به بعد، او را وادار ساختم که به انجام یک رشته آزمایشات و معاینات پزشکیِ ضروری، همّت گمارد. این کار بیشتر به خاطر خودِ فرِد صورت می گرفت، تا از میان بردن هرگونه شک و ابهامی از ذهنم که از حالا، نتایج آزمایشات را حدس می زد...
و اینک، در ساعت یک بعد از ظهر، او قرار بود به دیدنم بیاید.
آخر من چگونه می توانستم به یاریِ او، در این وضعیتِ بحرانی برخیزم؟ چگونه می توانستم او را با این واقعیتِ وحشتناک، که به زودی باید با مرگ کنار بیاید، رویارو سازم؟...
به ویژه آن که در طول ماه های اخیر، پیشرفت های بسیار چشم گیری به انجام رسانده بود... هر چند هنوز خیلی کارها باقی مانده، و هنوز مسیر درازی را برای بهبودی کامل در پیش رو داشت... او به شدّت به زمان نیاز داشت؛ و زمان، دقیقا چیزی بود که فرِدِ بینوا، دیگر هرگز نمی توانست به داشتن آن امیدوار باشد.
نکته بدتر از همه آن که سرطانِ علاج ناپذیری که درست در آن برهه از زمان، به زندگی او حمله آورده بود، در حالی که وی تنها چهل و خرده ای سال داشت، می توانست به نشانه نفی و انکارِ همه موفقیت های کوچک و ناچیزی باشد که تاکنون در طول دوران درمان روانی و با نظارت من، به دست آورده بود. به نظر او، یقینا همه چیز دقیقا به همان شکلی خاتمه می یافت که خود نیز، بر اساس بیماری روانی اش، بدان عمیقا ایمان داشت: این که عالم و آدم، همه و همه علیه او توطئه کرده بودند. آن هم از همان نخستین لحظه ای که چشم به دیده جهان گشوده بود؛ و مشکل بزرگ من این بود که او تماما هم خطا نمی گفت. کاملاً در اشتباه به سر نمی برد...
او مادری داشت که وی را تا مدّت ها نادیده انگاشته بود، به گونه ای که فرِد در دوران کودکی، پیوسته ناچار شده بود به عنوان یتیمی بی کس، از خانه ای به خانه دیگری برود. سپس نوبت انواع روسای گوناگون در زندگی اش فرا رسیده بود که هر یک به گونه ای، از او سوءاستفاده کرده و انواع آزارهای حرفه ای را به او وارد آورده بودند. او همچنین یک ازدواج بسیار فاجعه آمیز و ناموفّق کرده، و هرگز از یک رابطه دوستانه یا عاطفیِ سالم و بی دردسر بهره مند نگشته بود. در واقع، آمدن او به نزد من، صرفا برای این بوده است که ما بتوانیم با هم، کاری کنیم تا او بتواند روابطِ اجتماعیِ سالم تر و دوستانه تری در اطراف خود برقرار سازد و به پرورش آنها همّت گمارد.
او با آغاز دوستی با من، و داشتن اعتماد به نظریات و راهنمایی هایم، تلاش کرده بود که برای نخستین بار در طول حیاتش، به جستجوی دوستی های گوناگون برود...
و اینک، پس از این همه تلاش، در شرف مردن بود!
واپسین خیانتِ عالم هستی نیز به او وارد آمده بود... آخرین مدرکی که ثابت می کرد بازیِ زندگی، از همان آغاز کار، علیه او بوده است. بازی عجیبی که با انواع خیانت ها و تقّلب ها، علیه او اِعمال شده بود...
همچنان که به سایر قرار ملاقات هایم در آن روز رسیدگی می کردم، ذهنم پیوسته به فرِد باز می گشت و به او می اندیشیدم. در هنگام ناهار، دستور دادم ساندویچی ساده برایم بیاورند، تا چنانچه او زودتر از معمول به دفترم آمد، من در آنجا حضور داشته باشم. امّا ساعت یک ظهر از راه رسید و سپس بدون آن که خبری از او باشد سپری شد.
ساعت یک و ربع شد، و هنوز هم هیچ خبری از فرِد نبود. سرانجام در ساعت یک و سی و پنج دقیقه از راه رسید. این نخستین بار پس از پنج ماه بود که به جلسه روانکاوی اش دیر می رسید.
او حتّی پیش از آن که روی صندلی اش بنشیند گفت: «من حتّی قادر نخواهم پول شما را برای این جلسه بپردازم. آخر همین امروز، دست از کار کشیدم. به آن مردانِ خسیس و پول پرست، دقیقا آن چه را در ذهن داشتم بیان کردم! هر آن چه را لازم بود گفتم! آنها میل داشتند که من همچنان در سرِ کارم باقی بمانم تا بتوانند جایگزینی برایم بیابند. امّا آخر چرا باید کاری برای آن افرادِ حق ناشناس به انجام رسانم؟!»
او خود را روی کاناپه انداخت و در حالی که می کوشید صدایی تمسخرآور داشته باشد، با خنده ای مصنوعی گفت: «پزشک ها فقط چهار ماه وقت به من داده اند!...» سپس افزود: «عجب شوخی بدی، این طور نیست دکتر؟! این همه کند و کاو در دوران گذشته زندگی ام، تا این که بتوانم آینده ای بهتر داشته باشم، در حالی که از همان اوّل هم باید می دانستم که هیچ آینده ای برایم وجود ندارد! چقدر ناچار شدم با مادرم کنار بیایم، با همسرِ سابقم وارد ارتباط شوم، در محیط کار، تلاش های تازه کنم...! در حالی که همه این کارها، نوعی تلف کردن وقت بود و بس. این طور نیست؟»
به او گفتم: «اتفّاقا بر عکس! فراگیری این کارها، اینک، بیش از هر زمان دیگری برایت ضروری و لازم است. آینده تو صرفا به این نکات بستگی دارد. خیلی بیش از آن چه تو می پنداری! تو باید سریعا وضعیت روابطت را با دیگران بهبود بخشی، تا آینده ات مستقیما تحت تاثیر این وضعیت قرار گیرد.»
او با شگفتی به نمن خیره شد، در حالی که چشمانی بسیار جریحه دارشده به سویم می گرفت. او تکرار کرد: «آینده ام؟! امّا من همین حالا به شما گفتم که پزشک ها تنها چهار ماه به من وقت داده اند! رقمی که به احتمال زیاد، چهار هفته است، زیرا پزشک ها نیز مانند همه مردم دیگر، تمایل دارند پیوسته دروغ بگویند! راستش را بخواهید، تصوّر نمی کنم که ارزش این تلاش را از سویم داشته باشد!»
«من از چهار ماه یا چهار هفته یا چهل سال سخن نمی گویم! من از آینده ای برایت سخن گفتم که از هیچ شروع و پایانی برخوردار نیست و به هیچ شکل نمی توان آن را قیاس کرد!»
درست مانند دری که به شدّت بر صورتم بسته می شد، چشمانش را دیدم که دریچه همیشه باز خود را به رویم بست: «آیا منظورتان این است که... از بهشت و دوزخ و... این گونه چیزها قصد دارید سخن بگویید؟ بس کنید، دکتر!»
او همچنین سعی داشت لحن بی تفاوت و به ظاهر خونسرد خود را حفظ کند، امّا به خوبی می توانستم مشاهده کنم که او را خشمگین ساخته ام. رابطه ما، بسیار آهسته، به تدریج، با مرور هفته های طولانی شکل گرفته بود. آن هم با این درک متقابل که من همواره باید با او «درست و صادق» رفتار کنم، و هرگز در صدد فریب دادن او نباشم. این قانون، برای او بسیار مهم شمرده شده بود. او اغلب اظهار می داشت که من نخستین کسی هستم که هرگز نکوشیده بودم او را فریب دهم یا از او سوءاستفاده نمایم...
«از میان این همه افرادی که می شناسم، هرگز به ذهنم هم نمی رسید که روزی از زبان شما، چنین مطلبی را بشنوم...! اگر قرار بود از این چرندیات بشنوم، به ویژه درباره این که مرگ، پایانِ هستی نیست و تازه سرآغازِ بسیاری چیزها است، یقینا به دیدن یک کشیش خیال پرداز می رفتم، نه به دیدن شما! آنها همواره عادت دارند که بال های ملکوتی و نوای چنگی لطیف و خلاصه هر آن چه را شما خواستار باشید، به شما وعده دهند. به شرط آن که حاضر باشید یک اسکناس درشت، در صندوق صدقاتشان بیندازید!...»
نفس عمیقی کشیدم، در حالی که به شدّت می کوشیدم واژگانی مناسب برای سخنانی که قصد داشتم بیان کنم، بیابم.
... یا آن که دست کم، واژگان غلطی برنمی گزیدم.
به قدر کافی با تاریخچه اوّلیه زندگی فرِد آشنایی داشتم تا بدانم که هر آن چه درباره مذهب و دین و آیین بود، برایش به منزله موضوعی تحمّل ناپذیر می نمود. بی رحم ترین خانواده از میان خانواده های متعددی که او را به عنوان کودکی یتیم به خانه خود پذیرفته بودند، زوج بسیار مذهبی ای بودند که همواره عادت داشتند به کلیسا بروند، و بر این عقیده غلط به سر می بردند که با تازیانه زدن پسرکی کوچک، خواهند توانست او را به سر عقل بیاورند و نظریات خود را به زور، در ذهنش فرو نمایند...
به او گفتم: «من چیزی درباره بال های ملکوتی و نوای چنگِ آسمانی نمی دانم. یگانه چیزی که می توانم به تو بگویم، این است که من پس از آن چه خود، به دیدن آنها نائل آمدم، تغییر یافتم، به ویژه پس از آن که...»
برای لحظه ای مکث کردم، زیرا به شدّت بیم داشتم که گفتن واژگان بعدی، موجب شود که هرگونه دوستی و اعتماد و اطمینان نسبت به من، از وجود بیمارم رخت بربندد. میل داشتم دل به دریا زنم و بگویم: «پس از آن که بدرود حیات گفتم...» این همان چیزی بود که قصد داشتم به او بیان دارم.
امّا در برابرم، مردی حضور داشت که اغلب مطالب غیرواقعی و نادرستِ زیادی از سوی دیگران، در طول عمر خود شنیده بود. آخر چگونه و به چه شکل می توانستم از این لحظه بسیار مهمِ زندگی ام با او سخن گویم؟ از واقعه ای که همه زندگیِ مرا دستخوش تغییر کرده بود؟ آخر چطور می توانستم لحنی داشته باشم که از صداقت و راستی ام داد سخن دهد؟... چطور می توانستم به گونه ای در برابرش ظاهر شوم که مرا به عنوان بزرگ ترین دروغ گو از میان دروغ گویان در نظر نگیرد؟...
با لحنی سرشار از تردید گفتم: «فرِد... دکترها، یک بار، مرا نیز به عنوان کسی که دیگر نباید از هیچ امیدی برخوردار باشد، رها ساختند... من نیز «مرده» اعلام شدم. ماجرایم حتّی تابدانجا پیش رفت که ملافه ای نیز روی صورتم کشیدند. امّا حقیقت این است که حدود ده دقیقه بعد، من دیگر بار به عالم هستی بازگردانده شدم، تا برای مدّتی بیشتر در این عالم خاکی به زندگی ادامه دهم. وضعیتی که برای من، درست مانند پرانتِزهایی است که گویی در یک داستانِ به مراتب بزرگ تر و پیچیده تری، باز شده است؛ و من قصد دارم این داستانِ بزرگ و پیچیده تر را برای تو نقل کنم، فرِد...»
فرِد، بسته سیگارش را از جیب بیرون کشید و با دستی لرزان، سیگاری روشن کرد: «یعنی قصد دارید از من بخواهید که باور کنم شما به گونه ای، نگاهی به آینده تان داشتید؟ این همان چیزی است که قصد دارید به من بازگو کنید؟ و این که حیات خاکی، به هیچ وجه حائز اهمیت نیست و یک فریب بزرگ است، زیرا همه وقایع خوب باید در زندگیِ بعدی، در عالمی دیگر، برای آدمی روی می دهد...؟ منظورتان این است؟»
«من از تو نمی خواهم که به حرف هایم باور آوری. صرفا سعی دارم آن چه را خودم به آن عقیده و ایمانی عمیق دارم برایت بازگو کنم. من نیز مانند تو، به هیچ وجه نمی دانم زندگی بعدی به چه شکل خواهد بود... آن چه من به دیدن آن موفّق شدم، شاید تنها چیزی بود که بتوان به عنوان «آستانه دروازه» نامید. من فقط از آستانه دری، به دیدن بسیاری چیزها نائل آمدم. همین. امّا همان مقدار ناچیز، برایم کافی بود تا مرا از آن هنگام به بعد، عمیقا نسبت به دو چیز متقاعد سازد. یک: که ضمیر آگاهمان، با مرگ جسمانیِ ما پایان نمی پذیرد و در واقع ماهیتی بیش از پیش دقیق و هشیار به دست می آورد. دوم این که: نحوه استفاده ما از زمان حیاتمان در زمین و انواع روابطی که در طول این مدّت برای خود می آفرینیم، بسیار بیشتر از آن چه قادر هستیم از آن آگاهی و وقوف داشته باشیم حائز اهمیت است...! از اهمیتی وسیع و پهناور و بیکران و بسیار عظیم برخوردار است...»
فرِد به مدّت دقایقی، بیش از آن خشمگین شده بود تا بتواند مستقیما به چهره ام نظر بیفکند. سرانجام، همچنان که نگاهش را به موکت سبز و قهوه ای رنگِ اتاقم دوخته بود گفت: «اگر به راستی حالتان این قدر خراب بود که خودتان هم اینک مدعی هستید، از کجا می توانید مطمئن باشید که در حالت جنون یا هذیان به سر نمی برده اید؟...»
«به این دلیل فرِد عزیزم که این تجربه، واقعی ترین و حقیقی ترین تجربه ای است که تاکنون در زندگی ام به وقوع پیوسته است. از آن زمان به بعد، من به قدر کافی فرصت داشته ام تا به مطالعه و بررسی عمیقِ خواب ها و رویاها و هذیان ها و توهمان ذهن بشر بپردازم. من بیماران زیادی داشته ام که از انواع توهمات در رنج و عذاب بوده اند. حال آن که تجربه من، هیچ شباهتی به توهم نداشته است.»
«مظنور شما این است که شما حقیقتا ایمان دارید که ما به حیاتمان ادامه می دهیم...؟ که همواره به همین شکلی که هستیم ادامه خواهیم داد؟ منظورم برای بعد است...»
«حاضرم زندگی ام را روی این موضوع شرط بندی کنم. همه کارهایی را که در طول سی سال گذشته به انجام رسانده ام، از قبیل پزشک شدنم و سپس روی آوردنم به روانکاوی که بیشتر با روحیه ام سازگاری دارد، و همه ساعات کاری که داوطلبانه در هر هفته، برای جوانان و موسسات خیریه به انجام می رسانم، همه و همه به این تجربه اوّلیه باز می گردد! و من گمان نمی کنم که هذیان و توهم، قادر باشد تا بدین اندازه، بر زندگی یک انسان تاثیر گذارد.»
او موافقت کرد و گفت: «حقّ با شما است، توهم از چنین قدرتی برخوردار نیست. امّا فرض کنیم که نوعی خیال پردازیِ موقت بوده است؟ فرض کنیم که شما برای مدّتی، خارج از وضعیت سلامت عقلتان به سر برده بودید؟...»
لبخندی زدم و گفتم: «منظورت این است که دیوانه بوده ام؟» امّا سوال او، ماهیتی بسیار معقولانه و قابل قبول داشت. برای همه ما فانیان، برچسبِ «دیوانگی و جنون»، راحت ترین و سهل ترین راه ممکن است.
«پاسخ به این سوال، از همه سوالاتت دشوارتر است فرِد. من تصوّر نمی کنم که هیچ یک از ما، حقیقتا صد در صد مطمئن باشد که مشغول انجام کاری کاملاً و مطلقا عاقلانه و معقولانه است. به هر حال، من یک دلیل دارم که برای خودم، می تواند قابل قبول باشد، و موجب نگردد تا خود نیز به سلامت عقلم شک کنم. منظورم به زمانی است که در همین جا، در دانشگاه ویرجینیا، دمار از روزگارم برداشتند و کوشیدند به قول معروف، مرا «زنده زنده بسوزانند» تا ببینند آیا به راستی سالمم یا نه، تا پس از آن، اجازه دهند به عنوان روانکاو، شروع به تحصیل و کار کنم. من ناگزیر شدم با یک یک اعضای بخش روانکاویِ اینجا وارد گفت وگو شوم، و به همه سوالاتی که به اشکال گوناگون از من می کردند، پاسخ گویم. زیرا تجربه ای که من پشت سر نهاده بودم، منظورم تجربه مردن و سپس بازگشت به عالم هستی و آن چه بعدا برایم روی داد، نقطه اصلی و مرکزیِ همه اعتقادات و عقایدم به شمار می رفت و هنوز هم می رود. احساس می کردم که آنها حقّ دارند درباره تجربه من بشنوند، بنابراین همه ماجرا را برای آنها نقل کردم. نمی دانم این پزشکانِ عالی مقام و برجسته، چه نظریه ای در نهایت از خود ابراز داشتند، امّا پس از آن که هر یک از آنها به نوبه خویش، به سخنانم گوش فرا سپردند، مرا به عنوان مردی که از نظر ذهنی و روحی کاملاً سالم، و از احساسات و عواطفی با ثبات و نامتزلزل برخوردار است، قضاوت کردند.»
فرِد گفت: «همین ثابت می کند که دکترها نیز دیوانه اند!» امّا او سرانجام لبخند می زد. نخستین لبخندی که از زمان ورودش به دفتر معاینه ام بر چهره آشکار ساخته بود. آن هنگام دریافتم که هر قدر هم که نسبت به این داستان بی اعتقاد باشد، دست کم این آمادگی را داشت که به مهم ترین داستان زندگی ام گوش فرا دهد.
نقل آن داستان در یک جلسه، بسیار طولانی بود. حتّی در دو جلسه نیز به پایان نمی رسید. امّا احساس می کردم که ارزش این را خواهد داشت که من هر مقدار زمان که لازم باشد، روی این ماجرا بگذارم. فرِد، با روحیه خاصّی که داشت، (و من با آن آشنایی کامل داشتم)، کسی نبود که بخواهد تعبیر و تفسیر شخصیِ مرا از همان آغاز کار بشنود. او فردی بود که نیاز داشت همه ماجرا را جزء به جزء از زبانم بشنود؛ دقیقا به همان شکلی که برایم روی داده بود، تا در پایان امر، به نتیجه گیریِ شخصیِ خود دست یابد.
«فرِد، من به هیچ وجه قصد ندارم نتیجه گیری خاصّی از این ماجرا بگیرم. من صرفا در نظر دارم آن چه را برایم روی داد، به طور دقیق برایت تعریف کنم. آن هم از لحظه ای که وارد بیمارستان ارتش شدم. کمی بعد، اگر مایل بودی، می توانیم درباره آن چه این تجربه برای من یا حتّی برای تو معنا داشته است، به گفت وگو نشینیم.»
فرِد پرسید: «گفتید بیمارستانِ ارتش؟» و بی درنگ گفت: «امّا بیمارستان ارتش مربوط به دوران جنگ جهانی دوم است، نه؟ آیا منظور شما این است که شما... در طول جنگ تیر خوردید؟!»
«دوران جنگ بود، امّا با تیرِ دشمن از دنیا نرفتم!» لبخندی شیطنت آمیز زدم و افزودم: «از هوای بدِ تکزاس غربی مُردم...»
***

نظرات کاربران درباره کتاب در آغوش نور - ۵

۱۱۲ هزار تومان حتی پول یک جفت کفش هم نیست که با تخفیفات فیدیبو کمتر هم می شود از خواندن دقیق و تعمق دراین مجموعه غفلت نکنید.
در 2 سال پیش توسط Ger...y77
به نظرم مثل جلد یک خوبه
در 2 هفته پیش توسط Masoumeh Fardi