فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جنگجوی صلح‌جو

کتاب جنگجوی صلح‌جو

نسخه الکترونیک کتاب جنگجوی صلح‌جو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جنگجوی صلح‌جو

این کتاب، داستان واقعی دن میلمن، قهرمان ژیمناستیک است. او پس از یافتن استادی که راهنما و مرشد اوو در دنیای ماورای طبیعی خواهد بود، از قلمرو جسم و روح نور، و تاریکی، خنده و گزیه و بالاخره سحر و افسون فراتر خواهد رفت... نام این استاد سقراط است. جنگجو و ساحری بسیار مقتدر که مراحل آموزش دن را بر عهده می‌گشرد تا میزان آگاهی معنوی او را افزایش دهد. «... کتابی بسیار غیرمعمول و خارق‌العاده. کتابی بی‌اندازه جالب و سراپا فضیلت و خرد که از ماهیتی بی‌نهایت زیبا برخوردار است. این کتاب یقینا زندگی تمام کسانی را که صفحات آن را ورق میزنند تغییر خواهد داد و آنان را به سوی رستگاری و سعادت زمینی و ماورای زمینی هدایت خواهد کرد.»

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.32 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۳۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جنگجوی صلح‌جو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

در ماه دسامبر ۱۹۶۶ یک رشته وقایع عجیب و خارق العاده در طول سوّمین سال اقامتم در دانشگاه برکلی واقع در کالیفورنیا روی داد. همه چیز در ساعت ۲۰/۳ دقیقه بامداد آغاز شد... آن هنگام که برای نخستین بار، به ایستگاه پمپ بنزین شبانه روزی سقراط قدم نهادم... (او هرگز نام واقعی اش را به من نگفت، امّا پس از سپری کردن ساعاتی با او در همان نخستین شب آشنایی مان، من بی اراده این نام را به تبعیت از آن خردمند فاضل در دوران یونان باستان برای او برگزیدم. او از این نام خوشش آمد و از آن پس، این نام مستعار روی دوست و استاد من باقی ماند...).
این برخوردِ تصادفی و ماجراهایی که بعدا برایم روی داد، تمام مسیر زندگیم را دستخوش تغییری بسیار مهم و اساسی کرد...
سال های پیش از ۱۹۶۶، سالهای بسیار خوب و رضایتبخشی برایم بود. من به خاطر والدینی مهربان، در محیطی بسیار امن و راحت پرورش یافته بودم. کمی بعد، من برنده عنوان قهرمانی ژیمناستیک را در لندن، از آن خود ساخته، و سپس به اروپا سفر کرده، و افتخارات بسیار زیادی نصیبم گشته بود...در واقع زندگی، احترام و افتخار و شهرت زیادی برایم به ارمغان آورده بود، امّا هیچ نوع لذّت و یا رضایت و صلح درونی ای که پایدار باشد، برایم نیاورده بود...
حال می فهمم که در تمام این سالها، من در نوعی خواب غفلت به سر می بردم، و صرفا در رویا می دیدم که در حالت بیداری به سر می برم... تا آن که سرانجام، با سقراط ملاقات کردم. مردی که استاد و راهنما و دوست عزیزم شد... پیش از آن زمان، من همواره بر این اعتقاد به سر برده بودم که یک زندگی سراسر لذّت، با کیفیت بالا و سرشار از خرد و فرزانگی، از حقوق طبیعی و ذاتی تولّدم به شمار می رود و با مرور زمان، و با گذشت سالهای زندگیم، به صورت اتوماتیک و طبیعی بر سرم سرازیر خواهد شد و این را حّق کامل خود می دانستم. من هرگز حدس هم نمی زدم که لازم خواهد شد نحوه زندگی کردن را نیز بیاموزم... نمی دانستم که یک سری نظم و انضباطهایی دقیق و مشخّص وجود دارد، یک سری راهها و شیوه های روشن برای بهتر دیدن عالم هستی که لازم خواهد شد پیش از بیداری از خواب غفلت، آنها را بیاموزم و بر آنها تسلّط پیدا کنم تا بتوانم از یک زندگی شاد و ساده و عاری از دشواری و سختی بهره مند شوم.
سقراط اشتباهات شیوه هایی را که برای زیستن برگزیده بودم، بر من آشکار ساخت، و سعی کرد نوعی مقایسه و تضّاد ایجاد آورد، آن هم با نشان دادن شیوه ها و راههایی که او برای زیستن انتخاب کرده بود...منظورم مسیر و طریقت یک جنگ جوی صلح جو است. او همواره سعی داشت زندگی مشکل و بسیار جدّی مرا به باد تمسخر بگیرد، و پیچیدگی ها و نگرانی های مرا از بین ببرد. او آن قدر به این کار ادامه داد تا سرانجام، موفّق شدم با بینش او آشنا شوم، و دنیای اطرافم را با دیدگان خود او، که سراسر خرد و فرزانگی و رحم و شفّقت و شوخ طبعی و شادمانی بود، بنگرم... او همچنین هرگز دست از یاری رساندن به من برنداشت، و تا زمانی که نفهمیده بودم زیستن به عنوان یک جنگجوی صلحجو چیست، مرا تنها نگذاشت، و دست از حمایت و یاری به من برنداشت.
من اغلب تا نزدیک سحر در کنارش می نشستم، و به صحبت ها و آموزش هایش گوش فرا می دادم، و گاه نیز به بحث با او مشغول می شدم، و علی رغم میلم، با او همصدا شده و با صدای بلند می خندیدم. این داستان، بر اساس ماجراهای زندگیم در کنار سقراط، دوست و استادم به رشته تحریر درآمده است. امّا همزمان یک رمان است. لازم می بینم که توضیحی کوتاه در این برهه از زمان به شما ارائه دهم: مردی که من نامش را سقراط نهاده ام، به راستی وجود داشته است. با این حال، او از نوعی مزیت و خاصّیت عجیب برخوردار بود به طوری که قادر بود خود را با تمام عالم هستی و دنیای اطرافم، درهم آمیزد. بدینسان، گاه به سختی می شد گفت او در کجای کار مرا به حال خودم رها می ساخت و استادانی دیگر، به آموزشم مشغول می شدند و تجربیات گوناگون زندگی آغاز می شدند. باید اضافه کنم که در بعضی از قسمتهای کتاب، در دیالوگ اصلی ای که بین من و سقراط آغاز می شود، دست برده ام و نکاتی را برای راهنمایی بیشتر خوانندگان عزیز، اضافه کرده ام. گاه نیز برخی از وقایعی را که بین من و استادم روی داده است، با وقایع دیگری در هم آمیخته ام و حتّی از مجازهایی استفاده کرده ام تا بتوانم دروس سقراط را بهتر و کامل تر به شما عزیزان بنمایانم و نکات اساسی تعالیمش را با روشنی و سادگی بیشتری به نظر شما برسانم.
زندگی به هیچ وجه یک ماجرای خصوصی نیست. دست کم این نظر من است. تنها زمانی یک داستان و دروسی که در خود دارد، به نوعی مفید و ارزشمند می شود که صاحب آن زندگی و آن داستان حاضر شده باشد آن را با دیگران سهیم شده باشد.
بدینسان، من تصمیم گرفتم، و به راستی این انتخاب را در قلبم انجام دادم تا با سهیم کردن شما با تعالیم بسیار جالب و دروس خردمندانه و پرفضیلتش، و نیز معّرفی قوّه طنز و شوخ طبعی او، به استاد و راهنما و دوست خوب و مهربانم، مراتب احترام و علاقه قلبیم را آشکار سازم. باشد که مورد قبول او واقع شود، و افتخار این کتاب به او بازگردد.

دَن میلمَن

جنگجو! ما خود را جنگجو می نامیم!
برای صفات باشکوه و زیبا می جنگیم!
برای مقاومتی بالا، برای خردی غائی می جنگیم!
بدینسان، خود را جنگجو می نامیم...

آئون گوتارا نیکایا

جایزه بین المللی ترجمه مُنسلیچه ۲۰۰۳ از ایتالیا
نشان افتخار طلای ۲۰۰۳ از شهر راوِنا و ۲۰۰۴ از شهر فلورانس
شهروند افتخاری راوِنا در سال ۲۰۰۵
نشان لیاقت «کمن داتُره» از ریاست جمهوری ایتالیا ۲۰۰۷
جایزه بهترین مترجم جشنواره فارابی ۱۳۹۱

این کتاب برگردانی است از
THE WAY OF THE PEACEFUL WARRIOR
DAN MILLMAN
HJ KRAMER PUBLICATION - 1990

پمپ بنزینی واقع در انتهای رنگین کمان...

در حالی که دستم را به سوی پدر و مادرم تکان می دادم، و سوار بر اتومبیل قدیمی ام می شدم تا به راه بیفتم، با خود اندیشیدم: «زندگی تازه آغاز می شود...» ماشین سفید و رنگ و رفته و قدیمی ام، که من برای نخستین سال اقامتم در دانشگاه، پر از وسایل شخصیم کرده بودم، حالت اطمینان خوبی در وجودم پدید می آورد. احساس می کردم نیرومند و مستقل، و آماده هرگونه کاری هستم...
در حالی که به صدای موسیقی رادیو گوش می دادم، از شاهراه لوس آنجلس(۱)، به سمت شمال به راه افتادم و سپس از آنجا از طریق کمربندی، خود را به جادّه ۹۹ انداختم. آن جادّه، مرا از منطقه ای صاف و هموار که کشتزارهای سرسبزی را به معرض نمایش می گذاشت، عبور می داد و تا پای کوههای سَن گَبریل(۲) پیش می برد...
کمی پیش از غروب، پس از رانندگی از تپّه های اُکلند(۳)، سرانجام به خلیج سان فرانسیسکو(۴) رسیدم. هر قدر به خوابگاه دانشجویی دانشگاه برکلی(۵) بیشتر نزدیک می شدم، بر شدّت هیجانم افزوده می شد...
پس از آن که خوابگاهم را یافتم، وسایلم را از اتومبیل بیرون آوردم و از پنجره اتاقم، نگاهی به پل گُلدن گیت(۶) انداختم، و مشاهده نمودم که چراغهای شهر سان فرانسیسکو، در برابر تاریکی اطراف، به شدّت می درخشیدند...
پنج دقیقه بعد، در امتداد خیابان تلگراف شروع به راه رفتن کردم، و به تماشای ویترین مغازه ها پرداختم، و هوای خنک کالیفورنیای شمالی را به درون ریه هایم فرو دادم، و از روایح دلپذیری که از کافه رستورانهای کوچک آن اطراف به بیرون می زد، لذّتی وافر بردم. در حالی که تحت تاثیر آن فضای خوشایند و مطبوع قرار گرفته بودم، به راه رفتن در کوره راههای زیبا و سرسبزی که در داخل محوطه خوابگاه دانشجویی بود، ادامه دادم و تا بعد از نیمه شب به گردشم ادامه دادم.
صبح روز بعد، بلافاصله پس از صبحانه، به ورزشگاه هارمون(۷) رفتم. جایی که قرار بود هفته ای شش روز، به تمرین و انجام دادن انواع کارهای ورزشی در آن مشغول شوم. لازم بود هر روز در آنجا، ماهیچه هایم را تمرین دهم، پرشهای گوناگون انجام دهم، و خلاصه ساعاتی پرتلاش سپری نمایم و عرق بریزم تا سرانجام بتوانم به رویای قهرمان شدنم، تحّقق بخشم...
دو روز گذشت، و من از حالا با اقیانوسی از اشخاص گوناگون آشنا شده بودم. همین طور هم در اقیانوسی از درسهای گوناگون و برنامه های درسی مختلف و فشرده... به زودی ماهها از پی یکدیگر سپری شدند، و مانند فصلهای زیبای کالیفورنیا، دستخوش تغییرات شدند. من در کلاسهای درس، به سختی خود را به نمرات قبولی می رساندم، امّا در کارهای ورزشی، روز به روز بیشتر شکوفا می شدم! حتّی یک بار یکی از دوستانم گفت که من اصلاً زاده شده بودم تا یک آکروبات شوم...به هرحال، شکل و قیافه این حرفه را نیز دارا بودم: صورتی اصلاح کرده، موهای کوتاه قهوه ای، و بدنی ماهیچه ای و لاغر و کشیده...از طرفی، همواره علاقه ای شدید به بدل کاران نترس و پرشهامت داشتم! حتّی در دوران کودکی، همواره دوست داشتم دست به کارهای خطرناک بزنم. باری، سالن ژیمناستیک به عنوان تنها پناهگاه من درآمده، و جایی بود که من قادر بودم انواع مبارزات جسمانی، هیجان ذهنی، و مقدار زیادی رضایت و خرسندی باطنی به دست آورم...
در پایان دوّمین سال حضورم در دانشگاه، من به انواع کشورهای اروپایی از جمله آلمان، فرانسه و انگلستان سفر کرده، و به نمایندگی از فدراسیون ژیمناستهای ایالات متّحد آمریکا، انواع کارهای ورزشی را به نمایش گذاشته بودم. در آن زمان بود که برنده عنوان جهانی قهرمانی ژیمناستیک آکروباتیک شدم. کم کم مدالها و جامهایی که در این رشته، از آن خود ساخته بودم، فضای اتاقم را به خود اختصاص داده و عکسم با چنان دقّت و نظمی، پیوسته در روزنامه دیلی کالیفورنین(۸) به چاپ می رسید که مردم کم کم مرا در خیابانها می شناختند، و بر شهرت و معروفیتم روزبه روز اضافه می شد...همه چیز بروفق مرادم بود! در بین مردها، از خوشنامی، و در بین بانوان از محبوبیت خاصّی برخوردار بودم! دوستی هم داشتم که با گیسوان کوتاه طلایی و لبخند زیبایش، اوقات تنهایی ام را پر می کرد. حتّی درسهای دانشگاهم نیز دستخوش تغییری مثبت شده، و همواره نمراتی عالی می گرفتم. باری، خود را بر فراز بام آسمان احساس می کردم...!
با این حال، در اوائل پاییز سال ۱۹۶۶، در طول سوّمین سال اقامتم در دانشگاه، چیزی تیره و تار و غیرقابل توصیف، شروع به شکل گرفتن در اطرافم شد. در آن دوران، از خوابگاه دانشجویی بیرون آمده، و در استودیوی کوچکی که در پشت خانه صاحبخانه ام قرار داشت، به تنهایی زندگی می کردم. در طول این مدّت، اغلب دستخوش نوعی احساس اندوه و دلتنگی می شدم، حتّی در اوج فعالیتهای حرفه ای و درسی ام...و در اوج موفّقیتها و پیروزیهای جهانی ام...کمی بعد، کابوسهایم شروع شدند...من تقریبا هرشب، عرقریزان، ناگهان از خواب می پریدم. و تقریبا همواره، آن کابوسها به یک شکل بودند:

در شهری تاریک پیاده راه می روم. ساختمانهایی بلند بدون هیچ در یا پنجره ای از میان غباری تیره و تار، به من چشم دوخته اند...
شبحی بلندقامت، که گویی در شنلی راه راه و سیاه ملبس شده است، به سویم گام برمی دارد. احساس می کنم که او شبحی ترسناک است، و جمجمه ای درخشان و سفید با حدقه های سیاهرنگی که خالی هستند، در سکوتی مرگبار، به من خیره شده است...انگشتی استخوانی و سفید به من نشانه گرفته است. مفاصل سفید و استخوانی، در نوعی حالت چنگال گونه، به من اشاره می کنند...از ترس بر زمین میخکوب می شوم...
ناگهان مردی سپیدمو، از پشت آن شبح شنل پوش و ترسناک ظاهر شد. صورتش آرام و بدون هیچ خطوط و چین و چروکی است. قدمهایش کوچکترین صدایی از خود بیرون نمی دهند. به گونه ای توصیف ناپذیر، حّس می کنم که او تنها امید من برای رهایی و نجات از آن وضعیت است. او قدرت نجات مرا را داشت، امّا متاسفانه قادر به دیدن من نیست، و من نیز نمی توانم صدایش بزنم...
مرگ که هنوز هم با شنل سیاهش ایستاده، به تمسخر من و ترسی که در دل دارم، می پردازد، امّا ناگهان می چرخد تا با آن پیرمرد سپیدمو رویارو شود. مرد به او می خندد. در اوج شگفتی و حیرت، به تماشای آنها می پردازم. مرگ با خشونت هرچه تمامتر، به او چنگ می زند. امّا لحظاتی بعد، آن شبح به سوی من هجوم می آورد، و من متّوجه می شوم که آن پیرمرد او را از قسمت شنلش گرفته و در هوا بلند کرده و به نقطه ای دور، پرت می کند...
ناگهان آن چهره مخوف، ناپدید می شود...آن مرد سپیدمو به من می نگرد، و دستهایش را به نشانه خوشامدگویی پیش می آورد. به سمت او گام برمی دارم، سپس وارد بدن او می شوم و در وجودش، محو می شوم...هنگامی که به خود نگاه می کنم، متّوجه می شوم که ردایی سیاهرنگ برتن دارم. دستهایم را بلند می کنم و استخوانهایی سفید و کج و معوج می بینم که برای نوعی نیایش، به هم وصل شده اند...

و همواره فریادزنان، از خواب بیدار می شوم...
شبی، در اوایل ماه دسامبر، به صدای زوزه باد گوش می دادم که از میان شکافی در پنجره اتاقم به داخل نیز نفوذ می یافت. در حالی که خواب از چشمانم گریخته بود، برخاستم و شلوار جین کهنه ام را بپا کردم. تی شرتی پوشیدم و کفشهای ورزشی ام را برداشتم و یک ژاکت پشمی هم پوشیدم و شروع به راه رفتن در هوای سرد شبانه کردم. ساعت سه و پنج دقیقه بامداد بود...
بی هدف به قدم زدن خود ادامه دادم و سعی کردم هوای مرطوب و بسیار سرد شبانه را به ریه هایم فرو کنم، و به آسمان پرستاره بنگرم و به صداهای کمی که از خیابانهای اطراف، به گوش می رسید، گوش فرا می دهم. هوای سرد، باعث شد احساس گرسنگی کنم، بنابراین به سمت یک ایستگاه پمپ بنزین شبانه روزی رفتم تا یک بیسکوییت و یک نوشابه بخرم. با دستهایی که در جیب شلوارم فرو کرده بودم، از کنار خوابگاه دانشجویی، و خانه های تاریک خیابانهای کنار دانشگاه گذشتم و سرانجام به نزدیک چراغهای روشن آن پمپ بنزین رسیدم. آن جا مانند مکانی نورانی در میان صحرایی از انواع کافه رستورانها و مغازه هاوسینماهای تعطیل بود...
از کنار گاراژی که در کنار پمپ بنزین قرار داشت، عبور کردم و تقریبا نزدیک بود با مردی که در نقطه ای تاریک نشسته بود، تصادف کنم. او صندلیش را به آجرهای سرخ رنگ دیوار پمپ بنزین تکیه داده، و پایه های جلویی صندلی در هوا معّلق بودند و او به آهستگی خود را تاب می داد...درحالی که انتظار کسی را در آن مکان تاریک نداشتم، غافلگیر شدم و به عقب جهیدم. آن مرد یک کلاه پشمی سرخ رنگ بر سر نهاده، و یک شلوار مخمل خاکستری با جورابهای سفید به پا داشت. یک جفت صندل ژاپنی نیز پوشیده بود. به نظر می رسید در نوعی بارانی کوتاه بادگیر کاملاً راحت بود، و زیاد احساس سرما نمی کرد...
او با صدایی نیرومند و موسیقایی، و در حالی که هنوز هم سرش را بلند نکرده بود گفت: «متاسفم اگر باعث وحشتتان شدم...»
«آه...اوه...اشکالی ندارد...ببینم پدرجان، آیا سودا دارید؟»
«فقط آب میوه دارم...در ضمن، لازم نیست مرا پدرجان صدا بزنی!» او رو به سوی من نمود و با لبخندی نامحسوس، کلاه پشمی اش را از سرش برداشت و موهایی براق و سپید نمایان ساخت. سپس شروع به خندیدن کرد.
آن خنده! برای لحظه ای کوتاه، به او خیره شدم! او همان پیرمرد رویاهایم بود! همان موی سپید! همان چهره اصلاح کرده و عاری از چین و چروک! همان قامت بلند و اندام باریک که به مردی پنجاه تا شصت ساله تعّلق داشت! او دوباره خندید. من که در اوج شگفتی و ناباوری به سر می بردم، به گونه ای موفّق شدم راهی برای خود باز کنم و به سمت اتاقکی که روی آن دفتر نوشته شده بود، بروم...بدون آن که واقف باشم، در آن را باز کردم. همزمان با گشودن در دفتر، احساس کردم در دیگری باز شد، که به بُعد دیگری از عالم هستی گشوده می شد...بی اراده، روی یک کاناپه افتادم و به لرزه افتادم. از خود می پرسیدم با گشوده شدن آن در، چه چیزی ممکن بود به دنیای منظّم و مرتّب و برنامه ریزی شده ام قدم بگذارد...؟ ترس و نگرانیم با حالت شیفتگی عجیبی درهم آمیخته می شد که من به هیچ وجه قادر نبودم چیزی از آن سر درآورم... همان جا نشسته باقی ماندم، و در حالی که با سستی و ناتوانی تمام، نفس می کشیدم، سعی کردم مانند سابق، بر شرایط زندگی عادی و طبیعیم، تسلط لازم را به دست بیاورم...
نگاهی به آن دفتر انداختم. آنجا با اتاقهایی که معمولاً در پمپ بنزینهای دیگر هست، بسیار فرق داشت...معمولاً چنین دفاتری از حالتی کاملاً «استریل» و غیرشخصی و سرد برخوردارند...امّا کاناپه ای که رویش نشسته بودم، با یک پتوی قدیمی امّا بسیار رنگارنگ و زیبای مکزیکی پوشیده شده بود. در سمت چپ، نزدیک در ورودی، قفسه ای با انواع وسایل و تجهیزات مرتّب و منظّم یک مسافر جادّه، تزئین شده بود. این وسایل عبارت بودند از: انواع نقشه ها، فیوزهای نورانی، عینک آفتابی، وسایل مکانیکی، و انواع آچارها...در پشت میزی کوچک و قهوه ای رنگ، یک صندلی مخمل خاکی دیده می شد. دری در گوشه ای دیده می شد که رویش «خصوصی» نوشته بودند. در کنارم، در دوّمی نیز وجود داشت که مستقیما به گاراژ باز می شد...
آن چه که بیش از همه، مرا به شگفتی انداخته بود، فضای خودمانی و آشنای آن اتاق بود. یک قالیچه زرد رنگ در طول اتاق برزمین انداخته شده، و درست در کنار زیرپایی کنار در ورودی که رویش کلمه «خوش آمدید!» نقش بسته بود، توقّف می کرد. دیوارها را اخیرا سفید رنگ زده، و تعدادی تابلوی نقاشی از مناظر گوناگون رنگ و بویی زیبا به آن فضا می بخشید...نور ملایم اتاق، اعصاب به هم ریخته ام را آرامش بخشید. آن نور ملایم، با نور مهتابی و شدید بیرون که پمپ بنزین را از دور، برای رانندگان اتومبیل نمایان می ساخت، تضّاد دلپذیری ایجاد می کرد. آن اتاق، روی هم رفته، اتاقی گرم و منّظم و بسیار دلپذیر و امنی بود...
از کجا می توانستم حدس بزنم که آن اتاق، قرار بود مکانی از انواع ماجراجویی های غیرقابل پیش بینی، جادو، سحر، ترس، و حتّی رابطه ای عاطفی باشد...؟ متاسفانه، در آن لحظه، فقط به این اندیشیدم که: «اگر در اینجا یک بخاری دیواری هم وجود داشت، همه چیز آن تکمیل می شد...»
به زودی، تنفّسم آرام گرفت، و ذهنم هرچند هنوز آرام نبود، دستکم از چرخیدن بی هدفش دست کشیده بود. شباهت آن مرد، با پیرمرد سپیدمویی که من در رویاهایم دیده بودم، یقینا هیچ چیز مگر یک تصادف جالب نبود...با آهی بلند، برخاستم و ژاکتم را بستم و به طرف هوای سرد بیرون به راه افتادم...
او هنوز هم آنجا نشسته بود. در حالی که از کنارش می گذشتم، و نگاهی سریع به چهره اش می انداختم، متّوجه درخششی در چشمانش شدم که نگاهم را به خود جلب نمود. چشمان او، هیچ شباهتی به چشمان انسانهای دیگر نداشت. نخست چنین به نظرم رسید که قطرات اشکی در آنها جمع شده، و هر آن این امکان هست که از میان مژگانش به پایین سرازیر شوند. سپس آن قطره های اشک به درخششی عجیب مبّدل شدند، و انگار انعکاسی دقیق از نور ستارگان بودند...من بیش از پیش به نگاهش جذب شدم، تا آن که همان ستارگانی که در نظرم تجّسم کرده بودم، خودبه خود به انعکاس و بازتابی از چشمان خود او مبّدل شدند...برای لحظه ای غرق در تماشای او شدم، و هیچ چیز نمی دیدم مگر آن چشمهای عجیب را...چشمهایی که در آن لحظه، به نگاه تسلیم ناپذیر و کنجکاو یک نوزاد شیرخوار، مبّدل شده بود...
نمی دانم برای چند وقت، در همان حالت آنجا ایستادم. ممکن است چند ثانیه، ممکن است چند دقیقه...ناگهان با جهشی به خود آمدم، و متّوجه محیط اطرافم شدم...در حالی که زیرلب، خداحافظی کوتاهی می کردم و خود را خارج از حالت طبیعیم احساس می کردم، به سرعت به جنب خیابان پیچیدم.
هنگامی که به جنب خیابان رسیدم، ایستادم. گویی گردنم را غلغلک می دادند...احساس کردم که هنوز مشغول تماشا کردن من است. نگاهی به عقب انداختم. گمان نمی کنم بیش از پانزده ثانیه سپری شده بود. امّا او اکنون بر فراز شیروانی ساختمان ایستاده بود، و بازوانش را روی سینه به هم وصل کرده و به آسمان پر ستاره نگاه می کرد! با دهانی که از تعّجب باز مانده بود، به صندلی خالی او که هنوز هم به دیوار تکیه داده شده بود، خیره شدم و دوباره سرم را بلند کردم و به نقطه ای که حضور داشت نگاه کردم. این غیرممکن بود! چنانچه مشغول عوض کردن چرخ یک کالسکه عظیم بود که در اصل یک کدو تنبل بزرگ بوده، من تابدین اندازه که آن لحظه دستخوش حیرت و شگفتی شدم، نمی شدم! تاثیر آن صحنه به راستی که برایم تکان دهنده بود...
در سکوت و تاریکی شب، دوباره به هیکل باریک و حضور پروقار و با ابهّتش خیره شدم که حتّی در فاصله نیز همان گونه به نظر می رسید. صدای ستارگان را شنیدم که مانند زنگوله هایی گوشنواز در برابر نسیم شبانه به صدا در آمدند... ناگهان او سرش را چرخاند و مستقیم به چشمانم خیره شد. او در حدود شصت پا از من فاصله داشت، امّا با این حال، قادر شدم نفس گرم او را بر روی چهره ام احساس کنم... به لرزه افتادم، امّا نه از سرما. دری که واقعیت در رویا محو می شد، دوباره گشوده شد.
سرم را کماکان بالا گرفته بودم، و او پرسید: «بله؟ آیا کمکی از دستم برایتان ساخته است؟» آه که چه جمله پیشگویانه ای بر زبان آورده بود!
«مرا ببخشید، امّا...»
او لبخندی زد و پاسخ داد: «شما بخشوده شدید...» احساس کردم که صورتم سرخ شد، و کم کم این وضعیت برایم تحّمل ناپذیر می رسید. او سرگرم بازی کردن با من بود، امّا من به هیچ وجه از قانون بازی او اطّلاع نداشتم.
«بسیار خوب. بگویید ببینم، چطور موفّق شدید به بالای شیروانی بروید؟»
«به بالای شیروانی بیایم؟!» او پرسشم را تکرار کرد و نگاهی مظلومانه و سردرگم به من انداخت.
به او اشاره کردم، و گفتم: «بله! شما چطور موفّق شدید از صندلیتان بلند شوید، و به این سرعت به بالای شیروانی بروید، و این کارها را در کمتر از بیست ثانیه انجام دهید؟... شما همین چند دقیقه پیش، روی صندلی نشسته و به دیوار تکیه داده بودید! من پشتم را به شما کردم، و به جنب خیابان پیچیدم، و ناگهان شما...»
او با صدایی رسا و بلند گفت: «من خودم به خوبی می دانم چکار کردم! لازم نیست تمام کارهایم را به خودم توضیح بدهی! پرسش اصلی این است که ببینیم آیا تو می دانی داشتی چه می کردی؟...»
«البته که می دانم چه می کردم!» دیگر کم کم عصبانی می شدم. مگر من یک کودک خردسال بودم که چنین سوالاتی از من بپرسند! با این حال، به شدّت مایل بودم به حقّه آن پیرمرد، پی ببرم و از رمز کارش مطّلع شوم. از این رو، بر خشمم مسلّط شدم و در کمال ادب از او پرسیدم: «خواهش می کنم آقا! لطفا به من بگویید چگونه موفّق شدید به آن سرعت به بالای شیروانی بروید؟»
او در سکوت به من خیره شد، و کم کم احساس کردم که پشت گردنم به غلغلک آمد. او سرانجام پاسخ داد: «از یک نردبان استفاده کردم. آن پشت است...» او سپس مرا دوباره نادیده انگاشت و به تماشای آسمان پرستاره پرداخت.
با قدمهایی سریع، خود را به پشت ساختمان رساندم. بله. به راستی که یک نردبان قدیمی و کهنه آنجا دیده می شد که با حالتی زهوار در رفته، به دیوار تکیه داشت. امّا بالای نردبان، دست کم یک متر و نیم از لبه شیروانی ساختمان فاصله داشت. حتّی اگر موفّق شده بود از آن استفاده کند، (که این کار بعید به نظر می رسید) باز هم توضیحی قابل قبول برای من به شمار نمی رفت، و من باز هم نمی فهمیدم که او چگونه در عرض آن مدّت کوتاه، موفّق شده بود از آن نردبان بالا برود و خود را به پشت بام ساختمان برساند.
ناگهان چیزی در تاریکی شب، در کنار شانه هایم فرود آمد. از ترس، نفسم را بیرون دادم، و به سرعت چرخیدم تا ببینم آن چیز چه بود، و با این کار، دست او را دیدم که بر روی شانه ام فرود آمده بود. او باز هم به گونه ای نامعلوم، از بالای شیروانی به پایین آمده، و از پشت سر، مرا غافلگیر کرده بود. در آن لحظه، به تنها پرسش ممکن پی بردم: آری! او یقینا یک برادر دوقلو داشت! جای کوچکترین تردید نبود! آن دو برادر یقینا با ترساندن عابران و مشتریان بدبخت و معصوم، تفریح می کردند و کلّی می خندیدند... بی درنگ او را مورد اتهام قرار دادم: «بسیار خوب آقا! ببینم، برادر دوقلویتان کجاست؟ من گول هیچ کسی را نمی خورم! فهمیدید؟!»
او اخم نامحسوسی کرد و سپس با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. آه که نمی دانید صدای خنده اش تا چه اندازه، برایم تحّمل ناپذیر و گوشخراش بود! حال آن که حّق با من بوده است، و من حقّه آنها را کشف کرده بودم. امّا پاسخش، مرا بیش از پیش سردرگم کرد.
«اگر من یک برادر دوقلو داشتم، به گمانت وقتم را هدر می دادم تا در اینجا با تو بی مغز که به قول خودت، «گول هیچ کسی را نمی خوری!» بایستم و به گفت وگو بپردازم؟!» او دوباره خندید و به سمت گاراژ به راه افتاد و مرا با دهانی باز، برجا نهاد. اصلاً قادر نبودم گستاخی و بی شرمی آن پیرمرد را باور کنم!

«...همانا اهلِ ایمان به پیروزی و رستگاری رسیدند! آنان که در نماز، خاضع و خاشع هستند، و آنان که از لغو و سخن باطل اعراض و احتراز می کنند، و آنان که زکوه مال خود به فقیران می دهند، و آنان که به امانت ها و عهد و پیمان خود کاملاً وفا می کنند، چنین کسانی، وارثِ مقام عالی بهشتند! که بهشت فردوس ارث آن خوبان، و منزلگاه ابدی آن پاکانست و همانا ما آدمی را از گل خالص آفریدیم...»

سوره مبارکه مومنون ـ آیات ۱ـ ۲ـ ۳ـ ۸ـ ۱۰ـ ۱۱ـ ۱۲
تقدیم به خداوند بزرگ که همانا مظهر آرامش و سعادت ابدی است!
به آن ذات پاک و مقدّسی که با هزاران نام گوناگون شناخته می شود، و سرچشمه تمام آفرینش است...!

نویسنده

نظرات کاربران درباره کتاب جنگجوی صلح‌جو

فوق العادست. از بهترین کتابهایی که تو عمرم خوندم. بعد از این حتما کتاب "سفر مقدس" اثر دیگر این نویسنده رو بخونید
در 1 سال پیش توسط mad...hop
کتاب فوق العاده ای هست متشکرم
در 2 سال پیش توسط حمید رضا فراهانی
تاثیر گذار،واقعی و بی نهایت زیبا. تقریبا بهترین کتاب و موثرترین کتاب عمرم
در 12 ماه پیش توسط محسن ولی بیگی
فقط میتونم بگم هرکسی تو زندگیش میتونه با خوندن این کتاب پنجره جدیدی از زندگی را به روی خودش و اطرافیانش باز کنه.
در 8 ماه پیش توسط sin...feh
چقدر این کتاب در زندگی من تغییر مثبت ایجاد کرد و چقدر دوستش داشتم و ب دیگران معرفی کردم کتابی ک در توضیحش شاید باید گفت در دسته ی کتاب های آموزش زندگی و جور دیگه نگاه کردنه ولی این خیلی کلیه و حق مطلب ادا نمیشه در برهه ای از زمان ک خیلی تاریک و نیهیلیستی بود، این کتاب بدستم رسید و واقعا حالم رو خوب کرد ... اینه ک پیشنهادش میکنم شاید برای یک نفر دیگه هم چنین نتیجه ای داشته باشه
در 1 سال پیش توسط ©Shahrzad©
این کتاب فوق العاده عالیه.من نسخه چاپی شو خوندم.بی نهایت از خوندنش لذت بردم.
در 3 هفته پیش توسط hae...asi
کسانی که کتاب رو دوست داشتند حتما فیلمش رو هم ببینند....جنگجوی درون
در 2 هفته پیش توسط Masoumeh Fardi
این کتاب محشره و دیدی فرای تمام دید ها به زندگی به انسان میده که درکش برای دیگران سخت هست
در 11 ماه پیش توسط شایان
این کتاب مسیر زندگیمو تغییر داد
در 7 ماه پیش توسط mah...zan