فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بزرگ‌ترین فروشنده دنیا

کتاب بزرگ‌ترین فروشنده دنیا

نسخه الکترونیک کتاب بزرگ‌ترین فروشنده دنیا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بزرگ‌ترین فروشنده دنیا

آخر چرا هیچ یک از این مردم، به حرف‌های من گوش نمی‌دهند؟ آخر چگونه می‌توانم توجّه آن‌ها را به سوی خود جلب کنم؟ آخر چرا به محض آن که می‌توانم پنج کلمه به فردی بیان کنم، ناگهان در را با نهایت شدّت و خشونت، به رویم می‌بندد؟! آخر چرا به گفته‌هایم توجّه نمی‌کنند و حوصله‌شان به سرعت از مطالبی که برای گفتن دارم سر می‌رود، و بی‌درنگ به راهشان ادامه می‌دهند و از کنارم می‌روند؟ آخر مگر ممکن است که در این دهکده کوچک، همه بدون استثناء تهی‌دست باشند؟! به راستی باید چه جوابی به آن‌ها بدهم آن هنگام که به من می‌گویند که از این نیم‌تنه خوششان آمده است، امّا هرگز نمی‌توانند به خود اجازه دهند که آن را خریداری کنند؟! چرا به من می‌گویند که در زمانی دیگر به نزدشان بازگردم؟ آخر دیگران چگونه می‌توانند اجناس خود را به فروش رسانند، حال آن که من نتوانسته‌ام در این کار موفّق گردم؟!

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.9 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بزرگ‌ترین فروشنده دنیا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل نخست

حَفیض باز هم اندکی در برابر آینه برنجی درنگ کرد، و به بازتاب تصویر خود بر روی سطح برّاق و درخشان آینه خیره نگریست.
همچنان که به آهستگی از کنار آینه دور می شد، و به قدم زدن در راهرویی مفروش از سنگ مرمری زیبا و شفاف می پرداخت، با خود زمزمه کرد: «تنها چشمانم هنوز هم آن حالت جوانی خود را محفوظ نگاه داشته است...»
او از میان ستون هایی که از سنگ حدید سیاه درست شده بود و سقفی از طلا و نقره را پایدار نگاه می داشت گذشت، و پاهای فرسوده اش، او را از میان میزهایی که از چوب سدرِ قبرسی و عاجِ آفریقا تهیه شده بود عبور داد.
انواع نیمکت های زیبا که با لاک های عظیم لاک پشتانی چندصد ساله درست شده بود، در کنار کاناپه هایی چوبی که با پارچه ابریشم مزّین می شد، در گوشه و کنار مشاهده می شد. زیباترین پرده های تافته و مخمل ارغوانی از پنجره ها آویزان بود و با انواع سنگ های گرانبهای درخشان زینت می شدند. در گلدان های عظیم برنزی، انواع درختان تزئینی، به ویژه نخل هایی خانگی قد علم کرده و با نهایت وقار و آرامش، روزگار خود را در آن فضای آرام و دلنشین سپری می کردند... در وسط تالار، حوضی با فواره ای که نغمه ای خوشایند از خود آشکار می ساخت دیده می شد. در اطراف حوض آب، انواع گل های رنگارنگ، جشنی شادمانه برپا ساخته بودند تا توجّه بیننده را به سوی خود جلب کنند! در واقع، هر فردی که به داخل آن کاخ قدم می نهاد، بی درنگ پی می برد که حفیض دارای ثروت و شکوه و جلال عظیمی است...
پیرمرد از حیاطی محصور عبور کرد و به داخل مغازه اش وارد شد. مغازه او تنها پانصد قدم از کاخ باشکوهش فاصله داشت. اِراسم(۱) که مباشر او در انجام تمامی کارها بود، در آستانه درِ مغازه، با حالتی مردد، انتظارش را می کشید.
«سلام عرض می کنم قربان.»
حفیض با سر، پاسخ سلام او را داد و در سکوت، به راه خود ادامه داد.
اِراسم نیز به دنبال او گام برداشت، در حالی که یارای پنهان نگاه داشتن نگرانی خود را از درخواست عجیب و غیرمعمولِ کافرمایش نداشت: زیرا کارفرمایش از او خواسته بود که به آن مکان بیاید. حفیض در کنار سکوی اجناس ایستاد، و کوشید تمام اجناسی را که در آن مکان وجود داشت و همه بر روی سکوهای بزرگی قرار گرفته بودند تا به سوی انبارهای جداگانه ای در انبار اصلی برده شوند، زیرنظر بگیرد.
در آن انبار بزرگ، انواع پارچه های پشمی، ابریشمی یا نخی، انواع فرش ها و قالیچه ها و گلیم های ایرانی، و نیز انواع مواد خوراکی مانند عسل و روغن زیتون و ماهی خشکیده دیده می شد؛ همین طور هم انواع گردو و انجیر و زردآلو و نیز خشکبار نابی که از زمین های کشاورزی خودِ حفیض تولید شده بود، در کنار انواع شیشه و قدح های گرانبها و ادویه جاتی معطر از پالمیرا مشاهده می شد. بدانسان نیز در گوشه ای، کیسه های بزرگی پوشیده از زنجبیل و زردچوبه و دارچین وجود داشت؛ به همان اندازه انواع سنگ های گرانبها از سرزمین عربستان دیده می شد. همین طور هم مجموعه ای خیره کننده و رنگارنگ از سنگ های گران قیمتِ سرزمین مصر، از قبیل سنگ لاجورد و لعل زبرجد و نقّاشی هایی شگفت انگیز از شهر رُم و مجسمه هایی از یونان. عطر انواع ضمادهای طبّی از آسیای دور در فضای اطراف به مشام می رسید، با این حال، بینی بسیار حسّاس حفیض، توانست از میان آن همه عطر و رایحه گوناگون، بوی شیرین و خوشایندِ آلو و عسل و پنیرهای گوناگون را نیز تشخیص دهد.
او سرانجام رو به سوی اِراسم کرد و گفت: «ببینم پیرمرد، در حال حاضر، چه میزان ثروت در این انبار ما که همچون گنجینه ای بی همتاست وجود دارد...؟»
رنگ از چهره اِراسم پرید: «قربان... منظورتان تمام ثروتتان است؟»
«بله، تمام ثروتم.»
«من اخیرا به بررسی ارقام و اعداد نپرداخته ام، امّا می توانم حدس بزنم که شاید ارزش این اجناس، چیزی برابر هفت میلیون شمشِ طلا یا بیش تر باشد...»
«و اگر تمام اجناس من از تمام مغازه ها و فروشگاه هایم به طلا تبدیل می شد، به نظرت چه رقمی به دست می آمد؟»
«قربان، فهرست اقلام و اجناس ما هنوز برای این فصل تکمیل نشده است. امّا اگر قرار باشد حسابی سرانگشتی به انجام رسانم، دست کم معادل سه میلیون شمش طلا خواهد بود.»
حفیض گفته های اِراسم را تایید کرد و گفت: «دیگر هیچ اجناسی خریداری نکن! از هم اینک در فکر باش که تمام اجناسی را که در اختیار دارم و به خودم تعلّق دارد به فروش رسانی و همه چیز را به شمش طلا تبدیل کنی.»
لبان مباشر از شدّت شگفتی و حیرت باز شد، امّا هیچ آوایی از حنجره اش بیرون نیامد. او با حالتی که آدمی را به یاد انسانی گناهکار می انداخت، قدمی به عقب برداشت و سرانجام آن هنگام که دیگر بار توانست زبان به سخن بگشاید، واژگان به سختی از لبانش بیرون آمد:
«قربان... من چیزی درک نمی کنم... امسال، پربرکت ترین سالِ حرفه ای ما بوده است! هر یک از مراکز فروش ما، افزایشی در فروش داشته است و این امر، حتّی از فصل گذشته نیز بیش تر بوده است. از همه بهتر این که تمام شرکت های بزرگ بازرگانی در سرزمین روم، اینک از مشتریان ما به حساب می آیند. نکند به این خاطر که در عرض این پانزده روزِ گذشته، معامله آن دویست راس اسب تازی ای که قرار بود به فرماندار بیت المقدّس بفروشید، هنوز صورت نگرفته است ناراحت هستید؟... تقاضا دارم که جسارت مرا ببخشایید، زیرا در طول این سال ها، من به ندرت در برابر تصمیمات شما، زبان به اعتراض گشوده ام... امّا باید اقرار کنم که تصمیم گیری شما در این لحظه، برایم به راستی غیرقابل درک می نماید!»
حفیض تبسمی کرد و با نهایت محبّت و مهربانی، دستِ اِراسم، مستخدم و مباشر و دوستِ باوفایش را فشرد.
او پس از لحظاتی بیان داشت: «ای دوست و همدمِ باوفایم. آیا حافظه ات هنوز آن قدر خوب و دقیق است تا بتوانی به خاطر بیاوری که نخستین دستوری را که سال ها پیش در هنگام ورود به خدمتم، از من دریافت داشتی چه بود...؟»
اِراسم برای لحظاتی، چینی بر پیشانی اش انداخت و سپس چهره اش با یاد خاطره ای روشن گردید. پاسخ داد: «من از شما دستور دریافت کردم که هر سال، نیمی از سود کارمان را بردارم و در میان فقرا تقسیم کنم.»
«آیا در آن دوران، مرا به عنوان تاجری که... تا اندازه ای ابله و بی مغز باشد در نظر نگرفتی؟»
«راستش را بخواهید قربان... بله... تاحدودی، در این باره تردید کردم...»
حفیض سرش را به نشانه تایید گفته های مباشر خود جنباند و سپس بازواش را به سوی سکوهایی که پر از انواع اجناس گوناگون بود پیش برد و گفت: «آیا اینک حاضری بپذیری که نگرانی هایت، کاملاً بی اساس بوده است؟»
«بله قربان، اقرار می کنم.»
«بنابراین اجازه بده تا من از تو خواهش کنم که همچنان به تصمیمی که گرفته ام، اعتماد داشته باشی، تا زمانی که خودم صلاح بدانم دلایلم را برایت توضیح دهم و از برنامه های آتی ام با تو سخن بگویم.
من دیگر پیر شده ام، و نیازها و خواسته هایم بسیار کم و ناچیز است.
از زمانی که لیشای عزیز و نازنینم که سال های سال در نهایت سعادت و عشق در کنارش زیستم، از کنارم رفته است و من تنها مانده ام، این خواسته بیش از پیش در وجودم شکل گرفته است که تمام ثروتم را میان فقرا و تهی دستان و مستمندانِ این شهر تقسیم کنم.
من قصد دارم تنها آن میزان پول و سرمایه برای خود بردارم که بتوانم تا آخر عمرم، بدون داشتن هیچ مشکلی تامین گردم تا سرانجام عمرِ زمینی ام به پایان خود برسد.
به غیر از فهرست کاملِ مال و اموالم، من همچنین مایلم که سندی تهیه کنی، تا من بتوانم سند مالکیت هر یک از مراکز تجاری ام را به همان فردی که مدیریت آن را بر عهده دارد منتقل کنم.
من همچنین میل دارم که تو به میزان پنجاه هزار شمش طلا به میان هر یک از مدیران مغازه ها و فروشگاه هایم تقسیم کنی و این کار مرا به عنوان پاداشی از سوی من، برای سال ها کار صادقانه آن ها معرّفی کنی.
آن نیز به خاطر وفاداری شان نسبت به من... به گونه ای که آن ها بتوانند در اسرع وقت، قفسه های فروشگاه هایشان را با هر نوع متاعی که خودِ آنان می خواهند، پر کنند.»
اِراسم کوشید باز هم سخنی بگوید، امّا نتوانست، و لذا تنها یکی از دستانش را بالا گرفت تا اجازه حرف زدن پیدا کند، امّا حفیض مانع سخن گفتن او شد: «آیا این کار، به نظرت دونِ شان تو خواهد بود؟ یا کار ناراحت کننده ای به نظرت خواهد رسید؟»
مباشرِ وفادار، سرش را به شدّت تکان داد، و سرانجام توانست تبسمی بر چهره ظاهر سازد. او بالاخره توانست زبان به سخن گشاید: «خیر قربان. موضوع این است که من اصلاً نمی توانم نوع تفکر و شیوه استدلال باطنی شما را به درستی درک کنم. شما به گونه ای سخن می گویید که گویی تنها چند روز بیش تر از عمرتان باقی نمانده است.»
«اِراسم عزیزم... این جزو خصوصیات اخلاقی تو است که پیوسته نگران من باشی، و هرگز هیچ فکری درباره خودت نداشته باشی. ببینم، آیا تو برای آینده ات، به هیچ وجه نگران نیستی؟ و این که قرار است امپراتوری بازرگانی ما، به زودی از میان برود؟»
«قربان، برای سالیان دراز، ما در کنار هم بوده ایم و با هم دوست بوده ایم. اینک چگونه می توانم تنها به خودم بیندیشم؟!»
حفیض دوست قدیمی خود را در آغوش کشید و به او گفت: «نیازی نیست. من فقط از تو می خواهم که این پنجاه هزار شمش طلا را در اسرع وقت، به نام خودت منتقل کنی، و از تو خواهش می کنم که تا پایان کار، در کنارم باقی بمانی. منظورم تا زمانی است که سوگندی را که مدّت ها پیش یاد کردم، جامه تحقّق یابد. آن هنگام که سوگندم را به جای آوردم، این کاخ و این فروشگاه ها را به تو خواهم داد، زیرا در آن هنگام، دیگر آماده خواهم بود که به لیشای عزیزم بپیوندم و به عالم دیگر پرواز کنم...»
مباشر پیر، نگاهی عمیق به کارفرمای قدیمی خود انداخت، در حالی که به هیچ وجه قادر نبود چیزی از سخنان او درک کند: «پنجاه هزار شمش طلا، کاخ و تمام مغازه ها...! امّا من سزاوار دریافت این همه چیز نیستم...!»
حفیض سرِ خود را تکان داد: «من همواره دوستی و رفاقتِ با تو را به مانند ارزشمندترین مایملک خود در نظر پنداشته ام...! آن چه را برایت باقی می گذارم، تنها یک سهمِ بسیار کوچک و ناچیزی در برابر وفاداری و صداقت بی همتای تو است! تو نه تنها از هنر زیستن برای خودت، بلکه برای دیگران نیز به خوبی آگاهی، و این ویژگی، تو را از تمام انسان های دیگر متمایز می سازد. در واقع، تو مردی جدا، از سایر مردان هستی.
اینک، از تو تقاضا می کنم که به تلاش بیفتی و تمام خواسته هایم را در اسرع وقت، جامه تحقّق بپوشانی. می دانی، زمان ارزشمندترین خیر و برکتی است که در تملک خویش دارم، و اینک ساعت شنیِ عمر من، تقریبا به پایان خود رسیده و در شرف پر شدن است...»
اِراسم، به سرعت صورت خود را برگرداند تا قطرات اشک خود را از حفیض پنهان نگاه دارد. صدای او، ماهیتی در هم شکسته داشت آن هنگام که با نهایت خضوع، از کارفرمای خود سوال کرد: «آیا می توانید از قولی که همچنان باید محفوظ نگاه دارید تا سرانجام تحقّق یابد با من سخن بگویید؟ گرچه در تمام طول این سال های دراز و طولانی، من و شما همچون دو برادر برای یکدیگر بوده ایم، امّا من هرگز به خاطر ندارم که شما چیزی از سوگندی برای من گفته باشید...»
حفیض بازوانش را بر روی سینه قفل کرد و با لبخندی اسرارآمیز گفت: «پس از آن که کارهایی را که از تو خواستم به انجام رسانی به پایان بردی، دیگر بار همدیگر را خواهیم دید. آن هنگام، رازی را که هرگز با هیچ فردی سهیم نگشتم، با تو در میان خواهم نهاد. تنها همسر عزیز و دلبندم، به مدّت بیش از سی سال، از این راز من آگاه بود و بس...»

فصل دوم

و بدین شکل، آهسته آهسته، کاروانی که حالتی به ظاهر بسیار ساده و فقیرانه داشت، با اسکورتی مجهز، از دمشق به راه افتاد، در حالی که شمش هایی از طلا و یک عالم اسناد و گواهی های مالکیت برای یک یک مدیرانی که به مدّت سال های طولانی، برای مراکز تجاریِ حفیض به کار پرداخته بودند، با خود همراه می برد.
از عبید(۲) گرفته تا جوپا(۳) و از رِئول(۴) گرفته تا پترا(۵)، باری همه آن ده مدیر تجاریِ ورزیده ای که در کار مدیریت خود، همواره کوشا بوده اند، ناگهان از کناره گیری و بازنشستگی داوطلبانه حفیض مطّلع و آگاه گردیدند. هر یک نیز به سهم خویش، هدیه بسیار ارزشمند حفیض را در سکوتی سراپا احترام پذیرا شد. باری، پس از آخرین توقّف در مرکز تجاریِ آنتی پاتریس(۶)، ماموریت کاروان تجاری نیز به پایان خود رسید.
و از آن لحظه به بعد، قدرت مندترین امپراتوریِ تجاریِ آن دوران، دیگر هیچ نوع وجود خارجی نداشت...
اِراسم، با قلبی سرشار از درد و رنج و اندوه، پیامی برای ارباب عزیز خود ارسال داشت، و به او خبر داد که دیگر تمام انبار، از هرگونه متاعی تهی گردیده است، و این که دیگر هیچ یک از آن مراکز عظیم تجاری در سراسر شهرها، نشان بسیار معروف و شناخته شده حفیض را بر خود نداشتند. پیکی که دیگر بار به سوی اِراسم بازگشت، به او خبر داد که ارباب تمایل داشت در اسرع وقت، در نزدیک حوض آبی که هر دو به خوبی با آن آشنا بودند، با وی ملاقاتی رویارو داشته باشد.
هنگامی که اِراسم به محّل قرار ملاقات آمد، حفیض را که از حالا در آن مکان حضور داشت مشاهده نمود و سلامی گفت.
حفیض به بررسی دقیقِ حالت صورتِ دوست دیرینه خود پرداخت و از او سوال کرد: «همه کارها به پایان رسید؟»
«بله قربان.»
«این قدر اندوهگین نباش دوست مهربان من! لطفا همراهم بیا...»
آن ها به تالار بزرگی وارد شدند، و تنها صدای گام هایشان، در امتداد مسیری که می پیمودند طنین می افکند و بس. ظاهرا حفیض در نظر داشت اِراسم را به سوی تالاری از مرمر که در پشت کاخ واقع بود ببرد.
حفیض ناگهان برای لحظه ای کوتاه، از سرعت گام هایش کاست و به گلدانی چینی که بر روی سکویی پایه بلند قرار گرفته بود نظری طولانی افکند. سکو، از چوب درخت صدر تهیه شده و حالتی بسیار زیبا و شکیل به آن گلدان می بخشید. پیرمرد برای لحظاتی به تماشای شیشه ای که در پشتِ گلدان قرار داشت و نور بیرون را به داخل دعوت می کرد اقدام ورزید و مشاهده نمود که چگونه نور، رنگ سپیدِ گلدان را به رنگ زیبای ارغوانی مبدّل ساخته بود. بر روی چهره پیر و چروکیده اش، تبسمی محسوس ظاهر شد.
سپس آن دو دوست قدیمی، همچنان در سکوتی ژرف، به صعود کردن از پلکانی که در داخل تالار قرار داشت همّت گماشتند. قرار بود به داخل اتاقی وارد شوند که درست در بالاترین نقطه آن کاخ واقع بود و با سقفی گنبدی شکل مزّین می گردید. اِراسم متوجّه شد که از نگهبان مسلحی که همواره عادت داشت در پایین پلکان به مراقبت و محافظت از طبقات بالاییِ کاخ همّت گمارد، دیگر هیچ خبری نبود.
آن ها به طبقه نخست رسیدند و اندکی مکث کردند، زیرا تلاش برای بالا رفتن از پلکان، آن ها را خسته بر جای نهاده بود و لازم می نمود که برای لحظاتی، استراحت کنند.
سپس، دیگر بار به راه افتادند تا به طبقه دوم برسند، و حفیض با رسیدن به طبقه مزبور، از جیب جلیقه اش، کلید کوچکی بیرون کشید و دری بسیار بزرگ و سنگین را گشود. برای لحظاتی، به آستانه در تکیه کرد و سپس دیگر بار نیروی خود را جمع آوری نمود تا به در، اندکی فشار وارد آورد. در، بنا به مکانیسم مخصوصی، به سمت درون اتاق گشوده شد.
اِراسم برای لحظاتی، تردید به خرج داد، زیرا اربابش از او دعوت نکرده بود که به داخل اتاق قدم نهد. امّا پس از لحظاتی کوتاه، پی برد که اربابش انتظار داشت وی در پسِ پشتِ او، داخل اتاق شود، و لذا او نیز با نهایت حجب و حیا، با نهایت ادب، به درون اتاقی که هرگز هیچ فردی در طول سی سال اخیر، دعوت نشده بود به آن داخل شود، قدم نهاد.
نوری خاکستری رنگ از فراز برج بلند به داخل اتاق فرو می تابید، و اِراسم ناگزیر شد برای مدّتی کوتاه، خود را به بازوی حفیض بچسباند و به او تکیه کند، تا چشمانش به آن فضای نیمه تاریک عادت یابد.
حفیض با لبخندی ضعیف و مهربان، به تماشای دوست خود پرداخت و این که چگونه اِراسم، با گام هایی تردیدآمیز، محجوبانه به جلو آمد و به تماشای فضای کاملاً تهی آن اتاق پرداخت. حفیض میل داشت واکنش دوست خود را مشاهده نماید، زیرا به غیر از یک صندوق کوچک چوبی که در گوشه ای از اتاق قرار داشت، تنها با بارقه ای از نورِ بیرون روشن می گردید، هیچ چیز دیگری در اطراف وجود نداشت.
«ببینم اِراسم، مایوس که نشدی؟...»
«نمی دانم چه عرض کنم قربان...»
«آیا از بابت مبلمان این اتاق، مایوس نشدی؟ زیرا در طول این همه سال، یقینا بسیاری، همواره مایل بوده اند بدانند من چه چیزهایی در این اتاق پنهان ساخته ام، و چه چیزهایی در این جا وجود دارد... آیا دست کم اندکی کنجکاو یا علاقه مند نیستی بدانی من چه رازی را در این جا، تنها برای خودم محفوظ نگاه می داشتم، و این که به مدّت سالیان دراز، با چنین دقّتی و وسواسی به مراقبت و محافظت از چه چیز می پرداختم...؟»
اِراسم با سر، سخنان کافرمای خود را تایید کرد و پاسخ داد: «راست است... خیلی ها در طول این سالیان دراز و طولانی، پیوسته به گفت وگو و انجام انواع نجواهای زیرلبی و حدسیات عجیب و غریب می پرداختند تا بدانند در این اتاق، چه چیزهایی پنهان شده است. همه میل داشتند بدانند اربابمان چه چیزی را در بالاترین اتاقِ این برجِ مرتفع پنهان نگاه داشته است...؟»
«بله دوست عزیزم. من نیز این مطالب و این کنجکاوی ها را می شنیدم. می دانم که بسیاری بر این گمان به سر می بردند که من بشکه بشکه الماس و شمش های طلا و یا انواع حیوانات وحشی همراه با پرندگان نایاب در این مکان پنهان می کرده ام! حتّی به خاطر دارم که یک بار، یک تاجر فرش، با زبانی دوپهلو، و جملاتی کنایه آمیز به من گفت که نکند حرمسرایی در این جا برای خود دارم... لیشا، همسر عزیزم از این سخنان بسیار تفریح می کرد! یعنی از این اندیشه که شاید من در این جا، تعدادی همسر دیگری به غیر از او داشته باشم! امّا همان گونه که خودت نیز می توانی مشاهده کنی، در این اتاق، هرگز هیچ چیز خاصّی وجود نداشته و تنها یک میز کار وجود داشته است و بس! اینک، لطفا نزدیک تر بیا...»
دو دوست قدیمی، در برابر صندوق مزبور، زانو بر زمین نهادند، و حفیض با نهایت دقّت و حوصله، کوشید تسمه ای چرمی را که به دور صندوق بسته شده بود باز کند. او با نهایت لذّت، عطر خوشبوی درخت سدر را که از آن تسمه چرمی بیرون می زد استشمام کرد و سرانجام درِ صندوق را گشود و آن را به سوی عقب هل داد. در، با نهایت سکوت باز شد...
اِراسم، ناخودآگاه نیم تنه اش را به سمت جلو پیش آورد و به محتویات داخل صندوق نگاه کرد. او ناگزیر بود برای انجام این کار، از فراز شانه حفیض که به صندوق نزدیک تر بود به این کار اقدام ورزد. او سپس نگاه مخصوصی به سوی کافرمای خود افکند و سرش را تکان داد، در حالی که غرق در شگفتی و حیرت می شد.
در داخل صندوق، هیچ چیز مگر تعدادی تومار وجود نداشت...
تومارهایی تهیه شده از چرمی بسیار قدیمی.
حفیض به جلو خم شد، و با نهایت احتیاط و عشق، یکی از آن تومارها را از داخل صندوق برداشت. او برای لحظاتی، آن را به سینه اش فشرد و آن گاه با حالتی پراحساس، دیدگان خود را بست.
بر روی سیمایش، حالتی بسیار آرام آشکار گشت، به گونه ای که هرگونه آثار پیری و گذشت زمان را از خطوط صورتش محو ساخت. او سرانجام به پاخاست و با انگشت خود، به صندوق اشاره کرد و زبان به سخن گشود و گفت: «حتّی اگر این اتاق، پوشیده از میلیون ها الماس درخشنده و ارزشمند بود، به گونه ای که با نور و برق خود، می توانستند تمام فضای این اتاق را نورانی و رخشنده سازند، باز هم نمی توانستند برتر یا بهتر از آن چیزهایی باشند که دیدگان تو، موفّق شد در داخل این صندوق مشاهده کند! بدان که هرگونه موفقیت، هرگونه سعادت و نیکبختی، هرگونه عشق و صلح درون و سلامت جسمانی و خلاصه هر آسایش و رفاهی، همه و همه، از محتویات داخل این تومارهای ساده و محدود نشات گرفته است! تمام سعادت و موفقیت و عشق و سلامت و ثروتی که نصیبم گردید و من از وجود آن ها، کاملاً لذّت بردم و بهره مند شدم، در همین تومارها نهفته است. بدهی معنویِ من نسبت به این تومارهای چرمی، و به ویژه نسبت به آن خردمندی که آن ها را به امانت به من سپرد، هرگز از سوی من جبران نخواهد شد و هرگز نخواهم توانست بدهی خود را به درستی و به صورت کمال بپردازم...»
اِراسم که از لحن پرشور و بسیار پراحساسِ حفیض به شگفتی و ترس افتاده بود، چند قدم به عقب برداشت و سرانجام دل به دریا زد و سوال کرد: «پس شاید این همان رازی باشد که شما از آن سخن می گفتید، نه؟... آیا این صندوق، به شکلی نامعلوم، به همان سوگندی که همچنان باید محفوظ نگاه دارید وابسته و مرتبط است؟»
«پاسخ به سوالاتت، مثبت است... آری، من به هر دو سوال هایت، پاسخ مثبت می دهم.»
اِراسم دستی بر پیشانی خود کشید و با نهایت ناباوری به حفیض خیره نگریست: «در این تومارهای چرمی، چه چیزهایی نگاشته شده است که تا این میزان برای شما ارزشمند است، و ارزششان حتّی بیش تر از میلیون ها الماس گرانبها است...؟»
«تمام این تومارها، به غیر از یکی از آن ها، دارای اصول معنوی بسیار مخصوص و همزمان بسیار ساده ای هستند. در هر یک از آن ها، قانونی جاودانه نگاشته شده است که از یک حقیقت اساسی و انکارناپذیر داد سخن می دهد. در این تومارها، با شیوه ای مقایسه ناپذیر و بی همتا، نکاتی ذکر شده است که به خواننده آن ها کمک می کند تا به درستی به معنا و مضمون هر یک از تومارها پی ببرد. در جهت آن که آدمی بتواند در هنر فروختن، استادی بی همتا شود، لازم است این اصول معنوی و اخلاقی را بیاموزد، تا بتواند بدین شکل، هر یک از اسرار نهفته در هر یک از این تومارها را به درستی، و با نهایت صداقت و حسن نیت، به اجرا گذارد... چنانچه آدمی بتواند این اصول معنوی را به درستی از حفظ کند و آن ها را به اجرا گذارد، بدون تردید صاحب قدرتی توصیف ناپذیر برای انباشتن و جمع آوری تمام ثروت های جهان می شود، و این امر، تا آن جا که خودِ فرد، به انجام این کار مایل باشد! یعنی تا هر میزان که خواهان باشد، عالم هستی از ثروت های دنیوی این عالم خاکی به او هدیه خواهد کرد!»
اِراسم با نگاهی سردرگم و گم گشته به آن تومارهای کهنه نگاهی افکند.
«یعنی... منظورتان این است که آدمی می تواند درست به مانندِ خودِ شما، ثروتمند شود؟!»
«حتّی بسیار بیش تر از من. البته به شرط آن که خواستار چنین وضعیتی باشد.»
«شما اعلام داشتید که تمام این تومارهای چرمی، منهای یکی از آن ها، دارای اصولی معنوی و اخلاقی برای هنر دست یافتن به خرید و فروش می باشند. ببینم... پس در تومارِ آخر، چه حقیقی نهفته است؟»
«حقیقت را بخواهی، آن تومار که تو به عنوان آخرین تومار از آن نام بردی، نخستین توماری است که باید مورد مطالعه دقیقِ خواننده آن قرار گیرد. هر تومار، شماره گذاری شده است، و باید در فرصت و موقعیت مخصوص و دقیقی، قرائت شود. در تومار نخستین، رازی نهفته است که در طول قرون گذشته، تنها به خردمندان بسیار محدود و معدودی فاش شده است. در واقع، نخستین تومار به هر انسانی می آموزد که با کدامین شکل شایسته و مناسبی به یادگیری و آموختن تمام آن چه را در سایر تومارها نگاشته شده است اقدام ورزد. با تومار اوّل، آدمی می آموزد چگونه با سایر تومارها رویارو شود و به فراگیری مطالب ارزشمند هر یک از آن ها نائل آید.»
«خب... به نظر می رسد که این کار، نوعی آزمون ساده ای باشد که هر انسانی می تواند از عهده آن برآید.»
«راست است. این کار، بسیار آسان است، به شرط آن که تو آماده باشی که در زمانی مناسب، بهایی از بابت آموختن آن راز پرداخت کنی، و به میزان قوه تمرکزت نیز کاملاً دقّت داشته باشی. بدین شکل است که هر اصلی، در ذهنمان برای همیشه نقش خواهد بست، و بخشی از شخصیت و خصوصیات درونی ما خواهد شد و در نهایت امر، نوعی روش و شیوه زندگی در این کره خاکی برای ما خواهد بود. نوعی عادت زندگی...»
اِراسم دستی بر روی سطح چوبیِ صندوقی که در پیش رویش گشوده شده بود کشید و سرانجام به جلو خم شد و یکی از تومارها را برداشت. او با نهایت احترام و ظرافت، تومار را در میان انگشتان خود نگاه داشت، و سپس آن را به سوی حفیض گرفت. او با لحنی خاضعانه گفت: «مرا ببخشید قربان، امّا آخر... چرا شما هیچ گاه این اصول معنوی را با هیچ فرد دیگری سهیم نشدید، به ویژه با آنانی که به مدّت چندین سال، در خدمت شما مشغول به کار و انجام وظیفه شان بودند؟ شمایی که همواره با نهایت سخاوت و بخشندگی عمل کرده اید، چگونه است که هرگز این امکان را فراهم نیاوردید تا این سخنان حکمت آمیز و سرشار از اصولی معنوی را برای آنانی که تمام تلاششان صرف این می شد که میزان فروش شما را در مراکز تجاری تان در سراسر دنیا افزایش دهند بخوانید، و کاری کنید که آنان نیز به سهم خویش، ثروتمند گردند؟!... حقیقت امر را بخواهید، با داشتن چنین آگاهی و معرفتی که بسار ارزشمند و گرانبا و بی سابقه است، آن ها یقینا همه می توانستند مهارت و کاردانی بیش تری در فروش اجناس و کالاهایشان از خود ابراز دارند! ممکن است بدانم به چه دلیل، شما در تمام طول این سال ها، این اصول را تنها برای خودتان محفوظ نگاه داشتید و بس؟...»
«زیرا چاره دیگری نداشتم! مدّت ها پیش، آن هنگام که این تومارها به امانت من سپرده شد، و من ناگزیر گردیدم که سوگندی صادقانه یاد کنم، قرار بر این شد که بنا به تعهدم، محتویات این تومارها را تنها به یک نفر دیگر فاش سازم، و آن اطّلاعات را تنها به او منتقل کنم و بس. راستش را بخواهی، من هنوز هم با گذشت این همه سال، درنیافته ام به چه دلیل مخصوصی، چنین درخواست عجیبی از من شد. باری، به من دستور دادند تا اصول معنویِ این تومارها را تنها در زندگی خودم پیاده کنم و به اجرا گذارم و بس. مگر آن که به طور تصادفی، سرانجام روزی فرا رسد که شخصی به نزدم بیاید و به راستی نیازمند یاری و استمداد فراوانی باشد، و بیش از خودِ من، در آن هنگام که بسیار جوان بودم، به آموزش های این تومارها محتاج باشد و همزمان بتواند آن ها را دقیقا به مرحله اجراء گذارد. به من گفته شد که از طریق نشانه هایی از عالم غیب، به من نشان داده خواهد شد که این تومارها را باید به چه کسی منتقل کنم، حتّی اگر آن فردِ مزبور، به هیچ وجه در جریان برنامه هایی که من در نظر دارم برایش به انجام رسانم نباشد...
بنابراین من در نهایت صبر و شکیبایی به انتظار نشستم، و در طول مدّت انتظارم، این قوانین روحانی را، چنان که پیش تر از آن، اجازه به اجرا گذاشتنشان به من داده شده بود، به کار گرفتم. به یاری این اصول معنوی، من به مردی مبدّل شدم که امروزه به عنوان «بزرگ ترین فروشنده دنیا» معروف شده است... یعنی درست شبیه همان فردی که این تومارها را به صورت میراثی بسیار گرانبها، برایم بر جای نهاد. او نیز پیش از من، به عنوان ثروتمندترین و بزرگ ترین فروشنده دنیا شهرت داشت و شهرت و آوازه اش در همه جا وجود داشت! اِراسم... دوست عزیزم، شاید تازه اینک متوجّه شده باشی چرا در طول این سالیان گذشته، دست به برخی کارهای مخصوصی می زدم و همواره آن کارها به نظر تو، عجیب و غریب و توضیح ناپذیر می رسید. کارهایی که بر خلاف انتظار تو، همواره با نهایت موفقیت و پیروزی به پایان می رسید. اعمال و کردار و تصمیمات من، همواره بر اساس توجّه و احترام و رعایت دستورات این تومارهای چرمی انجام می گرفت؛ بنابراین من هیچ کاری را بر اساس نوعی «حکمت یا خردِ شخصی» به انجام نرساندم! به یاریِ مغزم نبود که توانستم این همه شمش طلا بیندوزم! من صرفا وسیله و ابزاری برای اجرای کارها بودم و بس.»
«آیا شما هنوز هم بر این عقیده راسخ باقی مانده اید که لازم است پس از این همه سال، شخصی از راه رسد تا این تومارها را رسما از دستان شما دریافت کند و صاحب جدید آن ها بشود؟...»
«بله.»
حفیض، تومارها را با نهایت احتیاط و عشق، دیگر بار درون صندوق قرار داد. او بدون آن که از جای خود برخیزد، با نهایت ملایمت و آرامش گفت: «اِراسم... آیا مایلی تا فرا رسیدن آن روز، همچنان در کنارم باقی بمانی؟»
اِراسم، با نهایت اخلاص و عشق، بازوی خود را در آن فضای نیمه تاریک بالا برد و کوشید دست ارباب خود را بیابد. او آن قدر دستش را پیش برد تا دستش با دست حفیض تماس پیدا کرد. پس سرش را به علامت تصدیق گفته های اربابش جنباند، آن گاه به گونه ای که انگار بنا به فرمان ساکت و خاموشی از سوی ارباب خود عمل کرده باشد، از جای خود برخاست و از اتاقی که بر فراز برج واقع بود خارج شد.
حفیض، تسمه چرمی را دیگر بار به دور صندوق افکند و او نیز به نوبه خویش از جایش برخاست و از اتاق داخل برج کوچک بیرون آمد و در ایوانی که دور تا دور آن بنای گرد ساخته شده بود قدم نهاد و نگاهی به گنبد بالای برج کاخش افکند. بادی از سمت شرق، بر صورتش وزید و عطر دریاچه ها و صحراهای دوردست را به مشامش رسانید...
در آن لحظه، پیرمرد از آن نقطه مرتفع، نگاهی طولانی به شیروانی های خانه های شهر دمشق افکند و لبخندی بر صورتش آشکار گردید. همزمان، هزاران فکر و اندیشه به ذهنش هجوم آورد و به یاد دوران گذشته و خاطراتی که همواره در قلب خود زنده نگاه داشته بود افتاد...

نظرات کاربران درباره کتاب بزرگ‌ترین فروشنده دنیا

کتابی است که به شکل هنرمندانه با انسان حرف می زند حیف است که این کتاب ارزشمند را نخوانید با هیچ کتابی به این اندازه ارتباط برقرار نکرده بودم
در 1 سال پیش توسط احمد حسین پور
یک کتاب عالی برای مو فقیت در مسیر زندگی
در 2 سال پیش توسط وحید صادقی
کتابیه که بر هر کسی واجبه خوندنش
در 3 ماه پیش توسط عرفان حمیدیفر
عالی
در 3 ماه پیش توسط مهدی یوسفی اصل
یکی از بهترین کتابهایی بود که مطالعه کردم
در 3 ماه پیش توسط مهران ظریف
کتاب تاثیر گذار و پر کششی هست. جیم ران خوندن این کتاب رو توصیه کرده. روش زندگی و فروش رو در قالب داستانی جذاب بیان میکنه.
در 2 ماه پیش توسط haf...002
نصف کتاب دو داستان کاملا مشابه و تکراری و بدون هیچ پندی هستند. واقعا به اندازه ای که انتظار داشتم کتاب خوبی نبود.
در 1 سال پیش توسط sin....ss