فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اسکورسیزی از زبان اسکورسیزی

کتاب اسکورسیزی از زبان اسکورسیزی
مروری بر آثار مارتین اسکورسیزی و سینمای هالیوود

نسخه الکترونیک کتاب اسکورسیزی از زبان اسکورسیزی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اسکورسیزی از زبان اسکورسیزی

تفاوتی که میان فیلم‌های مارتین اسکورسیزی وجود دارد، در این است که با فیلم «آلیس اینجا زندگی نمی‌کند» او مانند یک استاد مسلم، وسایل و ابزار کارش را هدایت و رهبری می‌کند؛ سپس با «خیابانهای پایین شهر» مستقیما با تماشاچی خود وارد ارتباط می‌شود و این کار را از آغاز تا پایان انجام می‌دهد. این نادرترین هدیه خدادادی‌ای است که یک سینماگر می‌تواند از آن بهره‌مند باشد! اکثر کارگردانها، هر چند حالتی زرنگ و زیرک و مجرب و کاردان و مخترع و شجاع و جسور داشته باشند، از این نعمت الهی برخوردار نیستند و هرگز هم از آن بهره‌مند نخواهند شد! حال آن که مارتی، آن را از همان آغاز کار، در تسلط خود داشته است.

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اسکورسیزی از زبان اسکورسیزی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل نخست

«من عاشق فیلم هستم! این زندگی من است! نقطه تمام!»

مارتین اسکورسیزی ۱۹۷۵

مارتین اسکورسیزی(۱) در تاریخ ۱۷ نوامبر ۱۹۴۲ در فلاشینگ(۲) در لانگ آیلند(۳) به دنیا آمد. او پسر کوچکتر چارلز(۴) و کاترین(۵) اسکورسیزی است. والدین او، هر دو، از فرزندان مهاجران ایتالیایی (سیسیلی) بودند که در حدود سالهای ۱۹۱۰، در نیویورک مستقر شده بودند. همان گونه که چارلز در فیلم «آمریکایی ایتالیایی»(۶) تعریف می کند، نخست به عنوان فروشنده پوشاک مردانه شروع به کار کرده بود؛ او همچنین در روزهای شنبه، اجاق های گازی همسایگان یهودی خود را روشن می کرد؛ در آن دوران، خیابان الیزابت(۷)، محّله ای به شمار می رفت که بیشتر از اهالی یهودی تشکیل می شد، و تنها معدودی از مردم محّله، از مهاجران ایرلندی و ایتالیایی بودند. پدر چارلز در اسکله های دریایی کار می کرد و گاه نیز فروشنده میوه و سبزیجات تازه بود. پدر کاترین هم نخست سربازی از سپاه سواره نظام بود، امّا پس از آن که موفّق شد مادر کاترین را متقاعد به مهاجرت کردن به آمریکا سازد، دست از کار سابق خود کشید. او بیش از هر چیز دوست داشت شراب درست کند؛ همسرش هم در آشپزی استعداد داشت. چارلز و کاترین در روز دهم ژوئن ۱۹۳۴، در کلیسای جامع سَنت پَتریک(۸) با هم ازدواج کردند. در آن دوران، چارلز در خشک شویی کار می کرد و کاترین هم در یک کارخانه، خیاّطی می کرد. هر دو آنها، اغلب در فیلم هایی که پسرشان ساخته است، بازی کرده اند...

والدینم در خیابان الیزابت به دنیا آمدند: یعنی درست در پایین قسمت شرقی منطقه مَنهَتَن(۹). آنها در محّله خیاطان زندگی می کردند. امّا پیش از آن که به سنّ هفت یا هشت سالگی برسم، در محّله دیگری به نام کورونا(۱۰)، در منطقه کویینز(۱۱) ساکن بودیم. آنجا، محّل بسیار قشنگی بود؛ ما یک باغچه کوچک با تعدادی درخت داشتیم. سپس پدرم دچار یک رشته مشکلات حرفه ای شد، و ما ناگزیر شدیم که از آنجا اسباب کشی کنیم و به ساختمانی نقل مکان نماییم که در همان «محّله ای» که من به دنیا آمدم، واقع بود. من به مدّت چهار یا پنج ماه همراه پدر و مادربزرگم باقی ماندم تا آن که سرانجام جای دیگری یافتیم، و این حقیقتا دوران بسیار سختی محسوب می شد، زیرا به قدر کافی بزرگ شده بودم تا بفهمم که آن محّله، از شهرت و نام زیاد خوبی برخوردار نیست. انسان می توانست مشغول بازی با یک سطل در خیابان باشد، و ناگهان صدای افتادن چیزی را در پشت سرِ خود بشنود: نخیر! چیزی که افتاده بود، یک سطل زباله دانی نبود، (آن گونه که ممکن است تصوّر کنید) بلکه نوزادی بود که از بالای شیروانی به پایین سقوط کرده بود!
در آن دوران، جامعه ایتالیایی های آمریکایی، در دهها خانه بسیار زهوار در رفته اقامت داشتند که از خیابان هیوستون(۱۲) شروع می شد و تا خیابان کانال امتداد می یافت و از آنجا به بعد، محّله چایناتان(۱۳) (یا همان محّله چینی ها) آغاز۰می گشت.
سه خیابان اصلی، به ترتیب عبارت بودند از خیابان الیزابت، خیابان مات(۱۴) و بالاخره خیابان مالبِری(۱۵). محّله ایتالیایی نشین ها که به «لیتِل ایتَلی»(۱۶) معروف بود، موقعیت و مرز بسیار مشخّص و دقیقی برای خود داشت، و اغلب، اهالی یکی از خیابانها، به خیابانهای دیگر سر نمی زدند و در همان خیابان خود باقی می ماندند. خیابان الیزابت، اکثرا محّل سکونت سیسیلی ها بود، همان گونه که پدر و مادربزرگ من هم در آن ساکن بودند. مردم آن محّل، قوانین و مقررات مخصوص خود را داشتند. هیچ کس به دولت، سیاستمداران آمریکایی و یا حتّی پلیس اهمیت نمی داد. به نظر می رسید که ما همه خوب می دانستیم چگونه «گلیممان را از آب بیرون بکشیم»...
گاهی از وقتها، برای دیدن فیلمی به خیابان چهل و دوم می رفتیم؛ گاه نیز به استیتِن آیلند(۱۷)، و یا منطقه کویینز می رفتیم: نقاطی که سایر مهاجران در آنها ساکن بودند. امّا تا زمان ورودم به دانشگاه نیویورک، که در سمت غربی منطقه گرینویچ(۱۸) واقع است، من هرگز، مگر یک یا دو بار، از این قسمت از شهر، دیدن نکرده بودم!
هر وقت یکی از دوستانم به من می گوید: «به گمانم شما فقط یک آرزو در سر داشتید: این که از محّله تان بروید! نه؟» من همواره پاسخ می دهم: «آه نه! ابدا! ما خیلی هم خوشبخت بودیم! به نظر ما، این شما بودید که در مناطق بد زندگی می کردید و اتومبیل های عجیب و غریب داشتید!»
در فیلم «خیابانهای پایین شهر»(۱۹)، چارلی گرفتار محّله ای است که در آن زندگی می کند: او قادر نیست به یک نتیجه گیری قطعی برسد که آیا رستورانی در منطقه گرینویچ ویلِج(۲۰) باز کند یا نه؟ زیرا روح او همچنان به آن محّله قدیمی وابسته مانده است. در آن دوران، فکر این که روزی خواهد رسید که فیلمهایی بسازم، هرگز به ذهنم خطور نمی کرد...
هنگامی که بچّه بودم، در آرزوی نقاش شدن به سر می بردم! بنابراین با شور و حال خاصّی شروع به نقّاشی کردم. امّا به همان اندازه، عاشق دیدن فیلم های سینمایی بودم، و از آنجا که مبتلا به بیماری آسم بودم، مرا اغلب به سینما می بردند، زیرا نمی دانستند با من چه کنند. آن چه بیش از هر چیز مرا مجذوب خود می ساخت، اندازه عظیم تصویر بر روی پرده سینما بود. در هنگام مراجعت به خانه، همه آن چه را که دیده بودم، روی کاغذ نقّاشی می کردم. عادت داشتم با الهام گیری از مجلات کارتون، قصّه هایی برای خود بسازم؛ البته در آن دوران، زیاد متوجه این نکات نبودم. همواره عادت داشتم تصاویر عظیمی در ذهن بسازم، درست همان گونه که بر روی پرده سینما دیده بودم. در پایان، در این کار، رو به انحطاط رفتم، و تنها به این اکتفا می کردم که از روی مجلات کارتونم، نسخه برداری کنم! با این حال، همچنان تحت تاثیر ابعاد عظیم سینما قرار داشتم و نقّاشی های کوچکم را در ابعاد ۳۳. ۱: ۱ انجام دهم.(۲۱) بیشتر عادت داشتم فیلمهای جنگیِ کمپانی یونایتِد آرتیست(۲۲) را با هنرنمایی هارولد هِکت(۲۳) و یا برت لَنکستر(۲۴) روی کاغذ نقّاشی کنم.
بدیهی است که من همچنین عاشق تصاویر مذهبی در داخل کتاب مقدّس بودم! البته با این استثناء که نقّاشی های من دقیقا به ابعاد هفتاد میلیمتری نبودند، و بیشتر تمایل داشتند هفتاد و پنج میلیمتری باشند! من یک داستان تصویری عظیم و باشکوه، مربوط به دوران روم باستان برای خود درست کردم، امّا ماجرای آن، در همان اوایل کار، و درست در وسط یک مبارزه میان گلادیاتورها که به افتخار بازگشت امپراتورشان از جنگ برگزار می شد، متوقّف گشت: من آن را با آب رنگ، کشیده بودم.
من همچنان این نقّاشی ها را با خود نگاه داشته ام، و هنگامی که در قاب گذاشته شوند، به عروسک های خیمه شب بازی سیسیلی شباهت پیدا می کنند، و انسان را به یاد مسابقات شوالیه های قرون وسطی می اندازند.
***
نخستین خاطره ام از سینما، آگهی تبلیغاتی کمپانی تروکالُر(۲۵) از یکی از فیلم های روی راجرز(۲۶) است. او در آن فیلم، یک لباس ریش ریش بر تن کرده بود، و برای آن که بتواند روی زین اسبش سوار شود، خود را از بالای شاخه های درختی به پایین می انداخت! پدرم از من پرسید آیا می دانم تریگِر(۲۷) کیست، و یادم می آید که ادای کسی را درآوردم که روی ماشه تفنگش فشار می آورد. امّا او سرش را تکان داد و گفت: «نه! نه! نه! این اسم اسب او است! هفته آینده، تو را برای دیدن این فیلم، به سینما خواهم برد...»
به همین دلیل است که هنوز هم از آگهی فیلم های آینده بسیار خوشم می آید، زیرا در سه سالگی آرزو می کردم یک کابوی شوم. به هر حال تا ده سالگی، فیلم های مورد علاقه ام، وسترن بودند.
از سه سالگی به بعد، وضعیت آسم من رو به وخامت رفت، و پدرم مرا بیش از پیش برای دیدن فیلم های سینمایی بیرون می برد. در دهه سی، او خود، یکی از شیفتگان سینما به شمار رفته بود، زیرا این کار، جزو معدود کارهای تفریحی ای به شمار می رفت که هنوز هم می توانست از عهده پرداختن پول آن بربیاید (حتّی زمانی که پول پرداخت خیلی چیزهای دیگر را نداشت!). در واقع، ما در محّله مان، جزو نخستین خانواده هایی بودیم که در سال ۱۹۴۸ صاحب تلویزیون شدیم. خوب به خاطر دارم که مشغول بازی در حیاط بودم، و ناگهان پسرعمویم پیتر(۲۸) را دیدم که دوان دوان به سمتم می آمد و فریاد می زد: «بیا ببین! یک دستگاه تلویزیون دارید که از خانه هم بزرگتر است!» البته صفحه تلویزیون ما تنها چهل سانتیتمر، و از نوع آر.سی.آی ویکتور(۲۹) بود. به گمانم پدرم دوستان خوب و زیادی داشت، زیرا همیشه موفّق می شد در گوشه و کنار، کاری برای خود دست و پا کند. هنگامی که پدرم بازنشسته شد، در خانه می نشست و از جایش تکان نمی خورد، و این موجب می شد که مادرم به شدّت خشمگین شود: «پدرت را از خانه خارج کن!»؛ و بدین ترتیب بود که ناگهان به ذهن مادرم رسید که از پدرم بخواهم در دوختن لباسهایی که لازم بود هنرپیشگانم در فیلم هایم بپوشند، به من کمک کند. در واقع، این یک فکر بکر بود، زیرا هر آن چه لازم بود، درباره لباسهای مردانه سالهای ۱۹۴۱ تا ۱۹۶۴ (که دوران فیلم «گاو خشمگین»(۳۰) بود) می دانست!
امّا خوب به خاطر دارم که این مادرم بود که مرا برای تماشای فیلم «دوئل در زیر آفتاب» به سینما برد. این فیلمی بود که کلیسای ما، تماشای آن را واجب دانسته بود. من نتوانستم پایان فیلم را ببینم، (از بس که وحشتناک بود!) زیرا خورشیدی داغ، به دستهای خون آلود آن زن، و آن دو موجودی که همدیگر را دوست می داشتند و سعی می کردند یکدیگر را بکشند، ضربه می زد. به گمانم که موسیقی دیمیتری تیومکین(۳۱) هم در این وضعیت بی اثر نبود، و جنبه وحشتناک فیلم را تشدید می کرد. امّا مادرم پیوسته فریاد می زد: «زود باش این فیلم را تماشا کن! این تو بودی که مرا وادار کردی برای تماشای این فیلم بیاییم! پس تماشا کن!» لازم به گفتن نیست که نخستین کاری که میل داشتم در سینما انجام دهم، حرفه بازیگری بود. من حتّی روحم نیز خبر نداشت که کارهایی در پشت دوربین صورت می گیرد! از آنجا که در آن دوران، استودیوهای بزرگ فیلمسازی مایل نبودند کاری به کار تلویزیون داشته باشند، بسیاری از فیلمهایی که پخش می شد، انگلیسی بودند. برای همین بود که در شش سالگی (سنّ ایده آل!) فیلم «دزد بغداد» و همین طور هم یک عالم فیلم از الکسندر کوردا(۳۲)، مانند «چهار پرِ سفید» و «فیل سوار» را دیدم. تعدادی هم وسترن قدیمی بود که شبهای جمعه پخش می شد، و نیز فیلم های ایتالیایی مانند «دزد دوچرخه»، «رم، شهر بی پناه» و یا «پاییزا» که خانواده ام را به شدّت تحت تاثیر خود قرار می دادند و آنان را به گریه می انداختند.
در سالهای پنجاه، برنامه ای تحت عنوان «فیلم یک میلیون دلاری» وجود داشت که یک فیلم را دو بار در هفته، شبها، در ساعت هفت و نیم و نه و نیم پخش می کردند، و سه بار هم در روزهای شنبه و یکشنبه. ما چهار نفری، در یک آپارتمان کوچک چهار اتاقه زندگی می کردیم و من همواره میل داشتم یک فیلم را بارها و بارها تماشا کنم، و این باعث آزار دیگران می شد، به طوری که مادرم فریاد می کشید: «باز هم این فیلم!! زود باش تلویزیون را خاموش کن!» یادم است که فیلم «افسانه های هوفمَن» اثر مایکل پاوِل(۳۳) و اِمِریک پرِسبورگر(۳۴) نیز در این برنامه بود: یک فیلم سیاه و سفید که پیوسته با انواع آگهی های تبلیغاتی قطع می شد (ناگزیر شدم تا سال ۱۹۶۵ صبر کنم تا آن را سرانجام به صورت رنگی ببینم). امّا من کاملاً مجذوب موسیقی آن شده بودم، و از حرکات دوربین و حالت نمایشی بازیگرانی که بیشتر رقاص بودند، لذّتی عمیق می بردم. خیلی چیزها می توان علیه «افسانه های هوفمَن» گفت، امّا من همیشه گفته ام چنین فیلم هایی بودند که به من کمک کردند رابطه میان موسیقی و دوربین را کشف کنم: در ضمن، از این جهت دروسم را خوب آموختم که آن فیلم ها را به کرات تماشا کردم. حتّی امروزه نیز، به ندرت روزی می گذرد بدون آن که قسمت هایی از موسیقی آن فیلم از ذهنم نگذرد، و بدیهی است که تاثیر بسیار زیادی روی من نهاد، بویژه هنگامی که سعی کردم با سکانس های موزیکال (موسیقایی) فیلم «نیویورک نیویورک» و مبارزات بوکس در فیلم «گاو خشمگین» برخورد کنم. امّا من یک درس دیگر هم آموختم: هنگامی که سعی داشتیم از چشمان رابرت دو نیرو در فیلم «راننده تاکسی» سکانس هایی بگیریم، فیلم را با ۳۶ یا ۴۸ تصویر در ثانیه گرفتم تا همان تاثیر و تحسینی را که در بخش ونیزی «افسانه های هوفمَن» تجربه کرده بودم، پدید بیاورم؛ منظورم زمانی است که رابرت هلپمَن(۳۵) از داخل یک گوندولا(۳۶) به تماشای دوئل مشغول است.(۳۷)
همچنین به یاد دارم نخستین باری که بخش کمانداران پاوِل و پرِسبورگر را به صورت رنگی دیدم (آن قسمتی که پیکان ها، درست به وسط هدف اصابت می کنند)، روزی بود که پدرم مرا برای دیدن «کفشهای سرخ» به آکادمی موسیقی واقع در خیابان چهاردهم برده بود؛ بدیهی است که من کاملاً مسحور و مجذوب آن شده بودم. هرگز هیچ فیلمی مرا تا آن اندازه تحت تاثیر خود قرار نداده بود، مگر شاید یک فیلم دیگر که آن را نیز به همراه پدرم دیده بودم و «رود» نام داشت و اثر ژان رُنوآر(۳۸)، و شامل یک صحنه رقص بود.
صحنه های رقص در «کفشهای سرخ» به راستی خارق العاده بودند! خوب به یاد دارم از خود پیوسته سوال می کردم چگونه موفّق شده بودند کاری کنند که رابرت هلپمَن در آن باله رویایی، به یک تکه کاغذ روزنامه مبدّل شود؟... امّا چیزی که مرا بیش از هر چیز به خود جلب می کرد، حالت رمز و راز، و فضای هیستری فیلم بود که در آن دوران، مرا به شدّت متعجب ساخته بود.
هنگامی که این فیلم به صورت سیاه و سفید در تلویزیون پخش شد، پیوسته آن را تماشا می کردم؛ سپس هنگامی که آن را به صورت رنگی دیدم، بیش از پیش به شخصیت آنتون والبروک(۳۹) و نقش آفرین اصلی: لِرمونتوف(۴۰) که اخلاص و فداکاریش همه چیزِ اطرافش را به دست نابودی کشانده بود، علاقه مند شدم. آن چه مورد علاقه ام بود، بی رحمی و زیبایی شخصیت او بود، بویژه در صحنه ای که آیینه را می شکند، و به شدّت علیه خود، خشمگین است. من حتّی به مغازه خیاطی بِرمَن و نیتان(۴۱) رفتم و سفارش دوخت یک پیراهن قزاقی، درست مانند پیراهنی را که قهرمانم در فیلم بر تن کرده بود، دادم. در سال ۱۹۸۰، هنگامی که همایشی به شکل مروری بر آثار مایکل پاوِل و اِمِریک پرِسبورگر در موزه هنرهای معاصر برگزار شد، آن را بر تن کردم...
اکثر فیلم هایی که در برنامه «فیلم های یک میلیون دلاری» به نمایش گذاشته می شد، به صورت کامل نبودند: برای نمونه، سکانسی از «گذر عمر» را در آغاز فیلم «همشهری کین» بریده بودند، امّا من این موضوع را در آن دوران نمی دانستم. آن چه برایم حائز اهمیت بود، امکان دیدن و دوباره دیدن این فیلم ها بود و بس! به گمانم به خاطر «همشهری کین» بود که در چهارده یا پانزده سالگی، از نقش اساسی یک کارگردان باخبر شدم. من اُرسُن وِلز(۴۲) را همواره به عنوان یک بازیگر خوب، دوست می داشتم (بویژه در نقشی که کارل رید(۴۳) در فیلم «مرد سوم» به او داده بود): منظورم قسمتی است که او درباره ساعتهای دیواری به گفت وگو می پردازد... امّا تازه در آن دوران بود که درمی یافتم تا چه اندازه فیلمی که او کارگردانی کرده بود، ماهیتی جاه طلبانه و دینامیک و قدرتمند دارد! سپس یکبار دیدم که آن را در سینمایی واقع در خیابان چهاردهم به همراه فیلم «خائن» اثر جان فورد(۴۴) به نمایش گذاشته اند. آن شب را هرگز از یاد نخواهم برد! شبی طوفانی با یک عالم تماشاچی بود که برای دیدن فیلم به آنجا آمده بودند، و من باری دیگر، مسحور این فیلم شدم. کمی بعد، این دو فیلم، تقریبا در تمام سطح شهر نیویورک به نمایش گذاشته شد، و هر بار، من دوستان یا والدینم را برای تماشای آن با خود همراه می بردم! برایم مهم نبود با چه کسی می روم! فقط دوست داشتم این فیلم ها را باری دیگر ببینم! به نظرم، تا پیش از این فیلم ها، با فیلم سازانی مانند جان فورد و یا هاوارد هاکز(۴۵) آشنا نبودم، و فقط از طریق بازیگرانی که در فیلم های آنان بازی می کردند آنها را می شناختم. بویژه با بازیگری مردی مانند جان وین(۴۶)...

نظرات کاربران درباره کتاب اسکورسیزی از زبان اسکورسیزی