فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب واپسین هدیه

کتاب واپسین هدیه

نسخه الکترونیک کتاب واپسین هدیه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب واپسین هدیه

داستانی بسیار لطیف و پراحساس وخارق‌العاده. کتابی اکنده از انواع حکمت‌های ژرف برای جوانان و میانسال و کهنسالان به یکسان... نویسنده کتاب هرآنچه لازم باشد درباره احساس حق‌شناسی نسبت به نعمت‌های الهی و برکات عالم هستی و عنایاتی که در زیستن در کره خاکی وجود دارد و به خوبی می‌داند و ما باید از او سپاسگذار باشیم که در قالب این کتاب زیبا خوشبینی و ایمان و اعتقادش را به خداوند مهربان برای ما آشکار می‌سازد. تا ما نیز دروس معنوی از او بیاموزیم. در این کتاب، پیامی روشن و بسیار مهم درباره امید و امکان وجود انواع امکانات خوب و نیکو برای ما ارائه شده است.

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.14 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب واپسین هدیه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سرآغاز

هر سفر کوتاه یا طولانی، باید دقیقا در همان نقطه ای که آدمی خود را در آن می یابد، آغاز گردد...

* در طول پنجاه و سومین سال از دوران وکالتم و هشتادمین سال از حضورم در روی کره زمین بود که مقدر گردید من به کاری دشوار دست بزنم؛ کاری که می رفت تا کلّ حیات و هستی مرا دستخوش تغییر و تحوّل سازد...
من در پشت میزِ خود که از چوب ماهوت است و در نوع خود، از ماهیتی هیولایی شکل و عظیم برخوردار است نشسته بودم.
دفترم در طبقه بالا در یکی از اضلاع ساختمان بسیار با ابهّت و باشکوهی در یکی از بهترین مناطق شهر بُستُن قرار داشت. در طبقه ورودی که با مرمر مزّین می شود، بر روی تابلویی برنجی و بسیار قدیمی در بیرون دربِ ورودی جمله: «هَمیلتُن، هَمیلتُن و هَمیلتُن» نقش بسته است.
در میان این سه نام، من همان فرد اوّلی هستم: تِئودُر جی. هَمیلتُن اگر بخواهیم اندکی دقیق تر و مشخّص تر باشیم. پسرم و نوه ام هم همان فرد دوم و سوم بر روی تابلوی برنجی هستند.(۱)
دوست ندارم بگویم که ما معروف ترین و خوش نام ترین دفتر وکالت در سراسر بُستُن هستیم، زیرا این سخن کاملاً و صد در صد راست نخواهد بود. با این حال، اگر کسی بیاید و این مطلب را بر زبان برانَد، بدیهی است که من نیز تلاش نخواهم کرد تا مانع ادعای (درستِ!) او شوم!
همچنان که مشغول تماشا کردن دفتر بسیار قدیمی و همزمان با عظمت خود بودم، با خود اندیشیدم که تا چه اندازه از دوران اوّلیه زندگی ام در دانشکده حقوق تغییر یافته و از نردبان ترّقی صعود کرده بودم... من بسیار دوست می دارم که هر چند وقت یک بار، به دیواری که تمام افتخارات و شایستگی های حرفه ای ام در درون قاب هایی چوبی و زیبا جای گرفته است، نگاهی بیندازم... من همچنین عکس هایی هم از دیوار آویخته ام که مرا در کنار هر یک از پنج رئیس جمهور آخرِ ایالات متحده آمریکا نشان می دهند. البته به غیر از این افراد، افراد سرشناس و بسیار معروف دیگری نیز حضور دارند که با آنان هم عکس گرفته ام...
باری دیگر به نمای همیشه آشنای قفسه های کتابم که همه دارای جلدی چرمی هستند نگاهی انداختم. قفسه هایم تا سقف اتاقم امتداد دارند و یک فرش بسیار نفیسِ ایرانی نیز در زیر پایم خودنمایی می کند. مبلمان اتاق کارم، همه از چرم، و دارای مدلی بسیار کلاسیک هستند. همه این مبلمان و وسایل، پیش از دوران من وجود داشته اند و عتیقه محسوب می شوند.
ناگهان از تماشای محیط بسیار آشنای اطرافم بیرون پریدم.
صدای زنگ تلفنم به گوش رسید. صدای بسیار آشنا و بسیار قابل اعتمادِ مارگارت هَستینگز(۲) را شنیدم که گفت: «قربان... اجازه دارم به داخل اتاقتان بیایم و چند کلمه ای خدمتتان عرض کنم...؟»
از آن جا که بیش از چهل سال می شد که من و او با هم کار می کردیم، دقیقا می دانستم که آن لحن صدایی که استفاده کرده بود، تنها برای مواقع بسیار جدّی و تاریک و غم انگیز مورد استفاده قرار می گرفت.
بی درنگ پاسخ دادم: «بله! خواهش می کنم بیا تو.»
دوشیزه هَستینگز به سرعت وارد اتاق شد و در را پشت سرِ خود بست. او درست در مقابل من، روی مبل نشست. او دفتر تقویم و دفتر یادداشت معمول خود را با خود همراه نیاورده بود، و هیچ سند و پرونده ای هم در دست نداشت. کوشیدم به خاطر بیاورم آخرین باری که مارگارت را بدون هیچ وسیله ای در دست دیده بودم، چه وقت بوده است. امّا او بدون اتلاف وقت، و بدون آن که هیچ مقدمه ای بیاورد، به من اطّلاع داد: «آقای هَمیلتُن، رِد اِستیوِنس(۳) هم اینک به رحمت خدا رفت...»
هنگامی که آدمی تا بیش از هشتاد سال عمر می کند، کم کم به این واقعیت غم انگیز که باید دوستان و اعضای خانواده خود را یک به یک از دست بدهد، عادت می کند. امّا برخی از این خبرها، آدمی را با ضربه ای بیش تر، آزرده خاطر می سازند... این خبر، تا ژرف ترین قسمت روح و جانم نفوذ یافت و تمام وجودم را به لرزش افکند. در میان تمام احساسات و عواطف و خاطراتی که ناگهان به وجودم هجوم آورد، پی بردم که ناگزیرم دقیقا همان کاری را که رِد از من انتظار داشت به انجام رسانم به مرحله اجرا گذارم: یعنی آن که همچنان به کارم ادامه دهم...
دیگر بار به درون قالبِ شخصیتِ وکیلی ام فرو رفتم و به دوشیزه هَستینگز گفتم: «لازم است به تمام اعضای خانواده اش زنگ بزنیم و با تمام هیئت های مدیره سازمان ها و موسسات و دفاترش و خلاصه تمام زمینه های حرفه ای که او با آن ها در ارتباط بود تماس بگیریم. در ضمن، باید از همین حالا، آماده رویارویی با تمام این سیرک بازی هایی که جراید و روزنامه ها از خودشان نشان خواهند داد، باشیم.»
دوشیزه هَستینگز به پاخاست و گفت: «من هم اینک به تمام این کارها رسیدگی خواهم کرد.»
او به سرعت به سوی در پیش رفت، و سپس برای لحظه ای تردید به خرج داد و پس از سکوتی معذب کننده که در طول آن، من ناگهان پی می بردم که مارگارت هَستینگز و من مشغول عبور از یک خطّ نامرئی ای بودیم که زندگی های شخصی مان را از زندگی حرفه ای مان جدا می ساخت، دیگر بار به من رو کرد و با نهایت آرامش و ملایمت گفت: «آقای هَمیلتُن... تسلیت عرض می کنم.»
دوشیزه هَستینگز در را پشت سر خود بست و مرا با افکار و اندیشه هایم تنها نهاد.
***
دو هفته بعد، ناگهان خود را در مقابل تمام اعضای خانواده دور و نزدیک رِد اِستیوِنس و در صدرِ میزِ عظیم چوبی ام که برای جلسات مهم از آن استفاده می کردم مشاهده نمودم. احساس شور و هیجان و انتظاری که تا اندازه ای نیز از حرص و آزمندی خبر می داد، به صورتی ملموس در فضای اتاق احساس می شد.
با آگاهی کامل از احساسات و اندیشه ها و تفکرات رِد نسبت به اکثریت اعضای خانواده دور و نزدیکش، نیک می دانستم که دوستم از من انتظار داشت که تا آن جا که برایم امکان دارد، انتظار و تحمّل آن ها را به درازا بکشانم و کاری کنم که آن ها تا اندازه زیادی در حالت رنج و زجر باقی بمانند! بنابراین به مارگارت دستور دادم که به همه حاضران در اتاق، قهوه یا چای یا نوشیدنی غیرالکلی با هر چیز دیگری که به نظر خودش شایسته می رسید، تعارف کند.
به تماشا و بررسی چندین باره تمام اسناد و مدارک بسیار قطوری که در پیش رویم بود پرداختم و این کار را پیوسته انجام می دادم. سرانجام، سینه ام را صاف کردم و در نهایت امر متوجّه شدم که در شرف فراتر رفتن از حدّ شایسته ادب و نزاکت می باشم. دیگر نمی بایست وقت را بیش از این به هدر می دادم.
از جای خود برخاستم و رو به سوی حاضران در اتاق کردم.
«خانم ها و آقایان. همان گونه که مستحضر می باشید، ما در این جا حضور یافته ایم تا آخرین وصیت نامه هاوارد(۴) «رِد» اِستیوِنس را قرائت کنیم و از مضمون آن مطّلع گردیم. البته نیک می دانم که دوران سختی برای همه شما و من است، و این که اندوه و سوگواری مان که ماهیتی بسیار شخصی و باطنی برای هر کداممان در بر دارد و به شکل و حالتی متفاوت است، از تمام نگرانی ها و دغدغه هایی که ممکن است امروز صبح، نسبت به مسائل مادّی ای که ناگزیریم اذهان خود را به آن ها مشغول سازیم، بسیار بیش تر و شدیدتر است... ولی خب...»
نیک می دانستم که رِد، در هر کجای این عالم هستی که حضور داشت، یقینا از لحن طنزآلود من که صرفا قصد داشت حاضران را به بازی و تمسخر بگیرم، در شرف لذّت بردن عمیقی است!
«و لذا، از بیان مطالب مقدماتی صرف نظر می کنم و از انجام توضیحات قانونی و دادگاهی می گذرم و مستقیما بر سرِ اصل مطلب می روم. همان گونه که می دانید، رِد اِستیوِنس مرد بسیار بسیار موفّقی بود. از هر لحاظ که تصوّر کنید. و نیز به معنای واقعی و کاملِ کلمه... به همان اندازه، وصیتی که کرده است، درست به مانند اخلاقی که داشت، ماهیتی بسیار ساده و صریح دارد.»
به صحبتم ادامه دادم و گفتم: «اندکی بیش از یک سال پیش، در سالروز تولّد هفتاد و پنج سالگی اش، من این واپسین وصیت نامه را برای آخرین بار برای آقای اِستیوِنس تهیه و تنظیم کردم. بدیهی است که از طریق مکالمات و گفت وگوهای بعدی مان که تا همین اخیرا نیز ادامه داشت، این وصیت نامه دقیقا با آخرین خواسته های او هماهنگی و تطابق دارد. بنابراین قصد دارم از روی وصیت نامه اش، شروع به قرائت کنم. شما پی خواهید برد که علی رغم این واقعیت که این سند، ماهیتی کاملاً قانونی و برگشت ناپذیر دارد، همزمان در برخی از قسمت ها، دقیقا بنا به جملات و اظهارات خودِ رِد به رشته تحریر در آمده است.»
شروع به قرائت کردم: «به پسر ارشدم جک اِستیوِنس(۵)، نخستین شرکتم را که شرکت گاز و نفتِ «پَن هَندِل»(۶) است به ارث می بخشم. در هنگام تنظیم این وصیت نامه، این شرکت ارزشی معادل ششصد میلیون دلار یا اندکی بیش تر از این را دارد...»
صدای آه کشیدن و نفس فرو دادن چند تن از اعضای خانواده به گوش رسید، و نیز صدایی از سرور و شادمانی که برای مدّتی طولانی به گوش رسید. سند وصیت نامه را بر زمین نهادم و از بالای عینک ذرّه بینی ام، کوشیدم بدترین و سخت گیرانه ترین نگاهم را که در سالن دادگاه با حالتی ترسناک به دیگران خیره می سازم، به سوی آنان خیره نگاه دارم. پس از مکثی بسیار معنادار، دیگر بار وصیت نامه را برداشتم و به قرائتم ادامه دادم.
«گر چه جَک، یگانه صاحب این شرکت خواهد بود، لیکن مدیریت و انجام عملیات، همچنان در دستانِ قادر و قابلِ اعضای هیئت مدیره شرکت پَن هَندِل باقی خواهد ماند. یعنی همان افرادی که برای سالیان دراز، با نهایت وفاداری به خدمت کردن به من مشغول بوده اند.
جَک...! میل دارم این را بدانی از آن جا که تو کوچک ترین علاقه و توجهّی به این شرکت در زمان حیاتم نداشتی، پس یقینا از حالا به بعد هم که من دیگر در قید حیات نخواهم بود، توجّه و علاقه ای به آن نخواهی داشت!
از سوی دیگر، این که من به تو اجازه دادم که تو صاحب شرکت عظیمی به مانند پَن هَندل بشوی، درست به این می ماند که من به پسرک سه ساله ای اجازه داده باشم یک تفنگ شکاریِ پُر را در دست خود نگاه دارد...
میل دارم بدانی که من به آقای هَمیلتُن دستور داده ام که این وصیت نامه را به گونه ای تنظیم کند که اگر تو احیانا به این اندیشه افتادی که به مبارزه کردن یا آزردن اعضای هیئت مدیره بپردازی تا کنترل کاملِ شرکت را از آنِ خودت سازی، و یا حتّی اگر درباره ماهیت و شیوه ارثیه ای که به تو بخشیده ام، زبان به اعتراض و شکایت بگشایی، کلّ این شرکت نفت و گاز، بی درنگ به یک موسسه خیریه موردنظرم منتقل خواهد شد و تو دیگر هیچ حقّ مالکیتی نسبت به آن نخواهی داشت.»
سرم را دیگر بار بلند کردم و مستقیم به صورت جک اِستیوِنس نگاه کردم. انواع حالات و احساسات گوناگون بر روی خطوط سیمایش نقش بسته بود.
جَک اِستیوِنس، مردی پنجاه و هفت ساله بود که تمام عمرش را به عیاشی گذرانده بود و هرگز از توفیق و امتیاز این که روزی در طول عمرش به کاری مشغول شده باشد برخوردار نبوده است. او هرگز از عرق جبین خود، دسترنجی به دست نیاورده بود.
او به هیچ وجه از لطف و عنایتی که پدرش در حقّ او کرده بود مطّلع نبود. این که پدرش کنترل مدیریت آن شرکت عظیم را از دستانش گرفته بود تا به دستان انسان هایی زبده و کارآزموده بسپارد... نیک می دانستم که او مشغول تجربه کردن چه احساساتی در درون خود می باشد: این که برای نوبتی دیگر، نتوانسته بود بر اساس خواسته و توقعات پدرش، قدعلم کند.
راستش را بخواهید، تا اندازه ای دلم به حالش می سوخت. به عنوان توضیح، به او گفتم: «آقای اِستیوِنس، در این وصیت نامه تصریح و تاکید شده است که همه مطالب و تمام ارث و میراثی که به یک یک شما خواهد رسید، به ترتیب و با صدای بلند قرائت شود. و این که پس از آن که نام هر فرد در بخشی که مربوط به او بوده است ذکر گردید و ارث و میراث او مشخّص شد، آن شخص موظف است سالن جلسه را بی درنگ ترک کند.»
او با نگاهی متعجّب و بهت زده به من خیره شد و گفت: «چه گفتید؟!»
در این لحظه، دوشیزه هَستینگز که حواسش همواره به همه چیز است، بازوی او را با نهایت احترام و همزمان قاطعیت گرفت و او را از جایش بلند کرد: «آقای اِستیوِنس، اگر اجازه بدهید، من شما را تا دم در راهنمایی خواهم کرد.»
هنگامی که دیگر بار همه بر جای خود نشستند، و میزان انتظار و حرص و آزمندی نیز اندکی بالاتر از پیش احساس می شد، من نیز به قرائت خود پرداختم:
«به یگانه دخترم، روت(۷)، خانه خانوادگی و نیز مزرعه گاوچرانی ام واقع در آستین(۸) در ایالت تکزاس(۹) را می بخشم. همین طور هم تمام کارهایی که مربوط به عملیات پرورش و فروش گاو و گوساله می باشد.»
روت در دورترین نقطه میز کنفرانس نشسته بود. در کنارش، شوهر غیرقابل اعتماد و نیز فرزندش نشسته بودند.
حتّی با فاصله ای که میان ما بود، من باز هم می توانستم صدای به هم خوردنِ دو دستش را که با نهایت آزمندی و خوشوقتی به نوازش دادن آن ها مشغول بود بشنوم. او و اعضای خانواده اش به قدری خودخواه و خودپسند بودند که گمان نمی کنم به درستی فهمیده بودند که کلّ آن عملیات از سوی دیگران مورد مدیریت و راهبری قرار خواهد گرفت و این که آن ها هیچ گونه حقّ مداخله ای را در کارها نخواهند داشت. البته این موجب می شد که آن ها نتوانند هیچ آزاری به خود یا دیگران وارد آورند...
دیگر بار، دوشیزه هَستینگز آن ها را به بیرون از سالن جلسه هدایت کرد.
گلویم را اندکی صاف کردم و به صحبتم ادامه دادم: «به بیل، پسر جوانم که آخرین فرزندم نیز می باشد، کلّ دارایی ام را در زمینه اوراق سهام دار و سرمایه گذاری هایم به ارث می گذارم.
امّا بیل...! لازم است به نکته ای دقّت کنی: این اسناد و مدارک و اوراق سهام دار، در دستان مجرب آقای هَملیتُن و شرکت حقوقی اش باقی خواهند ماند تا به صورت یک «تراست» برای تو و بازماندگانت باشد. به این ترتیب، جای شکرش باقی است که چیزی در آینده برای دیگران باقی خواهد ماند! منظورم هنگامی است که وکیل دیگری، این بار به قرائت وصیت نامه تو مشغول باشد...»
از تعداد حاضران در اتاق، دقیقه به دقیقه کم تر و کم تر می شد. هر یک از اقوام دور رِد نیز سهمی از ارث و میراث او را با خود همراه بردند و همه با اشتیاقی که داشتند، با خوشنودی از اتاق خارج می شدند.
سرانجام، تنها یک نفر در اتاق جلسه به همراه من و دوشیزه هَستینگز باقی ماند...
در آن سوی میزِ دراز و طولانیِ کنفرانس، به آن مرد جوان خیره شدم.
جِیسن اِستیوِنس.(۱۰)
جوانی که تنها بیست و چهار سال داشت و فرزندِ فرزندِ برادر دوست قدیمی و دیرینه ام، رِد اِستیوِنس به شمار می رفت.
او با نگاهی خشمگین و سراپا عصیان و نافرمانی و غضب به من چشم دوخته بود. با نوعی رفتار بی ادبانه و تحقیرآمیز که تنها از سوی کسانی آشکار می شود که تمام عمر خود را با تمرین حالت خشمی خودخواهانه و مغرورانه سپری کرده باشند...
او ناگهان مشتش را محکم بر روی میز کوبید و خطاب به من فریاد زد: «خوب می دانستم که این مردک پیر هیچ چیز برای من به ارث نخواهد گذاشت...! او همیشه از من نفرت داشت...!»
او از جای خود برخاست و با گام هایی بلند، به سوی درِ اتاق پیش رفت.
خطاب به او گفتم: «این قدر عجله نکن! اتفّاقا نام تو در این وصیت نامه قید شده است.»
او دوباره به سمت صندلی اش بازگشت و با حالتی مبارزه طلبانه به من خیره شد. هیچ احساسی در چهره اش آشکار نمی کرد. ظاهرا بسیار تلاش می ورزید تا احساس امیدواری شدیدی را که در دل داشت، به هیچ وجه به من ابراز نکند.
من نیز به نگاه سردش، با نگاهی سرد پاسخ دادم و تصمیم گرفتم تا خودِ او زبان به صحبت باز نکند، هیچ حرفی به سهم خود نزنم.
می دانید، برای افرادی که بیش از هشتاد تولّد خود را در این عالم زمینی پشت سر نهاده اند، صفاتی همچون صبر و شکیبایی، با نهایت سهولت و راحتی از راه می رسد.
سرانجام، آن هنگام که دیگر کاسه صبرش به انتها می رسید، گفت: «بسیار خوب. ببینم، این بزِ پیر چه چیزی برایم به ارث گذاشته است...؟!»
دیگر بار بر جایم نشستم، و دستم را به سوی سند وصیت نامه پیش بردم.
صدای اِستیوِنس جوان را شنیدم که زیرلب با خود می گفت: «شرط می بندم هیچ چیز به ارث نگذاشته است.»
من نیز به صندلی ام تکیه دادم و لبخندی بسیار گشاده و گرم و دلپذیر به او زدم و پاسخ دادم: «مرد جوان، به راستی حقّ با تو است. او هیچ چیز و همه چیز برایت به ارث گذاشت است. و هر دو این چیزها، همزمان است...»
***

سخنی با خواننده عزیز...

در خجسته سالروز ولادت حضرت علی بن موسی الرّضا علیه السلام که امسال در هشتمین روز از هشتمین ماهِ سال هشتاد و هشت شمسی صورت می گیرد، خدمت خواننده عزیز و گرامی سلام عرض می کنم و آرزوی بهترین روزها و برآورده شدن تمام آرزوهایتان را همراه با سلامتی درخشان و نورانی، از خداوند متعال خواستارم! دیگر بار کتابی جدید، از نشری جدید، به خدمتِ شما تقدیم می دارم، و امیدوارم از محتوای آن، لذّت کامل ببرید!
به زودی کتاب های عرفانی و کلاسیک معتبر و بسیار خواندنی ای از سوی همین نشر، به شما عزیز مهربانم تقدیم خواهد شد. این نخستین کتابِ انتشارات دعا می باشد و امیدوارم کتاب هایی که به شما عرضه خواهد شد، درست به مانند کتب نشر تیر، مورد پسندتان واقع گردد و بتوانید درست همان گونه که به نشر تیر اعتماد دارید، به نشر دعا نیز اعتمادی قلبی و حرفه ای داشته باشید، و ناشرِ آن، و نیز مترجمان آن را همواره مورد لطف و عنایتِ همیشگیِ خود قرار دهید، انشااللّه!
در این نشر، یک رشته آثار کلاسیک بسیار قدیمی از ادبیات اروپا به ویژه ادبیات انگلستان و نیز آثار خاور دور به شما تقدیم خواهد شد؛ و نیز یک رشته کتاب های دینی و آیینی، از سراسر عالم و نیز همان گونه که ملاحظه می فرمایید، کتاب های عرفانی و روانشناختی که بتوانند کمکی موثر در شناخت دنیای اطرافمان به شمار روند، و در شناختِ آن چه در روح و جانمان می گذرد، کمکی مفید باشند.
به زودی، از سوی همین انتشارات، کتاب بسیار زیبای «راهبی که اتومبیل فرّاریِ خود را فروخت» به شما تقدیم خواهد شد. کسانی که از مطالعه کتاب «معبد سکوت» و «افسانه هفت استاد» و مجموعه سه جلدیِ «جنگجوی صلح جو»، «سفر مقدّس» و «قوانین روحانی» و «واپسین گفتار» لذّت برده اند، می توانند دیگر بار، با اثری بسیار روح پرور و زیبا آشنا گردند، انشااللّه! پس به سراغِ ما بیایید...!
روزهای زندگی تان بر شما مبارکباد و بکوشیم همه چیز و همه کس را دوست بداریم! مطالعه خوبی در پیش داشته باشید.

فریده مهدوی دامغانی

نظرات کاربران درباره کتاب واپسین هدیه