فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آرامش درون

کتاب آرامش درون

نسخه الکترونیک کتاب آرامش درون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آرامش درون

پروفسور جان کایلی یک مبلغ ایده‌آلیست و بسیار شیواست. او مکاشفه‌ای زیبا تجربه کرده و قصد دارد آن را با ما سهیم شود... من از این بابت بسیار خوشوقتم زیرا پیامی که او به ما می‌دهد در نوع خود بسیار زیبا و لطیف و امیدوارکننده است. این استاد فلسفه، نویسنده‌ای بسیار تواناست و در این کتاب تمام سعی و کوشش خود را به کار برده است تا مکاشفه‌ای را در کمال صمیمیت و اخلاص، در کمال صفا و لطافت و بالاخره در کمال دقت و وسواس برای ما تعبیر و تفسیر کند. دکتر اسکات پک

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.39 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آرامش درون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

«... خدا یاورت باشد، یاری پیروزمندانه! اوست که بر دل های مومنان آرامش فرستد تا ایمانشان را بیفزاید که سپاه آسمان ها و زمین، از آنِ خداست و خداوند دانای فرزانه است تا مردان و زنان با ایمان را به باغ هایی وارد کند که جویباران در آن جاری است و جاودان در آن جا باشند و از گناهانشان در گذرد و این نزد خدا کامیابی بزرگی است...!»

سوره مبارکه فتح ـ آیات شریفه ۵-۲

کتاب خوب باید به آسانی قابل درک باشد، لیک به نهایت دشواری نوشته شده باشد! و نه آن که به دشواری قابل درک باشد، لیک با نهایت آسانی نوشته شده باشد...

«اندیشه های پراکنده» اثر باستانیِ وانگ ـ چونگ

مقدمه: واکنش درون

شاعر قادر است در همان آسمان آشنای من و شما مکان و ماوای فرشتگان را کشف کند، حال آن که دریانورد، فقط قادر است فرا رسیدن هوایی بد را ببیند...

اولین آندرهیل

چنانچه شما نیز مانند همه انسانهای این دنیا، دارای سّن بخصوصی هستید و با انواع ناامیدیها و ناراحتی ها، دست و پنجه نرم کرده اید و خیلی چیزهای ارزشمند از دست داده اید که از بابتشان هنوز اندوهگین هستید، پس یقینا به رمز و راز این عالم هستی، ناشناس نیستید... هر انسانی، سهم و اندازه مشخّصی از درد و مشقّت در این عالم دارد: برخی کمتر و برخی بیشتر از دیگران... با این حال، جدّیت موجود در این واقعه غم انگیز، و شدّتی که از درک آن به شخص عارض می شود، موضوع ساده ای برای تفّکر کردن برای هر انسانی به شمار نمی رود. در غیر این صورت، همه به یک میزان تحت تاثیر وقایع قرار می گیرند و برای نمونه پس از کشف این واقعیت که مبتلا به یک بیماری علاج ناپذیر هستند و یا خبر پایان یافتن ازدواجشان را می شنوند و یا حتّی از دست دادن عزیزی را تجربه می کنند، باید به یک اندازه دستخوش رنج و اندوه شوند. مدارک و شواهد زیادی در دست است که هر انسان، با شدّت کمتر و یا بیشتری نسبت به این وقایع، واکنش نشان می دهد. در نتیجه، تنها توضیحی که می توان درباره تفاوت موجود در میزان رنج کشیدن انسانها ارائه کرد، در پاسخ و عکس العمل درونی شخص، به واقعه ای مشخّص است، نه در خود واقعه بروز یافته...
در صفحات بعدی، ما نه تنها به این توجّه خواهیم داشت که وقایع و اتفّاقات زندگی شما را دستخوش نوعی تغییر دهیم، بلکه سعی خواهیم داشت که نحوه برخورد و بینش شما را نسبت به این وقایع و اتفّاقات نیز دستخوش تغییر کنیم. زیرا واژه «وقایع» کوچکترین معنای مستقلی برای خود ندارد، و مستقیما مربوط به نحوه بینش و ادراک شما است. در واقع، این نظر شما است که از این واژه، معنایی خاص می سازد، و به همان اندازه می توان اذعان داشت که این وضعیت، در مورد واژگانی چون «واقعیتهای سخت زندگی» نیز صدق می کند.
ممکن است از خود بپرسید: چه کاری از من ساخته است در مورد این واقعیت که چهل و یا هشتاد سال دارم؟... خب، خیلی کارها هست که می توانید انجام دهید! اخیرا کتابی بسیار پرفروش با عنوان «چگونه شد که من چهل ساله شدم و وقایع وحشتناک دیگری برایم رخ داد؟...» منتشر شد. این عنوان جالب، با همین جمله ساده اش، قادر است بیانگوی بسیاری از مطالبی باشد که منظور کلّی مرا می رساند. حقیقت این است که شیوه ای که انسان به سنّ چهل سالگی می رسد، از طریق چهل سال زیستن در این دنیا به دست می آید، و این باید به عنوان کار بسیار جالب و تماشایی و قابل تحسینی در نظر گرفته شود، بویژه آن که خیلی از انسانها هرگز به این سنّ نمی رسند و خیلی زودتر دارفانی را وداع می گویند...
در این کتاب، من سعی خواهم کرد که به تشریح دقیق و وسواس گونه تجربیات بشری اکتفا کنم. به همان اندازه، از شما خواهش می کنم که پیوسته، تغییراتی در نحوه درک و فهم مطالبی که برایتان بیان خواهم داشت، از خود ابراز نمایید. به این ترتیب، قادر خواهیم بود که معنا و مفهوم تازه ای به این واقعیتها بدهیم. زیرا واقعیتها، هرگز «به تنهایی از خود، دادسخن نمی دهند»... در واقع، تنها زمانی حرف می زنند که شعوری دانا و خردی فهیم، با آنها وارد گفت وگو شود...
شعری بسیار زیبا از چین باستان وجود دارد که قادر است بهتر از تمام حرفهای من، این حقیقت ساده و در عین حال مهّم را بیان کند. این شعر، در اوائل قرن نهم، به وسیله پو ـ چوئیی(۱) گفته شده است:

در سرزمین تائو چو
بسیاری از انسانها، کوتوله هستند
بلندقامت ترین آنها، هرگز بیش از یک متر درازا نداشت
آنان را در بازار کوتوله ها می فروختند و سالیانه به دربار اعزام می شدند.
آنان را به عنوان پدیده هایی طبیعی به درباریان معرّفی می کردند...
هرگز نشنیدم که یکی از آنان، انسانی را از عزیزانش جدا سازد...
روزی، یانگ چنگ به عنوان فرماندار تازه به آن سرزمین آمد...
او حاضر نشد کوتوله ها را با وجود درخواستهای مکرّر به فروش رساند.
او به امپراتور پاسخ داد: «فرمانبردار شما، در شش کتاب آیین شرع
چنین یافته است که باید آن چه را که هست، برای تقدیمی ارسال نمود
نه آن چه را که نیست...
در زمینها و آبهای تائوچو، در بین تمام موجودات زنده،
من فقط انسانهای کوتوله یافته ام... نه بردگان کوتوله...»
قلب امپراتور به رقّت آمد، و طوماری مُهر و موم شده ارسال کرد:
«تقدیمی های سالیانه بردگان کوتوله، از اینک ممنوع است...»
ملّت تائو چو،
از پیر و جوان، غرق در لذّتی وصف ناپذیر شدند!
پدر و پسر و برادر، همه یکی شدند،
و از آن روز، چون مردانی آزاد زیستند...
ملّت تائو چو،
هنوز هم از این هدیه، در شادی اند...
و حتّی اکنون، با صحبت از آن فرماندار
اشک از دیدگانشان جاری می شود...
و برای آن که فرزاندنشان و فرزندان فرزندانشان
نام و یاد و خاطره فرماندار را هرگز از یاد نبرند،
نام پسران نوزاد خود را هنوز هم یانگ می گذارند...

لطفا دقّت کنید که در واقعیتها، هیچ تغییری به وجود نیامده بود... آن انسانهای کوتاه قامت، هنوز هم آن گونه بودند که خداوند خلقشان کرده بود: انسانهایی با قامتی کوتاه. با این حال، تغییری بسیار مهّم صورت گرفت. آن هم نگرشی بود که امپراتور درباره آنان تغییر داد... (شاید حتّی تغییری هم در دیدگاهی که خود کوتوله ها نسبت به خود داشتند نیز پدید آمد، کسی چه می داند؟...) آن فرماندار می دانست که بردگان، مانند درخت و ماهی و گل نبودند که به راحتی از زمین «برویند»... و از این رو، از کتاب شش قانون شریعت کمک گرفت. البته او دست به کاری مخاطره آمیز زد... زیرا، آیا می توانست مطمئن باشد که امپراتور نیز از این واقعیت مطّلع است؟... در واقع، بنا به ضرب المثل چینی ها، آسمان لبخندی گرم بر او زد...
چنانچه شما یکی از کسانی بودید که از تنویر روح و اشراق فرماندار یانگ، بهره می بردید، زیاد به طول نمی انجامید که درک کنید چگونه داشتن درک و فهمی بهتر از واقعیتهای موجود درباره اندازه قد و قامتتان، تاثیر مثبت و سودمند خواهد گذاشت، و شما را از هر نوع رنج و اندوهی خواهد رهانید...
با این حال، لازم نیست به انتظار ظهور یک فرماندار یا امپراتور خردمند بمانید، تا قابلیتهای شما را درک کند... البته در اوقاتی که دیگران این کار را برای شماانجام می دهند به راستی که وضعیت بسیار مطبوع و دلنشینی برای شما به وجود می آید! امّا چنین اوضاعی، معمولاً به ندرت رخ می دهد... متاسفانه یا خوشبختانه، شما قدرت و تسلطی بر نگرش و بینش همنوعانتان ندارید... حتّی مسئول این تفکرات و بینشها نیز نیستید. با این حال، شما حافظ و نگهبان نظرات و عقاید شخصی خودتان می باشید، و مهمّتر از همه، حافظ دیدگاه و نگرشی هستید که خود، از وجودتان دارید... نگرشی که معمولاً در میدانگاه باطنی ذهنتان پدید می آورید...
برخی از انسانها، به زحمت از این واقعیت انکارناپذیر، مطلّع می باشند، بویژه هنگامی که این موضوع به آنان گوشزد می شود... چنین اشخاصی، گاه با حیرت و شگفتی، و گاه با ناباوری و یا حتّی ناراحتی، از شنیدن این موضوع، واکنش نشان می دهند... هنگامی که درمی یابند نظرات و عقایدی که درباره واقعیت دارند، صرفا زاییده تخیلات خودشان می باشد، و صرفا نوعی حالات ذهنی می باشد، و از هیچ نوع واقعیتی برخوردار نمی باشد، به راستی که دستخوش شگفتی می شوند. آنها به سختی قادرند بپذیرند که این آگاهی و ادراک خود آنان است که این واقعیتها را می آفریند...البته تا اندازه ای هم می توان به چنین افرادی حّق داد... زیرا داشتن چنین «قابلیتی» به این معنا است که آنها از اختیار و آزادی عمل و حس مسئولیت شخصی برخوردار می باشند. آن هم با تمام پیچیدگیهایی که این «آزادی» دربر دارد.
بنابراین، هدف اصلی و دقیق این کتاب، در این است که به شما کمک کند این حقیقت زیبا و خارق العاده را درباره خودتان و قابلیتهایتان کشف کنید... می پرسید کدام حقیقت؟... این که شما و فقط خود شما، مسئول شادی و سعادت و خوشبختی خودتان می باشید. همین طور مسئول غم و بدبختی تان...
این که شما چگونه سعی می کنید با ضمیرخودآگاهتان برخورد کنید، سرنوشت بعدی شما را تعیین می کند. هیچ انسانی، هیچ موجود زنده ای، و هیچ چیز مسئول خوشبختی یا بدبختی شما نیست، مگر خودتان!
از این رو، لازم است که شما نخست به این حقیقت پی ببرید که واقعی هستید و در هیچ نوع طبقه بندی بشری جای ندارید... باید بدانید که منحصربفرد و یگانه هستید، و به دلیل همین واقعی بودنتان، در نزدیکی و صمیمیت بیش از اندازه با عالم هستی به سر می برید... همان گونه که می دانید، شما با عالم هستی، یکی هستید... و از آنجا که واقعیت دارید، پس طبقه بندی کردن شما به وسیله خودتان، حقیقتا نوعی وارونه جلوه دادن حقایق است، و می تواند خطری بسیار شدید برای شما باشد. چنانچه بخواهیم در کمال صراحت صحبت کنیم، باید گفت: شما به هیچ وجه یکی از طبقه بندیهای ذهن نیستید. شما حتّی آن چه که می اندیشید هستید، نیستید!!
شما فراسوی هر نوع طبقه بندی هستید... شما واقعی هستید، آن هم با واقعیتی که عالم هستی از آن برخوردار است...
نام دیگر این کتاب، اکوئیلیبریوم یا اعتدال و رسیدن به توازن و تعادل فکری و عاطفی است... حتما می پرسید: آیا این نیز، نوعی طبقه بندی به شمار نمی رود؟! باید پاسخ دهم، یقینا همین طور است، نوعی طبقه بندی ذهنی است... امّا همزمان، چیزی به مراتب بیشتر از آن است. این یک حالت واقعی وجود است. و نسبت به درک ما از واقعیت، چنان مرکزیت یافته که ما سعی خواهیم کرد همین نکته را در نخستین فصل از این کتاب، مورد بررسی دقیق قرار دهیم...
پس بهتر است بیش از این وقتمان را به هدر ندهیم و برویم بر سر اصل موضوع!
***

فصل نخست:بررسی دقیق اکوئیلیبریوم یا تعادل درون

«... تو نمی توانی گلی از ساقه جدا کنی
و ستاره ای را به لرزه نیفکنی...»

فرانسیس تامپسون

هر ذهنی، درست مانند هر یک از بخشهای موجود در عالم هستی، از نوعی تعادل مخصوص به خود برخوردار است. انسان متفکر، این تعادل را به عنوان ثبات و تداوم ذهنی خود، و حالت شکل دهی دقیق و قابل فهم اندیشه هایش و ادغام آنها در سیستم کلّی فکریش، در نظر می پندارد. برای مثال، یک فرد دیوانه هرگز نمی اندیشد که دیوانه است، حتّی اگر بر این پندار باشد که تمام انسانهای دیگر عالم، این گونه هستند.. با این حال، همواره در وجودش، نوعی آگاهی (هر چند ضعیف و نامحسوس!) بیدار است که به او می فهماند حالش زیاد خوب نیست، و این که شاید حتّی تاحدودی نیز خطرناک باشد... و این که به کمک نیاز دارد. این نوعی هجوم از سوی ضمیرخودآگاه وسیعتر این شخص آگاه، و اندیشه هایش به داخل سناریوی ذهن به شمار می رود. هجومی که ذهن سعی دارد کمابیش با آن به مبارزه پردازد... و میزان مقاومتش نسبت به آن، گاه شدید و گاه ضعیف است. پایه این مقاومت، همان حالت داخلی ذهن است که از نوعی انسجام و پایداری در افکارش برخوردار است، که در واقع نوعی تعادل یا اکوئیلیبریوم می باشد... این نوعی حسّ است که ذهن به عنوان خالق آن، آماده است تا از آن در برابر هر نوع مبارزه ای که از بیرون وارد می شود، دفاع کند...
البته خود ذهن قادر نیست تعادل خود را بشناسد. علّت آن به این دلیل است که ذهن قادر نیست مستقیما از خود آگاهی داشته باشد. چنانچه قرار بود ذهن برای لحظه ای، دست از کاری که انجام می دهد بردارد، (که همان اندیشیدن است!) نخست آن که از هیچ راهی قادر به کشف این وضعیت نمی شد، و دوم آن که از هیچ وسیله ای هم برخوردار نخواهد نبود تا این موضوع را کشف کند... در واقع، ذهن، اختراع شعور است. شعور و اراده، دو عامل اصلی هوش و خرد بشر به شمار می رود. زمانی ذهن موجودیت پیدا می کند که شعور، از درک و فهم دنیای بیرون می چرخد تا به محتویات درونی خود نظر بیفکند. این موجب می شود که موجوداتی ذهنی، در ضمیر خودآگاه انسان جان بگیرند... موجوداتی که ما به آنها، به صورت عامیانه، اندیشه و فکر می گوییم...
اکوئیلیبریوم، یعنی حالت تعادل و میزان یا استراحتی که از اعمال یکسان دو نیروی مخالف، پدید آمده باشد. به گونه ای واضحتر، می توان آن را «تعادل ذهنی» نام نهاد. با استفاده از این توضیحات، آیا باید به این نتیجه برسیم که ذهن یک فرد دیوانه، فاقد تعادل ذهنی است؟... خیر! زیرا هر ذهنی که ملموس باشد و موجودیت داشته باشد، اساسا در حالت تعادلی دائمی است.
با این حال، یقینا خواهید گفت که در این عالم هستی، حالاتی از واقعیت، حالاتی فیزیکی و خیلی چیزهای دیگر هست که بی اندازه نامتعادل است، به طوری که به یک زمین لرزه نیاز است تا آنها را دوباره به حالت درست و مناسبشان بازگرداند! در واقع، این زمین لرزه، همان نمایش نسبتا مبالغه آمیز صدا و تاثیرات زمین است که همراه یک روند اساسا بی صدا و مداوم می باشد... اجازه بدهید با واژگان ساده تری ماجرا را توضیح دهم: سعی کنید یک هرم عظیم سنگی را در نظر مجسّم کنید که نه بر روی پایه های عریضش، بلکه روی نوع تیزش قرار گرفته است...!این تصویر، به راستی زیبا است، امّا به همان اندازه، کاملاً نامتعادل است. اکنون اجازه بدهید که بادی آرام و یا انگشت کوچک یک طفل وارد صحنه شود، و مشاهده خواهید کرد که این تعادل مرتّب و پاکیزه و زیبا به سرعت از میان خواهد رفت! در واقع هرم ما، بی درنگ با صدایی مهیب بر زمین سقوط خواهد کرد. در میان این همه سروصدا، یقینا می توان حدس زد که چه نامیزانی عظیمی رخ داده است!امّا این طور نیست! آن چه رخ داد از این قرار است: توازن و تعادلِ به ظاهر مرتّب و زیبای آن هرم، با یک سری حرکات متعادل کننده نامحسوس و کوچک که شاید هم چندان قابل رویت نبود، جایگزین شد. در واقع، در هیچ زمان، هیچ چیز واقعی، «خارج از تعادل» نبوده است: عدم تعادل و نامیزانی، یکی از آن چیزهای منفی است که مانند تاریکی یا نابینایی و یا سرما، از ماهیتی ناخوشایند برخوردار است.
بدینسان، ذهن نیز این گونه است. همین طور هم ذهن یک انسان دیوانه. بنابراین، ذهن هر انسانی، از واقعیت برخوردار است. البته منظور من این نیست که واقعیتش مانند مغز یا شعور یا اراده، واقعی است، امّا ذهن، یک اختراع لحظه به لحظه از شعور است. در واقع، همان شعوری است که در کار اندیشیدن، مشغول شده است. تفکر واندیشه، صرفا یکی از چندین فعالیتهای شناخته شده شعور به شمار می رود. از جمله کارهای دیگر شعور، حس کردن، تصوّر کردن، به یاد آوردن، شناسایی فرایافتها و همین طور هم شناخت از طریق نیروی ادراک مافوق طبیعی، و بالاخره آگاهی و درک آگاهانه و یا ناخودآگاهانه چیزها است. اندیشیدن، قابلیت شعور را آشکار می کند که چگونه به محتویات درونی خود، نظر بیفکند (منظورم به تصاویر و فرایافتهای خود می باشد.) و آنها را به افکار مبدّل سازد. افکار، (یا همان صورت ذهن و خیال) همان فرایافتهایی است که ارتباطشان با دنیای غیرشخصی و بی طرف(۲) پاره شده است... هنگامی که چنین اتفّاقی رخ دهد، افکار به یک رشته ماهیتهای ذهنی واقعی مبدّل می شود. این به آن دلیل است که از آن لحظه به بعد، فقط صاحب یک حیات ذهنی می شود. حیاتی که موجودیت خود را از/ با فعالیت ذهنی به دست می آورد. بدینسان،اندیشه ها یاافکار، زاییده ذهن هستند و چنانچه بخواهیم واژه بهتری پیداکنیم، باید بگوییم تولیدات ذهنی ویاچیزهایی خیالی هستند.
خواهش می کنم گمان نبرید که این «چیزهای خیالی» واقعی نیست. اتفّاقا خیلی هم واقعی است! انسانی که خود را از فراز پل گُلدن گیت سان فرانسیسکو به داخل امواج دریا پرت می کند، از هیچ چیز مگر یک رشته واقعیتهای مشخّص و ناگسستنی نمی گریزد..با این حال، این شخص بینوا، در حقیقت در حال گریز از افکار و اندیشه های باطنی خودش می باشد... او از درد و رنجی که چنین افکار و اندیشه هایی در وجودش پدید آورده، گریزان است. او از چیزهای غیرقابل تحّمل دنیای اطرافش در حال گریز نیست! بلکه از چیزهای غیرقابل تحّملی که در قوّه تشخیص و اندیشه هایش جای دارد، گریزان است! این چیزی است که او را به این خودکشی ترغیب کرده است...
چنانچه ذهن یک فرد دیوانه، در تعادلی مشابه با تعادل ذهنی یک انسان سالم باشد، پس می توان از خود پرسید چه فرقی میان این انسان سالم و آن انسان ناسالم وجود دارد؟
حقیقت این است که حسّ آگاهی فرد دیوانه، تحت «اسارت» ذهن درآمده است... این درست مانند این است که هاکلبری فین(۳)، یکی از قهرمانهای شیطان داستانهای مارک تواین(۴)، وارد کتابخانه او شده، و دستهای خالقش را از پشت سر به یک صندلی بسته باشد و او را با خود سوار زورقش کند و در رود می سی پی پی ذهن به گردش ببرد... در این وضعیت «اسارت»، حسّ آگاهی با شدّت هر چه تمامتر، طناب پیچ شده است، به طوری که هر گونه ارتباطی که می توانسته با دنیای خارج از اندیشه داشته باشد، به پایین ترین وضعیت ممکن خود می رسد... این ما را به یاد همان هرم وارونه می اندازد، و ما به سهولت درمی یابیم که از ثبات و استواری یک ذهن سالم که با قدرت و پایداری هر چه تمامتر، با بسیاری از نقاط دنیای بیرون، از طریق پایه های مقتدرش مرتبط است، برخوردار نمی باشد... ذهن یک فرد دیوانه، دارای نوعی تعادل داخلی است، امّا در تناسب با «زمینی» که باید روی آن تکیه دهد، کاملاً نامتعادل است... این عدم ثبات، با رفتاری غیرمعقول از سوی فرد دیوانه مشخّص می شود، و با کوچکترین تحریک یا ضربه روحی، مانند همان هرم وارونه، بر زمین واقعیتها سقوط می کند و حرکات غیرمعمول خود را نمایان می سازد...
این علائم مشهود رفتاری، تنها چیزی است که با کمک آن می توان از وضعیت یک انسان نامتعادل باخبر شد. ذهن او، مانند ذهن یک انسان سالم، همچنان هم مرموز و مخفی و شخصی باقی می ماند. چنانچه یک فرد دیوانه، حالتی ناشی از ناراحتی درونش را با صدای بلند بیان کند، هرگز درباره مداومت موجود در سیستم افکارش نیست، بلکه همواره درمورد «حملاتی» است که با دنیای غیرشخصی پیدا می کند... تازه این وضعیت هم شاید به ندرت رخ دهد...
حقیقت این است که نه یک انسان سالم، و نه یک انسان نامتعادل قادر نیستند از وضعیت سلامت ذهنشان مطّلع شوند، و با جستجو کردن ذهنشان برای هر چیز قابل درک یا غیرقابل درک، به این واقعیت دست پیدا کنند. هر ذهنی، از تعادل شخصی و مخصوصی لذّت می برد و برخوردار است. شاید بهتر باشد بگوییم: هر ذهنی، تعادل و اکوئیلیبریوم خودش می باشد. این به آن معنا است که هر ذهنی، همواره دارای این احساس اطمینانبخش درونی است که خودبسا و کامل و منسجم است.
در واقع، تنها با رفتارهای ظاهری است که شکل «درونی» ذهن، آشکار می شود... تازه در آن زمان است که می توان فهمید حسّ آگاهی تا چه اندازه، تحت «اسارت» ذهن قرار گرفته است. یک انسان باید منتظر بماند تا ببیند در شرایطی دقیق و ملموس، چگونه رفتار می کند تا از «شکل» و ظاهر ذهنش باخبر شود... هیچ انسانی قادر نیست با نگاهی مستقیم به داخل ذهن یا حسّ آگاهیش، و یا با انجام دادن آزمایشات گوناگون، از تعادل و اکوئیلیبریوم افکار و اندیشه هایش مطّلع شود... چنین شخصی همواره با نوعی اکوئیلیبریوم و تعادل رویارو می شود، زیرا مانند هر انسان دیگری، در فنّ منطقی و سالم جلوه دادن افکار درونی خود، استادی ماهر است! و هر انسانی همواره مشغول ساختن و «تولید کردن» اندیشه های گوناگون است که برای توازن بخشیدن به افکار دیگرش، مورد استفاده قرار می گیرد...
این فعالیت، که پیوسته به صورت مداوم در ذهن ادامه دارد، حال می خواهد به یک انسان سالم تعلّق داشته باشد یا فرد دیوانه، واکنشی قدرتمند برای رسیدن به نوعی کمال تمامیت و وحدت درونی است. این درست مانند فرار طبیعی هر انسان از هرگونه آزار و جراحت فیزیکی است که می تواند به وضعیت کامل و «تمامش» در آن لحظه، صدمه و آسیب وارد سازد. به همان اندازه نیز تلاشی دائمی و مشابه در داخل ذهن وجود دارد که کمک می کند این تمامیت پایدار باقی بماند، و هر گونه فکری را که مورد قبول افکار اوّلیه موجود در ذهن نیست، از خود براند. افکار اوّلیه، به صورت افکاری هستند که به عنوان «واقعیتهایی انکارناپذیر و تغییرناپذیر» در ذهن شخص وجود دارد و از همان دوران کودکی و یا بر اساس تجربیات زندگی، به تدریج اندوخته شده است. این افکار، به شخص می گوید که او به راستی کیست، و جوهر اصلی وجود اخلاقی او را به دقّت توصیف و تشریح و تفسیر می کند...
این به آن معنا نیست که تعبیر اوّلیه ای که شخص از خود در اختیار دارد، واقعی است. حقیقت را بخواهید، در اکثر اوقات غلط است، و نوعی کاریکاتور ساده از آن چه که به راستی هست، می باشد. مهمتر از همه آن که این تعبیر، خود را نه از طریق شواهد دقیق و واقعی نسبت به شعور به اثبات رسانده است، بلکه به این دلیل به اثبات رسیده که ذهن، این تصوّر باطل را که از ماهیتی درست و دقیق و واقعی برخوردار است، پدید آورده... آن هم به خاطر یک رشته وسوسه های عمیق و سرنوشت ساز قلب... در واقع، این تعبیر نوعی نقش و هنرنمایی است که باید ایفاگری شود... نقشی که این تعبیر باطنی، به گونه ای تمایل به ایفای آن دارد و متاسفانه از شور و شوق و استعداد ایفای آن نیز به درستی برخوردار است... این مرا به یاد یکی از جملات زیبای نویسنده نامدار آمریکایی سول بیلو(۵) می اندازد که می گفت: «اگر از من بپرسید که دوست داشتم به غیر از حرفه نویسندگی چه کاری انجام دهم، درست به این می ماند که از یک کرم خاکی بپرسید به غیر از آن شکل، دوست داشت چه باشد...» آیا هر انسانی قادر است از چنین صداقت و صراحت لهجه ای برخوردار باشد؟... تمام معلمان اخلاق، و همین طور هم روانشناسان می دانند که چنانچه تصویری که یک جنایتکار از خود دارد، قادر به تغییر یافتن نباشد، دیگر هیچ نوع تغییری ممکن نخواهد بود، مگر در میزان ظاهری... و آن چه در مورد یک جنایتکار حرفه ای صدق می کند، برای یک قدیس و پرهیزگاری مطّهر نیز صدق می کند: قدیسه بزرگ سَنت ترز مارتَن(۶) گفته است که از سنّ سه سالگی عشق به خدا و حضرت عیسی مسیح را پذیرفت... این چیزها، انسان را به یاد فطرت می اندازد...
من قصد ندارم در اینجا، از فلسفه جبری دادسخن دهم... من قصد ندارم بگویم که هر انسانی، یک عروسک خیمه شب بازی برای سرنوشت است، و با نوعی شناخت شخصی که «چهره واقعیش» را نمایان می سازد و اجتناب ناپذیر است، مشخص و توصیف می شود. عروسک خیمه شب بازی، دستگاهی است که با یک رشته نیروهای خارجی، به کار می افتد. حال آن که انسان این گونه نیست، و همواره از انتخابهای بی شماری برخوردار است. انسانی که در نقطه مقابل جنون مطلق ایستاده باشد، قدرت مقاومت در برابر اسارت به وسیله «تولیدات ذهنی» و باطنی خود را دارد، حتّی در برابر آن چه که بیش از هر چیز قادر است او را به سوی خود جذب کند. زیرا انسانها، حتی به زیباترین افکار نیز جذب نمی شوند، و مانند سنگها و سیارات نیستند که در میدان جاذبه قرار بگیرند... چنانچه انسانی، به درک فکری نائل شود، پس هنوز هم این آزادی را دارد که آن پذیرش را نفی کند، با به مخالفت با آن بپردازد،و یا حتّی خود را تسلیم آن کند. علّت این وضعیت، به آن دلیل است که افکار، بدون همدستی ارادی خودِ فکرکننده، «پدید» نمی آید. این درست به این می ماند که عروسک خیمه شب بازی، به دستگیری استاد خیمه شب باز، مبادرت ورزد، و سپس صاحب عروسک، خود را تا حدّ آن عروسک تنزّل دهد و در کمال آزادی و خشنودی، اسارت خود را اجازه دهد! آن هم به وسیله مخلوقی که خود آن را خلق کرده است!

پنهان شو، ای ذهن بی آبرو...!
ای که خود را هماره خردمند می شماری...!
و درک و فهمی بالا از «آری» گفتنها و
«نه» گفتنها داری...
چنانچه زمانی شبیه هم شوند،
وقت آن رسیده که تو نیز دیگر نباشی...!

در این جا، شاعر یک رشته حقایق را بر ما فاش می سازد:
۱ـ این که خرد و عقل، برای اندیشیدن ذهن الزامی نیست.
۲ـ این که پذیرش سرنوشت از سوی ذهن، که عقل و شعور مجاز نمی شمارد،(منظور از «آری» و «نه»، همان خیر و شرّ است، که چیزهایی برابر در بُعد متافیزیکی است)، کاری بسیار غلط و اشتباه به شمار می رود.
۳ـ و بالاخره آن که آن چه را که صاحب ذهن، به آن در مغزش موجودیت بخشیده بود، باید اکنون نابود سازد و منکر موجودیتش شود. و این کار، شامل این می شود که شخص، به توهمات ذهنی جنون آمیزش بگوید: «وقت آن رسیده که تو نیز دیگر نباشی...»
حقیقت امر این است که ذهن، تمام واقعیت انسان به شمار نمی رود، حتّی اگر به شدّت سعی داشته باشد بااندیشیدن افکاری بزرگ، این فکر را در ما القاء کند.
آیا این امکان وجود دارد که یک انسان، حتّی برای لحظه ای هم که شده، افکار باطنی خود را به عنوان شخص خودش در نظر بگیرد و آنها راتحّمل کند؟... بله. کمااین که، در زمانی که چنین وضعیتی ادامه پیدا کند و شخص، به نوعی اغماض نسبت به افکار و اندیشه هایش برسد، آن هنگامی است که جنون در مغز شخص، مستقر شده است...
شاید خوب باشد از خود بپرسیم چرا زمانی فرا می رسد که یک انسان حاضر می شود اسیر چیزی ناملموس شود، و در بند گرفتار شود؟... زیرا هیچ واژه دیگری، بهتر از در بند بودن، برای چنین شخصی وجود ندارد... چرا باید اجازه دهد که یک سناریوی خود ـ ساخته و کاملاً خیالی، بر او حاکم شود؟... این به دلیل در هم آمیخته شدن حساسیت او با انتظارات و توقّعات لذتّی است که از این «تئاتر درونی» ذهنش دارد، و برایش فراهم می شود... این لذّت دوگانه نیز هست! نخست آن که فراری از ضربات خشک و سفت و سخت دنیای ماورای ذهنی برایش فراهم می آورد، و دوم آن که دنیایی بسیار نزدیکتر بنابه تمایلات و تمناهای قلبی برایش فراهم می آورد بدون آن که هیچ کوشش و تلاش زیادی از جانب او صورت گرفته باشد... این همان «توطئه» قدیمی و قدرتمند بشری است که هیچ مرزی نمی شناسد و در هیچ زمان و مکان و فضایی نیز محدود نمی شود...

آه عشق...! کاش من و تو و «او» توطئه ای می کردیم
تا «نقشه اندوهبارِ» تمام «چیزهایِ» اطراف را چنگ می زدیم،
و سپس با در هم شکستن آن به قطعات کوچک و ریز،
آن را نزدیک به «خواسته» دل، و تمنّاهایش قرار می دادیم...!
***

نظرات کاربران درباره کتاب آرامش درون

سلام من کتابو خریداری کردم به صورت اینترنتی از شما ولی اشتباها دکمه برگشت وزدم ونتونستم کتاب رودریافت کنم باید چه کاری انجام بدم
در 1 ماه پیش توسط