فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بازی سکوت

کتاب بازی سکوت

نسخه الکترونیک کتاب بازی سکوت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بازی سکوت

سخن، موجب شکستن سکوت می‌شود. در همه زبان‌های دنیا، این تصویر وجود دارد. امّا همزمان، موجب ظاهر گردیدن آن می‌شود. برای مثال، تا همین حالا نیز وجود داشت، امّا خب... تازه همین حالا، از میان رفت! و این وضعیت را تنها بدین شکل می‌توان توصیف کرد. و لذا لازم است که آدمی به این اندیشه بیفتد که انواع و اشکالِ گوناگونی از سکوت وجود دارد. برای نمونه، شهروندانِ یک شهر، همواره در سکوت می‌دانند که میدان شهر با آن مجسمه زیبایش در کدام قسمت از شهر واقع شده است. سپس نوبت ما عاشقان جنگل فرا می‌رسد که خواهی نخواهی، گم می‌شویم و دیگر نمی‌دانیم از کدام مسیر پیش برویم، و همزمان نیاز داریم بدانیم که آن میدان شهر، با آن مجسمه زیبا در کجا واقع شده است تا بتوانیم هر چه سریع‌تر به امنیت مهمانسرایمان بازگردیم. و لذا سکوت ما نیز از آنِ نادانان و جاهلان است: زیرا نه می‌دانیم آن مجسمه در کجا واقع است، و نه می‌دانیم چگونه خود را به آن مجسمه و آن میدان برسانیم.

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بازی سکوت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بازی سکوت...

«خانم معلّم...! یک بازی بکنیم!...» تنها دقایقی به زنگ پایان کلاس باقی مانده بود، و کودکان در کلاس، کاملاً خسته بودند.
خانم معلّم، با لحنی اندیشناک شروع به سخن گفتن کرد: «یک بازی بسیار زیبا هست که می توانیم آن را انجام دهیم. امّا همزمان، بازی بسیار دشواری است. در حقیقت، این بازی، تمرینی برای بچّه های بزرگ تر است... امّا... به نظرم می رسد که شما بچّه ها هنوز برای انجام این بازی، خیلی کوچک باشید.» او سپس با نگاهی سراسر آکنده از شک و تردید به یک یک بچّه های کلاس چشم دوخت.
بچّه های کلاس، حالتی بسیار مشتاق و منتظر به خود گرفته بودند. برخی از آن ها زبان به سخن گشودند و گفتند: «به هر حال بیاییم و همان بازی را انجام دهیم خانم معلّم!» و برخی دیگر نیز ناگهان با فریادهایی گفتند: «بله! بله!... بیاییم همین بازی را بکنیم!»
خانم معلّم هنوز هم ظاهری مردد از خود نشان می داد و تظاهر به این می کرد که مشغول تفکر است. سپس، وانمود کرد که متقاعد شده است: «بسیار خوب. این بازی را می کنیم! امّا من تصوّر نمی کنم که شما بتوانید از عهده این بازی درآیید... دست کم نه همه شما. شما باید تمام حواستان را در این کار بگذارید و همه تان به این بازی، اقدام کنید.»
او سرانجام، به توضیح آن بازی پرداخت: «ما هم اینک، شروع به بازی «سکوت» خواهیم کرد. هر یک از شما، باید کاملاً ساکت و خاموش بماند. تکرار می کنم، کاملاً ساکت و خاموش! بدون آن که کوچک ترین صدایی از خود بیرون دهد. آن وقت، همه ما با هم، خواهیم توانست به صدای سکوت، گوش فرا دهیم. این کار، بسیار دشوار است. خودتان خواهید دید! به همین خاطر است که به شما گفتم کار بسیار سختی خواهد بود... امّا خب، حالا که خواستار این بازی هستید، به انجام آن مبادرت می ورزیم. برای نخستین بار در عمرتان، بیایید و صدای سکوت را برای یک دقیقه کامل، گوش دهید.»
بچّه ها همه آماده و منتظر بودند. خانم معلّم آغاز بازی را اعلام کرد و سپس با نگاهی جدّی و دقیق، به بررسی عقربه دقیقه شمارِ ساعت دیواری کلاس مبادرت ورزید.
برخی از بچّه ها، چشمان خود را بستند. برخی دیگر، به خانم معلّم خیره شده بودند. برخی نیز به بررسی اطراف خود مشغول بودند. یکی از بچّه ها با نگاه خود، به دنبال جلب کردنِ نگاه هم کلاسیِ خود بود، و گونه های خود را باد می کرد تا همه را بخنداند، امّا نتوانست موجب خندیدن سایر بچّه های کلاس شود.
یک دقیقه سپری شد، و همه نفس بلند و راحتی کشیدند. سپس همهمه ای شدید ایجاد شد. خانم معلّم، آن هنگام که توانست اندکی نظم در کلاس ایجاد کند، از آن ها سوال کرد: «خب...؟ به چه چیز گوش سپردید؟»
عجیب ترین پاسخ ها ارائه شد، سایر بچّه ها نیز با بقیه هم آوا می شدند: «بله! بله! من هم همین طور...» یا «من هم دقیقا همین صدا را شنیدم!»
سرانجام خانم معلّم با نهایت شکیبایی سوال کرد: «امّا بگویید ببینم: آیا صدای سکوت را به راستی شنیدید؟»
یکی از دخترهای کلاس، با صدایی آرام و متقاعد پاسخ داد: «من آن را شنیدم.»
«و این صدا چگونه بود؟ آیا از آن خوشت آمد؟»
«بله... نمی دانم... عجیب بود... با این حال، قشنگ بود.»
سایر هم کلاسی هایش، با نهایت تعجّب او را نگاه می کردند. فرد دیگری اعلام کرد:«من هم صدای سکوت را شنیدم.»
«خب؟ چگونه بود؟»
«خب... قشنگ بود.»
پسرکی لاغر و نحیف پاسخ داد: «من از آن صدا ترسیدم.» او اغلب مورد آزار و اذیت سایرین قرار می گرفت. همه از پاسخ او شروع به خندیدن کردند.
خانم معلّم سوال کرد: «چرا ترسیدی پسرم؟»
پاسخی ارائه نشد.
برخی دیگر گفتند: «خانم معلّم...! باز هم آزمایش کنیم؟»
«باشد.»
«پس این بار، برای دو دقیقه ساکت شویم خانم معلّم!» همه دیگر بار خواستار شنیدن صدای سکوت بودند.
خانم معلّم گفت: «نه، دو دقیقه بسیار زیاد است. امّا باید این را به شما بگویم که حقیقتا خیلی خوب بازی کردید. درست عین بچّه های کلاس های بالاتر! آفرین! خب، بیاییم و برای یک دقیقه و نیم ساکت باشیم، و این بار، اجازه ندهید که سکوت از دستانتان فرار کند!»
«امّا آخر خانم معلّم، چگونه می توانیم ساکت باشیم؟ به ویژه با این همه صدایی که به گوش می رسد؟!»
«آفرین! راست می گویی.» او سپس به صحبت خود ادامه داد: «سعی کنید بدون آن که توجّه خاصّی ابراز کنید، به صدای سکوت گوش دهید. بگذارید سکوت خودش از راه برسد، بدون آن که وادارش سازید به نزدیکتان بیاید. به همان اندازه، اجازه دهید هر وقت خواست، از کنارتان برود و سعی نکنید آن را به زور در وجودتان نگاه دارید. راحت بنشینید، و حالتی منقبض نداشته باشید. فقط بکوشید حالتی دقیق و آرام داشته باشید. در چنین حالتی، خواهید دید که سکوت از درون لاک خود بیرون خواهد آمد. با دهانی کاملاً بسته بسته، و با اندامی بزرگِ بزرگ، از پشتِ سر و صداهای اطراف، آهسته به نزدتان خواهد آمد.»
آن ها دیگر بار، آن تمرین را به انجام رساندند. دیگر هیچ کسی نبود که میلی به خندیدن داشته باشد. چنان که خودِ آموزگار گفته بود: بچّه ها هر آن چه را در توان داشتند در آن نهادند تا ساکت و خاموش بر جای بمانند.
در پایان، هیاهویی بزرگ و همزمان سر گرفت: «من صدای سکوت را شنیدم! من صدای سکوت را شنیدم!» یا «من هم همین طور!» یا «آه! چه زیبا بود!» یا «وای! مرا ترساند...» یا «ای بابا! این طور نیست! آدم احساس خوبی داشت. چه حالت خوبی را در بدنم ایجاد می کرد!»
در آن لحظه، زنگِ کلاس خورده شد و همه به سرعت آماده شدند تا از کلاس بیرون بروند. در مدّتی که هر یک از بچّه ها منتظر بود تا نوبت بیرون رفتنش از کلاس فرا رسد، برخی به حرف زدن با هم کلاسیِ خود پرداختند و سپس خطاب به معلمشان گفتند: «خانم معلّم...؟ آیا می توانیم باز هم این بازی را انجام دهیم؟ ما بچّه های خوبی بودیم، مگر نه؟» یا «بله! بله! من هم خوشم آمد! خانم معلّم باز هم این کار را تکرار کنیم؟» و خلاصه، همه بی اندازه هیجان زده بودند.
و لذا آن ها دیگر بار، بازیِ سکوت را انجام دادند. در واقع به جرئت می توان اذعان داشت که آن ها تقریبا هر روز، بدون استثناء، آن بازی را انجام می دادند. و هر بار، بر مدّت دقایق می افزودند. کم کم با مرور زمان، آن ها آموختند که چگونه با نهایت آرامش، احساسات و حالاتشان را با هم در میان گذارند و تبادل نظر کنند. آن ها حتّی کوشیدند که در انشاءهای خود، درباره سکوت مطالبی بنویسند. برخی نیز تا بدان جا پیش رفتند که تلاش ورزیدند ماهیت مشخّص تری برای سکوت در نظر بگیرند و اظهار داشتند که سکوت به رنگِ زرد یا لاجوردی یا سپید است. امّا اکثر بچّه ها آن را به رنگ سپید می دیدند. خانم آموزگار نیز می افزود: «بله، درست به مانند قوس و کشیدگیِ برخی از حروف الفباء، نه...؟» و سپس بچّه ها او را با چهره ای اندیشمندانه می نگریستند و سرانجام یکی جرئت می کرد و با صدای بلند نظر جدیدی بیان می داشت. گاه نیز یکی از بچّه ها بر خلاف انتظار دیگران می گفت: «امّا آخر... سکوت که اصلاً وجود ندارد!»
و بی درنگ سایر بچّه ها به سوی او هجوم می بردند و فریاد می زدند: «چرا! چرا! سکوت وجود دارد!»
و بدینسان، به مدّت چهار ماه، پیوسته از سکوت سخن گفتند و درباره آن نظر دادند.
در واقع، حتّی خانم معلّم نیز انتظار چنین موفقیتی را نداشت. کم کم آن بازیِ سکوت، یکی از تخصّص های بسیار عالی و محبوب او گردید. بچّه های کلاس های دیگر مدرسه عادت یافتند که او را با نام «خانم معلّم سکوت» بنامند، و او را در هنگام خروج از مدرسه، به والدین خود نشان می دادند. والدین هم طبیعتا از فرزندان خود سوال می کردند: «منظورت از این حرف چیست...؟!» و سپس توضیحات بچّه ها آغاز می گردید. امّا از آن جا که توضیحات بچّه ها به شکلی گُنگ و نامشخّص بیان می شد، والدین آن ها با خود می اندیشیدند که با یک خانم معلّم جوان و اندکی «دیوانه» سر و کار دارند.
در واقع، گهگاه پیش می آمد که آن خانم آموزگار، ساعات اضافیِ کار خود را با حضور در کلاس های درس سایر بچّه های مدرسه سپری می کرد. البته او به صورت استخدام رسمی در آن مدرسه حضور نداشت، و صرفا به طور موقّت به آن جا آمده بود. و نکته جالب این بود که همه بچّه ها، در همه کلاس ها، بدون استثناء، همواره از او خواهش می کردند تا بازی سکوت را با آنان نیز انجام دهد. سپس، هر کودکی به تلاش می افتاد تا با شور و هیجان تمام، احساسات خود را بیان کند. خانم آموزگار نیز با نهایت محبّت به اظهارات آن ها گوش می سپرد و اندکی بعد، به گفته های آن ها پایان می داد و می گفت: «خب دیگر بچّه ها، کافی است! اینک دفترهای مشقتان را بردارید تا درسمان را شروع کنیم...»
در پایان آن چهار ماه، خانم آموزگارِ جوان از آن مدرسه رفت و بازی سکوت نیز برای همیشه از فضای آن مدرسه رخت بربست.
امّا برخی از کودکان، پیش از آن که شب ها به خواب روند، گاه با خود می گفتند: «چطور است بازی سکوت را انجام دهم...؟» و یا این درخواست را از مادرشان می کردند. مادرها هم به نوازش موهای فرزند خود می پرداختند، بی آن که چیزی از درخواست عجیب فرزندشان بفهمند، با نهایت مهربانی می گفتند: «اینک دیگر بخواب. باشد تا سکوت شب، خواب های خوشی برایت به ارمغان آورد...» کودک هم دیدگانش را بر هم می نهاد و شاید در عالم رویا، خوابِ «خانم معلمِ سکوتِ» عزیزِ خود را می دید...

سخن و سکوت

سخن، موجب شکستن سکوت می شود. در همه زبان های دنیا، این تصویر وجود دارد. امّا همزمان، موجب ظاهر گردیدن آن می شود. برای مثال، تا همین حالا نیز وجود داشت، امّا خب... تازه همین حالا، از میان رفت!
و این وضعیت را تنها بدین شکل می توان توصیف کرد.
و لذا لازم است که آدمی به این اندیشه بیفتد که انواع و اشکالِ گوناگونی از سکوت وجود دارد. برای نمونه، شهروندانِ یک شهر، همواره در سکوت می دانند که میدان شهر با آن مجسمه زیبایش در کدام قسمت از شهر واقع شده است. سپس نوبت ما عاشقان جنگل فرا می رسد که خواهی نخواهی، گم می شویم و دیگر نمی دانیم از کدام مسیر پیش برویم، و همزمان نیاز داریم بدانیم که آن میدان شهر، با آن مجسمه زیبا در کجا واقع شده است تا بتوانیم هر چه سریع تر به امنیت مهمانسرایمان بازگردیم.
و لذا سکوت ما نیز از آنِ نادانان و جاهلان است: زیرا نه می دانیم آن مجسمه در کجا واقع است، و نه می دانیم چگونه خود را به آن مجسمه و آن میدان برسانیم.
حال آن که ساکن آن مکان، طبیعتا آن مکان را می شناسد: «به سمت راست بچرخید. نه، سمت چپ نه!» و سخنان او، سکوت را در هم می شکند (سکوتِ خودِ او را...) و بدینسان، آدمی کشف می کند که یک سکوتِ آگاهانه و دانا وجود دارد که درست در نقطه مخالفِ سکوتِ جاهلانه و نادانِ ما قرار دارد.
امّا ماجرا به همین نکته ختم نمی شود. سکوت موجود بشر نیز وجود دارد که سخن می گوید و حرف می زند؛ بدانسان نیز سکوتِ کودک نوزاد وجود دارد که اصلاً سخن نمی گوید! به همان اندازه، سکوتِ حیوان وجود دارد که تمایل دارم بگویم: نه حرف می زند، نه حرف نمی زند: سکوت او، سکوتی است که به سختی می توان توصیف کرد، زیرا این ما انسان ها هستیم که سخن می گوییم، حال آن که آن حیوان بینوا، نه در عالم خیال، چنین اندیشه ای را می پروراند که روزی سخن بگوید، نه هرگز حاضر به انجام چنین کاری خواهد بود.
برای مثال، فردی بالغ، دوان دوان از پلکانی بالا می رود. او کسی نیست که به شمارش هر پلّه اقدام ورزد. او می داند چگونه این کار را انجام دهد، همبن و بس. او از دانشی برخوردار است که دیگر نیازی به شکستن سکوت ندارد تا برای انجام عملِ بعدیِ خود، ناگزیر از گشودن دهان خود باشد.
بدانسان نیز نوزاد شیرخوار، سینه مادرش را می مکد و از لذّتی آشکار برخوردار است. امّا او همزمان قادر نیست از این لذّتِ آشکارِ خود سخن بگوید و یا اساسا چیزی از این لذّت درونیِ خود بداند، امّا تنها می داند که چگونه شیرِ لذیذِ مادرش را از سینه او بِمَکد و شکم خود را سیر کند.
او در فواصل مختلف، دست از مکیدن برمی دارد تا اندکی نفس بکشد، و چشمانش را که از شدّت شیر خوردن سنگین شده است، باز و بسته کند. یا شاید هم انگشت خود را با نوعی شیوه دقیق می مکد و از انجام این کار نیز لذّتی مشهود می برد. امّا اصل موضوع در این است که او همه این کارها را در نهایت سکوت به انجام می رساند.
به همان نسبت، سگ خانه، با نهایت دقّت و وسواس، نقطه ای را در زمین خاکیِ باغ خانه حفر می کند تا در سکوت، استخوان عزیزش را پنهان سازد. بدیهی است که او این کار را در نهایت سکوت به انجام می رساند: یعنی این موضوع را بدون آن که به سایر سگ ها اعلام کند به انجام می رساند، و صرفا غرق در انجام کارِ خود، که همانا حفر کردن آن استخوان ارزشمند است می باشد و بس.
بنابراین درمی یابیم که این کارها و این تلاش های آگاهانه، به هیچ وجه نیازی به زبان و سخن گفتن ندارند. و به راستی جای تعجّب است که ما ناگزیر هستیم همین اندیشه را در قالب سخن بیان کنیم. به همان اندازه، در می یابیم که بسیاری از کارها و تلاش های ما، نیاز مبرم و ضروری برای کاربرد زبان و سخن دارند.
من خود می دانم که سخن می گویم، بدون آن که نیازی به گفتن این امر به شخص خودم باشد؛ به همان اندازه، در سکوت درونم، به خوبی می دانم چگونه آن شهروند، از مکان دقیقِ آن مجسمه زیبا در آن میدان خبر دارد، بدون آن که هرگز نیازی از سوی آن شهروند بوده باشد که این نکته را به من گوشزد کند؛ و لذا او می داند آن مکان کجا است. و من نیز می دانم که او از این امر آگاه است؛ بدینسان، اگر کسی با من وارد صحبت شود، من نیز با همان واسطه زبان، به او پاسخ می دهم. دیگر نیازی نیست که به خود بگویم: اکنون از زبان بشری استفاده خواهم کرد و با آوای صدایم به او پاسخ خواهم داد.
به همان اندازه، هر انسانی که از یک حیوان خانگی به مانند سگ، گربه یا پرنده برخوردار است، نیک می داند که در سکوت کامل با حیوانش وارد ارتباط می شود. کافی است پالتویم را بر تن کنم، تا سگم به سرعت به سمت درِ خروجی بدَوَد. به همان نسبت، کافی است او با یک شکلِ خاصّی مرا بنگرد تا من نیز به سرعت دریابم که او قصد خروج از خانه را دارد.
امّا تمام این چیزها را زبان آدمی نیز بر زبان می راند. و این نیز درست است. در واقع آن هنگام که چیزی را بیان می کنیم، انتظار یک درک زبان شناسانه از سوی طرف مقابلمان داریم. برای مثال، هم اینک از کارهای سگم و این که چه واکنشی از خود نشان می دهد و غیره با شما سخن گفتم. امّا بدانسان نیز این حقیقت دارد که سگ من، به هیچ وجه سخن نمی گوید. البته من درباره سگ یا گربه شما نمی دانم...
و لذا بهتر است بگویم که به خوبی مشاهده می کنم که سگم، بدون آن که نیازی به زبان خاصّی باشد، سخن مرا می فهمد. و به این شکل، دو چیز را به خوبی درک می کنم: این که من در هسته نوعی درک و فهمِ زبانی به سر می برم، و سگم هم در شکل و قالبی دیگر، و بدون آن که از واسطه زبان استفاده کند، حرف مرا به خوبی درک می کند.
پس به هیچ وجه درست نیست که ما شک کنیم که عالمی از چیزها و اشیاء و وقایع و اتفّاقات و حوادث وجود دارد که فاقد هرگونه زبانی است، و یا عالمی که از پیش، با وسیله و ابزاری به مانند «زبان» مجهّز می شده است. منظورم چیزهایی است که در سکوتِ سخن وجود داشته اند، حتّی اگر چیزهایی به مانند «عالم هستی» و «وقایع و حوادث» واژگانی بیش نیستند.
ابر آسمان در باریدن قطرات باران دست دارد، چونان که گرگ همواره به برّه ها و گوسفندان حمله می کند. این ها نکاتی است که نیازی به بیان آن ها نیست. به همان اندازه، خروس همواره در کنار مرغ به سر می برد. ما این واقعیت ها را کاملاً می دانیم و می فهمیم، بدون آن که نیازی به این باشد که کلمه «مرغ» را بر زبان جاری سازیم. حال، چنانچه مایلید تصوّر کنید که مهارت خدای متعال نیز به همین شکل است، پس دیگر هیچ معنایی نخواهد داشت که از آن ذات مقدّس بخواهیم که به ما توضیح دهد علّت آفرینش عالم هستی چه بوده است، و این که با کمک واژگان، کاری کند که از ماجرا آگاهی پیدا کنیم. پس به چه شکلی می توانیم بیندیشیم مایی که پیوسته در تلاشیم به یاری واژگان، توضیحی برای آفرینش و حضور عالم هستی و تمام چیزهای موجود در آن، ارائه کنیم، می توانیم از مهارتی والاتر از مهارتی که برای خدای عالم فرض کرده ایم برخوردار باشیم؟ آن نیز خدایی که انواع وقایع را در اطرافمان به وجود می آورد، بی آن که هیچ سخنی بیان فرماید...
از سوی دیگر، هزاران سوال به ذهن آدمی می رسد: کیست که سخن می گوید؟ چرا هر چیز ملموس باید سخن بگوید؟ پس چرا ابرها سخن نمی گویند؟ چرا انسان باید بیش از یک ابر بداند، و یا چرا سخن گفتن، میزان و سطح آگاهی و دانش را بالاتر می برد؟ از سوی دیگر، منظور از سطحی بالاتر چیست؟
حال فرض کنیم آن خدای مقدّس و جلیلی که سخن نمی گوید، ناگهان به سخن آید. شاید خدای متعال بفرماید: چرا می خواهید که از ابر و گرگ و مرغ و خروس سخن بگویم؟ من همانم که هستم، و آن ها نیز کارهایی را که باید انجام دهند انجام می دهند، بدون آن که نیازی به سخن گفتن و تکلّم باشد. برای آن ها کافی است که بدانند باید چه کنند. امّا اینک که تا این اندازه مایلید سخن بگویید، خب پس بیاییم و سخن بگوییم! امّا لطفا بعدا از من نپرسید به چه دلیل شما با سخن گفتن آشنا هستید. در این مورد، شما دقیقا به مانند آن ابر و گرگ و خروس عمل می کنید.
باری، سخن گفتن برای ما به گونه ای عمل می کند که در برخی از زوایای باز هم موثرتر و مفیدتری، و بدون ذرّه ای تردید، دانشِ بیش تری را به ما می دهد. برای مثال، بدون آن که زیاد تلاش ورزیم و یا مرتکب خطاهای زیادی شویم، می دانیم که باید به سمت راست بچرخیم تا به همان میدان کذایی و آن مجسمه زیبای وسط شهر برسیم.
و یا به ما می آموزد که چگونه بهتر از یک سگ، حفره هایی در زمین ایجاد کنیم. و لذا این گونه کارها، برای کسانی که سخن می گویند، بهتر صورت می پذیرد. یعنی برای کسانی که از زبانِ مخصوصی برخوردارند، و با انواع ایماء و اشاره ها و علامت های گوناگون، به شاخ و برگ دادنِ جملاتشان اقدام می ورزند.
امّا کسی نیست که از خود سوال کند: آیا لازم است من موجودی باشم که سخن می گوید یا سخن نمی گوید؟ زیرا همان عملِ «سوال» کردن، از تصمیم پیشاپیش شما، برای سخن گفتن حکایت دارد. و لذا شما دیگر چاره ای ندارید مگر آن که به صحبتتان ادامه دهید.
هر انسانی می تواند بگوید که این بشر بود که زبان و تکلّم را اختراع کرد، زیرا اگر در آن دوران اوّلیه دست به چنین کاری نزده بود، به مانند یک حیوان ضعیف و بدبخت، یقینا تسلیم مرگ و نیستی شده بود. امّا بدون حضور زبان و سخن، از کجا معلوم است که باز هم می مرد؟! زیرا در جایی که سکوت است و آدمی می تواند هر کاری را به بهترین شکل ممکن به انجام برساند، دیگر هیچ نوع «مرگی» وجود ندارد. پس در این وضعیت، و با این معنا، عالم هستی درست به مانند خدای متعال، ابدی و جاودانه است.
***
آن هنگام که آدمی سخن می گوید، درست به این می ماند که انگار همه چیزهای دیگر، محو و ناپدید گردیده است: تنها سخن باقی می ماند و بس (که از سوی دیگر، همه چیزها را ظاهر می کند، و درون هر چیز را آشکار می سازد و نشان می دهد). به همان اندازه، شما نمی توانید فراتر از آن چه بیان می دارید بروید، و همین واقعیت که مشغول «بیانِ» جمله ای هستید، نشان می دهد که شما به شکلی مخصوص، در داخل همان مطالبی که بیان کرده اید حضور یافته اید: درست به مانند آن مجسمه زیبا و آن مرغ و خروس و آن استخوان و آن میدان و پروردگار عالم هستی.
درست به این می ماند که گویی تمام چیزها، آن هنگام که آدمی سخن می گوید، از سوراخ سیاه سخن و کلام، بیرون پریده است و همزمان، همه چیز را با نحوه گفتن، شکل و انسجام بخشیده است. حال آن که در بیرون، هیچ خبری نیست. هیچ خبری نیست و سکوت هم وجود دارد...
امّا لازم است بی درنگ، اجازه ای نیز برای این کار بگیرید، زیرا حتّی واژگانی همچون «بیرون»، «نیستی» و «سکوت»، به درون آن سوراخِ سیاهِ کلام و سخن فرو می افتند. آن نیز درست در لحظه ای که به «بیان» آن ها مبادرت می ورزید، و به «بیان» نیتِ خود اقدام می کنید، و شاید حتّی در نظر داشته باشید بسیاری مطالب را تغییر بخشید. و لذا آن هنگام که می گوییم در «خارج» از سخن، هیچ چیزِ دیگری وجود ندارد، مشغول بیان مطلبی هستید که بنا به شکل و قالب و شیوه مخصوصِ خود، دارای معنایی است، امّا اصطلاح «خارج از سخن» از هیچ معنایی برخوردار نمی باشد، زیرا که با سخن گفتن، مشغول نفی چیزی هستید که مشغول بیان آن می باشید.
***
حال بیاییم و در نظر بگیریم که مرغ، می تواند به نقل وقایع زندگی خود بپردازد. او از دنیایی سخن خواهد گفت که اکثر کارها، با نوک زدن بر روی زمین صورت می گیرد، و همه چیز برای او، در فضای باغ یا حیاطی است که او را محصور کرده است و ماهیتی صعب العبور برای او دارد. او همچنین از تخم هایی که به سختی از بدنش خارج می سازد سخن خواهد گفت، و از یک عالم تخم هایی که باید بر رویشان بنشیند تا به جوجه هایی کوچک مبدّل شوند، و از خروسی سخن خواهد گفت که هر روز به او حمله می کند و با ضربه زدن و نوک زدن به مغز سرش، تجدید مثلش را با او به انجام می رساند و به غیر از این چیزها، او دیگر هیچ چیزی برای نقل کردن نخواهد داشت.

نظرات کاربران درباره کتاب بازی سکوت

خب از سکوت های گوناگون عالم هستی صحبت می کنه. باید با دید عرفانی و همزمان فلسفی به کتاب نگاه کنی. من که خیلی خوشم اومد. نمونه های بعضی از سکوت ها خیلی جالب یا با ابهت است. بعضی هاش هم خیلی ترسناک یا تأثرآور است. باید معنای اصل کتاب رو درک کنی.
در 3 ماه پیش توسط Hos....33
من این کتاب رو خونم ولی چیزی ازش متوجه نشدم
در 4 ماه پیش توسط gho...ost