فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مجموعه اشعار ملک‌الشعرای بهار

کتاب مجموعه اشعار ملک‌الشعرای بهار

نسخه الکترونیک کتاب مجموعه اشعار ملک‌الشعرای بهار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب مجموعه اشعار ملک‌الشعرای بهار

شمعیم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ شب تا به سحر گریهٔ جانسوز و دگر هیچ افسانه بود معنی دیدار، که دادند در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگر هیچ حاجی که خدا را به حرم جست چه باشد از پارهٔ سنگی شرف اندوز و دگر هیچ خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ روزی که دلی را به نگاهی بنوازند از عمر حساب است همان روز و دگر هیچ زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه‌ورانش گهواره‌تراش‌اند و کفن‌دوز و دگر هیچ زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی دیدار رخ یار دل‌افروز و دگر هیچ

ادامه...
  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 8.13 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه

بخشی از کتاب مجموعه اشعار ملک‌الشعرای بهار

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

قصیدهٔ ۳۰

منصور باد لشکر آن چشم کینه خواه
پیوسته باد دولت آن ابروی سیاه

عشقش سپه کشید به تاراج صبر من
آن گه که شب ز مشرق بیرون کشد سپاه

جانم دژم شد از غم آن نرگس دژم
پشتم دو تا شد از خم آن سنبل دو تاه

این درد و این بلا به من از چشم من رسید
چشمم گناه کرد و دلم سوخت بی گناه

ای دل! مرا بحل کن، وی دیده! خون گری
چندان که راه بازشناسی همی ز چاه

بر قد سرو قدان کمتر کنی نظر
بر روی خوبرویان کمتر کنی نگاه

ای دل! تو نیز بی گنهی نیستی از آنک
از دیدن نخستین بیرون شدی ز راه

گیرم که دیده پیش تو آورد صورتی
چون صد هزار زهره و چون صد هزار ماه

گر علتیت نیست، چرا در زمان بری
در حلقه های زلفش نشناخته پناه؟

ای دل! کنون بنال در این بستگی و رنج
این است حد آن که ندارد ادب نگاه

چون بنده گشت جاهل و خودکام و بی ادب
او را ادب کنند به زندان پادشاه

قصیدهٔ ۳۱

خورشید برکشید سر از بارهٔ بره
ای ماه! برگشای سوی باغ پنجره

اسفندماه رخت برون برد از این دیار
هان ای پسر! سپند بسوزان به مجمره

در کشتزار سبز، گل سرخ بشکفید
ز اسپید رود تا لب رود محمره

بلبل سرودخوان شد و قمری ترانه گوی
از رود سند تا بر دریای مرمره

وز شام تا به بام ز بالای شاخسار
آید به گوش بانگ شباهنگ و زنجره

یک بیت را مدام مکرر همی کنند
بر بید، چرخ ریسک و بر کاج، قبره

بی لطف نیست نیز به شبهای ماهتاب
آوای غوک ماده و نر، وآن مناظره

خوشگوی ناطقی است خلق جامه عندلیب
پاکیزه جامه ای است بدآوازه کشکره

لاله بریده روی خود از جهل و کودکی
تا همچو کودکان به کف آورده استره

خورشید گه عیان شود از ابر و گه نهان
چون جنگیی که رخ بنماید ز کنگره

رعد از فراز بام تو گویی مگر ز بند
دیوی بجسته از پی هول و مخاطره

برخیز و می بیار، که از لشکر غمان
نه میمنه به جای بمانم، نه میسره

غم کودکی است مادر او رشک و بخل و کین
می کار این سه را کند از طبع یکسره

یاران درون دایرهٔ عیش و عشرت اند
تنها منم نشسته ز بیرون دایره

بر قبر عزت و شرف خود نشسته ام
چون قاریی که هست نگهبان مقبره

ری شهر مسخره است، از آنم نمی خرند
زیرا که مسخره است خریدار مسخره

این قوم کودک اند و نخواهند جز قریب
کودک فریب خواهد و رقاص دایره

کورند نیم و نیم دگر نیز ننگرند
جز در تصورات و خیالات منکره

قصیدهٔ ۳۲

مگر می کند بوستان زرگری
که دارد به دامان زر جعفری؟

به کان اندر، آن مایه زر توده نیست
که باشد در این دکهٔ زرگری

به باغ این چنین گفت باد صبا
که: «چونی بدین مایه حیلت وری؟

به ده ماه از این پیش دیدمت من
تهیدست و خسته تن از لاغری

وز آن پس به دو ماه دیدمت باز
به تن جامه چینی و ششتری

به سه ماه از آن پس شدی بارور
شکم کرده فربه ز بارآوری

به دیدار نو بینم اکنون تو را
طرازیده بر تن قبای زری

همانا که تو گنج زر یافتی
که کردی بدین گونه زر گستری

به گاه جوانی همی داشتی
به طنازی آیین لعبتگری

کنون گشته ای سخت پیر و حریص
همی خواسته نیز گردآوری

دگر باره دختر شوی، ای عجب!
عجوزه ندیدم بدین دختری»

چمن زر فروش است و زاغ سیاه
شده زر او را به جان مشتری

قصیدهٔ ۳۳

گر به کوه اندر پلنگی بودمی
سخت فک و تیز چنگی بودمی

گه پی صید گوزنی رفتمی
گاه در دنبال رنگی بودمی

گاه در سوراخ غاری خفتمی
گاه بر بالای سنگی بودمی

صیدم از کهسار و آبم ز آبشار
فارغ از هر صلح و جنگی بودمی

گه خروشان بر کران مرغزار
گه شتابان زی النگی بودمی

یا به ابر اندر عقابی گشتمی
یا به بحر اندر نهنگی بودمی

بودمی شهدی برای خویشتن
بهر بدخواهان شرنگی بودمی

ایمن از هر کید و زرقی خفتمی
غافل از هر نام و ننگی بودمی

نه مرید شیخ و شابی گشتمی
نه اسیر خمر و بنگی بودمی

ور اسیر دام و مکری گشتمی
یا خود آماج خدنگی بودمی

غرقه در خون خفتمی یا در قفس
مانده زیر پالهنگی بودمی

مر مرا خوشتر که در این دیولاخ
خواجهٔ با ریو و رنگی بودمی

قصیدهٔ ۳۴

بدرود گفت فر جوانی
سستی گرفت چیره زبانی

شد نرم همچو شاخهٔ سوسن
آن کلک همچو تیغ یمانی

شد خاکسار دست حوادث
آن آبدار گوهر کانی

شد آن عذار دلکش پژمان
گشت آن غرور و نخوت فانی

تیر غم نشست به پهلو
چندان که پشت گشت کمانی

شد هفت سال تا ز خراسان
دورم فکند چرخ کیانی

اکنون گرم ز خانه بپرسند
نارم درست داد نشانی

شهر ری آشیانهٔ بوم است
بوم اندر آن به مرثیه خوانی

هر بامداد خانه شود پر
ز انبوه دوستان زبانی

غیبت کنند و قصه سرایند
در شنعت فلان و فلانی

آن روز راحتم که گریزم
از چنگ آن گروه، نهانی

گویی پی شکست بزرگان
با دهر کرده اند تبانی

یا رب! دلم شکست در این شهر
حال دل شکسته تو دانی

من نیستم فراخور این جای
کاین جای دزدی است و عوانی

دزدند، دزد منعم و درویش
پست اند، پست عالی و دانی

سیراب باد خاک خراسان
و ایمن ز حادثات زمانی

در نعمتش مباد کرانه
در مردمش مباد گرانی

آن بنگه شهامت و مردی
آن مرکز امیری و خانی

آن مفتخر به تاج سپاری
آن مشتهر به شاه نشانی

آن کوهسار دلکش و احشام
وآن دلنشین سرود شبانی

و آن شاعران نیکوگفتار
الفاظ نیک و نیک معانی

غزلیات

غزل ۱

یا که به راه آرم این صید دل رمیده را
یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را

یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن
یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را

یا که غبار پات را نور دودیده می کنم
یا به دو دیده می نهم پای تو نور دیده را

یا به مکیدن لبی جان به بها طلب مکن
یا بستان و باز ده لعل لب مکیده را

کودک اشک من شود خاک نشین ز ناز تو
خاک نشین چرا کنی کودک نازدیده را؟

چهره به زر کشیده ام، بهر تو زر خریده ام
خواجه! به هیچ کس مده بندهٔ زر خریده را

گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی
کی ز نظر نهان کنم، اشک به ره چکیده را؟

بانوی مصر اگر کند صورت عشق را نهان
یوسف خسته چون کند پیرهن دریده را

گر دو جهان هوس بود، بی تو چه دسترس بود؟
باغ ارم قفس بود، طایر پر بریده را

جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرم
ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را

بوالعجبی شنیده ام، چیز ندیده دیده ام
این که فروغ دیده ام،دیده کند ندیده را

خیز، بهار خون جگر! جانب بوستان گذر
تا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را

غزل ۲

شمعیم و دلی مشعله افروز و دگر هیچ
شب تا به سحر گریهٔ جانسوز و دگر هیچ

افسانه بود معنی دیدار، که دادند
در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگر هیچ

حاجی که خدا را به حرم جست چه باشد
از پارهٔ سنگی شرف اندوز و دگر هیچ

خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات
مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ

روزی که دلی را به نگاهی بنوازند
از عمر حساب است همان روز و دگر هیچ

زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه ورانش
گهواره تراش اند و کفن دوز و دگر هیچ

زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست
لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ

خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی
دیدار رخ یار دل افروز و دگر هیچ

غزل ۳

رخ تو دخلی به مه ندارد
که مه دو زلف سیه ندارد

به هیچ وجهت قمر نخوانم
که هیچ وجه شبه ندارد

بیا و بنشین به کنج چشمم
که کس در این گوشه ره ندارد

نکو ستاند دل از حریفان
ولی چه حاصل؟ نگه ندارد

بیا به ملک دل ار توانی
که ملک دل پادشه ندارد

عداوتی نیست، قضاوتی نیست
عسس نخواهد، سپه ندارد

یکی بگوید به آن ستمگر:
«بهار مسکین گنه ندارد؟»

غزل ۴

آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد
خلق را از طره ات آشفته تر خواهیم کرد

اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست
پس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد

جان اگر باید، به کویت نقد جان خواهیم باخت
سر اگر باید، به راهت ترک سر خواهیم کرد

در غم عشق تو با این ناله های دردناک
اخنر بیدادگر را دادگر خواهیم کرد

هرکسی کام دلی آورده در کویت به دست
ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد

تا جهانی در خور شرح غمت پیدا کنیم
خویش را زین عالم فانی به در خواهیم کرد

تا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما
روی گیتی را ز آب دیده تر خواهیم کرد

یا ز آه نیمشب، یا از دعا، یا از نگاه
هرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد

لابه ها خواهیم کردن تا به ما رحم آوری
ور به بی رحمی زدی، فکر دگر خواهیم کرد

چون بهار از جان شیرین دست برخواهیم داشت
پس سر کوی تو را پرشور و شر خواهیم کرد

غزل ۵

در غمش هر شب به گردون پیک آهم می رسد
صبرکن، ای دل! شبی آخر به ما هم می رسد

شام تاریک غمش را گر سحر کردم چه سود؟
کز پس آن نوبت روز سیاهم می رسد

صبر کن گر سوختی ای دل! ز آزار رقیب
کاین حدیث جانگداز آخر به شاهم می رسد

گر گنه کردم، عطا از شاه خوبان دور نیست
روزی آخر مژدهٔ عفو گناهم می رسد

غزل ۶

اگر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شد
ز حسن و خوبی تو هیچ کم نخواهد شد

برون ز زلف تو یک حلقه هم نخواهد رفت
کم از دهان تو یک ذره هم نخواهد شد

گرم دو بوسه دهی جان دهم به شکرانه
کرم ز خاطر اهل کرم نخواهد شد

تو پاک باش و برون آی بی حجاب و مترس
کسی به صید غزال حرم نخواهد شد

اگر بر آن سری ای ماهرو!که روز مرا
کنی سیاه، به زلفت قسم، نخواهد شد

گرم زنی چون قلم، بند بند، این سر من
ز بندگیت جدا یک قلم نخواهد شد

رقیب گفت: «بهار از تو سیر شد» هیهات!
به حرف مفت کسی متهم نخواهد شد

غزل ۷

دعوی چه کنی؟ داعیه داران همه رفتند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند

آن گرد شتابنده که در دامن صحراست
گوید: «چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»

داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو
کز باغ جهان لاله عذاران همه رفتند

گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست
کز کاخ هنر نادره کاران همه رفتند

افسوس که افسانه سرایان همه خفتند
اندوه که اندوه گساران همه رفتند

فریاد که گنجینه طرازان معانی
گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند

یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران
تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند

خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب
کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند

غزل ۸

به گلگشت جنان گل می فرستم
به رضوان شاخ سنبل می فرستم

به هندوستان فضل و خلر علم
می موز و قرنفل می فرستم

حدیث خوش به قمری می سرایم
سرود خوش به بلبل می فرستم

به قابوس و به صابی از رعونت
خط و شعر و ترسل می فرستم

ز خودبینی و رعنایی و شوخی است
که جزوی را سوی کل می فرستم

به جلفای صفاهان از سر جهل
شراب صافی و مل می فرستم

به تبت مشک اذفر می گشایم
به ماچین تار کاکل می فرستم

غزل ۹

نوبهار و رسم او ناپایدار است ای حکیم!
گلشن طبع تو جاویدان بهار است، ای حکیم!

آن بهاری کاعتدالش ز آفتاب حکمت است
از نسیم مهرگانی برکنار است، ای حکیم!

نوبهار فرخ بلخ و بهارستان گنگ
در بر گلخانهٔ طبع تو خار است، ای حکیم!

نافهٔ چین است مشکین خامه ات کآثار وی
مشکبیز و مشکریز و مشکبار است، ای حکیم!

یا مگر دریاست با آب مدادت تعبیه
کاین چنین گفتار نغزت آبدار است؟ ای حکیم!

حکمت ار می کرد فخر از روزگار بوعلی
اینک آثار تو فخر روزگار است، ای حکیم!

مدح این بی دولتان عار است دانا را ولیک
چون تویی را مدح گفتن افتخار است، ای حکیم!

غزل ۱۰

خوشا فصل بهار و رود کارون
افق از پرتو خورشید، گلگون

ز عکس نخلها بر صفحهٔ آب
نمایان صدهزاران نخل وارون

دمنده کشتی کلگای زیبا
به دریا چون موتور بر روی هامون

قطار نخلها از هر دو ساحل
نمایان گشته با ترتیب موزون

چو دو لشکر که بندد خط زنجیر
به قصد دشمن از بهر شبیخون

شمارهٔ ۵

دست خدای احد لم یزل
ساخت یکی چنگ به روز ازل

بافته ابریشمش از زلف حور
بسته بر او پردهٔ موزون ز نور

نغمهٔ او رهبر آوارگان
مویهٔ او چارهٔ بیچارگان

گفت: «گر این چنگ نوازند راست
مهر فزونی کند و ظلم کاست

نغمهٔ این چنگ نوای خداست
هرکه دهد گوش، برای خداست

گر بنوازد کسی این چنگ را
گم نکند پرده و آهنگ را

هرکه دهد گوش و مهیا شود
بند غرور از دل او وا شود

گرچه بود جنگ بر آهنگ چنگ
چنگ خدا محو کند نام جنگ»

چون که خدا چنگ چنین ساز کرد
چنگ زنی بهر وی آواز کرد

گفت که: «ما صنعت خود ساختیم
سوی گروه بشر انداختیم

راه نمودیم به پیغمبران
تا بنماید ره دیگران

کیست که این ساز بسازد کنون؟
بهر بشر چنگ نوازد کنون؟

چنگ ز من، پرده ز من، ره ز من
کیست نوازنده در این انجمن؟

هر که نوازد بنوازم ورا
در دو جهان سر بفرازم ورا

چنگ محبت چه بود؟ جود من
نیست جز این مسله مقصود من»

گوش بر الهام خدایی کنید
وز ره ابلیس جدایی کنید

رشتهٔ الهام نخواهد گسست
تا به ابد متصل است از الست

هرکه روانش ز جهالت بری است
نغمهٔ او نغمهٔ پیغمبری است

راهنمایان فروزان ضمیر
راه نمودند به برنا و پیر

رنجه شد از چنگ زدن چنگشان
کس نشد از مهر هماهنگشان

زمزم پاک ازلی شد ز یاد
نغمهٔ ابلیس به کار اوفتاد

چنگ خدا گشت میان جهان
ملعبه و دستخوش گمرهان

هرکسی از روی هوا چنگ زد
هرچه دلش خواست بر آهنگ زد

مرغ حقیقت ز تغنی فتاد
روح به گرداب تدنی فتاد

عقل گران جان پی برهان گرفت
رهزن حس ره به دل و جان گرفت

لنگر هفت اختر و چار آخشیج
تافت ره کشتی جان از بسیج

در ره دین سخت ترین زخمه خاست
لیک از این زخمه نه آن نغمه خاست

نغمهٔ یزدان دگر و دین دگر
زخمه دگر، آن دگر و این دگر

دین همه سرمایهٔ کشتار گشت
یکسره بر دوش زمین بار گشت

هرکه بدان چنگ روان چنگ داشت
زیر لبی زمزمهٔ جنگ داشت

کینه برون از دل مردم نشد
کبر و تفرعن ز جهان گم نشد

اشک فرو ریخت به جای سرور
سوگ به پا گشت به هنگام سور

مهرپرستی ز جهان رخت بست
سم خر و گاو به جایش نشست

گشت از این زمزمه های دروغ
مهر فلک بی اثر و بی فروغ

زآنکه به چنگ ازلیت به فن
راه خطا زد سر هر انجمن

چنگ نکو بود ولی بد زدند
چنگ خدا بهر دل خود زدند

چنگ نزد بر دل کس چنگشان
روح نجنبید بر آهنگشان

شمارهٔ ۶

یکی زیبا خروسی بود جنگی
به مانند عقاب از تیزچنگی

گشاده سینه و گردن کشیده
برای جنگ و پرخاش آفریده

نهاده تاجی از یاقوت بر ترگ
فروهشته دو غبغب چون دو گلبرگ

دو چشمانش چو دو مشعل فروزان
نگاهش خرمن بدخواه سوزان

خروشش چون خروش پهلوانان
به هنگام نوا، عزال خوانان

ز نوک ناخنش تا زیر منقار
به یک گز می رسیدی گاه رفتار

میان هر دو بالش نیم گز بود
غریو قدقدش بانگ رجز بود

دو پایش چون دو ساق گاو، محکم
دو خارش چون دو رمح آهنین دم

فروهشته ز گردن یال دلکش
چنان کز طوق دیبای مزرکش

به وقت بانگ چون گردن کشیدی
خروس چرخ را زهره دریدی

به عزم رزم چون افراختی یال
ز بیم جان فکندی باز پیخال

نمودی گردن از بهر کمین خم
به سان نیزهٔ آشفته پرچم

ز میدانش اگر سیمرغ بودی
به ضرب یک لگد بیرون نمودی

خروسان محل از هیبتش باز
کشیدندی سحر آهسته آواز

یکی روز از قضا در طرف باغی
پرید از نزد او لاغر کلاغی

خروس از بیم کرد آن گونه فریاد
که اندر خیل مرغان شورش افتاد

ز نزدیک کلاغ آن سان به در رفت
که گفتی نوک تیرش در جگر رفت

برفت از کف وقار و طمطراقش
پر و بالش به هم پیچد و ساقش

تپان شد قلبش از تشویش در بر
دهانش باز ماند و چشم اعور

پس از لختی که فارغ شد خیالش
یکی از محرمان پرسید حالش

که: «ای گردن فراز آهنین پی!
که بود او کاین چنین ترسیدی از وی؟»

به پاسخ گفت کای فرزانه دلبر!
نبود او جز کلاغی زشت و لاغر

جوابش گفت: «باشد صعب حالی
که ترسد شرزه شیری از شغالی»

خروس پهلوان باماکیان گفت:
«کس از یار موافق راز ننهفت

من آن روزی که بودم جوجه ای خرد
کلاغ از پیش رویم جوجه ای برد

بجست و کرد مسکن بر سر شاخ
بخورد آن جوجه را گستاخ گستاخ

چنانم وحشتش بنشست در دل
که آن وحشت هنوزم هست در دل

ز عهد کودکی تا این زمانه
اگر پرد کلاغی زآشیانه

همان وحشت شود نو در دل من
که آکنده است در آب و گل من»

مسمطها

شمارهٔ ۱

سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟
یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟

یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟
هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست

«مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست»

لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس
به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس

پایبند تو ندارد سر دمسازی کس
موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس

«به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقهٔ زلف تو گرفتاری هست»

بی گلستان تو در دست به جز خاری نیست
به ز گفتار تو بی شائبه گفتاری نیست

فارغ از جلوهٔ حسنت در و دیواری نیست
ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست!

«گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست»

دل ز باغ سخنت ورد کرامت بوید
پیرو مسلک تو راه سلامت پوید

دولت نام توحاشا که تمامت جوید
کآب گفتار تو دامان قیامت شوید

«هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیده است تو را، بر منش انکاری هست»

روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم
شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم

منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم
نزد اعمی صفت مهر منور نکنم

«صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟
همه دانند که در صحبت گل خاری هست»

هرکه را عشق نباشد، نتوان زنده شمرد
وآن که جانش ز محبت اثری یافت، نمرد

تربت پارس، چو جان جسم تو در سینه فشرد
لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد

«باد، خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در طبلهٔ عطاری هست»

سعدیا! نیست به کاشانهٔ دل غیر تو کس
تا نفس هست، به یاد تو برآریم نفس

ما به جز حشمت و جاه تو نداریم هوس
ای دم گرم تو آتش زده در ناکس و کس!

«نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست»

کام جان پر شکر از شعر چو قند تو بود
بیت معمور ادب طبع بلند تو بود

زنده جان بشر از حکمت و پند تو بود
سعدیا! گردن جانها به کمند تو بود

«من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود؟
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست»

راستی دفتر سعدی به گلستان ماند
طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند

اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند
وآن که او را کند انکار، به شیطان ماند

«عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستانی است که بر هر سر بازاری هست»

شمارهٔ ۲

امروز خدایگان عالم
بر فرق نهاد تاج «لولاک»

امروز شنید گوش خاتم
«لولاک لما خلقت الافلاک»

امروز ز شرق اسم اعظم
مهر ازلی بتافت بر خاک

امروز از این خجسته مقدم
ارکان وجود شد مشید

امروز خدای با جهان کرد
لطفی که نکرده بود هرگز

نوری که مشیتش نهان کرد
امروز پدید گشت و بارز

آورد و مربی جهان کرد
یک تن را با هزار معجز

پیغمبر آخرالزمان کرد
نوری که قدیم بود و بی حد

ای حکمت تو مربی کون!
وی از تو وجود هرچه کائن!

ای تربیتت زمانه را عون!
وی خلقت دهر را معاون!

بی روی تو گشته حق به صد لون
با شرع تو گشته دین مباین

بر ملت توست ذلت و هون
ای ظل تو بر زمانه ممتد!

حرمت ز مزار و مسجد ما
بردند معاندین دین، پاک

پوشیده رخ معابد ما
از غفلت و جهل، خاک و خاشاک

جز سفسطه نیست عاید ما
کاوهام گرفته جای ادراک

ابلیس شده است هادی ما
ما گشته به قید او مقید

شمارهٔ ۳

ای نگار روحانی! خیز و پرده بالا زن
در سرادق لاهوت کوس «لا» و «الا» زن

در ترانه معنی دم ز سر مولا زن
و آن گه از غدیر خم بادهٔ تولا زن

تا ز خود شوی بیرون، زین شراب روحانی

در خم غدیر امروز باده ای به جوش آمد
کز صفای او روشن جان باده نوش آمد

وآن مبشر رحمت باز در خروش آمد
کآن صنم که از عشاق برده عقل و هوش آمد

با هیولی توحید در لباس انسانی

حیدر احد منظر، احمد علی سیما
آن حبیب و صد معراج، آن کلیم و صد سینا

در جمال او ظاهر سر علم الاسما
بزم قرب را محرم، راز غیب را دانا

ملک قدس را سلطان، قصر صدق را بانی

خاتم وفا را لعل، لعل راستی را کان
قلزم صفا را فلک، فلک صدق را سکان

اوست قطبی از اقطاب، اوست رکنی از ارکان
ممکنی است بی ایجاب، واجبی است بی امکان

ثانیی است بی اول، اولی است بی ثانی

در غدیر خم یزدان گفت مر پیمبر را
کز پی کمال دین، شو پذیره حیدر را

پس پیمبر اندر دشت بر نهاد منبر را
برد بر سر منبر حیدر فلک فر را

شد جهان دل روشن ز آن دو شمس نورانی

گفت: «بشنوید ای قوم! قول حق تعالی را
هم به جان بیاویزید گوهر تولا را

پوزش آورید از جان، این ستوده مولا را
این وصی برحق را، این ولی والا را

با رضای او کوشید در رضای یزدانی»

کی رسد به مدح او وهم مرد دانشمند؟
کی توان به وصف او دم زدن ز چون و چند؟

به که عجز مدح آرم از پدر سوی فرزند
حجت صمد مظهر، آیت احد پیوند

شبل حیدر کرار، خسرو خراسانی

پور موسی جعفر، آیت الله اعظم
آن که هست از انفاسش زنده عیسی مریم

در تحقق ذاتش گشته خلقت عالم
آفتاب کز رفعت بر فلک زند پرچم

می کند به درگاهش صبح و شام دربانی

عقل و وهم کی سنجند اوج کبریایش را؟
جان و دل چه سان گویند مدحت و ثنایش را؟

گر رضای حق جویی، رو بجو رضایش را
هر که در دل افرازد رایت ولایش را

همچو خواجه بتواند دم زد از مسلمانی

شمارهٔ ۴

زال زمستان گریخت از دم بهمن
آمد اسفند مه به فر تهمتن

خور به فلک تاخت همچو رای پشوتن
آتش زردشت دی فسرد به گلشن

سبزه چو گشتاسب خیمه زد به گلستان

قائد نوروز چتر آینه گون زد
ماه سفندارمذ طلایه برون زد

ساری منقار و ساق پای به خون زد
هدهد بر فرق تاج بوقلمون زد

زاغ برون برد فرش تیره ز بستان

ماه دگر نوبهار جیش براند
از سپه دی سلاحها بستاند

گل را بر تخت خسروی بنشاند
بلبل دستانسرا نشید بخواند

همچو من اندر مدیح حجت یزدان

صدرا! عبدالمجید خادم باشی
کرده به تکذیب من جفنگ تراشی

گویی خود مرتشی نبوده و راشی
حیف است آنجا که دادخواه تو باشی

بر من مسکین نهند این همه بهتان

گر ره مدحش به پیش گیرم ننگ است
ور کنمش هجو، راه قافیه تنگ است

صرفنظر گر کنم ز بس که دبنگ است
گوید پای کمیت طبعم لنگ است

به که برم شکوه پیش شاه خراسان

گویم: «شاها! شده است باشی پر لاف
از ره عدوان به عیب بنده سخن باف

چاره کنش گر به بنده باشدت الطاف»
گویم و دارم یقین که از ره انصاف

شاه خراسان دهد جزای وی آسان

تا که تبرا بود به کار و تولا
تا که پس از «لا» رسد سرادق «الا»

خرم و سرسبز مان به همت مولا
بر تو مبارک کند خدای تعالی

شادی مولود شاه خطهٔ امکان

گزیده اشعار

دیگران کاشتند و …

شاه انوشیروان به موسم دی
رفت بیرون ز شهر بهر شکار

در سر راه دید مزرعه ای
که در آن بود مردم بسیار

اندر آن دشت پیرمردی دید
که گذشته است عمر او ز نود

دانهٔ جوز در زمین می کاشت
که به فصل بهار سبز شود

گفت کسری به پیرمرد حریص
که: «چرا حرص می زنی چندین؟

پایهای تو بر لب گور است
تو کنون جوز می کنی به زمین

جوز ده سال عمر می خواهد
که قوی گردد و به بار آید

تو که بعد از دو روز خواهی مرد
گردکان کشتنت چه کار آید؟»

مرد دهقان به شاه کسری گفت:
«مردم از کاشتن زیان نبرند

دگران کاشتند و ما خوردیم
ما بکاریم و دیگران بخورند»

چهارپاره

بیایید ای کبوترهای دلخواه!
بدن کافورگون، پاها چو شنگرف

بپرید از فراز بام و ناگاه
به گرد من فرود آیید چون برف

سحرگاهان که این مرغ طلایی
فشاند پر ز روی برج خاور

ببینمتان به قصد خودنمایی
کشیده سر ز پشت شیشهٔ در

فرو خوانده سرود بی گناهی
کشیده عاشقانه بر زمین دم

به گوشم با نسیم صبحگاهی
نوید عشق آید زآن ترنم

سحرگه سر کنید آرام آرام
نواهای لطیف آسمانی

سوی عشاق بفرستید پیغام
دمادم با زبان بی زبانی

مهیا، ای عروسان نوآیین!
که بگشایم در آن آشیان من

خروش بالهاتان اندر آن حین
رود از خانه سوی کوی و برزن

نیاید از شما در هیچ حالی
وگر مانید بس بی آب و دانه

نه فریادی و نه قیلی و قالی
بجز دلکش سرود عاشقانه

فرود آیید ای یاران! از آن بام
کف اندر کف زنان و رقص رقصان

نشینید از بر این سطح آرام
که اینجا نیست جز من هیچ انسان

بیایید ای رفیقان وفادار!
من اینجا بهرتان افشانم ارزن

که دیدار شما بهر من زار
به است از دیدن مردان برزن

قطعه

نهفته روی به برگ اندرون گلی محجوب
ز باغبان طبیعت ملول و غمگین بود

ز تاب و جلوه اگر چند مانده بود جدا
ولی ز نکهت او باغ عنبرآگین بود

ز اوستادی خورشید و دایگانی ماه
جدا به سایهٔ اشجار، فرد و مسکین بود

نه با تحیت نوری ز خواب برمی خاست
نه با فسانهٔ مرغی سرش به بالین بود

فسرده عارض بی رنگ او به سایه، ولیک
فروغ شهرت او رونق بساتین بود

کمال ظاهر او پرورشگر ازهار
جمال باطنش آرایش ریاحین بود

به جای چهره فروزی به بوستان وجود
نصیب او ز طبیعت وقار و تمکین بود

چه غم که بر سر باغ مجاز جلوه نکرد؟
گلی که از نفسش طبع دهر مشکین بود

به خسروان، سخن ناز اگر فروخت، رواست
شکر لبی که خداوند طبع شیرین بود

کسی که عقد سخن را به لطف داد نظام
ز جمع پردگیان، بی خلاف، پروین بود

به نوبهار حیات از خزان مرگ به باد
شد آن گلی که نه در انتظار گلچین بود

اگرچه حجلهٔ رنگین به کام خویش نساخت
ولی ز شعر خوشش روی دهر رنگین بود

شکفت و عطر برافشاند و خنده کرد و بریخت
نتیجهٔ گل افسرده عاقبت این بود

مستزاد

با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست
کار ایران با خداست

مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست
کار ایران با خداست

شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست
مملکت رفته ز دست

هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست
کار ایران با خداست

مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس
ناخدا عدل است و بس

کار پاس کشتی و کشتی نشین با ناخداست
کار ایران با خداست

پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه
خون جمعی بی گناه

ای مسلمانان! در اسلام این ستمها کی رواست؟
کار ایران با خداست

باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان
حضرت ستار خان

آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشورگشاست
کار ایران با خداست

باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ
فر دادار بزرگ

آن که گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست
کار ایران با خداست

باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید
نام حق گردد پدید

تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست
کار ایران با خداست

خاک ایران، بوم و برزن از تمدن خورد آب
جز خراسان خراب

هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
کار ایران با خداست

تصنیف مرغ سحر

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن

زآه شرربار این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن

بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ
نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را
پر شرر کن

ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد

ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!
شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژاله بار است

این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!

دست طبیعت! گل عمر مرا مچین
جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این

بیشتر کن
مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن

عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا پی سپر شد

نالهٔ عاشق، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی اثر شد

راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد

از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
دیده تر شد

ظلم مالک، جور ارباب
زارع از غم گشته بی تاب

ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد

ای دل تنگ! ناله سر کن
از قویدستان حذر کن

از مساوات صرفنظر کن
ساقی گلچهره! بده آب آتشین

پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین!
ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!

کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد
کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد

رباعیات

رباعی شمارهٔ ۱

افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست
فریاد که فریادرسی پیدا نیست

بس لابه نمودیم و کس آواز نداد
پیداست که در خانه کسی پیدا نیست

رباعی شمارهٔ ۲

ما درس صداقت و صفا می خوانیم
آیین محبت و وفا می دانیم

زین بی هنران سفله ای دل! مخروش
کآنها همه می روند و ما می مانیم

شمارهٔ ۲۷۳ - به شکرانهٔ بازوی قوی

برخیز ساقیا بده آن جام خسروی
تا درکشم به یاد شهنشاه پهلوی

شاها به شوکت تو زیانی نمی رسد
گر یک نصیحت از من درویش بشنوی

بنشین درون قلب رعیت که این مکان
ایمن تر است و نغزتر از بزم خسروی

از ما متاب رخ که جوانان نامدار
خوش داشتند صحبت پیران منزوی

اکرام کن به مردم افتاده ضعیف
شکرانهٔ خیال خوش و بازوی قوی

منما غضب بر اهل ادب تا نه نو شود
فردوسی و ملامت محمود غزنوی

شاها به قول هرکس و ناکس ، بر اهل فضل
زنهار بدمکن که پشیمان همی شوی

شاها وجود مرد هنرپیشه کیمیاست
توکیمیا گذاری و دنبال زر دوی

پند بهار گوهر درج سعادتست
از گوهرت سزد که بدین گفته بگروی

شمارهٔ ۲۷۴ - نفرین به انگلستان

انگلیسا در جهان بیچاره و رسوا شوی
ز آسیا آواره گردی وز اروپا، پا شوی

چشم پوشی با دل صد پاره از سودان و مصر
وز بویر و کاپ، دل برکنده و در وا شوی

باکلاه بام خورده با لباس مندرس
کفش پاره ، دست خالی ، سوی امریکا شوی

بگذری از لالی و بیرون شوی از هفت کل
وز غم نفتون روان پرشعله نفت آسا شوی

چون که یاد آری ز پالایشگه نفت عراق
دل کنی چون کوره و از دیده خون پالا شوی

چون بهٔاد آری ز آبادان وکشتی های نفت
موج زن از شور دل مانندهٔ دریا شوی

چون کنی یاد از عراق و ساحل اروندرود
قطره زن در موج غم که زیر و گه بالا شوی

در غم خرماستان بصره وکوت وکویت
سینه چاک و بی بها چون دانهٔ خرما شوی

سود نابرده هنوز از پنبه زاران عراق
زبر سنگ آسمان چون جوزق از هم واشوی

حاصل ملک فلسطین را نخورده چون یهود
خوار و سرگردان به هرجا سخرهٔ دنیا شوی

بگذری فرعون وش ازتخت وتاج ملک مصر
غرقه همچون قبطیان در قلزم حمرا شوی

کوه طارق را سپاری با خداوندان خویش
وز جزیرهٔ مالت بیرون یکه وتنها شوی

از عدن بگریزی و بندی نظر از حضر موت
بی خبر از العسیر و غافل از صنعا شوی

بگذری از ماوراء اردن و ملک حجاز
فارغ از نجد و قطیف و مسقط و لحسا شوی

خطهٔ بحرین را سازی به ایران مسترد
بی نصیب از غوصگاه لولو لالا شوی

راه بحر احمر و عمان ببندد بر تو خصم
لاجرم بهر فرار از راه افریقا شوی

چون به نومیدی گذر گیری تو از « بن اسپرانس »
زی سیام و برمه و زیلند، ره پیما شوی

دشمن آید از قفایت چون سحاب مرگبار
زان سبب گیری طریق برمه وآنجا شوی

قلعهٔ ستوار سنگاپور راگیری حصار
چند روزی برکنار از جنگ و از دعوا شوی

و آخر از بیم هجوم و انتقال اهل هند
جامه دان را بسته و یکسر به کانادا شوی

عشق بلع نفت خوزستان و موصل را به گور
برده و آواره از دنیا و مافیها شوی

بگذری از ایرلند و سرکشی ز اسکاتلند
زیر... و... ایرلند و عرب دولا شوی

ای که گفتی هست مرز ما کنار رود رن
زود باشد کز کران تایمز ناپیدا شوی

طعمهٔ خود فرض کردی جمله موجودات را
وقت آن آمدکه یکسر طعمهٔ اعدا شوی

اختلاف افکندی و کردی حکومت بر جهان
شد دمی کز اتحاد خصم بی ملجا شوی

بودی اندر عقل و دانایی و بینائی مثل
خواست حق تاکور گردی ، کر شوی ، کانا شوی

از حیل کالیوه و شیدا نمودی شرق را
گاه آن آمد که خود کالیوه و شیدا شوی

خوردی و بردی تو افریقا و مصر و هند را
خودکنون مانند هند و مصر و افریقا شوی

ساختی از نادرستی کار مردان بزرگ
باش تا خود بر سر این نادرستی ها شوی

هرکجا دیدی جوانمردی وطن خواه و غیور
ازمیان بردیش تا خود در جهان آقا شوی

با فریب و خدعه کشتی صاحبان هند را
تا چو طاعون و وبا در هند پابرجا شوی

برکف هرجا برو مردم کشی ، در شرق و غرب
تیغ دادی تا به دست او جهان پیرا شوی

هند و افغان را تهی کردی ز مردان فکور
تا تو خود تنها درآن معموره ملک آرا شوی

مانع بسط تمدن گشتی اندر ملک شرق
تا بدین مشتی خرافی صاحب و مولا شوی

هرکجاگنجی نهان ، یا ثروتی دیدی عیان
حیله ها کردی که خود آن گنج را دارا شوی

عهدها کردی و پیمان ها به شاهان قجر
کز نهیب قهر روس این ملک را ملجا شوی

چون زمان جنگ پیش آمد کشیدی پای پس
تا به جلب روس نایل ، از فریب ما شوی

عهد بستی بی طرف مانی تو در کار هرات
چون یسندیدی که ناگه بر سر حاشا شوی ؟

چون به پاس قول و عهدت جانب افغان شدیم
بهتر آن دیدی که با ما داخل دعوا شوی

مدت یک قرن شد تا تو درین ملک ضعیف
گه نشانی شاه وک سرمایهٔ غوغا شوی

گه کنی تحریک و از پای افکنی میرکبیر
تا پس از او حامی دزدان بی پروا شوی

گاه در افکندن شوستر شوی همدست روس
تا در ایران بی رقیب انباز هر یغما شوی

آتش جنگ عمومی را نمایی شعله ور
قتل ملیون ها جوان را علت اولی شوی

شمارهٔ ۲۷۵ - به مناسبت پیوند مصر و ایران

ای لطف خوشت صیقل آئینهٔ شاهی
روشن دل تو آینهٔ لطف الهی

عالم متغیر، صفتت نامتغیر
دنیا متناهی ، هنرت نامتناهی

پروردهٔ آن گوهر پاکی که ز اضداد
بر پایهٔ جاهش نرسد دست تباهی

بر روی مه و مهر کلف هاست ولی نیست
بر صفحهٔ ادراک تو یک نقطه سیاهی

شمشیر کجت واسطهٔ راست شعاری
اخلاق خوشت قاعدهٔ ملک پناهی

ای خسرو شیرین که بود پاک و منزه
لوح دلت از نقش ملاذی و مناهی

زبن وصلت فرخنده که فرمود شهنشاه
شد هلهله و غلغله تا ماه ز ماهی

شد یوسف ما را ملک مصر خریدار
نک بانوی مصر است بر این گفته گواهی

نقد دل ابناء وطن خواستهٔ تست
بردار ازین خواسته هر قدر که خواهی

خواندم خط بخت از رخت آن روز که بودی
چون غنچهٔ نوخاسته بر گلبن شاهی

فالی زدم آن روز به دیدار تو و امروز
هستم به عیان گشتن آن فال مباهی

هرچندکه از خدمت درگاه تو دورم
هستم ز دل و جان به ره عشق تو راهی

بگشا به تفقد در معمورهٔ دل ها
کاین ملک نگیرند به نیروی سپاهی

شو خواستهٔ خلق و دل از خواسته بردار
خواهنده فزاید چو تو از خواسته کاهی

چون خاطرت آئینهٔ غیبی است یقینست
ز احوال ( بهار) آگهی ای شاه کماهی

هرکس به ازل قسمت خود دید و پذیرفت
گل افسر یاقوتی و ما چهرهٔ کاهی

شمارهٔ ۲۷۶ - راز طبیعت

دوش در تیرس عزلت جان فرسایی
گشت روشن دلم از صحبت روشن رایی

هرچه پرسیدم ازآن دوست مراداد جواب
چه به از لذت هم صحبتی دانایی

آسمان بود بدانگونه که از سیم سپید
میخ ها کوفته باشد به سیه دیبایی

یا یکی خیمهٔ صد وصله که از طول زمان
پاره جایی شده و سوخته باشد جایی

گفتم از رازطبیعت خبرت هست ؟ بگو
منتهایی بودش ، یا بودش مبدایی ؟

گفت از اندازهٔ ذرات محیطش چه خبر؟
حیوانی که بجنبد به تک دریایی

گفتم آن مهر منور چه بود؟ گفت : بود
در بر دهر، دل سوختهٔ شیدایی

گفتم این گوی مدورکه زمین خوانی چیست ؟
گفت سنگی است کهن خورده برو تیپایی

گفتم این انجم رخشنده چه باشد به سپهر
گفت : بر ریش طبیعت ، تف سربالایی

گفتمش هزل فرو نه سخن جد فرمای
کفت : والاتر از این دنیی دون دنیایی

گفتمش قاعدهٔ حرکت واین جاذبه چیست ؟
کفت : از اسرار شک آلود ازل ایمایی

گفتم اسرار ازل چیست بگو گفت که گشت
عاشق جلوهٔ خود، شاهد بزم آرایی

گشت مجذوب خود و دور زد و جلوه نمود
شد از آن جلوه به پا شوری و استیلایی

سربه سر هستی ازین عشق و ازین جاذبه خاست
باشد این قصه ز اسرار ازل افشایی

گفتمش چیست جدال وطن و دین ، گفتا
بر یکی خوان پی نان همهمه و غوغایی

گفتم امید سعادت چه بود در عالم ؟
گفت با بی بصری ، عشق سمن سیمایی

گفتم این فلسفه و شعر چه باشد گفتا
دست و پایی شل وانگه نظر بینایی

گفتمش مرد ریاست که بود گفت کسی
کز پی رنج و تعب طرح کند دعوایی

گفتم از علم نظر علم یقین خیزد؟ گفت
نظر علم و یقین نیست جز استهزایی

گفتمش چیست به گیتی ره تقوی ؟ گفتا
بهتر از مهر و محبت نبود تقوایی

گفتم آیین وفا چیست درین عالم ؟ گفت
گفتهٔ مبتذلی ، یا سخن بی جایی

گفتم این چاشنی عمر چه باشد؟ گفتا
از لب مرگ شکرخندهٔ پرمعنایی

گفتم آن خواب گران چیست به پایان حیات
گفت سیریست به سرمنزل ناپیدایی

گفتمش صحبت فردای قیامت چه بود؟
گفت کاش از پس امروز بود فردایی

گفتمش چیست بدین قاعده تکلیف بهار
گفت اگر دست دهد عشق رخ زیبایی

شمارهٔ ۸۸

لاله خونین کفن از خاک سر آورده برون
خاک مستوره فلب بشر آورده برون

نیست این لالهٔ نوخیز، که از سینه خاک
پنجه جنگ جهانی جگر آورده برون

رمزی از نقش قتالست که نقاش سپهر
بر سر خامه ز دود و شرر آورده برون

یاکه در صحنهٔ گیتی ز نشان های حریق
ذوق صنعت اثری مختصر آورده برون

منکسف ماه و براو هالهٔ خونبار محیط
طرحی از فتنه دور فمر آورده برون

دل ماتمزدهٔ مادر زاریست که مرگ
از زمین همره داغ پسر آورده برون

شعلهٔ واقعه گوییست که از روی تلال
دست مخبر به نشان خبر آورده برون

دست خونین زمین است که از بهر دعا
صلح جویانه زکوه وکمر آورده برون

آتشین آه فرو مردهٔ مدفون شده است
که زمین از دل خود شعله ور آورده برون

پاره های کفن و سوخته های جگرست
کزپی عبرت اهل نظر آورده برون

عشق مدفون شده و آرزوی خاک شده است
کش زمین بیخته در یکدگر آورده برون

پاره ها زآهن سرخست که در خاور دور
رفته در خاک و سر از باختر آورده برون

بس که خون درشکم خاک فشرده است بهم
لخت لختش ز مسامات سر آورده برون

راست گو که زبان های وطن خواهانست
که جفای فلک از پشت سرآورده برون

یا ظفرنامچهٔ لشگر سرخست که دهر
بر سر نیزه به یاد ظفر آورده برون

یا به تقلید شهیدان ره آزادی
طوطی سبز قبا سرخ پر آورده برون

یاکه بر لوح وطن خامهٔ خونبار بهار
نقشی از خون دل رنجبر آورده برون

شمارهٔ ۸۹

در ده شراب کهنه که آمد بهار نو
برخوان سرود تازه که شد روزگا ر نو*

برکن شعار کهنه ز تن این زمان که باغ
پوشیده است بر تن گلبن شعار نو

طی گشت هرج و مرج زمستان کز آسمان
آورده اند بهر چمن مستشار نو

دردا که کهنه کار وزیران ملک ما
هر روز نو شدند و نکردندکار نو

فصلی چنین بهار سه چیز است شرط عیش
عشق نو و نشاط نو وگلعذار نو

شمارهٔ ۹۰

جان قرین رخ جانان شود انشاء الله
هرچه خواهد دل ما، آن شود انشاء الله

تا ببیند بت من حال پریشانی دل
زلفش از باد پریشان شود انشاء الله

آن که خون دلم از دیده به دامان افشاند
خونش از دیده به دامان شود انشاء الله

ای نهان گشته ز من ، باش که حال دل زار
همچو خال تو نمایان شود انشاء الله

دل آشفته ام از بیم شب هجر دراز
در سر زلف تو پنهان شود انشاء الله

تا شود خانهٔ دل های عزیزان آباد
خانهٔ جور تو ویران شود انشاء الله

بلبل آسوده نشین کز دم جان بخش بهار
دهر ویرانه گلستان شود انشاء الله

شمارهٔ ۹۱

علی الصباح که بر طره ات زنی شانه
هزار نافه گشایی میان کاشانه

گر از بهشت گریزدکسی رواست بسی
که هست چون توبهشتی رخیش درخانه

کسان زنند به دیوانگیم طعنه و من
برآن که از غم عشق تو نیست دیوانه

کجا برون روی ای مهر دوست از دل من
که گنج را نسزد جای جز به ویرانه

کنون که وصل میسر نمی شود باری
من و فراق تو و ناله های مستانه

بگو به دوست نشاید نهاد پای امید
به خانه ای که در آن سرکشید بیگانه

عجب نباشد اگرشمع را بسوزد تن
به جرم اینکه زد آتش به جان پروانه

بهارکشتهٔ ترکی بودکه در ره او
گذشته شعر وی ازتاشکند و فرغانه

شمارهٔ ۹۲

در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای
سوختم زبن آشنایان ای خوشا بیگانه ای

بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمع
هریکی سوزد به نوعی در غم جانانه ای

گر اسیرخط و خالی شد دلم ، عیبم مکن
مرغ جایی می رود کانجاست آب و دانه ای

تا نفرمایی که بی پروا نه ای در راه عشق
شمع وش پیش تو سوزم گر دهی پروانه ای

پادشه را غرفه آبادان و دل خرم ، چه باک
گر گدایی جان دهد درگوشهٔ ویرانه ای

کی غم بنیاد ویران دارد آن کش خانه نیست
رو خبر گیر این معانی را ز صاحب خانه ای

عاقلانش باز زنجیری دگر بر پا نهند
روزی ار زنجیر از هم بگسلد دیوانه ای

این جنون تنها نه مجنون را مسلم شد بهار
باش کز ما هم فتد اندر جهان افسانه ای

شمارهٔ ۹۳

شبی گذشت به آسودگی و آزادی
هزار شکر بدین نعمت خدادادی

چه عیش های مهنا که روی داد به ما
بدین چمن که بدو باد روی آبادی

ز کهنه و نو گیتی نگشت شاد دلم
من و ملازمت لعبتان نو شادی

حدیث نعمت پرویز و حسن شیرین رفت
ولی چوکوه بجا ماند عشق فرهادی

بیار باده و آبی فشان بر آتش دل
که بی خبر شوم از قید خاکی و بادی

به شهربند حقیقت رسی ز راه مجاز
بلی نتیجهٔ شاگردیست ، استادی

همیشه خرّم و شادیم از عنایت دوست
دوصد سپاس بدین خرمی و این شادی

شمارهٔ ۹۴

بر سبزه نشست بلبل و قمری
باید می سرخ چون گل حمری

آری می سرخ درخور است از آنک
بر سبزه نشست بلبل و قمری

آن سرخ میئی که گرش بربویی
نشناسیش از بنفشهٔ برّی

آن می که سحابش اندرون بینی
رخشنده تر از ستارهٔ شعری

شمارهٔ ۹۵

مرا بود به دیدار تو زین پیش وصالی
تو را بود به جای من غنجی و دلالی

مرا نیست ز هجر تو سوی وصل تو راهی
کسی رانبود ره ز وقوعی به محالی

مرا گر سخن وصل تو پیش آید روزی
چنانست که پیش آید خوابی و خیالی

کجا روشن ماهی بود او راست محاقی
کجا تافته نجمی بود او راست وبالی

تو آن تافته نجمی که تو را نیست غروبی
تو آن روشن ماهی که تو را نیست زوالی

بود روی تو از حسن چو افروخته ماهی
بود پشت من از رنج چو خمیده هلالی

ز بس مویه، ندانند مرا خلق ز مویی
ز بس ناله ، ندانند مرا خلق ز نالی

نگاری به نگاهی دل من برد که باشد
نگاهیش به ماهی و وصالیش به سالی

بتی چون به سپهر اندر افروخته نجمی
نگاری چو به باغ اندر بالنده نهالی

خرامنده چنانست که در باغ تذروی
گرازنده چنانست که در دشت غزالی

به رغم دل عشاق درآمیخته گیتی
عتابی به نویدی و فراقی به وصالی

شمارهٔ ۹۶

آخر زغم عشقت ای طفل دبستانی
رفتم من از این عالم ، عالم به تو ارزانی

عشق من و تو ای ماه بیرون ز شگفتی نیست
من پیر جهان دیده ، تو طفل دبستانی

نشگفت گر از مجنون در عشق شوم افزون
کز معرفت افزون است شهری ز بیابانی

تو اول و تو ثانی در خوبی و رعنایی
ای ثانی بی اول وی اول بی ثانی

درآتش عشق ای دوست می سوزم و می بینی
وز درد فراق ای یار می نالم و می دانی

در عشق پشیمانی آیین محبت نیست
عاشق نبرد هرگز در عشق پشیمانی

در بند سر زلفت یک جمع پریشانند
زان جمله یکی نبود چون من به پریشانی

تو شاه نکوروبان ، من شاه سخن گوبان
تو خود به نکورویی ، من خود به سخندانی

ما را به فسون سازی جانا چه دهی بازی
تو کودک قفقازی ، من رند خراسانی

تو ناز کنی از این ، کَت دلبر خود خوانم
من فخر کنم از این کم بندهٔ خود خوانی

عشق تو به آسانی بیرون نرود از دل
بیرون نرود از دل عشق تو به آسانی

شمارهٔ ۹۷

نهاده کشور دل باز رو به ویرانی
که دیده مملکتی را بدین پریشانی

دلا مکن گله از کس که خوار و زار شود
هر آن که شد چو تو سرگشته در هوسرانی

ز تار زلف سیاه تو روز مشتاقان
بود سیاه تر از روزگار ایرانی

به پاس هستی ایرانیان برآور سر
ز خاک نیستی ، ای اردشیر ساسانی

ببین به کشور ایران و حال تیرهٔ او
که پست و خوار و زبون باد جهل و نادانی

بهار بندهٔ حق باش و پادشاهی کن
که بندگان حقیقت کنند سلطانی

شمارهٔ ۹۸

نصیحتی است اگر بشنوی زیان نکنی
که اعتماد بر اوضاع این جهان نکنی

از این وآن نکشی هیچ در جهان آزار
اگرتو نیت آزار این و آن نکنی

ز صد رفیق یکی مهربان فتد، هش دار
که ترک صحبت یاران مهربان نکنی

بود رفیق کهن چون می کهن ، زنهار
که از رفیق و می تازه سرگران نکنی

ز دیگران چه توقع بود نهفتن راز
ترا که راز خود از دیگران نهان نکنی

میان خلق جهان گم کنی علامت خوبش
اگر به خلق نکو خویش را نشان نکنی

غم زمانه نگردد به گرد خاطر تو
گر التفات به نیک و بد زمان نکنی

گر ازدیاد محبانت آرزوست ، بکوش
که امتحان شده را دیگر امتحان نکنی

به دوستان فراوان کجا رسی که تو باز
ادای حق یکی را به سالیان نکنی

اگر به دست تو دشمن زپا فتاد ای دوست
مباش غره که خود عمر جاودان نکنی

بجو متاع محبت که گر تمامت عمر
بدین متاع تجارت کنی زیان نکنی

اگر نهی سر رغبت بر آستانهٔ کار
کف نیاز دگر سوی آسمان نکنی

« بهار» اگر دلت از غم برشته است ، خموش
که همچو شمع سر اندر سر زبان نکنی

شمارهٔ ۹۹

ای کمان ابرو به عاشق کن ترحم گاه گاهی
ور نه روزی بر جهد از قلب مسکین تیر آهی

آفتابا از عطوفت ، بخش بر جان ها فروغی
پادشاها از ترحم ، کن به درویشان نگاهی

گر گنه باشد که مردم برندارند از تو دیده
در همه عالم نماند غیر کوران بی گناهی

من کی ام تا دل نبازم پیش چشم کینه جوبت
کاین سیه با یک اشارت بشکند قلب سپاهی

بینمت چونان که بیند منعمی را بینوایی
رانی ام چونان که راند بنده ای را پادشاهی

گفتم از بیداد زلفت خویشتن را وارهانم
اشتباهی بود لیکن بس مبارک اشتباهی

گر به چاه افتند کوران ، عذرشان باشد ولی من
با دو چشم باز رفتم ، تا درافتادم به چاهی

چهره ام کاهی از آن شد، کز تب عشق تو هر دم
آنچنان لرزم که لرزد پیش بادی پرکاهی

دل برفت ازدست و ترسم درره عشق توجان هم
ترک من گوید بزودی ، چون رفیق نیمه راهی

جادویی کردند مردم ، تا سیه شد روزگارم
اندرین دعوی ندارم غیر چشمانت کواهی

معجر است آن پیش رویت ، یا سیه دود دل من
یا به پیش ماه تابان پارهٔ ابر سیاهی

چون « بهار» از عشق خوبان سال ها بودم گریزان
عاقبت پیوست عشقم رشتهٔ الفت به ماهی

شمارهٔ ۱۰۰

صبا ز طرهٔ جانان من چه می خواهی
ز روزگار پریشان من چه می خواهی ؟

دلم ببردی و گویی که جان بیار ای دوست
به حیرتم که تو از جان من چه می خواهی ؟

دوباره آمدی ای سیل غم ، نمی دانم
دگر ز کلبهٔ ویران من چه می خواهی ؟

جز آشیانه بلبل گلی به شاخ نماند
صبا دگر ز گلستان من چه می خواهی ؟

کمال یافت نهالت ز آب چشم « بهار»
جز اینقدر، گل خندان من چه می خواهی ؟

شمارهٔ ۱۰۱

ای تازه بهار نغز و زببایی
اندر خور دیدن و تماشایی

رضوان سر شاخ تازه پیراید
چون تو سر زلف تازه پیرایی

هر دم به دگر طریقه و آیین
رخسارهٔ خوبشتن بیارایی

تا آن که بدین طریقه های نو
دل از کف شیخ و شاب بربایی

یک دم زنشست وخاست نشکیبی
وز فتنه گری دمی نیاسایی

شمارهٔ ۱۷۸ - در تقاضای دو اسب به عاریه

ای خواجه آزاده که مفتون توکشتند
قومی به جوابی و گروهی به سئوالی

نگزیدم بهتر ز بساط تو بساطی
نشنیدم خوش تر ز مقال تو مقالی

هنکام بهار است و سبک بکذد این فصل
چونان که نماند زو، جز خواب و خیالی

زین روی مرا خود هوس سیر بهار است
با ماهی کز عشقش زارم چو هلالی

حوری چو به باغ اندر نازنده تذروی
ماهی چو به دشت اندر تازنده غزالی

بیرون شدنی باید با او به دو فرسنگ
ارجو که پس از هجر برم ره به وصالی

اسبی دو ببایدمان با زین و لگامی
غرنده چو شیری و رونده چو مرالی

آسوده ستانم ز تو و آسوده دهم باز
زبراکه مرا نیست نه باری نه جوالی

دانم که فرستی شان فردا به بر من
گر خادم نفروشند غنجی و دلالی

ارجو که کنی شاد بهاری به بهاری
ای گشته ز تو شاد جهانی به نوالی

شمارهٔ ۱۷۹ - در هجو کسی که بهار را حبس کرد

من و تو هر دو ای...
دو جوانیم شوخ و مندیلی

تو کنون از وجوه هندوستان
زر ستاندستی و کنی پیلی

به رخ خود پی فریب عوام
شکلکی بسته ای تو تبدیلی

تو مرا حبس می کنی آوخ
شرم بادت ز ننگ فامیلی

چون مرا بینی و تو را بینم
هر دومان می شویم پاتیلی

تو از آن اخم های اجمالی
من ازین خنده های تفصیلی

خندهٔ من چو شی رشرزهٔ نر
اخم تو چون جهود تنزیلی

کاین پس از اخم می کند نغ نغ
وآن پس از خنده می زند سیلی

شمارهٔ ۱۸۰ - شیر باش نه کژدم

تندی مکن که رشتهٔ چل ساله دوستی
در حال بگسلد چو شود تند آدمی

هموار و نرم باش که شیر درنده را
زیر قلاده برد توان با ملایمی

مرد اراده باش که دیوار آهنین
چون نیم جو اراده ، نباشد به محکمی

رمز است هرچه هست و حقیقت جز این دو نیست
ای نور چشم این دو بود عین مردمی

یا راه خیر خلق سپردن به حسن خلق
یا راه خیر خویش سپردن به خُرّمی

ور زان که همت تو به آزار مردمست
شیری به هر طریق نکوتر ز کژدمی

شمارهٔ ۱۸۱ - در وصف محبس

سهمگین سمجی چو تاری مسکنی
بسته برروبش دری چون آهنی

پاسبانانی در آنجا صف زده
هریکی از خشم چون اهریمنی

کیست گویی اندربن در بسته سمج
رستمی آنجاست یا روبین تنی

شمارهٔ ۱۸۲ - تربیه طبیعی

غرٌنده و سهمناک و توفنده
بر دشت گذشت تند طوفانی

تخمی زبنفشه برگرفت از دشت
وافکند ورا به طرف بستانی

بر بستر وی بتافت خورشیدی
بر مدفن وی چکید بارانی

شد زنده و ریشه داد و ساق آورد
وز ساق دمید سبز پیکانی

بشکفت کبودچشم و نیلی چهر
لاغر تنی و ضعیف ستخوانی

این سو نگرست ، دید بنشسته
بر تخت بنفشه ای چو سلطانی

فربه بری و گشاده رخساری
خندان لبی و سپید دندانی

بنهاده به فرق بر مهین تاجی
گسترده به مرز بر تنک خوانی

خم گشت و خجل ، بنفشه بری
چون در بر پادشاه دهقانی

حیرت زده گشت و گفت کز یک جنس
چون خاسته صعوه ای و ترلانی

شهری بچه دید خجلت او را
کافتاده به دست بوستان بانی

بوده است نیای من یکی چون تو
زاینگونه به ما سری و سامانی

اقلیم و غذا و تربیت ، داده است
زاین گونه به ما سری و سامانی

تاثیر مربی طبیعی را
بهتر ز من وتو نیست برهانی

شمارهٔ ۱۸۳ - جوابی به قطعه محمود فرخ

بهار قطعهٔ فرخ شنید وخرم گشت
چوکشت خشک ز ترشیح ابر نیسانی

و یا چو عاشق نومیدگشته از دیدار
که یار سر زده ییش آیدش به مهمانی

فسرده بودم و از عمر خوبشتن بیزار
که کرد شعر توام روح تازه ارزانی

سخن ز حبس چه گویم که زندگی حبس است
به کشوری که ذلیلند عالی و دانی

درون حبس بسی خوب ترگذشت به من
ز اختلاط فرومایگان تهرانی

همه دوروی و سخن چین و دزد و بی ایمان
عبید اجنبی و خصم جان ایرانی

نه هوش فطری ونی رسم وراه مکتبسی
نه حس ملی ونی شیوهٔ مسلمانی

چوکبک کرده سر خود به زبر برف نهان
مگر نبیندشان کس ز فرط نادانی

به راستی که وزبر و وکیل جمله خرند
خران بارکش پشت ریش پالانی

به حیرتم که چرا در بسیط ری دانا
پیاده می رود و خر بدین فراوانی

همه ز قدرت شه سوء استفاده کنند
به فاش ساختن کینه های پنهانی

به زور بازوی شه مغز عاجزان کوبند
زهی فقیرکشی و ضعیف رنجانی

همیشه در پی آزار اهل مملکت اند
گمان برندکه این است مملکت رانی

زکارهای سیاسی جدا شدم امسال
که بود یکسره طنازی وتن آسانی

به کار علم و معارف به جد شدم مشغول
که هست معرفت وعلم قوت انسانی

مرا زمشغلهٔ درس وبحث هیچ نبود
خبر ز قصهٔ شیرازی و صفاهانی

پی خوش آمد شه ناگهم درافکندند
به محبسی که بود جای سارق و جانی

« به حسب حال خود این بیت کرده ام تضمین
ز قول رودکی آن شاعر خراسانی

« به حسن صوت چو بلبل مقید قفسم
به جرم حسن چو یوسف اسیر و زندانی »

هر آن بدی که رسد از زمانه خرسندم
به شکر آن که ندارم عذاب وجدانی

ز حال بنده غرض فرخا مشو نگران
که راستکار بود رستگار خود دانی

شمارهٔ ۱۸۴

دوش آمد پی عیادت من
ملکی در لباس انسانی

گفتمش چیست نام پاک تو، گفت
خواجه عبدالحمید عرفانی

شمارهٔ ۱۸۵ - بهار شیروانی

به شهر شروان بُد شاعری بهار بنام
که شهره بود به مطبوعی و سخن دانی

از آن سخنور جز اندکی ندانم شعر
هم آنچه دانم دانند عالی و دانی

به شعر خویش هم اکنون مفاخرت نکنم
که فخر بر هنر خود بود ز نادانی

به دیو مردم نادان همی نبندم دل
کزین گروه نبینم به جز گران جانی

ولی از اینان یک تن شدست خصمی من
به رای ابلیسی و به خوی شیطانی

همی چه گوید گوید کزان بهار توراست
ز شعر دفتری انباشته به پنهانی

چه بازگویم با ابلهی چنین که ز جهل
نکو نداند شروانی از خراسانی

چه رنجه دارم تن در ستیز آن که بود
به... خوردنش آسایش و تن آسانی

در بغ باشد پرداختن به چونین دیو
مراکه هست به ملک سخن سلیمانی

ایا فسانه به جهل و دریده ک.. و کفل
چنان که سلمان در پاکی و مسلمانی

به ک.. خویش فرو بر سطبر ک .. بهار
سپس بسنج که طوسی است یاکه شروانی

شمارهٔ ۱۸۶ - در جستجوی جوانی

سحرگه به راهی یکی پیر دیدم
سوی خاک خم گشته از ناتوانی

بگفتم چه گم کرده ای اندربن ره ؟
بگفتا: جوانی ، جوانی ، جوانی

شمارهٔ ۱۸۷ - بدبینی

نگرجزخوب صد درصد نبینی
که گر بدبین شوی جز بد نبینی

چو نیکو بنگری در ملک هستی
بغیر از جلوه ایزد نبینی

ز نابخرد جهان را روز تیره است
نگرتا روی نابخرد نبینی

حقایق را ز چشم دیگران بین
که گر خودبین شوی جز خود نبینی

مسلم شد مرا کز حسن نیت
بغیر از حسن پیشامد نبینی

دد و دیوند خودبینان مغرور
همان بهتر که دیو و دد نبینی

شمارهٔ ۱۸۸ - لغز

آن خوبروی دلبر همچون سبیک زر
آمد به مجلس اندرو بنشست پیش روی

لعلش به لب مزیدم طعم شراب داد
بی دردسر شرابی در صندلین سبوی

آتش بر او گرفتم بوی عبیر داد
یارب که دیده هرگز زر عبیر بوی

شمارهٔ ۱۸۹ - زینت مرد

زینت مرد به عقل است و هنر
نی به پوشاک وجلال و فرّهی

دیده ام دانشورانی با خرد
در لباس ژنده چون عبد رهی

نیز دیدم سفلگانی بی کمال
کرده بر تن جامهٔ شاهنشهی

پوشش عالی نشان عقل نیست
فرق باشد از ورم تا فربهی

بی بها باشد لباسی کاندر او
نیست غیر از احمقی و ابلهی

کیسهٔ کرباس باشد پر بها
چون در او ریزند زرّ دهدهی

جاهل اندر جامهٔ فاخر بود
کیسهٔ ابریشمین ، اما تهی

شمارهٔ ۱۹۰ - نیکنامی

چون برکه های دشت عرب دان تو حال خلق
گاهی ز آب پر شود و نوبتی تهی

این برکهٔ حیات مسلم تهی شود
از آب زندگانی و از فر و فرهی

دیر است و زود مرگ نباشد از آن گریز
فرخنده نیکنامی و خوشبخت آگهی

اشعار محلی

شمارهٔ ۱ - بهشت خدا

اِمْشَوْ دَرِ بِهشتِ خُدا وٰایَهُ پِنْدَرِی
ماهر عرس منن شو آرایه پندری

او زهره گَه مِگی خَطِرَیْ ماهِرَه مِخَهْ
وَاز مُوشْتِری بزهره خَطِرْ خوایَهْ پِنْدَری

ماه تِمُوم ، یوسفَ وُ زهره کنج ابر
از پُوشتِ پرده چشم زلیخایَهْ پِنْدَرِی

چُخْدِ فِلک مثال بساط جواهری
پُوْر از جواهِرَه ، ته دِریایَه ْ پِنْدَرِی

یا وَخْتِ صُحْبِ ، رویِ چمن واوُ نیمه وا
سیصد هزار نرگس شهلایَهْ پِنْدَرِی

اَیْ بُرِّ زر وِرَقْ که بِزِی چُخْدِ آسمون
چِسْبُنْده اَن ْ، بِرِی خَطِرِ مایَهْ پِنْدَرِی

چِسْبُنْدَه قُشْدِلی به کَغَذْباذِشْ آسمون
ور کهکشونش دُنْبَلَه پیدایَهْ پِنْدَرِی

سه خواهرون کشیده به پیش جدی قطار
سه چوچه دَنْبَلَهْ سرِ بابایَهْ پِنْدَرِی

گُسبَندِگر نِگا بفلک ، چهره با گُذَل
میدون شاخ جنگی و دعوایَهْ پِنْدَرِی

جوزا گیریفته گورَنَه افتاده پوشت گو
بومب فلک مثال گورگایه پندری

خرچنگ کرده خف که بچسبه بِگُند او
ایساخ که پوشت لمبر جوزایه پندری

اُ و شیرِ گَز نگا مِخَه گُندُم چرا کنه
نزدیک خوشه وِسْتَدَه ، چار وایَهْ پِنْدَرِی

عقرب نشسته پوشت ترازوی ظالمی
یا چالدار و شاطر و نونوایه پندری

نیمسب ، نِصب تَن اَدِمَه ی تیرکمون بدست
نصب دیگش به عسب معینایه پندری

اُ و بوز غَلَر نگا، مِزِنَه ور بپیش چا
ازتوشنگی و، دل بته چایه پندری

ماهی به بوز مِگَه که اگر اَو مِخَی بُدُم
بوزپوز مگردنه که اُ وت لایه پندری

ای خیمگای شو بَزِیَ و ای عَرُسچه هاش
حکم عرسچه های مقوایه پندری

اینا همش درغگنی و پوچ ای رفیق
از پوچ و از درغ چه تمنایه پندری

نزدیک اگر بری تو مبینی که هیچه نیست
اوکه ز دورگنبد مینایه پنده ری

از بس شنیده گوش توکلپتره و جفنگ
بالای آسمون خنه شایه پنده ری

هستک خدا مثال یکی پادشای پیر
آه رکش دمین عالم بام فه پنده ری

بالایِ آسمون تو مِگی عَرشَه و خدا
بالای عرش یکتنه ور پایه پندری

تو پندری خدا بمثال فریشتهٔه
یا نه مثال مزدم دنیایه پندری

هرجاکه را مره آدماش با خدش مرن
دیوون ختش چو حیطه مصفایه پندری

شُو تا سحر مُخُسبَه و از صُحب تا بِه شُو
مشغول جنب وجوش وپقلابه پتذری

هر روز دِ مینِ حُولی بیرونیَه مِگی
هر شو دمین حولی سیوایه پندری

لاپرت بنده هاره بزش هر سعت مدن
لاپرت ها دمین پکتهایه پندری

فم برت هاژه هی مخنه هی حکم مده
حکمش د حق ما و تو مجرایه پندری

هرکس که مومنه به بهشتش متپثن
اونجه اجیل مجتهدا رایه پند ری

هرکس که کافر بجهندم مره یقین
اونجه بری مو و تو درش وایه ه پندری

یک بنده ر مکوشه یکی ر مزاینه
قِصّابَه العیاذم و ما مایَه پِندَ رِی

آجاش دلش نسخته بذی مردم فقیر
او دشمنِ فقیر و مِقیرایَه پِندَرِی

رزق خلایقاره د صندق قیم منه
بخشیدنش بخلق به دلخوایه پندری

از عاقلا مِگیرَه مِبَخشه به جاهلا
از بیخ عدوی مردم دانایه پندری

دانا بِرِی دو پول دَرِ دِکّون مَعَطّلِه
احمق نشسته مین اتل ، شایه پنده ری

نون و دِراغ و هِندَوَنهٔ کَغ اگر نبود
درویش پیش زن بچه رسوایه پندری

اخکوک و نون کنجل وزردک اگررسید
کارگر دمین کرخنه آقای پندری

مردم به عیدآلیش مکثن رخت ورخت ما
آلیش نرفته ، پست تن مایه پندری

خرکس برو که یک بیک کار خرکسا
امروزشا نمونهٔ فردایه پندری

با کیسن خلی امدن ما بذی بساط
تنها بری نگا و تماشایه پندری

فرخ اگر جواب کنه ای قصیده ره
با ما هنز مثال قدیم وایه پند ری

ما یک کِلیمه گفتم از اسرار و گپ تموم
کار خدا بهار معمایه پندری

شمارهٔ ۲ - غزل

یقین درم اثر امشو بهایهای مو نیست
که یار مسته و گوشش بگریه های مو نیست

خدا خدا چه ثمر ای موذناکامشو
خدا خدای شمایه خدا خدای مو نیست

نمود خو نمه پامال و خونبها مه نداد
زدم چو بر دمنش دست ، گفت پای مو نیست

بریز خونمه با دست نازنین خودت
چره که بیتر ازی هیچه خونبهای مو نیست

بهار اگر شو صدبار بمیرم از غم دوست
بجرم عشق و محبت ، هنوز جزای مو نیست

شمارهٔ ۳ - غزل

گفتی که ممیر وخته مو لبیکمه گفتم
هی هی بخدا خوب تو گفتی مو شنفتم

ای شیر نر عشق ، تقلای مو پوچه
ای بوده مقدر که بچنگال توبفتم

تا زور دری تیز بزن بازوی صیاد
مو کِفتَرِ جُون سَختُم و آسُون نَمِیُفتُم

گفتم که بپایت نخلد خار و مو امشو
با جاروی مژگون سر راه تو ره رُفتُم

دیشو بخیال صدف سینهٔ صافت
تا وقت سحر مُروِرِیِ اشک مُسُفتُم

همدوش بهارُم مو که هم جفتُمُ هم طاق
در بی طَقَتی طاقُم و با یاد تو جُفتُم

شمارهٔ ۴ - غزل

روی ماهت ر ببین تا عشقم باور کنی
رنگ زردم ر ببین تا جورت کمتزه کنی

نصب شو وخت که بوی زلفهات ر مشنوم
کرببینی روزمز، خاک سیا وزسرکنی

زلف کر لیلیزآزی بیشتر مزن قیچی که واز
مثل پیشتر نِمْتَنی چرخ مُو رَ چِنْبَرْ کِنِی

ای بهار اُ قذر به پیش مو مخن والنازعات
گر بحال مو بیفتی الذی را ز برکنی

شمارهٔ ۵ - غزل

زلفای قجریر درهم و بشکسته مکن واز
درهای سلامت ر بروم بسته مکن واز

گر مار مخی ، ها، نمخی نه ، دوکلیمه
اینبار مور مثل همه بار خسته مکن واز

یار اینجیه ا مشو مخن آوازه موذن
تام ، خادم مچد، درگلدسته مکن واز

از زلف کتا ابروی پیوسته شو و روز
عمرم رکتا، رنجم ییوسته مکن واز

شمارهٔ ۶ - از یک غزل

مو مخام خوذم بزو چشمه نوشت بزنم
لبام غنچه کنم شرق توگوشت بزم نم

دل تو سنگ بیا دلت بدست مو بده
تا بمغز رقیب خرده فروشت بزم نم

شمارهٔ ۷ - قطعه

ای بهار طور نمیری که بگن شکرکه مرد
گور بگورکه ز دستش بعذاب عالم بود

خوب آدم بمیره طورکه مخلوق بگن
ایها الناس کیک ه مرد عجب آدم بود

شمارهٔ ۸ - غزل

بالای نقره زلف سیارکله پا مکن
ای نازنین بشهر شلق شوربپا مکن

مثل همه بما مکنی ابروت تروش
ابکار ر با همه بکن اما بما مگن

خون کزد چشمای تو دلم ر وحیا نکرد
یکباربذش بگو: مکن ای بیحیا مکن

اگر مخی ه بهارکه دلت نگادری
اُ ه قذر بروی بچهٔ مردم نگا مکن

شمارهٔ ۹ - غزل

روی تو دیدم ز عمر دست کشیدم
چشم مو کاش کور مرفت که تور نمدیدم

ای بچه آهوی چین بروکه مو امروز
هرچه دویدم ردت ، بذت نرسیدم

ابرو و چشمای تو چار آس و تو شاهی
دست خلی چار آس جورته دیدم

خطابهٔ سوم

به به از این عهد دل افروز نو
عصر نو و شاه نو و روز نو

پادشها! از پس ده قرن سال
قرن تو را داده شرف ، ذوالجلال

تاج کیان تا به تو خسرو رسید
چهرهٔ این ملک چوگل بشکفید

از خود ایران ملکی تازه خاست
تازه گر از وی شود ایران ، رواست

پادشها! مدح و ثنا می کنم
هرچه کنی بنده دعا می کنم

رشتهٔ فکرم به کف شه بود
شاه از افکار من آگه بود

گر چو نی ام شه بنوازد خوشست
زان که چو نی نغمهٔ من دلکش است

ور دهدم تار صفت گوشمال
پاره شود رشته و آرد ملال

تا که چمن سبز شود در بهار
سرخ بود روی تو ای شهریار

از تو بسی خیر به ملت رسد
نعمت امنیت و صحت رسد

دولت نو داری و بخت جوان
داد و دهش کن چو انوشیروان

تختگه جم به تو فرخنده باد
دولت و اقبال تو پاینده باد

تا شود این ملک ، همایون به تو
نو شود آزادی و قانون به تو

عرصهٔ این ملک به قانون کنی
سرحد آن دجله و جیحون کنی

خاتمه بخشی بدِ ایام را
تازه کنی اول اسلام را

ملک خراسان زتو خُرّم شود
وسعت دیرینش مسلم شود

مملکت دلکش آذرگشسب
از توکند عزت دیرینه کسب

وصل شود در همه مازندران
شهر و ده و خانه ، کران تاکران

شهر ستخر از تو به رونق شود
ساخته چون قصر خورنق شود

بند چو شاپور به کارون کشی
جسر چو محمود به جیحون کشی

کُرد و بلوچ و عرب و ترکمان
گشته به وصفت همگی یک زبان

نقشهٔ آثار تو والا شئون
نقش شود برکمر بیستون

زنده شود دین قویم نبی
ختم شود دورهٔ لامذهبی

فارسی از جهد تو احیا شود
وحدت ملی ز تو پیدا شود

کارکنان کشف معادن کنند
کوه کنان کوه ز جا برکنند

خاک وطن جمله زراعت شود
کار وطن جهد و قناعت شود

دشت دهد حاصل مرغوب خوب
کوه شود حامل محصول چوب

باغ شود کوه ز محصول نغز
کوه شود باغ ز اشجار سبز

کشف شود در قطعات شمال
زر و مس و آهن و نفت و ذغال

کوه سکاوند به ما جان دهد
نوبت دیگر زر رویان دهد

حاصل در حاصل ، دشت و دره
دکان در دکان ، کبک و بره

اهل وطن سرخوش و اعدا ذلیل
صادر ما وافر و وارد قلیل

در همه جا کارگران گرم کار
کارگران خرم و بیکاره خوار

یک ترن از شرق بیفتد به راه
وصل کند هند به بحر سیاه

یک ترن از غرب شود سوت زن
وصل کند دجله به رود تجن

و از در بوشهر قطاری دگر
وصل کند فارس به بحر خزر

قوت ما قوت رستم شود
هیئت ما هیئت آدم شود

راست نشینیم و بپوییم راست
راست نیوشیم و بگوییم راست

دفع اجانب را، جدّی شویم
لازم اگر شد، متعدی شویم

قصد تعدی و تجاوز به خصم
شرط بود گاه تبارز به خصم

حس تجاوز چو نمایان شود
فعل دفاع وطن آسان شود

تازه شود عهد خوش باستان
نوبت پاکان رسد و راستان

نو شود اعیاد و رسوم کهن
خلق به هر جشن کنند انجمن

تازه شود جشن خوش مهرگان
آن که شد از غفلت ترک از میان

آتش جشن سده روشن شود
شهر ز بهمنجنه گلشن شود

روز چو با ماه برابر شدی
بودی جشنی و مکرر شدی

این همه اعیاد از ایران گریخت
بس که وطن سینه زد و اشک ریخت

پادشها! عیش وطن عیش تست
بهر وطن عیش وخوشی کن درست

گوی که اعیاد کهن نو کنند
یاد ز عهد جم و خسرو کنند

خطابهٔ چهارم

پهلویا! یاد ز میراث کن
مدرسهٔ پهلوی احداث کن

پهلوی آموخته اهل فرنگ
خوانده خط پهلوی از نقش سنگ

سغدی و میخی و اوستا همه
کرده ز بر مردم دانا همه

لیک در ایران کسی آگاه نی
جانب خواندن همه را راه نی

هست امیدم که شه پهلوی
زنده کند عهد شه غزنوی

با علما مهر و فتوت کند
با ادبا لطف و مروت کند

خاصه به این بنده که ایرانیم
هم به سخن عنصری ثانی ام

خدمت من مخفی و پوشیده نیست
لیک ز خود وصف ، پسندیده نیست

سال شد از بیست فزون تا که من
گشته ام آوارهٔ حب الوطن

نه ز پی مطعم و مشرب شدم
نه ز پی ثروت و منصب شدم

عشق من این بود که در ملک جم
نابغه ای قد بنماید علم

نابغه ای صالح و ایران پرست
رشتهٔ افکار بگیرد به دست

تکیه به ملت کند از راستی
دور نماید کجی وکاستی

پست کند هوچی و بیکاره را
شاد کند ملت بیچاره را

آنچه سزا دید به حال همه
اجرا فرماید بی واهمه

تهمت و دشنام و دروغ وگزاف
غیبت و تکفیر و خطا و خلاف

دزدی و قلاشی و تن پروری
پشت هم اندازی و هوچی کری

محو شود جمله در ایام او
فخر نماید وطن از نام او

دورهٔ او عصر فضیلت شود
دورهٔ آسایش ملت شود

خوارکند مفسد و جاسوس را
تازه کند کشورکاوس را

متحد الشکل بود لشکرش
تاکه شود امن و امان کشورش

شاهد عرضم بود ای شهریار
دورهٔ پر شعشعهٔ نوبهار

دیده ام از پیش ، من امروز را
داده ام این مژدهٔ فیروز را

لیک دریغا که به درگاه تو
جمع نگشتند از اشباه تو

تو چو یکی شیر برون آمدی
با یک شمشیر برون آمدی

برق فروزندهٔ شمشیر تو
بود نگهدار دل شیر تو

یک تنه از بیشه چمیدی برون
بود خدا و خردت رهنمون

جانورانی به هوای شکار
ربزه خور صیدگه شهریار

چون اسد پرده ، گرسنه شکم
لخت به مانندهٔ شیر علم

نام تو را ورد زبان ساختند
پنجه به هرگوشه درانداختند

بنده و چون بنده کسان دگر
هریکی آزرده ز یک جانور

از دل و جان جمله هواخواه تو
دور فتادیم ز دردگاه تو

کار درین مرحله مشکل شود
هرکه ز دیده رود از دل رود

هرچه قلم خلق به دفتر زدند
تهمت آن بر سر احقر زدند

لاجرم از عذر زدم فال خود
عفو تو را جستم و اقبال خود

بنده خطایی ننمودم ، وگر
کرده ام ای شاه ، ز من درگذر

تا به من زار شدی سرگران
شد کلهم دستخوش دیگران

چوب ز بازوی فلک می خورم
از سگ و از گربه کتک می خورم

تاجرک چشم چپ ورشکست
رفت و به ترشیز به جایم نشست

فاطمی آن دکتر علم حقوق
آن به عدالت زده در شهر بوق

کرد مرا در سر عدلیه خوار
سخت برآورد ز جانم دمار

ساخت برایم ز مروت کلاه
طرفه کلاهی که ندیده است شاه

ننگ عمامه ز سرم کرد دور
هشت کله را به سرمن به زور

زیرکله ماند سر و زنش من
گشت نهان راه پس و پیش من

گرگذرد چند صباحی دگر
شه نکند یاد من خون جگر

کار به اشخاص دگر می رسد
نوبت الواط گذر می رسد

جانب این بنده نمایند روی
نعش کش وگورکن و مرده شوی

شاه پشیمان شود آنگه که پیر
مرده وزو مانده سه طفل صغیر

بو که شهم لطف فراوان کند
آنچه بود لایق شاهان کند

آنچه شهان با ادبا می کنند
با شعرا و خطبا می کنند

تا من و ملت به دعای تو شاه
دست برآریم به سوی اله

دم بکش و خاتمه بخش ای بهار
بر سخنان دری آبدار

راستی از هرچه بود بهتر است
راستی از خصلت پیغمبر است

راست زی و راست رو و راستگوی
راست شو و هرچه دلت خواست گوی

فقره ۱۱۸

مردم ایدون همانا چون شیرخواره است که چون خو یی اندرگرفت بر آن خوی بایستد.

بود آدمی کودکی شیرخوار
پذیرنده ی خوی ها بی شمار

چو خویی پذیرد در استد بدان
نگر تا نگیری تو خوی بدان

فقره ۱۱۹ تا ۱۴۸

اینجا یک سی روزهٔ کوچک است که از فقرهٔ تا است و ما آن را بعد از قسمت آخر که با قسمت بالا مربوط است قرار دادیم .

فقره ۱۴۹

چو نیکویی به تو رسد بسیار شادی مکن و چون سختی و بدبختی رسد بسیار به غم مباش ، چه نیکی زمانه با سختی و سختی زمان با نیکویی است و هیچ فراز نیست کش نشیب نه از پیش ، و هیچ نشیب نیست کش فراز نه از پس .

چو نیکی رسید بهرت از آسمان
از اندازه بیرون مشو شادمان

چو زشتی رسد نیزت از روزگار
مشو ناامید از سرانجام کار

بسا نیکیا کش بدی از پی است
بسا بد که نیکی همال وی است

نشیب و فراز است کار جهان
همیدون بود آشکار و نهان

فقره ۱۵۰، ۱۵۱

به خوردن خورش ها حریص مباش ، و از هر خورشی مخور و زود زود به سور و خورن بزرگان مشو که ستوه آور نباشی .

مشو در خورش تند و بسیار خوار
به خوان کسان دست کوتاه دار

به هر خوردنی دست منما دراز
از آن خور کجا هست پیشت فراز

به خوان و به سور بزرگان مرو
وگر رفت باید گران جان مشو

میانه گزین باش در کار و بار
وگرنه ستوه آیی از روزگار

فقره ۱۵۲

چهار کار دژآگاهی ( نادانی ) و دشمنی و بدی با تن خود کردن است: یکی پادیاوندی ( یعنی : زبردستی و زورمندی ) نمودن ، دیگر درویش متکبر که با مردی توانگر نبرد آورد، دیگ ر مرد پیر ریژخوی که زنی برنا به زنی گیرد و دیگر مرد گشن ( جوان ) که زنی پیر به زنی کند.

دژآگه چهار است کز خوی بد
کند دشمنی با تن و جان خود

یکی «پادیاوند» مردم گزای
به هر کار و هر چیز زور آزمای

دگر نره دروبش با داروبرد
که با مهتر از خویش جوید نبرد

سه دیگر کهن سالهٔ ریژخوی
که هنگام ییری شود جفت جوی

کرا پیر سر هست جفت جوان
بود دشمن خویشتن بی گمان

چهارم جوانی که جوید زنی
شود جفت پیره زن ربمنی

جوانی که خسبد بر پیره زن
بود بی گمان دشمن خوبشتن

فقره ۱۵۳

مردم دوستی از بنیک منشی ( یعنی هواداری اصول ) و خوب خیمی ( یعنی خوش خویی ) از خوب ایواژی (آراستگی ) بتوان دانست .
قسمت اخیر را طور دیگر هم می توان معنی کرد: خوش اخلاقی مردم را از خوش سخنی و آهنگ گفتار (آواز) شان می توان دانست .

سر خوی ها، مردمان دوستی است
نگر تا خداوند این خوی کیست

کسی کش منش ره به بنیاد داشت
بن و بیخ کار جهان یاد داشت

جهان است پیشش یکی خانه ای
نبیند در آن خانه بیگانه ای

همه مردمان بستگان ویند
زن و مرد پیوستگان ویند

بجوید دلش مهر برنا و پیر
که از مهر پیوند نبود گریز

به خوی خوش مردم و رازشان
توان راه بردن از آوازشان

فقره ۱۵۴

و ترا گویم ای پسر که خرد به مردم بهترین دهشیاری ( یعنی بهترین بخش و توفیق ) است .

ترا گویم ای پور فرخنده پی
خرد جوی تا کام یابی ز وی

که مردم دهشیار را در جهان
خرد از دهش ها به اندر نهان

که خود زان خردکامکاری کند
به دیگر کسان نیز یاری کند

سی روزهٔ آذرباد مارسپندان (از فقره ۱۱۹ تا فقرهٔ ۱۴۸)

هرمزد روز می خور و خرم باش.
بهمن رور جامه نو پوش.
اردیبهشت روز، به آتشگاه شو.
شهریور روز، شاد باش .
سپندارمذ روز، ورز زمین پیش گیر.
خورداد روز، جوی کن
امرداد روز، دار و درخت نشان .
دی باذر روز، سر شوی و موی و ناخن پیرای.
آذر روز، به راه شو و نان مپز چه گناه گران بود.
آبان روز، از آب پرهیز کن و آب را میازار.
خور روز، کودک به دبیرستان ده تا دبیر و فرزانه شود.
ماه روز، شراب خور و با دوستان نیک پرسش ( خوش صحبتی و به احوال پرسی رفتن ) کن و از ماه خدای، آمدکار بخواه.
تیر روز، کودک به تیراندازی و نبرد و سواری آموختن فرست .
گوش روز، پرورش گوساله کن و گاو به ورز آموز.
دی بمهر روز، سر شوی و موی و ناخن پیرای و انگور از رزان باز به چرخشت افکن تا بهتر شود.
مهر روز، اگر تو را از کسی مستمندی رسیده است پیش مهر بایست از مهر داوری بخواه و گرجش ( ظ : گریه ) کن .
سروش روز، بخناری ( به ضم باء یعنی آزادی و آسایش ) روان خود را از سروش اهرو ( مقدس ) آیفت بخواه.
رشن روز، روز کار سبک ( یعنی : کار روزانهٔ مختصر) و کارهای ستایش و نیایش اندر فراوانی پیش گیر.
فروردین روز، سوگند مخور و آن روز ستایش فروهر پاکان و اشویان کن تا خشنودتر شوند
بهرام روز، خان ومان بن افکن تا زود به فرجام رسد، و بر رزم و کارزار شو تا به پیروزی بازایی.
رام روز، زن خواه و کار و رامش گیر و پیش دادوران شو تا به پیروزی و بختگی (آزادی و کامروایی ) بازگردی.
باد روز درنگی ( تامل ) کن و کار نو می پیوند.
دی بدین روز، کارهای یزشنی وستایش گری کن و زن به خانه بر و موی و ناخن پیرای و جامد پوش.
دین روز خرفسترکش ( خرفستر حیوانات موذی مانند مار و کژدم ر زنبور و موریانه و گرگ و غیره که کشتن آنها نوعی از ثواب هاست .)
ارد روز هر چیزی نوب خر و آن را به خانه بر.
اشتاد روز، اسب و گاو و ستور برگشن ( لِقاح ) افکن تا به درستی بارآورند.
آسمان روز، به راه دور شو تا به درستی بازآیی .
زمیاد روز، دارو مخور.
مارسفند روز، جامه افزای و بدوز و بپوش و زن به زنی گیر که فرزند تیزویر ( ویر: هوش و حافظه ) نیک زاید.
انیران روز، موی و ناخن پیرای و زنی به زنی گیرکه فرزند نامدار زاید.

اینک منظومهٔ سی روزهٔ آذ ر پاد مارسپندان

بود ماه سی روزتا بنگری
به هر روز کاری بجای آوری

سزد گر به « هرمزد» باشی خُرم
خوری می به آیین جمشید جم

به « بهمن » کنی جامه ها نوبرشت
پرستش کنی روز « اردی بهشت »

به « شهریور» اندر شوی شادخوار
کنی در « سپندارمذ» کشت کار

به « خورداد» جوی نوین کن روان
به « مرداد» بیخ نو اندر نشان

به « دی بآذر» اندر سر و تن بشوی
بپیرای ناخن ، بیارای موی

به « آذر» مپز نان که دارد گناه
بدین روز نیکست رفتن به راه

به « آبان » بپرهیز از آب ای جوان
میالای و مازار آب روان

به « خور روز» کودک به استاد ده
که گردد دبیری خردمند و به

بخور باده با دوستان ، روز « ماه »
ز ماه خدای آمد کار خواه

بفرمای برکودکان روز « تیر»
نبرد و سواری و پرتاب تیر

به «گوش » اندرون گاوساله به مرز
ببند و بیاموز برگاو، ورز

بپیرای ناخن چو شد « دی بمهر»
سر و تن بشوی و بیارای چهر

جدا کن ز شاخ رز انگوررا
بچرخشت افکن می سور را

اگر مستمندی زکس « مهر» روز
شو اندر بر مهر گیتی فروز

فشان اشک و زو دادخواهی نمای
که داد تو گیرد ز دشمن خدای

به روز « سروش » ازخجسته سروش
روان را و تن را توان خواه و توش

از او خواه آزادی کام خویش
وزو جوی آیفت فرجام خویش

به « رشن » اندرون کار سنگین بنه
روان را ز یاد خدا توشه ده

مخور هیچ سوگند در « فرودین »
که زشتست ویژه به روزی چنین

ستای اندربن روز فروهر را
که فرورد از او یافت این بهر را

نیایش کن امروز بر فروهر
که پاکان شوند از تو خشنودتر

پی خانه افکن به « بهرام » روز
سوی رزم شو گر تویی رزم توز

که پیروز بازآیی از کارزار
همت کاخ و ایوان بود پایدار

زن ار برد خواهی ، ببر روز « رام »
که رامش خوشست اندرین روز و کام

وگر باشدت کار با داوران
درین روز رو تا شوی کامران

سزد روز « باد» ار درنگی شوی
نپیوندی امروز کار از نوی

چو روز نیایش بود « دی بدین »
سر وتن بشو، ناخن و مو بچین

زن نو ببر جامهٔ نو بپوش
دل از یاد یزدان پر و لب خموش

بود روز «دین » مرگ خرفستران
بکش هرچه خرفسترست اندر آن

که خرفستران یار اهریمن اند
دد و دام و با مردمان دشمن اند

به بازار شو روز « ارد» ای پسر
نوا نو بخر چیز و با خانه بر

در « اشتاد» روز اسب و گاو و ستور
به گشن افگنی مایه گیرند و زور

ره دورگیر « آسمان » روز، پیش
که بازآیی آسان سوی خان خویش

گرت خوردن دارو افتد بسر
به « زمیاد» روز ایچ دارو مخور

زن تازه در « ماراسفند» گیر
که فرزند نیک آید و تیزویر

درین روز جامه بیفزای بر
بدوز و بپوش و بیارای بر

« انیران » بود نیک زن خواستن
همان ناخن و موی پیراستن

زنی کاندربن روز گیری به بر
شود کودکش در جهان نامور

انوشه روان باد آذرپاد مارسپندان ، که این اندرز کرد و نیز این فرمان داد.

انوشه روان باد آن مرد راد
که این گفت ها گفت و این پند داد

پایان

بخش سوم - از کریم خان زند تا مشروطه

اندرین فترت برآمد رایت سالار زند
مملکت را کرد مستخلص پس از پیکار چند

بود سلطانی کریم و شهریاری هوشمند
دوحهٔ نیکی نشاند و ریشهٔ زشتی بکند

پایگاه ملک را بنهاد بر چرخ بلند
خسروان را شاید از رفتار او گیرند پند

بس که بد راد و فروتن ، شه نخواندی خویش را
خود وکیل زیردستان نام راندی خویش را

کشور اندر عهد او آسایش و آرام یافت
زیردستان را به نیکی کام داد و کام یافت

چون حسن شاه قجر مازندران را رام یافت
خان زند از او شکستی سخت بدفرجام یافت

حیله ها انگیخت چون خود را به بند و دام یافت
تا که کار دشمن از تدبیر او انجام یافت

خود سر قاجار سر ببریده بود زان دار و گیر
نیز فرزند و کسانش زان میان گشتند اسیر

الغرض با زیردستان گشت چندان سازگار
کان نتاند مهربان مادر به طفل شیرخوار

شب شدی بر بام و افکندی نظر بر هر کنار
گر نشان عیش جستی شکر کردی بیشمار

ور نشان بانگ و رامش کم شنیدی شهریار
ناسزا گفتی بسی بر پاسبانان دیار

تا چه کردستید با مردم ز زشتی و بدی
کامشب از آنان نیاید بانگ عیش و بیخودی

خود شبی بزمی بپا کرد از زنان ماهرو
دید یک تن زان میان افکنده چین اندر برو

کفت این از چیست ؟ گفت ای شهریارکامجو
کرده با من چند گه سبزی فروشی دل نکو

نیز من امشب قرار وصل دادستم بدو
چون حدیث او به پایان رفت ، شاه نیکخو

گفت کان زن را همان دم با می و اسباب نوش
چاکران بردند اندر خانهٔ سبزی فروش

با چنین آبادی ملک و خوشی و کر و فر
با خودآرائی و آرایش نبود او را نظر

جامه ای از پنبه بودش هر دو رویه آستر
وآن هم آرنجش همیشه پینه دار و نیمه در

لیک گاه جود و بخشش داشت در پیش نظر
سنگ را همتای گوهر خاک همسنگ زر

هم ازین احسان و جود آنگه که رخ بر خاک سود
در درون مخزنش جز هفت بدره زر نبود

باری اندر ملک داری درّ عدل و داد سفت
هم به نام نیک ، تخت و تاج را بدرود گفت

جانشینان ورا شد جهل و استبداد جفت
طالع بیدارشان از جهل و استبداد خفت

صرصر بیدولتی شان خرمن آمال رفت
پس گل قاجاریان ازگلشن عزت شکفت

لیک نام زند را بنمود درگیتی بلند
پهلوان شیردل لطفعلی خان میر زند

بر در شیراز با خلقی گران میر دلیر
تاخت بر لشکرگه آقا محمد خان چو شیر

مهتر قاجار مردی کرد و باز استاد دیر
زین ثبات و پردلی شد بر امیر زند چیر

جنگ ها کردند تا شد روزگار از جنگ سیر
پهلوان زند آمد عاقبت زین جنگ زیر

گشت صیت دولت آقا محمد خان بلند
کرد گیتی دولت پیشینیان را ریشخند

اوست اندر پادشاهی مغز و اینان جمله پوست
یک تن ازاینان اگر شایان تحسین است اوست

بی دورنگی بد، به دشمن دشمن و با دوست د وست
آفرین بر شهریاری کاینش طبع و اینش خوست

گاه کوشش راست گفتی ساخته از سنگ روست
گاه تدبیر آنچه گفتی خلق گفتندی نکوست

از پس مرگ خدیو زند از شیراز تاخت
شد سوی مازندران و نوبت شاهی نواخت

فرقهٔ قاجار از جان بندهٔ درگه شدند
مردم کوه پتشخوارش ز جان همره شدند

الغرض نیمی ز ایران بندگان شه شدند
دشمنان خانگی چون زین خبر آگه شدند

جنگجویی را همه تن سوی میدانگه شدند
لیک در میدان آن شیر ژیان روبه شدند

بر خوانین و رجال زند یک یک چیره شد
روز بدخواهان ز نور رای پاکش تیره شد

باری او را بود در شاهی دو خوی ناپسند
خست بسیار و بی انصافی بالابلند

نیمهٔ مردان کرمان را به خواری چشم کند
دخترانشان را به ذل بردگی اندر فکند

پس بکندش چشم و آوردش به ری بسته به بند
راند حکمی زشت بر لطفعلی خان. شاه زند

در ری آن شهزادهٔ آزاده را بر دارکرد
خویش را نزد جوانمردان گیتی خوار کرد!

میرزا شهرخ که بود اندر خراسان حکمران
پور نادر شه بد و بودش جواهرها نهان

بود نابینا و شد تسلیم خاقان جهان
وز شکنجه مرد مسکین ، اینت خصمی بی امان

شد به رزم روسیان زآن پس سوی تفلیس ، خان
گنجه و تفلیس بستد شد سوی شوشی روان

وز خراسان گنج های نادرش آمد به دست
نیز از تاراج گرجستان فراوان طرف بست

اندر اردوگاه پیرامون شوشی نیمشب
کرد از دو خادم دیرینه خربوزه طلب

بهرش آوردند و شه بنمود بر آنان غضب
کفت ازین خربوزه خوردستید بی شرط ادب

بامدادان چشم هاتان برکنم تا زان سبب
عبرت افزایید زیرا عبرت افزاید تعب

وان دواش از بیم جان کشتند نزدیک سحر
خست و بی رحمی آری این چنین بخشد ثمر!

شد سپس فتحعلی شه اندر ایران پادشا
بود سلطانی رحیم و شهریاری با حیا

لطف ها فرمود بر فتحعلی خان صبا
شعر و صنعت یافت از تشویق او قدر و بها

هم در آن ایام جنگ روس و ایران شد بپا
انگلیسان وعده ها کردند بی شرط وفا

چند منصب دار در افواج ایران داشتند
جنگ چون پیش آمد آن اشخاص را برداشتند

بست ناپلیون با فتحعلی عهد وداد
زان بریتانی به بیم افتاد و برگشت از عناد

بست با قیصر، علی رغم بناپارت اتحاد
کرد اندر بارهٔ قفقاز وگرجستان فساد

نیز با فتحعلی شه دم زد از صلح و سداد
زان میان فتحعلی شه کرد بر وی اعتماد

شد در آن هنگام ناپلیون اول از میان
گشت ایران زان سپس جولانگه بیگانگان

روس با ما جنگ کرد و در گلستان عهد بست
لیک ناگه عهدهای بسته را در هم شکست

حمله بر تبریز کرد و داد جنگی تازه دست
عاقبت در ترکمان چایی ز نو پیمان ببست

وآن قرار جابرانه همچنان برجای هست
چند شهر از ما گرفت و نام ما را کرد پست

لیک شد قیصر ضمین کز بعد مرگ پادشاه
خسروی عباس و آلش را بود بی اشتباه

شاه عباس از پس آن عهد و پیمان خوار شد
نایب شه بود لیکن راندهٔ دربار شد

متهم شد در شکست روس و بی مقدار شد
در خراسان رفت و آنجا زاندهان بیمار شد

خاک طوس از آن قد بالنده برخوردار شد
شاه هم در اصفهان از زندگی بیزار شد

از پس فتحعلی شه ، شه محمد شاه کشت
مر علی شه را ز شاهی دست و دل کوتاه گشت

جانشین بد شه محمد زادهٔ عباس شاه
زانکه عهد روس و ایران بد بر این معنی گواه

لیک فرزندان شه بودند اندر اشتباه
هریکی خود را شهی خواندند با خیل و سپاه

ظل سلطان شد علی شاه و به ری برشد به گاه
جانشین بیرون از آذربایجان شد کینه خواه

همره قائم مقام آمد سوی ری با شتاب
کشت تسلیم برادرزاده ، شاه نیم خواب

زادگان شاه ماضی هر یکی شاهی بدند
هر یکی در ملک چون شیر دژآکاهی بدند

لیک با تهدید قیصر جمله روباهی بدند
مر محمد شاه را خدام همراهی بدند

تابع استاره کشته ارچه خود ماهی بدند
در بر قائم مقامش عبد درگاهی بدند

فخر ایران و فراهان خواجه بوالقاسم وزیر
آنکه کلکش وحشیان رارام کردی با صفیر

خواجه بوالقاسم به کار روس و ایران دست داشت
در منظم کردن ایران بسی همت گماشت

در فن انشا ز نو تخمی به باغ فضل کاشت
شعر را نیکو سرود و نامه را نیکو نگاشت

در امور ملک رایات اولی الامری فراشت
زان سبب افکار دربار شه از وی روی کاشت

در نگارستان به ناحق کشته شد قائم مقام
حاجی میرزا آقاسی آن جاه و مقام را یافت

میرزا آقاسی اندر فتح اقلیم هرات
جنب و جوشی کرد لیکن پیش آمد مشکلات

ساخت بهر خود ضیاع وافر از ملک و قنات
دست و پایی کرد تا شه را پدید آمد وفات

ناصرالدین شه بری رخ کرد چون شد شاه مات
بود همراهش وزیری داهی و عالی صفات

میر نام آور تقی خان آن وزیر بی نظیر
کش اتابک شد لقب زان پس که بد میرکبیر

چون که ناپلیون به سوری « سن هلن » شد رهسپار
بسته شد اندر اروپا عهدهای استوار

یافت لوی هجدهم بر مسند شاهی قرار
اختلافات اروپا ختم شد یک روزگار

وز دگر سو جنبش علمی به عالم یافت بار
لیک ایران بود غرق خواب جهل و اضطرار

درکناری اوفتاده سست و غافل زین امور
انگلیس و روس بر وی چیره از نزدیک و دور

مردم هشیار دنیا در خیال سروری
روز و شب مستغرق تدبیر و حیلت گستری

گرم نشر صنعت و علم و رعیت پروری
بهر کالای وطن در جستجوی مشتری

در نهان ستوار کرده پایهٔ جنگ آوری
لیک ایران زندگانی را شمرده سرسری

گه فریب روس خورده گه فریب انگریز
تاگذشت آن فرصت عالی به کجدار و مریز

ناصرالدین شه جوانی بود نادانسته کار
مهد علیا مادرش درکارها دایر مدار

مردم دربار هر یک ناکسی مردم شکار
بود تنها صدر اعظم در پی اصلاح کار

فکرتش آن بود تا با روسیان آید کنار
وز هری آرد به کف تا غزنی و تا قندهار

روس و ایران متحد در آسیا جولان کنند
انگلیسان رابرون از خاک هندستان کنند

اندرین فکرت وزیر شه میان را تنگ بست
ریشهّ بیداد کند وگردن رشوت شکست

دزد و جاسوس و سخن چین ز احتسابش گشت پست
جمع و خرج ملک را تنظیم داد آن حق پرست

سخت بگرفت اقتدارات پراکنده به دست
لیک غافل بود کاو را در پی است آن پیل مست

پیل هندستان بلی دنبال کرد آن شیر را
تا به کاشان سرخ کرد از خون او شمشیر را

مادر شه با دگر درباریان شوربخت
همره بیگانگان کشتند وکوشیدند سخت

شاه را دادند بیم از انتقال تاج و تخت
چاه چربک خورد و بنهاد اره بر پای درخت

خواجه شدخلوت گزین ،و آخر به کاشان برد رخت
شد دل دانشوران اندر فراقش لخت لخت

پس به امر شاه دژخیمی پی اهلاک او
رفت و درکرمابهٔ فین ریخت خون پاک او

از پس مرگش در ایران فکر نام و ننگ مرد
خون اوگفتی که نقش عزت از ایران سترد

ماند ایران در شمر همباز کشورهای خرد
انگلیس و روس از آن ساعت در ایران دست برد

قدرت همسایگان یکسان گلوی ما فشرد
گشت برپا فتنهٔ ایلات ترک و لر و کرد

مرکزیت رفت و هر سو والی و شهزاده ای
برده اقطاعی و مردم را به غارت داده ای

ما و ژاپن همسفر بودیم اندر آسیا
او سوی مقصد شد و در نیمه ره ماندیم ما

ملک آلمان را منظم ساخت بیزمارک از وفا
خورد ناپلیون سوم زو شکست اندر وغا

پهنهٔ آمریک شد میدان هر زورآزما
هرکسی کرد از برای خود به نوعی دست و پا

کار علم و اختراع اندر جهان بالاکرفت
غیر ایرانی که درگنج قناعت جا گرفت

جنبش ملی بمرد اندر دل ایرانیان
فکر بسط و ارتقاء عسکری رفت از میان

بود ایران امن و دولت خفته اندر پرنیان
چون کسی کاو خسبد اندر بیشهٔ شیر ژیان

علم تاریخ و ادب راگشت بازاری عیان
هم اصول و حکمت و فقه و معانی و بیان

فقه را بس شافعی و بوحنیفه شد پدید
وز ادب بس جاحظ و بس انوری گردن کشید

خودکرفتم شافعی و بوحنیفه زنده کشت
یا سخن چون روزگار انوری ارزنده گشت

چیست حاصل گرنه بیخ فقر و ذلت کنده گشت
بخت کشور شد سیه چون رخت لشکر ژنده گشت

شه که در معنی بر شاهان عالم بنده کشت
معنویت نیست در ملکش وگر پاینده گشت

خود تناسب شرط باشد در جهات همسری
واین تناسب از میان گم شد به عهد ناصری

گر تناسب را بگیریم از ملوک غزنوی
ناصرالدین شه به مشرق بوده سلطانی قوی

صاحب تدبیر و عزم و رای و طبع مستوی
جمع در وی جمله آداب و صفات خسروی

کشورش ز امن و رفاه و علم و صنعت محتوی
در قضایا کرده از فکر عمومی پیروی

ور قیاس از عهد بیزمارک وگلادستون کنیم
از سر انصاف باید مدح را وارون کنیم

این شنیدم کز پس سی سال شاهی گفت شاه
کای دریغا از چه روکردم اتابک را تباه

باد بر زخمش پس از سی سال خو رد و کرد آه
وز حدیث بی وزیریک گشت خستو بر گناه

یافت کز بیزمارک ، زی پاریس برد آلمان سپاه
وانگلستان از وزیران ، زد به مرز هند راه

لیک در ای ران وزیران قصد جان هم کنند
هر به روزی چند سور ملک را ماتم کنند

شد فراهانی تباه وگشت اتابک ناپدید
بر سپهسالار هم از مفسدان آفت رسید

دیر شد هنگام اصلاحات و شد مویش سپید
کشت از درباریان سفله یکسر ناامید

در سیاست چاره ای جز روز طی کردن ندید
دست از مرو و هرات و خیوه و اترک کشید

محنت نادانی درباریان کردش زبون
ساخت بهر رفع حاجت جامع دارالفنون

در مسیل مسکنت بغنود و چندی برگذشت
سر ز جا برداشت آن ساعت که آب از سرگذشت

قسمتی از روزش اندر حاجت کشورگذشت
باقی اوقات او در زین و در بستر گذشت

وز پی گردش یکی سوی اروپا برگذشت
ماندش از پنجاه ساله خسروی این سرگذشت

تا به شه عبدالعظیمش راند دژخیم قضا
وز قضا گشت اندر آنجا کشته تیر رضا

مرگش آغاز غمان دورهٔ قاجار شد
واز قضا تاریخ مرگش هم « غم بسیار» شد

شه مظفر اندکی از ملک برخوردار شد
زانکه او هم ز اول شاهنشهی بیمار شد

انقلاب فکری اندر عهد او برکار شد
جلسه ها ایجاد گشت و فکرها بیدار شد

اختر سعد دموکراسی ز مغرب بردمید
پرتو آن اختر از مغرب سوی مشرق رسید

از فرنگ آمد به ایران طرفه های رنگ رنگ
شاه را مجذوب کرد آوازهٔ شهر فرنگ

زی فرنگستان سه کرت شاه ایران راند خنگ
خواست تا ایران شو د همچون فرنگستان قشنگ

زان سبب کرد از اجانب قرض هایی بیدرنگ
شد خریداری از آن زر اندکی توپ و تفنگ

مابقی صرف هوس های شه و دربار شد
وانهمه وام گران بر دوش ایران بار شد

تلگراف اندر زمان ناصرالدین شد درست
پس مظفر شاه گمرک را نمود اصلاح و پست

مردم از بلژیک آورد و به کار انداخت چست
با اتابک داد او کار صدارت را نخست

پس امین الدوله را آورد و ز او اصلاح جست
لیک با دربار فاسد کی شود کاری درست

باز اتابک آمد و رفت و بتر شدکارها
چون که عین الدوله آمد بسته شد بازارها

کر و فری کرد عین الدوله اندر کار ملک
لیک از آن پیچیده تر شد عقده دشوار ملک

کی به زور هایهو رونق پذیرد کار ملک
کی شود ادبار ملک اصلاح از دربار ملک

شاه خود بیمار و مانده بی دوا بیمار ملک
رشوت و تزویر و دزدی رایج بازار ملک

این چنین ملکی پریشان مانده دور از قافله
کی شود اصلاح با صوم و صلاه نافله

رفته رفته شد ز عین الدوله دل ها پرگزند
در مجالس گفتگوها شت برضدش بلند

کرد عین الدوله جمعی را ز دانایان به بند
چند تن را درکلات و اردبیل اندر فکند

تاجران هم رنجه از لَت خوردن تجار قند
زین سبب بازارها شد بسته زین آزار چند

مسجد جامع پر از غوغا و پرهنگامه شد
بر در مسجد سپه بر قصد جان عامه شد

سیدی شد کشته وز غوغاییان فریاد خاست
مرد و زن از بارگاه شه مظفر دادخواست

لیک عین الدوله اندرکار خود استاد راست
گفت بایدکاقتدار پشه را از باد کاست

پادشه گفتش که دربار شهنشه داد جاست
مرجع خلقست اگر هفتاد اگر هشتاد پاست

گفت عین الدوله با سلطان که الملک عقیم
عاقبت رفتند مردم سوی شه عبدالعظیم

سیّد آزاده عبدالّه که بود از بهبهان
همچنین سید محمد عالم بسیاردان

با دگر دانشوران و فاضلان و عالمان
جملگی گشتند سوی مسجد جامع روان

گشت در ری انقلابی آشکار اندر زمان
هرج و مرج افتاد در بازار و برزن ناگهان

کرد نصرالسلطنه با مردم بازار جنگ
بر در مسجد به مردم کرد شلیک تفنگ

هیئت روحانیان رفتند از ری سوی قم
تاکه از این ملک فرمایند هجرت کلهم

صدر اعظم کرد بامردم ز هر سو اشتلم
لیک گفتش جنبش ملی که ، هان ای خواجه قم !

طبل آزادی کشید آواز چون رویینه خم
خلق باز آمد ز شه عبدالعظیم و شهر قم

گشت صادر دستخط شه در اصلاح امور
از قضا « عدل مظفر» گشت تاریخ صدور

کشت عین الدوله از کار صدارت برکنار
از پس او شد مشیرالدوله را آغاز کار

داد بر مشروطه فرمان خسرو والاتبار
منتخب شد مجلس شوری در اول روزگار

یافت قانون اساسی در ولایت انتشار
انجمن ها گشت برپا در همه شهر و دیار

اندر آن هنگام فرمان یافت شاه دادگر
تاج و تخت ملک را بگذاشت از بهر پسر

اینهمه آثار شاهان خسروا، افسانه نیست
شاه را شاها، گزیر از سیرت شاهانه نیست

خسروی اندر خور هر مست و هر دیوانه نیست
مجلس افروزی ز شمع است آری از پروانه نیست

اینک اینک کدخدایی جز تو در این خانه نیست
خانه ای چون خانهٔ تو خسروا ویرانه نیست

خیز و از داد و دهش آبادکن این خانه را
واندک اندک دورکن از خانه ات بیگانه را

گل و پروانه

بامدادان به ساحت گلزار
بنگر آن جلوهٔ گل پر بار

گویی آن رنگ و بو وسیلهٔ اوست
تا کشد جرعه ای ز ساغر دوست

گل که پروانه را به خویش کشد
هم ز پروانه جرعه بیش کشد

هست پروانه قاصد جانان
به گل آرد خبر ز عالم جان

گرچه نوشد زشیرهٔ دل او
زی گل آرد خمیرهٔ دل او

هست بی شک خمیرمایهٔ گل
صنع استاد کارخانهٔ کل

چیست گل ، کارگاه زیبایی
مایهٔ حیرت تماشایی

کیست پروانه ، رهزن گلزار
غافل از این بنای پر اسرار

می رود پرزنان به سوی حبیب
می زند بوسه ها به روی حبیب

چون زند بوسه ای به وجه حسن
گل از آن بوسه گردد آبستن

ور تو پروانه را ببندی پر
مایه گیرد گل از طریق دگر

بامدادان نسیم برخیزد
با گل نازنین درآمیزد

زان وزنده نسیم نافه گشا
بارور گردد آن گل رعنا

چون که دوشیزگیش گشت تمام
مایه در تخمدان گرفت مقام

حاصل آید ازین میانه نتاج
وز سر سرخ گل بریزد تاج

گل خندان بپژمرد ناگاه
شود آن زیب و رنگ و بوی ، تباه

این همه رنگ و بوی و جلوه و ناز
مستی و عاشقی و راز و نیاز

بهر آنست تا ز گلشن جان
نگسلد جلوهٔ رخ جانان

شعور پنهان و شعور آشکار

دو شعور است در نهاد بشر
آن غریزی و این به علم و خبر

آن نهانست و این دگر پیدا
و آن نهانی بود به امر خدا

آن شعوری که از برون در است
پاسدار تمدن بشر است

و آن کجا ناپدید و پنهانیست
پاسبان نژاد انسانیست

دین و آیین و دانش و فرهنگ
از شعور برون پذیرد رنگ

لیک جان ها از این شمار جداست
کار جان با شعور ناپیداست

آنچه را روح و نفس و دل خوانی
هست جای شعور پنهانی

مغز جای شعور مکتسب است
لیک دل جایگاه فیض رب است

هست پُر زین شعور، قلب زنان
چون شنیدی کشیده دار عنان

با زنی بشکامه گفتم من
کاز چه با خویشتن شدی دشمن

شوهری داشتی و سامانی
آبروبی و لقمهٔ نانی

کودکانی ز قند شرین تر
گونه هاشان ز لاله رنگین تر

از چه رو پشت پا زدی همه را
به قضا و بلا زدی همه را

دادی از دست کودکان عزیز
آبرو ربختی ز شوهر نیز

دادی از روی شهوت و بیداد
آبروی قبیله ای بر باد

شده ای هرکسی و هر جایی
روز و شب گرم صورت آرایی

زود ازین ره تکیده خواهی شد
چون انار مکید خواهی شد

چون شدی پیر، دورت اندازند
زنده زنده به گورت اندازند

خویش را جفت غم چراکردی ؟ !
بر تن خود ستم چرا کردی ؟

پاسخم داد زن : که گفتی راست
لیکن آخر دلم چنین می خواست

نیست زن را به کار سر، سروکار
کار او با دل است و این سره کار

عقل را مغز می دهد یاری
عشق را دل کند هواداری

هرکه با عشق طرح الفت ریخت
رشتهٔ ارتباط عقل گسیخت

زن و عشق و دل وشعور نهان
مرد و عقل و نظام کار جهان

من ندانم پی صلاح بشر
زبن دو مذهب کدام اولی تر

گر دل و مغز هر دو یار شدی
عقل با عشق سازگار شدی

جای بر هیچ کس نگشتی ننگ
آشتی آمدی و رفتی جنگ

مام نگریستی به کشته پسر
کس نخفتی گرسنه بر بستر

نشدی دربدر زن بیوه
شده از مرگ شوی کالیوه

و آن تفنگی که می زند بدو میل
چوب و آهنش یوغ گشتی و بیل

خاتمهٔ کتاب شهید بلخی

بود روزی شهید بنشسته
درکتبخانه در به رخ بسته

نسخها چیده از یمین و یسار
بود سرگرم سیر آن گلزار

ناگه آمد ز در، گرانجانی
خشک مغزی ، عظیم نادانی

گفت با شیخ ، کای ستوده لقا
از چه ایدر نشسته ای تنها

شیخ برداشت از مطالعه سر
وز شکرخنده ربخت گنج گهر

کفت آری چو خواجه پیدا شد
بنده تنها نبود و تنها شد

هرکرا نور معرفت به سرست
گرچه تنهاست یک جهان بشرست

وان که را مغز بی فروغ و بهاست
در میان هزارکس تنهاست

ثمر عمر، عقل و تجربت است
تجربت بیخ علم و معرفت است

این همه علم ها که مشتهرند
حاصل زندگانی بشرند

در کتب حرف ها که انبارست
جوهر و مایه های اعمارست

عمرها را اگر عیارستی
صفحهٔ علم پیلوارستی

هرکتابی کش از خرد بهریست
نقد عمری و حاصل دهریست

بر نادان کتاب ، کانایی است
زی حردمند، جان دانایی است

پیش او عقده بر زبان دارد
پیش این زنده است و جان دارد

هرکرا با کتاب کار افتاد
عمرش از شصت تا هزار افتاد

وان که در خلوتش کتب خوانیست
خاطرش فارغ از پریشانی است

هرکه شد باکتاب یار و ندیم
یاد نارد ز دوستان قدیم

دل مادر

دل مادر

بود در بصره جوانی ز اعراب
شده از عشق بتی مست و خراب

دختری آفت دل ، غارت دین
غمزه اش در ره جان ها به کمین

چشم جادوش به کفر آغشته
صف مژگان ز خدا برگشته

عشوه اش خون جوانان خورده
دل صد پیر و جوان آزرده

نازپرور صنمی ، سنگدلی
بیوفا شاهد پیمان گسلی

بصره از غمزهٔ او گشته خراب
رانده شط العرب از چشم پرآب

بصره را زآن خم زلف شبرنگ
داده بیم از خطر لشکر زنگ

دل مردان عرب ، خستهٔ او
شد دل مرد جوان بستهٔ او

آن جوان داشت یکی مادر پیر
به هواداری فرزند، اسیر

مادری بسته به فرزند، امید
موی در تربیتش کرده سفید

گفت با مادر خود راز نهفت
مادر از روی وفا قصه شنفت

عروسی

خواستگار آمد و با رنج دراز
خوانده شد خطبه و شد عقد فراز

خیمه کشت ازگل روبش گلشن
ناقه کشتند و شد آتش روشن

زان عروسی و از آن دامادی
مادرش کرد فراوان شادی

لیک از آغاز، عروس بدخوی
سر گران داشت بدان مادرشوی

زال خندان به تماشای عروس
آن جفاپیشه رخ از قهر عبوس

زال اگر رفتی و شیر آوردی
دختر از قهر بر آن تف کردی

زال اگر آب کشیدی ز غدیر
دختر آن آب فشاندی به کوبر

زال نان پختی و خوان بنهادی
دختر آن نان به ستوران دادی

پسر آوردی اگر صید ز راه
متعفن شدی اندر خرگاه

زان که گر زال زدی دست بر او
دختر آن لقمه نبردی به گلو

شکوهٔ عروس از مادر شوهر!

پیرزن صبر نمودی به جفاش
باکس آن راز نمی کردی فاش

لیک آن دختر غدار پلید
کرد با شوی شبی رازپدید

گفت مام تو مرا کشت ز غم
بس که با من کند از کینه ستم

ما نسازیم به یکجای مقر
یا مرا دار به بر، یا مادر

زن چو با مرد جوان آمیزد
زال باید ز میان برخیزد

من و او جمع نیاییم بهم
واندربن خیمه نپاییم بهم

می روم من سوی قوم از بر تو
بعد ازین آن تو و آن مادرتو

پسر این قصه چو از زن بشنید
از سر قهرگریبان بدرید

از در خیمه برون شد به شتاب
رفت و با مادر خود کرد عتاب

زال از مهر جگرگوشهٔ خویش
سر به اندیشه فکند اندر پیش

دل ندادش که بگوید آن راز
که مبادا شود آن کار دراز

دختر از پیش پسر دور شود
پسرش واله و رنجور شود

هرچه گفت آن صنم کافرکیش
زال کرد آن همه در گردن خویش

تا جدایی نبود بین دو یار
بیگناهی به گنه کرد اقرار

گفت آری رخ بختم سیهست
من گنهکارم و او بی گنهست

راست می گوید و بی تقصیر است
گنه از مادر بی تدبیر است

مرد بیچاره چوبشنید سخن
رفت و بوسید سر و صورت زن

کای صنم بخش به حال تبهش
بگذر بهر خدا ازگنهش

جای شرمندگی ازآنچه شنید
تیزترشد زن بی شرم پلید

گفت خواهی که شوم ازتو رضا
دورکن مادر خود را ز ینجا

من در اینجا ننشینم با او
من درین خانه نشینم ، یا او

مرد نادان ز سرکینه و درد
بین که با مادر بیچاره چه کرد

وادی السباع

بیشه ای بود در آن نزدیکی
شهره در موحشی و تاریکی

بود معروف به وادیّ سباع
واندر آن از دد و از دام انواع

وادیئی هول و خطرناک و مخوف
همچو دوزخ به مخافت معروف

آب در زیرو نیستان به زبر
درس ده خار بنانی کب دگر

آن نیستان که درو مرگ چونی
رسته و بسته کمر در ره وی

کردی ار غول در آن بیشه گذار
گم شدی در خم و پیچ نیزار

دیولاخی که در آن ورطه ز هول
دیو بر خویش دمیدی لاحول

باغ وحشی نه که ملکی ز وحوش
هر طرف وحشیئی افکنده خروش

جنگلی پیرتر از دهر سپنج
چین به رخساره اش از مار شکنج

چون فلک دامن پهناور او
دیدهٔ گرک به شب اختر او

هر طرف شیر نری نعره زنان
نعره اش زهره دَرِ پیل تنان

محضر قتل جوانان دلیر
جای مهرش اثر پنجهٔ شیر

فرش راهش ستخوان های کهن
دنده و جمجمه و ساق و لگن

کرده بر خاربنش جوجه ، غراب
آشیان بسته به تلهاش ، عقاب

مرزش از صدمت دندان گراز
هر قدم کرده دهان گله باز

روی هر سنگ، ددی صدرنشین
پشت هر بوته ، پلنگی به کمین

از هر اشکفتی و سمجی ، پیدا
اژدری هائل و ماری شیدا

اژدهایش ز سر شاخ بلند
گشته برگردن زرّافه کمند

شیرکُپیش بجسته به نبرد
بزده یک تنه بر مرکب و مرد

ببر بشکسته گوزنان به شکار
میزبان گشته به یوز و کفتار

هر طرف جانوری در تک و تاز
کرده گردن ز پی طعمه دراز

روز، هریک به کناری رفته
هر ددی در بن خاری خفته

شب ، برون آمده از بهر شکار
بسته بر راهروان راه گذار

افکندن مادر به وادی السباع

شد سوار شتر آن کهنه حریف
مادر خویش گرفته به ردیف

راند جمازه و آن مام نژند
اندر آن وادی تاریک فکند

نان و آبی بنهادش به کنار
بازگردید به نزدیک نگار

گفت زالی که دلت را خون ساخت
رفت جایی که عرب نی انداخت !

شب شد و نعرهٔ شیران برخاست
پرشد آوای ددان از چپ و راست

دست بگرفت زن از هول به چهر
مادرانه به لبش خندهٔ مهر

زیر لب زمزمه ای ساز نمود
وز جدایی گله آغاز نمود

دیدار سواری ز پیر زال در بیشه

شیرمردی ز سواران دلیر
که بدی پیشهٔ او کشتن شیر

پدر اندر پدرش گُرد و سوار
همه دهقان منش وشیر شکار

جعبه پر تیر و بزه کرده کمان
به کمر خنجر و در مشت سنان

گام برداشت در آن بیشه خموش
کامدش زمزمه ای نرم به گوش

روی بنهاد بدان صوت خفیف
ناگهان پیر زنی دید نحیف

روی آورده به درگاه خدا
کند از مهر به فرزند دعا

گفت زالا به چه کار آمده ای ؟
اندرین بیشه مگرگم شده ای ؟

من بدین نیزه و این تیر و کمان
اندرین بیشه نباشم به امان

ازکجایی ؟ زکجا آمده ای ؟
شب درین بیشه چرا آمده ای ؟

کاندرین بیشه بغیر از من و شیر
شب کسی پا ننهاده است ، دلیر

پیرزن قصهٔ خود بازنمود
شکوه از بخت بد آغاز نمود

پهلوان گفت بدان پیر عجوز
که تو با این همه آزار هنوز

می کنی باز به درگا ه خدا
به چنان ظالم غدار دعا؟

ییر زن گفت بدوکای سره مرد
گرد کار من و فرزند مگرد

گر میان من و او شد شکرآب
تو مزن دست و مشوران دگر آب

که جوان است و جوان نادانست
رنج او بر دل من آسان است

طالب شادی او بودم من
پی دامادی او بودم من

چون که داماد شد و یار گرفت
چه زبانگر ز من آزارگرفت

به خطایی که نبوده است به چیز
نکشم دست ز فرزند عزیز

گرچه دارم جگر از جورش ریش
بد نخواهم به جگرگوشهٔ خویش

هرچه ناخن زنم اندر دل تنگ
بجز این پرده ندارد آهنگ

پهلوان گفت به خویش ازسر درد
لاف مردی چه زنی ؟ اینک مرد!

شیرمردان ز تو بودند فکار
اینکت پیر زنی کرد شکار

نره شیر است و یا پیرزنست
پیرزن نیست که این شیرزنست

باچنین قلب وچنین لطف وگذشت
می توان بر دوجهان سلطان گشت

بانگ هاتف

هاتفی گفت که ابرام بنه
مادر است این ، دلش آزار مده

این چنین دل نبود با همه کس
کاین دل مادر کان باشد و بس

گر بود هیچ دلی عرش خدا
بود آن دل ، دل مادر تنها

خاتمه

ای پسر مادر خود را مازار
بیش از او هیچ کرا دوست مدار

تو چه دانی که چها در دل اوست
او ترا تا به کجا دارد دوست

نیست از « عشق » فزون تر مهری
آن که بسته است به موی و چهری

عشق از وصل بکاهد باری
کم شود از غمی و آزاری

لیکن آن مهر که مادر دارد
سایه کی از سر ما بردارد؟

مهر مادر چو بود بنیادی
نشود کم ز عزا یا شادی

کور وکرکردی و بیمار و پریش
پیر و فرتوت و فقیر و درویش

مام را با تو همان مهر بجاست
نیست این مهر، که این مهر خداست

گر نبودی دل مادر به جهان
آدمیت شدی از چشم نهان

معنی عشق درآب و گل اوست
عشق اگر شکل پذیرد دل اوست

هست فردوس برین چهرهٔ مام
چهرهٔ مام بهشتی است تمام

واب کوثرکه روان افزاید
زان دو پستان مبارک زاید

شاخ طوبیست قد و بالایش
خیز و سر نِه به مبارک پایش

از توگر مادر تو نیست رضا
دان که راضی نبود از تو خدا

وای اگر خندهٔ گستاخ کنی !
آخ اگر بر رخ او آخ کنی !

بسته مادر دل دروای به تو
گر کنی وای برو، وای به تو!

دل او جوی گرت عقل و ذکاست
کان کلید همه خوشبختی هاست

مذمت مگس (ذوبحرین)

ای مگس!

ای مگس ، ای دشمن نوع بشر
ای همه از عقرب و افعی بتر

در ره و در خانه و صحرا و باغ
موجب دردسر و موی دماغ

قصهٔ پتیاره و مرگ سیاه
قصهٔ تست ای عدوی کینه خواه

تاخته ناگه ز سوی آسمان
آخته بر صحت و امن و امان

آمده بی رخصت و پوزش ز در
بر سر هر مسندی افشانده پر

در شده بی رقعهٔ دعوت بخوان
خورده و برخاسته پیش از کسان

وز ره نامردمی و کین و قهر
بر سر هر طعمه ای افشانده زهر

رفته سوی مزبله و آلوده پای
آمده بر سفرهٔ خلق خدای

ریسته از پرخوری و کرده قی
کرده قی از بهر چه ، ناخورده می

این همه پیش من و تو می کند
بر سر و ریش من تو می کند

ما و تو بگشوده بر این دیو، در
خانهٔ خود ساخته زیر و زبر

لیسد و بوسد لب فرزند ما
چهرهٔ نوباوهٔ دلبند ما

بر سر و دست و تن آن بیگناه
سالک و جوش آرد و زخم سیاه

حصبه و اسهال ره آورد او
هر دلی آزردهٔ یک درد او

فتنهٔ بیداری و کابوس خواب
زِر زِر او صیحهٔ دیو عذاب

دشمن اندیشه و خصم خیال
مایهٔ نکبت ، سر وزر و وبال

داستان « خرفستر»

بشنوی ار گفتهٔ پیر مغان
گیری ازین دیو چه آه و فغان

خلقتش از دیو شد این شوم ذات
کشتن وی زان بود از واجبات

موبدی این قصهٔ خرفستران
گوید و بس نکتهٔ حکمت در آن

کیک و مله کژدم و مار و مگس
اشپش و زنبور و از این جنس بس

ساخته ز اندیشهٔ اهریمن اند
مایهٔ آزردن مرد و زن اند

وز پی اجر من و تو در شمار
داد بر این طایفه جان ، کردگار

وین مگس آمد سر اهریمنان
خلقی از او بر سر و سینه زنان

عافیت از هیبت او در گریز
شیر نر از صدمت او اشگریز

عاجز از او آدمی و چارپا
تیره از او مسکن و صحن سرا

بر بشر از زلزله فتاک تر
وز سگ و گرک گله بی باک تر

چون سگ دیوانه و چون گرگ و مار
کشتن او فرض بر اهل دیار

وز سگ دیوانه و از مار و گرگ
زحمتش افزون تر و هولش بزرگ

در همه عمری سگ دیوانه ای
بینی و ماری شده از لانه ای

وین بتر از عقرب و مار و رطیل
حمله ور آید سوی ما، خیل خیل

پیشهٔ او کشتن اولاد ما است
کشتن او فرض بر افراد ماست

خانه را پاک دار تا مگس نیاید

دعوت او مسکن پر چرک تست
مسکن پر چرک تو از شرک تست

پاکی و پاکیزگی از دین بود
مشرک و بیدین سگ چرکین بود

چون مگس از اهرمن آمد پدید
رغبت او جانب چرکی کشید

ریشهٔ ذات مگس اهریمنی است
خلقتش از ربمی و از ربمنی است

پاک زی و خانهٔ خود پاک دار
تا مگس از خان توگیرد فرار

گر همه خلق این عمل آسان کنند
ربشه اش ازکشور ایران کنند

کشور ایران شود آباد و پاک
می شود این جانور از بن هلاک

چون مگس ازکشور ماگشت دور
باگل وخاک وطن آغشت نور

خرمگس از پاکی کشور پرید
رشتهٔ بی باکی کافر برید

بهجت و نورانیت آید به کار
صحت و انسانیت آید به بار

صحت و انسانیت از خاصیت
دانش و دین آرد و حسن نیت

دانش و دین چون درکشور زنند
لشکر شیطان در دیگر زنند

وین مگس از لشکر شیطان بود
کشتن و تاراندنش آسان بود

ای پسر، این گفتهٔ نغز بهار
بشنو و برآن دل و همت کمار

شگفتی تهمورث از دیدن کنیزان

دید تهمورث چو بر آن دوکنیز
گفت با شیدسپ کای پیر عزیز

این دو دختر را جمالی بیمرست
یا پری خود ز آدمی زیباتر است

همچو من بنگر تو نیز

گفت شیدسپ ای جهان را روشنی
دور باش از فکرت اهریمنی

این نگار و نقش دیو رهزن است
و آب و رنگ خامهٔ اهریمن است

در حقیقت نیست چیز

نقش بیرون از فرشته یادگار
وز درون دیوند و دیوی نابکار

این نکورویان تمامی از برون
راست بالایند و زیبا، وز درون

کج خیال و بی تمیز

بانوان ما رفیق شوهرند
عاشق و یار و شفیق شوهرند

گرچه لطفی نیست در دیدارشان
بر سر لطف است و خوبی کارشان

نزدشان شوهر عزیز

وین پریرویان پریزادند و بس
وز جمال و حسن خود شادند و بس

نزد ایشان پارسایی هیچ نیست
کارشان جز خودنمایی هیچ نیست

با دو زلف مشکبیز

زین دو دلبر بهترند آن دو هیون
زان که خوبند از برون و از درون

اسب خوب از جنگ بیرونت کشد
جفت بد بر تخت در خونت کشد

با سر شمشیر تیز

من اگر بودم به جای پادشاه
این دو زن را راندمی زین بارگاه

شاه گفت این زفت رویی خود مباد
کآدمیزاد از زن و اسب است شاد

زن سپید و اسب دیز

این زمان آمد دوان از کوهسار
بانوی ایران اناهیت از شکار

نیمه تن پوشیده در چرم پلنگ
ساق و زانو، کتف و باز و لعل رنگ

چون گوزنی گورخیز

گردنی کوته ، رخی ناگوشتمند
بینی ای چون بینی آهو بلند

خوشه خوشه موی سر مالان به پشت
چشم ها کوچک، لب زیرین درشت

نیزهٔ بر کف قطره ریز

آمد و دید آن دو اسب و آن دو زن
شاه با شیدسپ مشغول سخن

گوید این یک: زن بران ، مرکب بدار
گوید آن یک: درخورند این هرچهار

این دو اسب و دو کنیز

رفت نزدیک کنیزان چگل
آن فرشته طلعتان دیو دل

چون گل سوری لطیف و تازه روی
چون سمن پاک و چو نسرین مشکبوی

چون گهر نغز و تمیز

آن دواز بیمش بلرزیدند سخت
چون زطوفانی قوی ، شاخ درخت

لیک ناهید از عطوفت خندخند
گفت کاین دو خوبرو زان منند

زآن شه دیگرجهیز

با دو بازو هر دو را در برگرفت
بوسه ای از لعل هریک برگرفت
...

در وصف کاخ پری بانو

...
...

...
...

...

بر در آن کاخ سیصد پاسدار
جمله برکف گرزهای گاوسار

کودکان ماهرو در پیش در
بهر خدمت تنگ بربسته کمر

با رخی چون گلستان

کرده بهر روشنی برگرد باغ
تعبیه ازگوهران شبچراغ

مجمری زرین به قندیلی بلور
هر طرف آوبخته بهر بخور

وز طلا زنجیر آن

کرده خرگاهی بپا از زر ناب
تافته از سیم و ابریشم طناب

پرده ها آوبخته بر نقش چین
نقش ها از دُرّ و یاقوت ثمین

با طراز بهرمان

هشته پیرامون خرگه تخت ها
روی آن از خزّ و دیبا رخت ها

متکاها از پرند شوشتر
باد بیزن از دُم طاوس نر

دسته اش گوهرنشان

بر فرازکاخ تختی لاجورد
از زر و لعل اندر آن گل های زرد

نازبالش ها لطیف و زرنگار
خوش ترنم قمریان مشک بار

از بر او پرفشان

از بر هرتخت سروی ساخته
وز زمرد برگها پرداخته

قمری زربن فشانده بر سریر
هردمی زان سرو بن مشک و عبیر

از پر و بال و دهان

ییش هر تختی یکی خوان ظریف
وندر آن گسترده دیبایی لطیف

جام و مینا و اوانی سر بسر
از بلور و زر و سیم پرگهر

باده از هر سو روان

-ناتمام-

شمارهٔ ۷۵ - مرع دستانسرای

توگویی مگر مرغ دستانسرای
به ژاغر نهان کرده باریک نای

نه نای و نه انگشت نایی پدید
نه لب کاندر آن نای دم دردمید

نوازد به جادوگری نای خویش
فزاید بهر نغمه آوای خویش

تو گویی بر آن تنگ و باریک شاخ
گشاده یکی بزمگاهی فراخ

نوازندگانی سر از باده مست
به خنیاگری برده یکباره دست

هم آهنگ ، با نای ها، چنگ ها
درآمیخته جمله آهنگ ها

همه سازها بر اغانی زنند
اوانی همی بر اوانی زنند

شمارهٔ ۷۶ - خدا و والدین

ایا کودک خوب شیرین زبان
مشو غافل از مادر مهربان

بدار این سه مقصود را نصب عین
نخستین خدا، زان سپس والدین

خدا منعم است و مربّی پدر
بود مادر از هر دو دلسوزتر

خدا را پرست و پدر را ستای
ولی جان به قربان مادر نمای

شمارهٔ ۷۷ - کل و کلاه

کلی را سر از زخم ناسور بود
ز خارش توانش ز تن دور بود

کنار یکی نهر، خارید سر
کلاهش فتاد اندر آن نهر در

بجنبید و بشتافت بر طرف آب
ولی آب را زو فزون بُد شتاب

کله گه بغلطید وگه شد به اوج
به فرجام گم گشت در زیر موج

چو نومید شد کل ز صید کلاه
برون قاه قاه و درون آه آه

به یاران چنین گفت : کاین رشک لاخ
برای سرم بود لختی فراخ

شمارهٔ ۷۸ - دزدان خر

شنیدم که دو دزد خنجرگذار
خری را ربودند در رهگذار

یکی گفت بفروشم او را به زر
نگه دارمش گفت دزد دگر

در این ماجرا، گفتگو شد درشت
به دشنام پیوست و آخر به مشت

حریفان ما مشت بر هم زنان
که دزد دگر تافت خر را عنان

شمارهٔ ۷۹ - آشتی و جنگ

یکی دوستی را بیازرد سخت
پس آنگه سوی قاضیش بردسخت

پس از رنج و بدنامی وگیرودار
چو روز نخستین بدوگشت یار

یکی گفتش ای مرد کارت چه بود
درتن دوستی گیرو دارت چه بود

چرا ز آشتی دست برداشتی
چو بایستیت باز کرد آشتی

بخندید و گفت آشتی نیست این
که جنگ دگر را میانجیست این

شمارهٔ ۸۰ - از بدی بپرهیز

گذشته گذشته است و آینده نیست
میان دو نابود، پاینده چیست ؟

گذشته اگر خوب اگر بد، گذشت
وز آینده کس نیز واقف نگشت

گذشته به چنگ تو ناید دگر
وز آینده ات نیز نبود خبر

دمی کاندر آن دعوی هست تست
همانست کاین لحظه در دست تست

چو در دست تست ای برادر زمان
زمان را به اندوه و غفلت ممان

درین یکدم ار بد کنی یا که زشت
زمانه به نام تو خواهد نوشت

مبادا در این یک زمان بد کنی
که گر بد کنی در حق خود کنی

به مرد خدا نیست زشتی سزای
که مرد ار ببخشد نبخشد خدای

بپرهیز از آزردن نیکمرد
که با نیکمردان کسی بد نکرد

شمارهٔ ۸۱ - تود و بید

جهانست چون جنگلی بیکران
فراوان درخت و گیاه اندر آن

یکی از در میوه اندوختن
درختی دگر از در سوختن

چو تابید از برج خرچنگ شید
بخندید بر بارور تود، بید

که این کوشش بی کران تا به کی ؟
خمیده ز بار گران تا به کی ؟

فروهشته برگردنت پالهنگ
شکسته سر و دستت از چوب و سنگ

فرو ریخته برگ و بارت بهم
به زیر لگد پشت کرده بخم

به یاد که در این سرای سپنج
کشی بار این درد و اندوه و رنج ؟

خوری غم به یاد دل شاد که ؟
به عشق که ؟ بهر که ؟ بر یاد که ؟

کسی کز برای تو تب کرد راست
اگر از برایش بمیری رواست

کسی کز فراق تو لب می گزد
گر افغان کنی در غمش می سزد

و دیگرکه دنیا دمی بیش نیست
در آن دم کس ار غم خورد ز ابلهیست

تو ای بارور تود فرخ سرشت
چه خوش کرده ای اندرین کار زشت ؟

نگه کن به من کاندرین جای خوب
نه رنجست و انده نه سنگست و چوب

شمارهٔ ۸۲ - مرگ سرخ به از مرگ زرد

شدم با یکی مرد عیّار یار
که بودش همی رزم و پیکارکار

سلحشور و سالوک و همت بلند
به پیرامنش نامداران چند

نهاده به سر تارک مهتری
نهفته به دل بویه ی سروری

هوای بزرگی بسر داشت مرد
نیاسوده یکدم ز ننگ و نبرد

بگفتم بدان نوخط کهنه کار
که جان و جوانی گرامی بدار

بخندید ازبن گفته آزادمرد
که ای فارغ از رنج و حرمان و درد

به میدان ز خون سرخ مردن بنام
به از مرگ در بستری زردفام

بگفتم به شهر اندر آیی همی ؟
و یا اندرین کوه پایی همی ؟

بگفتا به شهر اندر آیم بسی !
که جز دوستانم نداند کسی !

بگفتم که دولتسرایت کجاست ؟
کجاخانه داری وجایت کجاست؟

بگفت اندر آنجا سراییم نیست
جز اندر دل خلق جاییم نیست

بدو گفتم آنجا یکی خانه ساز
سرایی نو آیین و شاهانه ساز

که چون صفّ بیداد را بشکنی
به پیروزی آنجای ماوا کنی

نگر تا به پاسخ چه گفت آن دلیر:
که گر من شوم بر بداندیش چیر

سرای امارت بود جای من
نساید زمین دگر پای من

وگر خصم گردد به من چیردست
به میدان شوم بسته و زیردست

نشاید دگر جای ، ماوای من
که زندان سلطان بود جای من

وگر کشته آیم به میدان کین
بود خانه ام تنگنای زمین

فزون از دمی نیست مرگ ای پسر
ز مرگست اندیشه اش صعب تر

چو اینست ، پس مرگ در رزمگاه
به از درد و بیماری و اشگ و آه

شمارهٔ ۸۳ - شکایت از مردم زمانه

زمانه به قصد دلم بی درنگ
گشاید ز غم تیرهای خدنگ

نشان ساخته زآن دل خون فشان
زند تیرها راست بر یک نشان

نشاند سر اندر بن یکدگر
کز آن تیرها نیزه سازد مگر

ز بیداد مردم بنالم به زار
بگریم به مانند ابر بهار

گرم خون ز مژگان ببارد رواست
کزین مردمانم به دل زخم هاست

ز مژگان گرم اشگ تا دامن است
مپندار کان اشک چشم من است

بود جان شیرین من بی گمان
چکان از سر پنجهٔ مردمان

شمارهٔ ۸۴ - جنگ داخلی و دشمن خارجی

چون عدو درکمین بود زنهار
دست از شنعت رفیق بدار

دوکبوترکه بال هم شکنند
لقمه گربه را درست کنند

کهنه شش هزار ساله

ای گلبن زرد نیم مرده
وی باغچهٔ خزان رسیده

ای بلبل داغ دل شمرده
وی لالهٔ زار داغ دیده

ای سبزهٔ چهرهٔ زردکرده
صد تیرگی از خزان کشیده

وی کام دل از چمن نبرده
وی طعنه ز باغبان شنیده

برخیز که فصل نوبهار است

ای کودک عهد پهلوانی
وی بچهٔ روزگار سیروس

ای کام گرفته از جوانی
در عهد سپندیار و کاوس

ای رسته به فر خسروانی
از چنگ صد انقلاب منحوس

هان عهد تجدد است ، دانی
کز حلقه و بند عهد مطموس

هنگام شکستن و فرار است

گویندکه نو شده است ، هی هی
این کهنهٔ شش هزار سال

کی پیر، که کرده عمرها طی
گردد به دو ساعت استحاله

تجدید قوا کنید در وی
تارنج هرم شود ازاله

اصلاح کنید عهدش از پی
تا نوگردد که لامحاله

این کهنه به دوش دهر بار است

هر چیز که پیر شد بگندد
وآن پیر که گنده شد بمیرد

زبور به عجوز برنبندد
تدبیر به پیر در نگیرد

وبرانه ، نگار کی پسندد
افتاده ، قرار کی پذیرد

خواهید گر این کسل بخندد
خواهید گر این کهن نمیرد

درمان و علاجش آشکار است

بایست نخست کردش احیا
ز اصلاح مزاجی و اداری

و آنگاه به پای داشت او را
با تقویت درستکاری

وز برق تجددش سراپا
نو کرد به فرّ کردگاری

تجدید فنون و علم و انشا
اصلاح عقیدتی و کاری

نو کردن کهنه زین قرار است

تا کی و تا چند؟

ای وطن خواهان سرگشته وحیران تاچند؟
بدگمان و دو دل و سر به گریبان تا چند

کشور دارا، نادار و پریشان تا چند؟
گنج کیخسرو در چنگ رضاخان تا چند

ملک افریدون پامال ستوران تا چند؟

...
...

...
...

ای عجب دانا، بازیچهٔ نادان تا چند؟

...
...

...
...

بهر نانی دل یک طائفه بریان تا چند؟

یارب این کینه و این ظلم دمادم تاکی
دل ایرانی ، آماجگه غم تا کی

پشت احرار به پیش سفها خم تاکی
ظلم ضحاکان ، در مملکت جم تا کی

سلطهٔ دیوان در ملک سلیمان تا چند؟

تا به کی شحنه و یارانش نمایند ستم
چند ملت را دوشند، بمانند غنم

آن یک ازپرخوری و فربهی آورده ورم
وآن دگر از غلیان خون ، گردیده دژم

مابقی لاغر، همچون نی غلیان تا چند؟

...
...

...
...

تیغ بهرام درین زاویه پنهان تا چند؟

محتسب راهزن و شحنه کمند انداز است
جیش ، غارتگر و سرخیل سپه جانباز است

ره به هر بدگهری ، بدکهران را باز است
لوحش الله که به هر حسن وطن ممتاز است

زین سپس ناشدنش روضهٔ رضوان تا چند؟

حفظ ناموس به هرجا شرف نظمیه است
شرف و ناموس اینجا، هدف نظمیه است

صف آدم کشی وننگ ، صف نظمیه است
اختیار شه و کشور به کف نظمیه است

نشده ری کف خاکستر از ایشان تا چند؟

باید از ملت ، مردی بدر آید چاک
یابد از دور فلک ، طالع و هوش و ادراک

انقلاب است که آرد گهری چونین پاک
تا صدف گیرد چونین گهری را ز افلاک

دیر باریدن آن ژالهٔ نیسان تا چند؟

ای سعادت

انسان :

ای مایهٔ عزت ای سعادت !
از بهر خدا بگو کجایی

ماراست به تو بسی ارادات
چونست که نزد ما نیایی

رسم است ز خستگان عیادت

شد خطه مغرب از تو پر نور
ای چشمهٔ نور کردگاری

تا چند در این شبان دیجور
ما مشرقیان کشیم خواری

بر ما نظری به قدر مقدور

سعادت :

من نور سعادتم ، چه خواهی
واندر طلبم چه می کنی جهد

در جمله جهان مراست شاهی
هر دوره و هر زمان و هر عهد

بی فرق سفیدی و سیاهی

افسوس از اینکه اهل دنیا
کورند و مرا نمی شناسند

من ظاهر و این گروه اعمی
اندر طلبم در التماسند

هریک به رهی روند بیجا

برنوع بشر نگشته مفهوم
معنای سعادت بشر هیچ

گویند سعادتست معدوم
یک فرقه وفرقهٔ دگرهیچ

جز نام ز من نکرده معلوم

در غرب ، سعادتست قوت
از توپ و تفنگ و جیش جرار

در شرق ، عبادت و ریاضت
یا مهتری و ضیاع بسیار

در افریقا شکار و راحت

نایافته زو خبر سعادت
هرکس به سعادتی است پدرام

ظاهر می گشت اگر سعادت
بدبخت نماندی اندر ایام

هرکس خردی به زر، سعادت

انوار سعادتست پنهان
بدبختی آدمی از آنست

در عین خوشی بود فراوان
خوشبخت ، که دست و لب کزانست

مسعود نیامده است انسان
انسان :

گر خاصهٔ غرب نیستی ، هست
روشن ز چه غرب و شرق تاری

مشرق به مغاک تیره پا بست
مغرب زده بر فلک عماری

انصاف چرا گذاری از دست

یک چند ز شرق ، غرب شد خوار
بر غرب رسید جور و بیداد

وز فتنهٔ غربیان خونخوار
یک چند برفت شرق برباد

وین حال شود همیشه تکرار
سعادت :

از سر بنهید جهل و اوهام
کوشید به علم و صنعت نو

یکرنگ شوند و راست فرجام
چون پارسیان به عهد خسرو

یا چون عربان به صدر اسلام

شاید که درین زمانهٔ تنگ
یک بار دگر دهید جولان

بر شرق رسد جلال و فرهنگ
بر غرب نفاق و کذب و بهتان

دائم نبود جهان به یک رنگ

مولودیه

امروز خدایگان عالم
بر فرق نهاد تاج لولاک

امروز شنید گوش خاتم
لولاک لما خلقت الافلاک

امروز ز شرق ، اسم اعظم
مهر ازلی بتافت بر خاک

امروز ازین خجسته مقدم
ارکان وجود شد مشید

امروز خدای با جهان کرد
لطفی که نکرده بود هرگز

نوری که مشیتش نهان کرد
امروز پدید گشت و بارز

آورد و مربی جهان کرد
یکتن را با هزار معجز

پیغمبر آخرالزمان کرد
نوری که قدیم بود و بی حد

گشتند پیمبران پدیدار
با یک دل و یک زبان و یک تن

یک جلوه و صد هزار دیدار
یک پرتو و صد هزار روزن

برداشت حجب ز روی دادار
پیغمبر ما به وجه احسن

کاو بود نتیجه آخر کار
زو گشت اساس دین مشید

ای حکمت تو مربی کون
وی از تو وجود هرچه کائن

ای تربیت زمانه راعون
وی خلقت دهر را معاون

بی روی تو کشته حق به صدلون
با شرع تو گشته دین مباین

بر ملت تو است ذلت وهون
ای ظل تو بر زمانه ممتد

حرمت ز مزار و مسجد ما
بردند معاندین دین ، پاک

پوشیده رخ معابد ما
از غفلت و جهل ، خاک و خاشاک

جز سفسطه نیست عاید ما
کاوهام گرفته جای ادراک

ابلیس شده است هادی ما
ما گشته به قید او مقید

سعدی

سعدیا چون تو کجا نادره گفتاری هست
یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست

یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست
هیچم ار نیست ، تمنای توام باری هست

« مشنو ای دوست که غیراز تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جزفکر توام کاری هست »

لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس
به هوس بال زد وگشت گرفتار قفس

پای بند تو ندارد سر دمسازی کس
موسی این جا بنهد رخت به امید قبس

« به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقهٔ زلف تو گرفتاری هست »

بی گلستان تو در دست به جز خاری نیست
به ز گفتار تو بی شائبه ، گفتاری نیست

فارغ از جلوهٔ حسنت در و دیواری نیست
ای که در دار ادب ، غیر تو دیاری نیست

گر بگویم که مرا با تو سر وکاری نیست
در و دیوارگواهی بدهد کاری هست »

دل ز باغ سخنت ، ورد کرامت بوید
پیرو مسلک تو راه سلامت پوید

دولت نام تو حاشاکه تمامت جوید
کاب گفتار تو دامان قیامت شوید

« هرکه عیبم کند ازعشق و ملامت گوید
تاندیده است تو را برمنش انکاری هست »

روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم
شب نباشدکه ثنای تو مکرر نکنم

منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم
نزد اعمی صفت مهر منور نکنم

« صبر بر جور رقیب چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست »

هرکه را عشق نباشد، نتوان زنده شمرد
وانکه جانش ز محبت اثری یافت ، نمرد

تربت پارس چو جان ، جسم تو در سینه فشرد
لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد

« باد، خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در طبلهٔ عطاری هست »

سعدیا نیست به کاشانهٔ دل غیر تو کس
تا نفس هست به یاد تو برآریم نفس

ما به جز حشمت و جاه تو نداریم هوس
ای دم گرم تو آتش زده در ناکس و کس

« نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست »

کام جان پر شکر از شعر چو قند تو بود
بیت معمور ادب ، طبع بلند تو بود

زنده ، جان بشر از حکمت و پند تو بود
سعدیا! گردن جان ها به کمند تو بود

« من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست »

راستی دفتر سعدی به گلستان ماند
طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند

اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند
وانکه او را کند انکار، به شیطان ماند

« عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
« داستانی است که بر هر سر بازاری هست »

تضمین قطعهٔ سعدی

شبی درمحفلی با آه وسوزی
شنیدستم که مرد پاره دوزی

چنین می گفت با پیر عجوزی
گلی خوش بوی در حمام روزی

رسید از دست محبوبی به دستم

گرفتم آن گل و کردم خمیری
خمیری نرم و نیکو چون حریری

معطر بود و خوب و دل پذیری
بدو گفتم که مشکی یا عبیری

که از بوی دلاویز تو مستم

همه گل های عالم آزمودم
ندیدم چون تو و عبرت نمودم

چو گل بشنید این گفت و شنودم
بگفتا من گلی ناچیز بودم

ولیکن مدتی با گل نشستم

گل اندر زیر پا گسترده پر کرد
مرا با همنشینی مفتخر کرد

چو عمرم مدتی با گل گذر کرد
کمال همنشین در من اثر کرد

وگرنه من همان خاکم که هستم

از ماست که بر ماست

این دود سیه فام که از بام وطن خاست
ازماست که برماست

وین شعله سوزان که برآمد ز چپ وراست
ازماست که برماست

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم
با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست
ازماست که برماست

یک تن چو موافق شد یک دشت سپاه است
با تاج وکلاهست

ملکی چو نفاق آورد او یکه و تنها
ازماست که برماست

ماکهنه چناریم که از باد ننالیم
بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم ، آتش ما در شکم ماست
ازماست که برماست

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است
زین قوم شریفست

نه جرم ز عیسی نه تعدی زکلیساست
ازماست که برماست

ده سال به یک مدرسه گفتیم و شنفتیم
تا روز نخفتیم

وامروز بدیدیم که آن جمله معماست
ازماست که برماست

گوییم که بیدار شدیم ! این چه خیالست ؟
بیداری ما چیست ؟

بیداری طفلی است که محتاج به لالاست
ازماست که برماست

از شیمی و جغرافی و تاربخ ، نفوریم
از فلسفه دوریم

وز قال وان قلت ، بهر مدرسه غوغاست
زماست که برماست

گویند بهار از دل و جان عاشق غربیست
یاکافر حربی است

ما بحث نرانیم در آن نکته که پیداست
ازماست که برماست

ای مردم ایران !

ای مردم ایران همگی تند زبانید
خوش نطق و بیانید

هنگام سخن گفتن برنده سنانید
بگسسته عنانید

در وقت عمل کند و دگر هیچ ندانید
از بس که جفنگید از بس که جبانید
گفتن بلدید اماکردن نتوانید

هنگام سخن پادشه چین و ختایید
ارباب عقولید

در فلسفه اهل کره را راهنمایید
با رد وقبولید

هنگام فداکاری در زیر عبایید
از بس که فضولید، از بس که جهولید
از بس چو خروس سحری هرزه درایید

گرروی زمین راهمگی آب بگیرد
ای ملت هشیار

دانم که شما را همگی خواب بگیرد
ای مردم بیکار

ور این کره رادانش و آداب بگیرد
براین تن بیعار، هرگز نکندکار
کی راست شود چوب اگرتاب بگیرد

گر روی زمین پر ز جدل گشته به ما چه
ملت به شما چه !

ور موقع خذلان دول گشته به ما چه
دولت به شما چه !

عالم همه پر کید و دغل گشته به ما چه
آقا به شما چه ، مولا به شما چه !
ور بین دوکس رد و بدل گشته به ما چه

ما عرضه نداربم کزین جنگ عمومی
گردیم زیاده

عز و شرف افزاید بلغاری و رومی
ما باده و ساده

ما را نبود صنعتی از شهری و بومی
جز کبر و مناعت ، جز ناز و افاده
فریاد ازین مسکنت و ذلت و شومی

گوییم که کیخسرو ما تاخت به کلدان
در سایهٔ خورشید

گوییم که اگزرسس ما رفت به یونان
با لشکر جاوید

گوییم که بهرام درآویخت به خاقان
آن یک چه بر این کرد، این یک چه ازآن دید
گر بس بود این فخر به ما، وای بر ایران

گر کورش ما شاه جهان بود، به من چه
جان بود به تن چه

گشتاسب سرپادشهان بود، به من چه
دندان به دهن چه

ور توسن شاپور، جهان بود به من چه
شاپور چنان بود، برکلب حسن چه
جانا، تو چه هستی ؟ اگر آن بود، به من چه

ای وای دریغا که وطن مرد ندارد
کس درد ندارد

روبین تنی اندر خور ناورد ندارد
همدرد ندارد

در خاک وطن خصم ، همآورد ندارد
هم جمع ندارد، هم فرد ندارد
جز دیدهٔ گریان و رخ زرد ندارد

ای مفتخوران مفتخوری تاکی وتا چند
کو حس و حمیت ؟ !

ای رنجبران دربدری تاکی و تا چند
بیچاره رعیت !!

ای هموطنان کینه وی تاکی وتا چند
کوعرق نژادی، کوآن عصبیت
این مزرعه خشکید، خری تاکی وتا چند

خاکم به دهن ملت ایران همه شیرند
هنگام مکافات

از بهر نگهداری این خاک دلیرند
پیش صف آفات

چون جان به لب آیدهمه ازجان شده سیرند
یکباره بشویند اوراق خرافات
اوراق بشویند و بمانند و نمیرند

امیدکه جنبش کند این خون کیانی
در ملت آرین

گیرند ز سر مرد صفت تازه جوانی
چون مردم ژرمن

در ملک نگهداری و در ملک ستانی
کز سطوت جمشید وز قدرت بهمن
دارند بسی بر ورق دهر نشانی

مناظرهٔ ادبی (در جواب صادق سرمد از ادبای زمان)

سرمدا! شعری که گفتی خوب بود
صاف وبی تعقیدوخوش اسلوب بود

مطلبش مطلوب بود

لیک تاریخی که گفتی سر بسر
با حقیقت جفت نامد درنظر

فکرکن بار دگر

شاعرانی که ببردی نامشان
کردی از روی ادب اکرامشان

بوده طرزی عامشان

جمله در وزن و روی هم مشربند
در عبارات دری هم مکتبند

گر جدا در مطلبند

شعر فردوسی ، دقیقی وار بود
فرقش اندر قرصی اشعار بود

ورنه یک هنجار بود

وان دقیقی با همه کبر و غرور
بود سبکش همچوسبک بوشکور

کن با اشعارش مرور

عنصری و فرخی و عسجدی
زینتی و خرمی و ترمدی

یکدگر را مقتدی

کم کمک وضع زبان تغییر کرد
وان تطوّر در سخن تاثیر کرد

فکر هم توفیر کرد

گر نو آید در نظر شعر کسی
اختراعی نیست در شعرش بسی

هست فکرش نورسی

فارسی بعد از مغول بر باد شد
و اصطلاحات کهن از یاد شد

شعر بی بنیاد شد

سعدی و حافظ که نیکو گفته اند
هر دو دنبال تتبع رفته اند

کهنه گوهر سفته اند

نکتهٔ دیگر کنم بهرت بیان
شاعر اندر هر زمان و هر مکان

هست شاگرد زمان

هر زمانی فارسی یک طور بود
شاعر آن طوری که صحبت می نمود

شعرهایی می سرود

هرکرا فکرنکو بود و قوی
شهرتی می کرد در نظم و روی

چون جناب مولوی

هرچه شاعرمی شنیدازشهرخویش
همچنان می گفت شعراز بهر خویش

مقتضای دهر خویش

رفته رفته شد زبان خام و خراب
شد لغات از یاد، با هر انقلاب

گشت ملت بی کتاب

سبک هندی گرچه سبکی تازه بود
لیکن او را ضعف بی اندازه بود

سست و بی شیرازه بود

فکرها سست و تخیل ها عجیب
شعر پرمضمون ولی نادلفریب

وز فصاحت بی نصیب

شعر هندی سر به ملیون می کشید
هر سخنور بار مضمون می کشید

رنج افزون می کشید

لیک از آن ملیون نبینی ده هزار
شعر دلچسب فصیح آبدار

کآید انسان را به کار

زان سبب شد سبک هندی مبتذل
گشت پیدا در سخن عکس العمل

شد تتبع وجه حل

بحث بعد الموت شد مقبول عام
نوبت تقلید آمد درکلام

یافت این معنی دوام

چاپ شد آثار استادان پیش
شاعران را تازه شد آیین وکیش

سبک ها شد گرگ و میش

تا به مشروطیت این رسم ونمط
بود مجری ، چه صحیح وچه غلط

لیک در ایران فقط

ازپس مشروطه نو شد فکرها
سبک هایی تازه آوردیم ما

شد جراید پر صدا

بدعت افکندند چند زاهل هوش
سبک هایی تازه با جون وخرون

لیک زشت آمد به گوش

سربسر تصنیف عارف نیک بود
سبک عشقی هم بدان نزدیک بود

شعر ایرج شیک بود

لیک بودند این سه تن از اتفاق
در فن خود هرسه قاآنی مذاق

گاه لاغر، گاه چاق

بود ایرج پیرو قائم مقام
کرده از او سبک و لفظ و فکر، وام

عارف و عشقی عوام

احمدای « سیداشرف » خوب بود
احمدا گفتن ازو مطلوب بود

شیوه اش مرغوب بود

سبک اشرف تازه بود و بی بدل
لیک « هپ هپ نامه » بودش در بغل

بود شعرش منتحل

بعد از آنهاگشت روحانی علم
آن که درشعرش « اجنه » زد رقم

خوب گوید، لیک کم

دیگری پژمان و دیگر شهریار
شعرهاشان تازه است و خوشگوار

هر دو لیکن کند کار

شعر افسرمحکم است و یکنواخت
لیک غیر ازقطعه ، کمترشعر ساخت

زی سداسی نیز تاخت

گرچه طرز قطعه سازی طرز نیست
خاصه چون کم باشد آن را ارزنیست

مایه اش را ورزنیست

قطعه های افسر از روی یقین
هست طرز قطعهٔ ابن یمین

لیک محدود است این

شعر سرمد هست شیرین چول عسل
چامه و قطعه ، دوبیتی وغزل

شیوه اش نامنتحل

من خود از اهل تتبع بوده ام
جانب تقلید ره پیموده ام

وز تعب فرسوده ام

لیک در هر سبک دارم من سخن
پیرو موضوع باشد سبک من

سبک نو، سبک کهن

نوترین سبکی که دردست شماست
بار اول از خیال بنده خاست

دفتر و دیوان گواست

بود در طرزکهن نقصی عظیم
رفع کردم نقص اسلوب قدیم

با خیال مستقیم

سبک ها در طبع من ترکیب یافت
تاکه طرزی مستقل ترتیب یافت

-ناتمام-

رباعی مستزاد

پروانه و شمع و گل شبی آشفتند
در طرف چمن

وز جور و جفای دهر با هم گفتند
بسیار سخن

شد صبح ، نه پروانه به جا بود و نه شمع
ناگاه صبا

برگل بوزبد و هر دو با هم رفتند
من ماندم و من

شمارهٔ ۳۳

گر مانده و ناتوان و گر خسته و زار
ما وز طلبش دست کشیدن ، زنهار

افتان خیزان رسیم تا منزل دوست
پرسان پرسان روبم تا خیمهٔ یار

شمارهٔ ۳۴ - جمع بین ا لاضداد

ای بسته چو فندق به سرانگشت ، نگار
رویت چو چراغ و طرّه ات چون شب تار

از مدرسه و کتاب گشتم بیزار
ای ترک پسر دختر انگور بیار

شمارهٔ ۳۵

با خرقه و تسبیح مرا دید چو یار
گفتا ز چراغ زهد ناید انوار

کس شهد ندیده است در کان نمک
کس میوه نچیده است از شاخ چنار

شمارهٔ ۳۶ - کنایه از انگلیس

ای زورآور که خون ما خورده پریر
وی بسته فرو قماط ما با زنجیر

امروز تو کاملی و ما رشدپذیر
فردا باشد که ما جوانیم و تو پیر

شمارهٔ ۳۷

زاغی می گفت اگر بمیرد شهباز
من جای کنم بدست شاهان از ناز

بلبل بشنید وگفت کای بندهٔ آز
رو لاف مزن با وزغ وموش بساز

شمارهٔ ۳۸ - خطاب به حزب دموکرات و حکومت

ای ساده دلان زر گرگ حیلت باز
با جهد شما سیم و زر آورد فراز

چون حب زری ازو نمودید نیاز
ناگاه میانتان جدا کرد چو گاز

شمارهٔ ۳۹ - تسلیم و رضا

چون از در تسلیم نشد یار، عزیز
در چنگ رضا گشت گرفتار، عزیز

خورد آن گل تازه چوب و شد نفی به خوار
زین کار عزیز خوار شد خوار عزیز

شمارهٔ ۴۰

آمد رمضان و خلق رفتند ز هوش
شد میکده ها قفل و زبان ها خاموش

تا نشنود الغیاث می خواران را
مینای عرق پنبه نهادست به گوش

شمارهٔ ۴۱

ای برده گل رازقی از روی تو رشک
در دیدهٔ مه ز دود سیگار تو اشک

گفتم که چو لاله داغدار است دلم
گفتی که دهم کام دلت یعنی کشک

شمارهٔ ۴۲

ای میر اجل گر دهدم مهل اجل
خواهم کرد این مشکل لاینحل حل

گرخوش عمل ، ار بدعمل از ری رفتم
ای مهتر ری حی علی خیر عمل

شمارهٔ ۴۳ - شهر تهران

شهریست پر از همهمه و قالاقیل
بهتان و دروغ و غیبت و فحش سبیل

خستیم از این همهمه ای گوش امان
مُردیم ازین زندگی ای مرگ دخیل

شمارهٔ ۴۴ - در مرگ مادر

ای شمع شبستان من ، ای مام گرام
رفتی و سیه شد به من از غم ایام

بر قبر تو اوفتادم ای گمشده مام
چون فانوسی که شمع آن گشته تمام

شمارهٔ ۴۵

در زلف تو آشوب زمن می بینم
بیگانه نبیند آنچه من می بینم

او پیچ و خم و تاب و گره می نگرد
من بخت سیاه خوبشتن می بینم

شمارهٔ ۴۶

چون شمع بسی رشتهٔ جان سوخته ایم
آتش به دل سوخته افروخته ایم

صد دامن از اشگ دیده اندوخته ایم
یک سوز ز پروانه نیاموخته ایم

شمارهٔ ۴۷

دیشب من و پروانه سخن می گفتیم
گاه از گل و گه ز شمع ، می آشفتیم

شد صبح نه پروانه به جا ماند و نه من
گل نیز پر افشاند که ما هم رفتیم

شمارهٔ ۴۸

ما بادهٔ عزت و جلالت نوشیم
در راه شرف از دل و از جان کوشیم

گر در صف رزم جامه از خون پوشیم
آزادی را به بندگی نفروشیم

شمارهٔ ۴۹

ما درس صداقت و صفا می خوانیم
آیین محبت و وفا می دانیم

زبن بی هنران سفله ای دل مخروش
کانها همه می روند و ما می مانیم

شمارهٔ ۵۰

برخیز که خود را ز غم آزاده کنیم
تا کی طلب روزی ننهاده کنیم

آخر که گل ما به سبو خواهد رفت
کن فکر سبویی که پر از باده کنیم

شمارهٔ ۵۱

گر مدحی از ابنای بشر می گوبم
نه چون دگران به طمع زر می گویم

آنان پی جلب نفع کوبند مدیح
من مدح پی دفع ضرر می گویم

شمارهٔ ۵۲ - ریاعیات

تن چیست ؟ مرکبی ز چندین معدن
پرگشته ز میراث نیاکان کهن

محکوم محیط و انقلابات زمن
تن گر گنهی کند چه بحثی است به من ؟

شمارهٔ ۵۳

رفتم بر توپ تا بکوبم دشمن
فریاد برآورد که ای وای به من

دست دگری و خانمان دگری
من مظلمهٔ که می برم برگردن ؟ !

شمارهٔ ۵۴

عمری بسپردیم به کام دگران
ما در تشویش و قوم در خواب گران

القصه وطن را به دو چشم نگران
رفتیم و سپردیم به هنگامه گران

شمارهٔ ۵۵

چشم فلک است بر ستمگر نگران
بیدار شود ظالم ازین خواب گران

ازکار نمانده این جهان گذران
بر ما بگذشت و بگذرد بر دگران

شمارهٔ ۵۶

یک روی چو آیینه مبادا انسان
کاخر شکند ز جلوهٔ روی خسان

مانندهٔ تیغ شو همه روی و زبان
تا بگذری از میان مردم آسان

شمارهٔ ۵۷

بر درگه خود پلنگ دربان کردن
بر گلهٔ خویش گرگ چوپان کردن

سگ در بغل و مار به دامان کردن
بهتر که جوی به سفله احسان کردن

شمارهٔ ۵۸ - گله های دوستانه

قلبم به حدیثی که شنیدی مشکن
عهدم به خطایی که ندیدی مشکن

تیغی که بدو فتح نمودی مفروش
جامی که بدو باده کشیدی مشکن

شمارهٔ ۵۹

ای خواجه به خط بد دلی سیر مکن
خوبی را بی برکت و بی خیر مکن

کاری که پس از سه سال هم عهدی و صدق
با من کردی بس است با غیر مکن

شمارهٔ ۶۰

سردار به شه گفت سپاهی از من
امضای اوامر و نواهی از من

عزل از من و نصب از من و دربار ازتو
تخت ازتو و تاج از تو و شاهی از من

شمارهٔ ۶۱

آمادهٔ جنگ باش کاین چرخ حرون
با نرم دلی با تو نگردد مقرون

جز با جنگ آماده نمی گردد صلح
جزبا خون پاکیزه نمی گردد خون

شمارهٔ ۶۲ - در محبس نظمیه

سرتیپ ، شدم ذلیل در جنگ پشه
بیمارم و زار و مانده در چنگ پشه

از زحمت روزگشته ام قد مگس
وز خستگی شب شده ام رنگ پشه

شمارهٔ ۶۳ - برای وثوق ا لدوله به فرنگستان فرستاده شد

ای خواجهٔ راد و مشفق دیرینه
دوری شاید ولی به این دیری نه

ساعت مشمر فال بدو نیک مگیر
مگذار که تقویم شود پارینه

شمارهٔ ۶۴

زان نرگس نیم مست مستم کردی
زان قامت افراشته پستم کردی

گویندکه بت همی شکست ابراهیم
ای ابراهیم بت پرستم کردی

شمارهٔ ۶۵

ای کاش دلم به دوست مفتون نشدی
چون مفتون شد ز هجر مجنون نشدی

چون مجنون شد ز رنج پرخون نشدی
چون پر خون شد ز دیده بیرون نشدی

شمارهٔ ۶۶

ای ایرانی خفتی و بگذشت بسی
برخیز و به کار خویش بنگر نفسی

ور کشته شوی جز این مبادت هوسی
کاین خانه از آن توست نی زان کسی

شمارهٔ ۶۷

ای مادر اگر دسترسی داشتمی
سنگ سیه ازگور تو برداشتمی

خود را گل و خاک تیره پنداشتمی
تنهات به زبر خاک نگذاشتمی

شمارهٔ ۶۸

ای روح روان که فارغ از این بدنی
جویای عزیزکردهٔ خویشتنی

ای خفته به خاک ، من تو هستم تو منی
من فرزندم تو مادر ممتحنی

شمارهٔ ۶۹

تا بشکافد به هم دل نالانی
تا خون بارد ز دیدهٔ گریانی

هرجاکه دمد ستاکی اندر لب جوی
دست بشرش بسر نهد پیکانی

شمارهٔ ۷۰

از پیش و پس حیات بر خیره مپوی
دم را بنگر ز آمده و رفته مگوی

آن را که گذشته است بیهوده میاب
وآن را که نیامده است بیهوده مجوی

شمارهٔ ۷۱

آن کس که رموز غیب داند، نه تویی
وان کو خط نابوده بخواند، نه تویی

اندیشهٔ عاقبت مکن کز پس مرگ
چیزی هم اگر از تو بماند، نه تویی

وارث طهمورث و جم

خیزکز مشرق عیان گردید شب
سرمهٔ چشم جهان گردید شب

تا شبیخون راکجا خواهد زدن
عرضگاه اختران گردید شب

چون زنی زنگی پس شعری زرد
در پس انجم نهان گردید شب

برق چشم و تاب دندانش نگر
خنده را زنگی نشان گردید شب

نی غلط گفتم ز تیر آه من
سر بسر غربال سان گردید شب

وز بن هر مژه اش در سوگ من
قطرهٔ اشکی عیان گردید شب

تیره جرمی پر درخش وپر نگار
چون درفش کاویان گردید شب

از پی تیزی پیکان های غم
درکف گردون، فسان گردید شب

کویی از بس بی امان و دیرپاست
فتنهٔ آخر زمان گردید شب

کوری این فتنهٔ بیدار را
جام می حرز امان گردید شب

یاد شه کردم شب من گشت روز
روز خصمش جاودان گردید شب

مالک الملک معظم پهلوی
وارث طهمورث و جم پهلوی

شب نقاب از اختران برداشتند
پرده از کار جهان برداشتند

روز، گیتی داشت سیمین طیلسان
شب شد و آن طیلسان برداشتند

میخ بر دروازهٔ گردون زدند
پل ز رود کهکشان برداشتند

دور باش خصم را بر بام دژ
هندوان تیر وکمان برداشتند

چون پرید از آشیان سیمرغ روز
از پی اش زاغان فغان برداشتند

صدهزاران جوجهٔ زرینه سر
سر ز نیلی آشیان برداشتند

سرخ موران گفتی آنک زردپوست
از تن شیر ژیان برداشتند

چون وشاقان شمع بنهادند پیش
ساقیان رطل گران برداشتند

شیشه پیش عاشقان گردن کشید
ساقیانش سر از آن برداشتند

پنبه چون از گوش مینا شد برون
مطربان قفل از زبان برداشتند

باده پیمایان نخستین جام را
یاد دارای زمان برداشتند

عارفان بهر بقای جان شاه
دست سوی آسمان برداشتند

مالک الملک معظم پهلوی
وارث طهمورث وجم پهلوی

دلبر آمد گیسوان برتافته
آستین بر قصد جان برتافته

شهر را از جان و دل برکاشته
خلق را از خان و مان برتافته

رشتهٔ مهر و وفا بگسیخته
پنجهٔ پیر و جوان برتافته

دل ز انصاف و لطف برداشته
رخ ز زنهار و امان برتافته

با سرانگشتی چو گلبرگ لطیف
ساعد شیر ژیان برتافته

بازوان و سینه و ساق و سرین
نیک در هم سیم سان برتافته

او بدان لاغرمیانی ای شگفت
چون که این بار گران برتافته

اندر آمد بربطی اندر کنار
رودش از تار روان برتافته

گوش های پیر سغدی را به بزم
از برای امتحان برتافته

وآن مدایح خواند کش طبع بهار
بهر شاه از پود جان برتافته

مالک الملک معظم پهلوی
وارث طهمورث و جم پهلوی

راز دل را بر زبان آورده ام
خویش را زین دل به جان آورده ام

بر تن خود دشنهٔ بیداد را
تا به مغز استخوان آورده ام

سوپان دیدن چسود اکنون که من
مایهٔ خود با زبان آورده ام

باز خرسندم که از گرداب آز
عرض خود را بر کران آورده ام

گفتهٔ کروبیان را پیش خلق
بی حضور ترجمان آورده ام

آنچه دل فرمود، آن فرموده ام
آنچه طبع آورد، آن آورده ام

جوشن از نور یقین پوشیده ام
حمله بر دیو گمان آورده ام

رازهای گلشن فردوس را
بر زمین از آسمان آورده ام

وز پی ارزانیان روزگار
از هنر نزلی گران آورده ام

راست چون تیر است قلب و فکر من
چون کمان ، پشت ار نوان آورده ام

با دلی چون تیر و پشتی چون کمان
بهر شه تیر و کمان آورده ام

این عجایب بین که یکتا گوهری
سوی دریا ارمغان آورده ام

مالک الملک معظم پهلوی
وارث طهمورث و جم پهلوی

دوستان از دوستان یاد آورید
زین جدا از بوستان یاد آورید

عندلیبی را که دستان های دهر
کرده دور از آشیان یاد آورید

از غریبان هر کجا یادی رود
زین غریب بی نشان یاد آورید

یاد باز آرد غریبان را ز راه
نک برای امتحان یاد آوربد

چون که بخرامید در گلگشت ری
از من و از اصفهان یاد آوربد

زین فشانده در کنار زنده رود
مژهٔ دربافشان ، یاد آوربد

زین ، چو فیلان دیده هر ساعت به خواب
روضهٔ هندوستان ، یاد آورید

زین فروزینه صفت از قهر شاه
سوخته تا استخوان یاد آورید

زین به رغم آرزوها مانده دور
از در شاه جهان ، یاد آوربد

ای وزیران در شاه جهان
از « بهار» خسته جان یاد آوربد

ای جوانمردان گیتی از « بهار»
با شه گیتی ستان یاد آورید

مالک الملک معظم پهلوی
وارث طهمورث و جم پهلوی

پهلوی صاحبقران روزگا ر
نام پاکش حرز جان روزگار

سعی و تدبیرش ضمان مملکت
دست و شمشیرش امان روزگار

آنکه دور فتنه طی شد تاکه گشت
تیغ تیزش پاسبان روزگا ر

آنکه نپذیرد ز مردی گر نهند
نام او نوشیروان روزگار

توسنی می کرد، اگر دست قویش
سخت نگرفتی عنان روزگار

از نهیب او دد و دیو فتن
گم شد از مازندران روزگار

لاجرم چون پور دستان ، اوفتاد
نام او در هفتخوان روزگار

در مغارب جمله دانستند کیست
در مشارق پهلوان روزگار

گر نتابیدی همایون جبهه اش
همچو مهر از آسمان روزگار

روز کشور چون شب دیجور بود
بر دل پیر و جوان روزگا ر

بود خواهد زین قبل تا جاودان
این سخن ورد زبان روزگار

مالک الملک معظم پهلوی
وارث طهمورث و جم پهلوی

در رثاء جمیل صدقی الذهاوی

دجلهٔ بغداد بر مرگ ذهاوی خون گریست
نی خطا گفتم که شرق از نیل تا سیحون گریست

اشک ربزان شد عراق از ماتم فرزند خویش
همچو یونان کز غم هجران افلاطون گریست

زبن بلای عام یعنی مرگ سلطان سخن
مردم شهری به شهر و بدو در هامون گریست

از غم شعر روانش فکر از گردش فتاد
در فراق طبع پاکش لفظ بر مضمون گریست

زدگریبان چاک ، نظم و پخت بر سر خاک ، نثر
از غم او هریکی موزون و ناموزون گریست

دوش بر خاک مزارش خیمه زد ابر بهار
خواست تا در هجرش از چشم « بهار» افزون گریست

خنده ای دندان نما زد برق و گفتا کای حسود
قطره کم تر زن ، تو آب افشانی و او خون گریست

رشوه دادیمش ز عمر، ار مردنش دادی امان
ور پذیرفتی فدا، پیشش فدا کردیم جان

قرن ها بگذشت تا آمد ذهاوی در وجود
نیز چون او باز نارد قرن ها، دور زمان

گر به مرگش صبر بنمائیم از بیچارگیست
وان به واقع یاس و نومیدی است نی صبر و توان

دل بسوزد در فراقش دیده گرید در غمش
هر زمان گویی خلد در چشم دل تیر و سنان

وز پس مرگش مصائب خوار شد در چشم خلق
زانکه از این سخت تر نبود مصیبت در جهان

بود یاران را درپغ از مردنش و اکنون چه رفت
هرکه خواهد گو بمیر و هرکه خواهد گو بمان

رفت و ما نیز از قفایش رخت برخواهیم بست
کاندرین دنیای فانی کس نماند جاودان

شد ذهاوی خسته و زاین دهر پرغوغا گذشت
دست افشان پای کوبان از سر دنیا گذشت

بود عمری سرگران از زحمت غوغای دهر
زبن سبب پیرانه سر زین دهر پرغوغا گذشت

برگ امیدش ز دل ها چون شقایق زود ریخت
لیک داغش لاله سان ، کی خواهد از دل ها گذشت

عالمی فضل و ادب را برد با خود زیر خاک
گرچه از این خاکدان خود یکه و تنها گذشت

تلخکامی ها کشید از دهر لیکن در سخن
کام گیتی کرد شیرین پس به استغنا گذشت

در بر گیهان اعظم کیست انسان ضعیف
کش توان گفتن که شد فرتوت یا برنا گذشت ؟

عمر اگر یک روز اگر صدسال ، می بایست مرد
نیک بخت آنک از جهان آزاده و دانا گذشت

ایهاالزورا تو استادان فراوان دیده ای
شاعرانی فحل و مردانی سخن دان دیده ای

گر ندیدستی لبید و اخطل و اعشی قیس
دعبل و بوطیب و بشار و مروان دیده ای

بو نواس و بو تمام و بوالعلا و بوالاسد
ابن معتز و ابن خازن و ابن حمدان دیده ای

راست پرسم راستگو، مانندهٔ صدقی جمیل
کی وطن خواهی سخن گستر به دوران دیده ای

زان کسان نشنیده ای الا نشید مدح و فخر
یا هجاپرداز یا رند غزلخوان دیده ای

بگذر از بوطیب و بربند چشم از بوالعلا
گر به حکمت شعرهایی چند از ایشان دیده ای

زان حکیمان کهن کی چون طهاوی شعر نو
در وطن خواهی و آبادی و عمران دیده ای ؟

هیچ کس را در جهان جز مدتی معدود نیست
غیر ذات حق تعالی جاودان موجود نیست

بر ذهاوی نوحهٔ من نوحهٔ علم است و فضل
نوحه ام بر پیکری مشهود و نامشهود نیست

نوحه ام بر فوت الهامات و طبع شعر اوست
ورنه موجود است جانش جسمش ار موجود نیست

نوحه ام بر طبع گوهر بار و شیرین لفظ اوست
کانچنان هرگز به قیمت لولو منضود نیست

پر بهایی از میان گم شدکه هرکمگشته ای
هرچه باشد پربها، در جنب او معدود نیست

ماتمش زد رخنه ای در کاخ دانش کان به عمر
همچو چاک جیب یاران هیچ گه مسدود نیست

ایزد آمرزیده است او را که از راه کَرَم
چون ذهاوی بنده ای زان استان مردود نیست

هیچ شادی نیستی گر در جهان غم نیستی
نیستی گرهیچ غمگین ، هیچ خرم نیستی

روح را رنج دمادم خسته سازد در جهان
کاشکی اندر جهان رنج دمادم نیستی

گر ذهاوی رفت ، از وی چند دیوان باز جاست
رنج ما پیوسته تر بودی ، گر این هم نیستی

در بهشت ست او ولی فخر از « جهنم » می کند
نیز کردی فخر اگر شعر جهنم نیستی

زاهد از طامات اگر بدکفت او را باک نیست
نیستی خفاش اگر عیسی بن مریم نیستی

حکمت و اخلاق کافی بودی اندر فضل او
فی المثل گر ملک شعر او را مسلم نیستی

خشک پش درد، ماندی در دل از داغ غمش
گر خود از شعر ترش در سینه مرهم نیستی

گفتم از ری رخت بربندم سوی بغداد من
ییشواز آید شوم از دیدنش دلشاد من

جای سازم در وثاقش ، طرف بندم از رخش
بهره ها برگیرم از دیدار آن استاد من

دیدنم را سر کند از دل مبارکباد، او
دیدنش را سرکنم از دل مبارکباد، من

بر کران دجلهٔ بغداد بنشینیم شاد
چامه ای برخواند او، شعری کنم بنیاد من

وصف ها گوید ز لطف دامن البرز، او
شعرها خوانم به وصف دجلهٔ بغداد من

کی کمان بردم ذهاوی جان سپارد وانگهی
مرثیت گویم من اندر ماتمش ، ای داد من

از کفم یاری چنان این چرخ کج بنیاد برد
داغ ها دارم به دل زین چرخ کج بنیاد من

غم مخور ای دل که خوب و زشت عالم بگذرد
سور و ماتم هر دو بر فرزند آدم بگذرد

آنچه بگذشته است ، وهم است آنچه آینده است وهم
زندگانی یک دمست آن هم دمادم بگذرد

زندگی گر بهر این ده روز ناچیز است و بس
به که انسان زود از این مطمورهٔ غم بگذرد

ور کمالی هست نفس آدمی را در قفا
خود همان بهتر کز این در شاد و خرم بگذرد

شد ذهاوی زین جهنم سوی فردوس برین
اهل فردوس است هر کس کز جهنم بگذرد

تا که دانا زنده باشد چرخ با او دشمن است
چون که دانا بگذرد آن دشمنی هم بگذرد

مردن شاعر حیات اوست زیرا چون گذشت
رشک و کین با او، اگر بیش است اگر کم بگذرد

روح صدقی در جنان شاد است گویی نیست هست
جاودان از محنت آزاد است گویی نیست هست

در بهشت خاطر و گلخانهٔ افکار خویش
هم نشین با سرو و شمشاد است گویی نیست هست

روح شاعر غیر زببایی نجوید در جهان
خاصه آن کو پیراستاد است گویی نیست هست

هر که زیبایی بجوید غرقه در زیبایی است
زانکه خود زیبا ز بنیاد است گویی نیست هست

روح چون زیبا بود او را خدا جویا بود
این حدیثم از نبی یاد است گویی نیست هست

نیست مشگل گر به حق واصل شود روح جمیل
گر جز این گوییم بیدادست گویی نیست هست

غرق غفران باد روحش وین دعا را بی خلاف
جبرئیل آمین فرستاد است گویی نیست هست

نکیر و منکر

چون فروبردند نعشم را به گور
خاک افشاندند و زان گشتند دور

ناگهان آواز پایی سهمناک
کردگوشم را خبر از راه دور

من بسان خفته زان آواز پای
جستم وآمد به مغزاندر شعور

نه هوا ونه فضا ونه نسیم
سینه تنگ وپای لنگ وجسم عور

لیک در آن حفرهٔ تاریک و تنگ
هردو جشمم خیره شد ناگه زنور

گوشه ای از خاک من شد چاک و زان
کرد منکربارفیق خودظهور

دوفرشته چون دوفیل خشمگین
من فتاده پیش ایشان همچو مور

من به زحمت از فشارگور، لیک
آن دو می کردند هر جانب عبور

گور تنگ است از برای مجرمان
از برای مومنان باغی است ، گور

روی چون ازآهن تفته سپر
بر جبین شان گشته رسم آیات شر

از دهانی شیروش پهن و فراخ
نابها پیدا بسان شیر نر

بینیی هایل چو شاخ کرگدن
جسته بالا نوک آن همچو تبر

درکف هریک عمودی آتشین
وافعیئی پیچیده برگرد کمر

سوی من زان چشم های چون تنور
هر دم افشاندند صد خرمن شرر

بانگ زد برمن یکی زآنان که خیز
هرچه گویم پاسخ آور مختصر

استخوان هایم به پیچ و خم فتاد
زان درشت آوا و بانگ زهره در

خویش راکردم مهیٌای جواب
تا چه پرسند ازمن آسیمه سر

گفتگو برخاست در زهدان خاک
بین من وآن یک که بد نزدیکتر

زیرپایش من چو گنجشکی حقیر
او چو کرکس از برم بگشوده پر

گفت با من ، کیستی ای مرد پیر؟
گفتمش پیری به خاک اندر اسیر

گفت : وقت زندگی ، اعمال تو؟
گفتمش چون دیگران پست و حقیر

در جهان از من نیامد در وجود
هیچ کاری عمده و امری خطیر

گفت ازین فن ها و صنعت های دهر
در کدامین بودی استاد و بصیر؟

گفتمش در صنعت شعر و ادب
بودم استاد و ز نقاشی خبیر

گفت گاه زندگی دینت چه بود؟
گفتمش اسلام را بودم نصیر

گفت معبود تو در گیتی که بود؟
گفتمش معبود من حی قدیر

گفت چون بگذاشتی گیتی ، که تو
بر تن و بر نفس خود بودی امیر

گفتم از عمرم چه می پرسی که رفت
جمله با خون دل ورنج ضمیر

دور، از آزادی و از اختیار
جفت ، با ناچاری و ضعف و زحیر

نی هنر تا دهر را پیچم عنان
نی توان تا چرخ را بندم مسیر

بهتر از من پارهٔ سنگی که نیست
آمر و مامور وگویا و بصیر

گفت کاری کرده ام غیر از گناه ؟
گفتم آری تکیه برلطف اله

من نگویم چون دگر مردم سخن
آن زمان کم باز پرسند ازگناه

عامیان در بند اوهام اندرند
هستشان این بستگی به از رفاه

برگنه خستو شدن اولیتر است
مرد دانا را زگفتار تباه

بس حدیثا کش خرد گوید، ولیک
قلب بر عکسش پذیرد انتباه

گندم و جوهر دو راکاهست لیک
فرق بسیار است بین این دو کاه

من که بودم در شداید پایدار
سست گشتم ناگهان بی اختیار

قلب من لرزید و کی بودم گمان
کاین چنین قلبی بلرزد روزگار

لیک خود را با خود آوردم نخست
تا بجا آمد دلم زان گیر و دار

خویشتن را وانمودم با دلی
از یقین ثابت نه از شک بی قرار

گرچه آخر از سخن های صریح
تیره کردم باز خود را روزگار

خاطر آزاد مرد نکته سنج
کی پسندد گفتهٔ نااستوار

ناپسند آید دورویی از ادیب
ناسزا باشد نفاق از هوشیار

لاجرم بر من گذشت آن بد که خاست
از نهیبش نعره از اهل مزار

قصیدهٔ ۱۱

به کام من بر، یک چند گشت گیهان بود
که با زمانه مرا عهد بود و پیمان بود

هزاردستان بد در سخن مرا و چو من
نه در هزار چمن یک هزاردستان بود

مرا چو کان بدخشان بد این دل دانا
سخن بدو در، چون گوهر بدخشان بود

شکفته بود همه بوستان خاطر من
حسود را دل از اندیشه سخت پژمان بود

نه دیده ام به ره چهره ای شدی گریان
نه خاطرم ز غم طره ای پریشان بود

نبد مرا دل و دین کز دو چشم و زلف بتان
همه سرایم زین پیش، کافرستان بود

به گرد من بر، خوبان همه کشید رده
تو گفتی انجم بر گرد ماه تابان بود

مرا نیارست آمد عدو به پیرامن
که از سرشک غم او را به راه طوفان بود

کنون چه دانم گفتن ز کامرانی خویش
که هرچه گفتم و گویم هزار چندان بود

کسم ندانست آن روزگار قیمت و قدر
که این گرامی گوهر نهفته در کان بود

به سایهٔ پدر اندر نهاده بودم رخت
پی دو نان نه مرا ره به کاخ دونان بود

بدین زمانه مرا روزگار چونین گشت
بدان زمانه مرا روزگار چونان بود

طمع به نان کسانم نبد که شمس و قمر
به خوان همت من بر، دو قرصهٔ نان بود

به خوی دیرین گیهان شکست پیمانم
همیشه تا بود، این خوی، خوی گیهان بود

ز کین کیوان باشد شدن به سوی نشیب
مرا که اختر والا فراز کیوان بود

زمانه کرد چو چوگان، خمیده پشت و نژند
مرا که گوی زمانه به خم چوگان بود

بگشت بر سر خون من آسیای سپهر
فغان من همه زین آسیای گردان بود

بگشت گردون تا بستد از من آن که مرا
شکفته گلبن و آراسته گلستان بود

که را به گیتی سیر بهار و بستانی است
مرا ز رویش سیر بهار و بستان بود

ز رنج و دردم آسوده بود تن، که مرا
به رنج دارو بود و به درد درمان بود

برفت و تاختن آورد رنج بر سر من
غمی نبود که جز گرد منش جولان بود

مرا ز صبر و تحمل نبود چاره ولیک
پس از صبوری بنیاد صبر ویران بود

بسی گرستم در سوگ آن بزرگ پدر
مگو پدر، که خداوند بود و سلطان بود

چو بود گنج خرد، شد نهان به خاک سیاه
همیشه گنج به خاک سیاه پنهان بود

دلم بیازرد از کین روزگار و چو من
به گیتی اندر، آزرده دل فراوان بود

ز رنج دیوان بر خیره چند نالم؟ از آنک
قرین دیوان بد، گر همه سلیمان بود

نه من ز نوح فزونم که او دو نیمهٔ عمر
به چنگ انده بود و به رنج طوفان بود

عزیزتر نیم از یوسف درست سخن
که جایگاهش گه چاه و گاه زندان بود

ز پور عمران برتر نیم به حشمت و جاه
که دیرگاهی سرگشته در بیابان بود

ز رنج یاران نالم، نه دشمنان که مرا
همیشه ز آنان دل در شکنج خذلان بود

بدان طریق بگفتم من این چکامه که گفت:
«مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود»

چنان فزونی ز آن یافت رودکی به سخن
کز آل سامان کارش همه بسامان بود

حدیث نعمت خود ز آن گروه کرد و بگفت:
«مرا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود»

کنون بزرگی و نعمت مرا ز خدمت توست
اگر فلان را نعمت ز خوان بهمان بود

قصیدهٔ ۱۲

هنگام فرودین که رساند ز ما درود؟
بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود

کز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ رنگ
گویی بهشت آمده از آسمان فرود

دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش
جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود

جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند
وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود

کوه از درخت گویی مردی مبارز است
پرهای گونه گون زده چون جنگیان به خود

اشجار گونه گون و شکفته میانشان
گلهای سیب و آلو و آبی و آمرود

چون لوح آزمونه که نقاش چربدست
الوان گونه گون را بر وی بیازمود

شمشاد را نگر که همه تن قد است و جعد
قدی است ناخمیده و جعدی است نابسود

از تیغ کوه تا لب دریا کشیده اند
فرشی کش از بنفشه و سبزه است تار و پود

آن بیشه ها که دست طبیعت به خاره سنگ
گلها نشانده بی مدد باغبان و کود

ساری نشید خواند بر شاخهٔ بلند
بلبل به شاخ کوته خواند همی سرود

آن از فراز منبر هر پرسشی کند
این یک ز پای منبر پاسخ دهدش زود

یک جا به شاخسار، خروشان تذرو نر
یک سو تذرو ماده به همراه زاد و رود

آن یک نهاده چشم، غریوان به راه جفت
این یک ببسته گوش و لب از گفت و از شنود

بر طرف رود چون بوزد باد بر درخت
آید به گوش نالهٔ نای و صفیر رود

آن شاخهای نارنج اندر میان میغ
چون پاره های اخگر اندر میان دود

بنگر بدان درخش کز ابر کبود فام
برجست و روی ابر به ناخن همی شخود

چون کودکی صغیر که با خامهٔ طلا
کژ مژ خطی کشد به یکی صفحهٔ کبود

بنگر یکی به رود خروشان به وقت آنک
دریا پی پذیره اش آغوش برگشود

چون طفل ناشکیب خروشان ز یاد مام
کاینک بیافت مام و در آغوش او غنود

دیدم غریو و صیحهٔ دریای آبسکون
دریافتم که آن دل لرزنده را چه بود

بیچاره مادری است کز آغوشش آفتاب
چندین هزار طفل به یک لحظه در ربود

داند که آفتاب جگر گوشگانش را
همراه باد برد و نثار زمین نمود

زین رو همی خروشد و سیلی زند به خاک
از چرخ برگذاشته فریاد رود رود

قصیدهٔ ۱۳

رسید موکب نوروز و چشم فتنه غنود
درود باد بر این موکب خجسته، درود

به کتف دشت یکی جوشنی است مینا رنگ
به فرق کوه یکی مغفری است سیم اندرود

سپهر گوهر بارد همی به مینا درع
سحاب لولو پاشد همی به سیمین خود

شکسته تاج مرصع به شاخک بادام
گسسته عقد گهر بر ستاک شفتالود

به طرف مرز بر آن لاله های نشکفته
چنان بود که سر نیزه های خون آلود

به روی آب نگه کن که از تطاول باد
چنان بود که گه مسکنت جبین یهود

صنیع آزر بینی و حجت زردشت
گواه موسی یابی و معجز داوود

به هرکه درنگری، شادیی پزد در دل
به هرچه برگذری، اندهی کند بدرود

یکی است شاد به سیم و یکی است شاد به زر
یکی است شاد به چنگ و یکی است شاد به رود

همه به چیزی شادند و خرم اند و لیک
مرا به خرمی ملک شاد باید بود

قصیدهٔ ۱۴

بهارا! بهل تا گیاهی برآید
درخشی ز ابر سیاهی برآید

در این تیرگی صبر کن شام غم را
که از دامن شرق ماهی برآید

بمان تا در این ژرف یخزار تیره
به نیروی خورشید راهی برآید

وطن چاهسار است و بند عزیزان
بمان تا عزیزی ز چاهی برآید

به بیداد بدخواه امروز سر کن
که روز دگر دادخواهی برآید

بر این خاک تیغ دلیری بجنبد
وز این دشت گرد سپاهی برآید

ز دست کس ار هیچ ناید صوابی
بهل تا ز دستی گناهی برآید

مگر از گناهی بلایی بخیزد
مگر از بلایی رفاهی برآید

مگر از میان بلا گرمگاهی
ز حلقوم مظلوم آهی برآید

مگر ز آه مظلوم گردی بخیزد
وز آن گرد، صاحب کلاهی برآید

قصیدهٔ ۱۵

نخلی که قد افراشت، به پستی نگراید
شاخی که خم آورد، دگر راست نیاید

ملکی که کهن گشت، دگر تازه نگردد
چو پیر شود مرد، دگر دیر نپاید

فرصت مده از دست، چو وقتی به کف افتاد
کاین مادر اقبال همه ساله نزاید

با همت و با عزم قوی ملک نگه دار
کز دغدغه و سستی کاری نگشاید

گر منزلتی خواهی، با قلب قوی خواه
کز نرمدلی قیمت مردم نفزاید

با عقل مردد نتوان رست ز غوغا
اینجاست که دیوانگیی نیز بباید

یا مرگ رسد ناگه و آسوده شود مرد
یا کام دل از شاهد مقصود برآید

راه عمل این است، بگویید ملک را
تا جز سوی این ره سوی دیگر نگراید

یاران موافق را آزرده نسازد
خصمان منافق را چیره ننماید

قصیدهٔ ۲۲

پیامی ز مژگان تر می فرستم
کتابی به خون جگر می فرستم

سوی آشنایان ملک محبت
ز شهر غریبی خبر می فرستم

در اینجا جگرخستگان اند افزون
ز هر یک درود دگر می فرستم

درود فراوان سوی شاه خوبان
ز درویش خونین جگر می فرستم

گهر می فرستم سوی ژرف دریا
سوی شکرستان، شکر می فرستم

ولیکن چه چاره؟ که از دار غربت
سوی دوست شرح سفر می فرستم

ز بیت الحزن همچو یعقوب محزون
بضاعت به سوی پسر می فرستم

شد از نامه ات چشم این پیر روشن
تشکر به نور بصر می فرستم

به صبح جبین منیرت سلامی
به لطف نسیم سحر می فرستم

فرستادم اینک دل خسته سویت
تن خسته را بر اثر می فرستم

به بام بقای تو پران دعایی
هم آغوش بال اثر می فرستم

قصیدهٔ ۲۳

ما فقیران که روز در تعبیم
پادشاهان ملک نیمشبیم

تاجداران شامل البرکات
شهریاران کامل النسبیم

همه با فیض محض متصلیم
همه با نور پاک منتسبیم

همه دلدادگان پاکدلیم
همه تردامنان خشک لبیم

از فراغت میان ناز و نعیم
وز ملامت میان تاب و تبیم

گاه گلگشت خلد را کوثر
گه تنور جحیم را لهبیم

بر ما دوزخ و بهشت یکی است
که به هرجا رضای او طلبیم

خلق عالم سرند و ما مغزیم
اهل گیتی تن اند و ما عصبیم

قول ما حجت است در هر کار
ز آنکه ما مردمان بلعجبیم

فرح و انبساط خلق از ماست
گرچه خود جمله در غم و کربیم

ما زبان فرشتگان دانیم
زآنکه شاگرد کارگاه ربیم

قصیدهٔ ۲۴

بیا تا جهان را به هم برزنیم
بدین خار و خس آتش اندر زنیم

بجز شک نیفزود از این درس و بحث
همان به که آتش به دفتر زنیم

ره هفت دوزخ به پی بسپریم
صف هشت جنت به هم برزنیم

زمان و مکان را قلم درکشیم
قدم بر سر چرخ و اختر زنیم

از این ظلمت بی کران بگذریم
در انوار بی انتها پر زنیم

مگر وارهیم از غم نیک و بد
وز این خشک و تر خیمه برتر زنیم

چو بادام از این پوستهای زمخت
برآییم و خود را به شکر زنیم

درآییم از این در به نیروی عشق
چرا روز و شب حلقه بر در زنیم؟

از این طرز بیهوده یکسو شویم
به آیین نو نقش دیگر زنیم

قدم بر بساط مجدد نهیم
قلم بر رسوم مقرر زنیم

ز زندان تقلید بیرون جهیم
به شریان عادات نشتر زنیم

از این بی بها علم و بی مایه خلق
برآییم و با دوست ساغر زنیم

قصیدهٔ ۲۵

خیز و طعنه بر مه و پروین زن
در دل من آذر برزین زن

بند طره بر من بیدل نه
تیر غمزه بر من غمگین زن

یک گره به طرهٔ مشکین بند
صد گره بر این دل مسکین زن

خواهی ار نی ره تقوا را
زآن دو زلف پرشکن و چین زن

تو بدین لطیفی و زیبایی
رو قدم به لاله و نسرین زن

گه ز غمزه ناوک پیکان گیر
گه ز مژه خنجر و زوبین زن

گر کشی، به خنجر مژگان کش
ور زنی، به ساعد سیمین زن

گر همی بری، دل دانا بر
ور همی زنی، ره آیین زن

گه سرود نغز دلارا ساز
گه نوای خوب نوآیین زن

بامداد، بادهٔ روشن خواه
نیمروز، ساغر زرین زن

زین تذرو و کبک چه جویی خیر؟
رو به شاهباز و به شاهین زن

شو پیاده ز اسب طمع، و آن گاه
پیل وش به شاه و به فرزین زن

تا طبرزد آوری از حنظل
گردن هوی به تبرزین زن

بنده شو به درگه شه و آن گاه
کوس پادشاهی و تمکین زن

شاه غایب، آن که فلک گویدش
تیغ اگر زنی، به ره دین زن

رو ره امیری چونان گیر
شو در خدیوی چونین زن

بر بساط دادگری پا نه
بر کمیت کینه وری زین زن

گه به حمله بر اثر آن تاز
گه به نیزه بر کتف این زن

دین حق و معنی فرقان را
بر سر خرافهٔ پارین زن

از دیار مشرق بیرون تاز
کوس خسروی به در چین زن

پای بر بساط خواقین نه
تکیه بر سریر سلاطین زن

پیش خیل بدمنشان، شمشیر
چون امیر خندق و صفین زن

بر کران این چمن نوخیز
با سنان آخته پرچین زن

تا به راستی گرود زین پس
بانگ بر جهان کژآیین زن

چهر عدل را ز نو آذین بند
کاخ مجد را ز نو آیین زن

گر فلک ز امر تو سرپیچد
بر دو پاش بندی رویین زن

طبع من زده است در مدحت
نیک بشنو و در تحسین زن

برگشای دست کرم، و آن گاه
بر من فسردهٔ مسکین زن

تا جهان بود، تو بدین آیین
گام بر بساط نوآیین زن

قصیدهٔ ۲۶

ای به روی و به موی، لاله و سوسن!
سبزه داری نهفته در خز ادکن

سوسن تو شکسته بر سر لاله
لالهٔ تو شکفته در بن سوسن

لب لعلت گرفته رنگ ز مرجان
سر زلف ربوده بوی ز لادن

آفت جانی از دو غمزهٔ دلدوز
فتنهٔ شهری از دو نرگس پرفن

هر کجا دست برزنی به سر زلف
رود از خانه بوی مشک به برزن

زلف را بیهده مکاه که باشد
دل عشاق را به زلف تو مسکن

خود به گردن تو راست خون جهانی
کی رسد دست عاشقانت به گردن؟

نرم گردد کجا دل تو به افغان؟
که به افغان نه نرم گردد آهن

من نجویم به جز هوای دل تو
تو نجویی به جز بلای دل من

نازش تو همه به طرهٔ گیسو
نازش من همه به حجت ذوالمن

مهدی بن الحسن ستودهٔ یزدان
شاه علم آفرین و جهل پراکن

کار گیتی از اوست جمله به سامان
پایهٔ دین از اوست محکم و متقن

خرم آن روی، کش نماید دیدار
فرخ آن دست، کش رسید به دامن

آن که جز راه دوستیش بپوید
از خدایش بود هزار زلیفن

پای از جادهٔ خلافش برکش
دست در دامن ولایش برزن

ای ولی خدای! خیز وز گیتی
بیخ ظلم و بن ستم را برکن

پدری را تویی پسر که هزاران
گردن بت شکست و پشت برهمن

بتگران اند و بت پرستان در دهر
خیز و تنشان بسوز و بتشان بشکن

چند ای خسرو زمانه! به گیتی
بی تو خاصان کنند ناله و شیون؟

به فلک بر فراز رایت نصرت
خاک در چشم دیو خیره بیاکن

خیمهٔ عدل را به پا کن و بنشین
که ستمگر شد این زمانهٔ ریمن

قومی از کردگار بی خبران را
جایگاه تو گشته مکمن و مسکن

تیغ خونریزی از نیام برون کن
وز چنین ناکسان تهی کن مکمن

خرم آن روز کاین چنین بنشینی
ای گدای در تو چرخ نشیمن!

رایت دین مصطفی بفرازی
از حد ترک تا مداین و مدین

قصیدهٔ ۴

بگرفت شب ز چهرهٔ انجم نقابها
آشفته شد به دیدهٔ عشاق خوابها

استارگان تافته بر چرخ لاجورد
چونان که اندر آب ز باران حبابها

اکنون که آفتاب به مغرب نهفته روی
از باده برفروز به بزم آفتابها

مجلس بساز با صنمی نغز و دلفریب
افکنده در دو زلف سیه پیچ و تاب ها

ساقی به پای خاسته چون سرو سیمتن
و انباشته به ساغر زرین شرابها

در گوش مشتری شده آواز چنگها
بر چرخ زهره خاسته بانگ ربابها

فصلی خوش و شبی خوش و جشنی مبارک است
وز کف برون شده است طرب را حسابها

بستند باب انده و تیمار و رنج و غم
وز شادی و نشاط گشادند بابها

رنگین کند به باده کنون دامن سپید
زاهد که بودش از می سرخ اجتنابها

گویند: «می منوش و مخور باده، ز آنکه هست
می خواره را گناه و گنه را عقابها»

در باده گر گناه فزون است، هم بود
در آستان حجت یزدان ثوابها

شمس الشموس، شاه ولایت که کرده اند
شمس و قمر ز خاک درش اکتسابها

بهر مقر و منکر او ایزد آفرید
انعامها به خلد و به دوزخ عذابها

خواهی اگر نوشت یکی جزوش از مدیح
در پیش نه ز برگ درختان کتابها

اکنون به شادی شب جشن ولادتش
گردون نهاده بر کف انجم خضابها

جشنی است خسروانه و بزمی است دلفروز
گویی گرفته اند ز جنت حجابها

آن آتشین درخت چو زر بفت خیمه است
و آن تیرهای جسته، چو زرین طنابها

قصیدهٔ ۵

سحابی قیرگون بر شد ز دریا
که قیر اندود زو روی دنیا

خلیج فارس گفتی کز مغاکی
به دوزخ رخنه کرد و ریخت آنجا

به ناگه چون بخاری تیره و تار
از آن چاه سیه سر زد به بالا

علم زد بر فراز بام اهواز
خروشان قلزمی جوشان و دروا

نهنگان در چه دوزخ فتادند
وز ایشان رعد سان برخاست هرا

هزاران اژدهای کوه پیکر
به گردون تاختند از سطح غبرا

بجست از کام آنان آتش و دود
وز آن شد روشن و تاریک صحرا

هزیمت شد سپهر از هول و افتاد
ز جیبش مهرهٔ خورشید رخشا

تو گفتی کز نهان اهریمن زشت
شبیخون زد به یزدان توانا

برون پرید روز از روزن مهر
نهان شد در پس دیوار فردا

شب تاری درآمد لرز لرزان
چو کور بی عصا در سخت سرما

ز برق او را به کف شمعی که هر دم
فرو مرد از نهیب باد نکبا

طبیعت خنده زد چون خندهٔ شیر
زمانه نعره زد چون غول کانا

زمین پنهان شد اندر موج باران
که از هر سو درآمد بی محابا

خروشان و شتابان رود کارون
در افزوده به بالا و به پهنا

رخ سرخش غبار آلود و تیره
چو روی مرد جنگی روز هیجا

ز هر سو موجها انگیخت چون کوه
که شد کوه از نهیبش زیر و بالا

به تیغ موجهایش کف نشسته
چو برف دی مهی بر کوه خارا

قصیدهٔ ۶

ای آفتاب گردون! تاری شو و متاب
کز برج دین بتافت یکی روشن آفتاب

بنمود جلوه ای و ز دانش فروخت نور
بگشود چهره ای و ز بینش گشود باب

شمس رسل محمد مرسل که در ازل
از ما سوی الله آمده ذات وی انتخاب

تابنده بد ز روز ازل نور ذات او
با پرتو و تجلی بی پرده و نقاب

لیکن جهان به چشم خود اندر حجاب داشت
امروز شد گرفته ز چشم جهان، حجاب

تا دید بی حجاب رخی را که کردگار
بر او بخواند آیت والشمس در کتاب

رویی که آفتاب فلک پیش نور او
باشد چنان که کتان در پیش ماهتاب

شاهی که چون فراشت لوای پیمبری
بگسسته شد ز خیمهٔ پیغمبران، طناب

با مهر اوست جنت و با حب او نعیم
با قهر اوست دوزخ و با بغض او عذاب

با مهر او بود به گناه اندرون، نوید
با قهر او بود به صواب اندرون، عقاب

شیطان به صلب آدم گر نور او بدید
چندین چرا نمود ز یک سجده اجتناب؟

ز آن شد چنین ز قرب خداوندگار، دور
کاندر ستوده گوهر او داشت ارتیاب

مقرون به قرب حضرت بیچون شد آن که او
سلمان صفت نمود به وصل وی اقتراب

امروز جلوه ای به نخستین نمود و گشت
زین جلوه، چشم گیتی انگیخته ز خواب

یرلیغی آمدش به دوم جلوه از خدای
کای دوست! سوی دوست بیکره عنان بتاب

پس برد مرکبیش خرامان تر از تذرو
جبریل، در شبیش سیه گون تر از غراب

چندان برفت کش رهیان و ملازمان
گشتند بی توان و بماندند بی شتاب

و آن گه به قاب قوسین اندر نهاد رخت
وآمد ز پاک یزدان او را بسی خطاب

چون یافت قرب وصل، دگر باره بازگشت
سوی زمین ز نه فلک سیمگون قباب

اندر ذهاب، خوابگه خود نهاد گرم
هم خوابگاه خویش چنان یافت در ایاب

از فر پاک مقدمش امروز گشته اند
احباب در تنعم و اعدا در اضطراب

جشنی بود ز مقدم او در نه آسمان
جشنی دگر به درگه فرزند بوتراب

قصیدهٔ ۷

مانده ام در شکنج رنج و تعب
زین بلا وارهان مرا، یارب!

دلم آمد در این خرابه به جان
جانم آمد در این مغاک به لب

شد چنان سخت زندگی که مدام
شده ام از خدای مرگ طلب

ای دریغا لباس علم و هنر
ای دریغا متاع فضل و ادب

که شد آوردگاه طنز و فسوس
که شد آماجگاه رنج و تعب

آه غبنا و اندها! که گذشت
عمر در راه مسلک و مذهب

غم فرزندگان و اهل و عیال
روز عیشم سیه نموده چو شب

با قناعت کجا توان دادن
پاسخ پنج بچهٔ مکتب؟

بخت بد بین که با چنین حالی
پادشا هم نموده است غضب

کیستم؟ شاعری قصیده سرای
چیستم؟ کاتبی بهار لقب

چیست جرمم که اندر این زندان
درد باید کشید و گرم و کرب؟

به یکی تنگنای مانده درون
چون به دیوار، درشده مثقب

روز، محروم دیدن خورشید
شام، ممنوع ریت کوکب

از یکی روزنک همی بینم
پاره ای ز آسمان به روز و به شب

شب نبینم همی از آن روزن
جز سر تیر و جز دم عقرب

دزد آزاد و اهل خانه به بند
داوری کردنی است سخت عجب

شمارهٔ ۱۲۳ - کناره گیری از وزارت و شکایت از دوست

حدیث عهد و وفا شد فسانه درکشور
زکس درستی عهد و وفا مجوی دگر

به کارنامهٔ من بین و نیک عبرت گیر
که کارنامهٔ احرار هست پر ز عبر

من آن کسم که چهل ساله خدمتم باشد
بر آسمان وطن ز آفتاب روشن تر

ز نظم و نثرکس ار پایه ور شدی بودی
مرا به کنگرهٔ تاج آفتاب ، مقر

بهای خدمت و سعی خود ار بخواستمی
به کوه زربن بایستمی نمود گذر

جهان و نعمت او پیش چشم همت من
چنان بودکه پشیزی به چشم ملیون ور

نه چشم دارم ازبن مردمان کوته بین
نه بیم دارم ازین روزگار مردشگر

به زبر منت کس یک نفس بسرنبرد
کسی که شصت خزان و بهار برده بسر

ولی دربغ که خوردم ز فرط ساده دلی
فریب دوستی اندر سیاست کشور

ز بس که بودم نومید از اولیای امور
که جز عوام فریبی نداشتند هنر

یکی نگفته صریح ویکی نرفته صحیح
یکی نداده مصاف و یکی نکرده خطر

بر آن شدم که ز صاحبدلان بدست آرم
بزرگمردی بسیارکار و نام آور

که با هجوم مخالف مقاومت گیرد
نیفکند بر هر حمله در مصاف ، سپر

به خواجه از سر صدق و خلوص دل بستم
ز پیش آنکه رضا شه به سر نهد افسر

من و مدرس و تیمور و داور و فیروز
زبهر خواجه به مجلس بساختیم محشر

به هفت نامه نوشتم مقالتی هرشب
چنان که از پس آنم نه خواب ماند و نه خور

بسا شباکه نشستم ز شام تا گه بام
به نوک خامه نمودم ز خواجه دفع خطر

نه ماه و هفته ، گه بگذشت سالیان کامروز
به نام خواجه نمودم هزار گونه اثر

ز خواجه نفع نبردم به عمر خویش ولیک
ز دشمنانش بدیدم هزار گونه ضرر

چه دشمنان همه افسون طراز و هرزه درای
چه دشمنان همه نیرنگ ساز و حیلت گر

همه به نفس خبیث وهمه به طبع شریر
همه به کذب مثال و همه به لوم سمر

به راه خواجه ز جان عزیز شستم دست
اگرچه نیست ز جان در جهان گرامی تر

همین نه روز عمل در وفا فشردم پای
که هم به عزل نپیچیدم از ولایش سر

قوام ، خانه نشین بود و منعزل آن روز
که بانگ سیلی من کرد گوش خصمش کر

قوام بود به زندان و دشمنش برکار
که بست از پی آزادیش بهار کمر

سپس که سوی سفرشد ز بنده یاد نکرد
که چون همی گذرد روزگار ما ایدر

به جرم دوستی خواجه نفی و طرد شدم
ازآن سپس که به هرلحظه بود جان به خطر

چو خواجه آمد و آن آب از آسیاب افتاد
به کوی مهدیه آمد فرود و جست مقر

شدم به دیدن و دادم نشان و نام ولی
به رسم عرف نیامد زخواجه هیچ خبر

نه نوبتی تلفون زد نه بازدید آمد
نه یاد کرد که سویش روم به وقت دگر

به خودگفتم کز بیم شاه پهلوی است
که خواجه می نکند یاد از این ستایشگر

بلی چو خواجه بدیدست حبس و نفی مرا
ز بیم شاه بشسته ست نامم از دفتر

گذشت بر من و بر خواجه قرب هجده سال
که هر دو بودیم اندر مظان خوف و خطر

چو شاه رفت شدم معتکف به درگه او
میان ببسته و بازو گشاده شام و سحر

به رزم دشمن او با گروهی از یاران
ز خامه پیکان آوردم از زبان خنجر

نوشته های من اندر ثنای حضرت او
چو بشمری بود از صد مقالت افزون تر

یکی کتاب نبشتم که گر نکو نگری
همه محامد این خواجه است سرتاسر

گر از شکست دل ما برآمدی آواز
شدی ز چشم تو خواب غرور و عشوه بدر

کسی نبودکه تاربخ رفته یاد آرد
شد ازگذشتهٔ مقالات بنده یادآور

ز فر خامه و سحر بنان و کوشش من
به خواجه روی نهادند دوستان دگر

چو یافت مسند دولت ز خواجه زیب و جمال
ز دوستان به بهارش نیوفتاد نظر

به شعر بنده یکی نخل سایه گستر شد
ولی دریغ که از بهر من نداشت ثمر

ز خواجه دل نگرفتم تو این شگفتی بین
که بود آتش مهرش مرا به جان اندر

بدیم همدم روز و شبش من و یاران
به فتنه ای که علم گشت در مه آذر

سپس که خانه نشین شد به قصدش از هر سو
بساختند حسودان و دشمنان لشگر

بزرگ سنگری اندر حریم حرمت او
بساختم من و بنشستم اندر آن سنگر

درتن حوادث ازو هیچم انتظار نبود
نه پایمردی کار و نه دستگیری زر

بسا شبا که شکایت نمود و نومیدی
کش از امید گشودم به رخ هزاران در

چه نقش هاکه نشان دادم از طریق صواب
چه رازهاکه عیان کردم از مزاج بشر

همه شنید و پسندید و کاربست و رسید
بدان مقام که جز وی نبودکس درخور

در بغ و درد که هم خواجه اندرین نوبت
به رغم من به دگر قوم گشت مستظهر

مرا به شغل وزارت بخواند خواجه ولی
به صورتی که از آنم فتاد خون به جگر

صریح گفت که شه را وزارت تو بد است
از آن وزیر نگشتی و ماندی از پس در

چو نزد شاه برای معرفی رفتیم
بکرد درحق من خواجه ضنتی بیمر

نداشت حرمت پیری نداشت حرمت نام
ندید قدر شرافت ندید قدر هنر

زمام کار جهان را به سفله ای بسپرد
که کس بدو نسپردی زمام استر و خر

سفیه و غره و نااعتماد و جاه طلب
حسود و سفله و نیرنگ ساز و افسونگر

بر آن شد از سر نامردمی که یاران را
ز گرد خواجه کند دور از ایمن و ایسر

سپس چو گشت موفق به خواجه یازد دست
شود به بازی بیگانه در جهان سرور

چو میل خواجه بدو بود بنده تاب نداشت
کناره جست و به عزلت فتاد در بستر

گذشت شش مه و از بنده خواجه یاد نکرد
دربغ از آن همه سودا که پختم اندر سر

خدا نخواست که ایران شود ز خواجه تهی
وگرنه سفله بسنجیده بود این منکر

بر آن شدم که از ایران برون روم چندی
مگرکه این تن رنجور توشه یابد و فر

به نزد خواجه شدم رخصتم نداد و جواز
بگفت باش و به مجلس شو و مساز سفر

به امر خواجه بماندم ولی ازین ماندن
همی تو گویی افتاده ام به قعر سقر

فتاده ام به مغاکی درون کژدم و مار
نه راه چاره همی بینم و نه راه مفر

جهانیان را هرگز نرفته است از یاد
که بیست سال بدم خواجه را حمایتگر

وپر خواجه بدم هم وکیل حزب وبم
وزین دو رتبه چه بالاتر است و والاتر؟

ولی ندانند اینان که بین خواجه و من
فتاده فاصله ای سخت بی حد و بیمر

گرفته اند گروهی حریم حضرت او
که ره نیابد از آنجا نسیم جان پرور

همه به طبع لئیم وهمه به نفس خبیث
همه به معنی ابله همه به جنس ابتر

هم از فضیلت دور و هم از شرافت عور
هم از دقایق کور و هم از حقایق کر

دروغگوی چو شیطان ، دسیسه کار چو دیو
فراخ روده چو یابو، چموش چون استر

معاونند و وزبر و کمیته ساز و وکیل
گهی ز توبره تناول کنند و گه ز آخور

کسان ز فرط گرانی و قلت مرسوم
کنند ناله و اینان به عیش و عشرت در

من این میانه نگه می کنم بر این عظما
چو اشتری که بود نعلبندش اندر بر

عجب تر آنکه بدین حال و روز و این پک و پوز
به نزد خواجه بد ما همی کنند از بر

گمان برند که ما فرصتی همی جوییم
که جای ایشان گیریم وطی شود چرچر

دربغ از آنکه ندانند کاشیان عقاب
به کوهسار بلند است نی در آخور خر

دربغ از آنکه ندانندکه افتخار همای
به خردکردن ستخوان بود نه قند وشکر

دربغ از آنکه ندانند کاین سیهکاری
به هیچ روی نیابد خلاص ازکیفر

شمارهٔ ۱۹۴ - سردسیر درکه

چون اوج گرفت مهر از سرطان
بگشاد تموز چون شیر دهان

شد خشک به دشت آن سبزهٔ خرد
شد پست به کوه آن برف کلان

شد توت سپید و انگور رسید
وان توت سیاه آمد به دکان

شد گرم هوا شد تفته زمین
زبن بیش به شهر ماندن نتوان

امسال مراست رای درکه
کانجا ز فضول خالی است مکان

با چند رفیق همراز و شفیق
هم نادره سنج هم قاعده دان

طی شد مه تیر شد نامیه پیر
لیکن درکه است سرسبز و جوان

جایی است نزه باغی است فره
کوهی است بلند آبی است روان

زین خطه بهار بیرون نرود
چه فصل تموز چه فصل خزان

گویی که همی این ناحیه را
بگزیده بهار از جمله جهان

من هم نروم زینجا که نرفت
ادربس نبی از باغ جنان

از لطف هواش گویی که کسی
پاشیده به خاک آب حیوان

سبز است هنوز خوشه به قصیل
وز گندم شهر ما ساخته نان

هم توت سیاه هم توت سپید
پیداست هنوز بر تود بنان

آن توت سپید بر شاخ درخت
چون خیل نجوم برکاهکشان

وان توت سیاه در پیش نظر
چون غالیه ها در غالیه دان

انبوه درخت هنگام نسیم
چون نیزه وران هنگام طعان

باغ از برباغ بر رفته چنانک
از زمردسبز، کان از برکان

دیدم شب دوش کافروخته شمع
می سوخت ولی خشکش مژگان

گفتم ز چه رو حیران شده ای
رقصی بنمای اشکی بفشان

گفتا که چنان مستم ز هوا
کم بی خبر است قالب ز روان

زبنجا بسوی سرچشمهٔ رود
صعب است مسیر، هول است مکان

از ریزش کوه غلطیده به زیر
احجار عظیم همچون هرمان

جوزات فتد در زیر قدم
چون برگذری از دوکمران

آن هفت غدیر چون هفت صدف
بسد به کنار گوهر به میان

کارا ز فراز ریزد به نشیب
آرام و خموش لرزان و نوان

چون پش سییدکش شانه زنند
از زبر زنخ تا پیش دو ران

بنگرکه چسان ببرید و شکافت
کارای حقیر خارای کلان

زبن تنگ دره چون برگذری
زی تنگ بند راهی است نهان

با دید شود اندر سر راه
کانی چو شبه بی حد کران

خطی سیه از دو سوی دره
پیوسته بهم همچون دوکمان

این کشور ماست کان زر و نیست
مردی که کشد این نقد ز کان
***
آن غرش آب کز سنگ سیاه
ریزد به نشیب جوشان و دمان

گوبی که مگر هم نعره شدند
در بیشه ٔ تنگ شیران ژیان

یا از برکوه غلطند به زبر
با غرش رعد صد سنگ گران

در هر قدس تا منبع رود
صد چشمهٔ عذب دارد جریان

زنجیر قلل پیوسته به هم
والبرز عظیم پیدا ز کران

پیچیده بر او چون شارهٔ سبز
انبوه درخت از دیر زمان

البرز شدست گوبی علوی
کز شارهٔ سبز بربسته میان

آن پارهٔ برف بر تیغهٔ کوه
چون سیم سپید بر جزع یمان
***
برگشتم از آن کافتاد مرا
از رفعت جای در سر دوران

ناگه بدمید ماه از برکوه
کاهیده ز نور یک نیمهٔ آن

چونان که به رقص پوشیده شود
یک نیمه ز زلف رخسار بتان

بی رود و سرود بی جام شراب
منزلگه ماست چون کورستان

یارب بفرست یارب بفرست
مولی برسان مولی برسان

زان شیشهٔ می زان تیشهٔ غم
زان بیشه ٔ حال زان ریشهٔ جان

ای چرخ مرا بی باده مخواه
وای دوست مرا بی بوسه ممان

نی نی نه رواست می بهر چراست
می بیخ هواست می اصل هوان

می خانه کن است دانش فکن است
آسیب تن است وآزار روان

خنیاگر ماست این بلبل مست
نوشین می ماست این آب روان

از جلوهٔ کوه شو مست که هست
هر منظره اش فردوس نشان

بنگرکه چسان شد مست هزار
بی نشاهٔ می بی کیف دخان

گر از ره طبع سرمست شوی
ز آسیب خمار نفتی به زیان

این پند من است هرچند بود
مشکل به عمل آسان به زبان

گر ز امر منش سر بر نزدی
مردم نشدی مقهور غمان

غم چیره به خلق زان شد که نمود
بهمان ز سفه تقلید فلان

اقلیم و هوا پوشاک و غذا
اصلی ست درست درسی ست روان

بیمار شوی گر از ره جهل
در جده خوری قوت همدان

وآن را که به طبع رد کرد منش
گر قصد کنی بد بینی از آن

پر فتنه مشو بر صنع بشر
کاین گفت چنین و آن کرد چنان

کز صنع بشر بازست و دراز
بر فرق زمین دست حدثان

دردا که بشر شد سخرهٔ نفس
وز علم نهاد دامی به جهان

ازطبع و منش برگشت و فتاد
از راه یقین در بند کمان

شد علم فزون لیکن بنکاست
نز بخل بخیل نز جبن جبان

جنگی که پریر گیتی بگرفت
ناداده کسی در دهر نشان

نه برده چنو این پشت زمین
نه دیده چنو این چرخ کیان

آن خون که بریخت این نیمهٔ قرن
هرگز بنریخت در چند قران

ایراک ز علم ثروت طلبند
نه لذت روح نه رامش جان

شمارهٔ ۲۳۹ - چگونه ای؟!

هان ای فراخ عرصهٔ تهران چگونه ای
زبر درفش قائد ایران ، چگونه ای

ای گرک پیر، بهر مکافات خون خلق
در زیر چنگ ضیغم غژمان چگونه ای

ای منبع شرارت و ای مرکز فساد
آرام و برده سر به گریبان ، چگونه ای

ای برده احترام بزرگان و قائدان
هان ییش قائدان و بزرگان چگونه ای

زان افترا و غیبت و غوغا و سرکشی
لب بسته پاکشیده به دامان چگونه ای

دادی به باد عرض بسی مردم شریف
زان کرده های زشت ، پشیمان چگونه ای

بود این گنه ز جمع قلیل و تو بی گناه
ای بی گنه ، معاقب گیهان چگونه ای

از تلخی نصیحت یاران شدی ملول
با تلخی نصیحت دوران چگونه ای

بودستی از نخست کج و هان به تیغ شاه
ای کج خرام ، راست بدین سان چگونه ای

چون راست رو شدی ، شهت از خاک برگرفت
ای گوی خوش، درین خم چوگان چگونه ای

بودی بسان دوزخ و گشتی بسان خلد
ای خلد پر ز حور و ز غلمان چگونه ای

ز آب عطای شاه چو رضوان شدی به روی
ای آب روی روضهٔ رضوان چگونه ای

تفسیق کردی آن که کلاهی نهاد کج
با کج کلاهکان غزلخوان چگونه ای

تکفیر کردی آن که سخن گفت از حجاب
هان با زنان موی پریشان چگونه ای

بودی به ضدّ مدرسهٔ تازه ، وین زمان
با صدهزار طفل دبستان چگونه ای

ای عاشق حکومت ملی ، جهان گرفت
فاشیست روم و نازی آلمان چگونه ای

کردی پی عوارض جزئی فسادها
با این عوارضات فراوان چگونه ای

ای بانگ زن چو جغدان بر منبر ریا
هان از پس ترازوی دکان چگونه ای

بسیار گفتمت که به یاران جفا مکن
کردی و دیدی آفت خذلان چگونه ای

کردی فدای شهرت کاذب ، شئون ملک
ای دم بریده لیدر ذیشان چگونه ای

بنگر به نوبهار که این روزهای سخت
دیدست و گفته عاقبت آن ، چگونه ای

شمارهٔ ۲۴۰ - شجاعت ادبی

مردن اندر شجاعت ادبی
بهتر از چاپلوسی و جلبی

من برآنم که نیست زیرسپهر
صفتی چون شجاعت ادبی

نجبای جهان شجاعانند
به شجاعت در است منتجبی

راست باش و مدار باک از کس
این بود خوی مردم عصبی

سخت رویی زگربزی بهتر
احمدی خوبتر ز بولهبی

چشم بردار از آن کسان که سخن
بیخ گوشی کنند و زبر لبی

سخنی راستا به مذهب من
به ز سیصد نماز نیم شبی

گفته ای عامیانه لیک صریح
به ز هفتاد خطبهٔ عربی

طفل گستاخ نزد من باشد
پیر و، آن پیرچربه گوی ، صبی

در جهانند بخردان و ردان
کمتر و بیشتر جبان و غبی

تو از آن مردمان کمتر باش
این بود معنی فزون طلبی

یار اهریمنند مکر و دروغ
این چنین گفت زردهشت نبی

ازحَسَب مرد را شرف خیزد
چیست فخر شرافتِ نَسَبی ؟

هان توگستاخی و شجاعت را
هرزه لایی مگیر و بی ادبی

باادب باش و راست باش و صریح
ره حق جوی ازآنچه می طلبی

مگزین مذهب از برای ذهب
این بود فخرِ دوره ی ذهبی

شمارهٔ ۲۴۱ - زبان حال موسولینی دیکتاتور ایتالیا، قبل از فتح حبشه

در طوف حبش دیدم دی موسولینی می ‎گفت
کاین قطعه بدین خوبی مستعمره بایستی

ما ملت مفلس را نان و ماکارونی گشت
در سفرهٔ ایتالی کبک و بره بایستی

هیتلر به جوابش گفت کبک و بره لازم نیست
در سفره دیکتاتور نان و تره بایستی

بردست یکی سودان خوردستی یکی کنگو
ما را هم از افریقا سهمی سره بایستی

آریتره فرسخ ها دور است ز سومالی
پیوسته به سومالی آریتره بایستی

سلطان حبش گفتا انگل نبود لازم
گر نیز یکی باید انگلتره بایستی

بودم که ادن می گفت دیشب به امیرالبحر
بحریهٔ ما را کار چون فرفره بایستی

ایتالی ناکس را ثروت به خطر انداخت
این جثه به زیر قرض تا خرخره بایستی

دیروز امیرالبحر می گفت به چنبرلن
از بهر دفاع ملک مالی سره بایستی

این نیروی دریایی کافی نبود ما را
در قبضهٔ ما از مانش تا مرمره بایستی

شمارهٔ ۲۴۲ - صدر اصفهان

گر که صدر اندر اصفهان نبدی
اصفهان نیمهٔ جهان نبدی

گر نبودی زبان گویایش
در دهان ادب زبان نبدی

ور نبودی بیان شیوایش
خرد لنگ را بیان نبدی

گر نبودی بلند منبر او
زی سماوات نردبان نبدی

ور نبودی ستوده مجلس وی
عقل را روز امتحان نبدی

یاد دیدار صدر بد ورنه
مقصد بنده اصفهان نبدی

اصفهان بود شهرکی بی مرد
گر چنو مردی اندر آن نبدی

خرد پیر یاوه گشتی اگر
از تلامیذ آن جوان نبدی

گر نبودی لطیف حنجره اش
اهل دل را غذای جان نبدی

ور نبودی ستوده منظره اش
از جمال و لطف نشان نبدی

لاجرم بوستان نبودی اگر
بلبل و گل به بوستان نبدی

گر نبودی مناعتش ، فرضی
از وجود نه آسمان نبدی

ور نبودی شجاعتش ، وقعی
به احادیث باستان نبدی

گر درین شارسان نبودی صدر
این بلد غیر خارسان نبدی

طرف زاینده رود در نظرم
جز یکی توده خاکدان نبدی

بردمی پی به کنه معنی تو
گر مرا فکر، ناتوان نبدی

به ازین گفتمی مدایح تو
گر مرا عقده بر لسان نبدی

ای عزیزی که گر نبودی تو
پیکر فضل را روان نبدی

فتنه و شرک را زمان بودی
گر تو در آخرالزمان نبدی

ساختندم ز حضرتت محروم
کاش بیداد را زمان نبدی

وه چه خوش بودی این بهار، اگر
از پی اش محنت خزان نبدی

شمارهٔ ۲۴۳ - قهر و آشتی

ای ماه دو هفته یاد ما کردی
احسنت خوش آمدی صفاکردی

دشمن کامی گذاشتی وز مهر
خود را نفسی به کام ما کردی

بیگانه ز رشک خون همی گرید
زینسان که تو یاد آشنا کردی

بیگانه پرست بوده ای و امروز
دانم کان خوی بد رها کردی

ازکرده تو را خجل همی بینم
خواهی که نپرسمت چرا کردی

نندیشی از آنکه بارها با من
صد گونه گره زدی و واکردی

بس راز نهان که داشتم با تو
رفتی و به جمله برملا کردی

وامروز چه شد که آمدی زی من
این مرحمت آخر ازکجا کردی

این لطف به خاطر من مسکین
یا آنکه به خاطر خدا کردی

یا درحق من عطوفت شه را
دیدی و ز روی من حیا کردی
***
ای شاه ؛ ز پاکی نیت خود را
اندر خور مدحت و ثناکردی

ز اندیشهٔ ملک ، خواب نوشین را
از دیدهٔ خویشتن جدا کردی

با ملت خویش رایگان گشتی
بر سیرت عدل اقتدا کردی

نه درکنف عدو مقر جستی
نه کام معاندان روا کردی

نه توقیعی به اجنبی دادی
نه تاییدی ز اشقیا کردی

صد انده و غم به خود خریدی ، لیک
از ملک فروختن ابا کردی

در پاس وطن هرآنچه کردی تو
بر سیرت پاک اولیا کردی

ور خود به « بهار» سرگران گشتی
و او را به شکنج مبتلا کردی

گفتی روزی بر او ببخشایم
و امروز به عهد خود وفا کردی

زنهار گر از تو دل بگردانم
هرچ آن کردی به من ، بجا کردی

ور زانکه به کار خویشتن نالم
نتوان گفتن که ناسزا کردی

من مویه کنم سه ماهه خسران را
وان کیست که گویدم خطا کردی

بدخواه گزافه گوید ارگوید
کاین مویه ز دست پادشا کردی

شاها ز تو هیچ کس ننالد زانک
در دل ها مهر خویش جا کردی

تا چرخ بپاست رایت خود را
بینم که به چرخ آشنا کردی

شمارهٔ ۲۵۷ - عشق و فخر

تا به چند اندر پی عشق مجازی ؟
چند با یار مجازی عشق بازی ؟ !

چند گردی گرد اسرار حقیقت
ای ندانسته حقیقی از مجازی ؟

برق عشقست این چه پوشیدش به خرمن
خفته مار است این چه گیریدش به بازی ؟

پاکبازی کن چو راه عشق پوئی
عشق بازی را بباید پاکبازی

اینکه بینی در همه گیتی سمر شد
عشق محمودی است نی حسن ایازی

در خم ابروی دل رخ نه که نبود
هر خم ابروی محرابی نمازی

برکش ازگردن فرازی سر، که ناگه
سرنگونی بینی ازگردن فرازی

از ره تجرید زی لاهوتیان شو
کاید از ناسوتیانت بی نیازی

در ره عشق و طلب بی خویشتن شو
تا نشیبی را ندانی از فرازی

چون بهار از شاهد معنی سخن گو
نز بت نوشادی و ترک طرازی

شاهباز ساعد سلطان عشقم
چون کنم با هر تذرو وکبک بازی

در دبستان ازل بنهادم ازکف
دفتر نیرنگ و درس حیله سازی

زبن کلام پارسی گویند بر من
آنچه گفتند اندر آن کفتار تازی

عیب دیبا گوید آن مردک ولیکن
عیب خود بیند گه دیبا طرازی

آنکه نازد بر ستوری ژنده پالان
چون کند با حملهٔ مردان غازی

خصم من خرد است وآری خرد دارد
صعوه را اندیشهٔ چنگال بازی

شمارهٔ ۲۵۸ - در هجو سید احمد کسروی

کسروی تا راند درکشور سمند پارسی
گشت مشکل فکرت مشکل پسند پارسی

هفت اختر را ستارهٔ هفت گردان نام داد
زان که خود بیگانه بود از چون وچند پارسی

فکرت کوتاه و ذوق ناقصش راکی سزد
وسعت میدان و آهنگ بلند پارسی

یافت مضمون از منجم باشی ترک و سپس
چند دفتر زد به قالب در روند پارسی

پارسی گوبان تبریز ار به ما بخشند عمر
باشد این تبریزی نادان گزند پارسی

گر ازبن بنای ناشی طرز معماری خرند
خشت زببایی درافتد از خرند پارسی

ترکتازی ها کند اکنون سوی پازند و زند
وای بر مظلومی پازند و زند پارسی

لفظ و معنی را خناق افتد کجا این ترک خام
افکند برگردن معنی کمند پارسی

طوطی شکرشکن بربست لب کز ناگهان
تاختند این خرمگس ها سوی قند پارسی

اعجمی ترکان به جای قاف چون گفتندگاف
گشت قند پارسی یک باره گند پارسی

خوی گرفت از شرمساری چهر قطران و همام
تا که گشت این ننگ تبریز آزمند پارسی

خطهٔ تبریز راگویندگان بودست و هست
هر یکی گوینده لعل نوشخند پارسی

پس چه شد کاین احمدک زان خطهٔ مینونشان
احمداگو شد به گفتار چرند پارسی

شمارهٔ ۲۵۹ - به یکی از روزنامه نویسان هتاک

ابلها زان خط که هر روزش به دفتر می کشی
بر سر تقوی و ایمان ، خط دیگر می کشی

ساغری کز جرعه نوشی هاش رانی عیب ما
گر به چنک آری تواش لاجرعه برسر می کشی

شب به عیب پاک مردان ، خامه را سر می کنی
روز بر قتل عزیزان ، پاچه را ور می کشی

بر دل کشور نشیند چون خدنگ زهردار
آه هایی کز ته دل ، بهر کشور می کشی

نیست گر مام وطن ماچه خر از بهرش چرا
تیز چون خر می دهی و نعره چون خر می کشی

گاه ترک وگاه آلمان گاه روس و انگلیس
مادر بیچاره را زین در به آن در می کشی

مادر خود را تو خود بردی به آغوش حریف
از چه مادرقحبه آه از بهر مادر می کشی

می کنی بیچاره مادر را به چندین جا عروس
وز تعصب ، تیغ بر روی برادر می کشی

می ستانی محرمانه ، پول از بیگانگان
پس به روی آشنا، از کینه خنجر می کشی

هیچ می دانی چرا بیگانگان بر روی تو
خوب می خندند؟ زبرا بار بهتر می کشی

زانکه با لاقیدی و بی آبروبی ، روز و شب
فحش و بهتان می پرانی ، جر و منجر می کشی

گر هنرمندی به اصلاحات بردارد قدم
پاچه اش چسبیده ، خونش را به ساغر می کشی

ور سخندانی سخن گوید به اصلاح وطن
با دوصد دشنام از آن بدبخت کیفر می کشی

ور به او چیزی نچسبید از جنایات عموم
زیر دشنام می و افیونش اندر می کشی

کیست آن میخواره و افیونی صافی ضمیر
تا ترا گوید که ای خر! خیزه عرعر می کشی

من اگر می می خورم تو چیز دیگر می خوری
ور من افیون می کشم تو چیز دیگر می کشی

شمارهٔ ۲۶۰ - همسایهٔ مزاحم

ثانی شمر لعین حسین خزاعی
بسته میان تنک بر اذیت داعی

بر سر راهم بریخته است بسی سنک
هریک چون کلهٔ حسین خزاعی

سنگ و سقط هرچه بوده ربخته بیرون
یک وجبی چارکی و نیم ذراعی

پیش ره مسلمین ز روی خباثت
ساخته از قلوه سنگ خط دفاعی

شمر خزاعی و نوکر و کس و کارش
موذی همچون عقار بند و افاعی

هست مساعی شه به راحت مردم
شمر خزاعی است خصم شاه و مساعی

داعیه ها دارد و صریح بگوید :
هست درین لکه صدهزار دواعی

جادو و جنبل کند برای ریاست
با خط عبرانی و خطوط رقاعی

خود را استاد شاه خواند و از جهل
منکر امر مطیعی است و مطاعی

آنچه ازاین احمق... گفتم
نیست قیاسی که جمله هست مساعی

این امرای حریص دشمن شاهند
گرچه عددشان خماسی است و رباعی

شاه سر است و نخاع ، قائد لشکر
هست کشنده مرض چو کشت نخاعی

بازوی شه باد از این که هست قوی تر
تا بفشارد گلوی شمر خزاعی

شمارهٔ ۲۶۱ - غائلهٔ گیلان

شد به اقبال شهنشه ختم کار جنگلی
جنگل از خلخال و طارم امن شد تا انزلی

دولت دزدان جنگل سخت مستعجل فتاد
دولت دزدی بلی باشد بدین مستعجلی

هرچه ابر انبوه باشد زود گردد منتشر
هرچه خور پوشیده ماند زود گردد منجلی

بهر یغمای ولایت خواب ها دیدند ژرف
آن یکی طهماسب شه شد آن دگر نادرقلی

پاس ملت را میان بستند و شد باری ز سیم
کیسهٔ ملت تهی صندوق آنان ممتلی

هرکرا بر تن قبا دیدند کندند آن قبا
هرکرا در بر حلی دیدند بردند آن حلی

از در دین و وطن کردند با اهل وطن
آنچه بوسفیانیان کردند با آل علی

دعوت اسلامشان شد غارت اسلامیان
دعوت حقی که یارد دید با این باطلی

دین پژوهی را نباشد نسبتی با رهزنی
رهنوردی را نیاید راست دعوی با شلی

راست ناید ملکداری هیچگه با خودسری
برنتابد دادخواهی هیچگه با جاهلی

بهر تاراج و فنای قوم بنمودند سخت
گه به لشکر عارضی گه درولایت عاملی

سارق و قاتل ز هرسو گرد شد برگردشان
زبن قبل انبوه شد جیشی بدان مستکملی

از خیالی بود یکسر جنگشان و صلحشان
جنگشان از تیره رایی صلحشان از فاعلی

هدیه ها دادند و رشوت ها به طماعان ری
تا برآشوبند مردم را به صد حیلت ، ولی

زودتر ز اندیشهٔ این روزگار آشفتگان
روزگار آشفت بر نابخردان جنگلی

اینک اندر بنگه آنان به نام شهریار
خطبه خواند خاطب لشکر به آوای جلی

مملکت چون یار گردد با وزیری هوشمند
زود برخیزد ز کشور راه و رسم کاهلی

کارها یکرویه گردد ملکت ایمن شود
عدل و داد آید به جای جادویی و تنبلی

منت ایزد را که با فر شهنشه یار گشت
پاک دستوری بدین دانایی و روشندلی

صاحب اعظم وثوق دولت عالی حسن
مشتهر در مقبلی ، ضرب المثل در عاقلی

ای مهین صدر معظم ای که بی روی تو بود
مسند فرمانگزاری غرقه اندر مهملی

منکران پار اکنون مومنان حضرتند
قابلیت زود پیدا گردد از ناقابلی

میز والاتر ز شخصی بی خرد بر پشت میز
صندلی بهتر ز مردی بی هنر بر صندلی

تا تو گشتی بوستان پیرای این کشور، نماند
هر غرابی را درین گلبن مجال بلبلی

خاطر ملت شد از فکر متینت مطمئن
صفحهٔ کشور شد از رای رزینت صیقلی

یا ز دانش مرد جوید نام یا ز اقبال و بخت
نامور صدرا تو هم دانشوری هم مقبلی

نیکخواه ملک را در جام ، شیرین شربتی
بدسگال ملک را در کام ناخوش حنظلی

مر سیاست را به صدر اندر وزیری سائسی
مر حماست را به ملک اندر امیری پر دلی

داهی شرقی ولیکن در درایت غربیئی
مرد امروزی ولیکن آیت مستقبلی

چون به کارنظم بنشینی حکیم طوسیئی
چون به گاه نطق برخیزی خطیب وائلی

چون که در مجلس گرایی زیب بخش مجلسی
چون که در محفل نشینی آفتاب محفلی

دور گیتی کرد کامل شهرت بوذرجمهر
تو به عهد خویشتن بوذرجمهر کاملی

این وزیران معظم وین گرامی خواجگان
عاقلند اما تو ای دستور اعظم اعقلی

کید بدخواهان نگیرد در تو آری چون کند
با فر سیروس کید جادوان بابلی

تو مرا خواهی که اندر نظم شخص اولم
من تو را خواهم که اندر عقل شخص اولی

از کلام پارسی گویان درخشد شعر من
همچنان کز شعر تازی شعرهای جاهلی

شوق مدح و آفرینت بر شکسته طبع من
کرد آسان این قصیدت را به چندین مشکلی

تا جدا باشد به مسلک بلشویک از منشویک
تا دو تا باشد به مذهب شافعی از حنبلی

نخل احباب تو را کامل شود بارآوری
کشت اعداء تو را حاصل شود بی حاصلی

اندرین دولت بپایی سالیان واری به جای
عفو در کار عدو و انصاف درکار ولی

دیر مانی دیر تا این ملک را از دست و پای
غل محنت برگشایی ، بند ذلت بگسلی

شمارهٔ ۲۶۲ - به یاد صحبت اخوان و اطاق آفتاب روی تهران

روزگار آشفتگی دارد بسر، کو همدمی
تا ز فیض صحبتش خاطر بیاساید دمی

آتش و ابر و دم و دودست پیدا در افق
کو مقامی امن و جایی محرم و دود و دمی ؟

از خدا خواهم اطاق قبلی و یاری سه چار
خادمی محرم که خواهد عذر هر نامحرمی

بست مشک آلوده جوشان از بر شاخ کهور
به که از کین بر گلوی نیزه بندی پرچمی

خلق را زین سو مشرف کن گرت هست آرزو
بی تغیر عالمی و بی تبدل آدمی

هجر فرهادش به دل هر لحظه خنجر می زند
خود گرفتم شد بهار از حفظ صحت رستمی

جای موسی خالی است وآن عصای موسوی
تا که فرعون کسالت را ببلعد در دمی

موسیا ز انوار یزدان یک قبس ما را فرست
چون اناالحق زان همایون شعله بشنیدی همی

ای شبان وادی ایمن چو گشتی بهره مند
زان درخت شعله ور فکر برادر کن کمی

چون سحرگاهان نهادی سر به محراب نماز
بهر قلب ما فرست از دود آهی مرهمی

یاد لطف صحبت اخوان درخشد در دلم
چون چراغ روشنی در جایگاه مظلمی

بس که خوردم چایی دم ناکشیده در سویس
آبم افتد در دهان از یاد چای پر دمی

وز غم نادیدن همصحبتان محترم
مردمان چشم من بستند حلقهٔ ماتمی

شمارهٔ ۲۶۳ - خواطر و آراء

ز تقوی عمر ضایع شد، خوشا مستی و خودکامی
دل از شهرت به تنگ آمد زهی رندی و گمنامی

به آزادی و گمنامی و خودکامی برم حسرت
که فردوس است آزادی و گمنامی و خودکامی

ز عمر نوح کاندر محنت طوفان به پایان شد
به کیش من مبارک تر بود یک لحظه پدرامی

بگفتا رو به رفتار خوش و نیکو مرو از ره
که بر لوح نیت بستند نقش نیک فرجامی

بزرگان را بکندی طعنه کم زن کاختر گردون
به گامی طی کند قوسی ز گردون را به آرامی

حقیقت پیشه را یک عمر بدنامی موافقتر
که شهرت پیشه را یک لحظه تشویش نکونامی

بسا رشکا که از اندیشهٔ راحت برد هردم
به یک سرگشتهٔ گمنام یک سرکردهٔ نامی

جهان را پختگی بر نوجوانان می کند کوته
که طولانی کند بر شاخ ، عمر میوه را خامی

ز بازوی توانا و دل آسودهٔ محکم
به صد علامه دارد فخر، یک برزیگر عامی

ز دانش نخوتی خیزد که با دانا درآمیزد
نبردم من ز دانش کام از این رو غیر ناکامی

سواد و بی سوادی نیست شرط زندگی زیرا
دهد یک لنگ بر علامه و بی علم ، حمامی

زمانه کاسب است و نیست کاسب را به علم اندر
نه دشمن کامی حاسد نه مهرانگیزی حامی

به خلق نیک در عالم توانی زندگی کردن
که با خلق نکو رام تو گردد شیر آجامی

به جای علم اگر اخلاق بودی درس هر مکتب
به عالم بی نشان گشتی غرور و حرص و نمامی

کس ار یک بد کند ز آوازه اش صد بد پدید آید
که بر اغراق دارد خوی ، طبع دانی و سامی

بد یک تن بد یک شهر باشد ز آنکه تا اکنون
دل شیعی کباب است از جفای مردم شامی

مکرر امتحان کردم که بهر زندگی کردن
به است از تندی و آشفتگی ، نرمی و آرامی

ولی حس قوی جان را کند قربانی نخوت
چنان چون پیش شمشیر نصاری ، حس اسلامی
***
بهارا همتی جو، اختلاطی کن به شعر نو
که رنجیدم ز شعر انوری و عرفی و جامی

مکرر، گر همه قند است ، خاطر را کند رنجه
ز بادامم بد آید بس که خواندم چشم بادامی

شمارهٔ ۲۶۷ - خصم خرد

مخور تا توانی می اندر جوانی
می اندر جوانی مخور تا توانی

که یک جرعه می در جوانی نشاند
یکی تیر در دیدهٔ زندگانی

حکیمانه می نیز خوردن نشاید
ازین اندک و گاه گاه و نهانی

گناهست و جهل است و بیماری تن
چه یک دوستکانی چه ده دوستکانی

ادیبی که فرمود، می خورد باید
دربغست ازو علم و آداب دانی

نه بر کیفر باده خوردن از اول
به پور جوان دره ا زد پیر ثانی

نه امریکیان منع کردند می را
درین عصر، چون مردم باستانی ؟

چنان رامشی مردمان توانگر
بسیجیده درکار عشق و جوانی

چنان رادمردان چست و معاشر
خنیده به مهمانی و میزبانی

به مستی و می خوارگی کرده عادت
چو بازارگانان به بازارگانی

چو دیدند می را زیانهاست در پی
برون از سبکساری و سرگرانی

ببستند مر مرزها را و هر سو
نشاندند قومی پی مرزبانی

نهشتند کآید ز بیرون کشور
می صافی و باده ارغوانی

به کشور هم ، آنجاکه بد خنب خانه
ببستند و بردند بیرون اوانی

نه از بهر دین خاست این کار ازیرا
ز قهر خرد خاست این قهرمانی

به تحقیق دیدند کز خوردن می
فزون شد جنایت برافزود جانی

هرآن کارگرکو به می کرد رغبت
ببازد به یک شب دوره بیستکانی

هرآن برزگر کاو به می کرد عادت
فرو ماند از پیشهٔ گاورانی

هرآن پاسبان کو به می گشت راغب
نیاید ازو شیوهٔ پاسبانی

خردمند مردم چو دیدند اینها
بکردند در حرمت می تبانی

همانا حرامست می زی گروهی
که دارد بر آنان خرد حکمرانی

تو را گر خرد حکمرانست بر دل
چو جویی ز خصم خرد شادمانی ؟

شمارهٔ ۲۶۸ - شمار گیتی

جهانا چه مطبوع و خرم جهانی
دریغا که بر خلق ناجاودانی

نعیم و جحیم است در تو سرشته
و لیکن تو خود فارغ از این و آنی

همه کارهای تو از حکمت آید
ز حکمت برون کارکردن ندانی

به دستت شماربست ز آغاز خلقت
که با آن شمردن ، دهی و ستانی

ز فهم بشر این شمار است بیرون
که هست این شمر عالی و فهم دانی

کسی کاین شمردن بداند، بداند
که باقی به گیتی چه و چیست فانی

به علم این شمر، یافت مردم نتاند
که بیرون علم است این غیب دانی

برون است دانستن سرّ گیتی
ز قید زمانی و قید مکانی

چو خیطی که صد رنگ باشد بدان بر
بر آن خیط موری کند دیده بانی

زمان ها بباید که مر رنگ ها را
جداگانه بیند به تاریک جانی

گهی سبز بیند گهی زرد بیند
گه اسپید و گه سرخ و گه زعفرانی

ولی مرد بیننده بیند به یک دم
همه رنگ ها را به روشن روانی

برآن نگذرد دیدهٔ مور لیکن
تو بینی چو بر وی نظر بگذرانی

جهان همچو آن خیط صدرنگ باشد
من و تو چو موریم از ناتوانی

به قید زمان و مکان پای بسته
نه بینیم جز لحظه های جهانی

مر این لحظه ها را به یک جای بیند
کسی کاو ز اسرار دارد نشانی

حسابیست آنجا که پیر تو داند
چه دانی تو در نیمه راه جوانی

حسابیست آنجاکه وهم محاسب
نیابد از اول قدم نقش ثانی

توان با ریاضت بدان راه بردن
چنان چون ز الفاظ ، ره زی معانی

به صبر و ریاضت توان یافت آن را
که دولت نیاید به کف رایگانی

کسی سر گیتی بداند که جانش
بپیوست با عالم جاودانی

جهان خود نباشد مگر این شمردن
جهانا تو کی زین شمردن بمانی

همانا نمانی تو هیچ از شمارش
که هم بی شماری و هم بی کرانی

نه پیداست اصلت ز بن از قدیمی
نه پیداست پایت ز سر از کلانی

یکی خواند موهوم وآن یک قدیمت
دگر حادث دهری، آن یک، زمانی

چنان چون تویی کی شناسمت زیرا
سراسر خیالی، سراسرگمانی

بهٔک جا حکیمی بهٔک جای نادان
به یک جا زمینی به یک جا زمانی

همانا تو را نیست شکلی معین
که از چشم ِ اندازه دانان، نهانی

ز هرگوشه کاندر تو بینیم،چُنین
یکی برشده خیمه ی زر نشانی

من ای کاش دانستمی، سخت روشن
که تو برچه لون و چه شکل وچه سانی؟

حکیمی مراگفت کاین چرخ و انجم
بود جسم گردندهٔ باستانی

در آن جسم گردنده پیداست رگ ها
که زی ماکند هر رگی کهکشانی

به هرکهکشان اخترانند،بی مَر
که مهریست هر اختری، ازگرانی

به پیرامن مِهرها بر، قمرها
بگردند چونان که بینی و دانی

همان پیکرگرد پوبنده باشد
یک اختر، بر مردم آن جهانی

مداربست او را و، اوج و حضیضی
قِرانی و بُعدی،به چرخ کیانی

ازبن جنس، استارگانند، بی مَر
کز احصایشان تا ابد با زمانی

که هریک جهانی ست واندر درونش
جهان ها چو اشیا درون ِ اوانی

برون زبن جهان ها و زابن آسمان ها
چه باشد؟ یکی ژرف،بین، گر توانی

ازیرا به نزد خرد راست ناید
به هر روی بی حدی و بی کرانی

همانا که چیزی ست بیرون این حد
مکان جُسته، بر ذِروه ی ِ لامکانی

وجودی ست آن جا کز اندیشه هر دم
به پا دارد و بفکند این مبانی

جهان است محکوم و اوی ست حاکم
وزاویست،سلطانی و قهرمانی

به فرمان اثند ذرات و،دارد،
به هر ذره فرمانش یکسان ، روانی

جهان ارغنونست و او ارغنونزن
هم از اوست آهنگ و لحن اغانی

نگر کاندرین پهنهٔ بیکرانه
که یارد جز او دعوی پهلوانی

حکیمی دگر گفت نبود جز از او
وجودی که از راستی، «هست»، خوانی

جهان با همه عرض و طول و نمایش
سراسر گمان ست و او بی گمانی

حکیمی دگر حسن عالیش خواند
که جوبای اوس بند ذرّات ِ دانی

دوان است هر ذره زی حسن مطلق
چو عاشق،به دیدار معشوق ِ جانی

بدان ، تا چنو خوب گشتن تواند
زند گام هر ذره با ناتوانی

گهرها یک از دیگری مایه گیرد
شتابان درین عرضگاه امانی

چو پرمایه شد سوی بالا گراید
که یابد ز گم گشتهٔ خود نشانی

فساد ِصور، هست از این ره،که گوهر
پس از پیری و مرگ جوید جوانی

کمالیست،در هر زوالی، نهفته
که با هر زوالی رهد جاودانی

لئیم،از لئیمی،حسود،از حسودی
پلید از پلیدی جبان از جبانی

گهر سوی اوج است پویا و کرده
فنای صور در رهش نردبانی

بکوشد گهر تا که جان گردد و جان
بکوشد که جانان شود زین معانی

سوی خیر و نیکی،دوانند، جان ها
چو زی سکهٔ خسروی زرکانی

بود در ره عشق گام نخستین
بقای نهانی ، فنای عیانی

چو باقی شود جان به جانان گراید
خود این است در عاشقی گام ثانی

اگر نفس ها را بقایی نبودی
به چیزی نیرزیدی این زندگانی

بمان تا که جان مایه گیرد ز دانش
ز دانش چو جان مایه گیرد بمانی

بود جانت مرغی که بربسته پرش
بر آن شو که این بسته پر برفشانی

برافشانی این پر به پرواز و گردی
به یک چشم برهم زدن آسمانی

سوی قوّت و حُسن، پروازگیری
نهی ازپس پشت ، ضعف و نوانی

از آن پیش،کِت شه،به نزدیک خواند،
ره قرب شه جوی اگر می توانی

رهت سخت نزدیک باشد به حضرت
گرت همت شه کنند هم عنانی

من اکنون یکی راه بنمایت، نو
سزد گر درین راه مرکب جهانی

ره خویشتن خواهی و طمع و کینه
بهل ، گام زن در ره مهربانی

ره صدق پیش آیدت وندر این ره
به جز راستی نیست دیگر نشانی

یکی شاه راهی ست پیوسته زان جا
به شهری کجا شهر مردانش خوانی

جوان مردی آن جا به کار است وکس را
در آن شهر ندهند ره رایگانی

چو آن جا درآیی برندت به درگه
دهندت یکی جامهٔ خسروانی

برندت شبان روز هرجای مهمان
کشی ازکف دوستان دوستکانی

کتابی گشایند پیشت ادیبان
که از وی شمار دوگیتی بدانی

چوکامل شدی بازگردی به خانه
که درماندگان را کنی میزبانی

شمارهٔ ۲۵۰ - شکایت

پشت مرا کرد ز غم چنبری
گردش این گنبد نیلوفری

هستم من عیسی آموزگار
کرده جهودانم حبس از خری

بس که به من تیغ ببارند و تیر
روزم شد تیره و عمر اسپری

ساخت جدا از پسر و دخترم
دشمنم از بی پدر ومادری

چون نگرم نیست گناهی مرا
غیر وطن دوستی و شاعری

وز ره آزادگی و قانعی است
گر نکشم ذلت فرمان بری

کردم بدرود زر و جاه و مال
تا نکنم چون دگران چاکری

نوکری دیوان دیوانگیست
مردم دانا نکند نوکری

مزدوری کرده و نان می خورم
مزدوری به ز طمع گستری

عاقبت آز و طمع ، خواری است
وقعه ی « تیمور» مبین سرسری

گر چه کنون هر دو به حبس اندریم
فرق بسی هست درین داوری

خلق برو لعنت و نفرین کنند
بر من احسنت و خهی و فری

پستی و عجزآرد و خود باختن
مستی و خودخواهی و مستکبری

خون دل خودخوری آسان تراست
تا خود خون دل مردم خوری

حبس من این کیفر پیشینه است
بد مکن ای دوست که کیفر بری

وان کس کامروز به من کرد بد
روزی کیفر برد و بدتری

قیمت آزادی و عشرت بدان
ای که به آزادی و عشرت دری

خسته شدم یارب از این درد و رنج
چیست کنون چاره به جز شاکری

شکر که شد دامنم از ننگ دور
شکرکه آمد دلم ازکین عری

دارم فرزندی « هوشنگ» نام
شکراً لله ز معایب بری

وز پس « هوشنگ » چهار دگر
« مامی » و « مهری » « ملکی » و « پری »

« هوشی » باشد به مثل عقل و روح
کش ز مه ومهربود برتری

مادر ایشان چه بود؟ کهکشان
آنکه به اجرام کند مادری

گر به طبیعت بگذاریش باز
وز غم خرج بچگان بگذری

همچو ره کاهکشان از نجوم
خانه کند پر مه و پر مشتری

هفتم ایشان منم اندر حساب
چون فلک هفت ز بی اختری

روت و تهی دست و خمیده ز بار
چون ز نگین ، حلقهٔ انگشتری

لاغر و خمیده چو چنبر ولیک
گردانندهٔ همه با لاغری

گشتم چون چنبر و بازم به پتک
رنجان دارد فلک چنبری

خواهد تا بشکند این حلقه را
حلقه نگین دان کند از زرگری

پس بنشاند به نگین دان درون
گوهر مدح فلک سروری

لقمان الدوله که همچون مسیح
می سزدش دعوی پیغمبری

چرخ هنر، زادهٔ ادهم که هست
با هنرش رادی و نام آوری

هست دلی پنهان در سینه اش
چون اقیانوس به پهناوری

همت او بر تو شود آشکار
بر درش ار روزی روی آوری

محکمه اش پر بود از مرد و زن
عور و غنی لشگری و کشوری

با امراکم رسد از بس که هست
با فقرایش سر شفقت گری

بیند نبض و بنویسد دوا
سیم دوا نیز دهد بر سری

نیمشب ار خوانیش از راه دور
حاضرگردد به مثال پری

منعم و درویش به نزدیک او
فرق ندارند درین داوری

از تن بیمارکشد درد را
هرچه بود باطنی و ظاهری

گیرد مردانه گریبان مرگ
وز در مشکو کندش رهبری

بوی مرض را بشناسد ز دور
چون رسد از راه ، زهی عبقری

چون شنود بستری آواز او
گیرد آرام دل بستری

جمله جوانمردی و آزادگیست
جمله خردمندی و خوش محضری

او را بودند شهان خواستار
روز و شبان با همه خواهشگری

خدمت مردم را کرد اختیار
وآمد از خدمت شاهان بری

چون که به مخلوق خدا گشت یار
لاجرمش کرد خدا یاوری

گشت درین ملک نخستین پزشک
اینت نکونامی و نیک اختری

داد خدایش زن والاگهر
دختر و چندین پسر گوهری

یافت ستاینده یکی چون بهار
سومی فرخی وعنصری
***
یارا در طب و ادب زیر چرخ
با من و تو کس نکند همسری

من بسزا وصف تو را درخورم
تو بسزا مدح مرا درخوری

این عوض آنکه به محبس مرا
دیدن کردی ز سر غمخوری

رفتی نزدیک زن و بچه ام
شفقت کردی و لطف گستری

خواهش بردی بر قومی که بود
حیف تو گر بر رخشان بنگری

داشتی آن یاوه سخنشان به راست
از سر خوش قلبی و خوش باوری

گوش نکردند به فریاد تو
بی شرفان از خری و از کری

گوش به دانا نکند آنکه هست
غره به نادانی و تن پروری

هست متاعش بر اینان کساد
هرکه فزون تر بودش مشتری

دشمن دانایند این کافران
دانش باشد برشان کافری

چیست درین شهر گناه بهار
غیر خردمندی و دانشوری ؟

زبن رو شد حبس به فصلی که بود
موسم گل چیدن و خنیاگری

گر بکشندش نبود بس عجب
زاغ بود دشمن کبک دری

ور نکشندش بود از بیم خلق
عصمت بی بی است ز بی چادری !

خاطر دارای جهاندار هست
پاک چو آیینهٔ اسکندری

لیک نگوید کسش احوال من
اینت بدآموزی و بدگوهری

هر که غم خود خورد و نیست کس
در غم این مملکت مرده ری

مرد و زن از گرسنگی در خروش
وین امرا کرده ورم از پری

جملگی از خوف خیانات خوبش
کرده رها قاعدهٔ نوکری

حال مرا عرضه نیارند کرد
تابرهانندم ازین مضطری

یکسره خاموش ز خیر عموم
لیک به بدگوایی مردم جری

جود و سخا رفته و مردانگی
جبن و حسد مانده و حیلتگری

بیند اگر کس که سری بیگناه
بر دم تیغ آمده از جابری

ور سخنی عرضه نماید به شاه
بو که رهد در نفس آخری

گر نبود پای زری در میان
دم نزند هیچ ز خیره سری

یکسره هم ظالم و هم دادرس
یکسره هم قاضی و هم مفتری

لقمانا! دار ز من یادگار
این سخن تازه و نظم دری

زان که بهار تو شود بیگناه
کشته درین مملکت بربری

شمارهٔ ۲۵۱ - کل الصیدفی جوف الفرا

چارتن در یک زمان جستند در دوران سری
پنج نوبت کوفتند از فر شعر و شاعری

جاه و آب رودکی شد تازه زبن چار اوستاد
فرخی و عسجدی و زینتی و عنصری

درگه محمود شد زین چار شاعر پرفروغ
همچنان کز هفت اختر، گنبد نیلوفری

زر فرستادند بهر شاعران بر پشت پیل
اینت خوش بازارگانی ، آنت والا مشتری

بود کار شاعران در حضرت غزنی به کام
زان کجا محمود را بد شیوه شاعر پروری

بهر خدمت هریکی نیکو غلامان داشتند
با کمرهای مرصع با قباهای زری

ایستانیده به درگه مرکبان راهوار
گسترانیده به مجلس فرش های عبقری

در حضر همراز خسرو، در سفر همراه شاه
شوق خدمت در سر و در دست زر شش سری

چرخ بر این چارتن بگماشت چشم عاطفت
دهر براین چار پورافکند مهر مادری

با چنان حشمت که بودند آن اساتید بزرگ
مال و نعمت در کنار و فضل و حکمت بر سری

بندگان بودند و شاگردان برِ استاد طوس
زانکه بودش بر سخن سنجان دوران سروری

من عجب دارم از آن مردم که هم پهلو نهند
در سخن فردوسی فرزانه را با انوری

انوری هرچند باشد اوستادی بی بدیل
کی زند با استاد ی چو من ، لاف همسری؟

سحر هرچندان قوی ، عاجز شود با معجزه
چون کند با دست موسی سحرهای سامری

شاهنامه هست بی اغراق قرآن عجم
رتبهٔ دانای طوسی ، رتبهٔ پیغمبری

شاعری را شعر سهل و شاعری را شعر صعب
شاعری را شعر سخته شاعری را سرسری

آن یکی پند و نصایح آن یکی عشق و مدیح
آن یکی زهد و شریعت آن یکی صوفی گری

بهترین شعری ازین اقسام در شهنامه است
از مدیح و وصف و عشق و پند، چون خوش بنگری

درمقام چاره سازی ، چون پزشکی چربدست
در مقام کینه توزی ، چون پلنگ بربری

چون دم از تقدیر و از توحید یزدانی زند
روح را هر نغمه اش سازد یکی خنیاگری

داستان ها بسته چون زنجیر پولادین بهم
کاندر آنها لفظ با معنا نماید همبری

باغبان وش از بر هر داستانی نو به نو
بسته از اندرز خوش یک دسته گلبرک طری

چند روح اندر یکی شاعر به میراث اوفتاد
فیلسوفی ، پادشاهی ، گربزی ، کندآوری

زبن طباع مختلف سر زد صفات مختلف
وان صفت ها شعر شد و آن شعرها شد دفتری

شعر شاعر نغمه آزاد روح شاعر است
کی توان این نغمه را بنهفت با افسونگری

فی المثل گر شاعری مهتر نباشد در منش
هرگز از اشعار او ناید نشان مهتری

ور نباشد شاعری اندر منش والاگهر
نشنوی از شعرهایش بوی والاگوهری

هرکلامی بازگوید فطرت گوینده را
شعر زاهد زهد گوید، شعرکافر کافری

ترجمان مخبر والای فردوسی بود
هرچه در شهنامه است آثار والا مخبری

کفت پیغمبرکه دارند اهل فردوس برین
بر زبان لفظ دری ، جای زبان مادری

نی عجب گر خازن فردوس فردوسی بود
کو بود بی شبهه رب النوع گفتار دری

عیب بر شهنامه و گوینده اش هرگز نکرد
جز کسی کش نیست عقل از وصمت نقصان بری

گر نه با افسار قانونشان بپیچانند پوز
از بر بستان دانش پشک ریزند از خری

کس بدیشان نگرود گرچه زن و فرزندشان
لاجرم خصم بزرگانند و خصمی مفتری

هرکسی مشهور شد این قوم بدخواه وبند
زانکه بوم شوم باشد دشمن کبک دری

این ددان با سعدی و حافظ همیدون دشمنند
کز چه رو معبود خلقند آن بتان آذری
***
مدح فردوسی شنیدم از شعاع الملک و گشت
طبع من از خواندن شعرش بدین گفتن جری

شطری اندر شعر گفت از سال و ماه اوستاد
اینک این تاربخ نیک آید چو نیکو بشمری

سیصد و سی یا به سالی کمتر از مادر بزاد
هم به شصت وپنج کرد آغاز دستان گستری

در اوان چارصد شد اسپری شهنامه اش
یازده سال دگر شد عمر شاعر اسپری

برد سی و پنج سال اندر کتاب خویش رنج
ماند با رنجی چنان ، گنجی بدین پهناوری

زر به کف ناورد، زیرا کار فرمایان بدند
بسته همچون سکه ، دل بر نقش زر جعفری

جود محمودی در آغاز جهانگیریش بود
چون فزون شد گنج ، رادی رفت و آمد معسری

زنده شد ایران ازین شهنامه گرچه شاعرش
خون دل خورد و ندید از بخت الا مدبری

تا به عهد پهلوی شاهنشه والاگهر
شد هزارهٔ او در انگشت جهان انگشتری

شمارهٔ ۲۵۵ - خبر نداری

ای ثابتی از من خبر نداری
ای جان دل از تن خبر نداری

ای دوست ازین بستهٔ گرفتار
در پنجهٔ دشمن خبر نداری

ای گل ، ز بهار تو کش خزان کرد
جور دی و بهمن ، خبر نداری

بودی تو بت و منت چو برهمن
ای بت ز برهمن خبر نداری

زین خاطر ز اندوه گشته تاریک
ای اختر روشن خبر نداری

زین اشگ روان کز فراق رویت
بگذشته ز دامن خبر نداری

زین جسم که شد با هزار محنت
کوبیده به هاون خبر نداری

زین شخص که با صدهزار کربت
شد دست به گردن خبر نداری

زین دل که برو از غمان نهاده
سیصد که قارن خبر نداری

زین مایه که از گلشن تنعم
افتاده به گلخن خبر نداری

زین مرغ جدا مانده و رمیده
از ساحت گلشن خبر نداری

زین بی گنه برده از حوادث
صدکین و زلیفن خبر نداری

زین پیکر چون رشته وین دل تنگ
چون چشمه سوزن خبر نداری

زین شاعر مسکین که کرده شاهش
آواره ز مسکن خبر نداری

زبن دل شده کش گوشهٔ صفاهان
گردیده نشیمن خبر نداری

زبن دانه که در آسیای دوران
شد خرد، یک ارزن خبر نداری

در چاه بلا مانده ام چو بیژن
ای میر تهمتن خبر نداری

پیکی نه که گوید به خسرو عهد
کز حالت بیژن خبر نداری

اکنون به صفاهانم و به همره
مشتی بچه و زن ، خبر نداری

آزادم و در قید زندگانی
زین روز شمردن خبر نداری

من از قبل تو خبر ندارم
تو از قبل من خبر نداری

شادم که ز ناشادی زمانه
ای میر مهیمن خبر نداری

فرزانه گدازیست دهر ریمن
زین جادوی ریمن خبر نداری

دیوانه نوازیست چرخ جوزن
زین سفلهٔ جوزن خبر نداری

باری ز دل خون آنکه گفته است
این چامهٔ متقن ، خبر نداری

شمارهٔ ۲۵۶ - چه داری؟

ای خواجه به جز سیم و زر چه داری ؟
چون علم نداری دگر چه داری ؟

زر وگهرت را اگر ستانند
ای خواجهٔ والاگهر چه داری ؟

از علم شود خاک بی هنر زر
بنگر که ز علم و هنر چه داری ؟

آن قصرتورا علم بوده معمار
در وی تو به جز خواب و خور چه داری ؟

وان باغ تو را ذوق بوده طراح
خیره تو در آن گام بر چه داری ؟

این سیم و زرت مرده ریگ بابست
از بابت خوبش ای پسر چه داری ؟

گویی پدرم داشت علم و دانش
از دانش و علم پدر چه داری ؟

گر زر ز رواج اوفتد بناگاه
تو بهر خورش ماحضر چه داری ؟

ورکار به فکر و عمل گراید
از فکر و عمل برگ و بر چه داری ؟

ور از وطن افتی به شهر غربت
سرمایه در آن بوم و بر چه داری ؟

این زرکه به دست اندرست زر نیست
زان زر که بود زبر سر چه داری ؟

زور تن و اقدام و عزم و مردی
ذوق و فن و هوش و فکر چه داری ؟

امروز توپی میر و کارفرما
فردا که شدی کارگر چه داری ؟

از صنعت مردم بری تمتع
خود صنعتی ، ای نامور چه داری ؟

زان حرفه و پیشه کاید از آن
نفعی ز برای بشر، چه داری ؟

داری گهر معدنی فراوان
از معدن دانش گهر چه داری ؟

داری کتب ارزشی مکرر
زان جمله یکی خط ز بر چه داری ؟

بی علم بشر است شاخ بی بر
ای شاخهٔ بی بر، اثر چه داری ؟

بی ذوق رجل گلبنی است بی گل
ای گلبن بی گل ثمر چه داری ؟

بر فرق تو هست این کلاه زببا
در زیرکلاه آستر چه داری ؟

وان جامه و رخت تو سخت نغز است
بنمای کز آن نغز تر چه داری ؟

ای خواجه ز علم و هنر گذشتیم
از دین و مروت نگر چه داری ؟

از جود و سخا یک به یک چه دانی ؟
وز مهر و وفا سربسر چه داری ؟

جز حیلت ومکر و دغل چه خواندی
جز نخوت و عجب و بطر چه داری ؟

شمارهٔ ۲۱۷ - درود به پوشکین

درود بر تو و فضل و کمالت ای پوشکین
به طبع نازک و لطف خیالت ای پوشکین

نیافت عمر تو با روز مردنت پایان
کنون بود صد و پنجاه سالت ای پوشکین

تویی ز ما صد و پنجاه پایه بالاتر
بریم رشک به جاه و جلالت ای پوشکین

مرا هنوز نزاییده مام دهر، اما
رسیده ای تو به اوج کمالت ای پوشکین

جنین دهرم و خون می مکم ز ناف حیات
تو جاودانی و نبود زوالت ای پوشکین

ببال نغمه موزون خود ببال و بپر
سوی ابد، که گشاده است بالت ای پوشکین

بچم بر اوج اثیر جلال خویش و مباش
به یاد زندگی پر ملالت ای پوشکین

سعادت بشر آرمان و ایده آل تو بود
درود بر تو و بر ایده آلت ای پوشکین

شمارهٔ ۲۱۸ - تشبیب

در باغ تولیت دوش بودم روان بهر سو
آشفته و نظرباز، دیوانه و غزل گو

دیدم به شوخی آنجا افکنده شور و غوغا
عاشق کشان زببا گلچهرگان مه رو

قومی به عشوه ماهر جمعی به چهره باهر
با زلفکان ساحر با چشمکان جادو

در کاخ ناز محروس با هم ز مهر مانوس
چون جوجکان طاوس چون بچگان آهو

در دلبری زبر دست منشور ناز بر دست
بنهاده دست بردست بنشسته روی با رو

با هم ز لعل گویا گویان به شور و غوغا
صحبت بکام آقا عصرت بخیرمسیو

ناگه شد آشکارا مه پیکری دل آرا
در من نماند یارا پیش جمال یارو

مرجان اشک سفتم راهش به مژه رفتم
رفتم فراز وگفتم دیوانه وار، یاهو

گفت این روش نیاید برگرد کاین نشاید
درویش را نباید پیش ملک هیاهو

گفتم رخ نکویت بازم کشید سویت
شد ز آفتاب روبت این ذره در تکاپو

هرسو که آفتابی است ذرات را شتابی است
مقهور احتسابی است این کارگاه نه تو

هرچ آن که در جهانند عشاق مهربانند
زی نیکویی دوانند تا خود شوند نیکو

هستی به چرب دستی در حالتست و مستی
عشقست کنه هستی حسن است غایت او

زان حسن نغز و والاکرده سرایت اینجا
جزیی به کل اشیاء با صدهزار آهو

بخشی به زلف سنبل شطری به صفحهٔ گل
لختی به نای بلبل برخی به تاج پوپو

درکوه و دشت وکهسار اندر میان صد خار
هر سوگلی است ناچار افتد نظر بدان سو

شمارهٔ ۲۱۹ - جهنم

ترسم من از جهنم و آتش فشان او
وان مالک عذاب و عمودگران او

آن اژدهای اوکه دمش هست صد ذراع
وان آدمی که رفته میان دهان او

آن کرکسی که هست تنش همچوکوه قاف
بر شاخهٔ درخت جحیم آشیان او

آن رود آتشین که در او بگذرد سعیر
وآن مار هشت پا و نهنگ کلان او

آن آتشین درخت کز آتش دمیده است
وآن میوه های چون سر اهریمنان او

وان کاسهٔ شراب حمیمی که هرکه خورد
از ناف مشتعل شودش تا زبان او

آن گرز آتشین که فرود آید از هوا
بر مغز شخص عاصی و بر استخوان او

آن چاه ویل در طبقهٔ هفتمین که هست
تابوت دشمنان علی در میان او

آن عقربی که خلق گریزند سوی مار
از زخم نیش پر خطر جان ستان او

جان می دهد خدا به گنه کار هر دمی
تا هر دمی ازو بستانند جان او

از مو ضعیف تر بود از تیغ تیزتر
آن پل که داده اند به دوزخ نشان او

جز چندتن ز ما علما جمله کاینات
- ال - غرق لجهٔ آتش فشان او

جز شیعه هرکه هست به عالم خداپرست
در دوزخ است روز قیامت مکان او

وزشیعه نیزهرکه فکل بست و شیک شد
سوزد به نار، هیکل چون پرنیان او

وانکس که با عمامهٔ سر موی سرگذاشت
مندیل اوست سوی درک ریسمان او

وانکس که کرد کار ادارات دولتی
سوزد به پشت میز جهنم روان او

وانکس که شد وکیل وز مشروطه حرف زد
دوزخ بود به روز جزا پارلمان او

وانکس که روزنامه نویس است چیز فهم
آتش فتد به دفتر وکلک و بنان او

وان عالمی که کرد به مشروطه خدمتی
سوزد به حشر جان وتن ناتوان او

وان تاجری که رد مظالم به ما نداد
مسکن کند به قعر سقرکاروان او

وان کاسب فضول که پالان اوکج است
فرداکشند سوی جهنم عنان او

مشکل به جز من و تو به روزجزا کسی
زان گود آتشین بجهد مادیان او

تنها برای ما و تو یزدان درست کرد
خلد برین وآن چمن بی کران او

موقوفهٔ بهشت برین را به نام ما
بنموده وقف واقف جنت مکان او

آن باغ های پرگل و انهار پر شراب
وان قصرهای عالی و آب روان او

آن خانه های خلوت و غلمان و حور عین
وان قاب های پر ز پلو زعفران او

القصه کار دنیی و عقبی به کام ماست
بدبخت آن که خوب نشد امتحان او

فردا من و جناب تو و جوی انگبین
وان کوثری که جفت زنم در میان او

باشد یقین ما که به دوزخ رود بهار
زیرا به حق ما وتوبد شدگمان او

شمارهٔ ۲۲۶ - ماجرای زمستان

دوش چون برشد آن درفش سیاه
گشت پیدا طلایهٔ دی ماه

تیره ابری برآمد از بر کوه
که بپوشید پرده بر رخ ماه

وان قنادیل زر فرو مردند
از بر این فراشته خرگاه

بادی از مرز شهریار دمید
که به پیل دمنده بستی راه

بازگشتی ز بیم بادبزان
به کمان گیر چشم ، تیر نگاه

سوز سرما گذشتی از روزن
راست چون نوک سوزن از دیباه

بر مثال زبان مار، به کام
بفسردی کس ار کشیدی آه

برف روشن میانهٔ شب تار
چون بهم درشده ثواب وگناه

حال ازینگونه بود شب همه شب
تا به هنگام بامداد پگاه

برفی افتاد پاک و روشن لیک
روز ما جمله تیره کرد وتباه

من ازاین برف قصه ای دارم
قصه ای غم فزای و شادی کاه

دوش چون برف بر زمین افتاد
برشد از خانه بانک واویلاه

کودکان جمله در خروش و نفیر
هریک اندر عزای کفش وکلاه

پسران در غریو و هایاهوی
دختران در خروش و واها واه

لرز لرزان ز تف برف ، چنان
که بلرزد ز باد تند، گیاه

همه گرد آمدند در بر من
همچو عشاق گرد مهرگیاه

که زمستان رسید وبرف نشست
خیز و پیرایه ده به حجره وگاه

گرد کن توشهٔ زمستانی
از ره وام یا ز دیگر راه

من ز خجلت فکنده سر در ییش
که چه بود این بلیهٔ بیگاه

روزمن شد سیه زبرف سپید
وزکفم شد برون سپید وسیاه

همه اسباب خانه نزد جهود
به گروگان شدست خواه نخواه

وزگرانی چنان شدست ارزاق
که کند پشت خانه دار دوتاه

بتر از جمله کاروان زغال
دیرگاهیست نارسیده ز راه

نیست موجود حبه ای در شهر
گویی ازکوره اوفتاده به چاه

وز بهای کلاه وکفش مپرس
همچنان ز ارزش قمیص و قباه

آنچه را ارز بود ده ، شد صد
وانچه را بود پنج ، شد پنجاه

هرکه اندوخته ندارد سیم
گو بیندوز رنج باد افراه

فرصت جمع سیم و زر بنداد
کار درس وکتاب ، اینت گناه

عمر من ، حرفت ادب طی کرد
نگذرانیده ساعتی به رفاه

لاجرم حرفت ادب بگرفت
پس یک عمر، دامنم ناگاه

ازپی پاس فضل ونفس عزیز
نشدم معتکف به هر درگاه

بندگی را نیافتم قدری
تا ز آزادگی شدم آگاه

خدمت خلق بوده پیشهٔ من
با وفا و خلوص بی اکراه

کردهٔ من مرا بست دلیل
گفتهٔ من مرا بسست گواه

با چنین حال و با چنین اندوه
چکنم لا اله الا الله ؟

چکنم ؟ شکر، کایزد ذوالمن
شرف و عز من بداشت نگاه

پایگاهم فراترست ، ار هست
جایگاهم فروتر از اشباه

جاه دیدم که بد به چشم خرد
چاه صد بار بهتر از آن جاه

نام من هست در زمانه بلند
چه غم ار هست بام من کوتاه

به کریمان نبرده ام حاجت
وز لئیمان نبوده ام نان خواه

زان کسان نیستم که در برشان
قدر نام نکو کم است ازکاه

نه از آن مردمم که نشناسند
بجز از خلق و دلق و راندن باه

کاین سفیهان شوند عرضهٔ قهر
چون کند میر عقل ، عرض سپاه

به تله ازکمر فتند آخر
کاز کمر در تله فتد روباه

زان گروهم که دیری از پس مرگ
نامشان زنده است در افواه

وین بشرزادگان کوچک را
هم گرسنه نماند خواهد اله
* **
بط نرگفت با بط ماده
جوجگان را بدار نیک نگاه

زانکه دربا بدست و توفنده
سوده بر هرکرانه ابر، جباه

گفت ماده که بچهٔ بط را
نیست جز ابر و بحر دایه و داه

غم طفلان مخورکه روز نخست
بچه بط کند به بحر شناه

این قصیده جواب زینبی است
« ای خداوند آن قبای سیاه »

شمارهٔ ۲۲۷ - بقایی و شعله

گسترد بهار زمردین حلّه
ز اقصای بدخش تا در حله

شد باغ چو حجله و گل سوری
بنشست عروس وار در حجله

هنگام سحر صبا فراز آید
داماد صفت به گل زند قبله

باغ است قبالهٔ گل و در وی
از سبزه کشیده جمله در جمله

وانگه ز بنفشه زیر هر جملت
بنوشته خطی چوخط بن مقله

بر پیکر بید، فستقی جامه است
بر قامت سرو، زمردین حله

بادام ، سپید جامه ای دارد
کاز برگ بر اوست سبزگون وصله

بر صف درخت ارغوان بنگر
از پرچم سرخ کله درکله

آن نرگسک لطیف سر در پیش
چون دخترکان خرد از خجله

انبوه گلان چو موبدان هر روز
آرند نماز، شمس را جمله

هنگام طلوع ، روی زی مشرق
هنگام غروب ، روی زی قبله

گلنار چو شعله ایست بی اخگر
وان لاله چو اخگریست بی شعله

هنگام می است و من از آن محروم
آن راکه میسر این هنیاً له

بر یاد خدیو پهلوی کز خلق
ممتاز بود چو از جبل قله

ای شاه ، فلک به خنجر بهرام
بدخواه ترا همی کند مثله

پیکانت ز چل سپر گذر گیرد
چون کله کند خدنگت از چله

ای شاه بهار را در این محبس
درباب که گشت مادحت نفله

اندر شب عید و موسم شادی
افکند مرا فلک در این تله

هرگاه به گاه بی سبب یکبار
نظمیه به بنده می کند حمله

یک بود و دوگشت و تا دوگردد سه
کردند مرا دچار این ذله

بودم شب عید خفته در بستر
جستند به بسترم علی الغفله

ازکوچه درون باغ بیرونی
آهسته درآمدند چون نمله

فخرایی لنگ بود پیش آهنگ
با او دو سه پادو کج و چوله

اسناد و نوشته های من کردند
درهم برهم به گونی و شوله

وانگاه مرا گرفته و بردند
چون گرک که بره گیرد ازگله

هرچند اتاق بنده پر بد نیست
تختست و فراش و بستر و شله

چای است و کتاب و منقل و سیگار
شمع و لگن و لگنچه و حوله

لیکن غم کودکان ذلیلم کرد
کس بوده چو من ذلیل بی زله ؟

گویندکه هفت سال پیش ازاین
در خانهٔ تو که داشته جوله ؟

گویم دو هزار هوچی بی دین
گویم دو هزار پادو فعله

از میر و وزیر و سید و مولا
مخدوم الملک و خادم المله

هر روز دوشنبه بد سرای من
چون در شب قدر، مسجد سهله

هریک پی استفادتی پویان
چون پویهٔ چارپای زی بقله

این توصیه خواست وان دگر ترفیع
وآن توشهٔ راه تاکند رحله

می گشت روا حوایج هریک
بی منت و مزد، قربه لله

گویندکه « شعله » و « بقایی » را
با تو چه روابطی است بالجمله

گویم که ازین دوتن نیارم یاد
گر بنشینم سه سال در چله

شد محو نشان و نامشان کم عمر
بگذشت چهار سال در عزله

مرد سفری کجا به یاد آرد
از بهمان بغل ، یا فلان بغله

جز چند رفیق باوفا کز مهر
دارند به من مودت و خله

با دیگرکس ندارم آمیزش
ویژه که بود ز مردم سفله

بالله که ز شعله و بقایی نیست
اندک یادی درون این کله

ور بود چه بود داعی کتمان ؟
گور پدر بقایی و شعله

شمارهٔ ۲۳۱ - گرسنه

شاها تا کی بود بهار گرسنه
خائن سیر و درستکار گرسنه ؟

خرمگس و عنکبوت و پشه و زنبور
آن همه سیرند و نوبهار گرسنه

آنکه کند سفلگی شعار، بود سیر
وانکه کند راستی شعار، گرسنه

سکهٔ قلب خراب سیر ولیکن
شمش زر کامل العیار گرسنه

دشتی و زوار و شیروانی سیرند
لیک تقی زاده و بهار گرسنه

کوشش و ایران غنی و سیر ولیکن
صد چو خلیلی به هر کنار گرسنه

یک نفر از پرخوری کند قی و پیشش
ضعف نموده است صد هزار گرسنه

دزد وطن هست سیر و آن که همه عمر
بهر وطن بوده جان نثار گرسنه

آن که بود چاپلوس و جاهل و بی دین
هیچ نماند به روزگار گرسنه

وان که تملق نگفت و در همه حالی
مسلک خود کرد آشکار، گرسنه

دشمن ایران به یک قرار بود سیر
ملت ایران به یک قرار گرسنه

وای به باغی که جغد و زاغ در آن سیر
لیک بود قمری و هزار گرسنه

سیران مستوجب عنایت شاهند
لیکن مستوجب فشار، گرسنه

هیچ ندیدم خدای را که گذارد
عبد ضعیف گناهکار گرسنه

گرسنگی لازم است لیک روا نیست
بیشتر از حد انتظارگرسنه

شمارهٔ ۲۳۲ - ای مشارالسلطنه

نعمت دنیا سرابست ای مشارالسلطنه
این جهان نقش برآبست ای مشارالسلطنه

تا توانی ظلم کن کاین روزگار بی کتاب
حامی هر بی کتابست ای مشارالسلطنه

تا توانی دخل برکاین روزگار بی حساب
عاری از علم حسابست ای مشارالسلطنه

کشور پر انقلاب و نرخ ارزاق گران
زان قدوم مستطابست ای مشارالسلطنه

سهم از مدخول قصابان و خبازان شهر
رسم هر مالک رقابست ای مشارالسلطنه

لیک سهم از دخل علافان و صرافان شهر
هذه شینی عجابست ای مشارالسلطنه

هیئت شوربلدگرمنفصل شد باک نیست
شور در قدرت عذابست ای مشارالسلطنه

لیک این دکان حراجی و احضار ولات
اندکی دور از صوابست ای مشارالسلطنه

خلق می گفتند قبل از حرکت از تهران تو را
از مداخل اجتنابست ای مشارالسلطنه

لیک روشن شد دلت از دخل های سبزوار
دخل اول فتح بابست ای مشارالسلطنه

نی خطا گفتم دلت روشن بد از اول ، بلی
قطره ملزوم سحابست ای مشارالسلطنه

محرمانه دخل کردن بی صدا و بی ندا
رسم آن عالیجنابست ای مشارالسلطنه

لیک با طبل و دهل پر کردن جیب و بغل
خود سوالی بی جوابست ای مشارالسلطنه

ظاهراً مایوسی از آیندهٔ این مملکت
یاس و راحت هم رکابست ای مشارالسلطنه

وه چه خوش گفت آن که گفت الیاس احدالراحتین
این سخن چون آفتابست ای مشارالسلطنه

ناصرالدین میزرا شهزادهٔ دانش پژوه
در عدالت کامیابست ای مشارالسلطنه

لیک با همچون تویی دستور کافی حال او
حالت قوم غرابست ای مشارالسلطنه

آنچه مرحوم سپهسالار برد از این بلد
در زبان شیخ و شابست ای مشارالسلطنه

شکرلله چشم ما روشن به دیدار شما
بعد از آن غفران مآبست ای مشارالسلطنه

آب را گل ساز و ماهی گیر زیرا چشم خلق
کور چون چشم حبابست ای مشارالسلطنه

اندربن کشورکه خادم را ز خائن فرق نیست
رشوه نگرفتن عذابست ای مشارالسلطنه

شمارهٔ ۲۳۳ - حریق آمل

خاک آمل شده در زیر پی آتش ، طی
ای مسلمانان ، آبی بفشانید به وی

این همان خطهٔ نامیست که از عهد قدیم
دورهاکرده به امنیت و آسایش ، طی

بوده درعهد منوچهر، یکی حصن عظیم
سرکشیده شرفاتش ز بر قصر جدی

دون او بوده به زینت ، چه سمرقند و چه بلخ
پس از او بوده به رتبت ، چه نهاوند و چه جی

بوده بنگاه سپهداران و اسپاهبدان
تا به اکنون باز از عهد شهنشاهی کی

فرخانان به بزرگیش برافراشته دست
گیل گیلان بستر گیش بیفشارده پی

یادگاری ز بهشتست به آب و به هوا
پرگل و سبزه بهاریست به تموز و به دی

آسمان چون نگرد پهنهٔ سبزش ، از شرم
روی درپوشد در ابر و برافشاند خوی

گرچه از فتنهٔ ایام ، شکوهیش نماند
ویژه زآن روزکه شد پی سپر کعب وقصی

سلمی و می گر از این ربع و دمن باز شدند
آید از ربع و دمن بوی خوش سلمی و می

گرچه از حی بزرگان اثری برجا نیست
خرم آن دشت که بد پایگه مردم حی

آتشی جست و از آن شهر یکی نیمه بسوخت
همچو برقی که درافتد به یکی تودهٔ نی

نیمشب آتش کین عیش و تن آسانی شهر
خورد وکرد از پس آن ، فقر و پریشانی قی

هستی مردم ازین شعلهٔ کین رفت به باد
راست چون دانش میخواران از آتش می

متجر آمل غارت شد ازبن شوم حریق
غارتی کش نه دکان ماند و نه کالا و نه فی

مدد مردم ری باید، تا همتشان
سازد اموات فتن را چو دم عیسی حی

راستی را که به احیای ولایات ، بود
چون دم عیسی مریم، مدد مردم ری

تا نسوزد دل ری ، دردی درمان نشود
هست آری به مثل : آخر هر درمان کی ّ

شهرک آمل وبران شد و یکباره بسوخت
گر نسوزد دل ری اکنون ، کی سوزد، کی ؟

شمارهٔ ۲۳۴ - تهران قبل از کودتا

ای مردم دلخون وطن ، دغدغه تا کی
چون شه ز وطن دل بکند، دل بکن از وی

صد سال فزون رنج کشیدیم و ملامت
گشت ایران ویران و شد آباد ده ری

طی کرد ری از بغی و شقا، عزت ایران
ای ایران برخیز که شد عزت ری طی

شاهی است در این شهر که جز زر نشناسد
خلقی ، که ندانند به جز چنگ و دف و نی

نسوانی پر شهوت و پر سوزنک وکوفت
مردانی بی همت و بی غیرت و لاشی

درباری ننگین و گدا و متملق
اعیانی ، بدفطرت و دزد و دغل و غی

اعضای اداراتی ، کور و کچل و لوس
احزاب و وزیرانی ، شوم و بد و بدپی

مشروطه پرستانش بی علم و خل و جلف
آزادی خواهانش ، بی خون و رگ و پی

نه شیوهٔ ملیت و نه رسم تمدن
نه رابطهٔ طایفه ، نه قاعده حی

شمارهٔ ۲۳۵ - بهشت و دوزخ

خوش گفت این حدیث که شرطست کآدمی
گام آنچنان نهد که ننالد از او زمی

چون بر زمین خرامی ، ای مرد خودستای
از کبر و از تفرعن ، فرعون اعظمی

خاک زمین به جای تو نفرین همی کند
تا تو به کبر بر زبر آن همی چمی

خود را ز هرچه هست شماری فزون ، ولیک
غافل که این چنین که تویی کمتر از کمی

گاه معاملت ، چو جهود مخنثی
لیکن بگاه دعوی ، عیسی بن مریمی

مخرام ای ز پای تو پشت زمین دژم
مخرام ای ز دست تو خلق جهان غمی

مخرام ای نبوده به یک درد غمگسار
مخرام ای نکرده به یک زخم مرهمی

زر برنهی به روی زر و سیم روی سبم
از رشوت و تعارف و دزدی و مجرمی

همرنگ درهمی تو و درویش را ز تست
دینارگونگی و پریشی و درهمی

هم منکر خدایی و هم منکر رسول
هم منکر دعائی و هم منکر دمی

ایمان به هیچ اصل نداری ، از آنکه تو
در روزگار، بندهٔ دینار و درهمی

گیرم که نیست حشر و سراسر گزافه گفت
آن پیر آریایی و آن مرد هاشمی

آهسته تر بران ، که بهنجار فکر تو
حشر و حساب نیست بدین نامسلمی

هر حالتی به دهر سزای عواقبی است
پرخواره مثقل است و خفیف است محتمی

خلق، از تو تیره روز و پریشان و در غمند
تو شب غنوده سرخوش صهبای در غمی اا

هر بامداد، اشک زنان یتیم دار
دارد بر آن گل رخ اطفال ، شبنمی

تا تو درون باغچه لختی به کام دل
بر یاسمین خرامی و در ضیمران شمی

بنگریکی به کلب معلم ، که در هنر
چون تربیت پذیرد، یابد مقدمی

ای مرد بی هنر تو به نزدیک شرع و عقل
کمتر هزار بار ز کلب معلمی

انسان نابکار، بسان سگ عقور
کشتنش واجبست به کیش هر آدمی

چون زی نشیب رانی جسم مجردی
چون زی علوگرایی ، روح مجسمی

هنگام خیر، پاک تر از ابر رحمتی
هنگام شر، گزنده تر از مار ارقمی

شهوت حجاب جان توآمد وگرنه تو
هر روز و شب ز حضرت دادار ملهمی

بر خاطرات خویش نظرکن که خیرها
اندر تو مدغم است و تو در شر مدغمی

ور خاطرات خیر گسسته است از دلت
رو سوک خویش دار که شایان ماتمی

گویند فیلسوفان نوع بشر شود
اندر نژاد، اصل به بوزینه منتمی

گر این درست گشت تو را فخر کی رسد
کز دودمان گلشه ، یا نسل آدمی

کن سعی تا فزون ز نیاکان شوی به فضل
تا بخشدت ز نسبت آبا مسلمی

ز آباء خویش اگر تو فزون نامدی به قدر
میدان که مر تو راست ز بوزینگان کمی

واقف نه ای ز دوزخ و فردوس ، تا تو باز
دایم به یاد آدم و حوا و گندمی

فردوس چیست ؟ دانش و، دوزخ کجاست ؟ جهل
وان دیو چیست ؟ کاهلی و نا فراهمی

باری مسلم است که نزدیک عاقلان
دانا بود بهشتی و نادان جهنمی

من رشک می برم به کسی کاین چهار داشت
دانایی و جوانی و رادی و منعمی

و اندوه می خورم به کسی کاین چهار داشت
نادانی و حسادت و پیری و مبرمی
***
هان ای بهار، مرد خرد شو که در جهان
بند است بیژنی و مغاک است رستمی

اندیشه پاک دار و مدار ایچ غم ازآنک
اندیشه پاک داشتن است اصل بی غمی

مرد اراده باش که دیوار آهنین
چون نیم جو اراده ، نباشد به محکمی

تندی مکن که رشتهٔ چل ساله دوستی
در حال بگسلد چو شود تند آدمی

هموار و نرم باش ، که شیر درنده را
زیر قلاده برد توان ، با ملایمی

وهم است هر چه هست و حقیقت جز این دو نیست
ای نور چشم ، این دو بود اصل مردمی

یا راه خیر خویش سپردن به حسن خلق
یا راه خیر خلق سپردن به خرمی

ور زانکه همت تو در آزار مردمست
شیری به هر طریق نکوتر ز کژدمی

شمارهٔ ۵۹ - نوید پیک

اگرکه پشت من از بار حادثات خمید
شکسته زلفا جعد ترا که خمانید

خمیده پشتی وگوژی نشان پیرانست
دو زلف تو پسرا از چه کوژ گشت و خمید

شنیده بودم در آب موی گردد مار
کجا بتابد بر وی به سال ها خورشید

من آن ندیدم و دیدم در آب عارض تو
خمیده طره و شد مار و قلب من بگزید

دو طره برد و بناگوش روشنت گویی
دو عقربست ز دو گوشه های ماه پدید

به برج عقرب هرکس شنیده باشد ماه
ولیک عقرب در برج ماه کس نشنید

معاشران بگذارید وبگذربد از من
که دشنه های غمم رشتهٔ حیات برید

بریده ساخت ز یاران و دوستان ، گویی
مرا زمانه در آن شهر، عضو زاید دید

جز آن گلی که به نوروز چیدم از رخ دوست
گذشت سالی و دستم گل مراد نچید

گزیدم از همه خوبان بتی که از شوخی
ز دوستان به دل دشمن ، انتقام کشید

نهفتمش به ته قلب ، قلب من بشکافت
نهادمش به سر چشم ، دیده ام بخلید

گسیخت رشتهٔ پیوند دوستاران را
برفت و واسطهٔ العقد دشمنان گردید

ز درد ناله نمودیم نایمان بفشرد
به عجزنامه نوشتیم نامه مان بدرید

به اعتراض گذشتیم ، عرضه کرد به قهر
درون خانه نشستیم ، خانمان کوبید

چه عهد بودکه بر جان عاشقان بخشود
چه روز بود که بر روی دوستان خندید

سیاستش همه خوف است و هیچ نیست رجاء
طریقتش همه بیم است و هیچ نیست امید

گزید عقرب زلفش دل مرا باری
جزای آنکه دل ، او را ز جمله شهر گزید

بغارتید و تبه کرد صبر و دین و دلم
دلم ز روی رضا برد و دین من دزدید

به باغ رفتم و دیدم که مرغکی آزاد
نشسته بود به شاخ گلی و می نالید

سئوال کردم وگفتم ترا چه شد؟ گفتا
به حال و روز توام دل گرفت و اشک چکید

ز خانه رفتم و بر روی پل نهادم گام
زبار محنت من ناف پل به خاک رسید

به زنده رود یکی قطره ز اشک من افتاد
به رنگ خون شد و سیلی عظیم از آن جنبید

به مرگ نیم نفس راه داشتم که ز راه
رسید پیک و ز یاران مرا بداد نوید

خجسته نامه ای آورد کاز رسیدن او
گل نشاط من از شاخ آرزو شکفید

نگارخانهٔ چین بود گفتی آن نامه
به زیر هر خطش اندر دوصد نگار پدید

لطیف نثری چون شوش های زر سره
بدیع نظمی چون رشته های مرواربد

به چربدستی بنگاشته خطی که همی
ز خط یاقوت از قوت قلم چربید

نبشته همره نامه یکی قصیدهٔ تر
کش از مسام عبارات ، شهد ناب زهید

علی ، عبد رسولی ، بلی چو خامه گرفت
چنان نویسدکاز فضل آن بزرگ، سزید

ز بس که در غم ایام یاعلی گفتم
به روزبازبسینم علی به داد رسید

به راستی علیا! این بلند چامه چه بود
که از خلال سطورش ستاره می تابید

بدین قصیده تو با عسجدی شدی همسر
وزان کتاب برابر شدی به ابن عمید

سزای قافیت دال ذال خواهم گفت
نه بلکه ابن عمید است مرترا تلمیذ

تویی نشانه مران فاضلان پیشن را
چنان که بیرونی را، غیاث دین جمشید

نبشته بودی کان چامهٔ مضارع را
به خواجه خواندم و بشنید وسخت بپسندید

به نام خواجه مرا شعرها بسی باشد
به نامه ای که پس از مرگ من شود بادید

به جای آنکه دگر خواجگان به هیچ مرا
فروختند و وی از پاکی تبار خرید

من از دو مرد به گیتی سپاس دارم و بس
یکی برفت و دگر باد سال ها جاوبد

من آن کسم که نپیوندم و چو پیوستم
به هیچ حیله نیارند رشته ام گسلید

به روزگاری من جان به راه دوست دهم
که دوستان نتوانند نام دوست شنید

طمع به مال و بنانش نکرده ام لیکن
مرا فتوت ذاتیش سوی خواجه کشید

وز اصطناع و حمایتش چار سال تمام
به کار بودم و فارغ ز قیدگفت و شنید

دربغ و دردکه این روزگار سفله نواز
به جای مرغ سخن گوی ، زاغ بنشانید

بزرگوارا! از فیض رشحهٔ قلمت
زکشتزار خیالم گل وصال دمید

به ری طبرزد و فانید از اصفهان شد و تو
به اصفهان زری آری طبرزد و فانید

چون از سیاه و سپیدم تهی است کف ، صله ات
سخن فرستم وکاغذکنم سیاه و سپید

هماره تا ز خراسان دوباره تیغ زند
سوار چرخ ، که در خوروران به خون غلطید

تو شاد باش و ز فضل و ادب حمایت کن
گذشته اخترت از تیر و قدرت از ناهید

شمارهٔ ۶۰ - عدل و داد

باد خراسان همیشه خرم و آباد
دشت و دیارش ز ظلم و جور تهی باد

دشت و دیار ار ز ظلم و جور تهی گشت
ملک بماند همیشه خرم و آباد

ملک یکی خانه ایست بنیادش عدل
خانه نپاید اگر نباشد بنیاد

داد و دهش گر بنا نهند به کشور
به که حصاری کنند ز آهن و پولاد

خصم ببستند و شهر و ملک گشودند
شاهان از فر و نیروی دهش و داد

و آنکو باد جفا و جور به سر داشت
سرش به خاک اندرست و ملکش بر باد

شکر خداوند را که داد و دهش را
طرفه بنائی نهاد پادشه راد

خسرو گیتی ستان مظفر دین شاه
آنکه ز عدلش بنای ظلم برافتاد

داده خدایش خدایگانی و شاهی
باز نگیرد خدای آنچه به کس داد

ملک عروسی است عدل و دادش کابین
در ده کابین و شو مر او را داماد

طایر دولت که هرکسش نتوان بست
بال و پر خوبش جز به سوی تو نگشاد

مسند شرع و سریر حکم تو داری
خصم تو دارد غریو و ناله و فریاد

اینک بنگر بهار را که شدش طبع
شیفته بر مدح تو چو کاه به بیجاد

داند کش طبع را چه پایه و مایه است
آنکه بداند شناخت شاهین از خاد

بود درین آستان پدرش صبوری
چندی مدحت سرای و داد سخن داد

شمارهٔ ۶۱ - به شکرانه توشیح قانون اساسی

بگذشت اردی بهشت و آمد خرداد
خیز که باید قدح گرفت و قدح داد

اول خرداد ماه و وقت گل سرخ
وقت گل سرخ و اول مه خرداد

آمد خرداد ماه با گل سوری
داد بباید کنون به عیش و طرب داد

بر گل سوری خوش است بادهٔ سوری
وبژه ز دست تو ماهروی پریزاد

گل شکفد بامداد از بر گلبن
چون دو رخ لعبتان خلخ و نوشاد

صبح دوم کافتاب خندد بر کوه
بر سر یک شاخ ، گل بخندد هفتاد

باد به شبگیر چون زند ره بستان
تاب درافتد به زلف سنبل و شمشاد

چون سر زلفین دلبری که ز جورش
رفته بر و بوم عمر من همه بر باد

جور پسندند خوبرویان بر من
فریاد از جور خوبروبان فریاد

ای ز جفایت شده خراب دل من
هم به وفا روزی این خراب کن آباد

بیداد اکنون نه درخور است که گشتست
گیتی از عدل شاه پر دهش و داد

ملک یکی خانه ایست بنیادش عدل
خانه نپاید اگر نباشد بنیاد

داد و دهش گر بنا نهند به کشور
به که حصاری کنند ز آهن و پولاد

شکر خداوند را که داد و دهش را
طرف بنائی نهاد پادشه راد

پادشه دادگر مظفر دین شاه
آنکه ز عدلش بنای ظلم برافتاد

ظلم برون شد چو او درآمد بر تخت
فتنه فرو شد چو او ز مام جهان زاد

فر و بزرگی بیامد ار ز بر عرش
دست بکش پیش تخت شاه در استاد

خرم و شاداست بخت شاه که گشته است
کشور از او خرم و رعیت از او شاد

ار جو کازاین بنای فرخ قانون
ملک بماند همیشه خرم و آباد

شمارهٔ ۹۸ - حبسیه

پانزده روز است تا جایم در این زندان بود
بند و زندان کی سزاوار خردمندان بود

کار نامردان بود سرپنجه با ارباب فقر
آنکه زد سرپنجه با اهل غنا، مرد آن بود

همت آن باشد که گیری دستی از افتاده ای
بر سر افتادگان پاکوفتن آسان بود

کار هر جولاهه باشد کینه راندن وقت خشم
آنکه خشم خویش تاند خورد، او سلطان بود

کینه جویی نیست باری درخور مردان مرد
کاین صفت دور از بزرگان شیوهٔ دونان بود

گر زبردستی کشد از زبردستان انتقام
سرنگون گردد اگر خود رستم دستان بود

چون ظفرجستی ببخشا، چون توانستی مکش
خاصه آن کس را که با فکر تو همدستان بود

شاه اگر هر ناصوابی را دهد زندان جزا
جای تنگ آید گر ایران سر به سر زندان بود

خاصه چون من بنده کز دل دوستار خسروم
وندرین معنی مرا صد حجت و برهان بود

گیرم از رنجی مرا در دل غباری شد پدید
رنج را با رنج شستن ریشهٔ عصیان بود

آن که او از یک نگه خوشدل شود زجرش خطاست
عقده چون خود وا شود کی حاجت دندان بود

گر گناهی کرده ام ، هم کرده ام خدمت بسی
گر گنه پیدا بود خدمت چرا پنهان بود

صد مقالت بیش دارم در مدیح شهریار
یک بهٔک پیش آورم ازشاه اگر فرمان بود

اولین دفتر که نفرین کرد بر شاه قجر
نوبهار است آنکه نام من بر او عنوان بود

گرخطایی دیگران کردند برمن بحث نیست
گر فلان جرمی کند کی بحث بر بهمان بود

خودگرفتم اینکه بی پایان بود جرم رهی
عفو و اغماض شهنشه نیز بی پایان بود

راست گر خواهی گناهم دانش و فضل من است
در قفس ماند بلی چون مرغ خوش الحان بود

چاپلوس و دزد و حیز آزاد و من در حبس و رنج
زانکه فکرم را به گرد معرفت جولان بود

گر نه نادانی ازین زندان بتر بودی همی
بنده کردی آرزو تا کاشکی نادان بود

مستراح و محبسی با هم دو گام اندر سه گام
کاندر آن خوردن همی باریستن یکسان بود

شستشوی و خورد و خواب و جنبش و کار دگر
جمله در یک لانه ! کی مستوجب انسان بود

یا کم از حیوان شناسد مردمان را میر شهر
یا که میر شهر خود باری کم از حیوان بود

خاصه همچون من که جر مم حفظ قانونست و بس
کی بدان جرمم سزا این کلبهٔ احزان بود

دزد و خونی بگذرند آزاد در دهلیز حبس
لیک ما را منع بیرون شد ازین زندان بود

مجرمین در شب فرو خسبند زیر آسمان
وین ضعیف پیر در این کلبه در بندان بود

پیش روبش آب روشن جوشد اندر آبگیر
او در اینجا با تن تفتیدهٔ عطشان بود

گر بخواهم دست و روبی شویم اندر آبدان
ره فروبندد مرا مردی که زندانبان بود

چون شب آید پشه سرنازن شود من چنگ زن
کار ساس و کیک رقص و کار من افغان بود

روز و شب از سورت گرما بسان قوم نوح
هردم از سیل عرق بر گرد من طوفان بود

گر ببندم در، حرارت ، ور گشایم در، هوام
هر دو سر هم سنگ چون دو کفهٔ میزان بود

شاعری بیمار و کنجی گنده و تاریک و تر
خاصه کاین توقیف در گرمای تابستان بود

موشکان هر شب برون آیند و مشغولم کنند
هم نشین موش گشتن ، رتبتی شایان بود!

منظرم دیوار و موشم مونس و کیکم ندیم
باد زن آه پیاپی ، شمع سوز جان بود

گر کتابی آورد از خانه بهرم خادمی
روی میز میر محبس ، روزها مهمان بود

جزو جزوش را مفتش باز بیند تا مباد
کاندر آنجا نردبان و نیزه ای پنهان بود

ور خورش آرند بهرم ، لابلایش وارسند
تا مگر خود نامه ای در جوف بادمجان بود

چیست جرمش ؟ کرده چندی پیش، از آزادی حدیت
تا ابد زبن جرم مطرود در سلطان بود

نی خطا گفتم که سلطان بی گناهست اندرین
کاین بلا بر جان من از جانب یزدان بود

چون خدا خواهد که گردد ملتی عاصی ، تباه
گرکسش یاری کند مستوجب خذلان بود

ناگهش دردست آن مردم فرو گیرد خدای
کش فرو کوبند تا اندر تنش ستخوان بود

خوش سزای خدمتش را بر کف دستش نهند
داستان هایی ز حکمت اندربن دستان بود

چون که قومی در جهان از فیض حق محروم ماند
هادیش گر نوح باشد بستهٔ حرمان بود

انبیاء قوم اسرائیل را بین کز قضا
دشمن ایشان هم از پیراهن ایشان بود

افتخار تیرهٔ عدنان رسول هاشمی است
دشمن او هم ز نسل و تیرهٔ عدنان بود

هفتصد سال است کایران شاعری چون من ندید
وین سخن ورد زبان مردم ایران بود

از پس سعدی و حافظ کز جلال معنوی
پایهٔ ایوانشان بر تارک کیوان بود

آن اساتید دگر هستند شاگرد بهار
گر« امامی » گر« همام » ار « سیف » گر« سلمان » بود

شمارهٔ ۸۲ - آمال شاعر

فروردین آمد، سپس بهمن و اسفند
ای ماه بدین مژده بر آذر فکن اسپند

ورگویی ما آذر و اسپند نداربم
آن خال سیه چیست برآن چهرهٔ دلبند؟

غم نیست گر این خانه تهی از همه کالاست
عشق است و وفا نادره کالای خردمند

هر جا که تویی از رخ زیبای تو مشکو
لعبتکدهٔ چین بود و سغد سمرقند

هرچند گرفتارم، آزادم آزاد
هرچند تهیدستم ، خرسندم خرسند

بربسته ام از هرچه به جز چهر تو، دیده
بگسسته ام از هرچه به جز مهر تو، پیوند

ای روی تو چونان که کنی تعبیه در باغ
یک دسته گل سوری برسروبرومند

جز یاد تو از نای من آواز نیاید
هرچند نمایند جدا بند من از بند

گر بر ستخوان بندم ، چون نی مگراز ضعف
یاد تو ز هر بند من آرد شکر و قند

ما پار ز فروردین جز بند ندیدیم
وان بند بپایید به ما تا مه اسفند

گر پار زبون گشتیم از دمدمهٔ دیو
امسال بیاساییم از لطف خداوند

برخیز و به بستان گذر امروزکه بستان
از لاله و نسرین به بهشتست همانند

درکوه تو گفتی که یکی زلزله افتاد
وآنگه ز دل خاک به صحرا بپراکند

صد کان پر از گوهر و صد گنج پر از زر
صد مخزن پیروزه وصد معدن یاکند

صحرا ز گل لعل چو رامشگه پروبز
بستان ز گل سرخ چو آتشگه ریوند

بلبل چو مغان خرده اوستا کند از بر
مرغان دگر زندکنند از بر و پا زند

یک مرغ نیایشگر مهر آمد و فرورد
یک مرغ ستایشگر ارد آمد وپارند

فرورد ز مینو به جهان آمد و آورد
همراه ، گل سرخ بسی فره و اورند

برگیر می لعل از آن پیش که در باغ
برلعل لب غنچه نهد صبح، شکرخند

صبح است و گلان دیده گمارند به خورشید
چون سوی بت نوش لبی ، شیفته ای چند

ما نیز نیایش ، بر خورشید گزاربم
خوشا که نیایش بر خورشید گزارند

آنگه که برون آید و از اوج بتابد
و آنگاه که پنهان شود اندر پس الوند

زرین شود از تافتنش سینهٔ البرز
چون غیبهٔ زر از بر خفتان و قراگند

چون خیمهٔ زربفت شود باز چو تابد
مهر از شفق مغرب بر کوه دماوند

یا چون رخ ضحاک بدانگه که فریدون
بنمود رخ خویش بدان جادوی دروند
* ***
شد کشور ایران چو یکی باغ شکفته
از ساحل جیحون همه تا ساحل اروند

مرغان سخن پارسی آغاز نهادند
از بندر شاهی همه تا بارهٔ دربند

هرمزد چنین ملک گرانمایه به ما داد
زردشت بیاراستش از حکمت و از پند

گر فر کیان باز به ما روی نماید
بیرون رود از کشور ما خواری و آفند

وز نیروی هرمزد، درآید به کف ما
آنچ از کف ما رفت به جادویی و ترفند

آباد شود بار دگر کشور دارا
و آراسته گردند و باندام و خوش آیند

آن طاق که شد ساخته بر ساحل دجله
و آن کاخ که شد سوخته در دامن سیوند

هر شهر شود کشور و هر قریه شود شهر
هر سنگ شود گوهر و هر زهر شود قند

دیگر دُر غلطان رسد از خطهٔ بحرین
دیگر زر رویان رسد از کوه سگاوند

از چهرهٔ کان ها فتد آن پردهٔ اهمال
چون پردهٔ خجلت ز عذار بت دلبند

بانگ ره آهن ز چپ و راست برآید
چون نعرهٔ دیوان برون تاخته از بند

صد قافله داخل شود از رهگذر روم
صد قافله بیرون رود از رهگذر هند

بندر شود از کشتی چون بیشهٔ انبوه
هر کشتی غرنده ، چو شیر نر ارغند

از علم و صناعت شود این دوره گرامی
وز مال و بضاعت شود این خطه گرامند

بار دگر افتد به سر این قو م کهن را
آن فخر کز اجداد قدیم است پس افکند

آن دیو کجا کارش پیوسته دروغست
از مرز کیان برگسلد بویه و پیوند

دوران جوانمردی و آزادی و رادی
با دید شود چون شود این ملک برومند

ورزنده شود مردم و ورزیده شود خاک
از کوه گشاید ره و بر رود نهد بند

پیشه ور و صنعتگر و دهقان و کدیور
ورزشگر و جنگاور و کوشا و قوی زند

پاکیزه و رخشنده شود نفس به تعلیم
چونان که گوارنده شود آب در آوند

گردد ز نکوکاری و دانایی و پاکی
عمرکم ایرانی افزون ز صد و اند

بر کار شود مردم دانشور پرکار
نابود شود این گره لافزن رند

ور زان که نمانم من و آن روز نبینم
این چامه بماناد بدین طرفه پساوند

آن کس که دلش بستهٔ جاهست و زر و مال
از دیده خود بیند، بر خلق خداوند

چون گنده دهان کز خرد و فهم به دور است
گویدکه مگر کام همه خلق کندگند

آن کس که دلش بستهٔ فکریست چه داند
فکر دگری چون و خیال دگری چند؟

این خواندن افکار بود کار حکیمان
بقال ، گزر داند و جزار جگربند

شیبانی اگر خواندی این چامه نگفتی
« زردشت گر آتش را بستاید در زند»

این شعر به آیین لبیبی است که فرمود
«گویند نخستین سخن از نامهٔ پازند»

شمارهٔ ۷۳

ز رنج دستم گر آسمان نزار آورد
به دسترنجم صد گنج درکنار آورد

من آن ضعیفم کز رنج ، گنجم آمده بار
بسا ضعیفا کز رنج گنج بار آورد

چنین شنیدم پروبز را، که باد صبا
ز روی دریا گنجیش بر کنار آورد

مرا هم اینک فرخ نسیم مهر ادیب
ز بحر طبع ، یکی گنج آبدار آورد

به روزگار نماند آن دفینهٔ پرویز
بلی نماند گنجی که روزگار آورد

مرا بپاید این گنج شایگان ، جاوید
که کردگارش بنهاد و کردگار آورد

بلی بپاید گنجی که از خزینه فکر
برونش دست ادیب بزرگوار آورد

بزرگوار مردا! که بر شکسته دلان
به تندرست سخن ، گنج ها نثار آورد

میان گنجم و نندیشم ، ازگزند سپهر
پی گزند من از هرکرانه مار آورد

چوگنج یافتم از مار او نیندیشم
به فرّ گنج ، ز ماران توان دمار آورد

کنون ادیبا گنجی به من فرستادی
که بس گرانی ، نتوانش گنج دار آورد

میان جانش نهفتم که با چنین گنجی
به هیچ خازن نتوانم اعتبار آورد

همه بویران جویند گنج وخاطر تو
ز طبع آباد این گنج آشکار آورد

تو شعرگوی ادیبی و شعرگوی ادیب
همی تواند زین گفته ها هزار آورد

یکی به من بین کزبس شکستگی ، طبعم
همی نیارد یک شعر استوار آورد

اگر که زنده بدی عنصری ببایستی
نخست در بر طبع تو زینهارآورد

وگر شکسته شدی چون من و سخن گفتی
به شعر خویش نیارستی افتخار آورد

ایا ادیب سخندان که از بلندی طبع
بگوش شعری شعر توگوشوار آورد

حدیث نثر تو از نثرهٔ سپهر گذشت
خدنگ کلک تو شیرفلک شکارآورد

به خار خار طبیعت چرا نباشم شاد
که طبع راد توام شاد و شادخوار آورد

ز خشکسالی خوشیده بود کشت سخن
دوباره طبع تو آبی به روی کار آورد

ز سرد طبعی بهمن ز خشک مغزی دی
چه رنج ها که جهان بر سر بهار آورد

ریاح فضل تو اکنون ز روح بخشی خاص
بهار تازه بپرورد وگل به بار آورد

نمانده بس که خداوندگار نامیه باز
به سر نهدگل ، آن راکه پارخار آورد

نمانده بس که برآرد ز خاک چرخ بلند
که را به خاک بیفکند وخاکسارآورد

مگر نبینی آن گلبن فسرده که دی
بریخت برگش و افکند و خار و زار آورد

چگونه برگ و نوا یافت از بهار، بلی
جهان عجایب ازاینگونه بیشمارآورد

بیا که در چمن ما شکوفهٔ بادام
چو زاهدان ، قصب سیمگون شعار آورد

به پای سروبن اندر، ستاک سنبل تر
شکسته بسته مثالی ز زلف یار آورد

شگفتم آمد آن دم که بید مشک شکفت
شگفتی آرد چون بید، مشک بار آورد

بنفشه از تتر آمد مگر، که همره خویش
هزار طبله فزون نافه تتار آورد

یکی به لاله نگر تا چگونه ایزد پاک
ز شاخ سبز، هویدا شرار نار آورد

یکی به نرگس بنگر که با چهار درم
چگونه بر سر، دیهیم زرنگار آورد

درست همچو عزیزان بی جهت کامروز
جهان به چار درمشان به روی کار آورد

بیا که روح من و تو قویست گرچه جهان
به خاطر تو و دست من انکسار آورد

مدار عزت ما را هگرز کج نکند
کسی که شمس و قمر را برین مدار آورد

به افتخار بزی جاودانه زانکه ترا
پی مفاخر ما، آفریدگار آورد

اگر قبول کنی این جواب آن شعر است
« شکست دستی کز خامه بس نگار آورد»

شمارهٔ ۷۴ - زن شعر خداست

خانم آن نیست که جانانه و دلبر باشد
خانم آنست که باب دل شوهر باشد

بهترست از زن مه طلعت همسرآزار
زن زشتی که جگرگوشه همسر باشد

زن یکی بیش مبر زآنکه بود فتنه و شر
فتنه آن به که در اطراف توکمتر باشد

زن شیرین به مذاق دل ارباب کمال
گرچه قند است نبایدکه مکرر باشد

کی توان داد میان دو زن انصاف درست
کاین چنین مرتبه مخصوص ییمبر باشد

حاجتی را که تو داری به مونث زان بیش
حاجت جنس مونث به مذکر باشد

با چنین علم به احوال زن ای مرد غیور
چون یسندی که زنت عاجز و مضطر باشد

زن بود شعر خدا، مرد بود نثر خدا
مرد نثری سره و زن غزلی تر باشد

نثر هر چند به تنهایی خود هست نکو
لیک با نظم چو پیوست نکوتر باشد

زن یکی ، مرد یکی خالق و معبود یکی
هر یک از این سه ، دو شد مهره بششدر باشد

زن خائن تبه و مرد دوزن بیخرد ست
وانکه دارد دو خدا مشرک و کافر باشد

کی پسندی که نشانی به حرم قومی را
که یکایک ز تو شان قلب مکدر باشد

وز پی پاس زنان ، گرد حرمخانهٔ تو
چند خادم به شب و روز مقرر باشد

نسل این فرقهٔ محبوس حسود غماز
به سوی مام کشد خاصه که دختر باشد

می شوند آلت حرص و حسد وکینه وکذب
نسل ها، چون به یکی خانه دو مادر باشد

ربشهٔ تربیت و اصل فضیلت مهرست
مهرکی با حسد وکینه برابر باشد

گر شنیدی که برادر به برادر خصمست
باکه خواهر به جهان دشمن خواهر باشد

علت واقعی آنست که گفتم ، ورنه
کی برادر به جهان خصم برادر باشد

نشود منقطع ازکشور ما این حرکات
تاکه زن بسته وپیچیده به چادر باشد

حفظ ناموس ز معجر نتوان خواست « بهار»
که زن آزادتر اندر پس معجر باشد

شمارهٔ ۲۹ - گله از وزیر فرهنگ

وزیر فرهنگ ای جسم فضل و جان ادب
کز اصطناع تو معمور شد جهان ادب

ز زخم حادثه ، لطف تو شد حصار هنر
به جاه و مرتبه ، عهد تو شد ضمان ادب

ز نیروی خردت سبز، مرغزار علوم
ز رشحهٔ هنرت تازه ، بوستان ادب

تو را سزد که کنی خانهٔ ادب آباد
که از سلالهٔ فضلی و خاندان ادب

شگفت نیست که نیروی رفته باز آید
ز اهتمام تو در جسم ناتوان ادب

تو نیک دانی در کشوری که مردم آن
همی ندارند از صد یکی نشان ادب

اگر ز اهل ادب قدر دانیئی نشود
بر او فتد ز پی و پایه خان و مان ادب

عنایت تو اگر دیده بانئی نکند
ز عجز دود برآید ز دودمان ادب

مرا تو نیک شناسی که بوده ام یک عمر
به نظم و نثر در این خانه قهرمان ادب

ز گوشه های جهان بانگ زه به گوش رسد
چو من به کلک هنر برکشم کمان ادب

به کار علم و ادب رنج برده ام سی سال
ولی نخورده ام البته هیچ نان ادب

پی اطاعت شه نک قریب ده سال است
که جای کرده ام اندر پس دکان ادب

بلی چو یافت شهنشاه پهلوی که بود
به طبع بنده دفین گنج شایگان ادب

مثال داد که از کار مجلس شورا
کناره گیرد و پوید به شارسان ادب

ز لطف خسرو ایران زمین بهار اینک
شد از مغاک سیاست بر آسمان ادب

به اوستادی دارالمعلمین لختی
به جد و جهد کمر بست بر میان ادب

از آن سپس پی تصحیح نامه های کهن
ز کلک من به ره افتاد کاروان ادب

کتاب مجمل و تاربخ سیستان هر یک
چو تاج گشت مکلل به بهرمان ادب

هم از جوامع عوفی وترجمهٔ طبری
نهاد کلک من آثار جاودان ادب

چهار دور به شورای عالی فرهنگ
نثار کرد رهی نقد رایگان ادب

چهار سال به دانشسرای عالی نیز
نهاد سر ز ارادت بر آستان ادب

تو واقفی که در این قرن چون بهار نداشت
کسی به لفظ دری قوت بیان ادب

چه مایه خون جگرخورد تا که گشت امروز
به دهر شهره علی رغم دشمنان ادب

به نظم و نثر دری فالق و به تازی چیر
به پهلوی و اوستاست پهلوان ادب

به صرف و نحو و معانی و اشتقاق لغات
جز او که باشد امروزه ترجمان ادب

به شرق و غرب، سخن های من به تحفه برند
کجا برند ازبن ملک ارمغان ادب

ز علم سبک شناسی کسی نبود آگاه
شد این علوم ز من شهره در جهان ادب

نگاه کن به مقالات من که هریک هست
به فن پرورش اجتماع ، جان ادب

بود یکی ز صد آثار من ( تطور نثر)
که کس نیافت چنین گوهری ز کان ادب

رواست گر فضلایش به سینه نصب کنند
که هست تازه ترین گل ز گلستان ادب

کسی که خلق به استادیش یقین دارند
ز جور قانون افتاده در گمان ادب

ز بی اساسی قانون دکتری گردید
بهار دانشم آشفته زین خزان ادب

جزای آن که به سالی معین اندرکار
نبوده ام ، ز کفم شد برون عنان ادب

کسی که فخر به شاگردی بهار نمود
شد اوستاد و برآمد به نردبان ادب

ببین به کار تقاعد که خنجر ستمش
درید چرم و برآمد به استخوان ادب

بهار ماند به مزدوری ار چه داشت به کف
هزار مرسله از گوهر گران ادب

کنون به ذلت مزدوربم رها نکنند
دربغ و درد که کس نیست پشتوان ادب

به سال شانزده افزوده گشت ساعت درس
به مدرسی که نشینند دکتران ادب

بماند اجرت درس علاوه تا امسال
که با ستارهٔ کیوان بود قران ادب

تو واقفی که بباید، به ساعتی زبن درس
هزار غوص به دریای بیکران ادب

ولی چه سودکه ننهد مدیر باز نشست
میان بی ادبی فرقی و میان ادب

به هر که شعر تراشد ادیب نتوان گفت
که بس فراخ بود عرصهٔ جهان ادب

بسی مکانت و بسیار منزلت باید
کراست قلب و زبان ، منزل و مکان ادب

روا مدار که گردد ذلیل هر دجال
کسی که هست به حق صاحب الزمان ادب

شمارهٔ ۳۰ - سرنیزه

قاعدهٔ ملک ز سر نیزه است
کس نزند بر سر سرنیزه دست

عدل شود از دم سرنیزه راست
فتنه شود از سر سرنیزه پست

بس سر سرکش که به سرنیزه رفت
بس دل ریمن که ز سرنیزه خست

فتنه بود صعوه و سرنیزه باز
ظلم بود ماهی و سرنیزه شست

همره سرنیزه بباید دو چیز
مغز حکیم و دل یزدان پرست

با خرد و راستی و تیغ و تیز
پشت بداندیش توانی شکست

آنکه به سرنیزه نمود اکتفا
با کف خود دیدهٔ توفیق بست

پند بناپارت بباید شنود
رشتهٔ پندار بباید گسست

تکیه به سرنیزه توان داد، لیک
بر سر سرنیزه نباید نشست

شمارهٔ ۳۱ - غزل در مخالفت جمهوری ساخته شده از مسمط موشح در موافقت جمهوری

جمهوری سردار سپه مایهٔ ننگ است
این صحبت اصلاح وطن نیست که جنگست

ازکار قشون حال خوش از ما چه توقع
کاین فرقه برین گله شبان نیست پلنگست

بی علمی و آوازهٔ جمهوری ایران
این حرف درین مملکت امروز جفنگست

اموال تو برده است به یغما و تو خوابی
آن کس که پی حفظ تو دستش به تفنگست

آزادی و مشروطیت افتاده به زحمت
این گوهر پر شعشعه در کام نهنگست

در پردهٔ جمهوری کوبد در شاهی
ما بی خبر و دشمن طماع زرنگ است

تا تعزیه گردان بود آن هوچی بی دین
این قافله تا حشر در این بادیه لنگست

افسانهٔ جمهوری ما ملت کودک
عیناً مثل ملعبهٔ شهر فرنگ است

در کیسهٔ ناهید بود لعل و زر و سیم
زین رو کلماتش همگی رنگ به رنگ است

شمارهٔ ۳۲ - سرچشمهٔ فین

سرچشمهٔ « فین » بین که در آن آب روانست
نه آب روانست که جان است و روان است

گویی بشمر موج زند گوهر سیال
یا آن که به هر جدول ، سیماب روانست

آن آب قوی بین که بجوشد ز تک حوض
گویی که مگر روح زمین در غلیانست

فوارهٔ کاشی رده بسته به جداول
چون ساقی پیروزه سلب در فورانست

وان آب روان از بر فواره پریشان
چون موی پریشان به رخ سیمبرانست

آن ماهی جلد شکم اسپید سیه پشت
شیطان صفت از تک به سوی سطح دوانست

آن ماهی زرین که سوی تک دود از سطح
چون تیر شهابست که بر دیو نشانست

خرچنگ کج آهنگ بر ماهی زببا
چون دیوکج آیین به بر حور جنانست

ترسد که برانندش ازین کوثر جانبخش
زان روی ازین گوشه بدان گوشه خزانست

ماهی که بود راست رو از کس نهراسد
خرچنگ کج آهنگ نهان و نگرانست

آن از منش راست کند جلوه چپ و راست
وین از منش پست شب و روز نهانست

ماهی بود آزاده و ساده دل و شادان
خرچنگ خبیث است و کریه است و جبانست

قدسی بود اسفند که همخانهٔ حوت است
قتال بود تیر که جفت سرطانست

اندر سرطان خطهٔ کاشان چو جحیمی است
این طرفه جحیمی که بهشتش به میانست

از خلد نشانی بود این باغ که طرحش
فرمودهٔ عباس شه خلد مکانست

آن سروکهن سال نمایندهٔ عصری است
کآزادگی و مردمیش نقل جهانست

آزادگی و خرمی ، از سرو بیاموز
کآزاده و خرّم به بهار و به خزانست

ای سرو تو آزادی از آن جاویدانی
هرکس که شد آزاد، بلی جاویدانست

ای سرو! تو ثابت قدم و عالی شانی
هر مرد که ثابت قدم ، او عالی شانست

آثار بزرگان بین اندر در و دیوار
آثار جوانمرد ز کردار نشانست

گرمابهٔ خونین اتابک را بنگر
گویی که هنوز از غم او اشک فشانست

هر رخنهٔ دیوارش گویی که دهانیست
کاندر حق دژخیمش نفرین به زبانست

رفتند و بماند از پس ایشان اثر نیک
خوش آنکه پس از او اثر نیک عیانست
***
مهمان براهیم خلیلیم که در جود
همتای براهیم خلیل الرحمن است

اعیان بنی عامر معروف جهانند
وین گوهر تابنده از آن عالی کانست

بس محتشم است اما، درویش نهادست
با دانش پیرانست ار چند جوانست

لطفش به حق یاران محتاج بیان نیست
آنجا که عیانست چه حاجت به بیانست

طبعم ندهد داد مدیحش که چنین کار
در عهدهٔ یغمایی و آن طبع روانست

شمارهٔ ۸ - نفس انسان

ز دانایی بنالد مرد دانا
که دانا را خرد بندی است برپا

ز سیری کرده قی در هند، راجه
گرسنه خفته « روسو» در اروپا

فرو ماند به کرباسی کشاورز
مخنث گام بگذارد به دیبا

عزیز بی جهت در خز و توزی
یتیم بی پدر بر خار و خارا

اگر قسمت به سعی است و به کوشش
چنان کاندر قران فرمود مولا

چرا پیوسته قومی در تنعم
چرا همواره جمعی در تقلا

چرا یک قوم در زببنده ملبس
چرا یک قوم در چرکینه چوخا

بهٔک دم روکفلر بی زحمت و رنج
ربوده قسمت یک عمر جولا

امیر ناتوان درکوشک خفته
به صف مرده سلحشورتوانا

وگرقسمت به نیرنگ است و تدبیر
در آن سعی و تکاپو نیست پیدا

پس آن پیغمبران و آن حکیمان
پس آن دستورهای نغز و شیوا

ز انجیل آمده تا عهد تورات
ز قرآن آمده تا زند وستا

ز سقراط گزین تا عهد « لوتر»
ز زرتشت مهین تا پور سینا

همان آموزگاران خلایق
همان اخلاق فرمایان دنیا

همان خون ها که خوردند آن بزرگان
نصیحت ها که فرمودند بر ما

همه یاوه است و هیچاهیچ و معدوم ؟
همه ژاژست و پیچاپیچ و بیجا؟

اگر نفس بشر با دد قرین است
چرا دد بر دو دست است و تو بر پا

چرا دد نگذرد از برکهٔ تنگ
تو پرّان بگذری از ژرف دریا

چرا گریی تو و او نیست گریان؟
چرا گویی تو و او نیست گویا

چرا آیی تو از مغرب به مشرق
نیاید آهو از صحرا به صحرا

چرا وحشت کند او در غریبی؟
تو در هر جا درآیی بی محابا

دده دندان نیالاید به همجنس
تو ساغرها کشی از خون اعدا

وگر گفتارهای لیل و داروین
چنان باشد که تو گویی همانا

نه او در بند تفکیک است و ترکیب
نه او در فکر ایجاد است و انشا

دو سه درسی ز بر کرده طبیعی
که میراث آید از احیا به احیا

تو هر دم چیزها یابی به فکرت
که آن نایافته اجداد و آبا

پس این فکرتو میراث پدر نیست
کمال نفس تو است ای پور زببا

کمال نفس ارمانی طبیعی است
درین ارمان تو ممتازی ز اشیا

گیاه و جانور مقهور دهرند
تویی مقهور فکر خویش تنها

کشد نفس تو زی فوق الطبیعه
کشد نفس هیون زی سطح غبرا

به تحسین نبات و جنس حیوان
تو چون دهر، دانا و توانا

توانی خاربن را کرد بی خار
وز آن بی خار بار آورد خرما

برآری از گل شش برگ ، صد برگ
پدید آری ز پشت زاغ ، ورقا

به ترکیب از جمادات طبیعت
گرو بردی وگشتی فرد یکتا

برآری از خزف بلور روشن
بسازی با شبه لولوی لالا

تویی بعد از طبیعت فرد ممتاز
به مصنوع طبیعت حکمفرما

بسا دارو که تو پیدا نمودی
که گیتی هیچ گه ننمود پیدا

بسا قانون که تو ابداع کردی
که آن را در طبیعت نیست مبدا

پس این نفس تو نفس گاو و خر نیست
که او در رتبه پست است و تو والا

قوانین طبیعی ره نیابد
در اصل آکل و ماکول ، اینجا

وگر یابد ز اغفال من و تو است
من وتو اکمهیم ا و خصم بینا

شمارهٔ ۹ - جواب بهار به ادیب الممالک فراهانی

ایزدت خر خلق کرد ای کودن شاعرنما
رو چراکن تاکی اندرکار حق چون و چرا

می برازد بر تو عنوان خریت ای ( ..)
همچو وحدانیت مطلق بذات کبر با

ازتو ابله تر نجستم نیک جستم بی خلاف
از تو ناکس تر ندیدم راست گفتم بی ر یا

مایه شاعر برون از لفظ خوش، علم است و هوش
مر تو را نی لفظ شیرین است نی علم و ذکا

زان افاداتی که فرمودی به دیوان ادیب
پایگاه دانشت معلوم شد نزدیک ما

وز فراویز نظامی شد مسلم کان جناب
تا چه حد بودست با آداب تحقیق آشنا

باد لعنت بر تو تا بر جان و خشوران درود
باد نفرین بر تو تا در لفظ مسکینان دعا

کوژ بادا همچو پشت خوشه چینانت کمر
چاک بادا همچو چرم پاره دوزانت قفا

بی توقف چار چیزت باد اندر چار چیز
بی تعلل هشت چیزت باد اندر هشت جا

در معایت زهر ارقم در سرایت شور و شین
درگلویت ریسمان و بر دهانت متکا

کف به لب چوبت به... تیرت به دل تیزت به ریش
غم به جان دردت به تن تیغت به سر بندت به پا

چار چیز از چار کس در چار جا بادت نصیب
نبود از این چار چیزت جان و تن یکدم رها

در ملا دشنام مردم در خلا دشنام زن
این جهان قهر اعادی آن جهان قهر خدا

نی در انگشت تو خوش تر تا در انگشتت قلم
بند بر دست تو بهتر تا که در دستت عصا

یادت آید مدتی همچون جعل در...
گرد می کردی زباله زبن سرای و زان سرا

روز و شب از دود افیون دربن ریشت خضاب
سال و مه از لون سرگین درکف دستت حنا

چون گذشتی مهتری لر سوی شهر اصفهان
می دویدی پیشبازش با سلام و با ثنا

شعر می خواندی به آواز حزین در مدح لر
مثنویاتی ز جنس شعر ملا احمدا

خنده آور موکبی تشکیل می شد زان که بود
لر ز پیش و تو زپس وندر پیت چندین گدا

ور از آن لر چند غازی می ربودی داشتی
با گدایان بر سر تقسیم آن جنگ و مرا

گشت ناگه آتش جنگ عمومی شعله ور
شد به دوران فتنهٔ آخر زمان فرمانروا

در جهان دجال خویان فرصتی خوش یافتند
تا برون آیند از بیغوله های اختفا

چون خر دجال بیرون تاختی از...
شد فضای اصفهان از عر و تیزت پرصدا

هوچیانه آمدی از چاه گمنامی برون
یافتی گنج ملا جان بردی ازکنج خلا

شد الاغ... لاغ باف و لاف زن
شعرساز و نثرگستر، چس نفس پرمدعا

شعرگوید لیک ناهنجار و سرد و بی مزه
سربسر چون سکهٔ مغشوش قلب ناروا

گاه تازد بر بهار وگاه بر پیشاوری
زان که دارد در جگر از صیت هریک داغ ها

وان اساتید خراسان و صفاهان و جنوب
نصرت و مسرور و فرخ آن شعاع و آن سنا

وان اساتید ری وگوران و آذربایجان
چون رشید و سرمد و رعدی سلیم و دهخدا

او نه تنها شاعران زنده را دشمن بود
شاعران مرده را نیز از حسد گوید هجا

نیش زن چون عقربست و مرکز زهرش زبان
شعرهایش چون رتیلا پشم دار و بدنما

چون زمین جی به امساک و ثقیلی مشتهر
چون شبان دی به سردی و درازی مبتلا

نام بهمان ژاژخا بنهد ملقلق باف ، لیک
خود ملقلق باف تر صد ره ز بهمان ژاژخا

بس که از الفاظ و ترکیبات ناخوش ممتلی است
معدهٔ شعرش عفونت یافته است از امتلا

می نهد در پیش ، ده دیوان ز استادان نظم
تا بسازد چامه ای خشک و دراز و نابجا

لاجرم هرمصرعش دارای سبکی دیگراست
چون بخوانی چامه هایش ، ز ابتدا تا انتها

می برد ترکیب لفظ از شاعران مختلف
چون کمال و چون نظامی چون ظهیر و صائبا

می نهد لفظ نظامی پیش لفظ بوشکور
می کند ترکیب صائب جنب سبک بوالعلا

از غریب و وحشی و سوقی درآمیزد بهم
شعرهایی بی مزه چون بی توابل شوربا

هست از بهر فنای جانت ای عرجون جهل
خامه ام در دست چون در دست موسی اژدها

چاک بادا حنجرت ای بوم ناخوش زمزمه
خاک بادا بر سرت ای شوم کافر ماجرا

بر سرت خاکی که شب از کوچه های اصفهان
گه به پشت خود کشیدی گه به پشت چاروا

از من ای نادان مشو دلتنگ زیرا گفته اند
از وفا خیزد مودت وز جفا زاید جفا

شمارهٔ ۱۶ - در تهنیت عید قربان و مدح والی خراسان

عید قربان آمد ای جان جهان قربان تو را
جلوه ای کن تا شود جانها فدای جان تو را

من شوم قربان تو را تا زنده مانم جاودان
زنده ماند جاودان آنکو شود قربان تو را

زلف ورخسارت نشان ازکفر و ازایمان دهند
زین قبل فرمان رسد برکفر و بر ایمان تو را

حیله و دستان مکن در دلبری با دوستان
زانکه خود بخشند دل ، بی حیله ودستان تو را

گرچه با من عهد و پیمان بستی اندر دوستی
پایداری نیست برآن عهد و آن پیمان تو را

عهد بشکستی و بگشودی در جور و ستم
نیست گوئی بیمی از شاهنشه ایران تو را

انکز آغازشهی باملک خویش این وعده داد:
آمدم من تا کنم یکباره آبادان تو را

داد رکن الدوله را منشور ملک شرق وگفت
ای خراسان کردم از این ره قوی ارکان تو را

ای خدیو شرق ای سر خیل ابناء ملوک
وی که شه بگزیده از امثال و از اقران تو را

کس نکوهش کرد نتواند مراگاه سخن
گویم ار خاقان بن خاقان بن خاقان تو را

نیز از من کس نتاند خواست برهان و دلیل
خوانم ار سلطان بن سلطان بن سلطان تو را

از بنی الخاقان کنون یزدان تو را برترکشید
باش تا از جمله گیتی برکشد یزدان تو را

مر تو راکس نیست مدحت خوان به گیتی چون بهار
گرچه اکنون جمله گیتی کشته مدحتخوان تو را

تا همی باشد به گیتی نام از افریدون و جم
باد فر و حشمت افزونتر ازاین و آن تو را

این هنوز آغاز فر و حشمت و اجلال تو است
باش تا کیوان ببوسد پایه ی ایوان تو را

شمارهٔ ۱۷ - غدیریه

ای که در هر نیکوئی آراسته یزدان تو را
جمله داری خود، چه گویم این تو را یا آن تو را

کرده یزدانت همی انباز با حور بهشت
وانچه بخشد حور را بخشیده صدچندان تو را

درکنار خویشتن پرورده رضوانت به ناز
تاکند فرمانروا بر حور و بر غلمان تو را

زلف طرار تو زان پس حیله ها انگیخته است
تا به افسون و حیل دزدیده از رضوان تو را

تا نیابد مر تو را بار دگر رضوان خلد
هردم اندر بند و چین خود کند پنهان تو را

با همه کوشش نیابد مر تو را رضوان و من
یافتم از فر مدح حجهٔ یزدان تو را

شیر یزدان بوالحسن آنکس چو بنگاری مدیح
نه فلک گردد طراز دفتر و دیوان تو را

ای مهین سلطان ملک هستی ای کاندر غدیر
کرده حق برهر دوگیتی سید و سلطان تو را

مر تو را تشریف امکان داد یزدان از ازل
تاکند زیب و طراز عالم امکان تو را

ذات تو قائم به یزدان ، ذات ما قائم به تو است
جلوهٔ ذاتند عقل و نفس و جسم و جان تو را

مر مرا باید زبانی دیگر و طبعی دگر
تاشوم چونانکه شایسته است مدحت خوان تو را

با زبانی این چنین و با بیانی این چنین
خودکجا شاید سرودن مدحتی شایان تو را

مدحتی شایان ببایدگفت آنکس راکه او
چون ملک گردن نهد بر حکم و برفرمان تورا

شاه رکن الدوله کش روز و شبان گویند خلق
کای ملک بادا به گیتی عمر جاویدان تو را

چهره ها خرم نمودی چهره خرم تر تو را
خانه ها آباد کردی خانه آبادان تو را

حیله و تزویر هر نادان نگیرد در ملوک
از چه گیرد حیله و تزویر هر نادان تو را

یاوه و هذیان روا نبود بر دانش پژوه
به که آید ناروا هر یاوه و هذیان تو را

نک زدم از راستی در دامنت دست امید
فرخ آن کز راستی زد دست در دامان تو را

خواهش یزدان پذیر و داد مظلومان بگیر
زانکه بهر داد، داد این برتری یزدان تو را

نک به فرمانت چنان گفتم که خودگفتم ز پیش
« عید قربان آمد ای جان جهان قربان تو را»

شمارهٔ ۱۸ - تاجگذاری

به سر بنهاد احمدشاه دیهیم کیانی را
ببین با تاج کیکاوس ، کیکاوس ثانی را

الا ای کاوه خنجرکش ، سوی ضحاک لشکرکش
فریدون است هان برکش، درفش کاویانی را

ز تاجش نور پاشیده از او روشن دل و دیده
ملک ماهی است پوشیده، قبای خسروانی را

به دلش ایزد خرد هشته به گلشن انصاف بسرشته
به پیشانیش بنوشته خط گیتی ستانی را

خدیوی نوجوان آمد، به جسم ملک جان آمد
به ایران کهن گو گیرد از سر نوجوانی را

حیات جاودانی بین ، غنیمت بشمر ای ملت
پس از مرگ سیاسی این حیات جاودانی را

شه ما یادگار است از ملوک باستان ، یارب
به او پاینده دار این ملک وگنج باستانی را

کیانی تخت وتاج ، این شاه را زیبد، کن ارزانی
به ما و شاه ما این تاج و این تخت کیانی را

رعیت پروری خواهیم اگر زین شه عجب نبود
که شاید خواستن از پاسبانان ، پاسبانی را

شهنشاها! شهنشاهی ، به چرخ معدلت ماهی
به نام ایزد که آگاهی، رموز ملک رانی را

تویی آن شاه کیخسرو، که آراید جهان از نو
دلت با یک جهان پرتو، به ما داد این نشانی را

تو ایران را جوان سازی وطن راکلستان سازی
به فر خود عیان سازی بسی راز نهانی را

توعلم آری دراین کشور، توبربندی زغفلت در
تو بگشایی به مردم سر، کنوز آسمانی را

کجا صنعتگری بوده ، ره ملک تو پیموده
ادیبان بر تو بگشوده زبان مدح خوانی را

رعیت را نهی بالش ، ستمگر را دهی مالش
نه رشتی را ز تو نالش ، نه آذربایجانی را

درآید ملت از ذلت ، عیان سازند بر ملت
همه ، چون نیر دولت ، رسوم مهربانی را

ثنایش بیش نشمارم دعایش بر زبان آرم
که من خود خوش نمی دارم ثناهای زبانی را

شمارهٔ ۱۹ - در وصف تگرگ

ز میغ اندر جهد هزمان درخشا
شود میغ از درخشیدنش رخشا

کجا طفلی کشد با دست لرزان
خطی زرین ، بدان ماند درخشا

دمد تندر بدان قوت که گویی
شودکوه ازنهیبش پخش پخشا

الا زین سنگسار ابر فریاد
کریما کردگارا جرم بخشا

تگرگی آمد از بالا که گفتی
کشد رستم خدنگ از پشت رخشا

ز سنگک اا باغ چون دشت نمک شد
که بود از لاله چون کان بدخشا

دژم شد گونهٔ نسرین روشن
سیه شد چهرهٔ شب بوی رخشا

نگه کن تا چه گوید رودکی انک
به هر بابش ز حکمت بود بخشا

نباشد زین زمانه بس شگفتی
اگر بر ما ببارد آذرخشا

شمارهٔ ۲۰ - سرود خارکن

خوشا بهارا خوشامیا خوشا چمنا
خوشا چمیدن بر ارغوان و یاسمنا

خوشا سرود نوآئین و ساقی سرمست
که ماه موی میان است و سر و سیم تنا

خوشا توان گری عاشق و نگویی یار
خوشا جوانی با این دو گشته مقترنا

به فصلی ایدون کز خاربن برآیدگل
نواخت باید برگل سرود خارکنا

شمارهٔ ۲۱ - مراسم صبحانه (یک خانواده زردشتی قدیم)

صبح دوم شد سپیده تابانا
زهره هویدا و ماه پنهانا

دست افق مطرفی کشید بنفش
سنجابین پروزش بدامانا

برگ درختان چو می کشان به صبوح
خون خوش برهم زنند پنگانا

زمزمهٔ مرغکان به شاخ درخت
چون به ( میزد) اجتماع مهمانا

پیر مغان شانه زد به روی و به موی
مغبچگان هر طرف شتابانا

پس درایوان گشادو، دیده چه دید؟
گشته به شب چیره مهر تابانا

وز در ایوان فروغ نور گرفت
مجمره و آذر ورهرانا

آذر وهران چو آذران بزرگ
زیور مهن است و زینت مانا

پیرمقدس کرفت به رسم و پاژ
شد به نیاز خدای دو جهانا

آتش بهرام را ز چندن و عود
نیرو بخشود و شد فروزانا

یکسره بالاگرفت قوت نور
مشک و و ایوان شدند رخشانا

هیچ اثر زان شب سیاه نماند
اهریمن رفت و ماند یزدانا

چون که نیایش به سر رسید، نهاد
شاه زنان چاشت را یکی خوانا

شهزن و مان بد شدند برسر خوان
وز دو طرف کودکان خندانا

نان و شراب و کباب چیده به صف
زمزمه کردند و خورده شد نانا

وآنگه فرمود پیر با پسران
کای پسران دلیر ایرانا

- ناتمام -

شمارهٔ ۴ - گلستان

نوبهار آمد و شدگیتی دیگرگونا
باغ رنگین شد از خیری و آذریونا

رده بستند به باغ اندرکل های جوان
جامه ها رنگین چون لشگر ناپلیونا

سرخ گل خنده زد و مرغ شباوبزگریست
از لب کارون تا ساحل آبسگونا

برگ سبزآورد آن زرد شده شاخ درخت
کودک نوزاد آن پیر شده عرجونا

گل طاوسی ما نا صنم سامری است
عرعر وناژو چون موسی وچون هارونا

ارغوان هست یکی خیمهٔ نورنگ شده
کامده بیرون از خم بقم اکنونا

پیچک لاغر آویخته در دامن سرو
مثلی باشد از لیلی و از مجنونا

دشت قرمز شد یکپارچه از لالهٔ سرخ
ربخته گویی در دشت فراوان خونا

یا برون آمده از خاک و پراکنده شده است
با یکی زلزله ، گنج کهن قارونا

قطرهٔ باران آویخته از برگ شقیق
چون زگوش بت دوشیزه در مکنونا

از پس نرگس آمدگل شب بوی سفید
وز پس شب بو بشگفت گل میمونا

گونه گون از بریک مرز بنفشه بدمید
وز بر مرز دگر سنبل گوناگونا

دو بنفشه است یک افرنجی و دیگر طبری
طبری خرد است اما به شمیم افزونا

شب بو و اطلسی و میخک و میناگویی
کرده فرش چمن از دیبه سقلاطونا

شمعدانی است فروزندهٔ هر باغ که هست
تا مه مهر ز فروردین روزافزونا

بنگر آن شب بوی صد پر که نسیم خوش او
به مشام آید از آذر تاکانونا

سوسن و زنبق با داشتن چند زبان
راست چون دانشمندان خمشند اکنونا

لیک با نیم زبان بر گل سوری بلبل
بیت ها خواند گه سالم و گه مخبونا اا

گل آزرمی ازشرم سرافکنده به زیر
که چرا غازه کشیده گل آزرگونا

بهرتعلیم شکوفه ، باد از شاخ درخت
گه الف سازد گه دال کند گه نونا

وان چکاوک به لب جوی پی صید هوام
همچو مارافسا پیوسته کند افسونا

صبحگه جمله گلان روی به خورشیدکنند
که بر او هستند از روز ازل مفتونا

شد جهان خرم و خرم شد دل های حزین
من چنین محزون چونا که بمانم چونا

چون زیم محزون اکنون که جان شد چو بهشت
به بهشت اندر یک دل نبود محزونا

خرمی بر ما شایدکه به سالی زین پیش
رخت افکندیم از شهر سوی هامونا

همچو مسعودکه بیرون شد از قلعهٔ نای
عاقبت رفتیم از محبس ری بیرونا

دشت البرزکنون جای فقیرانهٔ ماست
آن کجا بود نشستنگه افریدونا

فلکی دارد روشن ، افقی دارد نغز
چشم اندازی چون دفتر انگلیونا

آفرین باد به البرزکه از عکس وی است
هرچه نقش است به سقف فلک گردونا

ما ز البرز دو فرسنگ به دوریم ولیک
او چنان آید در چشم که هست ایدونا

که بر او پیچند ازپرتو خور زربفتا
که در او بافند از ابر سیه اکسونا

چون سردانا مشحون ز هواهای بلند
قله اش سال و مه از برف بود مشحونا

دامنش چون دل عاشق کمرش چون رخ یار
به هوای خون و خوش منظرگی مقرونا

چون به تابستان بر برگ درختش نگری
از درخشانی گواکه بود مدهونا

عرب ار دیدی آن خوب فواکه کانجاست
برنخواندی به قسم والتین والزیتونا

باغ در باغ و گل اندر گل و قصر اندر قصر
هریکی قصر یکی جوی به پیرامونا

خاصه آن باغ کجا هست نشستنگه شاه
که بهشتی است فرود آمده از گردونا

کوه اگر حایل آن باغ نبودی بودی
از لب رود ارس تا به لب جیحونا

این چنانست که استاد دقیقی فرمود
« مهرگان آمد جشن ملک افریدونا»

شمارهٔ ۵ - طوفان

سحابی قیرگون برشد ز دریا
که قیراندود شد زو روی دنیا

خلیج فارس گفتی کز مغاکی
به دوزخ رخنه کرد و ریخت آن جا

بناگه چون بخاری تیره و تار
از آن چاه سیه سر زد به بالا

علم زد بر فراز بام اهواز
خروشان قلزمی جوشان و دروا

نهنگان در چه دوزخ فتادند
وز ایشان رعدسان برخاست هرا

هزاران اژدهای کوه پیکر
به گردون تاختند از سطح غبرا

بجست از کام آنان آتش و دود
وزان شد روشن و تاربک صحرا

هزیمت شد سپهر از هول و افتاد
ز جیبش مهرهٔ خورشید رخشا

تو گفتی کز نهان اهریمن زشت
شبیخون زد به یزدان توانا

برون پرید روز از روزن مهر
نهان شد در پس دیوار فردا

شب تاری درآمد لرز لرزان
چو کور بی عصا در سخت سرما

ز برق اورا به کف شمعی که هردم
فرو مرد از نهیب باد نکبا

خلیج فارس ناگه گشت غربال
ز بالا بر سر آن تیره بیدا

طبیعت خنده زد چون خندهٔ شیر
زمانه نعره زد چون غول کانا

زمین پنهان شد اندر موج باران
که از هر سو درآمد بی محابا

خط آهن میان موج گفتی
ره موسی است اندر قعر دریا

خروشان و شتابان رود کارون
درافزوده به بالا و به پهنا

رخ سرخش غبارآلود و تیره
چو روی مرد جنگی روز هیجا

ز هر سو موج ها انگیخت چون کوه
که شدکوه از نهیبش زیر و بالا

به تیغ موج هایش کف نشسته
چو برف دیمهی بر کوه خارا

نفس در سینه ها پیچیده از بیم
که ناگه چتر خسرو شد هویدا

چو کارون دید شه را تیزتر شد
چو مستی کش زنی سیلی بعمدا

جهاز آتشین بر سطح کارون
به رقص افتاد چون می خورده برنا

و یا مانندهٔ نر اشتری مست
کز آهنگ حدی برخیزد از جا

شهنشه بر سر کارون قدم سود
بخفت آن شرزه شیر ناشکیبا

بلی دیوانه چون زنجیر بیند
فرامش گرددش آشوب و غوغا

می حب الوطن خوردست خسرو
کی از دیوانه دارد مست پروا؟

پس از شه میر خوزستان گمان برد
که کارون خفت و برگشت از معادا

ز شه شد دور و ناگاهان فروماند
در آن غرقاب هول انگیز، تنها

فروبلعیدش آن گود دژآهنگ
چو پشه کافتد اندر کام عنقا

ولیک از بیم شه بیرونش افکند
وز آن کرداب ژرفش کرد پیدا

کشیدندش برون از چنگ کارون
چو بودش بر شه گیتی تولا

ازین غفلت به خود پیچیدکارون
وزین خجلت گرفتش خوی سراپا

پذیرفتار شد کاندر ولایت
نیازد زین سپس دست تعدا

نهنگانش نیازارند مردم
نه طوفانش بیو بارد رعایا

برو سدها ببندد شاه گیتی
وزو جرها گشاید شاه دنیا

نهد گردن به بند شهریاری
نماید خاک خوزستان مصفا

بود چونان که بد در عهد شاپور
شود چونان که شد در عهد دارا

بروباند ز اهواز اصل شکر
پدید آرد ز ششتر نسج دیبا

به پیوندد ز فیضش قصر در قصر
ز بند شوشتر تا خور موسی

کند برطرف بهمن شیر و حفار
هزاران قریهٔ آباد انشا

شهنشه عذر کارون درپذیرفت
بدان پذرفت کاری های زیبا

بود هرچند جرم بندگان بیش
گذشت شاه افزونست از آنها

شمارهٔ ۳ - فخریه

دگر باره خیاط باد صبا
بر اندام گل دوخت رنگین قبا

بسی حله آورد و ببرید و دوخت
به نوروز، خیاط باد صبا

یکی را به بر ارغوانی سلب
یکی را به تن خسروانی ردا

ز اصحاب بستان که یکسر بدند
برهنه تن و مفلس و بینوا

به دست یکی بست زیبا نگار
به پای یکی بست رنگین حنا

بیاراست بر پیکر سروبن
یکی سبزکسوت زسرتا به پا

برافکند بر دوش بید نگون
ز پیروزه درّاعه ای پربها

بسی ساخت بازبچه و پخش کرد
به اطفال باغ ازگل و ازگیا

به دست یکی پیکری خوب چهر
به چنگ یکی لعبتی خوش لقا

یکی بسته شکلی به رخ بلعجب
یکی هشته تاجی به سر خوشنما

یکی را به بر طرفه ای مشگ بیز
یکی را به کف حلقه ای عطرسا

پس آنگه بسی عقد گوهر ز هم
گسست و پراکندشان بر هوا

درخت شکوفه ده انگشت خویش
فراپیش کرد و ربود آن عطا

سیه ابر توفنده کز جیش دی
جدا مانده در کوه جفت عنا

بر آن شد که آید به یغمای باغ
بتاراجد آن ایزدی حله ها

برآمد خروشنده از کوهسار
بپیچید از خشم چون اژدها

که ناگاه باد صبا دررسید
زدش چند سیلی همی برقفا

بنالید از آن درد ابر سیاه
شد آفاق از ناله اش پرصدا

تو گفتی سیه بنده ای کرده جرم
دهد خواجه اکنون مر او را جزا

ببارد ز مژگان سرشک آنچنان
کزان تر شود باغ و صحن سرا

گه از خشم دندان نماید همی
بتابد ز دندانش نور و ضیا

ببالد چمن زان خروش و غریو
بخندد سمن زان فغان و بکا

جنان کز خروشیدن کوس رزم
بخندد همی لشکر پادشا

نگه کن به ایران ز ده سال پیش
ز آشوب و غوغا و قحط و غلا

خزینه تهی تر ز مغز وزیر
ذخیره تهی تر از آن هر دوتا

ادارات ، ویرانه و بی حقوق
سپاهی ، برهنه تن و بینوا

سر ماه ، دولت به دریوزگی
شده بر در اجنبی چون گدا

روان هر طرف جیش بیگانگان
به یغمای این ملک داده صلا

به هرگوشه ای ظالمی مقتدر
به هر دسته ای مفسدی مقتدا

شنیده خردمند هر بامداد
ز نابخردان تهمت و ناسزا

ز مردم کشان خون مردم هدر
ز غارتگران مال ملت هبا

شده ملک گیلان و مازندران
به تاراج بیگانه و آشنا

به هر برزن وکوی گرد آمده
پی مفسدت لشگری زاشقیا

به شهر ری اندر به هریک دو ماه
شده چند بیچاره فرمانروا

وطن دوستان سر ز خجلت به زیر
ولی سفگان گرم چون و چرا

درین حالت زار ناگه ز غیب
برآمد یکی دست زورآزما

نجنبید از هیبتش آب از آب
لهیب فتن سرد شد جابجا

تو بودی که در جنگ خونین رشت
سپر ساختی تن به تیر بلا

تو بودی که کردی به رزم جنوب
به دربا و صحرا تن خود فدا

تو بودی که گرگان ز نیروی تو
تهی شد ز یک گله گرگ دغا

توبودی کز آن پست و تیره مغاک
رساندی وطن را به اوج علا

همیدون به شرح هنرهای تو
زبان رهی قاصر است از ثنا

مگر وام خواهم ز تیمورتاش
زبانی فصیح و بیانی رسا

هم ازکلک او مایه خواهم همی
مگر کلک او مایه بخشد مرا

پس آنگه زصد دفتر مدح تو
توانم مگر کرد سطری ادا

دریغا جدا ماندم از مهر شاه
ز بس گفت دشمن بدم در قفا

چو من نیکخواهی کم آید به دست
سخن گستر و ثابت و باوفا

نروبیده اندر دلش بیخ آز
نخشکیده در چشمش آب حیا

وطنخواه و بیدار و باتجربت
نوبسنده و ناطق و پارسا

به کار سیاست صدیق و دلیر
گریزان ز زرق و فریب و ربا

برون ز اختصاصی که دارم به شعر
ببستم زهر علم طرفی جدا

ز اصل لغات و ز اصل خطوط
ز اصل ملل کامدند ازکجا

ز پیدایش خاک و استارگان
ز حیوان و انسان و آب و گیا

زگفتار داروبن و سر حیواه
ز تبدیل و از نشو و از ارتقا

ز تصنیف الحان و از صرف و نحو
ز تشریح و تاریخ و جغرافیا

فزون زین هنرها که از هر یکش
مرا خاست خصمی پلید و دغا

مرا این هنرها ز درگاه تو
جداساخت ای شاه کشورگشا

چه غم گر بمیرم به کام حسود
که ماند پس از من ز من شعرها

همه پخته مانند سیم رده
همه سخته مانند زر طلا

گر از شعر شاید که پوشش کنند
بپوشد زمانه ز شعرم کسا

حسودان ما هم بمیرند نیز
منزه شود دستگاه قضا

قضاوت ز روی عدالت شود
نه از روی بیداد وبخل و جفا

سخن های ما خود ز دل خاسته است
در آن نیست یک ذره ریو و ریا

به نیک و بدکار ما پی برند
پس از ما، چو خوانند اشعار ما

بر آنم که شعرم نگوید دروغ
وگر چندگوبد سخن در قفا

بوبژه که در شعرم اغراق نیست
صریح است و پاکیزه و جانفزا

به لفظ ار به کس اقتفا کرده ام
به معنی نکردم به کس اقتفا

تنحل نکردم به شعر اندرون
نسازد به دریوزه اهل غنا

تتبع بسی کرده ام لاجرم
توارد اگر شد تفضل نما

بلای توارد بلایی است صعب
به یزدان گریزم من از این بلا

ببین دفتر فرخی و سروش
که مصراع ها نیست از هم جدا

من اینسان توارد ندارم به شعر
که نبود مرا حافظه بی وفا

مرا عیب کردند در سبک نظم
که این باستانی سخن تاکجا

همم عیب کردند درکار نثر
که این شیوه ی تازه باری چرا

ندانند کان باستانی سخن
کلیدی است درفضل، مشگل گشا

زبان را نگه دارد از انحطاط
سخن را نگه دارد از انحنا

ولی نثر پیشین چنان ابتر است
که مقصود را کرد نتوان ادا

همان نظم، خاص است و نثر است عام
نداند کس ار شعر، باشد روا

ولی نثر را گر ندانند خلق
ابا معرفت کی شوند آشنا

در ایران به تازی نبشتند نثر
که در نثر تازی فراخ است جا

به نثر اعتنایی نبوده است پیش
که بوده است افزون به شعر اعتنا

بود سخت ، بنیان نظم دری
ز آرایش و لون و برگ و نوا

ولی نثر تازی ز نثر دگر
بسی بیش دارد جمال و بها

بجز چند دفتر ز پیشینیان
که تقلید از آنان بود نابجا

نشان ده اگر هست نثری تمام
که بر جای پایش توان هشت پا

ازبرا به نثر نوبن تاختم
کز آن حاجت قوم گردد روا

گر این طرز تحریر بودی گزاف
نراندی بر آن هرکسی مرحبا

نکردی به هر مغز چون مل اثر
ندادی به هر بزم چون گل صفا

هرآن چیز کان را پسندند خلق
سراسر صوابست و جز آن، خطا

دربغا که خیره است چشم حسود
نبیند به جز عیب خلق خدا

گرت صد هنر باشد و عیب یک
صدت عیب گیرد حسود دغا

حسودان به پیغمبر هاشمی
ببستند از اینگونه بس افترا

که شعر است قرآن و بی معنیست
الف لام میم و الف لام را

چو گرک حسد مصطفی را گزید
تو گوبی که آهو نگیرد مرا؟ !

الا تا گلستان به فصل بهار
چو روی نکو بان شود دل گشا

سرت سبز باد و تنت زورمند
تو را دولت و دولتت را بقا

وطن باد در سایهٔ عدل تو
برومند و بالنده و باصفا

شمارهٔ ۲۲ - در منقبت امام هشتم ( ع )

بگرفت شب ز چهرهٔ انجم نقاب ها
آشفته شد به دیدهٔ عشاق خواب ها

استارگان تافته بر چرخ لاجورد
چونان که اندر آب ز باران حباب ها

اکنون که آفتاب به مغرب نهفته روی
از باد برفروز به بزم آفتاب ها

مجلس بساز با صنمی نغز و دلفریب
افکنده در دو زلف سیه پیچ و تاب ها

ساقی به پای خاسته چون سرو سیمتن
وانباشته به ساغر زربن شراب ها

درگوش مشتری شده آواز چنگ ها
بر چرخ زهره خاسته بانگ رباب ها

فصلی خوش و شبی خوش وجشنی مبارکست
وز کف برون شده است طرب را حساب ها

بستند باب انده و تیمار و رنج و غم
وز شادی و نشاط گشادند باب ها

رنگین کند به باده کنون دامن سپید
زاهدکه بودش از می سرخ اجتناب ها

گویند می منوش و مخورباده زانکه هست
می خواره راگناه وگنه را عقاب ها

در باده گر گناه فزون است هم بود
در آستان حجه یزدان ثواب ها

شمس الشموس شاه ولایت که کرده اند
شمس و قمر ز خاک درش اکتساب ها

هشتم ولی بار خدا آنکه بر درش
هفتم سپهر راست به عجز اقتراب ها

بهر مقر و منکر او ایزد آفرید
انعام ها به خلد و به دوزخ عذاب ها

خواهی اگر نوشت یکی جزوش از مدیح
در پیش نه ز برگ درختان کتاب ها

اکنون به شادی شب جشن ولادتش
گردون نهاده برکف انجم خضاب ها

جشنی است خسروانه و بزمی است دلفروز
گوئی گرفته اند ز جنت حجاب ها

نور چراغ وتابش شمع و فروغ برق
گونی برآمدند به شب آفتاب ها

آن آتشین درخت چو زربفت خیمه است
وان تیرهای جسته چو زرین طناب ها

شمارهٔ ۲۳ - باز هم به همان مناسبت (مد شدن موی کوتاه برای زنان)

سراسر تار گیسوی سیه چیدند خانم ها
ندانم از چه این مد را پسندیدند خانم ها

کمند زلف بگشودند از پای گنهکاران
گناه بستگان عشق ، بخشیدند خانم ها

دلا آزاد شو کان دام دامن گیر گیسو را
به رغبت از سر راه تو برچیدند خانم ها

کسی بی شقه گیسو نمی بندد به خانم دل
که خلق از شقه گیسو پرستیدند خانم ها

مسلم بود جنس نر بود از ماده خوشگل تر
چه خوب این مدعی را زود فهمیدند خانم ها

ز فرط بچه بازی ها به پاریس این عمل مد شد
در ایران هم پی تقلید جنبیدند خانم ها

سخن دور از مقام دوستان زین حرکت بیجا
به گیس خوبش و ریش شوهران ریدند خانم ها

شمارهٔ ۲۴ - گواه سخنوری

آمد، چو دو نیمه برفت از شب
آن ساده بناگوش سیم غبغب

با چهرهٔ روشن چو تافته روز
با طرهٔ تاری چو قیرگون شب

ابروش به خون ریختن مهیا
مژگانش به تیرافکنی مرتب

هردم به دگر سو جهنده زلفش
چون کودک بگریخته ز مکتب

جز بررخش آن طرهٔ نگونسار
کس نیست به مینو درون معذب

ترکی که بدو طرهٔ فسون ساز
شد دام ره مردم مجرب

شیرین سخن است و بدیع گفتار
ویژه چو گشاید به پارسی لب

بنشست و مرا زیرلب همی گفت
خیز ای هنری شاعر مهذب

زی باغ ز مشکو برآور اسباب
وز خانه سراپرده زن به سبسب

فرمانش پذیرفتم و پذیرند
فرمان چنان کودک مودب

بیرون شدم از بنگه و نهادم
زبن از بر دو تیزگام اشهب

هنگام سپیده دمان که گردون
بگرفت ز پای آن سیاه جورب

بنشست به مرکب بت نکوروی
خورشید برآمد به پشت مرکب

من از بر خنگی دگرنشسته
چون از بر نخجیر لیث اغلب

با یاری ز افریشته نکوتر
با عیشی ز آب حیات اعذب

دیدم به ره اندر دمیده سبزه
چون سبز نبشته خط مورب

لاله چو عقیقینه جام و در وی
شنگرف به قیر اندرون مرکب

در دشت ز سبزه هزار گردون
برگلبن از گل هزار کوکب

از لاله ، ریاحین گرفته دردست
اقداحاً من جمره تلهب

طیب سر زلف تو یافت سنبل
ای زلف تو از مشک ناب اطیب

بنهاد به کف بر خضاب ، لاله
ای کف تو از خون من مخضب

هر نیم شبی مرغک شب آوبز
برشاخ سراید سرود معجب

مرغان چو خطیبان بیهده گوی
گویند سخن جمله بی مخاطب

لرزنده و نالنده شاخک بید
از باد بزان وز تگرگ منصب

گوبی گنهی کرد و ترسد اکنون
کاندر بر خسرو شود معاقب

آن یک خبر او هزار دفتر
آن یک سخن او هزار مطلب

شاهی که به گاه عتاب و تندی
می ننگرد از شرم زی معاتب

زبر و زبر او ستاده اقبال
چون اعراب اندر حروف معرب

فخر است کسان را ز منصب و جاه
وز اوست کنون فخر جاه و منصب

دشمنش بر او بر چه حیله سازد
با شیر چه سازد فریب ارنب

ای منظر اقبال و حشمت تو
صد ره بر از این منظر محدب

فرش بود از آسمان بر افزون
آنکو به بساط توشد مقرب

بخت تو وخورشید راست لعبی
پیوسته بر این طارم مذهب

خورشید هم ایدون ملاعبت را
هر روز برآید به گرد ملعب

رای تو سوی نخشب ار نهد روی
خورشید برآید ز چاه نخشب

شمشیر تو را روز جنگ خیزد
فتح و ظفر از آب داده مضرب

رامشگه دشمن ز هیبت تو
گردد ز دم شیر شرزه اهیب

آورده بهارت مدیحتی نغز
الفاظ عجیب و معانی اعجب

گویند مرا کت سخنوری نیست
خود اینت یکی ناستوده مذهب

بر من چه بد آید ز گفته ی خصم
بر سنگ چه آید زنیش عقرب

تا شکر ناید ز شاخ حنظل
تا مرجان ناید زبیخ طحلب

بادا دل خصمت همیشه در تاب
بادا تن خصمت هماره در تب

مفعول مفاعیل فاعلات
با بحر خفیف انسب است و اقرب

شمارهٔ ۴۴ - مرغ خموش

یک مرغ سر به زیر پر اندر کشیده است
مرغی دگر نوا به فلک برکشیده است

یک مرغ سر به دشنهٔ جلاد داده است
یک مرغ از آشیانه خود سرکشیده است

یک مرغ ، جفت و جوجه به شاهین سپرده است
یک مرغ جفت و جوجه ببر درکشیده است

یک مرغ ، پر شکسته و افتاده در قفس
یک مرغ ، پر به گوشهٔ اختر کشیده است

یک مرغ صید کرده و یک مرغ صید او
از پنجه اش به قهر و به کیفرکشیده است

مرغی به آشیانه کشیده است آب و نان
ای مرغ آشیانه در آذرکشیده است

مرغی جفای حادثه دیده است روز و شب
مرغی جفای حادثه کمتر کشیده است

مرغی ز وصل گل شده سرمست و مرغکی
ز آسیب خار، ناله مکررکشیده است

قربان مرغکی که ز سودای عشق گل
از زخم نوک خار، به خون برکشیده است

یا چون بهار از لطمات خزان جور
سر زبر پر نهفته و دم درکشیده است

شمارهٔ ۴۵ - که ورزندگی مایهٔ زندگی است

تن زنده والا به ورزندگی است
که ورزندگی مایهٔ زندگی است

به ورزش گرای وسرافراز باش
که فرجام سستی سرافکندگی است

به سختی دهد مرد آزاده تن
که پایان تن پروری بندگی است

دلی بایدت روشن و تن درست
اگر جانت جویای فرخندگی است

کسی کاو توانا شد و تندرست
خرد را به مغزش فرو زندگی است

هنر جوی تا کام یابی و ناز
که جویندگی راه یابندگی است

ز ورزش میاسای و کوشنده باش
که بنیاد گیتی به کوشندگی است

درخشیدن این بلند آفتاب
ز بسیار کوشی و گردندگی است

نیاکانت را ورزش آن مایه داد
که شهنامه زایشان به تابندگی است

تو نیز از نیاکان بیاموزکار
اگر در سرت شور سرزندگی است

شمارهٔ ۴۶ - منقبت سیدالشداء ( ع )

« دل آن ترک نه اندر خور سبمبن بر اوست
سخن او نه ز جنس لب چون شکر اوست »

بینی آن زلف که سیسنبر و سوسن ، بر اوست
دل من فتنه برآن سوسن و سیسنبر اوست

چون فروپیچد و برتابد و بر بندد
گوئی از غالیه اکلیلی زبب سر اوست

باز چون برفکند بند و رها سازد زلف
گوئی از مشک یکی پیرهن اندر بر اوست

ابلهان جمله درازند و دراز است آن زلف
به افسون ها که در آن حلقهٔ افسونگر اوست

چون سرش چیده شود نیک پسندیده شود
که بدان فتنه گری گو تهی اندر خور اوست

سرآن زلف ببرند به آئین و رواست
که پریشانی یک شهر به زیر سر اوست

هر درازی نبود ابله و هرگونه رند
زانکه هرکس را بخشایشی از داور اوست

دلبر من نه دراز است و نه کوتاه ، بلی
نظرم بی سببی نیست که بر منظر اوست

هست چون سرو جوانه قد آن سرو روان
که به عشق اندر، پیری و ملامت بر اوست

چون به باغ آیم و بینم گل سوری با سرو
در دلم حسرت بالا و رخ دلبر اوست

راست گویی گل سوری به بر سرو بلند
که حسین است و به پیشش علی اصغر اوست

پسر فاطمه سر خیل جوانان بهشت
که بهشت آیتی از تازه رخ انور اوست

رخ زبباش بهشت است و قد موزونش
طوبی و، خالش رضوان و لبش کوثر اوست

مهر او دار نعیم وکرمش نعمت او
قهر او دار جحیم و سخطش آذر اوست

برق ، پاسوخته ای براثر ناوک او
چرخ ، پرگرد رخی در عقب لشکر اوست

رتبتش پیدا ز اسرار ( حسین منی ) است
به خداکاین سخن از دولب پیغمبر اوست

او ز پیغمبر و پیغمبر ازویست ، آری
بی سبب نیست که جبریل ستایشگر اوست

پدر و مادر و جدم به فدای پسری
کاین جهان چاکر جد و پدر و مادر اوست

خامس آل عبا، سبط دوم ، قطب سوم
آن سپهری که فلک بندهٔ نه اختر اوست

گشت در بزم ازل فانی فی الله ز آنرو
تا ابد سرخ ز صهبای فنا ساغر اوست

در ره دین ز برادر بگذشت و ز پسر
شاهد واقعه ، عباس و علی اکبر اوست

کشت دین تشنه بدو، خون حسین آبش داد
این حدیث لب عطشان و دو چشم تر اوست

لکهٔ چهرهٔ شمس وکلف عارض ماه
ازلی دورنمائی ز غبار در اوست

پهنهٔ گردون میدانگه جولان شه است
وین مه نو اثر نعل سم اشقر اوست

دو دل است او را در رزم ، یکی در سینه
وز بر جوشن ، پوشیده دل دیگر اوست

او جهانست و، زمین است عقابش و آن رمح
چون شهابست و عمامه فلک اخضر اوست

هرچه در خانه زر و سیم ’ به سائل بخشید
هم درآن حال که سائل به قفای در اوست

تابع روز نشد، تن به مذلت بنداد
این چنین باید بودن کسی ار چاکر اوست

گفتم این چامه بدان وزن که کفت آن استاد
« دل آن ترک نه اندر خور سیمن بر اوست »

شمارهٔ ۳۷ - فردوسی

سخن بزرگ شود، چون درست باشد و راست
کس ار بزرک شد از گفته بزرگ، رواست

چه جد، چه هزل ، درآید به آزمایش کج
هرآن سخن که نه پیوست با معانی راست

شنیده ای که به یک بیت ، فتنه ای بنشست
شنیده ای که ز یک شعر، کینه ای برخاست

سخن گر از دل دانا نخاست ، زببا نیست
گرش قوافی مطبوع و لفظ ها زبباست

کمال هر شعر اندر کمال شاعر اوست
صنیع دانا، انگارهٔ دل داناست

چو مرد گشت دنی ، قول های اوست دنی
چو مرد والا شد، گفته های او والاست

سخاوت آردگفتار شاعری که سخی است
گدایی آرد اشعار شاعری که گداست

کلام هر قوم ، انگاره سرایر اوست
اگر فریسهٔ کبر است یا شکار ریاست

نشان سیرت شاعر، ز شعر شاعر جوی
که فضل گلبن ، در فضل آب و خاک و هواست

درست شعری ، فرع درستی طبع است
بلند رختی ، فرع بلندی بالاست

بود نشانهٔ خبث حطیئه گفتهٔ او
چنانکه گفتهٔ «حسان» دلیل صدق و صفاست

کمال شیخ معری ز فکر اوست پدید
شهامت متنبی اا ز شعر او پیداست

نشان خوی دقیقی و خوی فردوسی است
تفاوتی که به شهنامه ها به بینی راست

بلی تفاوت شهنامه ها، به معنی و لفظ
درست و راست بهنجار خوی آن دو گواست

جلال و رفعت گفتارهای شاهانه
نشان همت فردوسی است ، بی کم و کاست

فرمانهای دلاورانه و بی باکیها
دلیل مردی گوینده است و فخر او راست

محاورات حکیمانه و درایت هاش
گواه شاعر، در عقل و رای حکمت زاست

صریح گوید گفتارهای او، کاین مرد
به غیرت از امرا و به حکمت از حکماست

کجا تواند یک تن ، دوگونه کردن فکر
جز آنکه گویی دو روح در تنی تنهاست

به صد نشان ، هنر اندیشه کرده فردوسی
نعوذ بالله پیغمبر است اگرنه خداست

درون صحنهٔ بازی ، یکی نمایشگر
اگر دوگونه نمایش دهد، بسی والاست

یکی به صحنهٔ شهنامه بین که فردوسی
به صد لباس مخالف ، به بازی آمده راست

امیرکشورگیر است وگرد لشگرکش
وزیر روشن رای است و شاعری شیداست

مکالمات ملوک و محاورات رجال
همه قریحهٔ فردوسی سخن آراست

برون پرده ، جهانی ز حکمت است وهنر
درون پرده ، یکی شاعر ستوده لقاست

به تخت ملک ، فریدون ، به پیش صف رستم
به احتشام ، سکندر، به مکرمت داراست

به گاه پوزش ، خاک و به گاه کوشش ، آب
به وقت هیبت ، آتش ، به وقت لطف ، هواست

عتاب هاش ، چو سیل دمان ، نهنگ او بار
خطاب هاش ، چوباد بزان ، جهان پیماست

به گاه رقت ، چون کودک نکرده گناه
به وقت خشیت ، چون نره دیو خورده قفاست

به وقت رای زدن ، به ز صدهزار وزیر
که هر وزبری ، دارای صدهزار دهاست

به بزم سازی ، مانند باده نوش ندیم
به پارسایی ، چون مرد مستجاب دعاست

به گاه خوف مراقب ، به گاه کین ، بیدار
گه ثبات ، چوکوه و گه عطا، دریاست

به حسب حال ، کجابشمرد حکایت خویش
حدیث های صریحش تهی ز روی و ریاست
* **
بزرگوارا! فردوسیا! به جای تو، من
یک از هزار نیارست گفت از آنچه رواست

تو را ثنا کنم و بس ، کزین دغل مردم
همی ندانم یک تن که مستحق ثناست

درب بغ کز پس یک عمر خدمت وطنی
ندید چشمم یک جزو از آنچه دل می خواست

ز پخته کاری اغیار و خام طبعی قوم
چنان بسوخت دماغم ، که دود از آن برخاست

ثنا کنیم ترا تا که زنده ایم به دهر
که شاهنامه ات ای شهره مرد، محیی ماست

شمارهٔ ۳۸ - ره راست

تا شدم خویگر به رفتن راست
چرخ کجرو به کشتنم برخاست

راست نتوان سوی بلندی رفت
راستی مانع ترقی ماست

کوهرو بین که پشت خم دارد
گه ز چپ می رود گهی از راست

ذروهٔ عز دنیوی کوهی است
که همه نعمت اندر آن بالاست

زاد راهش دروغ و گربزی است
نردبانش فریب و مکر و دهاست

باید ار قصد برشدن داری
هر زمان اوفتاد و برپا خاست

نیست فرقی میان دشمن و دوست
کاندر آن ره خروش وانفساست

اندر آن ره دو تن ز پهلوی هم
نگذرد بس که راه کم پهناست

کس در این راه پر خطر از کس
دستگیری نمی کند که خطاست

دوستان پای دوستان گیرند
از پی پاس جان خویش و رواست

سنگ ها پیش پایت اندازد
آنکه بالاتر از تو ره پیماست

هر قدم زین مشاجرات مخوف
طرفه جنگ و کشاکشی برپاست

هرکه برگشت یا که عجز آورد
در تک درهٔ عمیقش جاست

این بود حال کوه پیمایان
طرفه کوهی که مقصد عظماست

پا پر از آبله است و خون ، زیراک
ساق در خار و کام بر خاراست

زبر و بالای این گریوه و کوه
از انین و نفیر، پر ز صداست

چون به بالا رسند با این رنج
آن مکان تازه اول دعواست

کان مکان نیست جای یک تن بیش
وز همه سو نشیب هول و بلاست

کسی آنجای را به چنگ آرد
که به اسباب و بخت ، کامرواست

تا یکی با غنا شود مقرون
صدهزار آدمی قرین عناست

جایگاهی خوشست لیک دربغ
که بدین جا هجوم این غوغاست

همه آنجای را طمع دارند
مقصد جملگی همان یکجاست

هرکه او بر در نیاز نشست
از سر امن و عافیت برخاست

به حقیقت غنی، کسی باشد
کش ازاین رفت وآمد استغناست

جاه حاصل شده ز خون جگر
بازی کودکانهٔ سفهاست

دولتی پر ز بیم و باک و هلاک
نیست دولت که کام اژدرهاست

کوه پیما نه ایم و خرسندیم
گرچه رهوار ما جهان پیماست

ما جهان را به راستی سپریم
کس ندیدم که گم شد از ره راست

شمارهٔ ۳۹ - دست شکسته

بشکست گرم دست چه غم ؟ کار درست است
کسری ز شکستم نه ، که افکار درست است

آن را چه خطائیست که رفتار صواب است
و آن را چه شکستی است که گفتار درست است

گر دست چپم بشکست ای خواجه غمی نیست
در دست دگر کلک گهربار درست است

فخری نه گر از دست چکد خون به ره دوست
گر خون چکد از دیدهٔ خونبار درست است

از سر بگذر تا که ننالی ز غم دست
شو بر سر این نکته که بسیار درست است

از دست تو دستم به گریبان نرسد، لیک
چندان که برآید سوی دادار، درست است

گر دست پرستار بلرزد به مداوا
دل رنجه مکن تا دل بیمار درست است

دست جهلاگر که بود راست ، فکار است
دست عقلاگر بود افکار، درست است

گو بشکند از حادثه صدبار، هرآن دست
کز وی نرسد بر دلی آزار، درست است

وان دست که آزار دل مورچه ای خواست
هرچند درست است ، مپندار درست است

اندر ره عشق ار برود دست ، چه حاصل
گر سر برود در قدم یار، درست است

از دست بهار ار قدحی باده فروریخت
عهد خم و خمخانه و خمار درست است

شمارهٔ ۴۰ - پاکستان

شد سیه مست بلاهشیار، تاکستان کجاست ؟
پاکباز خفته شد بیدار، پاکستان کجاست ؟

هند و ایران دیولاخ فتنه و آشوب کشت
رام چند دیوکش کو؟ رستم دستان کجاست ؟

اهل مشرق پیروبرنا یار و همدست همند
همت یاران چه شد؟ اقدام همدستان کجاست ؟

باغ و بستان فضایل بود روزی آسیا
عندلیبان راچه شد؟ آن باغ وآن بستان کجاست ؟

بزم کردآلود ما محو سکوت قرن هاست
جوش مطرب ، نوش ساقی ، نعرهٔ مستان کجاست

بی تمیز، آن خائف از انصاف دینداران چه شد؟
پردست ، آن فارغ ازجور زبردستان کجاست ؟

جان بدادی تا که بستانی حقوق خوبش را
ای گران جان تناسان ! آن بده بستان کجاست ؟

ما ز پستان فضیلت شیر تقوی خورده ایم
شیرخواریم ای دریغ آن شیر و آن پستان کجاست ؟

ییشدستی های مشرق را فراوان دیده غرب
اندلس کو؟ روم و یونان کو؟ فرنگستان کجاست ؟

شمارهٔ ۴۱ - دیروز و امروز

امروز روز عزت دیهیم و افسر است
عصری بلند پایه و عهدی منور است

جاه و جلال گم شده در پیشگاه ملک
بر سینه دست طاعت و بر آستان سر است

سوی دگر گرسنگی و، نعمت این سوی است
ملک دگر کشاکش و آرامش ایدر است

بگشوده است بال به هرجا عقاب جنگ
واینجا همای صلح و صفا سایه گستر است

نقش خوش مراد زند کعبتین ما
اکنون که مهره های جهانی به ششدر است

این فرصت و فراغت و این نعمت و رفاه
مولود کوشش ملک ملک پرور است

ایمن غنوده ایم به عصری که بر و بحر
آن یک پر از مسلسل واین یک پر اژدر است

گشته سپهر، خصم توانا و ناتوان
دور زمان عدوی فقیر و توانگر است

گر بی خطر شبی به سر آری دلیل آن
شب زنده داری سر و سالار کشور است

عمرش دراز باد که در روزگار او
هر روز کار ما ز دگر روز بهتر است

یک روز از درآمدمان بد هزینه بیش
امروز از هزینه درآمد فزونتر است

یک روزمان خزینه تهی بود از اعتبار
امروزمان خزینه پر از شوشهٔ زر است

یک روز طرز کار به میل رجال بود
امروز طرز کار ز قانون مفسر است

یک روز بود ادارهٔ کشور به دست غیر
امروز کار در کف ابنای کشور است

یک روز بود داوری کنسولان روا
امروز داوری به کف دادگستر است

یک روز بود کار سیاست به دست خلق
امروز کار خلق به آیین دیگر است

یک روز بود هر کس و ناکس وزیر ساز
امروز کار و پیشهٔ هرکس مقرر است

یک روز کار تعبیه کردند بهر شخص
امروز هرکس کند آن کش فراخور است

یک روز بود کار تجارت به میل غیر
امروز در معاش خود ایران مخیر است

یک روز اسکناس اجانب رواج داشت
امروز شهر وای وطن مژده گستر است

یک روز بود در همه ابواب هرج و مرج
امروز این دو لفظ به درج کتب در است

یک روز بود فتنه و شوخی به ملک عام
امروز این دو خاصهٔ چشمان دلبر است

یک روز داشت شورش و آشفتگی رواج
امروز وقف طره و جعد سمنبر است

یک روز بود بر رخ بیگانه در فراز
امروز قفل ز آهن و پولاد بر در است

یک روز بود مرز وطن کاغذین حصار
امروز مرزها همه روئینه پیکر است

یک روز بود ساحل کارون ز ما جدا
امروز خود به صفحهٔ ایران مصدر است

یک روز بود خطهٔ مازندران خراب
امروز همچو مشکوی چین غرق زیور است

یک روز بود خاک لرستان مغاک دیو
امروز چون بهشت به دیدار و منظر است

یک روز بود در کف ایل و حشم تفنگ
امروز گاوآهن و بیلش به کف در است

یک روز ماهوار سپه بود کاه و خشت
امروز نقد همت ما صرف لشگر است

یک روز لشگری نه که پیری شکسته دل
امروز لشگری نه که شیری غضنفر است

یک روز در شکستن هیزم دلیر بود
امروز در شکستن دشمن دلاور است

یک روز بود خدمت لشگر بنیچه بند
امروز هر جوان به صف لشگر اندر است

یک روز بود علم نهالی ضعیف و زار
امروز آن نهال درختی تناور است

یک روز بود دانش و فرهنگ بی بها
امروز دانش از همه چیزی گران تر است

یک روز بود چند دبستان به چند شهر
امروز شهر و قریه به تحصیل ، همسر است

یک روز فضل با نسب و ریش و جبه بود
امروز فضل با سخن و کلک و دفتر است

یک روز کسب علم و ادب عار دخت بود
امروز کسب علم و ادب فخر دختر است

یک روز علم باور ما بود نقل و وهم
امروز آزمودهٔ محسوس ، باور است

یک روز بود صنعت زر کیمیاگری
امروز هرکه کار کند کیمیاگر است

یک روز فضل با بزه کاری شریک بود
امروز جهل با بزه کاری برادر است

یک روز بود ورزش ورزشگری سبک
امروز مرد ورزش اولی و اوقر است

یک روز پرورشگر اطفال ، کوچه بود
امروز پرورشگر اطفال ، مادر است

یک روز داشتند زنان چادر سیاه
امروز آنچه روی نهان کرده چادر است

یک روز رخت و ریخت بد و بی قواره بود
امروز رخت و ریخت نظیف و موقر است

یک روز شهر بود به شب غرق تیرگی
امروز شب ز برق چو روز منور است

یک روز شاهراه گل آلود بود و تنگ
امروز شاهراه فراخ و مقیر است

یک روز راه ها همه یکسر خراب بود
امروز راه آهن ازین سر بدان سر است

یک روز راه شوسه چو بر چهر، خال بود
امروز راه شوسه چوبرصفحهٔ مسطر است

یک روز بود گاری و اراده زیر ران
امروز هر طرف دژ ژوئین تکاور است

یک روز بود جاده پر از دزد راهزن
امروز پر ز جاده گشا و زمین در است

یک روز بود وادی و کهسار سد راه
امروز کوه سفته و وادی مقنطر است

یک روز آن که داشت ز دزدان چو لاله داغ
امروز همچو نرگس باکاسهٔ زر است

یک روز آن که بود مهاجر به ملک غیر
امروز سوی خطهٔ ایران مهاجر است

یک روزکارخانه درین مملکت نداشت
امروزکارخانه فراوان و دایر است

یک روز قند و بافته این مملکت نداشت
امروز قند و بافته در مملکت پر است

یک روز در سفر شترِکُند، رهنمون
امروز در سفر موتور تند رهبر است

یک روز کاروان به زمین ره نورد بود
امروزکاروان به هوا آسمان در است

یک روز ساربان به زمین بود گام زن
امروز بر هوا خلبان آشناور است

یک روز نقل سایه و فر همای بود
امروز نقل کرکس روئینه شهپر است

یک روز بود ناوگکی کهنه در خلیج
امروز چندکشتی جنگی شناور است

یک روز بود عارض کان در حجاب ناز
امروز چهرگان ز پژوهش مجدر است

یک روز بود پیک کبوتر سریع تر
امروز برق جای نشین کبوتر است

یک روز بدگشاده در قحطی و وبا
امروز جای قحط و وبا از پس در است

یک روز بد به رزق مقدر امید خلق
امروز رزق بی هنران نامقدر است

یک روز بود روز کدیور ز فقر شام
امروز روز عیش و رفاه کدیور است

یک روز بود هر سندی ماجراپذیر
امروزکار ثبت سند ماجرا بر است

یک روزگار ناسخ و منسوخ بد رواج
امروز کار ناسخ و منسوخ نوبر است

یک روز کارهای میسر مرام بود
امروز نامیسر و مشکل میسر است

یک روز با فریب و ریا بود کار دین
امروز با حقیقت شرع پیمبر است

یک روز بود گریه کلید در نجات
امروز این حدیث بسی خنده آور است

یک روز بود باغ جنان زیر اشک چشم
امروز زبر سایهٔ شمشیر و خنجر است

یک روز نز جهاد و نه سبق و رمایه نام
امروز این سه اصل سرآغاز دفتر است

یک روز حصر داشت علوم اصول و فقه
امروز حظ ما ز همه علم اوفر است

یک روز بود طالب دنیی سگ هراش
امروز کار دنیی و عقبی برابر است

یک روز بد نشسته به یک پرده صد عیال
امروز خانه ویژهٔ یک جفت همسر است

یک روز فخر بود به مندیل و طیلسان
امروز در نظافت و پاکی گوهر است

یک روز بود خوب و بد از اختر سپهر
امروز هرکه خوب نباشد بداختر است

یک روز ملک ایران بی زیب بود و فر
امروز ملک ایران با زیب و با فر است

یک روز بر قصور سلاطین نشست بوم
امروز جای بوم ز بیرون کشور است

یک روز بود لهجهٔ دربار، اجنبی
امروز قند پارسی آنجا مکرر است

یک روز بود عهد ضعیفی فسرده حال
امروز روزگار خدیوی مظفر است

صاحبقران شرق رضاشاه پهلوی
شاهنشهی که سایهٔ خلاق اکبر است

صافی شده است طبع بهار از مدیح شاه
آری صفای تیغ یمانی به جوهر است

در عهد دیگران همه اغراق بود، شعر
در عهد شه زبان حقیقت سخنور است

بنگر بدین قصیده که در بیت های او
پا تا به سر حقیقت و انصاف مضمر است

گر صد کتاب ساخته آید به مدح شاه
چون بنگرید گفته ز ناگفته کمتر است

این مدح را ز جنس دگر مدح ها مگیر
کاین را پدر عقیده و اخلاص مادر است

شعری کز اعتقاد شود گفته نز طمع
دامانش باز بسته به دامان محشر است

شمارهٔ ۴۹ - جمال طبیعت

جهان جز که نقش جهاندار نیست
جهان را نکوهش سزاوار نیست

سراسر جمال است و فر و شکوه
بر آن هیچ آهو پدیدار نیست

جهان را جهاندار بنگاشته است
به نقشی کزان خوب تر کار نیست

چو بیغاره رانی همی بر جهان
چنان دان که جز برجهاندار نیست

جهان راست مانند زیبا بتی است
که چونان به مشکوی فرخار نیست

تو مفریب از او گرت هوشست یار
فریب از در مرد هشیار نیست

متاب از بتی کان فریبنده است
که بت را فریبندگی عار نیست

چنندهٔ کل ار خارش انگشت خست
گنه بر چننده است بر خار نیست

چنان عدل آمد بنای جهان
کز آن عدل تر نقش پرگار نیست

درین نقش پرگار کژی مجوی
اگر دیو را با دلت کار نیست

سراسر فروغست و رخشندگی
سیاهی درو جز به مقدار نیست

نگه کن بر این چتر افراشته
که زر تاروار است و زرتار نیست

ز زر الهی بر آن تارهاست
ز زر هریوه برآن تار نیست

به یک ره دو پیکر پذیرد چنانک
نگونسار هست و نگونسار نیست

گهی قیرگون گاه پیروزه گون
گهی تارگونه است وگه تار نیست

گهش بر جبین خط گلنار هست
گهش بر جبین خط گلنار نیست

چو دیبای کحلی کزان خوب تر
یکی دیبه در هیچ بازار نیست

بود دیبهٔ خسروانی ، شگرف
ولی چون سپهر ایزدی وار نیست

نگه کن برآن کوهسارکبود
کش از ابر، یک نیمه دیدار نیست

یکی موسم گل برآن برگذر
ز دیدن گرت دیده بیزار نیست

گذر کن برآن بام افراشته
که از برف لختی سبکبار نیست

برآورده قصریست کاندازه اش
در اندیشهٔ هیچ معمار نیست

برآن سبزه وگل بچم شادمان
کرت جان رمنده زگلزار نیست

به بینی ، گرت نیستی خارخار
که صدکونه گل هست ویک خارنیست

نگه کن بر آن جویبار روان
که گویی به جزاشگ کهسار نیست

بود رخت درس با و دلبنده کوه
دلش لیک دربند دلدار نیست

نیاساید الا در آغوش مام
ازبرا به جز رفتنش کار نیست

درختان بر او در تنیده بهم
چنان کش به ره جای رفتار نیست

ازینسو بدانسو گریزد از آنک
دلش ایمن ازدزد و طرار نیست

نگه کن بدان آفتاب بلند
که طراروار است و طرار نیست

نماید گذر بر در و بام خلق
ولی ز اندرون ها خبردار نیست

نگه کن بدان تازه گل در بهار
که خرم چنو گونهٔ یار نیست

نگه کن بدان مرغک بذله گوی
که جز برگلش نالهٔ زار نیست

نگه کن بدان میوه اندر درخت
که رخشان چنو در شهوار نیست

نگه کن بدان دختر خردسال
که نوزش به دل عشق را بارنیست

نگه کن بدان پور پاکیزه چهر
که در دام محنت گرفتار نیست

نگه کن بدان بی گنه کودکان
که شان جز محبت پرستار نیست

نگه کن بدان مادر و آپن پدر
که در سینه شان کینه انبار نیست

جهان این کسانند و این است دهر
جهان آن سیه روی غدار نیست

تو زبن نقش ها می چه رنجه شوی
اگر دلت رنجه ز دادار نیست

ور از نقش دادار گشتی دژم
تو را تن به جز نقش دیوار نیست

اگرگویی این نقش ها ابتر است
مرا بر حدیث تو اقرار نیست

به نقش نگارندهٔ چیره دست
کس ار خرده گیرد بهنجار نیست

وگرگویی این نقش ها خود شده است
کجا ز آفریننده آثار نیست

پس آن بد که بینی هم از چشم تست
کت آئینه ناخورده زنگار نیست

از این در سخن هرچه ستوار و نغز
به نزدیک داننده ستوار نیست

گرت بد رسد جمله ازخود رسد
در آن بد زمانه گنهکار نیست

توگوبی فسانه است کار جهان
همیدون مرا با تو پیکار نیست

کدامین فسانه است کان پیش تو
به یک بار خواندن سزاوار نیست

زتکرارهایش چه رنجی همی
که عیب فسانه زتکرار نیست

تو را گر مکرر، مرا تازه است
جهان را به نزد تو زنهار نیست

دو بایست عمر از پی تجربت
نگر کاین سخن محض پندار نیست

گرین خود درستست ، صدساله عمر
بر مرد فرزانه بسیار نیست

ور اندرزگیرد کس ازکار دهر
ز تکرار اندرزش آزار نیست

بنالی همی از بلای جهان
بلای جهان صعب و دشخوار نیست

بلای جهان آینهٔ مهر اوست
که بی رنج ، رامش نمودار نیست

حکیمان پیشین چنین گفته اند
که لذت جز از دفع تیمار نیست

گر آزاد مردی بلاجوی از آنک
بلا جز که درخورد احرار نیست

کی آسایش و رامش جان برد
کسی کاز بلا جانش افکار نیست

کجا هرگز ازگونه گونه خورش
برد لذت آن کس که ناهار نیست

زگیتی به واقع دل آن کس کند
که این گیتی اندر برش خوار نیست

اگر برکنی دل ز ناخواسته
تو را سوی من جاه و مقدار نیست

یکی شارسانی است ، دیگر سرای
کجا جای کشت و ده و دار نیست

همه نعمتی هستش الا در او
کشاورز و درزی و نجار نیست

ازیدر بسازند و آنجا برند
که آنجای مزدور و بیگار نیست

همه کشته و داشتهٔ خود خورند
فرختار نی و خریدار نیست

در آن شارسان مدبر افتد کسی
کش این جا جز اعراض و ادبار نیست

جهان را نبایست کردن یله
که مرزوی گل جای مردار نیست

ببایست ورزید و برداشت بهر
بسوزند نخلی که بربار نیست

من اکنون برآنم که گفت آن حکیم
که ناشاستی اندرین دار نیست

همه هرچه هست آن چنان بایدی
به گیتی نبایسته ناچار نیست

زمانه یکی تیز تک بارگیست
سوارش جز از مرد هموار نیست

کسی کاو یله سازد آن بارگی
چنان دان که چیزیش در بار نیست

گنه کاره است آن کش از دسترنج
به لب نان و در کیسه دینار نیست

به نان کسان دوختن چشم آز
گناهی است کان را ستغفار نیست

نه از دسترنج است نان کسان
کشان پیشه جز جور و کشتار نیست

که از حلق این ناکسان فاصله
فزون تر ز یک حلقه تادار نیست

هم از گور این دیو طبعان ، طریق
فزون از به دستی سوی نار نیست

همانا گنهکارتر در جهان
کس از مردم مردم آزار نیست

از آن گفتم این را که گفت آن ادیب
« یکی گل درین نغز گلزار نیست »

شمارهٔ ۵۰ - یا مرگ یا تجدد

هرکو در اضطراب وطن نیست
آشفته و نژند چو من نیست

کی می خورد غم زن و دختر
آن را که هیچ دختر و زن نیست

نامرد جای مرد نگیرد
سنگ سیه چو در عدن نیست

مرد از عمل شناخته گردد
مردی به شهرت و به سخن نیست

نام ار حسن نهند چه حاصل
آن را که خلق و خوی حسن نیست

فرتوت گشت کشور و او را
بایسته تر ز گور و کفن نیست

یا مرگ یا تجدد و اصلاح
راهی جز این دو پیش وطن نیست

ایران کهن شده است سراپای
درمانش جز به تازه شدن نیست

عقل کهن به مغز جوان هست
فکر جوان به مغز کهن نیست

ز اصلاح اگر جوان نشود ملک
گر مرد جای سوگ و حزن نیست

وبرانه ایست کشور ایران
وبرانه را بها و ثمن نیست

امروز حال ملک خرابست
بر من مجال شبهت و ظن نیست

شخصی زعیم و کارگشا، نی
مردی دلیر و نیزه فکن نیست

اخلاق مرد و زن همه فاسد
جز مفسدت بسر و علن نیست

خویشی میان پور و پدر، نه
یاری میان شوهر و زن نیست

تن ها سپید و پاک ولیکن
یک خون پاک در همه تن نیست

امروز چشم مردم ایران
جز بر خدایگان زمن نیست

شاها تویی که شب ز غم ملک
در دیده ات مجال وسن نیست

بنگر به ملک خویش که در وی
یک تن جدا ز رنج و محن نیست

درکشور تو اجنبیان را
کاری جز انقلاب و فتن نیست

بیدادها کنند وکسی را
یک دم مجال داد زدن نیست

هرسو سپه کشند و رعیت
ایمن به دشت وکوه و دمن نیست

در فارس نیست خاک و به تبریز
کزخون به رنگ لعل یمن نیست

کشور تباه گشت و وزیران
گویی زبانشان به دهن نیست

حکام نابکار ز هر سوی
غارت کنند و جای سخن نیست

یار اجانب اند و بدین فن
کس را به کارشان سن و من نیست

معزول می شود به فضاحت
آن کس که مرد حیله و فن نیست

شاها بدین زبونی و اهمال
امروز هند و چین و ختن نیست

با دشمنان ملک بفرمای
کاین باغ جای زاغ وزغن نیست

ورنه نعوذباله فردا
این باغ و کاخ و سرو و سمن نیست

گفتم به طرزگفتهٔ مسعود
« امروز هیچ خلق چو من نیست »

شمارهٔ ۵۵ - پیام شاعر

طبع بلند مرا کیست که فرمان برد
ز من پیامی بدان مردک کشخان برد

گوید یکچند باز جانب یزدان شناس
بترس اگر داوریت کس بر یزدان برد

توئی که از دیرگاه رای خطاکار تو
آب نکوکاری از روی نیاکان برد

نام سخن بردنت بالله ماند بدانک
مردک شلغم فروش مشک به دکان برد

گرتو و چون تو زنند لاف خرد بعد از این
کوت کش از هر کنار خرد به دامان برد

آنکه نداند ز جهل بوجهل از مصطفی
گمرهم ار زانکه او ره سوی قرآن برد

آن کو بن سعد را بیش ز سلمان شمرد
کافرم ار او به خویش نام مسلمان برد

آنکه نداند شناخت قیمت خرد از بزرگ
چون به بر نام خویش نام بزرگان برد

آنکه ز بی دانشی نظم نداند ز نثر
بهر چه نزدیک خلق عیب سخندان برد

طیره شوی زانکه من مدح نگویم ترا
هدیهٔ ایزد کسی در بر شیطان برد؟

ز ابلهی گفته ای شعر نگوید بهار
وین سخنان را بدو فلان و بهمان برد

به که ز بهر سخن برنگشاید زبان
گر نتواند که مرد سخن به پایان برد

من ز دگر شاعران شعرگروگان برم
اگر ز سرگین ، عبیربوی گروگان برد

آنکه تو گویی سخن گوید بر نام من
کیست که کس نام او در بر اقران برد

کس را تعلیم شعر چون دهد آن کو ز جهل
هنوز باید پدرش سوی دبستان برد

نه هرکه گوید سخن نامش سخندان شود
نه هرکه شد سوی بحر گوهر غلطان برد

هنوز در ملک شعر نامده قحط الرجال
که خنثیئی روز جنگ رایت سلطان بود

خود غلط است اینکه او شعر فرستد مرا
خود غلطست اینکه کس قطره به عمان برد

خود چه کسنداین گروه وین سخنانشان که مرد
در بر اهل سخن نامی از ایشان برد

کیست کز اینان مرا شعر فرستد به وام
کیست که شمع و چراغ زی مه تابان برد

خرمن دانش مراست و آن دگران خوشه چین
خوشه به خرمن کسی به تحفه نتوان برد

ذره بر آفتاب مردم جاهل نهد
قطره سوی ژرف بحر کودک نادان برد

طبع من از شاعران شعر کند عاریت
لعل کس ار عاریت سوی بدخشان برد

فضل من از این گروه روشن گردد به خلق
تیره بود گرنه تیغ محنت سوهان برد

کس نبرد فضل من زین سخنان گزاف
دیو به افسون کجا ملک سلیمان برد

پس از صبوری کنون منم که از طبع من
قاعدهٔ نظم و نثر روان حسان برد

بخرد سالی مراست ترانه های بدیع
که سالخورد اندرو دست به دندان برد

بیخردی کان سخن گفت ، بباید کنون
دعوی خود را به خلق حجهٔ و برهان برد

ورنه چنانش کنم خستهٔ پیکان هجو
که تا ابد بهر خویش دارو و درمان برد

یک ره از دامنش دست نگیرم فراز
گرچه ز حشمت بساط برنهم ایوان برد

ناوک هجو من است بیلک خفتان گذار
خصم چه سود ار به تن محنت خفتان برد

نشان دهم روز هجو او را روئی که او
نیم شب از طوس رخت سوی صفاهان برد

داوری ما و او باز دهد گر کسی
قصه ما را سوی میر خراسان برد

دامن اگر برزند رای فروزان او
اختر تابان چرخ سر به گریبان برد

نیزه بروید چو موی بر تن شیر دژم
یکره گر خشم او ره به نیستان برد

تاکه جهانست باد شاد و خوش اندر جهان
تاکه جهانش ز جان طاعت و فرمان برد

گفتم از آنسان که گفت شمع سپاهان جمال
«کیست که پیغام من به شهر شروان برد»

شمارهٔ ۵۶ - جهل عوام

این عامیان که در نظر ما مصورند
هر روز دام کینه به ما بر بگسترند

ما پاسدار دین و کتاب پیمبریم
وبنان عدوی دین و کتاب پیمبرد

دین نیست اینکه بینی در دست این گروه
کاین مفسده است و این دنیان مفسدت گرند

وین رسم پاک نیست که دارند این عوام
کاین بدعت است و این سف ها بدعت آورند

از ایزد و نبی نشناسند جز دو حرف
کاینان اسیر گفته ی بابند و مادرند

کویی چرایکی است خدا، یارسول کیست
اینان ز مادر و ز پدر حجت آورند

افلاک در نبشته کمال پیمبری
وینان به کارنامه ی شق القمر درند

شمارهٔ ۵۷ - نفثه المصدور

فریاد ازین بئس المقر وین برزن پر دیو و دد
این مهتران بی هنر وین خواجگان بی خرد

شهری برون پر هلهله وز اندرون چون مزبله
افعی نهفته در سله کفچه فشرده در سبد

قومی به فطرت متکی نی احمدی نی مزدکی
سر تافته در گبر کی از مسمغان و هیربد

گفتند دانایان مه ، مه زاید از مه ، که ز که
از مردم به کار به ، وز کشور بد، کار بد

کی زین سراب خشم و کین شهد آید و ماء معین
کندوش خالی ز انگبین و آکنده چاهش زانگژد

در پیرهنشان اهرمن گشته نهان همباز تن
زنده به دیو است این بدن این دیو هرگز کی مرد

هر خواجه محض آزمون چو ن اشتر مست حرون
بر مردم خوار زبون نهمار پراند لگد

بستند مردم را زبان تا کس نداند رازشان
چون شبروی کاندر نهان بر پای درپیچد نمد

هر یک به تاراج وطن دامن زده چون تهمتن
وز دوکدان پیرزن برداشته سهم و رسد

در تیره جانشان اژدها در مغز سرشان دیو پا
عفریتشان زیر قبا، ابلیسشان در کالبد

مست رعونت هر یکی سوده به کیوان تارکی
وز کبر همچون بابکی بنشسته در ایوان بد

دل گشته قیراندودشان اندرز ندهد سودشان
وز تیغ زهرآلودشان خسته هزار اندرزپد

مردم از این مشتی گدا از مردم مانده جدا
کو شعلهٔ قهر خدا کو آتش خشم یزد

کو رادمردی بی نشان درکف پرندی خونفشان
کاستاند از مردم کشان داد جوانمردان رد

برپا کند ناوردها دارو نهد بر دردها
بر رغم این نامردها گردد به مردی نامزد

کو آن مسیح پاک جان کاین گفته راند بر زبان :
بر دیگری مپسند هان آن را که نپسندی به خود

دردی که زاد از استمی دارم ز شورش مرهمی
آتشزنه گردد همی اطلس کجا کردید پد

با جور و ظلم و خشم وکین شورش پدید آید یقین
با دی مه آید پوستین با تیر ماه آید شمد

دردا که از شورشگر ی هستم به طبع اندر بری
با پیری و با شاعری شورش پژوهی کی سزد

در ری بماندم پا به گل از سال سی تا سال چل
زین یازده سالم به دل شد خون هشتاد و نود

دور از خراسان گزین در ری شدم عزلت گزین
مویان چو چنگ رامتین نالان چو رود باربد

دارم به دل رنجی گران از یاد زشگ و عنبران
صحرای طوس و طابران الگای پاز و فارمد

آن رودباران نزه از قلهک و طج رشت به
نوغان درو شاهانه ده مایان و کنک و ترغبد

در گرمسیرش راغ ها در آبدان ها ماغ ها
در کاخ ها و باغ ها هم بادغد هم آبغد

طبع « وثوق » پاک جان آن خواجهٔ بسیاردان
شاید که این راز نهان بهتر نماید گوشزد

الماس رومی برکند پولاد هندی سرکند
بر صفحهٔ دفتر کند پیدا یکی کان بسد

« بگذشت در حسرت مرا بس ماه ها و سال ها»
تا مصرعی گویم کجا با مصرعش پهلو زند

کی هست یک را در نظر مانند صد قدر و خطر
گرچه یک است اندر شمر همتا و همبالای صد

ظنم خطا شد راستی در طبعم آمد کاستی
بگرفتم از شرم آستی در پیش رخسار خرد

ای خواجه ز آصف مشربی مستوه ازین مشتی غبی
کی پور داود نبی ، آید ستوه از دیو و دد

غم نیست گر خصم از ریا گیرد خطا بر اتقیا
گیرند زندیقان خطا بر قل هو الله احد

گفتم علی رغم عدو در اقتفای شعر تو
در یکهزار و سیصد و چار اندر اسفندار مد

شمارهٔ ۶۲ - تغزل

دلم از عشق آن بت نوشاد
چند باید شکسته و ناشاد

چند باید ستم براین دل و جور
که دل است این ، نه آهن و پولاد

آمد آن تیره روز و نامش عشق
خرمن صبر من به داد به باد

وای ازین عشق و داد ازو که مرا
کس ازین عشق می نگیرد داد

عشق دردی است کاندرین گیتی
داروی او حکیم نفرستاد

هر بنائی ز بیخ و بن برکند
می ندانم که این بنا که نهاد

چشمم از درد عشق در زاری
دلم از شور عشق در فریاد

گشته این یک چو آذر برزین
گشته آن یک چو دجلهٔ بغداد

هرکه را عشق زد به دامن دست
بایدش دین و دل ز دست بداد

راست چون من که هم ز روز نخست
دین و دل دادم آنچه بادا باد

گر غمی گشت دل چه غم که شود
از مدیح ولی یزدان شاد

شیر یزدان علی که پیغمبر
درکف او لوای ایمان داد

آن کش اندر غدیر خم یزدان
داد دیهیم دین و خاتم داد

آن که از کندن در خیبر
کرد دین نبی قوی بنیاد

شمارهٔ ۶۳ - مجسمهٔ فردوسی

مهرگان آمد به آیین فریدون و قباد
وز فریدون و قباد اندرزها دارد به یاد

گوید ای فرزند ایران راستگویی پیشه کن
پیشهٔ ایران چنین بود از زمان پیشداد

در چنین روز گرامی هدیه ای آمد ز هند
هدیه ای عالی ز سوی پارسی زادان راد

طرفه تندیسی فرستادند از هندوستان
زان حکیم پاک اصل و شاعر دهقان نژاد

نصب گشت اینجا به امر خسرو ایران زمین
روز عید مهرگان ، جشن فریدون و قباد
***
ای حکیم نامی ای فردوسی سحر آفرین
ای به هر فن در سخن چون مرد یک فن اوستاد

شور احیاء وطن گر در دل پاکت نبود
رفته بود از ترک و تازی هستی ایران به باد

خلقی از نو زنده کردی ، ملکی از نو ساختی
عالمی آباد کردی خانه ات آباد باد

نیست غم گر حرمتت اهل زمان نشناختند
هر هنرمندی به عصر خویش محروم اوفتاد

روح و آوای تو درگفتار نیکت زنده است
روح بدخواه تو در سرپنجهٔ جهل و عناد

غزنوی گر کرد خبطی پهلوی جبران نمود
آن شه ار بیداد فرمود این شهنشه داد داد

این زمان صدر اجل در حلقهٔ اعیان ملک
نصب تندیس تو را در این مکان بازو گشاد

پرده بگرفتند روز مهرگان از روی تو
خاطر ناشاد ایرانی شد از روی تو شاد

خواند در میدان فردوسی بهار این چامه را
پس بر تندیس فردوسی به تعظیم ایستاد

تا جهان باقیست باقی باد ایران بزرگ
دوستانش کامیاب و دشمنانش نامراد

شاه ایران نامجوی و خلق ایران کامجوی
فرّ یزدانی در او باقی الی یوم المعاد

شمارهٔ ۶۴ - ابر و باد

بود مر ابر را اندر کمین باد
برد مر ابر را زین سرزمین باد

چو ابر آید نباریده به صحرا
وز بادی ، که دیدست این چنین باد

نگرید ابر ازین پس زانکه هر روز
گشاید ابر را چین از جبین باد

چو ابر اندر هوا بشتافت ، دانیم
که باشد در قفای او یقین باد

فلک پیوسته در یک آستینش
بود ابر و به دیگر آستین باد

نفورم من ز باده زآنکه باشد
به لفظش تا به حرف سومین باد

غمی گشتیم از این باد و از این ابر
دو صد لعنت بر این ابر و بر این باد

شمارهٔ ۶۵ - محشر خر

محشر خرگشت طهران ، محشر خر زنده باد
خرخری ز امروز تا فردای محشر زنده باد

روح نامعقول این خر مرده ملت ، کز قضا
هست هر روزی ز روز پیش خرتر، زنده باد

اندرین کشورکه تا سرزندگان یکسر خرند
گر خری تیزی دهد گو یند یکسر زنده باد

اسب تازی گر بمیرد از تاسف ، گو بمیر
اندر آن میدان که گویند ابلهان خر زنده باد

راه آهن گر بخواهی مرده ات بیرون کشند
در چراگاه وطن ، گو اسب و استر زنده باد

در محیطی کامتیازی نیست بین فضل و جهل
آن مکرر مرده باد و این مکرر زنده باد

گر کسی گوید که حیدر قلعهٔ خیبر گرفت
جای حیدر جملگی گویند خیبر زنده باد

ور کسی از خولی و شمر و سنان مدحی کند
جملگی گویند با اصوات منکر، زنده باد

آنکه گوید مرده باد امروز در حق کسی
رشوتی گر داد گوید روز دیگر زنده باد

از پی تغسیل و دفن مردمان زنده دل
مرده شو در این محیط مرده پرور زنده باد

در گلستانی که بلبل بشنود توبیخ زاغ
راح و ریحان مرده باد و خار و خنجر زنده باد

مردم دانای سالم مرده و اندر عوض
دولت زشت ضعیف زرد پیکر زنده باد

شمارهٔ ۶۶ - دختر گدا

گویند سیم و زر به گدایان خدا نداد
جان پدر بگوی بدانم چرا نداد؟ !

از پیش ما گذشت خدا و نداد چیز
دیشب ، که نان نسیه به ما نانوا نداد

جان پدر بگوی بدانم خدا نبود
آن شخص خوش لباس که چیزی به ما نداد؟

گر او خدا نبود چرا اعتنا نکرد
بر ما و هیچ چیز به طفل گدا نداد؟

شخصی خیال که چیزی دهد ولی
آژان میان فتاد و ردم کرد و جا نداد

گفتم که مرده مادر و بابام ناخوش است
کس شاهی ای برای غذا و دوا نداد

همسایه روضه خواند و غذا داد، پس چرا
بیرون در به جمع فقیران غذا نداد

دیدم کلاهی ای زدم در تو را براند
وز دوری خورش به تو یک لوبیا نداد

دایم به قهوه خانه سماور صدا دهد
یکبار هم سماور بابا صدا نداد

بقال بی مروت از آن میوه ها به من
یک آلوی کفک زدهٔ کم بها نداد

نزدیک نانوا سر پا بودم و کسی
یک لقمه نان به دست من ناشتا نداد

مردی گرفت لپ مرا و فشرد و رفت
چیزی ولی به دست من بینوا نداد

از این همه درخت که باشد میان شهر
یک شاخه نیز منقل ما را جلا نداد

شمارهٔ ۹۰ - کیک نامه

چون اختران پلاس سیه بر سر آورند
کبکان به غارت تن من لشکرآورند

دودو و سه سه ده تاده تا وبیست بیست
چون اشتران که روی به آبشخورآورند

آوخ چه دردهاکه مرا در دل افکنند
آوخ چه رنج هاکه مرا برسرآورند

ازپا ودست و سینه وپشت وسر وشکم
بالا وزم بر رفته و بازی درآورند

چون رگزنان چابک بی گفتهٔ پزشک
بهرکشودن رک من نشتر آورند

بر بسترم جهند وتو دانی که حال چیست
چون یک قبیله حمله به یک بستر آورند

از هم جدا شوند چو دزدان ز یک کنار
وز یک کنار روی به یکدیگر آورند

در آستین راست چوگیرم سراغشان
چابک ز آستین چپم سر برآورند

نازان و سرفراز بتازند سوی من
گویی مگر ز خیل مخالف سرآورند

درکشوری که اجنبیان را مجال نیست
بی دار و گیر روی بدان کشور آورند

در جایگاه پنهان داخل شوند و فاش
ناکرده شرم حمله به بام و درآورند

گو مگرکه نیزه گذاران غزنوی
با نیزه روی بر در کالنجر آورند

یا خیلی از عشیرهٔ قزاق نیم شب
مستانه حمله بر بنه قیصر آورند

خوابم جهد زچشم وخیالم پرد زسر
زآنچ این گزندگان به من مضطر آورند

چون کارسخت کشت بجنبم زجای خوبش
گویم مرا چراغی در محضر آورند

آن ناکسان چراغ چو دیدند و جنبشم
خامش شوند و تن به حجاب اندر آورند

چون برکشم لباس ، کریزند و خو را
زبر قمیص بستر در سنگر آورند

من نیز مردوار برونشان کشم ز جای
ور چون زنان ز بیم به سر معجر آورند

انگشت انتقام من آرد به دامشان
هرچند همچو مرغان بال و پر آورند
***
افزون مراست باری ازاینگونه دشمنان
کز کینه هر دمیم غمی دیگر آورند

گه دستیار اجنبیان گشته و به من
چون کیک حمله های بسی منکر آورند

گه یار مفتخوران گردند و بر زبان
گاهیم فتنه جوی وگهی کافر آورند

گاهی وزیر گشته و بی موجبی مرا
از باختر دوانده سوی خاور آورند

گاهی مرا به خطهٔ بجنورد بی دلیل
بنشانده و به لابهٔ من تسخرآورند

که در لباس کیک بدانسان که گفته شد
در من فتاده و پدرم را درآورند

من نیز با چراغ بلاغت به جانشان
اخگر زنم اگرچه تن از اخگر آورند

اندامشان بدوزم با نوک خامه ام
هرچند پیش خامهٔ من خنجرآورند

یک یک برون کشمشان ازگوشه وکنار
گرچه پناه بر سر دوپیکر آورند

ور بگذرم به خواری گیرم گلو یشان
فرداکه خلق را به صف محشرآورند

شمارهٔ ۹۱ - گناه آدم و حوا

صبح چون شاه فلک بر تختگه ماوی کند
حاجب مشرق حجاب نیلگون بالا کند

بهر دفع جادویی های شب فرعون کیش
موسی صبح از بغل بیرون ید بیضا کند

خود مگر زرتشت با فّر فروغ اورمزد
چارهٔ پتیارهٔ اهریمن شیدا کند

یاور هران دلاور در دل ابر سیاه
با مشعشع رمح، قصد جان اژدرها کند

روشنانش را برون ریزد سپهر از آستین
چون که زان فرزانگان روشن تری پیدا کند

چون سترون بانویی کز شرم درپوشد پلاس
باز چون فرزند زاید جامه از دیبا کند

نی خطا گفتم که شب دارد بسی فرزند خرد
چون فزون شد بچه ، دل آشفته و در واکند

صبح خوش خندد که یک فرزند دارد، لیک شب
در غم طفلان ، چو من پیوسته واوبلا کند

شب سیه شد زان که چون من کودکان دارد بسی
همچو من آخر سر خویش اندرین سوداکند
***
صبح چون بنشینم وخواهم نویسم چیزکی
در دود پروانه وز من خواهش قاقاکند

وان دو ماهه مهرداد اندر کنار مادرش
دم بدم عرعر نماید، متصل هرا کند

دختر شش ساله ام کاو را ملک دختست نام
بر در صندوقخانه محشری برپاکند

ظهر چون شد خرسواران در رسند از مدرسه
خانه از آشوبشان زلزال ها پیدا کند

محشر خر راست گردد زان گروه کره خر
آن یکی جفتک زند وین نعره ، وآن آواکند

گه ملک هوشنگ از مامک رباید خوردنی
گاه مامک با ملک دخت از حسد دعواکند

نعرهٔ خاتون پی تسکین آنان بیشتر
مرمرا کالیوه و آسیمه و شیدا کند

هرتنی ز آنان به سالی ثروتی بدهد به باد
هرکی ز ایشان به ماهی خانه ای یغما کند

هریک اندر هفته جفتی کفش را ساید به پای
هریک اندر ماه دستی جامه از سر واکند

هرچه از خاتون بجا ماند خورند این کرّگان
خادمات و خادمین راکیست کاستقصاکند

کودکان دایم کلان گردند و بابا پیر و زار
چون که کودک شدکلان کی رحم بر باباکند

ازکلاه و کفش و کسوت ، کاغذ و کلک و کتاب
نیست کافی گر دوصدکاف دگر انشاکند

گوش شیطان کر، که بانو هست حسناء ولود
همچو من سوداویئی چون منع آن حسناکند

گشته ملزم تا به هر سالی بزاید کودکی
وز برای خیل شه فوجی جوان برپاکند

گویم آخر نان این قوم ازکجاگردد روان
گوید آن کاو داد دندان ، نان همو اعطاکند

طرفه اصلی در توکل دارد این خاتون بهٔاد
آن دل و آن زهره کوکاین اصل را حاشاکند

راستی دانایی هر چیز بیش از آدمی است
کیست آن کوچند و چون با مردم دانا کند
***
چیست باری فایدت جز حسرت و تیمار و غم
گر جهان را همت آبا پر از ابنا کند

تا درنگی افتد اندر این موالید دورنگ
چار مام ای کاش پشت خود به هفت آبا کند

این گناه از آدم و حوا پدید آمد نخست
کیست کاینک داوری با آدم و حوا کند

شمارهٔ ۹۲ - غدیر خم

گر نظر در آینه یکره بر آن منظر کند
آفرین ها باید آن فرزند بر مادرکند

گر دگربار این چنین بیرون شود آن دلربای
خود یقین می دان که اوضاع جهان دیگرکند

کس به رخسار مه از مشک سیه چنبر نکرد
او به رخسار مه از مشک سیه چنبرکند

کس قمر را همنشین با نافهٔ ازفر ندید
او قمر را همنشین با نافهٔ ازفر کند

گر گشاید یک گره از آن دو زلف عنبرین
یک جهان آراسته از مشک و از عنبرکند

غم برد از دل تو گوئی تا همی خواهد چو من
هر زمان مدح و ثنای خواجهٔ قنبرکند

آنکه اندر نیم شب بر جای پیغمبر بخفت
تا تن خود را به تیرکید خصم اسپر کند

جز صفات داوری در وی نیابد یک صفت
آنکه عقل خویش را بر خویشتن داور کند

داورش خوانده ولی و احمدش خوانده وصی
هم وصایت هم ولایت ز احمد و داور کند

در غدیر خم خطاب آمد ز حق بر مصطفی
تا علی را او ولی بر مهتر و کهتر کند

تا رساند بر خلایق مصطفی امر خدای
از جهاز اشتران از بهر خود منبرکند

گرد آیند از قبایل اندر آن دشت و نبی
خطبه بر منبر پی امر خلافت سرکند

گوید آن کاو را منم مولا، علی مولای اوست
زینهار از طاعت او گر کسی سر درکند

جشن فیروز ویست امروزکزکاخ امام
بانگ کوس و تهنیت گوش فلک را کر کند

بوالحسن فرزند موسی آنکه خاک درگهش
مرده را مانند عیسی روح در پیکر کند

حکم فرمایند اگر خاقان و قیصر در جهان
حاجب او حکم بر خاقان و بر قیصرکند

شمارهٔ ۸۵ - هند و ایران

هند و ایران برادران همند
زبدهٔ نسل آریا و جمند

آن یکی شیر وآن دگر خورشید
نزد مردم به راستی علمند

پارس شیر است و هند خورشید است
پشت بر پشت پاسدار همند

سیرچشمند هر دو چون خورشید
گرچه چون شیرگرسنه شکمند

صاحب همتند و جود و سخا
زان به هرجا عزیز و محترمند

هر دو والاتبار و صاحب قدر
هر دو عالیمقام و محتشمند

فخر تاریخ و زینت سیرند
معدن علم و منبع حکمند

مُنزل وحی و مهبط الهام
مخزن فکر و صاحب هممند

عاشق میهمان و طالب ضیف
خصم دینار و دشمن درمند

هر دو حیران ز شاه تا به گدا
هر دو عریان ز فرق تا قدمند

شهره اندر مروتند و وفا
مثل اندر سخاوت و کرمند

در تحمل نظیر « لچمن » و « رام »
در شجاعت عدیل روستمند

در ره هند جان گرفته به کف
اهل ایران ، از آن به عده کمند

مغول و ترک و روس در ره هند
بر سر قتل و غارت عجم اند

خام طمعان هماره در این ملک
حامل فقر و درد و رنج و غمند

هر به قرنی دو ثلث مردم ما
زبن بلیات خفته در عدمند

نیست بر هند منتی کایشان
همچو ما در شکنجه و المند

باد لعنت به طامعان بشر
کایت ظلم و مظهر ستمند

بر سر راه هند صحراییست
که در او غول و دیو و دد بهمند

آدمیزادی ار در او باقیست
در عداد وحوش منتظمند

کاردانان مملکت کم و بیش
بستهٔ آب و نان و بیش و کمند

معده خالی و پای بر سر گنج
تشنه کامند و در کنار یمند

منت ایزد که هند گشت آزاد
خلق باید که قل اعوذ دمند

صحبت هند شد به نفت بدل
و اهل ایران ز صحبتش دژمند

شمارهٔ ۸۶ - شهربند مهر و وفا

در شهربند مهر و وفا دلبری نماند
زیر کلاه عشق و حقیقت ، سری نماند

صاحبدلی چو نیست ، چه سود از وجود دل
آئینه گو مباش چو اسکندری نماند

عشق آن چنان گداخت تنم را که بعد مرگ
بر خاک مرقدم کف خاکستری نماند

ای بلبل اسیر، به کنج قفس بساز
اکنون که از برای تو بال و پری نماند

ای باغبان بسوز، که در باغ خرمی
زبن خشکسال حادثه ، برگ تری نماند

برق جفا به باغ حقیقت گلی نهشت
کرم ستم به شاخ فضیلت ، بری نماند

صیاد ره ببست چنان کز پی نجات
غیر از طرق دام ، ره دیگری نماند

آن آتشی که خاک وطن گرم بود از آن
طوری به باد رفت کزآن اخگری نماند

هر در که باز بود سپهر از جفا ببست
بهر پناه مردم مسکین ، دری نماند

آداب ملک داری و آئین معدلت
برباد رفت و زان همه ، جز دفتری نماند

با ناکسان بجوش که مردانگی فسرد
با جاهلان بساز که دانشوری نماند

با دستگیری فقرا، منعمی نزیست
در پایمردی ضعفا، سروری نماند

زین تازهدولتان دنی ، خواجه ای نخاست
وز خانواده های کهن ، مهتری نماند

زین ناکسان که مرتبت تازه یافتند
دیگر به هیچ مرتبه ، جاه و فری نماند

آلوده گشت چشمه به پوز پلید سگ
ای شیر تشنه میر، که آبشخوری نماند

زین جنگ های داخلی و این نظام زور
بی درد و داغ ، خانه و بوم و بری نماند

بی فرقت برادر، خود خواهری نزیست
نادیده داغ مرگ پسر، مادری نماند

جز گونه های زرد و لبان سپید رنگ
دیگر به شهر و دهکده سیم و زری نماند

شد مملکت خراب ز بی نظمی نظام
وز ظلم و جور لشکریان ، کشوری نماند

یاران قسم به ساغر می ، کاندرین بساط
پر ناشده ز خون جگر، ساغری نماند

نه بخشی از تمدن و نی بهره ای ز دین
کان خود به کار نامد و این دیگری نماند

واحسرتا! چگونه توان کرد باور این
کاندر جهان ، خدایی و پیغمبری نماند

جز داور مخنث و جز حیز دادگر
در صدر ملک ، دادگر و داوری نماند

رفتند شیر مردان از مرغزار دین
وینجا به جز شکالی و خوک و خری نماند

از بهر پاس کشور جم ، رستمی نخاست
وز بهر حفظ بیضهٔ دین ، حیدری نماند

عهد امان گذشت ، مگر چنگزی رسید
دور غزان رسید، مگر سنجری نماند

روز ائمه طی شد و در پیشگاه شرع
جز احمقی و مرتدی و کافری نماند

دهقان آریایی رفت و به مرز وی
غیر از جهود وترسا برزیگری نماند

گیتی بخورد خون جوانان نامدار
وز خیل پهلوانان ، کندآوری نماند

شمارهٔ ۸۷ - مسجد سلیمان

حق پرستان سلف ، کاری نمایان کرده اند
معبدی بر کوهسار از سنگ بنیان کرده اند

بیست پله برنهاده پیش ایوانی ز سنگ
زیرش انباری برای آب باران کرده اند

پله ای دیگر نهادستند از سوی دگر
از پی آمد شد خاصان مگر آن کرده اند

اندر آن بی آب وادی جای کشت و زیست نیست
زین سبب پیداست کان را بهر یزدان کرده اند

هشت نه فرسنگ دور از شوشتر بر سوی شرق
آن بنای هایل سنگین به سامان کرده اند

هست پیدا کان فرو افتاده احجار عظیم
قرن ها سرپنجه با گردون گردان کرده اند

یا ز اشکانی است آن ویرانه مزکت یا مگر
خسروان آن را به عهد آل ساسان کرده اند

نیست آن کار کیان زیرا که در عهد کیان
در چنین احجار نقش و خط نمایان کرده اند

طاق ها افتاده و دیوارها گردیده پست
گوییا آن را زلازل سخت ویران کرده اند

چشمهٔ آبی است خرد، اندر نشیب آن دره
کاندر آن مسکن ، فقیری چند عریان ، کرده اند

نام آن چشمه نهادستند پس « چشمه علی »
نیز مسجد را لقب « مسجدسلیمان » کرده اند

یکهزار و سیصد و شش بود و آغاز ربیع
کاندر آن وادی زگل گفتی چراغان کرده اند

خوانده بودم درکتب ، وصف بهار شوشتر
یافتم کان را ز روی صدق ، عنوان کرده اند

راستی گفتی گستریده فرشی از دیبای سبز
وندر آن تصویرها از لعل و مرجان کرده اند

سبز وادی ها گرفته گرد هامونی فراخ
کش مرصع یک سر ازگل های الوان کرده اند

کوه را گفتی ز فرش سبزه مطرف بسته اند
دشت را گفتی به برگ لاله پنهان کرده اند

از بر معبد نشستم بر سر سنگی خموش
گفتی اندام مرا زان سنگ بی جان کرده اند

یک نظر کردم به ماضی یک نظر کردم به حال
زانچه اینان می کنند و زانچه آنان کرده اند

مزدیسنان را بدیدم ، از فراز قرن ها
کز شهامت ملک ایران را گلستان کرده اند

در زمان اقتدار بابل و یونان و مصر
سلطنت بر بابل و بر مصر و یونان کرده اند

وز پس قرنی دو هم با دولتی مانند روم
پردلان پارت همدوشی به میدان کرده اند

وز پس چندی دگر ساسانیان این ملک را
چون بهشت از عدل و داد و علم و عرفان کرده اند

وین زمان ما مفلسان شادیم زانچ آن خسروان
در ستخر و بیستون و طاق بستان کرده اند

گویی این بیحالی از خورشید و گرمی های اوست
ای بسا مهرا که محض بغض و عدوان کرده اند

اندک اندک مهر پنهان گشت گفتی کاختران
مخفی از شرم منشی در زیر دامان کرده اند

سر به زیر افکندم و ناگه دو چشمم خیره شد
خاک را گفتی ز اخترها درخشان کرده اند

هشت فرسنگ اندر آن کهسارها یل ناگهان
روز شد گفتی مگر شب را به زندان کرده اند

از فروغ برق ها در خانه ها و راه ها
اختر شبگرد را سر در بیابان کرده اند

یادم آمد کاندر این آباد ویران مر مرا
انگلیسان با رفیقی چند، مهمان کرده اند

شرکت نفت بریتانی و ایران است این
کز هنرمندی جهان را مات و حیران کرده اند

آب را با آتش از کارون به بالا برده اند
نفت را با لوله سر گرد بیابان کرده اند

تا نگویی معجز است این یا کرامت یا که سحر
با فشار علم ، هم این کرده هم آن کرده اند

سنگ را با متهٔ علم و هنر، سنبیده نرم
نفت را از قعر چه زی اوج ، پران کرده اند

هشته پستان ها ز مهر، اندر دهان طفل خاک
تا دهانش را بسان غنچه خندان کرده اند

سال ها این راز پنهان بود در قلب زمین
آشکار آن راز را اینک به دوران کرده اند

عقده هایی بود مشکل در دل خارا، گره
آن گره بگشوده و، آن مشکل آسان کرده اند

این شگفتی بین که از همخوابهٔ قیر سیاه
چون مجزا نفت و بنزین فروزان کرده اند

نار اگر شد گلستان بر پور آزر دور نیست
بین که خارستان نفتون را گلستان کرده اند

حلقه های چاه شان خوانده ز دل راز زمین
برج های قصرشان با عقل پیمان کرده اند

لوله های چاه ساران ، ره به مرکز برده اند
میل های کارگاهان قصد کیوان کرده اند

تا نجوشد نفت و هر زین سوی و آن سو نگذرد
لوله هایی تعبیه بر چاهساران کرده اند

دیگ هایی آهنین ، بر هیئت دیو سیاه
لوله هایی همچنان بر شکل ثعبان کرده اند

نفت ها در دیگ ها انباشته وز لوله ها
سوی آبادان رود کاین گونه فرمان کرده اند

دستگاه برق « تمبی » چرخ گردانست راست
کز نفوذش چرخ ها را جمله گردان کرده اند

تا به آبادان ز نفتون در چهل فرسنگ راه
عالمی روشن به نور علم و عرفان کرده اند

قریهٔ ویران « عبادان » که بد ضرب المثل
این زمان شهریش پر قصر و خیابان کرده اند

دکهٔ آهنگریشان ، دهشت افزاید از آن
کز دو پاره کوه آهن پتک و سندان کرده اند

پتک خود بالا رود چون کوه و خود آید فرود
بر یکی آهن که بهر کندن کان کرده اند

همچو دو دوزخ ، دو نیران مشتعل دیدم ز دور
کز لهیب و شعله ، دوزخ را هراسان کرده اند

گفتی این هست آذر برزپن و آن آذرگشسب
کز پی تعظیم یزدان ، مزدیسنان کرده اند

بهر مجروحان و بیماران و گرماخوردگان
چند مارستان به طرز انگلستان کرده اند

انتظاماتی که در آن خطه دیدم ، ای عجب
سال ها خلق آرزویش را به تهران کرده اند

وقت ، در ایران فراوانست و ارزان ، لیک علم
هست کمیاب و گران و اینان دگرسان کرده اند

وقت را بسیارکمیاب وکران کردند، لیک
در برابر علم را افزون و ارزان کرده اند

انگلیسان اندرین کارند و اهل ناصری
خرمند از اینکه یک صابی مسلمان کرده اند

تو ز من خواهی برنج ای مدعی خواهی مرنج
این هنرمندان به عصر خویش احسان کرده اند

شمارهٔ ۱۰۰ - نسب نامهٔ بهار

قطعه ای قلم پرتو بیضایی بود
پرتو معنی و لفظش ید بیضایی بود

حب و بغض از پدران ارث به فرزند رسد
مهر پرتو به من اجدادی و آبایی بود

همچنین بود ز میراث نیاکان بی شک
آن محبت که ز من در دل بیضایی بود

راست گویی که میان پدران من و او
متصل سلسلهٔ انس و شناسایی بود

دوستی بی سبب آن روز عجب بود بلی
دور دوران تبهکاری و خودرایی بود

ویژه بین دو سخنگوی که از روز نخست
کار هم چشمی این قوم تماشایی بود

با چنین حال ، رهی را پدرت دوست گرفت
که دلش پاک ز لوث منی و مایی بود

من هم او را ز گروه شعرا بگزیدم
که چون من نیز وی از مردم دریایی بود

بود او نیز چو من در وطن خویش غریب
با غریبانش از آن شفقت و مولایی بود

بود او معتقد دلشدگان شیدا
که خداوند دلی واله و شیدایی بود

گر به کنج قفس افتاد عجب نیست که او
عندلیب آسا محکوم خوش آوایی بود

بود مسعود زمان آن که به شومی ادب
که ( مرنجی ) و گهی ( سوبی ) و گه ( نایی ) بود

پرتوا رحمت حق بر پدری کز پس او
چون تو فرزند خلف در شرف افزایی بود

گفتی از نسب کاشان چه زنی تن که پدرت
بود ازبن شهر که مشهور به گویایی بود

راست گفتی و من از راست نرنجم لیکن
چه توان کرد که در طوسم پیدایی بود

طوس و کاشان به قیاس نسب دودهٔ ما
نسب صورت با جسم هیولایی بود

مولدم طوس ولیکن گهر از کاشان است
نغمه آمد ز نی اما هنر از نایی بود

جد من هست صبور آن که به کاشان او را
با عم خوبش صبا دعوی همتایی بود

می رسد از پس سی پشت به آل برمک
وین نسب آن روز اسباب خودآرایی بود

نایب السلطنه را بود دبیر مخصوص
زان که شیرین خط او شهره به زیبایی بود

با چنین حال شد اندر صف پیکار و جهاد
که وطن دستخوش دشمن یغمایی بود

در صف رزم شد از غیرت اسلام شهید
زانکه با طبع غیور و سر سودایی بود

سومین جد من از کاشان بشتافت به فین
زانکه بی بهره از آلایش دنیایی بود

دومین جد من آمد به خراسان از کاش
کاندر این مرحله اش بویهٔ عقبایی بود

کار دنیاش به سامان شد از آن روی که او
صاحب کارگه مخمل و دارایی بود

پسرانش همه صنعتگر و فرزند کهین
کاظمش نام و به دل طالب دانایی بود

به تقاضای نسب گشت صبوربش لقب
طوطیئی گشت که شهره به شکرخایی بود

شیوهٔ شاعریش کرد ( خجسته ) تلقین
آنکه شعرن به جهال شهره به شیوایی بود

شد رئیس الشعرا پس ملکی یافت به شعر
وز شهش را تبه هم ز اول برنایی بود

باد آباد مهین خطهٔ کاشان که مدام
مهد هوش و خرد و صنعت و بینایی بود

هرکه برخاست بهر پیشه ز شهر کاشان
در فن خویشتنش فرط توانایی بود

معنی کاش جمیلست و ظریفست و ازو است
لغت کشی ، کش معنی رعنایی بود

کش و کشمیر و دگر کاشمر و کاشغر است
جای هایی که عبادتگه بودایی بود

لفظ کاشانه وکاشان به لغت های قدیم
معبد و جایگه جشن و دل آسایی بود

آجر وکاسهٔ رنگین راکاشی خواندند
وین هم از نقش خوش و لون تماشایی بود

لغت کاسه وکاسست هم ازکاشه وکاش
زانکه پرنقش گل و بوتهٔ مینایی بود

در تمنای خوشی نیز بگویند: ای کاش
در فراق توام آرام و شکیبایی بود

صنعت کاشی از اینجا به دگر جای رسید
کاین هنر وبژه این شهر به تنهایی بود

فرش زبباش کنون شهرهٔ دهر است چنانک
زری و مخمل او شاهد هرجایی بود

وز ولای علیش فخر فزونست بلی
مردم کاشان پیوسته توّلایی بود

صورت و صوت نکو را هم از ایام قدیم
با نبی القاسان همدوشی و دربائی بود

مردمش را ز هوای خوش و انفاس لطیف
صوت داودی و الحان نکیسایی بود

گویی این نغمهٔ خوش باعث تعدیل وی است
ورنه آن لهجهٔ بد، مایهٔ رسوایی بود

یا خود این لهجهٔ ناخوش سپر چشم بد است
پیش شهری که پر از خوبی و زببایی بود

صد هنر دارد و یک عیب ، من این زان گفتم
تا نگویند که قصدم هنرآرایی بود

گفت این چامهٔ جانبخش به نوروز بهار
گرچه افسرده دل از عزلت و تنهایی بود

شمارهٔ ۱۰۱ - تغزل

داده ام دل تا مرا یک بوسه آن دلبر دهد
ور دل دیگر دهم او بوسهٔ دیگر دهد

چون مرا نبود دلی دیگر، دهم جان تا مگر
بوسهٔ دیگر مرا زان لعل جان پرور دهد

در بهای بوسه بدهم سیم اشک و زر چهر
گرکسی اندر بهای بوسه سیم و زر دهد

ز اشک چشم و زردی رخسار، او را سیم و زر
هرچه افزونتر دهم ، او بوسه افزونتر دهد

گرنه او گوهرفروش است از لب و دندان ، چرا
گه مرا مرجان فروشد گه مرا گوهر دهد

گر ندارد لعل او شیرینی شکر، چرا
چو بخائی لعل او شیرینی شکر دهد

ور ندارد طرهٔ او بوی مشک تر، چرا
چون به بویی طرهٔ او بوی مشک تر دهد

مه گر آن آراسته منظر ببیند نیم شب
بوسه ها باید بر آن آراسته منظر دهد

چشم اوبا خنجرمژگان بریزد خون خلق
درکف مستی چنین ، یارب که این خنجر دهد؟

گشت دلبر با دل من عاقبت نامهربان
کیست آنکو دل بدین نامهربان دلبر دهد

روز و شب بر رغم من دربر، دهد جای رقیب
چون من آیم در بر او جای من بر در دهد

نه مرا از ساعد سیمین خود بالین کند
نه مرا از طرهٔ مشکین خود بستر دهد

بوسه گرخواهم ازو نی رایگان بخشد به من
نی به پاداش مدیح حجهٔ داور دهد

سال ها خمیده پشت نیلگون چرخ بلند
تا مگر یک بوسه بر خاک در حیدر دهد
***
نیست با من همسر آن شاعر که بی کابین و عقد
بکر طبع خویش را هر دم به صد شوهر دهد

شاعر فحل خراسانم که در دریای نظم
طبع من کشتی فرستد فکر من لنگر دهد

گر معزی دیده بود این شعر من کی گفته بود
« چیست آن آبی که او را گونهٔ آذر دهد»

شمارهٔ ۱۰۲ - پیام ایران

به هوش باشکه ایران تو را پیام دهد
ترا پیام به صد عز و احترام دهد

ترا چه گوید: گوید که خیر بینی اگر
به کار بندی پندی که باب و مام دهد

نسیم صبح که بر سرزمین ما گذرد
ز خاک پاک نیاکان ، ترا سلام دهد

وز استخوان نیاکانت برگذشته بود
دم بهار که ازگل به گل پیام دهد

به یاد عشرت اجداد تست هر نوروز
که گل به طرف گلستان صلای عام دهد

تو پای بند زمینی و رشته ایست نهان
که با گذشته تو را ارتباط تام دهد

گذشته، پایه و بنیان حال و آینده است
سوابق است که هر شغل را نظام دهد

به کارنامهٔ پیشینیان نگر، بد و خوب
که تلخ کامیت آرد پدید وکام دهد

ز درس حکمت و آداب رفتگان مگسل
که این گسستگیت خواری مدام دهد

کسی که از پدران ننگ داشت ناخلف است
که مرد را شرف باب و مام ، نام دهد

نگویمت که به ستخوان خاک خورده بناز
عظام بالیه کی رتبت عصام دهد

به علم خویش بکن تکیه و به عزم درست
که علم و عزم ، ترا عزت و مقام دهد

ولی ز سنت دیرین متاب رخ زیراک
به ملک ، سنت دیرینه احتشام دهد

ز درس پارسی و تازی احتراز مکن
که این دو قوت ملی علی الدوام دهد

شعائر پدران و معارف اجداد
حیات و قدرت اقوام را قوام دهد

مباش غره به تقلید غربیان ، که به شرق
اگر دهد، هنر شرقی احترام دهد

تو شرقیئی و به شرق اندرون کمالاتی است
ولی چه سودکه غربت فریب تام دهد

به هر صفت که برآیی برآی و شرقی باش
وگرنه دیو به صد قسمت انقسام دهد

ز غرب علم فراگیر و ده به معدهٔ شرق
که فعل هاضمه اش با تن انضمام دهد

به راه تست بسی دام های دانه نمای
کجاست مرد که از دانه فرق دام دهد

ز دام و دانه اگر نگذری محالست این
که روزگار ترا فرصت قیام دهد

پیام مام جگرخسته را ز جان بشنو
که پند و موعظه ات با صد اهتمام دهد

دو چشم مام وطن ز آفتاب و مه سوی ماست
وزین دو دیده به ما کسوت و طعام دهد

ز چشم مام وطن خون چکد بر این آفاق
که سرخی شفقش جلوه صبح و شام دهد

به ما خطاب کند با دو دیدهٔ خونبار
که کیست آنکه به من خون خویش وام دهد

به روی سینه بپرورده ام جوانان را
که داد من ز شما نوخطان ، کدام دهد؟

پس از زمانهٔ خسرو شد چو بیوه زنی
که هر کسیش نویدی گزاف و خام دهد

چه کودکان که بزادم دلیر و دانشمند
یکی نماند که ملک من انتظام دهد

اگر یکی به ره راست رفت ، از پی او
کسی نیامد کان راه را دوام دهد

ز چنگ ظلم و ستبداد کس نرست که او
قراری از پی آسایش انام دهد

کنون امید من ای نو خطان به سعی شماست
مگر که سعی شما داد من تمام دهد

ز چاک سینهٔ بشکافته به خنجر جهل
دل شکسته ام آوای انتقام دهد

الاکجاست جوانی ز نوخطان وطن
که در حمایت من وعدهٔ کرام دهد؟

کجاست آنکه به داروی عقل و مرهم عدل
جراحت دل خونینم التیام دهد

کنام شیران وبران شده است ، بچهٔ شیر
کجاست کآمده آرایش کنام دهد؟

ز چنگ بی هنران برکشد زمام امور
به دست مردم صاحب هنر، زمام دهد

کجاست آنکه جوانمردی و فضیلت را
به یاد مردم درماندهٔ عوام دهد

کجاست مرد جوانمرد و خواستار شرف
که سود خویش زکف بهر سود عام دهد؟

کجاست مرد، که شمشیر دادخواهی را
ز قلب ظالم بیدادگر نیام دهد؟

کجاست حزبی از آزادگان که چون پدران
ز خصم ، جان بستاند به دوست ، جام دهد؟

وطن به چنگ لئام است ، کو خردمندی
که درس فضل و شرافت ، بدین لئام دهد

به جهد، پایهٔ حزبی شریف و پاک نهد
به مشت ، پاسخ مشتی فضول و خام دهد

شمارهٔ ۱۱۷ - در واقعهٔ بمباران آستانهٔ حضرت رضا ( ع )

بوی خون ای باد ازطوس سوی یثرب بر
با نبی برگو از تربت خونین پسر

عرضه کن بر وی ، کز حالت فرزند غریب
وان مصیبت ها، آیا بودت هیچ خبر؟

هیچ دانی که چه بودست غرببان را حال
یا چه رفته است غربب الغربا را بر سر

چه کذشته است ز بدخواه ، برآن پور غریب
چه رسیده است ز بیداد، بر آن نور بصر

چه رسیده است از این دیو نژادان شریر
بر حریم حرم پادشه جن و بشر

ستمی کردند اینان به جگرگوشه تو
که ز شرحش چکد از دیده مرا خون جگر

این قدر هست که سوی تو ازبن تربت پاک
خاک خون آلود آرد پس ازاین ، باد سحر

فلک آن مایه ستم کرد که در نیرو داشت
ای دریغا! ز جفای فلک استمگر

ای عجب ! با پسران نبی و آل علی
آسمان کینهٔ دیرین را بگرفت از سر

ای عجب ! آل علی را کشد و از پس مرگ
مدفنش را کند از توپ عدو، زیر و زبر

نک بیایید و ببینید که درکاخ رضا
توپ ویران گر روس است که افکنده شرر

بنگرید ایدون کاین بقعه و این پاک حریم
قلتگاهی است که خون موج زند سرتاسر

ای نصارا تو چه گوبی کس اگر آید باز
به کلیسا و کله باز نگیرد از سر

پس بیا لختی و بیداد عدو را بشنو
پس بیا باز و زیارتگه ما را بنگر

بنگر باز که این خیره تمدن خواهان
کرده آن کار که وحشی ننماید باور!

هشتصد مرد و زن از بومی و زوار و غریب
داده جان از یورش لشکر روس کافر

نه مرایشان را بوده است به سرشور نبرد
نه مرایشان را بودست به کف تیر و تبر

همه واماندهٔ کید فلک افسون ساز
همه سیلی خور جور فلک افسونگر

همه از بیم ، پناهنده به دربار رضا
همه از دشمن ، نالنده به پیش داور

بر چنین طایفهٔ بی گنه از چارطرف
تیر باریدند آن طایفهٔ کین گستر

یک طرف مردان جان داده همه بی تقصیر
یک طرف نسوان افتاده همه بی معجر

یک جماعت را قزاق فشرده است گلو
یک جماعت را سرباز شکسته است کمر

جسد کشته فتاده است به بالای جسد
پیکر خسته فتاده است به روی پیکر

تیر باریده برایشان ز دوسو چون باران
توپ غریده برایشان ز دوسو چون تندر

مادران بینی در ناله ز سوگ فرزند
پسران بینی درگریه ز مرگ مادر

شوهران بینی جویان پی گم گشته عیال
بانوان بینی پویان، پی نعش شوهر

ای عجب ! روس همی گوید: چون فتنه گران
اندر آن بارگه پاک نمودند مقر

والی ملک هم ازکیفرشان عجز نمود
زان سبب دادم من فتنه گران را کیفر!

ما همی گوبیم این فتنه و این فتنه گران
خود نه از فتنه گری های شما بود مگر

زر فشاندید از اول به سران اشرار
تا که این فتنه به پا کرده شد از نیروی زر

هم از این روی در این حمله وکشتار بزرگ
فتنه سازان را اصلا نرسید ایچ ضرر

همه را راه گشادید ولی از این سوی
بی کسان را بگرفتند همه گرد اندر

ور همی گویید از این همه ما بی خبریم
کاخ و مسجد را ویران ز چه کردید دگر

مفسد ار فتنه کند، کاخ رضا را چه گناه
مار اگر حیله کند، باغ جنان را چه خطر

مسجد و کاخ اگر بوده مقام اشرار
ز چه گنبد را کردید خراب و ابتر

بقعه وکاخ رضا را ز چه غارت کردید
ای همه راهزن و بدکنش و غارتگر

ای مسلمانان زین واقعه خون گریه کنید
که نمودست رضاکسوت خونین در بر

ای زنان چادر نیلی به سر اندر بکشید
زانکه زهرا را نیلی است به سر بر چادر

از وهابی شد اگر کاخ حسینی ویران
شد ز قزاق عدو کاخ رضا ویران تر

نه همانا نبد این کاخ همان کاخ رضا
خانهٔ دین نبی بود که شد زیر و زبر

نه به گنبد خورد این آتش توپ بیداد
بلکه بر قلب علی خورد و دل پیغمبر

ما اگر خانه خرابیم ز کس مان گله نیست
کاین خرابی همه از ماست در انجام نظر

صاحب خانه اگر باز نبندد در خویش
گله ای نیست اگر دزد درآید از در

چه گریز است ز ماهیت طبع بشری
که بدو گوییم از مال کسان بهره مبر

صعوه را گوییم از صید ملخ دست بدار
باشه را گوییم از خون چکاوک بگذر

تو هم ای شاهین ، کبکان را زین بیش مگیر
تو هم ای شیر، غزالان را زین بیش مدر

گر چنین گوییم ای خواجه همانا که خطاست
زانکه طبع حیوانی را این است گهر

گر ضعیفان را بر خویش حراست نبود
بر در و برزنشان خیل قوی راست گذر

ای مسلمانان تا چند به وهم و به خیال
ای مسلمانان تا چند به بوک و به مگر

هرکه او از خود و از خانه حفاظت نکند
نبود حافظ او نیز، خدای اکبر

نیست انسان را جز آنچه در او سعی نمود
این چنین گفت پیمبر به همایون دفتر

پس تو چون رنج نبردی ز که می خواهی گنج
پس توچون سنگ نکندی زکه می خواهی زر

مردم پاک دل هند به ما درنگرند
گر ز تهران کند این چامه به کلکته گذر

بر آن سید بیدار دل دانشمند
بر آن سید والاگهر دانشور

برآن راد علمدار سپاه اسلام
بر آن راد هوادار اساس کشور

سید پاک جلال الدین فرزند رسول
که یکی پاک رسولی است به گفتار و به فر

دشمنان را قلم او همه تیر است و سنان
دوستان را سخن او همه قند است و شکر

راستی نامه نغز او، حبلی است متین
که به پیوستن او خلقی بگسسته ز شر

دادخواهی کند از اهل خراسان ، آری
دادخواه ما امروز جز او نیست دگر

کام ها جمله فروبسته ، ز بان ها خسته
جور بگشوده دهان از همه سو چون اژدر

نه یکی خامه که بنویسد درد درویش
نه یکی نامه که بنیوشد حال مضطر

بر سر اهل خراسان اگر آتش بارد
نشود مردم شیراز ازآن هیچ خبر

ور ببارد ز دوسو بر سر زنجانی تیغ
اردبیلی نکند سینه پی کینه سپر

وگر آواز کشد، شر طلب و مفسده جوست
چیست مفسد را پاداش به غیر از خنجر

حالت ایران اینست به چنگال دو خصم
تا چه سازد پس از این لطف خدای داور

این چنین گفتم کاستاد ابیوردی گفت
« به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر»

شمارهٔ ۱۱۱ - عدل مظفر

کشور ایران ز عدل شاه مظفر
رونقی از نوگرفت و زینتی از سر

عدل ملک ملک را فزود و بیاراست
روزافزون باد عدل شاه مظفر

پادشاه دادگر مظفر دین شاه
خسرو روشن دل عدالت گستر

کرد به نام ایزد این ملک سره کاری
تا سره گردید کار کشور و لشکر

انجمن عدل را به ملک بیاراست
دست ستم را ببست وپای ستمگر

مجلسی آراست کاندرو ز همه ملک
انجمن آیند بخردان هنرور

خواست به هم اتحاد دولت و ملت
تا بنمایند خیر ملک وی از شر

کشور آباد شد به نیروی ملت
ملت منصور شد به یاری کشور

یاری داور به عدل شاه قرین شد
دولت و ملت از آن شدند توانگر

گوئی ناید همی ز دست تهی کار
آری در این سخن به خردی منگر

مردی کز نیروی دو دست برومند
بازگشاید هزار سد سکندر

زان دو یکی را اگر ببندی بر پشت
مرد به یک دست عاجز آید و مضطر

دولت و ملت دودست و بازوی شاهند
شاه مر این هر دو را گرامی پیکر

یک به دگر کارها همی بگشایند
گر نشکیبد یکی ز یاری دیگر

دولت و ملت چو هر دو دست به هم داد
پای به دامن کشد عدوی سبکسر

دولت و دین هر دو توامند ولیکن
این دو پسر راست عدل و قانون مادر

مادر باید که پرورد پسر خویش
قانون باید که ملک یابد زیور

ملک تبه گردد از تطاول سلطان
دهکده ویران شود ز جور کدیور

ملکی کاو راست عدل و قانون در دست
سر بفرازد همی به برج دوپیکر

راست چنان چون بزرگ کشور ایران
کاین همه دارد ز فر شاه فلک فر

نیست شگفتی گر این چنین بود این ملک
دست به دندان مخای و بیهده مگذر

بنگرکاین ملک باستانی از آغاز
جایگه عدل و داد بود و نه زیدر

ملک کیومرث بود و کشور جمشید
جای منوچهر بود و بنگه نوذر

این بود آن کشوری که داد به کاوس
طوق و نگین و سریر و یاره و افسر

طوس سپهبد درو فراشته رایت
رستم دستان در او گماشته لشکر

نامهٔ هریک بخوان و کردهٔ هریک
وین سخنان مرا به بازی مشمر

زاد پیمبر به گاه دولت کسری
فخر همی کرد ازین قضیه پیمبر

گفت بزادم به عهد خسرو عادل
بنگر کاین گفته خود چه دارد در بر

مدحت نوشیروان نگفته بدین قول
بلکه نبی عدل راست مدحت گستر

تا که شوند این ملوک دولت اسلام
زبن سخن او به عدل ، قاصد و رهبر

شکر خداوند را که خسرو ایران
نیک نیوشید این کلام مشهر

منظری از عدل بس بلند برافراشت
ظلم درافتاد از آن فراشته منظر

عدل انوشیروان اگر نشنودی
روروبکره ببین به نامه ودفتر

وانگه بنگر به عدل این ملک راد
عدل انوشیروان به یاد میاور

احسنت ای پادشاه مملکت آرای
احسنت ای خسرو رعیت پرور

تو غم مردم همی خوری به شب و روز
غمخور توکیست ؟ پادشاه گروگر

ملک تو شاها یکی عروس نکوروست
کاو را جز عدل و داد نبود شوهر

یکچند این خوبرو عروس نوآئین
داشت به سربریکی پلاسین معجر

عدل تو با دیبه و پرند ملون
آمد و برداشت این پلاس مقیر

لیک دریغا که روزگار بنگذاشت
کزتو رسد ملک را طرازی دیگر

بر سر و بر افسر تو خاک فرو بیخت
این فلک باژگون که خاکش بر سر

مویه کند بر تو خسروانی دیهیم
ناله کند بر تو شهریاری افسر

اخترت از آسمان ملک برون شد
از ستم آسمان و کینهٔ اختر

بودی یک چندگاه غمخور این خلق
رفتی و زینان یکی نبردی غمخور

بر تو مقدر بد این قضا ز خداوند
کس نچخیده است با قضای مقدر

ملک بماندی و زی بهشت براندی
ملک چرا ماندی ای بهشتی منظر

کاخی از عدل برنهادی و آنگاه
تفت براندی ازین کهن شده معبر

قومی بینم به سوکواری ات ای شاه
جامه ز غم کرده چاک و دیده ز خون تر

رفتی و پور تو شد برین گره خلق
بارخدای و امیر و سید و سرور

ماه اگر شد نهان عیان شد خورشید
دریا گر شد فرو برآمد گوهر

شاها اینک توئی نشسته بر اورنگ
بر اثر آن خدایگان مظفر

داد همی ده که دادگر ملکان را
ایزد پاداش داد خواهد بی مر

یاور شو خلق را به داد، به دنیا
کرت به عقبی خدای باید یاور

محضرکنکاش محضری ست همایون
فر و بهی جوی ازین همایون محضر

ملک پدر را ز عدل و دادکن آباد
ای به تو ملک پدر پسنده و درخور

شاها دانی که ملک ایران زین پیش
بود چوآراسته یکی شجرتر

بود به گردش ز عدل کنده یکی جوی
آبی دروی روان به طعم چو شکر

زان پس چیدند ازو بسی بر امید
بردهد آری چو شد درخت تناور

شاخه کشید این درخت تا گه کسری
وانگاه از چرخ خواست کردن سر بر

زان پس گه گاهی این درخت برومند
خسته همی شد زتیشهٔ فتن وشر

تاکه درین زشت روزگا ر ستردند
جور و ستبداد، شاخ و برگش یکسر

چندان کز آنکشن درخت به جا ماند
شاخی فرسوده وشکسته و لاغر

وآنگه آسیب تندباد حوادث
خواست فکندنش ناگهان ز بن اندر

کامد فرخنده باغبانی پیروز
ناگه و آورد آب رفته به فرغر

آبی انگیخته ز چشمه حیوان
آبی آمیخته به شربت کوثر

آبی بر باد داده خرمن بیداد
آبی آتش زده به کشت ستمگر

آبی عدلش به نام خوانده خردمند
آبی آزادیش ستوده هشیور

آبی از رهگذار دانش وبینش
برد سوی آن درخت دهقان پرور

آب روان کرد و خود برفت و از این نخل
شاخی و برگی دمید ناقص و ابتر

آب ازو برمگیر گرش بباید
شاخ برومند و برگ خرم و اخضر

آب همی ده به کشور ازکرم و داد
وآتش برزن به دشمن از دم خنجر

جانب خاور هم ازکرم نظری کن
ای ز تو فر و بهای خسرو خاور

نشگفت ار به شوند از نظرتو
کز نظر آفتاب سنگ شود زر

سوی خبوشان یکی ببین که نیوشی
نالهٔ چندین هزار مادر و دختر

بنگر تا مستمند وگریان بینی
شوهر و زن را به فرقت زن و شوهر

گفت حکیم این گره نهال خدایند
واستم استمگران چو بادی صرصر

تا به هم اندر نیوفتند و نخوشند
یک نظر ای باغبان بر ایشان بگمر

بگمر چندی نظر بر ایشان و آنگاه
میوهٔ شیرین چن وشکوفهٔ احمر

ملک درختیست نغز و ربشه او عدل
ربشه قوی دارکز درخت چنی بر

شاه کجا سوی عدل و دادگراید
بازگراید بدو عنایت داور

گوید الملک لایدوم مع الظلم
آنکه خدایش بسی ستوده ز هر در

قول پیمبر به کار بند و میازار
خاطرمورضعیف وپشهٔ لاغر

عدل و سخا وتوان و دانش بگزین
تاکه جهانت شود دورویه مسخر

گفتم مدح توبا طریقی مطبوع
مرهمه را نیست این طربقه میسر

گرچه هم اندر غزل توانم گفتن
غمزهٔ مردم فریب وچشم فسونگر

لیک نگونم بویژه اکنون کز شعر
حکمت جویند نی گزاف وکر و فر

نشکفت ار حکمت آید از سخن من
کزسنگ آید همه زلال مقطر
* * *
اکنون ز امر خدایگان خراسان
راست بود محضری بدین بلد اندر

محضری آراسته ز عدل که پیشش
سطح سپهر محدب است مقعر

چون فلک است این خجسته مجلس عالی
دانشمندان در او فروزان اختر

دیر نمانده است کز خراسان شاها
سوی ری آیند بخردان هشیور

وزپی اصلاح ملک وفره خسرو
دانشمندان کنند آنجا محضر

ای ملک راد شادمانه همی زی
وی عدوی شاه رنج و درد همی بر

تاکه بود عدل برگزبده تر از ظلم
تاکه بود نفع خوشگواراتر از ضر

ملک تو آباد باد و جان تو خرسند
جسم تو بی رنج باد و عیش تو بی مر

شمارهٔ ۱۲۰ - خانواده

دادم دو پسر خدای و سه دختر
هر پنج بزاده از یکی مادر

هوشنگی و مامی و ملک دختی
چارم پروانه مهرداد آخر

امید که زندگی کنند این پنج
نه چون دو پسر که مرد و یک دختر

هوشنگ به هشت سالگی باشد
بالنده و خوب روی و خوش مخبر

وان دخترکان به باغ زیبایی
شاداب چو شاخ های سیسنبر

هوشنگ به درس ، هوشش افزونست
وز هوش بود نشاطش افزون تر

وان دخترکان کنند ازو تقلید
کوهست به خیل کودکان رهبر

وز شیطنت و فساد و عیاری
آنان همه کهترند و او مهتر

وان خاتون کوست مادر اطفال
کدبانوی منزلست و نیک اختر

زیر نظر وی است هر چیزی
از مطبخ و از اطاق و از دفتر

در ضبط خزینه و هزینهٔ اوست
چیزی که به خانه آید از هر در

هم ناظر خانه است و هم بندار
هم مالک منزلست و هم سرور

زبر قلم وی است و در دستش
خرج خود و خانواده و شوهر

خود زاید و خود بپرورد اطفال
خود شیر به کودکان دهد یکسر

در حفظ مزاج کودکان کوشد
مانند یکی پزشک دانشور

از مدرسه کودکان چو برگردند
بنشسته و درسشان کند از بر

زان پیش که درس و مشقشان باشد
یک دم نهلد به بازی دیگر

دشنام و دروغشان نیاموزد
و آموزد آنچه باشد اندر خور

آزاد بود به خانه و برزن
مانند یک امیر در کشور

هرگز ننهد ز خانه بیرون پای
جز بهر لقای مادر و خواهر

یا بهر خرید چیزکی کان را
ستوار نداشته است بر نوکر

انسی به دخان ندارد و باده
وز هر دوبود نفورتا محشر

زانروست که هست قد و اندامش
مانندهٔ سرو رسته درکشمر

شاد است به امر و نهی و فرمانش
بر نوکر و برکنیز و خالیگر

فریاد زند به وقت کژخلقی
چون فرمانده به عرصهٔ لشکر

ز آغاز طلوع تا به نیمهٔ شب
درکار بود چو مرد جادوگر

بردمش شبی به سینما مهمان
با سه بچه و کنیزک و چاکر

آمد ز قضا به خانه ام دزدی
برداشت سه دست رخت و جست از در

خاتون چو به خانه بازگشت ازغبن
انگشت گزید و کرد نفرین سر

گفت ار بنرفتمی بدین گردش
زین دزد نبردمی چنین کیفر

یک روز دگر به قلهکش بردم
از شهر، در آن هوای جان پرور

جمعیت بود و مردم بسیار
مرکوب کم وگران و بس منکر

چون باز شدم به خانه پرسیدم
کامیدکه خوش گذشت بر همسر

گفتا نگذشت بد ولی شد صرف
افزون ز حساب صرفه ، سیم و زر

مردم چومعیل گشت وکودک دار
بایدکه نظر بدوزد از منظر

مانند یکی حکیم فرزانه
بینمش به آزمودن از هر در

مادرش و پدرش هردو در اخلاق
بودند دو پاکزاد هم بستر

چو مُرد پدرش کودکان او
ماندند به دامن مهین مادر

وان شیرزن از شهامت و غیرت
گشتست به کودکان حضانت گر

وین خاتون بیست ساله بدکامد
دوشیزه به خانه بهار اندر

آمخته ز مادر این فضایل را
و آموزاند به مادر دیگر

اطفال به دست مادران مومند
سازند ز موم گونه گون پیکر

گاهی گل و سرو و بلبل و طاوس
گه کژدم و مار و ناوک و خنجر

گه آدمیئی فریشته صورت
گه اهرمنی قبیح و هول آور

در دامن مادر است پنداری
آسایش خلد و نقمت آذر

رضوان بهشت و مالک دوزخ
هستند دو مام خوب و بدگوهر

زان رو شقی و سعید امت را
بر این دو حواله داد پیغمبر

جنت چه بود؟ زنی امانت کیش
دزوخ چه بود؟ زنی خیانت گر

آن غاشیه چیست در سقر؟ بشنو
روی زن نابکار در معجر

وان ط وبی چیست درجنان ؟ دریاب
جفتی که بود مطاوع شوهر

خاک در اوست جنت فردوس
آب رخ اوست چشمه کوثر

طفلان ویند حوری و غلمان
هریک ز یکی دگر گرامی تر

طوبی لک اگر چنین بود جفتت
ویل لک اگر بود چو آن دیگر

خوش باش اگر ترا زنی نیکست
ور نیست نکو برون کنش از در

دردا که زنان خطهٔ ایران
ماندند به زیر نیلگون چادر

یک نیمه خراب مشرب دیرین
یک نیمه خراب مسلک نوبر

یک بهره ذلیل جهل جان اوبار
یک بهره اسیر فسق جان اوبر

یک طایفه الف لیله شان هادی
قومی سه تفنگدارشان رهبر

این کرده ز مهر شوی ، دل خالی
وان داده به خورد جفت ، مغزخر

آن گمره زرق دلهٔ محتال
وین فتنهٔ برق عینک دلبر

انداخته کرب و شین در خانه
تا رخت کرب دوشین کند در بر

وانگاه بلاله زار درتازد
کرمک ربزد به غمزه در معبر

یا رفته به روضه خوانی و تاشام
فریاد کشیده و زده بر سر

وانگه ز جهود خواسته افسون
تا وسنی را براند از محضر

غافل که در آستان آزادی
صدقست و وفا دو پاسبان در

حجاب و بند عصمت و ناموس
صد نکته بود بدین سخن مضمر

شمارهٔ ۱۶۱ - رستم نامه

شنیده ام که یلی بود پهلوان رستم
کشیده سر ز مهابت بر آسمان رستم

ستبر بازو و لاغر میان و سینه فراخ
دو شاخ ریش فرو هشته تا میان رستم

نیاش سام و پدر زال و مام رودابه
ز تخم گرشاسب مانده در جهان رستم

به کودکی سرپیل سپیدکفته به گرز
سپس به دیو سپید آخته سنان رستم

بریده کله اکوان دیو و هشته به ترک
به جای مغفر پولاد زرنشان رستم

دریده چرم ز ببر بیان وکرده به بر
به جای جوشن و خفتان پرنیان رستم

چو بود یافته ز اخلاط معتدل ترکیب
بماندی ار نشدی کشته رایگان رستم

شنیدم آنکه به چاه شغاد در کابل
نمرد و بیرون آمد ازآن میان رستم

ز شرم کشتن اسفندیار و شنعت آن
نهاد سر به بیابان هندوان رستم

پی معالجت زخم و دوری از ایران
به جنگلی شد و بود اندر آن مکان رستم

گزید کیش زراتشت و توبه کرد و نشست
به پیش آتش و گردید زند خوان رستم

چو یافت آگهی از پهلوی که در ایران
گزیده مسند دارا و اردوان رستم

نفوذ ترک و عرب کم شده است و مردم پارس
نهاده نام خود این کیقباد و آن رستم

کشید رخت به زابل زمین ز خطهٔ هند
به کوه خواجه درون شد چو کهبدان رستم

به شهر طاق سپس قلعه ای و ارگی ساخت
که دورتر بود از راه کاروان رستم

خرید مزرعه ای در جوار طاق و نشست
درون مزرعه خرسند و کامران رستم

به یاد آتش کرکوی ، آتشی افروخت
نهاد نامش کرکوی رستمان رستم

نهفته داشت زر و سیم و گوهر و کالا
از آن زمانه کجا بوده مرزبان رستم

گشادگنج و نشست ازپی عبادت حق
ز مهر ایران سرشار و شادمان رستم

خطا نکرده به تدبیر ملک دست از پای
گذشته از سر دیهیم زرنشان رستم

نکرده خودسری و ساخته به لقمهٔ نان
ز جمع حاصل املاک سیستان رستم

گذشته از سر دعوی سند و بست و فراه
نهفته روی ز مخلوق بدنشان رستم

ز ناگه آمد بهر ممیزی سوی طاق
یکی جوان و ببردش به میهمان رستم

یکی جوانک ازین لاله زاریان که بود
به زر حریص چو بر جنگ هفتخوان رستم

به پای چکمه و پیراهنی و پالتوی
بدان غرور که گفتی بود جوان رستم

به طرز مردم ری گرم شد به نطق و بیان
که درنیافت یکی گفته زان میان رستم

ز جیب قوطی سیگار چون برون آورد
شگفت ماند از آن مخزن دخان رستم

چو زد به آتش سیگار را و برد به لب
ز حیرت آورد انگشت بر دهان رستم

پذیره گشت ورا در سرای بیرونی
نهاد در بر او خوان پرزنان رستم

چو خواست منقلی از بهر فور، کرد بدل
یکی ز مغبچگان مرد را گمان رستم

شکفته گشت و یکی مجمرش نهاد به پیش
سرود خواند به آیین مسمغان رستم

جوان کشید چو از جامدان برون وافور
به یادش آمد ازگرزهٔ گران رستم

خیال کرد که فور از نژادهٔ کرز است
ازین خیال دلش گشت شادمان رستم

ولی چو فور به تدخین نهاد بر آتش
بجست ناگه از جا سپندسان رستم

بگفت هی پسرآتش کسی به کرز نکوفت
مکن وگرنه شود دشمنت به جان رستم

سپس چوبستی بربست و دود بیرون داد
ز دودو حیرت شد گیج در زمان رستم

گرفت بینی و سرفید و بهر قی کردن
به باغ تاخت ز مشکوی پر دخان رستم

به چاکرانش چنین کفت : گر ز من پرسید
بدو بگویید افتاده ناتوان رستم

جوان از آن روش پهلوان کمی واخورد
که درگذاشت ره و رسم میزبان رستم

هزارها متلک بار پیرمرد نمود
که بازگشت به ناچار سوی خوان رستم

به شرم گفت : الا ثسپوهر خوشمت هی
پذت هزینه گرت گنج و مهن و مان رستم

هنوز چیزی ناخورده خواست جام شراب
جوان و گشت ازین کرده بدگمان رستم

خیال کردکه مهمان غذا برون خوردست
وزین خیال برآشفت بیکران رستم

معاشران عجم می پس از غذا نوشند
چو پیش خورد جوان طیره گشت از آن رستم

جوان چو خورد می کهنه شد بخوان و بکرد
دعای زمزمه آغاز، پیش خوان رستم

ولیک مهمان خامش نماند و صحبت کرد
میان زمزم و زد مهر بر دهان رستم

چو خوان گذارده شد و آب دست آوردند
نهاد بزم به آیین خسروان رستم

نبید و نقل و بخور و ترنج و سیب و انار
به خوانچه ای بنهادند و شد چران رستم

چو گرم گشت سرش گفت هان فراز آرید
یکی مغنی با زخمهٔ روان ، رستم

ز در درآمد و کرنش نمود زابلئی
چگور برکف و گفتش بزن بخوان رستم

نواخت زخمهٔ سگزی به پهلوی ابیات
شد از نشاط سرشگش به رخ چکان رستم

سه جام خورد و نکرد اعتنا به مرد جوان
از آنکه بد ز اداهاش سرگران رستم

جوان برفت و بیامد به کف یکی ویولن
نمود کوک و نکرد اعتنا بدان رستم

ولی چو کرد به سیم آرشی کمان را جفت
چو تیر راست شد از فرط امتنان رستم

چو رند بود جوان ، ساخت پردهٔ بیداد
ز فرط شادی مستانه شد چمان رستم

بخواند قصهٔ اسفندیار رویین تن
که درنبرد بکشتش به رایگان رستم

گریست رستم و شد داغ خاطرش تازه
بگفت کاش نبودی در این جهان رستم

من آن گنه بنکردم که کرد آن گشتاسب
وگرنه بود به جان بندهٔ بغان رستم

گسیل کرد به کاری گزافه پور جوان
بشد جوان و شد از مرگ او نوان رستم

زکردهٔ دگران کو، که کارنامهٔ خویش
بسا شنوده ز دوران باستان رستم

جوان درست نفهمیدکاو چه گفت ولی
به طبع شد سر تصنیف و رست از آن رستم

چوگشت صبح فرستاد چند سکهٔ زر
به رسم هدیه به نزدیک میهمان رستم

نهاد خنجر زربن نیام دسته نشان
به روی هدیه به عنوان ارمغان رستم

جوان چو آنهمه زربنه دید، کرد طمع
که دور سازد ازآن کاخ وگنج وکان رستم

پس از دو هفته به رستم بداد دست وداع
فشرد دست وی و ساختش روان رستم

جوان چو شد به خراسان گزارشی برداشت
که هست سرکش و خودکام و بدزبان رستم

به فکر تجزیهٔ سیستان فتاده ، از آن
تفنگ و توپ کند جمع در نهان رستم

من اهل قلعهٔ او را نهان فریفته ام
که وقت جنگ بگیرند ناگهان رستم

اگر به بنده ز لشکر دهند گردانی
شود دلیری و گردش بی نشان رستم

سپهبدان خراسان فسون او خوردند
که شد ز همت او نیتش عیان رستم

جوان کشید سوی مرز سیستان جیشی
به قصد طاق که بود اندر آن مکان رستم

سبه پراند په صحرای رپک وثاخث به دز
که جفت سازد با اندوه و غمان رستم

سپه رسید بر طاق و دیده بان از ارگ
بدید و گشت خبردار در زمان رستم

گمان نمود ز توران سپاهی آمده است
که بود از ایران پیوسته در امان رستم

بگفت ببر بیان آورند و تیر وکمان
کشید موزه و آویخت تیردان رستم

بدید ببر بیان کرم خورده و ضایع
هم اوفتاده خم از پشت درکمان رستم

فکند چاچی و خفتان وگرز را برداشت
نهاد زین زبر رخش ناتوان رستم

ز قلعه تاخت برون با سه چار نوکر پیر
براند جانب گردان سبک عنان رستم

فکند حمله و زد نعره ای بلند و به گرز
بکوفت از دو سه سرباز، استخوان رستم

بر اوگلوله ببارید از دو سو چو تگرگ
فتاد رخش و بغم گشت توامان رستم

پیاده ماند و نگه کرد و دید سلطان را
شتافت جانب سلطان دوان دوان رستم

ز هیبتش دو سه گز پس نشست مرد جوان
ز بیم کش برساند مگر زیان رستم

به شک فتاد تهمتن که خود مگر بزه کرد
از انکه رفت به پیکار دوستان رستم

ز یک طرف رهیانش به جنگ کشته شدند
اپن دو فکر شد از دیده خونفشان رستم

جوان چو دید که رستم گریست گشت دلیر
بگفت زنده بگیرید هان و هان رستم

بریختند به گردش پیادگان سپاه
چو خیل مورکه گیرند در میان رستم

نخواست تاکشد آن قوم را به مشت و لگد
فکند با لم کشتی یگان دوگان رستم

دوان دوان به سوی قلعه شد ز عرصهٔ جنگ
ز خشم ، دل شده در سینه اش طپان رستم

جوان چو دیدکه رستم بجست ، گفت دهید
بگشت ناگه صد تیر را نشان رستم

بجست در بن چاهی که داشت ره به حصار
ز راه نقب سوی قلعه شد دوان رستم

کشیدتخته پل ودرببست وشد محصور
حصار داد به آیین جنگیان رستم

هجوم بردند از هر طرف به قلعه وگشت
طپان ز بیم اسارت نه بیم جان رستم

به یادش آمد ناگه ز وعدهٔ سیمرغ
طلب نمود مر او را از آشیان رستم

تریز جبه به خنجر درید و آخت برون
پری که داشت نهان در میان جان رستم

فسون بخواند وبزد سنگی از برآهن
بجست برقی و شد سخت شادمان رستم

پس از دو ساعت اندر افق سیاهی دید
که می درآمد از اقصای زاهدان رستم

نگاه کرد به بالا و دید پران است
سطبر مرغی رویینه استخوان رستم

فرو نشست خروشان درون میدانی
که اسپریس نوین کرد نام آن رستم

زپشت مرغ فرو جست لاغر اندامی
که دیده بودش در هند یک زمان رستم

به هندوی سخنی چندگفت ورستم را
سوارکرد و شد از دیده ها نهان رستم

محاصران در دز بستدند و نعره زدند
وزین طرف به سوی هند شد پران رستم

ببرد همره خودگنج و مال و پیمان کرد
کزین سپس نکند رای امتحان رستم

وگر دوباره بیفتد به یاد ملک کیان
کمست در بر مردان ، ز ماکیان رستم !

دروغ و حقه وافور و جعبهٔ سیگار
چسان نهد به بر فره کیان رستم ؟

زبان پارسی باستان چگونه نهد
بر تلفظ طهران و اصفهان رستم ؟

فراخنای لب هیرمند وگود زره
کجا نهد ببرکند و سولقان رستم ؟

چه جای مقبرهٔ مجلسی و مسجد شیخ ؟
که نیست درهوس طوس وطابران رستم

به لون ظاهرشان کی خورد فریب چو یافت
خبر ز باطن این قوم بد نهان رستم

خیانتی که به دارا نموده اند این قوم
به یاد دارد از عهد باستان رستم

همش به یاد بود آنچه رفت ازین مردم
به تاج وتخت شهنشاه اردوان رستم

کجا ز یاد برد آنچه زین جفاکاران
برفت بر سر پرویز و خاندان رستم

همی بگرید از آن غدر ماهوی سوری
به یزدگرد، به صحرای خاوران رستم

ز بیم جست و به سوی قفا ندید، چو دید
که گرگ برگله گشته است پاسبان رستم

براستان که برون زاستانه اند، گریست
چو دیدکج منشان را بر آستان رستم

شمارهٔ ۱۴۴ - در منقبت حضرت امام جعفر صادق ( ع )

باز به پا کرد نوبهار سرادق
بلبل آمد خطیب و قمری ناطق

رایتی فرودین به باغ درآویخت
پرچم سرخ از گلوی سبز سناجق

طبل زد از نیمروز لشکر نوروز
وز حد مغرب گرفت تا حد مشرق

لشکر دی شد به کوهسار شمالی
بست به هر مرز برف ، راه مضایق

رعد فروکوفت کوس و ابر ز بالا
بر سر دشمن ز برق ریخت صواعق

باغ چو شطرنج گشت و شاه جنوبی
آمد بر لشکر شمالی فائق

لاله نوخیز رسته بر دو لب جوی
همچو به شطرنج از دو سوی ، بیادق

غنچه بخندد به گونهٔ لب عذرا
ابر بگرید بسان دیده وامق

سنگدلی بین که چهر درهم معشوق
باز نگردد مگر ز گریهٔ عاشق

دفتری گل کشد ز جزوه کش اوراق
تا که سوابق کند درست و لواحق

چون که شد اوراق گل تمام مرتب
عضو گلستان شود به حکم سوابق

هست گلستان اداره و گلش اعضا
مهر فروزان بود مدیری لایق

نیست خلل اندرین اداره که خورشید
هست به تشویق جمله اعضا شایق

عضو هنرمند، جاه و مرتبه باید
خاصه که با وی بود رییس موافق
***
نوز نتابیده صبح ، خواه صبوحی
زان که صبوحی است لیل غم را فالق

از می فکرت بساز جام خرد پر
جام خرد پر نگردد از می رائق

با می فکرت صبوح کن که بود فکر
خمری کان را خمار نبود لاحق

هرکه سحرخیزگشت و فکرکننده
راحت مخلوق جست و رحمت خالق

وانکه فروخفت تا برآمد خورشید
بر تن و بر جان خویش نبود مشفق

چون گل خندان پگاه روی فرو شوی
جانب حق روی کن به نیت صادق

غنچه صفت پردهٔ خمود فرو در
یکسره آزاد شو ز قید علایق

خیز که گل روی خود به ژاله فروشست
تاکه نماز آورد به رب مشارق

خیزکه مرغ سحر سرود سراید
همچو من اندر مدیح جعفر صادق
***
حجه یزدان که دست علم قدیمش
دین هدی را نطاق بست ز منطق

راهبر مومنان به درک مسائل
پیشرو عارفان به کشف حقایق

جام علومش جهان نمای ضمایر
ناخن فکرش گره گشای دقایق

ازپی او رو که اوست هادی امت
گفتهٔ او خوان که اوست ناصح مشفق

سر قران را ز محکم و متشابه
جوی ز لطفش که اوست مصحف ناطق

راه به دارالشفای دانش او جوی
کاوست طبیبی به هر معالجه حاذق

داروی فقهش اگر نکردی چاره
شرع نبی مرده بودی از مرض دق

محضر درس امام گشت مقوی
شربت لطف امام گشت معرق

خود نشنیدی مگر که بود به عهدش
دورهٔ ضعف کتاب و نشر زنادق

وز طرفی خیل صوفیان اباحی
بسته ز هر سو به هدم شرع مناطق

مُرجئه و ناصبیه نیز ز سویی اا
در ره دین خدا نهاده عوائق

تیرگی جهل کشت یکسره زایل
چهر مُنیرش چوگشت لامع و شارق

ساخت بنایی متین ز سنت و تفسیر
کان نه زپای افتد از هجوم طوارق

در ره ارشاد خلق توسن عزمش
جست فزونی به تک ز سابق و لاحق

شافعی و بوحنیفه ، مالک و حنبل
ابجد خوانند و او معلم مفلق

خود نشنیدی که « بودوانق » ملعون
خواست که خون ریزدش به خنجر بارق

هیبتش انسان گرفت دیدهٔ منصور
کش ز سر صدق جست و گشت معانق

آیت حق است و هست ذات شریفش
مظهر ذات و صفات صانع رازق

گر ز سر مهر بنگرد سوی دشمن
قهر خدایی شود به دشمن طارق

او پی تهذیب خلق آمد از آن رو
بود صبور و حلیم و سهل ومرافق

ور شدی از حق به پادشاهی مامور
گبشی ازو شمل دشمنان متفرق

خصم بر قدرت امام چه باشد
تودهٔ کاهی به پیش ذروهٔ شاهق
***
دولت مروانیان چو طی شد و آمد
جیش خراسان به جیش مروان فائق

قاصدی آمد بر امام ز کوفه
کشت شبانگه به درگهش متعلق

داشت ز بوسلمهٔ ضلال کتابی
کای توبه شرع نبی بزرگ محقق

مهتر آل رسول جز تو کس امروز
نیست که گردد به ملک راتق و فاتق

کار به دست منست و جز تو کسی را
من نشناسم به ملک درخور ولایق

خیز وز یثرب به کوفه آی از آن پیش
کایند از رمله کودکان مراهق

چشم به راهت اعالیند و ادانی
بندهٔ حکمت مغاربند و مشارق
***
صادق آل رسول نامه فرو خواند
دید سخن با حقیقتست مطابق

لیک ز شاهی چو بود فرض ترش کار
فقر به شاهی گزید و دین به دوانق

نامهٔ بوسلمه را نداد جوابی
تا که نیفتد به مشکلات و مضایق
***
ای خلف مرتضی وسبط پیمبر
جور کشیدی بسی ز خصم منافق

خون به دلت کرد روزگار جفاکیش
تا تن پاکت به قبر گشت ملاصق

هستی نزد خدای زنده و مرزوق
ای تو به خلق خدای منعم و رازق

پرتو مهرت مباد دور ز دل ها
سایهٔ لطفت مباد کم ز مفارق

مدح تو گفتن بهار راست نکوتر
تا شنود مدح مردم متملق

کیش تو جویم مدام و راه تو پویم
تا ز تن خسته روح گردد زاهق

بر پدر و مادرم ز لطف کرم کن
گر صلتی دارد این قصیده رایق

چشم من از مهر برگشای و نگهدار
گوهر ایمان من ز پنجهٔ سارق

شمارهٔ ۱۴۵ - ای ملک

ملک ایران سر بسر در انقلاب است ای ملک
کشور جمشید و افریدون خرابست ای ملک

جنبشی با خاطر بیدار، کاندر ملک ما
مسکنت بیدار و آسایش به خوابست ای ملک

قبضهٔ شمشیر شاهان عجم ، در دست تست
تاکی این تیغ مبارک در قرابست ای ملک

تا جوانی هست از شاهنشهی دریاب کام
زانکه شاهی و جوانی دیریابست ای ملک

آتشی در پنبه پنهانست ، این دانیم ما
خاطر ما زین سبب در التهابست ای ملک

حاسدان ملک را در آستانت راههاست
شه پرستان را از آن درگه جوابست ای ملک

ما به جز بیداری شه مان نباشد آرزو
دل گر از این آرزو جوشد، مصابست ای ملک

شه ز حضرت رادمردان را به معنی دورکرد
وانکه باید دور بودن در جنابست ای ملک

شاه راگفتند تا بندد زبان دوستان
دشمنان را این نخستین فتح بابست ای ملک

دشمن خسرو به خسرو داده پندی ناگوار
کش دورویه ، سود افزون از حسابست ای ملک

نیک باید دید تا سررشته نگریزد ز دست
پادشاهی رشته ای پرپیچ و تابست ای ملک

ما و حکم شاه و قلبی سربسر بر مهر شاه
سر نپیچدکس گرت رای عتابست ای ملک

شمارهٔ ۱۲۸ - لاله زار

چون پای خرد خرد نهادی به لاله زار
خوبان بخند خندکشندت میان کار

زان خردخرد، خورده شوی در شکارشان
کان خند خند، خندهٔ شیرست بر شکار

الوان رنگ رنگ فرو هشته از یمین
خوبان طرفه طرفه ، روان گشته از یسار

زان رنگ رنگ، رنگ شوی درخم فریب
زان طرفه طرفه ، طرفه درافتی به دام یار

زلفان حلقه حلقه ، به دل ها زند ترنگ
صهبای جرعه جرعه ، ز سرها برد خمار

زان حلقه حلقه ، حلقهٔ مارست شرمگین
زان جرعه جرعه ، جرعهٔ زهر است شرمسار

تفریح توده توده ؛ ز پیش نظر دوان
تحریک دسته دسته ، به پای هوس نثار

زان توده توده ، تودهٔ ثروت شود تباه
زان دسته دسته ، دستهٔ اسکن شود بخار!

آوخ که نرم نرم ، حریفان نادرست
گیرند گرم گرم ، ترا نیز در کنار

زان نرم نرم ، نرم کند دنده ات مرض
زان گرم گرم ، گرم شوی با بلا دچار

گیرند دفعه دفعه ، زنان تنگ در برت
وز بوسه دانه دانه ، کنندت گهر نثار

زان دفعه دفعه ، دفعه کشد بر سرت بلا
زان دانه دانه ، دانه زند بر تنت هزار

امراض گونه گونه کند بر تنت هجوم
و املاح ، شیشه شیشه کشد در برت قطار

زان گونه گونه ، گونهٔ سرخت شود تباه
زان شیشه شیشه ، شیشه ی عمرت شود فکار

سفلیس جسته جسته کند درتنت نفوذ
سوزاک رفته رفته زند بر سرت فسار

زان جسته جسته ، جسته و ناجسته منفعل
زان رفته رفته ، رفته و آینده شرمسار

ادرار قطره قطره چکد از سر قضیب
ادبار، لکه لکه فتد درته ازار

زان قطره قطره ، قطرهٔ زهرت چکد به کام
زان لکه لکه ، لکهٔ ننگ آیدت به کار

از درد، لحظه لحظه بریزی به رخ سرشگ
کزتنت لقمه لقمه خورد چنگ روزگار

زان لحظه لحظه ، لحظهٔ عمر عزیز تلخ
زان لقمه لقمه ، لقمه ی آمال ناگوار

زر داده مشت مشت به داروگر و طبیب
وافتاده پایه پایه ز قدر و ز اعتبار

زان مشت مشت ، مشت تو نزدیک خلق باز
زان پایه پایه ، پایهٔ افلاست استوار

هر روز پرده پرده تنت کاسته ز رنج
هر صبح کاسه کاسه دواکرده زهرمار

زان پرده پرده ، پردگیان تو مویه گر
زان کاسه کاسه ، کاسهٔ عمر تو مویه دار

جفت تو زار زار، بدرد تو مبتلا
زهدانش شرحه شرحه و اندام نابکار

زان زار زار، زار بگرید بر او پدر
زان شرحه شرحه ، شرحه دل مام داغدار

فرزند قطعه قطعه برآرندش از رحم
ماماش ، پنج پنج و اطباش ، چار چار

زان قطعه قطعه ، قطع شده مام رانفس
زان پنج پنج ، پنجه به خون جنین ، نگار

شمارهٔ ۱۲۹ - در وصف آتلیه نقاشی اسعد

حبذا از این نگارستان پر نقش و نگار
خوش تر از بتخانهٔ چین و سرای نوبهار

صفحه اندر صفحه خرم چون بهشت اندر بهشت
پرده اندر پرده رنگین چون بهار اندر بهار

نقش های روم و یونان پیش نقشش ناتمام
طرح های چین و تبت ییش طرحش نابکار

حرکت از هر گوشه پیدا، صنعت از هرسو پدید
فکر هر جانب نمایان ، ذوق هر جا آشکار

می دود از هر طرف در این گلستان سیل روح
راست همچون جدول باران به روز ژاله بار

بوستان بینی و گو می وزد این دم نسیم
کاروان بینی و گوبی می نهد این لحظه بار

گویی اکنون می پرد از نزد ما نقش تذور
گویی اینک می دود بر روی ما شکل سوار

جنگلی بینی که شبنم می چکد از برک گل
وز نسیم نرم حرکت می کند برگ چنار

سوسن بری ز شرم سوسن او روی زرد
لالهٔ دشتی ز رشگ لالهٔ او داغدار

ساق گل بینی و خواهی تا کنی از لطف بوی
لیک از آن ترسی که بر دستت خلد ز آن ساق خار

سوزن عیسی بود با رشتهٔ مریم قرین
کاین روانبخشی روان کرده است بر هر پود و تار

کی شدی ارژنگ مانی همچو عنقا بی نشان
گر ز سوزن کرد « اسعد» داشتی یک رشته کار

نور چشم ایلخان اسعد محمد آن که هست
بختیاری را شرف زین خاندان بختیار

اسعدا وصف نگارستان زیبای ترا
خامهٔ من لوحه ای آراست بهر یادگار

سوزن من خامه است و رشته اش فکر بلند
نقش سوزن کرد من وصف نگارستان یار

گر بخواند احمدی قاضی القضاه این چامه را
آفرین راند به طبع صورت انگیز بهار

در میان بنده و اسعد همو شاید حکم
زان که هست اندر قضاوت دادبان و دادیار

آن که گر برخوان جودش نه فلک سغدو شود
گزلک عزمش کند در یک دم او را چاپار

شکوهٔ اسعد به هرمز بردم آری گفته اند
شکوهٔ یاران به یاران کرد باید آشکار

شکوه ای گر از تو هست اندر دل پردرد من
احمدی آن شکوه را خواهد نمودن برکنار

ورتو با جمشید هستی در نزاع مرده ریک
از چه با من رفت فعل مرده شو با مرده خوار؟

داده و بخشیده خود باز نستاند کریم
این بود رسم بزرگان ، این بودی خوی کبار

شمارهٔ ۱۳۰ - بی خبر

ای خوش آن ساعت که آید پیک جانان بی خبر
گویدم بشتاب سوی عالم جان بی خبر

ای خوش آن ساعت که جام بی خودی ازدست دو ست
خواهم و گردم ز خواهش های دوران بی خبر

تا خبر شد جانم از اسرار پنهان وجود
گشتم از قیل و مقال کفر و ایمان بی خبر

در نهاد آدم خاکی خدا داندکه چیست
هست از این راز نهان جبریل و شیطان بی خبر

اهرمن از سجدهٔ انسان خاکی سرکشید
زان که بود از شعله های عشق پنهان بی خبر

غرق حرمانیم و در سر نقش پنداری که یار
چهره بگشاید مگر با لعل خندان بی خبر

مدعی دیدار خواهد بلهوس بوس و کنار
عاشقان پاکباز از این و از آن بی خبر

کی برد فیض شهادت کشته ای کز قتلگاه
جای گیرد در کنار حور و غلمان بی خبر

می رسد فضل شهادت رادمردی راکه هست
در رضا و لطف او از باغ رضوان بی خبر

در ره آداب رفتن هست شرط احتیاط
ورنه از فرجام این کارست انسان بی خبر

ای بسا زاهدکه دیوش در درون دل مقیم
دزد در کاشانه مشغولست و دربان بی خبر

وی بسا آلوده دامان کز تجلی های عشق
از نهادش سر زند خورشید تابان بی خبر

تا خبر داری ز خود، فرمانبری را کار بند
پیش کز جانان رسد یک لحظه فرمان بی خبر

راز قرآن را ز صاحبخانه جویا شو که هست
از مراد میزبان بی شبهه مهمان بی خبر

آنکه از قرآن همان الفاظ تازی خواند و بس
هم به قرآن کاو بود از راز قرآن بی خبر

ما در آتشخانه دیدیم آیت الله نور
لیک از این معنی بود گبر و مسلمان بی خبر

جاهلان مغرور سعی خوش و لطفش کارساز
ابر و خورشیدند گرم کار و دهقان بی خبر

این جهان جای توقف نیست خوشبخت آنکه او
چون نسیمی خوکذشت ازاین کلستان بی خبر

نیست یک جو ایمنی در قرب درگاه ملوک
ای خوش آن موری کزاو باشد سلیمان بی خبر

گر بهار آگه شد از قصد رقیبان دور نیست
یوسف مصری نماند از کید اخوان بی خبر

شمارهٔ ۱۳۱ - پائیز و زمستان

روان شد لشگر آبان به طرف جوببار اندر
نهاده سیمگون رایت به کتف کوهسار اندر

نهان شد دامن البرز در میغ و بخار اندر
تو گویی گرد کُه بستند پولادین حصار اندر

چو بر بستان کفن پوشید برف تندبار اندر
درخت سرو بر تن کرد رخت سوگوار اندر

درختان لرز لرزان در میان جویبار اندر
به پای هر درختی برگ ها گشته نثار اندر

خزانی برگ، هرسو توده چون زر عیار اندر
دمنده باد، همچون صیرفی وقت شمار اندر

بتابد خور ز بالا بر زمین زرد و نزار اندر
چو زربن مغفر جنگی بهیجا از غبار اندر

بهر جویی یکی آیینه بنهاده به کار اندر
غرابان بر سر آیینه چون آیینه دار اندر

شود باد خنک هر شب به بستان گرم کار اندر
به جسم آبدان پوشد سلیحی آبدار اندر

فسرده غنچه ها گشته نگون بر شاخسار اندر
توگویی لعبتان گشتند آویزه به دار اندر

در آن وادی که خوید آمد به زانوی سوار اندر
کنون جز خشک خاری نیست فرش رهگذار اندر

به هرجا لشگر زاغان فرود آرند بار اندر
فروبندد جلب شان بند بر پای هزار اندر

به باغ آیند زاغان شام گاهان صد هزار اندر
درافکنده با بر تیره بانگ غارغار اندر

فرود آیند ناگاهان به بالای چنار اندر
چنار بی بر از ایشان ز نو آید به بار اندر

سر هر شاخ پنداری بیندوده بقار اندر
ز هیبت شان به باغ ، از باغ بگریزد هزار اندر

چمد رنگ از کمرگاهان به شیب رودبار اندر
پرد کبک دری از تیغه سوی آبشار اندر

پلنگ از قله زی دامن شود بهر شکار اندر
شبان مر گوسپندان را کند پنهان بغار اندر

به برف افتد نشان پای گرگان بی شمار اندر
به بازی جسته درهم پنج پنج و چار چار اندر

بوادی ها درون خرگوشکان جسته قرار اندر
نهفته تن به زبر خاربن عیاروار اندر

نهاده برکتف دو گوش و خفته زیر خار اندر
گشاده چشم ها همچون دو لعل شاهوار اندر

به سویش ره برد تازی چو عاشق سوی یار اندر
ز خفتنگه برآهنجدش و افتدگیر و دار اندر

بدا بیچاره مسکینی به بدخواهان دچار اندر
به قصدش مرگ بگشاده کمین از هرکنار اندر
***
بدین معنی یکی بنگر به احوال دیار اندر
درافتاده به چنگ دشمنانی دیوسار اندر

تو گویی مرگ بگشاده به ایرانشهر، بار اندر
به جان کشور افتاده گروهی گرگوار اندر

به دلشان هیچ ناجسته وفا و مهر بار اندر
توگویی کینهٔ دیرین به دل دارند بار اندر

دربغا کشور ایران بدین احوال زار اندر
دریغا آن دلیری ها به چندین روزگار اندر

چه شد رستم که هرساعت به دشت کارزار اندر
گرامی جان سپر کردی به پیش شهریار اندر

برگودرز یل هفتاد پور نامدار اندر
به میدان داده جان هریک به عز و افتخار اندر

ببین زی داریوش آن خسرو با اقتدار اندر
به نقش بیستونش بین و آن والا شعار اندر

به بیم است از دروغی ، چون به شهری گرگ هار اندر
بخواهد کز دروغ ایران بماند برکنار اندر

کنون گر بیند ایران را بدین ایام تار اندر
چکد خونابه اش از مژگان اشکبار اندر

بدین کشور نه بینی جز گروهی نابکار اندر
کزیشان جز دروغ و ملعنت ناید به بار اندر

امید راستگویی نیست یاری را بیار اندر
ز درویش و توانگر تا به شاه و شهریار اندر

شده گویی به ایرانشهر با عز و فخار اندر
تبار اهرمن چیره به یزدانی تبار اندر

ز بی برگی درافتاده به حال احتضار اندر
جهانخواران به گرد او چو جوقی لاشخوار اندر

به ختم احتضار او نشسته به انتظار اندر
کجا افتند در وی از یمین و از یسار اندر

شمارهٔ ۱۳۶ - تغزل

بوستان بشکفت و بلبل برکشید از دل صفیر
همچو چشم من گهرپالای شد ابر مطیر

بر نشاط روی گل وقت سپیده دم به باغ
فاخته آوای بم زد عندلیب آوای زیر

بوستان بشکفت چون رامشگه پروبز شاه
سروبن برخاست چون بگشوده چتر اردشیر

ابر تیرافکن گشود از قطرهٔ باران خدنگ
باد جوشن گرکشید از سیم ، جوشن بر غدیر

نرگس از نابخردی بنهاد در سیماب زر
لاله از افسونگری بنهفت در شنگرف قیر

روز باران از فروغ مهرگردد آشکار
آن کمان هفت رنگ از دامن چرخ اثیر

چون حریری چند رنگین بر تن چینی عروس
باز جسته یک ز دیگر دامن رنگین حریر

نوبهار دلپذیر و روز شادی و خوشیست
خرما نوروز و خوشا نوبهار دلپذیر

از میان ابر هر ساعت درخشی برجهد
وز هراس خود برآرد رعد، افغان و نفیر

همچو خصم شه که برتابد رخ و افغان کند
آن زمان کز شست خسرو برجهد پرنده تیر

شمارهٔ ۱۳۷ - تغزل و تشبیب

باد بیاورد بوی مشک به شبگیر
گوئی بگذشت از آن دو زلف گره گیر

شبگیر ار بگذرد نسیم بر آن زلف
مشک فرازآورد نسیم به شبگیر

دانم تدبیرها بسی به همه کار
لیک به عشق اندرون ندانم تدبیر

خلخ وکشمیر را به خیره ستایند
آری کار جهان بود همه بر خیر

زانکه یکی چون تو حور نیست به خلخ
زانکه یکی چون تو سرو نیست به کشمیر

جز پی نخجیر سوی من نگراید
تا سر زلفت دلم ربوده به نخجیر

سروی و بر سرو ماه داری وخورشید
ماهی و بر ماه حلقه بندی و زنجیر

گفتم ماهی و اینت غایت تکذیب
گفتم سروی و اینت غایت تحقیر

خود سخنی بود ناستوده و بگذشت
زان سخن رفته عذرخواهم بپذیر

عذر پذیرست و جرم پوش خداوند
وین دو بود نیز بهترین صفت میر

شمارهٔ ۱۳۸ - بهاریه و تشبیب

نگر به زلف و بنا گوش آن بت کشمیر
یکی ز ساده پرند و یکی ز سوده عبیر

دو پیشه دارد بر جان و دل دو طرهٔ او
یکی گذارد بند و یکی نهد زنجیر

شگفتم آید زان دل در آن بر سمین
یکی به طبع حدید و یکی به لطف حریر

برمن آمد آراسته به هم رخ و زلف
یکی چو لیله مظلم یکی چو بدر منیر

بگفت چند بهم بر، من و تو بنشینیم
یکی به رنج دچار و یکی به عشق اسیر

جواب دادم زان کم نژند شد دل و جان
یکی ز گیتی ریمن یکی ز چرخ اثیر

ز رنج سیم و زر ایدون شده است چشم و رخم
یکی به گونهٔ سیم و یکی به رنگ زریر

بگفت سوی چمن شو که سیم و زرگیری
یکی ز چهرهٔ نسرین یکی ز دیدهٔ تیر

به باغ و بستان بینی نگارخانهٔ چین
یکی پر از تمثال و یکی پر از تصویر

نهاده معجزهٔ خویش، موسی و داود
یکی به شاخ درخت و یکی به روی غدیر

سرشگ ابر بهاری به آبگیر درون
یکی است حلقه نگار و یکی است حلقه پذیر

برد شقیق و گل سرخ را به باغ و به راغ
یکی ز مرجان تاج و یکی ز عود سریر

همی بنالد رعد و همی بتابد برق
یکی چو جان مخالف یکی چو تیغ امیر

شمارهٔ ۱۳۹ - شکواییه

شریر، قاضی و رهزن ، امین و دزد، عسس !
ازبن دیار بباید برون جهاند فرس ؛

فتاده کارکسان با جماعتی که بوند
همه عوان و همه خونی و همه ناکس !

زمام جمله سپرده هوس به چنگ هوی
مهار جمله سپرده هوی به دست هوس !

.............................
که از نهیبش برخاست ناله از هرکس !

به خانه اندر نادیده چهر مام و پدر
به مکتب اندر ناخوانده قل اعوذ و عبس

..............................
چو قوم موسی درساخته به سیر وعدس

..............................
که بر ویند و از ویند چون سگان مگس

مگر فریشته یاری کند وگرنه به دهر
نیند با سپه دیو، خیل مردم بس

ستاده اند به تاراج بندگان خدای
چنان که رزبان در باغ رز به وقت هرس

نه از خداشان بیم و نه از بشرشان شرم
نعوذ بالله از این سگان هرزه مرس

ز خائنان و ز دزدان که بر سرکارند
شد این امین خزانه ، شد آن امیر حرس

نیند غافل از آزار مرد و زن یکدم
چنان پزشک زبردست از شمار مجس

نشان شکوه بدی و به محبس افتادی
کس ار کشیدی باری یکی بلند نفس

کسان به محبس ایمن ترند تا به سرای
اگرچه زنده به گورند مردم محبس

مرا ز محبس این سفلگان حکایت هاست
که کرده پایم روی زمین زندان مس

درون زندان دیدم نکرده جرم بسی
زگنده پیرکهن تا به کودک نورس

یکی اسیر، که گفت ای اجل نجاتم ده
یکی به بند، که گفت ای خدا به دادم رس

یکی به حبس ، که از شهرخود به میر بلد
عریضه کرد و بنالید از عوان و عسس

یکی به ایران باز آمده ز کشور روس
یکی از ایران کرده گذر به رود ارس

یکی نوشته کتابی به تاجر دهلی
یکی گرفته جوابی ز عامل مدرس

یکی شکایت کردست کز چه روی امسال
مرکبات گران است وگوجه ها نارس

یکی به محضر جمعی سروده با میرآب
که باد لعنت بر خولی و سنان عنس

یکی به عهد مدرس به نزد او رفته است
شده است با وی همره ز خانه تا مدرس

گناه بنده هم از این قبل گناهان بود
بگویم ار ندهی نسبت گزافه ز پس

به هشت سال ازین پیش شعله نامی داد
به من سلامی و دادم سلام او واپس

به سال ها پس از آن ، شعله اشتراکی شد
وزو به چند رفیق جوان فتاد قبس

بدین گناه شدم پنج ماه زندانی
سپس به شهر صفاهان فتادم از محبس

کنون اسیر و غریبم به شهر اصفاهان
جدا ز من زن و فرزند چون ز غژم ، تگس

همی بنالم هر دم به یاد یار و دیار
سری به زیر پر اندر، چو مرغ تنگ نفس

به هر طرف نگرانم در آرزوی نجات
چو مردگمشده در آرزوی بانگ جرس

نه پرسشم را پاسخ ، نه نالشم راگوش
سپهرگوبی کر است و روزگار اخرس

سپهر، تلخی بارد به جان من گوبی
که پر شرنگ است این آبگینهٔ املس

به عمر خویش نشاندیم بیخ فضل و ادب
ولی دربغ که حنظل دمید ازین مغرس

زمانه بر تن ما شوخکن پلاس افکند
به جرم آنکه دریدیم جامهٔ اطلس
***
همیشه تا که بود جعد زنگیان پرتاب
هماره تا که بود انف چینیان افطس

همیشه تاکه بود مار همقرین با مور
هماره تا که بود خار همنشین با خس

تن شریر به خاک و سرش به نوک سنان
بنای ظلمش ویران و رایتش منکس

شمارهٔ ۱۵۰ - تشبیب

ای بر گل سوری زده از مشک سیه خال
وز عود خط آراسته بر چینی تمثال

لعبت نبود چون تو دل آشوب و دل آوبز
آهو نبود چون تو سیه چشم و سیه خال

ای دست نکویی به بناگوش تو زان زلف
بنگاشته بی خامه بسی جیم و بسی دال

از جیم تو صد تاب و شکن بر قد عشاق
وز دال تو صد بند و گره در دل ابدال

می ده که هلال مه شوال برآمد
ای بی تو قد من چو هلال مه شوال

احوال من از بوسه کن ای ترک دگرگون
زان پیشگه از باده دگرگون کنم احوال

در مسجد و محراب همی رفتم زین پیش
واکنون نروم جز به در مطرب و قوال

رفت آنکه شب و روز به هر برزن و هر کوی
زاهد رود از پیش و گروهیش به دنبال

می ده که مرا حال نمانده است کزین بیش
زاعمال شبانروز دگرگونه کنم حال

چون آتش سیال یکی باده بنه پیش
ای روی تو افروخته تر زآتش سیال

بردند به چین اندر تمثال تو بت روی
زآنروی پرستند به چین اندر تمثال

فالم همه نیکو بود از دیدن روبت
از دیدن روی تو نکوتر نبود فال

شمارهٔ ۱۵۱ - پیام به انگلستان

یک ره از ری سوی لندن گذر ای پیک شمال
بر ازین شهر بدان شهر یکی صورت حال

بحر اخضر چو فرو ربزد در تنگه مانش
تنگهٔ مانش چو پیوندد با بحر شمال

کشوری بینی پر مردمی و حشمت و فر
مردمی بینی آزاده و فرخنده خصال

از پی حفظ وطن کرده بپا رایت حرب
وز ره پاس شرف بسته میان بهر قتال

حشم و لشکر برده به فراز و به نشیب
سپه و سنگر بسته به وهاد و به تلال

توپ ها بینی بگشاده دهان میلامیل
دشت ها بینی ، ز انبوه حشر مالامال

نوجوانانی پوشیده به تن جامهٔ جنگ
شیرمردانی بگرفته به کف تیغ جدال

بانوان بینی در سعی و عمل چون مردان
پیرها بینی خندان و دوان چون اطفال

باغ ها بینی سرسبز به مانند بهشت
کاخ ها بینی ستوار به کردار جبال

مجلس عامه نشسته به سئوال و به جواب
مجلس خاصه ستاده به جواب و به سئوال

سائسان بینی هریک چو فلک بی آرام
تاجران یابی هریک چو طبیعت فعال

به تن و توش ، جوان و به بر و دوش ، قوی
به روش، تندخرام و به سخن، چرب مقال

به سخن گفتن صافند و صریح اند و صدیق
به عمل کردن جلدند و جسور و جوال

کوه درکوه موتور بینی و طیاره و توپ
دشت در دشت سپه بینی و ترتیب نزال

ناو جوشن ور بینی زده صف اندر صف
مرغ بمب افکن یابی زده بال اندر بال

مرغ بمب افکنشان ، تیزتر از مرغ هوا
ناو بالن برشان بیشتر از ماهی بال

ببر از مردم غم دیدهٔ ایران خبری
سوی آن کشور و آن مردم پاکیزه فعال

بازگو کای متمکن شده از دولت شرق
هیچ دانید که در شرق چه باشد احوال ؟

چند قرنست که با مشرقتان ییوند است
گشته ازشرق سوی غرب روان سیل منال

گیرم این آب و زمین گشت ز بیگانه تهی
هم از استقلال افزود به جاه و به جلال

چون جماعت رود از دست ، چسود آب و زمین
چون رعیت فتد از پای ، چسود استقلال ؟

مشرق از مشرقیان خالی اگرگشت ، شود
مسکن وحشی تلموق و صعالیک ارال

جلوه و زیب و جمال همه تان از شرق است
رحم آرید بدین جلوه و این زیب و جمال

شرق بازار بزرگست و شما بازرگان
با خود آیید که بازار تهی شد ز اموال

هیچ با حاصل دهقان نکند سیل ملخ
آنچه با حاصل این ملک نمودید امسال

همه بردید و چریدید و بگردید انبار
ز حبوب و ز بقول و زپیاز و ز ذغال

برزگر گرسنه و جیش بریتانی سیر
شهر بی توشه و اردو ز خورش مالامال

آن لهستانی مسکین که ازین پیش نبود
جزکفی نان تهی ، توشه او مدت سال

بره و مرغ ببرد و کره و تخم بخورد
عسل و قند و مرباش فزون از خرطال

نوش جان باد به مهمان و حلال آنچه بخورد
وآنچه را برد و تلف کرد نه نوش و نه حلال

که شنیده است که مهمان بخورد هم ببرد
هم نهان سازد و هم سوزد اگر یافت مجال

آخر این دشمنی از چیست بدین قوم فقیر
نه شما زادهٔ مرغید و نه ما نسل شغال

دیو با مردم این ملک نکرد آنچه کنند
این گروه متمدن به جنوب و به شمال

کاسب و شهری و زارع همگی حیرانند
کز کجا توشه رسانند به اهل و به عیال

فتح نا کرده چنین است و از آن می ترسم
کز پس فتح نبینیم به جز غنج و دلال

شمارهٔ ۱۵۲ - پایتخت گل

در پایتخت ما بگشادند بخت گِل
شد پایتخت ما به صفت پای تخت گل

خوشگلتر از شوارع ری نیست کاندروست
صدگونه شکل هندسی از لخت لخت گل

هر گه ستور گام نهد از پی عبور
بر گرد گام هاش بروید درخت گل

گر تختی از بلور نهی برکنار راه
در نیم لحظه اش نشناسی ز تخت گل

گر بخت گل گره خورد از سعی نیم شب
عمال نیمروز گشایند بخت گل

یک رخت پاک باز نماند به شهر ری
گر آفتاب و باد نه بندند رخت گل

گر قصه موجز آمد عیبم مکن ازآنک
سخت است رد شدن ز قوافی سخت گل

شمارهٔ ۱۵۳ - دار مجازات

همی چه گویی چندین چراست قالاقیل
به پیش این در و برگرد آن بلند نخیل

شگفت روزی ، همچون قیامت از انبوه
فراخنایی ، مانند محشر از تهویل

ز بس نظارگیان درتنیده یک به دگر
ببسته راه شد آمد، به عابران سبیل

پیادگان و سواران ستاده صف در صف
بگرد برشده نخلی مهیب و زشت و ط ویل

درازنایی هایل به رنگ جبههٔ مرگ
و یا بسان زدوده سنان عزراییل

ستاده خشک به مانند زاهدان کسل
بمانده سرد به مانند راهبان علیل

نبود اشتر و بودش مهار چون اشتر
نبود پیل ، ولی یشک داشت همچون پیل

کمیت نی و بلون تن از کمیت مثال
زرافه نی و به گردن بر، از زرافه مثیل

رخی ز خوردن خون چون دهان شیران سرخ
تنی ز گرسنگی چون میان شیر، هزیل

زجنس منبر و منبر نه ، لیک چون منبر
بر او بخوانند آیات دوزخ از تنزیل

عظیم داری خمیده سر، که بر سر او
نوشته اندکه « هذا لمن اساء قلیل »

ز بهر صید گنه کاران ، فروهشته
سطبر بندی ابریشمین و زفت و فتیل

چو بانگ زد نهمین زنگ صبح روز سوم
به خصم خواندند آیات مرگ با تعجیل

سر شرارت کاشان ، زعیم راهزنان
به پای دار در استاد، بسته دست و ذلیل

به پیش مرگی وی ، پیشکار ناکس او
نخست کرد سر چوب دار را تقبیل

سپس نشان سر دار شد تن سردار
به شادمانی ارواح بی گناه قتیل

غریو و هلهله ز انبوه مرد و زن برخاست
تو گفتی آنکه دمیدند صور اسرافیل

که زنده باد مجازات و زنده باد مدام
وثوق دولت و دین صدرکامکار جلیل

شمارهٔ ۱۵۴ - هرج و مرج

بزم طرب ساز وین فراز در غم
سادهٔ زیبا بخواه و بادهٔ در غم

خون سیاووش ربز در کف موسی
قبلهٔ زردشت زن به خیمهٔ رستم

مطرب ! چون ساختی نوای همایون
گاه ره زیر ساز و گاه ره بم

باده همی ده مرا و بوسه همی ده
بوسه موخر خوش است و باده مقدم

ساقی ، روی تو زبر زلف چه باشد
روزی روشن نهفته در شب مظلم

گویی پشت من است زلف تو آری
ورنه چرا شد چنین شکسته و درهم

تنها پشت من از تو خم نگرفته است
پشت جهانی است زیر بار غمت خم

جز غم رویت ، مراست غم ها در دل
خوش به مثل گفته اند یک دل و صد غم

شد غم زلفت مرا زباد چو دیدم
ملک پریشان و کار ملک مقصم

ملکی کز دیرباز عهد کیومرث
بود چو باغ ارم شکفته و خرم

دیده شکوه سیامک و فر هوشنگ
شوکت طهمورث و شهنشهی جم

فر فریدون و دادخواهی کاوه
رای منوچهر و کینه توزی نیرم

داوری کیقباد و حشمت کاووس
فره کیخسرو شجاعت رستم

وان ملکان گذشته کز دهش و داد
بد همه را ملکت زمانه مسلم

وان وزرای بزرگ کاندر هرکار
بودند از کردگار گیتی ملهم

وانهمه جنگ آوران نیو که بودند
جمله به نیروی پیل و حمله ضیغم

و آن علم کاویان که در همه هنگام
نصرت و اقبال بسته داشت به پرچم

ملکی چونین که بُد عروس زمانه
شد رخش اکنون به داغ فتنه موسم

یکسو در خاک خفت شاه مظفر
یکسو در خون طپید اتابک اعظم

جاهل ، دانا شدست و دانا، جاهل
شیخ ، مکلا شدست و میر، معمم

بیخردان برگرفته حربهٔ تزویر
گشته به خونریزی ملوک مصمم

مجلس کنکاش کشته ز انبه جهال
چون گه انبوه حاج ، چشمهٔ زمزم

ملک خراسان که بود مخیم ابطال
کشته کنون خیل ابلهان را مخیم

یاوه سرایان به گرد هم شده انبوه
هر یک را بر زبان کلامی مبهم

انجمن معدلت ز کار معطل
قومی در وی نشسته بسته ره فم

قومی دیگر به خیره هر سو پویا
تازه چه ره پر کنند مشرب و مطعم

گوید آن یک که روزنامه حرامست
گرش بخوانی شوی دچار جهنم

حاشیه این بر نظامنامه نویسد
یکسو ان لایجوز و یکسو ان لم

بینم این جمله را و خون شودم دل
زانکه نیارم کشید از این سخنان دم

حشمت مرد آشکار گردد در کار
نیکی مشک آشکار گردد در شم

داند کاین دوره عدل باید از یراک
گلشن دولت ز عدل گردد خرم

عدل به کارست و داوری به شمارست
صدق پسند است و راستی است مسلم

شمارهٔ ۱۴۶ - رزم نامه

می فروهل زکف ای ترک و به یک سو نه چنگ
جامهٔ جنگ فروپوش که شد نوبت جنگ

باده را روز بیفسرد بهل باده ز دست
چنگ را نوبت بگذشت بنه چنگ ز چنگ

رخ برافروز و رخ خصم بیندای به قیر
قد برافراز و قدخصم دوتا ساز چو چنگ

از بر دوش ، تفنگ افکن و آسوده گذار
لختی آن دو سر زلف سیه غالیه رنگ

نه که آن روی سیه گردد ازگرد مصاف
نه که آن زلف سیه گردد از دود تفنگ

زلف تو مشک است ازگرد نفرساید مشک
روی تو ماه است از دود نگیرد مه زنگ

همره تعبیه بشتاب سوی دشت نبرد
چون به دشت اندر آهو و به کوه اندررنگ

آهویی چون تو ندیدستم کاندر پیکار
بدرد پهلوی شیر و بکند چشم پلنگ

جز تو هرگز که شنید آهو با درع و کمان
جزتو هرگزکه شنید آهو با تیر خدنگ

آهویی لیکن پروردهٔ آن دشت که هست
آهوانش را امروز به شیران آهنگ

خطهٔ ایران منزلگه شیران که خداش
نام پیروزی بنگاشته برهر سر سنگ

کشوری جای مه آبادی و شاهان مدی
مهترانی چو کیا مرز و چو آذر هوشنگ

آنکه جمشیدش برکرد زکیوان دیهیم
وانکه کاوسش بنهاد به گردون اورنگ

شاه کیخسرو او برد حشم تا در مصر
شاه گشتاسب اوراند سپه تا درکنگ

شاه دارای کبیرش ز خط وادی نیل
تا خط وادی آموبه درآورد به چنگ

تیردادش زد بر دیدهٔ یونانی تیر
اردشیرش زد بر تارک رومانی سنگ

بست شاپورش دست ملک روم به یشت
کرد بهرامش بر پای مهان پالاهنگ

چندگه کیش زراتشتش آراست بروی
زآن سپس دولت اسلامش نو کرد به رنگ

ملک منصوری او از در ری تا در چین
ملک محمودی اواز در چین تالب گنگ

لشکر دولت سلجوقش بسپرد به کام
از خط باغ ارم تا چمن پور پشنگ

داشت فرهنگ هزاران ز ملک اسمعیل
هم ز عباس شهش بود هزاران فرهنگ

به گه دولت تهماسب شهش روز و شبان
به یکی جای غنودند بهم گور و پلنگ

گرچه بد دولت ایران به گه نادرشاه
همه تیغ و همه تیر و همه رزم و همه جنگ

لیک ازآن رزم بد ایران را آسایش و بزم
هم از آن جنگ بُد ایران را آرایش و هنگ

هرکجا یک ره یکران ملک پای نهاد
از سرفخر برافراشت سر از هفت اورنگ

دشمنش خیر ندیده است جز از دست اجل
خصم او کام نبرده است جز از کام نهنگ

هست ایران چوگران سنگ و حوادث چون سیل
طی شود سیل خروشان وبجا ماند سنگ

بینم آن روز که از فر بزرگان گردد
ساحت ایران آراسته همچون ارژنگ

کارگاهی ز پی کاوش در هر معدن
ایستگاهی ز ره آهن در هر فرسنگ

مردمانی همه با صنعت و با فخر و غرور
که ز بیکارگی و تن زنی آیدشان ننگ

بن هر چاه فرو برده به پشت ماهی
سر هر قصر برآورده به اوج خرچنگ

رستنی رسته به هر مزرعه دشت اندر دشت
بارها بسته بهر دهکده تنگ اندر تنگ

نکته ها کرده ز بر مرد و زن از گفت بهار
عوض گفتهٔ تازی و روایات فرنگ

تا جهان است بود دولت مشروطه به پای
جیش ما غالب و شاهنشه ما با فرهنگ

شمارهٔ ۱۴۷ - صفت هلال و اسب

چون غرهٔ افق ز شفق شد شقیق رنگ
بر شاه روم تاختن آورد شاه زنگ

شب را ز روی ، پرده برافتاد و رخ نهفت
حور سپیدچهر، ز دیو سیاه رنگ

خورشید رخ نهفت و برآمد هلال عید
خمیده سر چو ابروی مه طلعتان شنگ

چون تازه بادرنگی سر زده ز شاخ
وز برگ گشته پنهان نیمی ز بادرنگ

گفتی یکی نهنگ نهان شد در آب و ماند
بر آب نیمی از سر دندان آن نهنگ

یا همچو جنگجویی کز بیم جنگیان
افکنده خنجر از کف و بگریخته ز جنگ

یا جسته رنگ از کف صیاد با شتاب
وندر میان دشت درافتاده شاخ رنگ

یا خادمی نهاده دویتی ز زر ناب
ییش وزیر شرق خداوند فروهنگ

بخ بخ به مرکبی که بدیدم به درگهت
پوینده ای بدیع و کرازنده ای کرنگ

در دشت همچنان که به دشت اندرون گوزن
درآب آن چنان که به آب اندرون نهنگ

اندام او به نرمی چون دیبهٔ طراز
اعصاب او به سختی چون شاخه زرنگ

پیش از خدنگ ، بر سر آماج گه رسد
بر پشتش ار کشی سوی آماج گه خدنگ

شمارهٔ ۱۴۸ - بلای گل

افتاده ایم سخت به دام بلای گل
یارب چو ما مباد کسی مبتلای گل

گِل مشگلی شده است به هرمعبر وطریق
گام روندگان شده مشگل گشای کل

هرگه که ابر خیمه زند در فضای شهر
بر بام هر سرای برآید لوای گل

گل دل نمی کند ز خراسان و اهل او
ای جان اهل شهر فدای وفای گل

گر صدهزارکفش بدرد به پای خلق
هرگز نمی رسند به کشف غطای گل

با خضر اگر روند به ظلمات کوچه خلق
اسکندری خورند در آن چشمه های کل

اول قدم که بوسه زندگل به پای ما
افتیم بر زمین و ببوسیم پای کل

گل ها ثقیل ودرهم وکوچه خراب وتنگ
آه از جفای کوچه و داد از جفای گل

گل هرچه را به پنجه درآورد ول نکرد
صد آفرین به پنجه معجزنمای گل

ازگل ز بس که خاطر و دل ها فسرده است
گُل نیز بعد از این ندمد از فضای گل

بر روزگار خویش کنم گریه بامداد
چون بنگرم به خندهٔ دندان نمای گل

ازپشت تا به شانه و از پیش تا به ریش
هستند خلق یکسره غرق عطای گل

امروز در قلمرو طوس از بلند و پست
آن جایگه کجاست که خالی است جای گل

آید اگر جهاز زره پوش ز انگلند
حیران شود ز لجهٔ بی منتهای گل

گر لای و گل تمام نگردد از این بلد
اهل بلد تمام بمانند لای گل

شرم آیدم زگفتن بسیار ورنه باز
چندین هزار مسئله باشد ورای گل

شمارهٔ ۱۴۹ - صدارت اتابک اعظم

آن اختری که کرد نهان چندگه جمال
امروز شد فروزان از مطلع جلال

از مطلع جلال فروزان شد اختری
کز چشم خلق داشت نهان چندگه جمال

یک چندکرد روی پی مصلحت نهان
واینک طلوع کرد دگر ره به فر و فال

سالی سه رخ نهفت گر از آسمان ملک
تابنده بود خواهد زبن پس هزار سال

چون در فراق او دل یک ملک شد نژند
فر ملک تعالی گفتش الاتعال

گاه وصال آمد و هجران شد اسپری
هجران چو اسپری شد آید گه وصال

چون تافت روی تربیت از این خجسته ملک
فرسوده گشت ملک و دگرگونه گشت حال

چون پور برخیا ز در جم برفت وگشت
خاتم اسیر پنجه دیو سیه مآل

کالیوه شد هنرور و نستوده شد هنر
افسانه گشت دانش و بی مایه شد کمال

آزاده مردمان را دریوزه کشت فر
دربوزه پیشگان را فرخنده گشت فال

چون دید ذوالجلال تبه ، روزگار ملک
بر روزگار ملک ببخشود ذوالجلال

وانگه یکی فرشته برانگیخت تا به قهر
خاتم برون کشد زکف دیو بدسگال

ناگه زگردش فلک باژگون سریر
خورشید خسروی را شد نوبت زوال

بر عادت زمانه پس از آن خجسته شاه
ملک زمانه یافت بدین خسرو انتقال

چون ملک یافت رونق و یکرویه گشت کار
مر خواجه را رسید ز شاه جهان مثال

کای بی توگوش خلق به بیغارهٔ حسود
وی بی تو جان خلق به سرپنجهٔ نکال

اکنون مرا رسید جهان داوری و کرد
شاه جهان به روضه فردوس ارتحال

بیرون ممان و کشور ما را پذیره شو
ورنه پذیره گردد این ملک را وبال

صدر جهان وزیر معظم چو این شنید
چاره ندید امر ملک را جز امتثال

بنگاه خود بماند و به ایران کشید رخت
با لطف کردگاری و با فر لایزال

بوسیده پای خسرو و بگرفته دست بخت
بگشوده روی رامش و بسته در ملال

ای خرگه وزارت ، رو بر فلک بناز
وی مسند صدارت ، شو بر جهان ببال

ای خصم دیو سیرت ، نالان شو و مخند
وی ملک دیده محنت ، خندان شو و منال

کامد به فر بخت دگرباره سوی تو
صدر فلک مقام و عید ملک خصال

فرخنده فر اتابک اعظم امین شاه
دستور بی نظیر و خداوند بی همال

رایش ستاره سیرت و جودش سحاب فعل
عزمش سپهر پویه وحزمش زمین مثال

از اوگزیده منظرهٔ فرهی طراز
وز او گرفته آینهٔ خسروی صقال

پاسش زگرگ نائبه بشکسته چنگ و ناب
باسش ز باز حادثه پرکنده پر و بال

باکین او بنالد گردون کینه توز
با خشم او نتابد دنیای مردمال

رایش ز روی مهر درخشان برد فروغ
کلکش ز پشت شیر نیستان کشد دوال

آنجاکه خنگ همت عالیش زد قدم
در هم گسست توسن اندیشه را عقال

مال و زر است به ز همه چیز پیش خلق
وتن خواجه راست نام نکو به ز زر و مال

صدرا ز بخت ، منظری افراشتی بلند
چندان که بر فرازش برنگذرد خیال

عزم تو را به پونه نپوید همی نسیم
حزم تو را به پایه نپاید همی جبال

روی صدارت از تو فزاید به مهر، نور
صدر وزارت از تو فرازد به چرخ بال

خوی تو مهرگستر و روی تو مهرفر
جود تو خصم مال و وجود تو خصم مال

دربا و ابر را تسودی دگر حکیم
گر دیدی آن دل هنری وان کف نوال

دارد زگال با دل خصم تو نسبتی
زان رو زنند آتش سوزنده در زگال

عین الکمال باد ز پیرامن تو دور
ای یافته ز فر تو ملک ملک کمال

تا درخورکنار تو گردد عروس بخت
زینت بسی فزود به رخ بر زخط و خال

نک آرمیده در برت آن خوبرو عروس
گو خصم رو برآر همه روزه قیل و قال

آنان که لب به یاوه گشودند پیش از این
اکنون چرا شده است زبانشان به کام لال

تا برفروختی رخ بخت اندربن بساط
در جان دشمن تو بلا یافت اشتعال

شهباز از این سپس نزند پنجه بر تذرو
ضرغام ازین سپس نکند حمله بر مرال

گاه آمده است تاکه سرانگشت خودگزند
آنان که خواستند به کار تو اختلال

یزدان به خواست درتو بزرگی و فرهی
رخ تافتن ز خواهش یزدان بود محال

صدرا صبوری آن ملک شاعران طوس
کز نعمت تو داشت بسی حشمت و جلال

در باغ مدحت تو نهالی نشاند و رفت
و اینک به دولت تو برآورده شاخ و بال

مدح تو جز بهار نگویدکس این چنین
با بهترین معانی و با بهترین مقال

گر زانکه شعرگفتم شعری بود بدیع
ور زانکه سحر کردم سحری بود حلال

بادا قرین اختر جاه تو نجم سعد
بادا مطیع بخت جوان تو چرخ زال

کام تو باد با لب آن شاهدی که برد
از خلق ، دل به طرهٔ خمیده تر ز دال

بنگاه نیکخواه تو پر خلخی نگار
پهلوی بدسگال تو پر هندوی نصال

از نیکوان بساط تو بنگه پری
وز لعبتان سرای توی چون مرتع غزال

شمارهٔ ۱۸۴ - از زندان شاه

یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین
شاهی چون پهلوی به عز و به تمکین

فرق بلندش دهد جمال به فرقد
پر کلاهش دهد فروغ به پروین

جرعه ای از مهر اوست چشمهٔ حیوان
اخگری از قهر اوست آذر برزین

قائد صد کشور است بر زبر تخت
آفت صد لشکر است بر زبر زین

هست دلش بستهٔ سعادت کشور
چون دل خسرو به دام طرهٔ شیرین

تکیه به شمشیر خویش دارد این شاه
نی چو ملوک دگر به بالش و بالین

زنده بدو نام های فرخ اجداد
قارن و گشتسب شاه و سورن و شروین

نفس عصامیش برنشاند به مسند
نی ستخوان های خاک خوردهٔ پیشین

شاید تخمین عزم و جزمش کردن
قطرهٔ باران کس ار شمرد به تخمین

گر بوزد صرصر نهیبش در باغ
برجهد از لاله برگ، خنجر و زوبین

ور گذرد نکهت عطایش بر دشت
بردمد از خار خشگ ، لاله و نسرین

ملک ستانا، خدایگانا، شاها
رحمی بر چاکر و ثناگر دیرین

خشم تو بر من فرود مقدرت تست
قدرت خود بنگر و ضعیفی من بین

شاهین گنجشک را شکار نسازد
عمری اگر بی خورش گذارد شاهین

جرم رهی چیست تا به گوشهٔ زندان
همچو جنایت گران بماند چندین

چندی بودم به سمج دیگر محبوس
همچون گنجشک ، بستهٔ قفس کین

آوردندم کنون به محبس بالا
محبس بالا بتر ز محبس پایین

هست وثاقم به روی شارع و میدان
ناف ری و رهگذار خیل شیاطین

چق چق پای ستور و همهمهٔ خلق
فرفر واگون و بوق و عرعر ماشین

تق تق نجار و دمدم حلبی ساز
عربدهٔ بنز همچوکوس سلاطین

زنگ بیسیکلت هفاهف موتوشیکلت
زبن دو بتر طاق طاق گاری بیدین

کاخ بلرزاند و صماخ بدرد
چون گذرد پر ز بارکامیون سنگین

وان خرک دوره گرد و صاحب نحسش
هردوبهم هم صدا شوند وهم آیین

این یک عرعر کند به یاد خریدار
وآن یک عرعرکند چوبوید سرگین

سیبی و آلویی و هلویی و جوزی
گاه به بالا روند وگاه به پایین

پیش طبقشان ترازویی و چراغی است
کاین را لوله شکسته و آن را شاهین

این یک گوید بیا به سیب دماوند
آن یک گوید بیا به آلوی قزوبن

آن یک گویدکه نیست شهد و طبرزد
همچوهلوی رسیده ام خوش وشیرین

لیک چه شهد و طبرزدی که در آخور
خر نخورد زان به ضرب پتک و تبرزبن

برلب استخر دیده ای که ز غوکان
شب چه بساطی است ، آن به عین بود این

تا طبق کالشان تمام نگردد
هیچ نبندند لب ز بخ بخ و تحسین

انجیری تا دو دانه ای بفروشد
خواند هردم هزار سورهٔ والتین

راست چو اندر میان مجلس شورا
بحث وتشاجر به حل و فصل قوانین

بدترازین هرسه،روزنامه فروش است
زبر بغل دسته دسته کاغذ چرکین

آن یک گوید که های گلشن و توفیق
مختصر واقعات قمصر و نائین

این یک گویدکه های کوشش و اقدام
کشتن پور ملخ به خوار و ورامین

عکس فلان کنت کاو به سال گذشته
بسته به رم با فلانه کنتس کابین

ناخن اگر روی مس کشند چگونه است؟
هست صداشان جگرخراش دو چندین

درگلوی هریکی توگویی گشته است
تعبیه طبل سکندر و خم روئین

از همه بدتر سر و صدای گداهاست
کاین یک والنجم خواند آن یک یاسین

گوید آن یک بده به نذر ابوالفضل
یک دو سه شاهی به دست سید مسکین

وآن دگر اندر پیاده رو به بم و زیر
نوحه کند با نوای نازک و غمگین

نره خری کج نموده پای که لنگم
گاهی برلب دعا وگاهی نفرین

پیرزنی چند طفل زرد نگونسار
گرد خود افکنده همچو بوتهٔ یقطین

یک طرف آید خروش دستهٔ کوران
کوری خواند دعا و مابقی آمین

آید هردم قلندر از پی درویش
همچون تشرین که آید از پس تشرین

وز طرفی ها یهوی آن زن و شوهر
با دو سه طفل کرایه کردهٔ رشکین

بس که هیاهوی وداد وقال ومقال است
مرد مجامع ز هول گردد عنین

ز اول صبح این بلا شروع نماید
وآخر شب رفته رفته یابد تسکین

تازه به بالین سرم قرار گرفته
بانگ سگانم برآورند ز بالین

هست خیابان ز هول ، بیشهٔ ارمن
بنده چو بیژن در آن و خواب چو گرگین

وز در دیگر صدای پای قلاور
از دل و جانم قرار برده و تمکین

خوابگه تنگ من بود به شب و روز
از تف مرداد مه چو کامهٔ تنین

گرمی مرداد مرده ام بدر آورد
قلب اسد هم بسوخت بر من مسکین

سجین گردد چو در به بندم و چون باز
در بگشایم ، چو محشری ز مجانین

گاه ز سجین برم پناه به محشر
گاه ز محشر برم پناه به سجین

خواب ز چشمم به سوی هند گریزد
همچو بهیم از نهیب لشکر غزنین

بس که دراین تنگنای در غم و رنجم
مدحت شه را به جهد سازم ترقین

شاها چون من سخن سرای کم افتد
شاهد من این چکامهٔ خوش رنگین

گرچه به رنج اندرم ز قهر شهنشاه
عزت شه خواهم از خدای به هر حین

زانکه وطن خواهم و نجات وطن را
دارم چشم از خدایگان سلاطین

عرصهٔ این ملک بوده است ازین پیش
از یمن و مصر و شام تا ختن و چین

وز لب دانوب تا به عرصهٔ پنجاب
یافته از عدل و داد و ایمان تامین

فتنهٔ یونان وتازی و مغول و ترک
پست نمود این بلند کاخ نو آئین

چون تو شدی جانشین کورش و دارا
گشت ز تو تازه آن زمانهٔ پیشین

بود وطن همچو باغ بی در و دیوار
تاخته دزدان به میوه ها و ریاحین

عزم تو برگرد آن کشید حصاری
وز بر آن برنهاد تیغ تو پرچین

بوکه ز فرتو خون تازه درآید
بار دگر اندرین عروق و شرائین

ملک زکف رفته بازگیری و بندند
پیش سپاه تو شهرها همه آنین

بنده بهار اندر آن فتوح نوا نو
گشاید به تازه تازه مضامین

کرده بهر ماه نو سرودی تصنیف
کرده بهر سال نو کتابی تدوبن

گرچه خود اکنون پیاده ایست بر این نطع
گردد از فر اصطناع تو فرز بن

تا که جهانست شهریار جهان باش
یافته کشور ز عدل و داد تو تزئین

رایت عزت به اوج مهر فرو کوب
لکهٔ ذلت ز چهر ملک فرو چین

تا ز دل و جان بپاس جان تو گویند
مردم ایران دعا و جبریل آمین

شمارهٔ ۱۸۹ - اندرز به حاکم قوچان

خرم و آباد باد مرز خبوشان
هیچ دلی از ستم مباد خروشان

گرچه خبوشانیان خروشان بودند
بینی زین پس خموش اهل خبوشان

مردی باید ستوده خوی کزین پس
برنخروشند این گروه خموشان

تا نخروشند این گروه بباید
آنچه پسندد به خود، پسندد به ایشان

جمع کندشان ز مردمی به بر خوبش
کاینان را حال بوده سخت پریشان

اهل خراسان و جز خراسان دانند
جمله که چونست حال مردم قوچان

ظلمی زبن پیش رفته است بر آنها
او کند آن ظلم را ازین پس جبران

ملک بیاراید و به عدل گراید
تا شود آباد آنچه زو شده ویران

بندد پای از عدوی خانگی آنگاه
گیرد دست از یتیم بی سر و سامان

کاری کاسان بود نگیرد دشوار
تا بس دشوار کار، گردد آسان

زینسان باید ستوده مرد هنرمند
آری مرد است آنکه باشد زینسان

شمارهٔ ۱۹۰ - تغزل

گه فریضهٔ شام آن چراغ ترکستان
کنار من ز رخ خویش کرد لالستان

پی شکار دل و جان به غمزه و ابرو
کهی گشاده کمین وگهی گشوده کمان

به چرخ ، برجیس از ماه روی او خیره
به باغ ، نرگس در چشم مست اوحیران

به زیر لعل لب اندر دو رشته دندانش
چنان دورشتهٔ لولو به حقه مرجان

به زلف خم شده ، دامی ولیک دام بلا
به قد برشده ، سروی ولیک سروروان

کسان به ترکستانش دهند نسبت و من
برآن سرم که کشم قبله سوی ترکستان

سخنش چیست عیان ودهانش چیست خبر
کمرش چیست یقین ومیانش چیست گمان

اگر سخن نسراید، پدید نیست دهن
وگرکمر نگشاید، پدید نیست میان

دو چشم سحرنمایش به غمزه غارت دل
دولعل روح فزایش به خنده راحت جان

ز آب وتابش بی آب ، لاله ونسرین
ز زلف وخطش بی تاب ، سنبل وریحان

زتیره زلفش ، روشن رخش چنان تابید
که ماه در شب میلاد حجهٔ یزدان

شمارهٔ ۱۹۱ - لوح عبرت

کبر و سرکشی تا چند ای سلالهٔ انسان
حال آخرین بنگر، ذکر اولین برخوان

ای هیون آتش دم ، ای عقاب باد افسای
ای نهنگ آب اوبار، ای پلنگ خاک افشان

خاک از تو در لرزه ، آب از تو در ناله
باد از تو در فریاد، آتش از تو در افغان

غولبارگی تا چند، راه و رسم انسان گیر
دیو سیرتی تاکی ، سوی آدمیت ران

آدمی وحیوان چیست جنس ناقص وکامل
گر تو زآدمی ؟ چه بود ازتو فرق تا حیوان

درپی غذا ریزد خون جانور، لیکن
سیر چون شود بندد، از درندگی دندان

تو پی هوا ربزی ، خون مردمان باری
ای نگشته هرگز سیر از دریدن انسان

ای که نالی از لندن ، وی که بالی از برلن
ای که گویی از مسکو وی که موئی از تهران

گوش کن که پیش از ما در جهان بسی بودست
قصرها که ایوانشان برگذشتی از کیوان

شهرها که بر هر در، صد هزار دربان داشت
و از گزند دوران گشت جمله بی در و دربان

ور نباشدت باور، رو ببین که در مغرب
با عمارت وردن خود چه می کند دوران

سرگذشت بابل را گر شنیده باشد نیک
قصرکی کند قیصر، خانه چون نهد خاقان

تافت سالیان خورشید، بر عمارت بابل
بر خرابهٔ او نیز، هست همچنان تابان

نینوا که بر گردش ، چار روز ره بودی
در دو روز شد یغما، در سه روز شد ویران

دامغان که چون بابل داشت صد در روئین
مشت آهنین چرخ ، درفکندش از بنیان

تیسفون و صیدا کو، کو صبا و کو تدمر
صور و بعلبک چون شد ثیبه چون شد و انزان

مغزها بفرسایند زبر این کهن دیوار
کوشک ها فروریزند، پیش این بلند ایوان

هر خرابه ای ما را، عبرتی دگر بخشد
از نشیمن دارا، تا رواق نوشروان

کورش معظم کو، وانکه قفل ها برداشت
از دفاین آشور، وز خزاین کلدان

آن که نیم گیتی را بستد و عمارت کرد
از چه گمشد آثارش ، زیر شوش و اکباتان

داریوش اعظم کو، کز نهیب رمحش بود
ماه آسمان تفته ، ماهی زمین بریان

آنکه در سیاق ملک ، بود نیم جولانش
ازکران آفریقا، تا کران ترکستان

مهرداد اعظم کو؟ فخر تیرهٔ آرشک
اردشیر والاکو؟ شمع دوده ی ساسان

مهتران کجا مردند، با رفاه بی زحمت
خسروان کجا رفتند، با سپاه بی پایان

گر ندانی از گرزوس ، رو بجوی از سردیس
ور نخواندی از رمسیس ، رو بپرس از هرمان

کوبد آن یک ازکرزوس، کو یکی ملک بودی
کز خزاینش بودی ، چهرآسیا رخشان

مر مرا عمارت کرد، واندر آن امارت کرد
من بدم به عهدش بر، از نکوترین بلدان

خود بدونماند آن گنج ، هم به من نماند آن فر
گشت فر و گنج ما، هر دو از نظر پنهان

کوبداین یک از رمسیس ، کان ملک به مصراندر
داشت فرّ فرعونی ، بود بدر بی نقصان

ییش از او ز قلزم بر، کس نکرده بد عبره
ییش از او به بحر هند، کس نرانده بدیکران

بد ز خطهٔ نیلش تا محیط ، درقبضه
بد ز رود دانوبش تا به گنگ ، در فرمان

شصت سالش اندیتش ، خلق سجده بردندی
نک نماندش اندر پس جز شمایلی بی جان

بر خرابه های رم گرگذرکنی روزی
قصه ها تو را گویند از جلالت رومان

ازکران بحرالروم اندکی شو آن سوتر
گام نه به ساحل بر، شو به خطهٔ یونان

بازبرن از آن کشور تا حدیثکی کوبد
زان جلالت و همت ، زان فضایل و عرفان

پس ز بارهٔ آتن خواه تاکند طرفی
از ملک خشایرشا وز سکندرت ، عنوان

کان ملک از ایران شهر از چه رو بهٔونان تاخت
واندگر ز مقدونی از چه تاخت بر ایران

آب و خاک گیتی را بستدند و بگذشتند
خاک همچنان ساکن ، آب همچنان جوشان

کر سکندر از یونان تاکران عمان تاخت
وز خراج عمان ساخت لشگر خود آبادان

برد زحمتی بی مر’ یافت اجرتی کمتر
لیک ره نشد نزدیک بین قبرس و عمان

حرص چون دهان بگشود، عقل راببندد چشم
گم شود سرچشمه چون فزون شود باران

هر ملک به ملک خویش، خاک ها بیفزاید
تا به کام دل یک چند اندر آن دهد جولان

کم شود به هر میدان از شمار مردم ، لیک
نی فزون شود نی کم ، زین فراخنا میدان
***
در یکی قفس مردی داشت چند بوزینه
روز و شب فرستادی آب و نانشان یکسان

وان سفیهگان هر روز در منازعت بودند
بر سر فراخی جای ، بر سر فزونی نان

لیک هرچه زان کولان زان میان شدی کشته
خواجه در قفس راندی دیگری به جای آن

بهر جا و نان خوردند خون یکدیگر لیکن
نه فراخ تر شد جای ، نه وسیع تر شد خوان

آدمی نخستین روز ازیکی پدر برخاست
هم به روز دیگر جَست یک قبیله از طوفان

شهوت و شقاوتشان رنگ مختلف بخشود
تا ازین دو رنگی ها، پر شراره شد گیهان

یک قبیله شد تاتار، یک قبیله شد هندو
یک عشیره شد لاتین ، یک عشیره شد ژرمان

نامشان بشر بوده است از خدا ولی هر روز
از پی عداوتشان ، کنیتی نهد شیطان

نان خود خورند اما، خون یکدگر ریزند
در اطاعت شیطان ، یا اطاعت یزدان

گوید آن یک از تورات ، گوید این یک از انجیل
خواند آن یک از پازند خواند این یک از قرآن

معنیش ندانسته ، بر حمایتش خیزند
آن معاشران همرنگ، وین محامیان غضبان

چار مرد دانشمند، در عشیره ای رفتند
تا یکی سخن گویند، در سعادت ایشان

ابلهان نخستین بار، در به میهمان بستند
وان مبشران ماندند، بی پناه و سرگردان

از پس بسی کوشش ، راه جسته و گفتند
خیر و شر آن مردم ، با دلیل و با برهان

آن کسان ندانستند معنی قصص لیکن
چار تیره بنشستند، نزد چار تن مهمان

هر یکی ز ضیف خویش گونه گون سخن گفتی
وز حمایتش کردی فخر بر دگر اخوان

آن مفاخرت آخر با مجادلت پیوست
وان مجادلت بنشاند، بیخ کین در آن سامان

آن قصص فرامش شد وان چهار تن ماندند
در میان آن غوغا، زار و مضطر و حیران

نعمت بشر جستند، انبیاء عالی قدر
هم براین اثر رفتند، اولیای والاشان

بر تو پندها دادند در سعادت و عزت
تو ازآن نبستی طرف ، جز خرابی و خذلان

انبیا تو را گفتند نیک باش و نیکی کن
تا که نیک بینی از اماثل و اقران

راست گوی و منصف شو مهرورز و عادل باش
هم ز نان خود میخور، هم به خلق میده نان

تا به بد نیامیزی رو به جای خود بنشین
ور کسی به بد خیزد، کر توانیش بنشان

بر خود آنچه نپسندی ، آن به دیگران مپسند
اینت گوهر مقصود، اینت جوهر ایمان

تو به نام دینداری ، مردمان بیازاری
هم به خود روا داری ، لطف و بخشش یزدان

سوزیان تو را باشد، ورنه پاک یزدان را
نز سعادتت سودی است ، نز شقاوتت خسران

گر به نام بی دینی ، نیکویی کنی بهتر
تا به نام دینداری ، فسق ورزی و عصیان

آدمی بدان آمد، تاکه نام و نان یابد
آن ز طاعت باری ، این ز خدمت دهقان

گنج نام و نان باید، تا ز رنج تن زاید
نام و نان به رنج خلق ، نار باشد و نیران

عالمی به جان آیند تا تو نام و نان یابی
اینت ذنب لایغفر، اینت درد بی درمان

سعی کن که یابی بهر، ورنه سعی ناکرده
اجرتت نخواهد داد، اوستاد این دکان

ایزدت بهر زحمت ، قوتی دهد ورنه
ز آسمان نیفشاند، نعمتیت در دامان

گرتو ز آسمان هر روز مائده طمع داری
اشکمت نگردد سیر، جز ز لقمه حرمان

با دعا اگر طفلی ، سیر گشتی و خفتی
خلق کی شدی هرگز، شیر مادر و پستان

ای شما که بگذارید عمر خود بنان خلق
وانگه از خدا دانید، این مراحم شایان

لقمه های بی زحمت ، قهرهای یزدانی است
کاندربن جهان گردد، هریک اژدری پیچان

هم درین جهان بخشد آن فلاکتی کامروز
اندر آن فتادستید، دیده کور و دل عمیان

چون بهار از ایزد خواه ، نعمت و شرف وانگاه
خود بکوش و یاری جوی ، از مهیمن سبحان
***
ایزدا کرامت کن ، در فضای آزادی
گوشه ای که بشتابم سوی او از این زندان

زانکه سیرشد طبعم زبن فضای پروحشت
هم نفور شد روحم ، زین گروه بی وجدان

طبع من نیارد خواست ، نعمتی چنین تیره
تیر دیدهٔ دانا، باد کلهٔ نادان

فکر قادرم دادی ، اینت برترین رحمت
حجتم قوی کردی ، اینت بهترین احسان

هر دمی که بشمارم بر تو صد سپاس آرم
زین زبان معنی سنج وین روان پرعرفان

شمارهٔ ۱۶۲ - من کیستم

ز بس در زمانه خمش زیستم
ندانند یاران که من کیستم

یکی چیستانم بنگشوده راز
تو نشناسی آسان که من چیستم

به دم زنده کردم همی مردگان
همانا که اعجاز عیسیستم

محل برترستم ز چارم سپهر
اگر خویشتن مرد دعویستم

چو یحیای محبوس در بند غم
بشارتگر امر مولیستم

ازین رو به چنگ جهودان اسیر
به چندین عقوبت چو یحییستم

نیندیشم از کید اهریمنان
که در پاس ایزد تعالیستم

به من بر چه خندی که در رنج تو
بسا شب که تا روز بگریستم

به جای تو و فر و فرهنگ تو
ادب نامه ها کرده املیستم

همی تا بگردانم از تو بلا
ز دشمن هزاران تعدیستم

همانا که اندر تولای تو
ز دزدان کشور تبریستم

چه مایه به تبعید درساختم
چه مایه به حبس اندرون زیستم

کجا پهلوانان هزیمت شوند
من از شیرمردی به جای ایستم

نه فتنهٔ فروزنده دینار وگنج
نه سغبهٔ فریبنده دنییستم

ازیرا پس از سال ها فر و جاه
به جز نیبستی حاصلی نیستم

به معنی فزونم ز پندار تو
به صورت اگر ده و گر بیستم

تو اکنون گریزی ز نزدیک من
همانا گزاینده افعیستم

به نزدیک صاحبدلان شکرم
بنزد تو گر تلخ کس نیستم

چو مانی به فر نگارین قلم
روان پرور لفظ و معنیستم

عزیزم دگر جای و در شهر خویبش
ذلیلم ازیراک ما نیستم

شمارهٔ ۱۶۳ - تاسف برگذشته

ز دلبر بوسه ای تاوان گرفتم
پس از عمری خسارت جان گرفتم

به آسانی مرا تاوان نمی داد
زمین بوسیدم و دامان گرفتم

نشستم در دل مشکل پسندان
من این اقلیم سخت آسان گرفتم

سگی گر در سر راهم کمین کرد
برایش زیر دامان نان گرفتم

به دیوار دلم گر نقش کین بود
من آن را درگچ نسیان گرفتم

بدی را نیکویی دادم مکافات
دهان سفله با احسان گرفتم

خریدارم شدند ارباب معنی
که نرخ مهر خوبش ارزان گرفتم

نکردم رغبت کالای گیتی
که اینجا خویش را مهمان گرفتم

نبردم حسرت بالا نشینی
تواضع را بهین آرمان گرفتم

حسد را ره ندادم در دل خوابش
حذر زآن آتش سوزان گرفتم

دربغا مدتی کاندر سیاست
ز نادانی ره شیطان گرفتم

نمودم خیره صرف میل مخلوق
مواهب آنچه از یزدان گرفتم

دو ده سال اندرین تاریک دوزخ
که آن را روضهٔ رضوان گرفتم

به امید نجات ملک ، خود را
بشیر شوکت و عمران گرفتم

برای قوت گرگان گرسنه
ز شیرگرسنه ستخوان گرفتم

عصایی اژدهاوش در دو انگشت
بسان موسی عمران گرفتم

به جادویی سر ضیغم خلیدم
به سحاری دم ثعبان گرفتم

اگر داد کسی دادم به پیدا
وگر دست کسی پنهان گرفتم

به پیدا و به پنهان زان جماعت
عوض دشنام بی پایان گرفتم

فقیران خصم صاحبدولتانند
من این درس از دبیرستان گرفتم

سیاست پیشه دولتمند گردد
چرا من زین عمل خسران گرفتم

نشستم با امیران و فقیران
ز خاص و عام دل یکسان گرفتم

چو سنخیت نبود اندر میانه
صداقت دادم و بهتان گرفتم

ز استقلال و آزادی و قانون
به پیش دیده شادروان گرفتم

شدم سرگرم مشتی اعتبارات
وز آن اوهام خوش عنوان گرفتم

شدم غافل ز تقدیر الهی
پی آبادی ایران گرفتم