فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب افسانه شبان

کتاب افسانه شبان

نسخه الکترونیک کتاب افسانه شبان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب افسانه شبان

افسانه شبان، داستانی عاری از هرگونه زمان و مکان مخصی است و درباره انسانی سخن می‌گوید که به جستجوی راهی جدید است افسانه‌ای بسیار الهام‌بخش و تکان‌دهنده، سفری معنوی که از اهمیت هر عملی که در این عالم انجام می‌دهیم خبر می‌دهد. کتابی ساده و همزمان ژرف، سرشار از انرژی و قدرت، که بندبند قلب آدمی را گرفتار خویش می‌سازد. این کتاب باید در خانه هر انسانی وجود داشه باشد. کتابی منور و نورانی و سرشار از حکمت و بینش و مکاشفاتی از عشق و بخشدن، با پیروزی صفات نیکی بر بدی!

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب افسانه شبان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاهست

شاید این جمعه بیاید، شاید...
پرده از چهره گشاید، شاید...

با درودی صمیمانه، به خواننده عزیز و مهربانم سلام عرض می کنم و امیدوارم از مطالعه این داستان جدید، نهایت لذّت را ببرید و مطالب مفید و آموزنده آن را در قلب و جانتان به خاطر سپارید.
در سفری که اخیرا داشتم، طبق عادتم، در کتابخانه ای بسیار بزرگ و زیبا حضور یافته و مشغول ورق زدن و مطالعه بسیاری از کتاب های تازه انتشاریافته در کشورهای اروپایی و آمریکایی بودم. در واقع به دنبال کتابی می گشتم که شاید بتوانم برای نشر «دعا» ترجمه کنم.
پس از مدّت زمانی نسبتا طولانی، شاهد نزدیک شدن یکی از فروشندگان کتابفروشی شدم و دیدم که چند تعداد از کتابی را که هم اینک در پیش روی خود دارید در دست دارد و مایل است آن ها را بر روی میزی در نزدیک جایی که ایستاده بودم بچیند. منتظر ایستادم و پس از آن که آن ها را چید، از کنار من دور شد و من نیز به سراغ «افسانه شبان» پیش رفتم و به محض آن که عنوان کتاب را مشاهده نمودم، دریافتم که باید «از آن کتاب های خواندنی...» باشد!
بی درنگ به ورق زدن آن پرداختم و با خواندن پیشگفتارِ ناشر که در واقع کشف کننده این اثر نیز بوده است، مشاهده نمودم که پروفسور رابرتز که این اثر در منزلش یافت شده بود، در تاریخ ۲۵ دسامبر و در روز عید کریسمس که برای مسیحیان محترمِ سراسر دنیا، به عنوان سالروز میلاد حضرت عیسی مسیح علیه السلام است، به رحمت خدا رفته بود. آن روز، ما در تاریخ ۱۷ دسامبر بودیم. با خود اندیشیدم که به محض ورود به ایران و آغاز شدن ماه محرم و سال جدید قمری، با این کتاب، برنامه کاریِ امسالم را شروع خواهم کرد، با این امید که این اثر، دقیقا همان گونه که تصوّر می کردم، داستانی بسیار خواندنی و جالب و سرشار از معنویت و عرفان و معرفت الهی باشد.
میل داشتم من نیز به نوبه خویش، تعهدی اخلاقی به پروفسور رابرتزِ مرحوم تقدیم دارم و کتابِ او را تا پیش از ۲۵ دسامبر ۲۰۰۹ به پایان رسانم. به یاری پروردگارِ همیشه مهربان و همیشه یاری رسان، این اثر را امروز که ۲۴ دسامبر است به پایان رساندم و خدای را از این بابت، بسیار شاکرم.
نکته جالب در این است که داستان، بسیار زیباتر از آن چه در نظر می پنداشتم از آب در آمد؛ و دوم آن که پیام این کتاب، چه زود به ایرانِ عزیزمان راه یافت و به زبان فارسی ترجمه شد... کتابی که حتّی نمی دانیم نویسنده محترم آن کیست و این که آیا در قرن و دوران ما می زیسته است یا آن که در قرون گذشته زنده بوده است؟ آیا استفاده و کاربردِ او از زبانی باستانی، بنا به دلیل و هدفِ مشخصی بوده است؟ یا آن که این اثر، حقیقتا در دوره و زمانه ای نگاشته شده است که آن زبانِ باستانی، به هیچ وجه زبانی «باستانی» به شمار نمی رفته است (منظورم قرن یازدهم و دوازدهم میلادی است). باری، یگانه شگفتیِ خوشایندِ من این است که خداوند مهربان، این توفیق را به من داد تا کتابی به زیباییِ کتاب «پیامبر» جبران خلیل جبران به فارسی بازگردانی کنم. کتابی که همواره دوست می داشته ام ترجمه کنم، امّا به خاطر تعداد زیاد ترجمه هایی که از آن اثر زیبا و پاک در ایران وجود دارد، از انجام آن چشم پوشی کرده ام. باری، کتابی که صرفا در عرض سه چهار روز ترجمه شود و متنی به این سادگی و معصومیت داشته باشد، حتما دارای معنویتی والا نیز می باشد که به این سرعت، در زبانی دیگر نیز در دسترس خوانندگان مخصوص خود قرار می گیرد. نمادِ شبان، از آغاز بشریت و از زمان حضرت آدم علیه السلام تا حضرت ابراهیم و حضرت موسی و حضرت عیسی (علیهم السلام اجمعین) و حضرت پیامبر اسلام، صلّ اللّه علیه و آل و سَلّم، بهترین نشانه پاکی و معصومیت بوده است و به فرموده ایشان، هرگز هیچ پیامبری نیامد که شبان نبوده باشد...

فریده مهدوی دامغانی

یادداشتی از سوی ناشرِ خارجی کتاب، برای خواننده عزیز

به راستی که شرایطی که مربوط به ترجمه و چاپ «کتاب شبان»(۱) بوده است، ماهیتی بسیار عجیب و شگفتی آور داشته است...
این شرایط عجیب، در سال ۲۰۰۷ میلادی آغاز گردید. آن هنگام که من مزرعه قدیمی ای در منطقه دُرست(۲) واقع در ایالت وِرمانت(۳) برای خود و خانواده ام خریداری کردم. این ملک، به پروفسور اُرلاندو رابرتز(۴) تعلّق داشت. استادی بسیار برجسته و معروف و پرآوازه در رشته ادبیات کلاسیک که در کالج بِنینگتُن(۵) تدریس می کرد.
جناب پروفسور هرگز ازدواج نکرده و نزدیک به پنجاه سال از عمرِ شریفِ خود را در آن خانه، به تنهایی سپری کرده بود.
پس از آن که من تواقفنامه مخصوصی را که می بایست در نزد وکیل به امضاء رسد، امضاء کردم و آمادگی خود را جهت خریداری آن ملک اعلام نمودم، تازه در آن هنگام بود که خبر یافتم او از هیچ ورثه ای برخوردار نبود و لذا به همین دلیل، وصیت کرده بود که تمام متعلقات آن خانه، به هر فردی که آن ملک را خریداری کرده بود، تعلّق پیدا کند. یعنی به راستی هر آن چه در آن خانه وجود داشت، همچنان دست ناخورده بر جای مانده بود تا صاحب جدید، درباره آن ها تصمیم گیری نماید و ببیند که آیا می تواند آن وسایل را همچنان نگاهداری کند یا نه؟
راستش را بخواهید، من به هیچ وجه نمی دانستم قرار است وارد چه ماجرای عجیبی بشوم...
بنا به زبان فنّی و تکنیکیِ کسانی که در خرید و فروش معاملات املاک به کار مشغول اند، آن مکان، «تمام مبله» بود.
راستش را بخواهید، آن جا نه تنها تمام مبله نبود، بلکه یک فضای کاملاً در هم و بر هم و به هم ریخته و آشفته بود! با یک عالم لوله های خراب و زنگ زده و درهایی که پیوسته می نالیدند و خلاصه کوهی از انواع اسناد و نوشته ها و کاغذهای فراوان! یک عالم صندوق و کتاب و پوشه که در گوشه و کنار آن خانه بزرگ، به صورت کاملاً بی نظم، ریخت و پاش شده بود. و این وضعیت، در هر یک از اتاق های آن خانه تکرار می شد...
و لذا به دور ریختن وسایل شخصی آن پروفسور عزیز و کهنسال، به تنهایی، کاری بسیار شاق و طاقت فرسا می نمود و همچون وظیفه ای بود که می بایست چندین روز از وقت مرا به خود بگیرد.
امّا سرانجام در اتاق کار پروفسور بود که «آن» را یافتم.
جلد کتاب از مخمل و تصویر زیبای یک شبان نیز بر روی جلد آن نقش بسته بود.
من بعدها خبر یافتم که آن متن، با خطّی بسیار قدیمی که آمیزه ای از زبان انگلیسی دوران باستان و زبان هلندی بود به رشته تحریر در آمده بود.
در میان صفحات کتاب، پروفسور رابرتز، یکی از کاغذهای سربرگِ خود را قرار داده و این جمله را نگاشته بود:«این را از کتابفروشی «انبار کهنه» خریداری کرده ام. در جادّه شماره ۷. حتما باید ترجمه شود.»
یادداشت، به تاریخ ۲۵ دسامبر ۲۰۰۷ بود.
یعنی همانا روز عید کریسمسی بسیار غم انگیز برای تمام ساکنان آن دهکده کوچک، واقع در منطقه دُرسِت...
می دانید چرا؟ زیرا درست در همان روزِ بخصوص، همسایه کهنسال و دوست داشتنیِ آن افراد، یعنی پروفسور اُرلی ـ مخفّف اُرلاندو ـ در پشت میز کارش، به رحمت خدا رفته بود... او با حالتی بسیار شاعرانه، بر روی تعدادی کارت پستالِ مخصوص عید کریسمس که ظاهرا قصد داشته است برای دوستان و همکاران و همسایگان خود بنویسد و سپس آن ها را ارسال دارد فرو افتاده بود، در حالی که بخاری اتاق همچنان با شعله های آتشی گرم، روشن بود.
قلب اُرلی پیر که همواره به خاطر گرما و محبّت و سخاوتش، شهره عام و خاصّ بوده است، با نهایت سادگی و با نهایت معصومیت، از کار ایستاده بود.
لازم به گفتن نیست که من بی اندازه از این بابت، غرق در شگفتی شدم و از این بابت، یکه خوردم.
سپس، دستخوش نوعی احساس وظیفه شناسی اخلاق گرایانه نسبت به روح آن پروفسور نازنین گردیدم. این که آن چه را که پروفسور رابرتز عزیز در نظر داشته است به انجام رساند، من به جای او، انجام دهم.
و لذا با تعدادی از بهترین متخصّصان زبان های باستانی و نیز در امر ترجمه که در معروف ترین و معتبرترین و پرآوازه ترین دانشگاه های سراسر دنیا تدریس می کردند تماس گرفتم.
من درست یک سال از وقتم را صرف رسیدگی به کار ترجمه و چاپ این کتاب زیبا و مقدّس را کردم.
آیا ارزش این همه تلاش های مرا داشته است؟
هر خواننده عزیزی در هر کجای دنیا، باید به تنهایی در این باره تصمیم بگیرد و نظر خود را اعلام دارد.

جواَن دیویس
دُرسِت ـ وِرمانت ۲۰۰۸

قانونی که باید از آن پیروی کرد

او پسرکی کوچک و ظریف و نحیف بود و درست به مانند یک برّه بهاری، خوش قلب و مهربان و رئوف و معصوم... او پسرک خوبی بود. کسی بود که همواره دعاهایش را به درستی می خواند و به بزرگترها احترام لازم را ابراز می داشت. امّا در آن روز بخصوص، او به پسرکی وحشتزده مبدّل شده بود. پسرکی که قرار بود سوزشِ سپید و داغِ ترکه ای را، بر پشت پاها و ران هایش احساس کند...
پسرک فریادزنان گفت:«پدر جان! خواهش می کنم! به من رحم کن!»
امّا آن مرد، بی اندازه خشمگین بود. او از پسرک خواسته بود که در هنگام سحرگاه از خواب بیدار شود و پیشخان مغازه را با انواع سبزیجات و میوه های تازه، پر کند. پسرک بی اندازه مشتاق بود که درخواست پدرش را اطاعت کند و خواسته های او را همواره اجابت نماید، امّا متاسفانه خواب مانده بود.
و اینک، مغازه شان پر از انواع مشتری شده بود، بی آن که هیچ خوراکی و میوه ای در پیشخان ها باشد...
خانمی که سبدی در دست داشت، با لحنی متعجب و سردرگم سوال کرد:«نه زیتون دارید، نه انجیر...؟ نه کشمش دارید، نه عسل؟ این دیگر چه ماجرایی است؟»
مغازه دار کوشید آن زن را آرام کند و به او گفت که اندکی دیرتر در طول همان روز به سراغشان بازگردد تا شیرین ترین خوراکی ها را با پایین ترین قیمت ها خریداری کند. امّا آن زن، تمام پول های درون کیف پولش را در مغازه رقیب خرج کرد و همین امر، موجب انفجار خشمِ مغازه دار گردید.
او پسرکش را از قسمت گردن گرفت و همچنان که او را به زور به دنبال خود می کشیدند، فریاد زد:«ای پسرک تنبل و کاهل! پیوسته نان خانه ام را در دهانت می گذارم و آن وقت این کار را می کنی؟! اینک دیگر باید درس عبرتی به تو بدهم که هرگز آن را از خاطر نبری!»
همچنان که خورشیدی بسیار گرم و سوزان در آسمان می درخشید، بازار شهر نیز کم کم جان می گرفت و شلوغ می شد. فروشندگان حصیر و سبد، با مشتریان خود سر و کلّه می زدند و سفال گران نیز در پشت چرخ خود نشسته بودند. دوستان نیز بازو در بازوی همدیگر، در خیابان ها و کوچه های بازار بزرگ راه می رفتند و می خندیدند و گپ می زدند.
***
امّا هیچ شادمانی ای برای مرد مغازه دار وجود نداشت. تنها خشمی کور و شدید، تمام وجودش را در برگرفته بود. او ترکه ای را که معمولاً عادت داشت بر پشتِ قاطری که چموش بود فرود بیاورد، از پشتِ ارّابه اش برداشت و در دست نگاه داشت.
او با خشم تمام فریاد زد:«ای پسرک ابله!» و خود را آماده ساخت تا ضربه ای بر پشت و کمر و پاهای پسرش فرود بیاورد:«تو باید از تمام قوانینم اطاعت و فرمانبرداری کنی...!»
درست به مانند دریایی توفانی که بیش از پیش متلاطم می گردید، خشم آن مرد نیز ماهیتی غیرقابل کنترل پیدا می کرد. او شروع به تازیانه زدن پسرک با آن ترکه نمود، در حالی که پسرک را بر زمین می انداخت. او تمام تن پسرک را کبود و خونین ساخت و پیوسته می زد و می زد.
کودک، بر روی زمین غلتید و کوشید از ضربات بعدیِ ترکه اجتناب ورزد، امّا آن ترکه، پیوسته با پوست بدنش تماس می یافت و حالتی بی اندازه سرسخت داشت. ضربات، یکی پس از دیگری بر بدنش فرود می آمدند.
آن خشم و آن سر و صدای شدید، موجب گردید تا بازاری که هنوز در حالتی خواب آلوده به سر می برد، همچون خروس بی ادبی که پیوسته سر و صدا راه می اندازد، به خود آوَرَد.
به زودی، گروهی از مردمی بی رمق، از حالت سستی خود بیرون آمدند و بسیاری شروع به رفتن به سوی پیشخان خوراکی ای شدند که آن همه کتک زدن در شرف انجام شدن در آن بود. برخی شروع به فریاد زدن کردند:«پسرک را خوب کتک بزن! آری! بزن! باید تقاصش را پس دهد!»
تنها یک نفر وجود داشت که ظاهرا به فکر آن کودک بود و بس.
شَبانی که مشغول آب دادن به گوسفندانش از طریق چاه آبی بود که در آن بازار واقع بود. شبان، پس از آن که صدایی که بیش تر شبیه به صدای گریه کودکی خردسال بود شنید، هر چیزی را که در دست داشت بر زمین انداخت و شتابان، دوان دوان، به سوی صحنه ماجرا پیش رفت.
امّا در طول راه، شبان در میان تجمع مردمی کنجکاو گرفتار شد و پیشروی اش از سوی مردمی که مقابل او ایستاده بودند و مشغول تماشا کردن آن کتک زدن بودند، کند گردید. مردمی که در شرف مسخره کردن و گفتن انواع جملات رکیک بودند و نیز مردمی بسیار کنجکاو که با نهایت بی شرمی، مشغول تماشای آن صحنه بودند.
او همچنان که می کوشید با کمک آرنج های خود، راهی برای خود بگشاید، از میان آن جمعیت فراوان و به هم فشرده که همه اندامی عرق کرده داشتند عبور کرد. در حین پیشروی، صدای پیرمردی را شنید که مشغول تکرار قانونِ وظیفه ای بود که فرزندان نسبت به والدین خود داشتند و این که چگونه باید فرزندِ نافرمان را تنبیه کرد. او در پایان گفت:«شرم باد بر فرزندی که از پدرش نافرمانی می کند و به حرف هایش گوش نمی دهد...!»
سرانجام هنگامی که شبان توانست راهی برای خود باز کند و از میان آن مردم کنجکاو بگذرد، چیزی را دید که هرگز آرزو نکرده بود حتّی در نظر مجسّم کند... پسرکی، بر روی زمینی خاکی فرو افتاده و در زیر پاهای مرد مغازه دار، با حالتی بی رمق افتاده بود. امّا مرد خشمگین، همچنان خشمگین بود و همچنان به دنبال او بود و همچنان به ضربه زدن به تن پسرک مشغول بود، در حالی که جمعیت تماشاچی نیز آرزوهای خونخواهانه خود را با صدای بلند، به مرد تندخو بیان می داشتند.
کسی فریادزنان گفت:«کتکش بزن! خوب کتکش بزن! کتکش بزن!»
پسرک، از شدّت درد، شکلک در می آورد و باز هم می کوشید از ضربات سختِ ترکه رهایی یابد. امّا متاسفانه هیچ راه فراری از آن ترکه بی رحم وجود نداشت. ترکه، در هوا بلند می شد، صدایی از خود بیرون می داد و با شدّت تمام، ضربه هایی سخت و سوزناک بر بدنش وارد می آورد و با پوست نرم و لطیف او برخورد می کرد. درست به مانند بته های خاردارِ تیز و آزاردهنده ای که با پوستِ برّه های کوچکی که در صحرا به این سو و آن سو می دویدند برخورد می کند...
نخستین واکنشِ شبان این بود که مانع انجام یافتن آن کار جنون آمیز شود. قصد داشت به جلو بجهد و از پسرک، مراقبت و محافظت کند. او میل داشت ترکه را از دستانِ قدرتمند و بی رحمِ مرد بگیرد و به آن خشونت و بی رحمیِ شدید، پایانی ناگهانی و سریع دهد. امّا به تردید افتاد و از خود سوال کرد که در آن ماجرا، چه جایگاهی داشت و چه می توانست بکند؟ آیا قانون اجازه انجام دادن چنین تنبیهاتِ سخت و خشونت باری را نمی داد؟ و اگر او دخالت می کرد، بزرگان و سالخوردگان چه می گفتند...؟
این افکار، به سرعتِ برق از ذهنش می گذشتند و همچون آذرخش هایی شدید و سهمگین بودند که در پهنه بیکرانِ آسمانی تابستانی ظاهر می شدند.
امّا ناگهان، صدای فریاد پسرک را شنید و از آن حالت سردرگمی و تعجب و تردید بیرون آمد. پسرک فریاد می زد:«پدر جان! رحم کنید!» ناله ای بلند که نه تنها هوای اطراف، بلکه همین طور هم قلب شبان را با نهایت خشونت از هم درید...
و آن هنگام بود که او فهمید.

هیچ کس، کوچک ترین حقّی نداشت که موجب آن میزان درد و رنجِ فراوان برای آن پسرک خردسال شود.
هیچ قانونی اجازه نمی داد که چنین درد و رنجی، به دیگری اِعمال شود.

او به خود آمد و دل به دریا زد. گامی پیش نهاد و با عزم و همّت تمام کوشید از میان جمعیت مردم عبور کند تا خود را به پسرک خردسال برسانَد.
امّا دیگر دیر شده بود.
بدون آن که مرد مغازه دار هشداری از پیش داده باشد، ناگهان ترکه اش را بر زمین انداخت. به همان سادگی. او از کتک زدن پسرک، خسته شده بود. عرق کرده و گرمش شده و خسته بود. او صرفا از روی خستگی، ترکه را بر زمین نهاد تا برود و لیوان آبی برای خود بردارد و بنوشد.
جمعیت مردم، نومید و مایوس از این که آن برنامه سرانجام پایان یافته بود، به آهستگی به راه افتادند و هر یک، به سوی کار خود بازگشت.
شبان، به سرعت به جلو هجوم آورد و به یاری پسرک شتافت. پسرک هنوز هم بر روی زمین افتاده بود. او لبانش را به شدّت به هم می فشرد و گاه نیز آن ها را گاز می گرفت تا از فرو چکیدن اشک هایش خودداری کند. پسرک به شدّت می کوشید درست به مانند آن چه پدرش به او یاد داده بود، موجودی قوی و نیرومند باشد. او با نهایت مردانگی، بر خود مسلط شد، به پاخاست و جرعه ای آب از کیسه آبِ مرد شبان نوشید. پس از آن، به آن مرد مهربان اجازه داد تا به زخم ها و جراحات خونینش رسیدگی کند. هیچ سخنی میان آن دو ردّ و بدل نشد، امّا پیش از آن که پسرک به راه خود برود، بسیاری چیزها را با هم شریک و سهیم شدند...
آن شب، هنگامی که مرد مغازه دار مشغول بریدن نان و شروع شامش بود، برادرش درباره وقایع آن روز و کارهایی که وی کرده بود از او سوال کرد. مرد نیز پاسخ داد:«روز معمولی ای بود... هیچ فرقی از سایر روزها نداشت.»
***

نظرات کاربران درباره کتاب افسانه شبان

۲۰
در 2 سال پیش توسط ali...678
کتابی هست پر از اموزش های ناب و فوق العاده به نظرم این کتاب عالی هستش
در 7 ماه پیش توسط ned...a
کتاب خوبی هست
در 1 سال پیش توسط وحید صادقی
منم موافقم. خیلی خوندنی بود
در 4 ماه پیش توسط Hos....33
در عین سادگی و کم بودن صفحات کتاب، به جرات باید بگم هرجا کم آوردید این کتاب و تهیه کنید و بزارید دم دستتون و مدام بهش رجوع کنید.درود بر آن فرد ناشناخته
در 4 ماه پیش توسط الهام منصوری
دوسش داشتم واقعا قشنگ بود امیدوارم شما هم لذت ببرید
در 7 روز پیش توسط ❤❤❤مرضیه❤❤❤ معینی