فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مجموعه اشعار پروین اعتصامی

کتاب مجموعه اشعار پروین اعتصامی

نسخه الکترونیک کتاب مجموعه اشعار پروین اعتصامی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب مجموعه اشعار پروین اعتصامی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱ ای دل عبث مخور غم دنیا را فکرت مکن نیامده فردا را کنج قفس چو نیک بیندیشی چون گلشن است مرغ شکیبا را بشکاف خاک را و ببین آنگه بی مهری زمانهٔ رسوا را این دشت، خوابگاه شهیدانست فرصت شمار وقت تماشا را ...

  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه

بخشی از کتاب مجموعه اشعار پروین اعتصامی

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

قصیدهٔ شمارهٔ ۲

کار مده نفس تبه کار را
در صف گل جا مده این خار را

کشته نکودار که موش هوی
خورده بسی خوشه و خروار را

چرخ و زمین بندهٔ تدبیر تست
بنده مشو درهم و دینار را

همسر پرهیز نگردد طمع
با هنر انباز مکن عار را

ای که شدی تاجر بازار وقت
بنگر و بشناس خریدار را

چرخ بدانست که کار تو چیست
دید چو در دست تو افزار را

بار وبال است تن بی تمیز
روح چرا می کشد این بار را

کم دهدت گیتی بسیاردان
به که بسنجی کم و بسیار را

تا نزند راهروی را بپای
به که بکوبند سر مار را

خیره نوشت آنچه نوشت اهرمن
پاره کن این دفتر و طومار را

هیچ خردمند نپرسد ز مست
مصلحت مردم هشیار را

روح گرفتار و بفکر فرار
فکر همین است گرفتار را

آینهٔ تست دل تابناک
بستر از این آینه زنگار را

دزد بر این خانه از آنرو گذشت
تا بشناسد در و دیوار را

چرخ یکی دفتر کردارهاست
پیشه مکن بیهده کردار را

دست هنر چید، نه دست هوس
میوهٔ این شاخ نگونسار را

رو گهری جوی که وقت فروش
خیره کند مردم بازار را

در همه جا راه تو هموار نیست
مست مپوی این ره هموار را

قصیدهٔ شمارهٔ ۳

رهائیت باید، رها کن جهانرا
نگهدار ز آلودگی پاک جانرا

بسر برشو این گنبد آبگون را
بهم بشکن این طبل خالی میانرا

گذشتنگه است این سرای سپنجی
برو باز جو دولت جاودانرا

زهر باد، چون گرد منما بلندی
که پست است همت، بلند آسمانرا

برود اندرون، خانه عاقل نسازد
که ویران کند سیل آن خانمانرا

چه آسان بدامت درافکند گیتی
چه ارزان گرفت از تو عمر گرانرا

ترا پاسبان است چشم تو و من
همی خفته می بینم این پاسبانرا

سمند تو زی پرتگاه از چه پوید
ببین تا بدست که دادی عنانرا

ره و رسم بازارگانی چه دانی
تو کز سود نشناختستی زیانرا

یکی کشتی از دانش و عزم باید
چنین بحر پر وحشت بیکرانرا

زمینت چو اژدر بناگه ببلعد
تو باری غنیمت شمار این زمانرا

فروغی ده این دیدهٔ کم ضیا را
توانا کن این خاطر ناتوانرا

تو ای سالیان خفته، بگشای چشمی
تو ای گمشده، بازجو کاروانرا

مفرسای با تیره رائی درون را
میالای با ژاژخائی دهانرا

ز خوان جهان هر که را یک نواله
بدادند و آنگه ربودند خوانرا

به بستان جان تا گلی هست، پروین
تو خود باغبانی کن این بوستانرا

قصیدهٔ شمارهٔ ۴

یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی
بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را

اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی
که گردونها و گیتی هاست ملک آن جهانی را

چراغ روشن جانرا مکن در حصن تن پنهان
مپیچ اندر میان خرقه، این یاقوت کانی را

مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری
به حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را

به چشم معرفت در راه بین آنگاه سالک شو
که خواب آلوده نتوان یافت عمر جاودانی را

ز بس مدهوش افتادی تو در ویرانه گیتی
بحیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را

دلت هرگز نمیگشت این چنین آلوده و تیره
اگر چشم تو میدانست شرط پاسبانی را

متاع راستی پیش آر و کالای نکوکاری
من از هر کار بهتر دیدم این بازارگانی را

بهل صباغ گیتی را که در یک خم زند آخر
سپید و زرد و مشکین و کبود و ارغوانی را

حقیقت را نخواهی دید جز با دیدهٔ معنی
نخواهی یافتن در دفتر دیو این معانی را

بزرگانی که بر شالودهٔ جان ساختند ایوان
خریداری نکردند این سرای استخوانی را

اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گیتی
نیاموزی ازین بی مهر درس مهربانی را

بمهمانخانهٔ آز و هوی جز لاشه چیزی نیست
برای لاشخواران واگذار این میهمانی را

بسی پوسیده و ارزان گران بفروخت اهریمن
دلیل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را

ز شیطان بدگمان بودن نوید نیک فرجامیست
چو خون در هر رگی باید دواند این بدگمانی را

نهفته نفس سوی مخزن هستی رهی دارد
نهانی شحنه ای میباید این دزد نهانی را

چو دیوان هر نشان و نام میپرسند و میجویند
همان بهتر که بگزینیم بی نام و نشانی را

تمام کارهای ما نمیبودند بیهوده
اگر در کار می بستیم روزی کاردانی را

هزاران دانه افشاندیم و یک گل زانمیان نشکفت
بشورستان تبه کردیم رنج باغبانی را

بگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت
رها کردیم باقی را و بگرفتیم فانی را

شبان آز را با گلهٔ پرهیز انسی نیست
بگرگی ناگهان خواهد بدل کردن شبانی را

همه باد بروت است اندرین طبع نکوهیده
بسیلی سرخ کردستیم روی زعفرانی را

بجای پرده تقوی که عیب جان بپوشاند
ز جسم آویختیم این پرده های پرنیانی را

چراغ آسمانی بود عقل اندر سر خاکی
ز باد عجب کشتیم این چراغ آسمانی را

بیفشاندیم جان! اما به قربانگاه خودبینی
چه حاصل بود جز ننگ و فساد این جانفشانی را

چرا بایست در هر پرتگه مرکب دوانیدن
چه فرجامی است غیر از اوفتادن بدعنانی را

شراب گمرهی را میشکستیم ار خم و ساغر
بپایان میرساندیم این خمار و سرگرانی را

نشان پای روباه است اندر قلعهٔ امکان
بپر چون طائر دولت، رها کن ماکیانی را

تو گه سرگشتهٔ جهلی و گه گم گشتهٔ غفلت
سر و سامان که خواهد داد این بی خانمانی را

ز تیغ حرص، جان هر لحظه ای صد بار میمیرد
تو علت گشته ای این مرگهای ناگهانی را

رحیل کاروان وقت می بینند بیداران
برای خفتگان میزن درای کاروانی را

در آن دیوان که حق حاکم شد و دست و زبان شاهد
نخواهد بود بازار و بها چیره زبانی را

نباید تاخت بر بیچارگان روز توانائی
بخاطر داشت باید روزگار ناتوانی را

تو نیز از قصه های روزگار باستان گردی
بخوان از بهر عبرت قصه های باستانی را

پرند عمر یک ابریشم و صد ریسمان دارد
ز انده تار باید کرد پود شادمانی را

یکی زین سفره نان خشک برد آن دیگری حلوا
قضا گوئی نمیدانست رسم میزبانی را

معایب را نمیشوئی، مکارم را نمیجوئی
فضیلت میشماری سرخوشی و کامرانی را

مکن روشن روان را خیره انباز سیه رائی
که نسبت نیست باتیره دلی روشن روانی را

درافتادی چو با شمشیر نفس و در نیفتادی
بمیدانها توانی کار بست این پهلوانی را

بباید کاشتن در باغ جان از هر گلی، پروین
بر این گلزار راهی نیست باد مهرگانی را

قصیدهٔ شمارهٔ ۵

ای کنده سیل فتنه ز بنیادت
وی داده باد حادثه بر بادت

در دام روزگار چرا چونان
شد پایبند، خاطر آزادت

تنها نه خفتن است و تن آسانی
مقصود ز آفرینش و ایجادت

نفس تو گمره است و همی ترسم
گمره شوی، چو او کند ارشادت

دل خسرو تن است، چو ویران شد
ویرانه ای چسان کند آبادت

غافل بزیر گنبد فیروزه
بگذشت سال عمر ز هفتادت

بس روزگار رفت به پیروزی
با تیرماه و بهمن و خردادت

هر هفته و مهی که به پیش آمد
بر پیشباز مرگ فرستادت

داری سفر به پیش و همی بینم
بی رهنما و راحله و زادت

کرد آرزو پرستی و خود بینی
بیگانه از خدای، چو شدادت

تا از جهان سفله نه ای فارغ
هرگز نخواند اهل خرد رادت

این کور دل عجوزهٔ بی شفقت
چون طعمه بهر گرگ اجل زادت

روزیت دوست گشت و شبی دشمن
گاهی نژند کرد و گهی شادت

ای بس ره امید که بربستت
ای بس در فریب که بگشادت

هستی تو چون کبوتر کی مسکین
بازی چنین قوی شده صیادت

پروین، نهفته دیویت آموزد
دیو زمانه، گر شود استادت

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱

بسوز اندرین تیه، ای دل نهانی
مخواه از درخت جهان سایبانی

سبکدانه در مزرع خود بیفشان
گر این برزگر میکند سرگرانی

چو کار آگهان کار بایست کردن
چه رسم و رهی بهتر از کاردانی

زمانه به گنج تو تا چشم دارد
نیاموزدت شیوهٔ پاسبانی

سیاه و سفیدند اوراق هستی
یکی انده و آن یکی شادمانی

همه صید صیاد چرخیم روزی
برای که این دام میگسترانی

ندوزد قبای تو این سفله درزی
بگرداندت سر به چیره زبانی

چو شاگردی مکتب دیو کردی
ببایست لوح و کتابش بخوانی

همه دیدنیها و دانستنیها
ببین و بدان تا که روزی بدانی

چرا توبهٔ گرگ را میپذیری
چرا تحفهٔ دیو را میستانی

چو نیروی بازوت هست، ای توانا
بدرماندگان رحم کن تا توانی

درین نیلگون نامه، ثبت است با هم
حساب توانائی و ناتوانی

جوانا، بروز جوانی ز پیری
بیندیش، کز پیر ناید جوانی

روانی که ایزد ترا رایگان داد
بگیرد یکی روز هم رایگانی

چو کار تو ز امروز ماند بفردا
چه کاری کنی چون بفردا نمانی

غرض کشتن ماست، ورنه شب و روز
بخیره نکردند با هم تبانی

بدزدد ز تو باز دهر این کبوتر
گرش پر ببندی و گر برپرانی

بود خوابهای تو بیگاه و سنگین
بود حمله های قضا ناگهانی

زیان را تو برداشتی، سود را چرخ
شگفتی است این گونه بازارگانی

تو خود میروی از پی نفس گمراه
بدین ورطه خود را تو خود میکشانی

ندارد ز کس رهزن آز پروا
ز بام افتد، گرش از در برانی

چه میدزدی از فرصت کار و کوشش
تو خود نیز کالای دزد جهانی

ترازوی کار تو شد چرخ اخضر
ز کردارها گه سبک، گه گرانی

بتدبیر، مار هوی را فسونی
به تمییز، تیغ خرد را فسانی

بسی عیبهای تو پوشیده ماند
اگر پردهٔ جهل را بردرانی

ز گرداب نفس ارتوانی رهیدن
ز گردابها خویش را وارهانی

همی گرگ ایام بر تو بخندد
که چون بره، این گرگ میپرورانی

میان تو و نیستی جز دمی نیست
بسیجی کن اکنون که خود در میانی

ز روز نخستین همین بود گیتی
تو نیز از نخست آنچه بودی همانی

به سرچشمهٔ جان، شکسته سبوئی
به میخانهٔ تن، ز دردی کشانی

بدوک وجود آنچنان کار میکن
که سر رشتهٔ عقل را نگسلانی

دفینه است عقل و تو گنجور عاقل
سفینه است عمر و تواش بادبانی

بصد چشم می بیندت چرخ گردان
مپندار کاز چشم گیتی نهانی

درین دائره هر چه هستی پدیدی
درین آینه هر که هستی عیانی

تو چون ذره این باد را در کمندی
تو چو صعوه این مار را در دهانی

شنیدی چو اندرز من، از تو خواهم
که بشنیدهٔ خویش را بشنوانی

ترا سفره آماده و دیو ناهار
بر این سفره بنگر کرا مینشانی

از آن روز برنان گرمی رسیدی
که گر ناشتائیست نانش رسانی

زمانه بسی بیشتر از تو داند
چه خوش میکنی دل که بسیار دانی

کشد کام و ناکام، چرخت بمیدان
کشد گر جبانی و گر پهلوانی

کمان سپهرت بیندازد آخر
تو مانند تیری که اندر کمانی

مه و سال چون کاروانیست خامش
تو یکچند همراه این کاروانی

حکایت کند رشتهٔ کارگاهت
اگر دیبه، گر بوریا، گر کتانی

هنرها گهرهای پاک وجودند
تو یکروز بحری و یکروز کانی

نکو خانه ای ساختی ای کبوتر
ندیدی که با باز هم آشیانی

بما جهل زان کرد دستان که هرگز
نکردیم با عقل همداستانی

برآنست دیو هوی تا بسوزی
تو نیز از سیه روزگاری برآنی

در این باغ دلکش که گیتیش نامست
قضا و قدر میکند باغبانی

بگلزار، گل یک نفس بود مهمان
فلک زود رنجید از میزبانی

بیا تا خرامیم سوی گلستان
بنظارهٔ دولت بوستانی

سحر ابر آذاری آمد ز دریا
بطرف چمن کرد گوهر فشانی

زمین از صفای ریاحین الوان
زند طعنه بر نقش ارژنگ مانی

نهاده بسر نرگس از زر کلاهی
ببر کرده پیراهن پرنیانی

ازین کوچکه کوچ بایست کردن
که کردست بر روی پل زندگانی

قفس بشکن ای روح، پرواز میکن
چرا پایبند اندرین خاکدانی

همائی تو و سدره ات آشیانست
مکن خیره بر کرکسان میهمانی

دلیران گرفتند اقطار عالم
بشمشیر هندی و تیغ یمانی

از آن نامداران و گردنفرازان
نشانی نماندست جز بی نشانی

ببین تا چه کردست گردون گردان
به جمشید و طهمورث باستانی

گشوده دهان طاق کسری و گوید
چه شد تاج و تخت انوشیروانی

چنین است رسم و ره دهر، پروین
بدینگونه شد گردش آسمانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲

همی با عقل در چون و چرائی
همی پوینده در راه خطائی

همی کار تو کار ناستوده است
همی کردار بد را میستائی

گرفتار عقاب آرزوئی
اسیر پنجهٔ باز هوائی

کمین گاه پلنگ است این چراگاه
تو همچون بره غافل در چرائی

سرانجام، اژدهای تست گیتی
تو آخر طعمهٔ این اژدهائی

ازو بیگانه شو، کاین آشنا کش
ندارد هیچ پاس آشنائی

جهان همچون درختست و تو بارش
بیفتی چون در آن دیری بپائی

ازین دریای بی کنه و کرانه
نخواهی یافتن هرگز رهائی

ز تیر آموز اکنون راستکاری
که مانند کمان فردا دوتائی

بترک حرص گوی و پارسا شو
که خوش نبود طمع با پارسائی

چه حاصل از سر بی فکرت و رای
چه سود از دیدهٔ بی روشنائی

نهنگ ناشتا شد نفس، پروین
بباید کشتنش از ناشتائی

سرود خارکن

بصحرا، سرود اینچنین خارکن
که از کندن خار، کس خوار نیست

جوانی و تدبیر و نیروت هست
بدست تو، این کارها کار نیست

به بیداری و هوشیاری گرای
چو دیدی که بخت تو بیدار نیست

چو بفروختی، از که خواهی خرید
متاع جوانی ببازار نیست

جوانی، گه کار و شایستگی است
گه خودپسندی و پندار نیست

نبایست بر خیره از پا فتاد
چو جان خسته و جسم بیمار نیست

همین بس که از پا نیفتاده ای
بس افتادگان را پرستار نیست

مپیچ از ره راست، بر راه کج
چو در هست، حاجت بدیوار نیست

ز بازوی خود، خواه برگ و نوا
ترا برگ و توشی در انبار نیست

همی دانه و خوشه خروار شد
ز آغاز، هر خوشه خروار نیست

قوی پنجه ای، تیشه محکم بزن
هنرمند مردم، سبکسار نیست

زر وقت، باید به کار آزمود
کازین بهترش، هیچ معیار نیست

غنیمت شمر، جز حقیقت مجوی
که باری است فرصت، دگر بار نیست

همی ناله کردی، ولی بی ثمر
کس این ناله ها را خریدار نیست

چو شب، هستی و صبحدم نیستی است
شکایت ز هستی، سزاوار نیست

کنند از تو در کار دل، باز پرس
درین خانه، کس جز تو معمار نیست

نشد جامهٔ عجب، جان را قبا
درین جامه، پود ار بود، تار نیست

درین دکه، سود و زیان با همند
کس از هر زیانی، زیانکار نیست

گهی کم بدست اوفتد، گه فزون
بساز، ار درم هست و دینار نیست

مگوی از گرفتاری خویشتن
ببین کیست آنکو گرفتار نیست

بچشم بصیرت بخود در نگر
ترا تا در آئینه، زنگار نیست

همه کار ایام، درس است و پند
دریغا که شاگرد هشیار نیست

ترا بار تقدیر باید کشید
کسی را رهائی از این بار نیست

بدشواری ار دل شکیبا کنی
ببینی که سهل است و دشوار نیست

از امروز اندوه فردا مخور
نهان است فردا، پدیدار نیست

گر آلود انگشتهایت به خون
شگفتی ز ایام خونخوار نیست

چو خارند گلهای هستی تمام
گل است اینکه داری بکف، خار نیست

ز آزادگان، بردباری و سعی
بیاموز، آموختن عار نیست

هزاران ورق کرده گیتی سیاه
شکایت همین چند طومار نیست

تو خاطر نگهدار شو خویش را
که ایام، خاطر نگهدار نیست

ره زندگان است، عیبش مکن
گر این راه، همواره هموار نیست

پی کارهائی که گوید برو
ترا با فلک، دست پیکار نیست

بجائیکه بار است بر پشت مور
برای تو، این بار، بسیار نیست

نشاید که بیکار مانیم ما
چو یک قطره و ذره بیکار نیست

سرو سنگ

نهان کرد دیوانه در جیب، سنگی
یکی را بسر کوفت، روزی بمعبر

شد از رنج رنجور و از درد نالان
بپیچید و گردید چون مار چنبر

دویدند جمعی پی دادخواهی
دریدند دیوانه را جامه در بر

کشیدند و بردندشان سوی قاضی
که این یک ستمدیده بود، آن ستمگر

ز دیوانه و قصهٔ سر شکستن
بسی یاوه گفتند هر یک بمحضر

بگفتا همان سنگ، بر سر زنیدش
جز این نیست بدکار را مزد و کیفر

بخندید دیوانه زان دیورائی
که نفرین برین قاضی و حکم و دفتر

کسی میزند لاف بسیار دانی
که دارد سری از سر من تهی تر

گر اینند با عقل و رایان گیتی
ز دیوانگانش چه امید، دیگر

نشستند و تدبیر کردند با هم
که کوبند با سنگ، دیوانه را سر

سعی و عمل

براهی در، سلیمان دید موری
که با پای ملخ میکرد زوری

بزحمت، خویش را هر سو کشیدی
وزان بار گران، هر دم خمیدی

ز هر گردی، برون افتادی از راه
ز هر بادی، پریدی چون پر کاه

چنان در کار خود، یکرنگ و یکدل
که کارآگاه، اندر کار مشکل

چنان بگرفته راه سعی در پیش
که فارغ گشته از هر کس، جز از خویش

نه اش پروای از پای اوفتادن
نه اش سودای کار از دست دادن

بتندی گفت کای مسکین نادان
چرائی فارغ از ملک سلیمان

مرا در بارگاه عدل، خوانهاست
بهر خوان سعادت، میهمانهاست

بیا زین ره، بقصر پادشاهی
بخور در سفرهٔ ما، هر چه خواهی

به خار جهل، پای خویش مخراش
براه نیکبختان، آشنا باش

ز ما، هم عشرت آموز و هم آرام
چو ما، هم صبح خوشدل باش و هم شام

چرا باید چنین خونابه خوردن
تمام عمر خود را بار بردن

رهست اینجا و مردم رهگذارند
مبادا بر سرت پائی گذارند

مکش بیهوده این بار گران را
میازار از برای جسم، جان را

بگفت از سور، کمتر گوی با مور
که موران را، قناعت خوشتر از سور

چو اندر لانهٔ خود پادشاهند
نوال پادشاهان را نخواهند

برو جائیکه جای چاره سازیست
که ما را از سلیمان، بی نیازیست

نیفتد با کسی ما را سر و کار
که خود، هم توشه داریم و هم انبار

بجای گرم خود، هستیم ایمن
ز سرمای دی و تاراج بهمن

چو ما، خود خادم خویشیم و مخدوم
بحکم کس نمیگردیم محکوم

مرا امید راحتهاست زین رنج
من این پای ملخ ندهم بصد گنج

مرا یک دانهٔ پوسیده خوشتر
ز دیهیم و خراج هفت کشور

گرت همواره باید کامکاری
ز مور آموز رسم بردباری

مرو راهی که پایت را ببندند
مکن کاری که هشیاران بخندند

گه تدبیر، عاقل باش و بینا
راه امروز را مسپار فردا

بکوش اندر بهار زندگانی
که شد پیرایهٔ پیری، جوانی

حساب خود، نه کم گیر و نه افزون
منه پای از گلیم خویش بیرون

اگر زین شهد، کوته داری انگشت
نکوبد هیچ دستی بر سرت مشت

چه در کار و چه در کار آزمودن
نباید جز بخود، محتاج بودن

هر آن موری که زیر پای زوریست
سلیمانیست، کاندر شکل موریست

گره گشای

پیرمردی، مفلس و برگشته بخت
روزگاری داشت ناهموار و سخت

هم پسر، هم دخترش بیمار بود
هم بلای فقر و هم تیمار بود

این، دوا میخواستی، آن یک پزشک
این، غذایش آه بودی، آن سرشک

این، عسل میخواست، آن یک شوربا
این، لحافش پاره بود، آن یک قبا

روزها میرفت بر بازار و کوی
نان طلب میکرد و میبرد آبروی

دست بر هر خودپرستی میگشود
تا پشیزی بر پشیزی میفزود

هر امیری را، روان میشد ز پی
تا مگر پیراهنی، بخشد به وی

شب، بسوی خانه میمد زبون
قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون

روز، سائل بود و شب بیمار دار
روز از مردم، شب از خود شرمسار

صبحگاهی رفت و از اهل کرم
کس ندادش نه پشیز و نه درم

از دری میرفت حیران بر دری
رهنورد، اما نه پائی، نه سری

ناشمرده، برزن و کوئی نماند
دیگرش پای تکاپوئی نماند

درهمی در دست و در دامن نداشت
ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا هنگام شام
گندمش بخشید دهقان یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم، فقیر
شد روان و گفت کای حی قدیر

گر تو پیش آری بفضل خویش دست
برگشائی هر گره کایام بست

چون کنم، یارب، در این فصل شتا
من علیل و کودکانم ناشتا

میخرید این گندم ار یک جای کس
هم عسل زان میخریدم، هم عدس

آن عدس، در شوربا میریختم
وان عسل، با آب می آمیختم

درد اگر باشد یکی، دارو یکی است
جان فدای آنکه درد او یکی است

بس گره بگشوده ای، از هر قبیل
این گره را نیز بگشا، ای جلیل

این دعا میکرد و می پیمود راه
ناگه افتادش به پیش پا، نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته
وان گره بگشوده، گندم ریخته

بانگ بر زد، کای خدای دادگر
چون تو دانائی، نمیداند مگر

سالها نرد خدائی باختی
این گره را زان گره نشناختی

این چه کار است، ای خدای شهر و ده
فرقها بود این گره را زان گره

چون نمی بیند، چو تو بیننده ای
کاین گره را برگشاید، بنده ای

تا که بر دست تو دادم کار را
ناشتا بگذاشتی بیمار را

هر چه در غربال دیدی، بیختی
هم عسل، هم شوربا را ریختی

من ترا کی گفتم، ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز

ابلهی کردم که گفتم، ای خدای
گر توانی این گره را برگشای

آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت، دیگر چه بود

من خداوندی ندیدم زین نمط
یک گره بگشودی و آنهم غلط

الغرض، برگشت مسکین دردناک
تا مگر برچیند آن گندم ز خاک

چون برای جستجو خم کرد سر
دید افتاده یکی همیان زر

سجده کرد و گفت کای رب ودود
من چه دانستم ترا حکمت چه بود

هر بلائی کز تو آید، رحمتی است
هر که را فقری دهی، آن دولتی است

تو بسی زاندیشه برتر بوده ای
هر چه فرمان است، خود فرموده ای

زان بتاریکی گذاری بنده را
تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند
تا که با لطف تو، پیوندم زنند

گر کسی را از تو دردی شد نصیب
هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب

هر که مسکین و پریشان تو بود
خود نمیدانست و مهمان تو بود

رزق زان معنی ندادندم خسان
تا ترا دانم پناه بیکسان

ناتوانی زان دهی بر تندرست
تا بداند کآنچه دارد زان تست

زان به درها بردی این درویش را
تا که بشناسد خدای خویش را

اندرین پستی، قضایم زان فکند
تا تو را جویم، تو را خوانم بلند

من به مردم داشتم روی نیاز
گرچه روز و شب در حق بود باز

من بسی دیدم خداوندان مال
تو کریمی، ای خدای ذوالجلال

بر در دونان، چو افتادم ز پای
هم تو دستم را گرفتی، ای خدای

گندمم را ریختی، تا زر دهی
رشته ام بردی، تا که گوهر دهی

در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش
ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش

گریهٔ بی سود

باغبانی، قطره ای بر برگ گل
دید و گفت این چهره جای اشک نیست

گفت، من خندیده ام تا زاده ام
دوش، بر خندیدنم بلبل گریست

من، همی خندم برسم روزگار
کاین چه ناهمواری و ناراستیست

خندهٔ ما را، حکایت روشن است
گریهٔ بلبل، ندانستم ز چیست

لحظه ای خوش بوده ایم و رفته ایم
آنکه عمر جاودانی داشت، کیست

من اگر یک روزه، تو صد ساله ای
رفتنی هستیم، گر یک یا دویست

درس عبرت خواند از اوراق من
هر که سوی من، بفکرت بنگریست

خرمم، با آنکه خارم همسر است
آشنا شد با حوادث، هر که زیست

نیست گل را، فرصت بیم و امید
زانکه هست امروز و دیگر روز نیست

لطف حق

مادر موسی، چو موسی را به نیل
در فکند، از گفتهٔ رب جلیل

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه
گفت کای فرزند خرد بی گناه

گر فراموشت کند لطف خدای
چون رهی زین کشتی بی ناخدای

گر نیارد ایزد پاکت بیاد
آب خاکت را دهد ناگه بباد

وحی آمد کاین چه فکر باطل است
رهرو ما اینک اندر منزل است

پردهٔ شک را برانداز از میان
تا ببینی سود کردی یا زیان

ما گرفتیم آنچه را انداختی
دست حق را دیدی و نشناختی

در تو، تنها عشق و مهر مادری است
شیوهٔ ما، عدل و بنده پروری است

نیست بازی کار حق، خود را مباز
آنچه بردیم از تو، باز آریم باز

سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دایه اش سیلاب و موجش مادر است

رودها از خود نه طغیان میکنند
آنچه میگوئیم ما، آن میکنند

ما، بدریا حکم طوفان میدهیم
ما، بسیل و موج فرمان می دهیم

نسبت نسیان بذات حق مده
بار کفر است این، بدوش خود منه

به که برگردی، بما بسپاریش
کی تو از ما دوست تر میداریش

نقش هستی، نقشی از ایوان ماست
خاک و باد و آب، سرگردان ماست

قطره ای کز جویباری میرود
از پی انجام کاری میرود

ما بسی گم گشته، باز آورده ایم
ما، بسی بی توشه را پرورده ایم

میهمان ماست، هر کس بینواست
آشنا با ماست، چون بی آشناست

ما بخوانیم، ار چه ما را رد کنند
عیب پوشیها کنیم، ار بد کنند

سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت
زاتش ما سوخت، هر شمعی که سوخت

کشتئی زاسیب موجی هولناک
رفت وقتی سوی غرقاب هلاک

تند بادی، کرد سیرش را تباه
روزگار اهل کشتی شد سیاه

طاقتی در لنگر و سکان نماند
قوتی در دست کشتیبان نماند

ناخدایان را کیاست اندکی است
ناخدای کشتی امکان یکی است

بندها را تار و پود، از هم گسیخت
موج، از هر جا که راهی یافت ریخت

هر چه بود از مال و مردم، آب برد
زان گروه رفته، طفلی ماند خرد

طفل مسکین، چون کبوتر پر گرفت
بحر را چون دامن مادر گرفت

موجش اول، وهله، چون طومار کرد
تند باد اندیشهٔ پیکار کرد

بحر را گفتم دگر طوفان مکن
این بنای شوق را، ویران مکن

در میان مستمندان، فرق نیست
این غریق خرد، بهر غرق نیست

صخره را گفتم، مکن با او ستیز
قطره را گفتم، بدان جانب مریز

امر دادم باد را، کان شیرخوار
گیرد از دریا، گذارد در کنار

سنگ را گفتم بزیرش نرم شو
برف را گفتم، که آب گرم شو

صبح را گفتم، برویش خنده کن
نور را گفتم، دلش را زنده کن

لاله را گفتم، که نزدیکش بروی
ژاله را گفتم، که رخسارش بشوی

خار را گفتم، که خلخالش مکن
مار را گفتم، که طفلک را مزن

رنج را گفتم، که صبرش اندک است
اشک را گفتم، مکاهش کودک است

گرگ را گفتم، تن خردش مدر
دزد را گفتم، گلوبندش مبر

بخت را گفتم، جهانداریش ده
هوش را گفتم، که هشیاریش ده

تیرگیها را نمودم روشنی
ترسها را جمله کردم ایمنی

ایمنی دیدند و ناایمن شدند
دوستی کردم، مرا دشمن شدند

کارها کردند، اما پست و زشت
ساختند آئینه ها، اما ز خشت

تا که خود بشناختند از راه، چاه
چاهها کندند مردم را براه

روشنیها خواستند، اما ز دود
قصرها افراشتند، اما به رود

قصه ها گفتند بی اصل و اساس
دزدها بگماشتند از بهر پاس

جامها لبریز کردند از فساد
رشته ها رشتند در دوک عناد

درسها خواندند، اما درس عار
اسبها راندند، اما بی فسار

دیوها کردند دربان و وکیل
در چه محضر، محضر حی جلیل

سجده ها کردند بر هر سنگ و خاک
در چه معبد، معبد یزدان پاک

رهنمون گشتند در تیه ضلال
توشه ها بردند از وزر و وبال

از تنور خودپسندی، شد بلند
شعلهٔ کردارهای ناپسند

وارهاندیم آن غریق بی نوا
تا رهید از مرگ، شد صید هوی

آخر، آن نور تجلی دود شد
آن یتیم بی گنه، نمرود شد

رزمجوئی کرد با چون من کسی
خواست یاری، از عقاب و کرکسی

کردمش با مهربانیها بزرگ
شد بزرگ و تیره دلتر شد ز گرگ

برق عجب، آتش بسی افروخته
وز شراری، خانمان ها سوخته

خواست تا لاف خداوندی زند
برج و باروی خدا را بشکند

رای بد زد، گشت پست و تیره رای
سرکشی کرد و فکندیمش ز پای

پشه ای را حکم فرمودم که خیز
خاکش اندر دیدهٔ خودبین بریز

تا نماند باد عجبش در دماغ
تیرگی را نام نگذارد چراغ

ما که دشمن را چنین میپروریم
دوستان را از نظر، چون میبریم

آنکه با نمرود، این احسان کند
ظلم، کی با موسی عمران کند

این سخن، پروین، نه از روی هوی ست
هر کجا نوری است، ز انوار خداست

مادر دوراندیش

با مرغکان خویش، چنین گفت ماکیان
کای کودکان خرد، گه کارکردن است

روزی طلب کنید، که هر مرغ خرد را
اول وظیفه، رسم و ره دانه چیدن است

بی رنج نوک و پا، نتوان چینه جست و خورد
گر آب و دانه ایست، بخونابه خوردن است

درمانده نیستید، شما را بقدر خویش
هم نیروی نشستن و هم راه رفتن است

پنهان، ز خوشه ای بربائید دانه ای
در قریه گفتگوست، که هنگام خرمن است

فریاد شوق و بازی طفلانه، هفته ایست
گر بشنوید، وقت نصیحت شنیدن است

گیتی، دمی که رو بسیاهی نهد، شب است
چشم، آنزمان که خسته شود، گاه خفتن است

بی من ز لانه دور نگردید هیچ یک
تنها، چه اعتبار در این کوی و برزن است

از چشم طائران شکاری، نهان شوید
گویند با قبیلهٔ ما، باز دشمن است

جز بانگ فتنه، هیچ بگوشم نمیرسد
یا حرف سر بریدن و یا پوست کندن است

نخجیرگاهها و کانها و تیرهاست
سیمرغ را، نه بیهده در قاف مسکن است

با طعمه ای ز جوی و جری، اکتفا کنید
آسیب آدمی است، هر آنجا که ارزان است

هر جا که سوگ و سور بود، مرغ خانگی
رانش بسیخ و سینه بدیگ مسمن است

از خون صدهزار چو ما طائر ضعیف
هر صبح و شام، دامن گیتی ملون است

از آب و دان خانهٔ بیگانگان چه سود
هر کس که منزوی است زاندیشه ایمن است

پیدا هزار دام ز هر بام کوتهی است
پنهان هزار چشم بسوراخ و روزن است

زینسان که حمله میکند این گنبد کبود
افتد، نرفته نیمرهی، گر تهمتن است

هر نقطه را، بدیدهٔ تحقیق بنگرید
صیاد را علامت خونین بدامن است

از لانه، هیچگاه نگردید تنگ دل
کاینخانه بس فراخ و بسی پاک و روشن است

با مرغ خانه، مرغ هوا را تفاوتی است
بال و پر شما، نه برای پریدن است

ما را به یک دقیقه توانند بست و کشت
پرواز و سیر و جلوه، ز مرغان گلشن است

گر به دام حیلهٔ مردم فتاده ایم
ایام هم، چو وقت رسد، مردم افکن است

تلخست زخم خوردن و دین جفای سنگ
گر زانکه سنگ کودک و گر زخم سوزن است

جائی که آب و دانه و گلزار و سبزه ایست
آنجا فریب خوردن طفلان، مبرهن است

مرغ زیرک

یکی مرغ زیرک، ز کوتاه بامی
نظر کرد روزی، بگسترده دامی

بسان ره اهرمن، پیچ پیچی
بکدار نطعی، ز خون سرخ فامی

همه پیچ و تابش، عیان گیروداری
همه نقش زیباش، روشن ظلامی

بهر دانه ای، قصه ای از فریبی
بهر ذره نوری، حدیثی ز شامی

بپهلوش، صیاد ناخوبرویی
بکشتن حریصی، بخون تشنه کامی

نه عاریش از دامن آلوده کردن
نه اش بیم ننگی، نه پروای نامی

زمانی فشردی و گاهی شکستی
گلوی تذروی و بال حمامی

از آن خدعه، آگاه مرغ دانا
بصیاد داد از بلندی سلامی

بپرسید این منظر جانفزا چیست
که دارد شکوه و صفای تمامی

بگفتا، سرائی است آباد و ایمن
فرود آی از بهر گشت و خرامی

خریدار ملک امان شو، چه حاصل
ز سرگشتگیهای عمر حرامی

بخندید، کاین خانه نتوان خریدن
که مشتی نخ است و ندارد دوامی

نماند بغیر از پر و استخوانی
از آن کو نهد سوی این خانه گامی

نبندیم چشم و نیفتیم در چه
نبخشیم چیزی، نخواهیم وامی

بدامان و دست تو، هر قطرهٔ خون
مرا داده است از بلائی پیام

فریب جهان، پخته کردست ما را
تو، آتش نگه دار از بهر خامی

نغمهٔ صبح

صبح آمد و مرغ صبحگاهی
زد نغمه، بیاد عهد دیرین

خفاش برفت با سیاهی
شد پر همای روز، زرین

در چشمه، بشوق جست ماهی
شبنم بنشست بر ریاحین

شد وقت رحیل و مرد راهی
بنهاد بر اسب خویشتن، زین

هر مست که بود، هشیار است

کندند ز باغ، خار و خس را
گردید چمن، زمردین رنگ

دزدید چو دیو شب، نفس را
خوابید ز خستگی، شباهنگ

هنگام سحر، در قفس را
بشکست و پرید صید دلتنگ

بر سر نرسانده این هوس را
بر پاش رسید ناگهان سنگ

این عادت دور روزگار است

آراست بساط آسمانی
از جلوه گری، خور جهانتاب

بگریخت ستارهٔ یمانی
از باغ و چمن، پرید مهتاب

رخشنده چو آب زندگانی
جوشید ز سنگ، چشمهٔ آب

وان مست شراب ارغوانی
مخمور فتاد و ماند در خواب

مستی شد و نوبت خمار است

ای مرغک رام گشته در دام
برخیز که دام را گسستند

پر میزن و در سپهر بخرام
کز پر شکن تو، پر شکستند

بس چون تو، پرندگان گمنام
جستند ره خلاص و جستند

با کوشش و سعی خود، سرانجام
در گوشهٔ عافیت نشستند

کوشنده همیشه رستگار است

همسایهٔ باغ و بوستان باش
تا چند کناره میگزینی

چون چهرهٔ صبح، شادمان باش
تا چند ملول مینشینی

هم صحبت مرغ صبح خوان باش
تا چند نژندی و حزینی

چالاک و دلیر و کاردان باش
در وقت حصاد و خوشه چینی

آسایش کارگر ز کار است

آنگونه بپر، که پر نریزی
در دامن روزگار، سنگ است

بسیار مکن بلند خیزی
کافتادن نیک نام، ننگ است

گر صلح کنی و گر ستیزی
این نقش و نگار، ریو و رنگ است

گر سر بنهی و گر گریزی
شاهین سپهر، تیز چنگ است

صیاد زمانه، جانشکار است

بر شاخه سرخ گل، مکن جای
کان حاصل رنج باغبان است

منقار ز برگ گل، میارای
گل، زیور چهر بوستان است

در نارون، آشیانه منمای
برگش مشکن، که سایبان است

از بامک پست، دانه مربای
کان دانه برای ماکیان است

او طائر بسته در حصار است

از میوهٔ باغ، چشم بر بند
خوش نیست درخت میوه بی بار

با روزی خویش، باش خرسند
راهی که نه راه تست، مسپار

آنجا که پر است و حلقه و بند
دام ستم است، پای مگذار

فرض است نیازموده را پند
و آگاه نمودنش ز اسرار

یغماگر و دزد، بی شمار است

آذوقهٔ خویش، کن فراهم
زان میوه که خشک کرده دهقان

گه دانه بود زیاد و گه کم
همواره فلک نگشته یکسان

بی گل، نشد آشیانه محکم
بی پایه، بجا نماند بنیان

اندود نکرده ای و ترسیم
ویرانه شود ز برف و باران

جاوید نه موسم بهار است

در لانهٔ دیگران منه گام
خاشاک ببر، بساز لانه

بی رنج، کسی نیافت آرام
بی سعی، نخورد مرغ دانه

زشت است ز خلق خواستن وام
تا هست ذخیره ای به خانه

از دست مده، بفکرت خام
امنیت ملک آشیانه


این پایهٔ خرد، استوار است

خوش صبحدمی، اگر توانی
بر دامن مرغزار بنشین

چون در ره دور، دیر مانی
بال و پر تو، کنند خونین

گر رسم و ره فرار دانی
چون فتنه رسد، تو رخت بر چین

این نکته، چو درس زندگانی
آویزهٔ گوش کن، که پروین

در دوستی تو پایدار است

نکته ای چند

هر که با پاکدلان، صبح و مسائی دارد
دلش از پرتو اسرار، صفائی دارد

زهد با نیت پاک است، نه با جامهٔ پاک
ای بس آلوده، که پاکیزه ردائی دارد

شمع خندید به هر بزم، از آن معنی سوخت
خنده، بیچاره ندانست که جائی دارد

سوی بتخانه مرو، پند برهمن مشنو
بت پرستی مکن، این ملک خدائی دارد

هیزم سوخته، شمع ره و منزل نشود
باید افروخت چراغی، که ضیائی دارد

گرگ، نزدیک چراگاه و شبان رفته به خواب
بره، دور از رمه و عزم چرائی دارد

مور، هرگز بدر قصر سلیمان نرود
تا که در لانهٔ خود، برگ و نوائی دارد

گهر وقت، بدین خیرگی از دست مده
آخر این در گرانمایه بهائی دارد

فرخ آن شاخک نورسته که در باغ وجود
وقت رستن، هوس نشو و نمائی دارد

صرف باطل نکند عمر گرامی، پروین
آنکه چون پیر خرد، راهنمائی دارد

نکوهش بیجا

سیر، یک روز طعنه زد به پیاز
که تو مسکین چقدر بد بوئی

گفت، از عیب خویش بی خبری
زان ره از خلق، عیب میجوئی

گفتن از زشتروئی دگران
نشود باعث نکوروئی

تو گمان میکنی که شاخ گلی
بصف سرو و لاله میروئی

یا که همبوی مشک تاتاری
یا ز ازهار باغ مینوئی

خویشتن، بی سبب بزرگ مکن
تو هم از ساکنان این کوئی

ره ما، گر کج است و ناهموار
تو خود، این ره چگونه میپوئی

در خود، آن به که نیکتر نگری
اول، آن به که عیب خود گوئی

ما زبونیم و شوخ جامه و پست
تو چرا شوخ تن نمیشوئی

نکوهش بی خبران

همای دید سوی ماکیان بقلعه و گفت
که این گروه، چه بی همت و تن آسانند

زبون مرغ شکاری و صید روباهند
رهین منت گندم فروش و دهقانند

چو طائران دگر، جمله را پر و بال است
چرا برای رهائی، پری نیفشانند

همی فتاده و مفتون دانه و آبند
همی نشسته و بر خوان ظلم مهمانند

جز این فضا، به فضای دگر نمیگردند
جز این بساط، بساط دگر نمیدانند

شدند جمع، تمامی بگرد مشتی دان
عجب گرسنه و درمانده و پریشانند

نه عاقلند، از آن دستگیر ایامند
نه زیر کند، از آن پای بند زندانند

زمانه، گردنشان را چنین نپیچاند
بجد و جهد، گر این حلقه را بپیچانند

هنوز بی خبرند از اساس نشو و نما
هنوز شیفتهٔ این بنا و بنیانند

بگفت، این همه دانستی و ندانستی
که این قبیله گرفتار دام انسانند

شکستگی و درافتادگی طبیعت ماست
ز بستن ره ما، خلق در نمی مانند

سوی بسیط زمین، گر تو را فتد گذری
درین شرار، ترا هم چو ما بسوزانند

ترازوی فلک، ای دوست، راستی نکند
گه موازنه، یاقوت و سنگ یکسانند

درین حصار، ز درماندگان چه کار آید
که زیرکان، همه در کار خویش حیرانند

چه حیله ها که درین دامهای تزویرند
چه رنگها که درین نقشهای الوانند

نهفته، سودگر دهر هر چه داشت فروخت
خبر نداد، گرانند یا که ارزانند

در آن زمان که نهادند پایهٔ هستی
قرار شد که زبردست را نرجانند

نداشتیم پر شوق، تا سبک بپریم
گمان مبر که در افتادگان، گرانجانند

درین صحیفه، چنان رمزها نوشت قضا
که هر چه بیش بدانند، باز نادانند

بکاخ دهر، که گه شیون است و گه شادی
بمیل گر ننشینی، بجبر بنشانند

ترا بر اوج بلندی، مرا سوی پستی
مباشران قضا، میزنند و میرانند

حدیث خویش چه گوئیم، چون نمیپرسند
حساب خود چه نویسیم، چون نمیخوانند

چه آشیان شما و چه بام کوته ما
همین بس است که یکروز، هر دو ویرانند

تفاوتی نبود در اصول نقص و کمال
کمالها همه انجام کار، نقصانند

به تیره روز مزن طعنه، کاندرین تقویم
نوشته شد که چنین روزها فراوانند

از آن کسیکه بگرداند چهره، شاهد بخت
عجب مدار، اگر خلق رو بگردانند

درین سفینه، کسانی که ناخدا شده اند
تمام عمر، گرفتار موج و طوفانند

ره وجود، به جز سنگلاخ عبرت نیست
فتادگان، خجل و رفتگان پشیمانند

نکوهش نکوهیده

جعل پیر گفت با انگشت
که سر و روی ما سیاه مکن

گفت، در خویش هم دمی بنگر
همه را سوی ما نگاه مکن

این سیاهی، سیاهی تن نیست
جاه مفروش و اشتباه مکن

با تو، رنگ تو هست تا هستی
زین مکان، خیره عزم راه مکن

سیه، ای بی خبر، سپید نشد
وقت شیرین خود تباه مکن

نوروز

سپیده دم، نسیمی روح پرور
وزید و کرد گیتی را معنبر

تو پنداری، ز فروردین و خرداد
بباغ و راغ، بد پیغام آور

برخسار و بتن، مشاطه کردار
عروسان چمن را بست زیور

گرفت از پای، بند سرو و شمشاد
سترد از چهره، گرد بید و عرعر

ز گوهر ریزی ابر بهاری
بسیط خاک شد پر لولو تر

مبارکباد گویان، در فکندند
درختان را بتارگ، سبز چادر

نماند اندر چمن یک شاخ، کانرا
نپوشاندند رنگین حله در بر

ز بس بشکفت گوناگون شکوفه
هوا گردید مشکین و معطر

بسی شد، بر فراز شاخساران
زمرد، همسر یاقوت احمر

بتن پوشید گل، استبرق سرخ
بسر بنهاد نرگس، افسر زر

بهاری لعبتان، آراسته چهر
بکردار پریرویان کشمر

چمن، با سوسن و ریحان منقش
زمین، چون صحف انگلیون مصور

در اوج آسمان، خورشید رخشان
گهی پیدا و دیگر گه مضمر

فلک، از پست رائیها مبرا
جهان، ز الوده کاریها مطهر

نهال آرزو

ای نهال آرزو، خوش زی که بار آورده ای
غنچه بی باد صبا، گل بی بهار آورده ای

باغبانان تو را، امسال سال خرمی است
زین همایون میوه، کز هر شاخسار آورده ای

شاخ و برگت نیکنامی، بیخ و بارت سعی و علم
این هنرها، جمله از آموزگار آورده ای

خرم آنکو وقت حاصل ارمغانی از تو برد
برگ دولت، زاد هستی، توش کار آورده ای

غنچه ای زین شاخه، ما را زیب دست و دامن است
همتی، ای خواهران، تا فرصت کوشیدن است

پستی نسوان ایران، جمله از بی دانشی است
مرد یا زن، برتری و رتبت از دانستن است

زین چراغ معرفت کامروز اندر دست ماست
شاهراه سعی و اقلیم سعادت، روشن است

به که هر دختر بداند قدر علم آموختن
تا نگوید کس، پسر هشیار و دختر کودن است

زن ز تحصیل هنر شد شهره در هر کشوری
بر نکرد از ما کسی زین خواب بیدردی سری

از چه نسوان از حقوق خویشتن بی بهره اند
نام این قوم از چه، دور افتاده از هر دفتری

دامن مادر، نخست آموزگار کودک است
طفل دانشور، کجا پرورده نادان مادری

با چنین درماندگی، از ماه و پروین بگذریم
گر که ما را باشد از فضل و ادب، بال و پری

نیکی دل

ای دل، اول قدم نیکدلان
با بد و نیک جهان، ساختن است

صفت پیشروان ره عقل
آز را پشت سر انداختن است

ای که با چرخ همی بازی نرد
بردن اینجا، همه را باختن است

اهرمن را بهوس، دست مبوس
کاندر اندیشهٔ تیغ آختن است

عجب از گمشدگان نیست، عجب
دیو را دیدن و نشناختن است

تو زبون تن خاکی و چو باد
توسن عمر تو، در تاختن است

دل ویرانه عمارت کردن
خوشتر از کاخ برافراختن است

هرچه باداباد

گفت با خاک، صبحگاهی باد
چون تو، کس تیره روزگار مباد

تو، پریشان ما و ما ایمن
تو، گرفتار ما و ما آزاد

همگی کودکان مهد منند
تیر و اسفند و بهمن و مراد

گه روم، آسیا بگردانم
گه بخرمن و زم، زمان حصاد

پیک فرخنده ای چو من سوی خلق
کوتوال سپهر نفرستاد

برگها را ز چهره شویم گرد
غنچه ها را شکفته دارم و شاد

من فرستم بباغ، در نوروز
مژده شادی و نوید مراد

گاه باشد که بیخ و بن بکنم
از چنار و صنوبر و شمشاد

شد ز نیروی من غبار و برفت
خاک جمشید و استخوان قباد

گه بباغم، گهی بدامن راغ
گاه در بلخ و گاه در بغداد

تو بدینگونه بد سرشت و زبون
من چنین سرفراز و نیک نهاد

گفت، افتادگی است خصلت من
اوفتادم، زمانه ام تا زاد

اندر آنجا که تیرزن گیتی است
ای خوش آنکس که تا رسید افتاد

همه، سیاح وادی عدمیم
منعم و بینوا و سفله و راد

سیل سخت است و پرتگاه مخوف
پایه سست است و خانه بی بنیاد

هر چه شاگردی زمانه کنی
نشوی آخر، ای حکیم استاد

رهروی را که دیو راهنماست
اندر انبان، چه توشه ماند و زاد

چند دل خوش کنی به هفته و ماه
چند گوئی ز آذر و خورداد

که، درین بحر فتنه غرق نگشت
که، درین چاه ژرف پا ننهاد

این معما، بفکر گفته نشد
قفل این راز را، کسی نگشاد

من و تو بنده ایم و خواجه یکی است
تو و ما را هر آنچه داد، او داد

هر چه معمار معرفت کوشید
نشد آباد، این خراب آباد

چون سپید و سیه، تبه شدنی است
چه تفاوت میان اصل و نژاد

چه توان خواست از مکاید دهر
چه توان کرد، هر چه باداباد

پتک ایام، نرم سازدمان
من اگر آهنم، تو گر پولاد

نزد گرگ اجل، چه بره، چه گرگ
پیش حکم قضا، چه خاک و چه باد

همنشین ناهموار

آب نالید، وقت جوشیدن
کاوخ از رنج دیگ و جور شرار

نه کسی میکند مرا یاری
نه رهی دارم از برای فرار

نه توان بود بردبار و صبور
نه فکندن توان ز پشت، این بار

خواری کس نخواستم هرگز
از چه رو، کرد آسمانم خوار

من کجا و بلای محبس دیگ
من کجا و چنین مهیب حصار

نشوم لحظه ای ز ناله خموش
نتوانم دمی گرفت قرار

از چه شد بختم، این چنین وارون
از چه شد کارم، این چنین دشوار

از چه در راه من فتاد این سنگ
از چه در پای من شکست این خار

راز گفتم ولی کسی نشنید
سوختم زار و ناله کردم زار

هر چه بر قدر خلق افزودم
خود شدم در نتیجه بیمقدار

از من اندوخت طرف باغ، صفا
رونق از من گرفت فصل بهار

یاد باد آن دمی که میشستم
چهرهٔ گل بدامن گلزار

یاد باد آنکه مرغزار، ز من
لاله اش پود و سبزه بودش تار

رستنیها تمام طفل منند
از گل و خار سرو و بید و چنار

وقتی از کار من شماری بود
از چه بیرونم این زمان ز شمار

چرخ، سعی مرا شمرد بهیچ
دهر، کار مرا نمود انکار

من، بیک جا، دمی نمی ماندم
ماندم اکنون چو نقش بر دیوار

من که بودم پزشک بیماران
آخر کار، خود شدم بیمار

من که هر رنگ شستم، از چه گرفت
روشن آئینهٔ دلم زنگار

نه صفائیم ماند در خاطر
نه فروغیم ماند بر رخسار

آتشم همنشین و دود ندیم
شعله ام همدم و شرارم یار

زین چنین روز، داشت باید ننگ
زین چنین کار داشت باید عار

هیچ دیدی ز کار درماند
کاردانی چو من، در آخر کار

باختم پاک تاب و جلوهٔ خویش
بسکه بر خاطرم نشست غبار

سوز ما را، کسی نگفت که چیست
رنج ما را، نخورد کس تیمار

با چنین پاکی و فروزانی
این چنینم کساد شد بازار

آخر، این آتشم بخار کند
بهوای عدم، روم ناچار

گفت آتش، از آنکه دشمن تست
طمع دوستی و لطف مدار

همنشین کسی که مست هوی ست
نشد، ای دوست، مردم هشیار

هر که در شوره زار، کشت کند
نبود از کار خویش، برخوردار

خام بودی تو خفته، زان آتش
کرد هنگام پختنت بیدار

در کنار من، از چه کردی جای
که ز دودت شود سیاه کنار

هر کجا آتش است، سوختن است
این نصیحت، بگوش جان بسپار

دهر ازین راهها زند بیحد
چرخ ازین کارها کند بسیار

نقش کار تو، چون نهان ماند
تا بود روزگار آینه دار

پردهٔ غیب را کسی نگشود
نکته ای کس نخواند زین اسرار

گرت اندیشه ای ز بدنامی است
منشین با رفیق ناهموار

عاقلان از دکان مهره فروش
نخریدند لولو شهوار

کس ز خنجر ندید، جز خستن
کس ز پیکان نخواست، جز پیکار

سالکان را چه کار با دیوان
طوطیان را چه کار با مردار

چند دعوی کنی، بکار گرای
هیچگه نیست گفته چون کردار

یاد یاران

ای جسم سیاه مومیائی
کو آنهمه عجب و خودنمائی

با حال سکوت و بهت، چونی
در عالم انزوا چرائی

آژنگ ز رخ نمیکنی دور
ز ابروی، گره نمیگشائی

معلوم نشد به فکر و پرسش
این راز که شاه یا گدائی

گر گمره و آزمند بودی
امروز چه شد که پارسائی

با ما و نه در میان مائی

وقتی ز غرور و شوق و شادی
پا بر سر چرخ می نهادی

بودی چو پرندگان، سبکروح
در گلشن و کوهسار و وادی

آن روز، چه رسم و راه بودت
امروز، نه سفله ای، نه رادی

پیکان قضا بسر خلیدت
چون شد که ز پا نیوفتادی

صد قرن گذشته و تو تنها
در گوشهٔ دخمه ایستادی

گوئی که ز سنگ خاره زادی

کردی ز کدام جام می نوش
کاین گونه شدی نژند و مدهوش

بر رهگذر که، دوختی چشم
ایام، ترا چه گفت در گوش

بند تو، که بر گشود از پای
بار تو، که برگرفت از دوش

در عالم نیستی، چه دیدی
کاینسان متحیری و خاموش

دست چه کسی، بدست بودت
از بهر که، باز کردی آغوش

دیری است که گشته ای فراموش

شاید که سمند مهر راندی
نانی بگرسنه ای رساندی

آفت زدهٔ حوادثی را
از ورطهٔ عجز وارهاندی

از دامن غرقه ای گرفتی
تا دامن ساحلش کشاندی

هر قصه که گفتنی است، گفتی
هر نامه که خواندنیست خواندی

پهلوی شکستگان نشستی
از پای فتاده را نشاندی

فرجام، چرا ز کار ماندی

گوئی بتو داده اند سوگند
کاین راز، نهان کنی به لبخند

این دست که گشته است پر چین
بودست چو شاخه ای برومند

کدرست هزار مشکل آسان
بستست هزار عهد و پیوند

بنموده به گمرهی، ره راست
بگشوده ز پای بنده ای، بند

شاید که به بزمگاه فرعون
بگرفته و داده ساغری چند

کو دولت آن جهان خداوند

زان دم که تو خفته ای درین غار
گردنده سپهر، گشته بسیار

بس پاک دلان و نیک کاران
آلوده شدند و زشت کردار

بس جنگ، به آشتی بدل شد
بس صلح و صفا که گشت پیکار

بس زنگ که پاک شد به صیقل
بس آینه را گرفت زنگار

بس باز و تذرو را تبه کرد
شاهین عدم، بچنگ و منقار

ای یار، سخن بگوی با یار

ای مرده و کرده زندگانی
ای زندهٔ مرده، هیچ دانی

بس پادشهان و سرافرازان
بردند بخاک، حکمرانی

بس رمز ز دفتر سلیمان
خواندند به دیو، رایگانی

بگذشت چه قرنها، چه ایام
گه باغم و گه بشادمانی

بس کاخ بلند پایه، شد پست
اما تو بجای، همچنانی

بر قلعهٔ مرگ، مرزبانی

شداد نماند در شماری
با کار قضا نکرد کاری

نمرود و بلند برج بابل
شد خاک و برفت با غباری

مانا که ترا دلی پریشان
در سینه تپیده روزگاری

در راه تو، اوفتاده سنگی
در پای تو، در شکسته خاری

دزدیده، بچهرهٔ سیاهت
غلتیده سرشک انتظاری

در رهگذر عزیز یاری

شاید که ترا بروی زانو
جا داشته کودکی سخنگو

روزیش کشیده ای بدامن
گاهیش نشانده ای به پهلو

گه گریه و گاه خنده کرده
بوسیده گهت و سر گهی رو

یکبار، نهاده دل به بازی
یک لحظه، ترا گرفته بازو

گامی زده با تو کودکانه
پرسیده ز شهر و برج و بارو

در پای تو، هیچ مانده نیرو

گرد از رخ جان پاک رفتی
وین نکته ز غافلان نهفتی

اندرز گذشتگان شنیدی
حرفی ز گذشته ها نگفتی

از فتنه و گیر و دار، طاقی
با عبرت و بمی و بهت، جفتی

داد و ستد زمانه چون بود
ای دوست، چه دادی و گرفتی

اینجا اثری ز رفتگان نیست
چون شد که تو ماندی و نرفتی

چشم تو نگاه کرد و خفتی

قطعه

ای گل، تو ز جمعیت گلزار، چه دیدی
جز سرزنش و بد سری خار، چه دیدی

ای لعل دل افروز، تو با اینهمه پرتو
جز مشتری سفله، ببازار چه دیدی

رفتی به چمن، لیک قفس گشت نصیبت
غیر از قفس، ای مرغ گرفتار، چه دیدی

این قطعه را در تعزیت پدر بزرگوار خود سروده ام

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من

از ندانستن من، دزد قضا آگه بود
چو تو را برد، بخندید به نادانی من

آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت
کاش میخورد غم بی سر و سامانی من

بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من

رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی
بی تو در ظلمتم، ای دیدهٔ نورانی من

بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من

صفحهٔ روی ز انظار، نهان میدارم
تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من

دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است
چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من

عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من

گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند
که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من

من که قدر گهر پاک تو میدانستم
ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من

من که آب تو ز سرچشمهٔ دل میدادم
آب و رنگت چه شد، ای لالهٔ نعمانی من

من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد
که دگر گوش نداری به نوا خوانی من

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!

این قطعه را برای سنگ مزار خودم سروده ام

اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است

گر چه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آنهمه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقت بین است

هر که باشی و زهر جا برسی
آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد
چو بدین نقطه رسد مسکین است

اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است

زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است

خرم آن کس که در این محنت گاه
خاطری را سبب تسکین است

مست و هشیار

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه ات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

معمار نادان

دید موری طاسک لغزنده ای
از سر تحقیر، زد لبخنده ای

کاین ره از بیرون همه پیچ و خم است
وز درون، تاریکی و دود و دم است

فصل باران است و برف و سیل و باد
ناگه این دیوار خواهد اوفتاد

ای که در این خانه صاحبخانه ای
هر که هستی، از خرد بیگانه ای

نیست، میدانم ترا انبار و توش
پس چه خواهی خوردن، ای بی عقل و هوش

از برای کار خود، پائی بزن
نوبت تدبیر شد، رائی بزن

زندگانی، جز معمائی نبود
وقت، غیر از خوان یغمائی نبود

تا نپیمائی ره سعی و عمل
این معما را نخواهی کرد حل

هر کجا راهی است، ما پیموده ایم
هر کجا توشی است، آنجا بوده ایم

تو ز اول سست کردی پایه را
سود، اندک بود اندک مایه را

نیست خالی، دوش ما از بار ما
کوشش اندر دست ما، افزار ما

گر به سیر و گشت، می پرداختیم
از کجا آن لانه را می ساختیم

هر که توشی گرد کرد، او چاشت خورد
هر که زیرک بود، او زد دستبرد

دستبردی زد زمانه هر نفس
دستبردی هم تو زن، ای بوالهوس

آخر، این سرچشمه خواهد شد خراب
در سبوی خویش، باید داشت آب

سرد میگردد تنور آسمان
در تنور گرم، باید پخت نان

مور، تا پی داشت در پا، سرفشاند
چون تو، اندر گوشهٔ عزلت نماند

مادر من، گفت در طفلی بمن
رو، بکوش از بهر قوت خویشتن

کس نخواهد بعد ازین، بار تو برد
جنس ما را نیست، خرد و سالخورد

بس بزرگست این وجود خرد ما
وقت دارد کار و خواب و خورد ما

خرد بودیم و بزرگی خواستیم
هم در افتادیم و هم برخاستیم

مور خوارش گفت، کای یار عزیز
گر تو نقاشی، بیا طرحی بریز

نیک دانستم که اندر دوستی
همچو مغز خالص بی پوستی

یک نفس، بنای این دیوار باش
در خرابیهای ما، معمار باش

این بنا را ساختیم، اما چه سود
خانهٔ بی صحن و سقف و بام بود

مهرهٔ تدبیر، دور انداختیم
زان سبب، بردی تو و ما باختیم

کیست ما را از تو خیراندیش تر
کاشکی می آمدی زین پیشتر

گر باین ویرانه، آبادی دهی
در حقیقت، داد استادی دهی

فکر ما، تعمیر این بام و فضاست
هر چه پیش آید جز این، کار قضاست

تو طبیب حاذق و ما دردمند
ما در این پستی، تو در جای بلند

تا که بر می آیدت کاری ز دست
رونقی ده، گر که بازاری شکست

مور مغرور، این حکایت چون شنید
گفت، تا زود است باید رفت و دید

پای اندر ره نهاد، آمد فرود
گر چه رفتن بود و برگشتن نبود

کار را دشوار دید، از کار ماند
در عجب زان راه ناهموار ماند

مور طفل، اما حوادث پیر بود
احتمال چاره جوئی دیر بود

دام محکم، ضعف در حد کمال
ایستادن سخت و برگشتن محال

از برای پایداری، پای نه
بهر صبر و بردباری، جای نه

چونکه دید آن صید مسکین، مور خوار
گفت: گر کارآگهی، اینست کار

خانهٔ ما را نمیکردی پسند
بد پسند است، این وجود آزمند

تو بدین طفلی، که گفت استاد شو
باد افکن در سر و بر باد شو

خوب لغزیدی و گشتی سرنگون
خوب خواهیمت مکید، این لحظه خون

بسکه از معماری خود، دم زدی
خانهٔ تدبیر را، بر هم زدی

دام را اینگونه باید ساختن
چون تو خودبین را بدام انداختن

عیب کردی، این ره لغزیده را
طاس را دیدی، ندیدی بنده را

من هزاران چون تو را دادم فریب
زان فریب، آگه شوی عما قریب

هیچ پرسیدی که صاحبخانه کیست
هیچ گفتی در پس این پرده چیست

دیده را بستی و افتادی بچاه
ره شناسا، این تو و این پرتگاه

طاس لغزنده است، ای دل، آز تو
مبتلائی، گر شود دمساز تو

زین حکایت، قصهٔ خود گوشدار
تو چو موری و هوی چون مورخوار

چون شدی سرگشته در تیه نیاز
با خبر باش از نشیب و از فراز

تا که این روباه رنگین کرد دم
بس خروس از خانه داران گشت گم

پا منه بیرون ز خط احتیاط
تا چو طومارت، نپیچاند بساط

مناظره

شنیده اید میان دو قطره خون چه گذشت
گه مناظره، یک روز بر سر گذری

یکی بگفت به آن دیگری، تو خون که ای
من اوفتاده ام اینجا، ز دست تاجوری

بگفت، من بچکیدم ز پای خارکنی
ز رنج خار، که رفتش بپا چو نیشتری

جواب داد ز یک چشمه ایم هر دو، چه غم
چکیده ایم اگر هر یک از تن دگری

هزار قطرهٔ خون در پیاله یکرنگند
تفاوت رگ و شریان نمیکند اثری

ز ما دو قطرهٔ کوچک چه کار خواهد خاست
بیا شویم یکی قطرهٔ بزرگتری

براه سعی و عمل، با هم اتفاق کنیم
که ایمنند چنین رهروان ز هر خطری

در اوفتیم ز رودی میان دریائی
گذر کنیم ز سرچشمه ای بجوی و جری

بخنده گفت، میان من و تو فرق بسی است
توئی ز دست شهی، من ز پای کارگری

برای همرهی و اتحاد با چو منی
خوش است اشک یتیمی و خون رنجبری

تو از فراغ دل و عشرت آمدی بوجود
من از خمیدن پشتی و زحمت کمری

ترا به مطبخ شه، پخته شد همیشه طعام
مرا به آتش آهی و آب چشم تری

تو از فروغ می ناب، سرخ رنگ شدی
من از نکوهش خاری و سوزش جگری

مرا به ملک حقیقت، هزار کس بخرد
چرا که در دل کان دلی، شدم گهری

قضا و حادثه، نقش من از میان نبرد
کدام قطرهٔ خون را، بود چنین هنری

درین علامت خونین، نهان دو صد دریاست
ز ساحل همه، پیداست کشتی ظفری

ز قید بندگی، این بستگان شوند آزاد
اگر بشوق رهائی، زنند بال و پری

یتیم و پیره زن، اینقدر خون دل نخورند
اگر بخانهٔ غارتگری فتد شرری

بحکم نا حق هر سفله، خلق را نکشند
اگر ز قتل پدر، پرسشی کند پسری

درخت جور و ستم، هیچ برگ و بار نداشت
اگر که دست مجازات، میزدش تبری

سپهر پیر، نمیدوخت جامهٔ بیداد
اگر نبود ز صبر و سکوتش آستری

اگر که بدمنشی را کشند بر سر دار
بجای او ننشیند بزور ازو بتری

نا اهل

نوگلی، روزی ز شورستان دمید
خار، آن گل دید و رو در هم کشید

کز چه روئیدی به پیش پای ما
تنگ کردی بی ضرورت، جای ما

سرخی رنگ تو، چشمم خیره کرد
زشتی رویت، فضا را تیره کرد

خسته گشت از بوی جانکاهت وجود
این چه نقش است، این چه تار است، این چه پود

حجلت است، این شاخهٔ بی بار تو
عبرت است، این برگ ناهموار تو

کاش بر میکند، زین مرزت کسی
کاش میروئید در جایت خسی

تو ندانم از کدامین کشوری
هر که هستی، مایهٔ دردسری

ما ز یک اقلیم، زان با هم خوشیم
گر که در آبیم و گر در آتشیم

شبنمی گر میچکد، بر روی ماست
نکهتی گر میرسد، از بوی ماست

چون تو، بس در جوی و جر روئیده اند
لیک ما را بیشتر بوئیده اند

دسته ها چیدند از ما صبح و شام
هیچ ننهادند نزدیک تو گام

تو همه عیبی و ما یکسر هنر
ما سرافرازیم و تو بی پا و سر

گل بدو خندید کای بی مهر دوست
زشتروئی، لیک گفتارت نکوست

همنشین چون توئی بودن، خطاست
راست گفتی آنچه گفتی، راست راست

گلبنی کاندر بیابانی شکفت
یاوه ای گر خار بر روی گفت، گفت

می شکفتیم ار بطرف گلشنی
میکشیدیم از تفاخر دامنی

تا میان خار و خاشاک اندریم
کس نداند کز شما نیکوتریم

ما کز اول، پاک طینت بوده ایم
از کجا دامان تو آلوده ایم

صبحت گل، رنجه دارد خار را!
خیرگی بین، خار ناهموار را!

خار دیدستی که گل دید و رمید
گل شنیدستی که شد خار و خلید

ما فرومایه نبودیم از ازل
تو فرومایه، شدی ضرب المثل

همنشینان تو خارانند و بس
گل چه ارزد پیش تو، ای بوالهوس

پیش تو، غیر از گیاهی نیستیم
تو چه میدانی چه ایم و کیستیم

چون کسی نا اهل را اهلی شمرد
گر ز وی روزی قفائی خورد، خورد

ما که جای خویش را نشناختیم
خویشتن را در بلا انداختیم

ناتوان

جوانی چنین گفت روزی به پیری
که چون است با پیریت زندگی

بگفت اندرین نامه حرفی است مبهم
که معنیش جز وقت پیری ندانی

تو، به کز توانائی خویش گوئی
چه میپرسی از دورهٔ ناتوانی

جوانی نکودار، کاین مرغ زیبا
نماند در این خانهٔ استخوانی

متاعی که من رایگان دادم از کف
تو گر میتوانی، مده رایگانی

هر آن سرگرانی که من کردم اول
جهان کرد از آن بیشتر، سرگرانی

چو سرمایه ام سوخت، از کار ماندم
که بازی است، بی مایه بازارگانی

از آن برد گنج مرا، دزد گیتی
که در خواب بودم گه پاسبانی

نامه به نوشیروان

بزرگمهر، به نوشین روان نوشت که خلق
ز شاه، خواهش امنیت و رفاه کنند

شهان اگر که به تعمیر مملکت کوشند
چه حاجت است که تعمیر بارگاه کنند

چرا کنند کم از دسترنج مسکینان
چرا به مظلمه، افزون بمال و جاه کنند

چو کج روی تو، نپویند دیگران ره راست
چو یک خطا ز تو بینند، صد گناه کنند

به لشکر خرد و رای و عدل و علم گرای
سپاه اهرمن، اندیشه زین سپاه کنند

جواب نامهٔ مظلوم را، تو خویش فرست
بسا بود، که دبیرانت اشتباه کنند

زمام کار، بدست تو چون سپرد سپهر
به کار خلق، چرا دیگران نگاه کنند

اگر بدفتر حکام، ننگری یک روز
هزار دفتر انصاف را سیاه کنند

اگر که قاضی و مفتی شوند، سفله و دزد
دروغگو و بداندیش را گواه کنند

بسمع شه نرسانند حاسدان قوی
تظلمی که ضعیفان دادخواه کنند

بپوش چشم ز پندار و عجب، کاین دو شریک
بر آن سرند، که تا فرصتی تباه کنند

چو جای خودشناسی، بحیله مدعیان
ترا ز اوج بلندی، به قعر چاه کنند

بترس ز اه ستمدیدگان، که در دل شب
نشسته اند که نفرین بپادشاه کنند

از آن شرار که روشن شود ز سوز دلی
بیک اشاره، دو صد کوه را چو کاه کنند

سند بدست سیه روزگار ظلم، بس است
صحیفه ای که در آن، ثبت اشک و آه کنند

چو شاه جور کند، خلق در امید نجات
همی حساب شب و روز و سال و ماه کنند

هزار دزد، کمین کرده اند بر سر راه
چنان مباش که بر موکب تو راه کنند

مخسب، تا که نپیچاند آسمانت گوش
چنین معامله را بهر انتباه کنند

تو، کیمیای بزرگی بجوی، بی خبران
بهل، که قصه ز خاصیت گیاه کنند

گل و خار

در باغ، وقت صبح چنین گفت گل به خار
کز خویش، هیچ نایدت ای زشت روی عار

گلزار، خانهٔ گل و ریحان و سوسن است
آن به که خار، جای گزیند به شوره زار

پژمرده خاطر است و سرافکنده و نژند
در باغ، هر که را نبود رنگ و بو و بار

با من ترا چه دعوی مهر است و همسری
ناچیزی توام، همه جا کرد شرمسار

در صحبت تو، پاک مرا تار و پود سوخت
شاد آن گلی، که خار و خسش نیست در جوار

گه دست میخراشی و گه جامه میدری
با چون توئی، چگونه توان بود سازگار

پاکی و تاب چهرهٔ من، در تو نیست هیچ
با آنکه باغبان منت بوده آبیار

شبنم، هماره بر ورقم بوسه می زند
ابرم بسر، همیشه گهر میکند نثار

در زیر پا نهند ترا رهروان ولیک
ما را بسر زنند، عروسان گلعذار

دل گر نمیگدازی و نیش ار نمیزنی
بی موجبی، چرا ز تو هر کس کند فرار

خندید خار و گفت، تو سختی ندیده ای
آری، هر آنکه روز سیه دید، شد نزار

ما را فکنده اند، نه خویش اوفتاده ایم
گر عاقلی، مخند بافتاده، زینهار

گردون، بسوی گوشه نشینان نظر نکرد
بیهوده بود زحمت امید و انتظار

یکروز آرزو و هوس بیشمار بود
دردا، مرا زمانه نیاورد در شمار

با آنکه هیچ کار نمی آیدم ز دست
بس روزها، که با منت افتاده است کار

از خود نبودت آگهی، از ضعف کودکی
آنساعتی که چهره گشودی، عروس وار

تا درزی بهار، باری تو جامه دوخت
بس جامه را گسیختم، ای دوست، پود و تار

هنگام خفتن تو، نخفتم برای آنک
گلچین بسی نهفته درین سبزه مرغزار

از پاسبان خویشتنت، عار بهر چیست
نشنیده ای حکایت گنج و حدیث مار

آنکو ترا فروغ و صاف و جمال داد
در حیرتم که از چه مرا کرد خاکسار

بی رونقیم و بیخود و ناچیز، زان سبب
از ما دریغ داشت خوشی، دور روزگار

ما را غمی ز فتنهٔ باد سموم نیست
در پیش خار و خس چه زمستان، چه نوبهار

با جور و طعن خارکن و تیشه ساختن
بهتر ز رنج طعنه شنیدن، هزار بار

این سست مهر دایه، درین گاهوار تنگ
از بهر راحت تو، مرا داده بس فشار

آئین کینه توزی گیتی، کهن نشد
پرورد گر یکی، دگری را بکشت زار

ما را بسر فکند و ترا برفراشت سر
ما را فشرد گوش و ترا داد گوشوار

آن پرتوی که چهره تو را جلوه گر نمود
تا نزد ما رسید، بناگاه شد شرار

مشاطهٔ سپهر نیاراست روی من
با من مگوی، کازچه مرا نیست خواستار

خواری سزای خار و خوشی در خور گل است
از تاب خویش و خیرگی من، عجب مدار

شادابی تو، دولت یک هفته بیش نیست
بر عهد چرخ و وعدهٔ گیتی، چه اعتبار

آنان کازین کبود قدح، باده میدهند
خودخواه را بسی نگذارند هوشیار

گر خار یا گلیم، سرانجام نیستی است
در باغ دهر، هیچ گلی نیست پایدار

گلبن، بسی فتاده ز سیل قضا بخاک
گلبرگ، بس شدست ز باد خزان غبار

بس گل شکفت صبحدم و شامگه فسرد
ترسم، تو نیز دیر نمانی بشاخسار

خلق زمانه، با تو بروز خوشی خوشند
تا رنگ باختی، فکنندت برهگذار

روزی که هیچ نام و نشانی نداشتی
جز من، ترا که بود هواخواه و دوستدار

پروین، ستم نمیکند ار باغبان دهر
گل را چراست عزت و خار از چه روست خوار

گل و خاک

صبحدم، تازه گلی خودبین گفت
کاز چه خاک سیهم در پهلوست

خاک خندید که منظوری هست
خیره با هم ننشستیم، ای دوست

مقصد این ره ناپیدا را
ز کسی پرس که پیدایش ازوست

همه از دولت خاک سیه است
که چمن خرم و گلشن خوشبوست

همه طفلان دبستان منند
هر گل و سبزه که اندر لب جوست

پوستین بودمت ایام شتا
چو شدی مغز، رها کردی پوست

جز تواضع نبود رسم و رهم
گر چه گلزار ز من چون مینوست

نکنم پیروی عجب و هوی
زانکه افتادگیم خصلت و خوست

تو، بدلجوئی خود مغروری
نشنیدی که فلک، عربده جوست

من اگر تیره و گر ناچیزم
هر چه را خواجه پسندد، نیکوست

گل بی خاک نخواهد روئید
خاک، هر سوی بود، گل زانسوست

خلقت از بهر تنی تنها نیست
چشم گر چشم شد، ابرو ابروست

همگی خاک شویم آخر کار
همچو آن خاک که در برزن و کوست

برگ گل یا بر گلرخساری است
خاک و خشتی که ببرج و باروست

تکیه بر دوستی دهر، مکن
که گهی دوست، دگر گاه عدوست

مشو ایمن که گل صد برگم
که تو صد برگی و گیتی صد روست

گرچه گرد است بدیدن گردو
نه هر آن گرد که دیدی، گردوست

گوی چوگان فلک شد سرما
زانکه چوگان فلک، اینش گوست

همه، ناگاه گلوگیر شوند
همه را، لقمهٔ گیتی به گلوست

کشتی بحر قضا، تسلیم است
اندرین بحر، نه کشتی، نه کروست

کوش تا جامهٔ فرصت ندری
درزی دهر، نه آگه ز رفوست

تا تو آبی به تکلف بخوری
نه سبوئی و نه آبی به سبوست

غافل از خویش مشو، یک سر موی
عمر، آویخته از یک سر موست

گل و شبنم

گلی، خندید در باغی سحرگاه
که کس را نیست چون من عمر کوتاه

ندادند ایمنی از دستبردم
شکفتم روز و وقت شب فسردم

ندیدندم به جز برگ و گیا، روی
نکردندم به جز صبح و صبا، بوی

در آغوش چمن، یکدم نشستم
زمان دلربائی، دیده بستم

ز چهرم برد گرما، رونق و تاب
نکرده جلوه، رنگم شد چو مهتاب

نه صحبت داشتم با آشنائی
نه بلبل در وثاقم زد صلائی

اگر دارای سود و مای بودم
عروس عشق را پیرایه بودم

اگر بر چهره ام تابی فزودند
بدین تردستی از دستم ربودند

ز من، فردا دگر نام و نشان نیست
حساب رنگ و بوئی، در میان نیست

کسی کو تکیه بر عهد جهان کرد
درین سوداگری، چون من زیان کرد

فروزان شبنمی، کرد این سخن گوش
بخندید و ببوسیدش بناگوش

بگفت، ای بی خبر، ما رهگذاریم
بر این دیوار، نقشی می نگاریم

من آگه بودم از پایان این کار
ترا آگاه کردن بود دشوار

ندانستی که در مهد گلستان
سحر خندید گل، شب گشت پژمان

تو ماندی یک شبی شاداب و خرم
نمیماند به جز یک لحظه شبنم

چه خوش بود ار صفای ژاله میماند
جمال یاسمین و لاله میماند

جهان، یغما گر بس آب و رنگ است
مرا هم چون تو وقت، ایدوست، تنگ است

من از افتادن خود، خنده کردم
رخ گلبرگ را تابنده کردم

چو اشک، از چشم گردون افتادم
به رخسار خوش گل، بوسه دادم

به گل، زین بیشتر زیور چه بخشد
بشبنم، کار ازین بهتر چه بخشد

اگر چه عمر کوتاهم، دمی بود
خوشم کاین قطره، روزی شبنمی بود

چو بر برگ گلی، یکدم نشستم
ز گیتی خوشدلم، هر جا که هستم

اگر چه سوی من، کسرا نظر نیست
کسی را، خوبی از من بیشتر نیست

نرنجیدم ز سیر چرخ گردان
درونم پاک بود و روی، رخشان

چو گفتندم بیارام، آرمیدم
چو فرمودند پنهان شو، پریدم

درخشیدم چو نور اندر سیاهی
برفتم با نسیم صبحگاهی

نه خندیدم به بازیهای تقدیر
نه دانستم چه بود این رمز و تفسیر

اگر چه یک نفس بودیم و مردیم
چه باک، آن یک نفس را غم نخوردیم

بما دادند کالای وجودی
که برداریم ازین سرمایه سودی

گلهٔ بیجا

گفت گرگی با سگی، دور از رمه
که سگان خویشند با گرگان، همه

از چه گشتستیم ما از هم بری
خوی کردستیم با خیره سری

از چه معنی، خویشی ما ننگ شد
کار ما تزویر و ریو و رنگ شد

نگذری تو هیچگاه از کوی ما
ننگری جز خشمگین، بر روی ما

اولین فرض است خویشاوند را
که بجوید گمشده پیوند را

هفته ها، خون خوردم از زخم گلو
نه عیادت کردی و نه جستجو

ماهها نالیدم از تب، زار زار
هیچ دانستی چه بود آن روزگار

بارها از پیری افتادم ز پا
هیچ از دستم گرفتی، ای فتی

روزها صیاد، ناهارم گذاشت
هیچ پرسیدی چه خوردم شام و چاشت

این چه رفتار است، ای یار قدیم
تو ظنین از ما و ما در رنج و بیم

از پی یک بره، از شب تا سحر
بس دوانیدی مرا در جوی و جر

از برای دنبه یک گوسفند
بارها ما را رسانیدی گزند

آفت گرگان شدی در شهر و ده
غیر، صد راه از تو خویشاوند به

گفت، این خویشان وبال گردنند
دشمنان دوست، ما را دشمنند

گر ز خویشان تو خوانم خویش را
کشته باشم هم بز و هم میش را

ما سگ مسکین بازاری نه ایم
کاهل از سستی و بیکاری نه ایم

ما بکندیم از خیانتکار، پوست
خواه دشمن بود خائن، خواه دوست

با سخن، خود را نمیبایست باخت
خلق را از کارشان باید شناخت

غیر، تا همراه و خیراندیش تست
صد ره ار بیگانه باشد، خویش تست

خویش بد خواهی، که غیر از بد نخواست
از تو بیگانه است، پس خویشی کجاست

رو، که این خویشی نمی آید بکار
گله از ده رفت، ما را واگذار

گنج ایمن

نهاد کودک خردی بسر، ز گل تاجی
بخنده گفت، شهان را چنین کلاهی نیست

چو سرخ جامهٔ من، هیچ طفل جامه نداشت
بسی مقایسه کردیم و اشتباهی نیست

خلیقه گفت که استاد یافت بهبودی
نشاط بازی ما، بیشتر ز ماهی نیست

ز سنگریزه، جواهر بسی بتاج زدم
هزار حیف که تختی و بارگاهی نیست

برو گذشت حکیمی و گفت، کای فرزند
مبرهن است که مثل تو پادشاهی نیست

هنوز روح تو ز الایش بدن پاکست
هنوز قلب تو را نیت تباهی نیست

بغیر نقش خوش کودکی نمی بینی
بنقش نیک و بد هستیت، نگاهی نیست

ترا بس است همین برتری، که بر در تو
بساط ظلمی و فریاد دادخواهی نیست

تو، مال خلق خدا را نکرده ای تاراج
غذا و آتشت، از خون و اشک و آهی نیست

هنوز گنج تو، ایمن بود ز رخنهٔ دیو
هنوز روی و ریا را سوی تو، راهی نیست

کسی جواهر تاج تو را نخواهد برد
ولیک تاج شهی، گاه هست و گاهی نیست

نه باژبان فسادی، نه وامدار هوی
ز خرمن دگران، با تو پر کاهی نیست

نرفته ای به دبستان عجب و خودبینی
بموکبت ز غرور و هوی، سپاهی نیست

ترا فرشته بود رهنمون و شاهانرا
بغیر اهرمن نفس، پیر راهی نیست

طلا خدا و طمع مسلک و طریقت شر
جز آستانهٔ پندار، سجده گاهی نیست

قنات مال یتیم است و باغ، ملک صغیر
تمام حاصل ظلم است، مال و جاهی نیست

شهود محکمهٔ پادشاه، دیوانند
ولی بمحضر تو غیر حق، گواهی نیست

تو، در گذر گه خلق خدای نکندی چاه
به رهگذار حیات تو، بیم چاهی نیست

تو، نقد عمر گرانمایه را نباخته ای
درین جریدهٔ نو، صفحهٔ سیاهی نیست

به پیش پای تو، گر خاک و گر زر است، چه فرق
بچشم بی طمعت، کوه پر کاهی نیست

در آن سفیه که آز و هوی ست کشتیبان
غریق حادثه را، ساحل و پناهی نیست

کسیکه دایهٔ حرصش بگاهواره نهاد
بخواب رفت و ندانست کانتباهی نیست

ز جد و جهد، غرض کیمیای مقصود است
وگر نه بر صفت کیمیا گیاهی نیست

گنج درویش

دزد عیاری، بفکر دستبرد
گاه ره میزد، گهی ره میسپرد

در کمین رهنوردان مینشست
هم کله میبرد و هم سر میشکست

روز، میگردید از کوئی بکوی
شب، بسوی خانه ها میکرد روی

از طمع بودش بدست اندر، کمند
بر همه دیوار و بامش میفکند

قفل از صندوق آهن میگشود
خفته را پیراهن از تن می ربود

یک شبی آن سفلهٔ بی ننگ و نام
جست ناگاه از یکی کوتاه بام

باز در آن راه کج بنهاد پای
رفت با اهریمن ناخوب رای

این چنین رفتن، بچاه افتادن است
سرنگون از پرتگاه افتادن است

اندرین ره، گرگها حیران شدند
شیرها بی ناخن و دندان شدند

نفس یغماگر، چنان یغما کند
که ترا در یک نفس، بی پا کند

هر که شاگرد طمع شد، دزد شد
این چنین مزدور، اینش مزد شد

شد روان از کوچه ای، تاریک و تنگ
تا کند با حیله، دستی چند رنگ

دید اندر ره، دری را نیمه باز

شد درون و کرد آن در را فراز
شمع روشن کرد و رفت آهسته پیش

در عجب شد گربه از آهستگیش
خانه ای ویرانتر از ویرانه دید

فقر را در خانه، صاحبخانه دید
وصلها را جانشین گشته فراق

بهر برد و باخت، نه جفت و نه طاق
قصه ای جز عجز و استیصال نه

نامی از هستی به جز اطلاق نه
در شکسته، حجره و ایوان سیاه

نه چراغ و نه بساط و نه رفاه
پایه و دیوار، از هم ریخته

بام ویران گشته، سقف آویخته
در کناری، رفته درویشی بخواب

شب لحافش سایه و روز آفتاب
بر کشیده فوطه ای پاره بسر

هم ز دزد و هم ز خانه بی خبر
خواب ایمن، لیک بالین خشت و خاک

روح در تن، لیک از پندار پاک
جسم خاکی بی نوا، جان بی نیاز

راه دل روشن، در تحقیق باز
خاطرش خالی ز چون و چندها

فارغ از آلایش پیوندها
نه سبوئی و نه آبی در سبو

این چنین کس از چه میترسد، بگو
حرص را در زیر پای افکنده بود

کشتهٔ آزند خلق، او زنده بود
الغرض، آن دزد چون چیزی نیافت

فوطهٔ درویش بگرفت و شتافت
پا بدر بنهاد و بر دیوار شد

در فتاد و خفته زان بیدار شد
مشتها بر سر زد و برداشت بانگ

که نماند از هستی من، نیم دانگ

دزد آمد، خانه ام تاراج کرد
تو بر آر از جانش، ای خلاق، گرد

مایه را دزدید و نانم شد فطیر
جای نان، سنگش ده، ای رب قدیر

هر چه عمری گرد کردم، دزد برد
کارگر من بودم و او مزد برد

هیچ شد، هم پرنیان و هم پلاس
مرده بود امشب عسس، هنگام پاس

ای خدا، بردند فرش و بسترم
موزه از پا، بالش از زیر سرم

لعل و مروارید دامن دامنم
سیم از صندوقهای آهنم

راه من بست، آن سیه کار لیم
راه او بر بند، ای حی قدیم

ای دریغا طاقهٔ کشمیریم
برگ و ساز روزگار پیریم

ای دریغ آن خرقهٔ خز و سمور
که ز من فرسنگها گردید دور

ای دریغا آن کلاه و پوستین
ای دریغا آن کمربند و نگین

سر بگردید از غم و دل شد تباه
ای خدا، با سر دراندازش بچاه

آنچه از من برد، ای حق مجیب
میستان از او به دارو و طبیب

دزد شد زان بوالفضولی خشمگین
بازگشت و فوطه را زد بر زمین

گفت بس کن فتنه، ای زشت عنود
آنچه بردیم از تو، این یک فوطه بود

تو چه داری غیر ادبار، ای دغل
ما چه پنهان کرده ایم اندر بغل

چند میگوئی ز جاه و مال و گنج
تو نداری هیچ، نه در شش نه پنج

دزدتر هستی تو از من، ای دنی
رهزن صد ساله را، ره میزنی

بسکه گفتی، خرقه کو و فرش کو
آبرویم بردی، ای بی آبرو

ای دروغ و شر و تهمت، دین تو
بر تو برمی گردد، این نفرین تو

فقر میبارد همی زین سقف و بام
نه حلال است اندر اینجا، نه حرام

دزد گردون، پرده بردست از درت
بخت، بنشاندست بر خاکسترت

من چه بردم، زین سرای آه و سوز
تو چه داری، ای گدای تیره روز

گفت در ویرانهٔ دهر سپنج
گنج ما این فوطه بود، از مال و گنج

گر که خلقان است، گر بیرنگ و رو
ما همین داریم از زشت و نکو

کشت ما را حاصل، این یک خوشه بود
عالم ما، اندرین یک گوشه بود

هر چه هست، اینست در انبان ما
گوی ازین بهتر نزد چوگان ما

از قباهائی که اینجا دوختند
غیر ازین، چیزی بما نفروختند

داده زین یک فوطه ما را، روزگار
هم ضیاغ و هم حطام و هم عقار

ساعتی فرش و زمانی بوریاست
شب لحافست و سحرگاهان رداست

گاه گردد ابره و گاه آستر
گه ز بام آویزمش، گاهی ز در

پوستینش میکنم فصل شتا
سفره ام این است، هر صبح و مسا

روزها، چون جبه اش در بر کنم
شب ز اشکش غرق در گوهر کنم

از برای ما، درین بحر عمیق
غیر ازین کشتی ندادند، ای رفیق

هر گهر خواهی، درین یک معدنست
خرقه و پاتابه و پیراهن است

ثروت من بود این خلقان، از آن
اینهمه بر سر زدم، کردم فغان

در ره ما گمرهان بی نوا
هر زمان، ره میزند دزد هوی

گر که نور خویش را افزون کنی
تیرگی را از جهان بیرون کنی

کار دیو نفس، دیگر گون شود
زین بساط روشنی، بیرون شود

گر سیاهی را کنی با خود شریک
هم سیاهی از تو ماند مرده ریگ

کوش کاندر زیر چرخ نیلگون
نور تو باشد ز هر ظلمت فزون

آز دزد است و ربودن کار اوست
چیره دستی، رونق بازار اوست

او نشست آسوده و خفتیم ما
او نهفت اندیشه و گفتیم ما

آخر این طوفان، کروی جان برد
آنچه در کیسه است در دامان برد

آخر، این بیباک دزد کهنه کار
از تو آن دزدد، که بیش آید بکار

نفس جان دزدد، نه گاو و گوسفند
جز ببام دل، نیندازد کمند

تا نیفتادی، درین ظلمت ز پای
روشنی خواه از چراغ عقل و رای

آدمیخوار است، حرص خودپرست
دست او بر بند، تا دستیت هست

گرگ راه است، این سیه دل رهنمای
بشکنش سر، تا ترا نشکسته پای

هر که با اهریمنان دمساز شد
در همه کردارشان انباز شد

این پلنگ آنگه بیوبارد ترا
که تن خاکی زبون دارد ترا

گوهر اشک

آن نشنیدید که یک قطره اشک
صبحدم از چشم یتیمی چکید

برد بسی رنج نشیب و فراز
گاه در افتاد و زمانی دوید

گاه درخشید و گهی تیره ماند
گاه نهان گشت و گهی شد پدید

عاقبت افتاد بدامان خاک
سرخ نگینی بسر راه دید

گفت، که ای، پیشه و نام تو چیست
گفت مرا با تو چه گفت و شنید

من گهر ناب و تو یک قطره آب
من ز ازل پاک، تو پست و پلید

دوست نگردند فقیر و غنی
یار نباشند شقی و سعید

اشک بخندید که رخ بر متاب
بی سبب، از خلق نباید رمید

داد بهر یک، هنر و پرتوی
آنکه در و گوهر و اشک آفرید

من گهر روشن گنج دلم
فارغم از زحمت قفل و کلید

پرده نشین بودم ازین پیشتر
دور جهان، پرده ز کارم کشید

برد مرا باد حوادث نوا
داد تو را، پیک سعادت نوید

من سفر دیده ز دل کرده ام
کس نتوانست چنین ره برید

آتش آهیم، چنین آب کرد
آب شنیدید کز آتش جهید

من بنظر قطره، بمعنی یمم
دیده ز موجم نتواند رهید

همنفسم گشت شبی آرزو
همسفرم بود، صباحی امید

تیرگی ملک تنم، رنجه کرد
رنگم از آن روی، بدینسان پرید

تاب من، از تاب تو افزونتر است
گر چه تو سرخی بنظر، من سپید

چهر من از چهرهٔ جان، یافت رنگ
نور من، از روشنی دل رسید

نکته درینجاست، که ما را فروخت
گوهری دهر و شما را خرید

کاش قضایم، چو تو برمیفراشت
کاش سپهرم، چو تو برمیگزید

گوهر و سنگ

شنیدستم که اندر معدنی تنگ
سخن گفتند با هم، گوهر و سنگ

چنین پرسید سنگ از لعل رخشان
که از تاب که شد، چهرت فروزان

بدین پاکیزه روئی، از کجائی
که دادت آب و رنگ و روشنائی

درین تاریک جا، جز تیرگی نیست
بتاریکی درون، این روشنی چیست

بهر تاب تو، بس رخشندگیهاست
در این یک قطره، آب زندگیهاست

بمعدن، من بسی امید راندم
تو گر صد سال، من صد قرن ماندم

مرا آن پستی دیرینه بر جاست
فروغ پاکی، از چهر تو پیداست

بدین روشن دلی، خورشید تابان
چرا با من تباهی کرد زینسان

مرا از تابش هر روزه، بگداخت
ترا آخر، متاع گوهری ساخت

اگر عدل است، کار چرخ گردان
چرا من سنگم و تو لعل رخشان

نه ما را دایهٔ ایام پرورد
چرا با من چنین، با تو چنان کرد

مرا نقصان، تو را افزونی آموخت
ترا افروخت رخسار و مرا سوخت

ترا، در هر کناری خواستاریست
مرا، سرکوبی از هر رهگذریست

ترا، هم رنگ و هم ار زندگی هست
مرا زین هر دو چیزی نیست در دست

ترا بر افسر شاهان نشانند
مرا هرگز نپرسند و ندانند

بود هر گوهری را با تو پیوند
گه انگشتر شوی، گاهی گلوبند

من، اینسان واژگون طالع، تو فیروز
تو زینسان دلفروز و من بدین روز

بنرمی گفت او را گوهر ناب
جوابی خوبتر از در خوشاب

کزان معنی مرا گرم است بازار
که دیدم گرمی خورشید، بسیار

از آنرو، چهره ام را سرخ شد رنگ
که بس خونابه خوردم در دل سنگ

از آن ره، بخت با من کرد یاری
که در سختی نمودم استواری

به اختر، زنگی شب راز میگفت
سپهر، آن راز با من باز میگفت

ثریا کرد با من تیغ بازی
عطارد تا سحر، افسانه سازی

زحل، با آنهمه خونخواری و خشم
مرا میدید و خون میریخت از چشم

فلک، بر نیت من خنده میکرد
مرا زین آرزو شرمنده می کرد

سهیلم رنجها میداد پنهان
بفکرم رشکها میبرد کیهان

نشستی ژاله ای، هر گه بکهسار
بدوش من گرانتر میشدی بار

چنانم میفشردی خاره و سنگ
که خونم موج میزد در دل تنگ

نه پیدا بود روز اینجا، نه روزن
نه راه و رخنه ای بر کوه و برزن

بدان درماندگی بودم گرفتار
که باشد نقطه اندر حصن پرگار

گهی گیتی، ز برفم جامه پوشید
گهی سیلم، بگوش اندر خروشید

زبونیها ز خاک و آب دیدم
ز مهر و ماه، منت ها کشیدم

جدی هر شب، بفکر بازئی چند
بمن میکرد چشم اندازئی چند

ثوابت، قصه ها کردند تفسیر
کواکب برجها دادند تغییر

دگرگون گشت بس روز و مه و سال
مرا جاوید یکسان بود احوال

اگر چه کار بر من بود دشوار
بخود دشوار می نشمردمی کار

نه دیدم ذره ای از روشنائی
نه با یک ذره، کردم آشنائی

نه چشمم بود جز با تیرگی رام
نه فرق صبح میدانستم از شام

بسی پاکان شدند آلوده دامن
بسی برزیگران را سوخت خرمن

بسی برگشت، راه و رسم گردون
که پا نگذاشتیم ز اندازه بیرون

چو دیدندم چنان در خط تسلیم
مرا بس نکته ها کردند تعلیم

بگفتندم ز هر رمزی بیانی
نمودندم ز هر نامی نشانی

ببخشیدند چون تابی تمامم
بدخشی لعل بنهادند نامم

مرا در دل، نهفته پرتوی بود
فروزان مهر، آن پرتو بیفزود

کمی در اصل من میبود پاکی
شد آن پاکی، در آخر تابناکی

چو طبعم اقتضای برتری داشت
مرا آن برتری، آخر برافراشت

نه تاب و ارزش من، رایگانی است
سزای رنج قرنی زندگانی است

نه هر پاکیزه روئی، پاکزاد است
که نسل پاک، ز اصل پاک زاد است

نه هر کوهی، بدامن داشت معدن
نه هر کان نیز دارد لعل روشن

یکی غواص، درجی گران بود
پر از مشتی شبه دیدش، چو بگشود

بگو این نکته با گوهر فروشان
که خون خورد و گهر شد سنگ در کان

گفتار و کردار

به گربه گفت ز راه عتاب، شیر ژیان
ندیده ام چو تو هیچ آفریده، سرگردان

خیال پستی و دزدی، تو را برد همه روز
بسوی مطبخ شه، یا به کلبهٔ دهقان

گهی ز کاسهٔ بیچارگان، بری گیپا
گهی ز سفرهٔ درماندگان، ربائی نان

ز ترکتازی تو، مانده بیوه زن ناهار
ز حیله سازی تو، گشته مطبخی نالان

چرا زنی ره خلق، ای سیه دل، از پی هیچ
چه پر کنی شکم، ای خودپرست، چون انبان

برای خوردن کشک، از چه کوزه میشکنی
قضا به پیرزن آنرا فروختست گران

بزخم قلب فقیران، چه کس نهد مرهم
وگر برند خسارت، چه کس دهد تاوان

مکن سیاه، سر و گوش و دم ز تابه و دیگ
سیاهی سر و گوش، از سیهدلیست نشان

نه ماست مانده ز آزت بخانهٔ زارع
نه شیر مانده ز جورت، بکاسهٔ چوپان

گهت ز گوش چکانند خون و گاه از دم
شبی ز سگ رسدت فتنه، روزی از دربان

تو از چه، ملعبهٔ دست کودکان شده ای
بچشم من نشود هیچکس ز بیم، عنان

بیا به بیشه و آزاد زندگانی کن
برای خوردن و خوش زیستن، مکش وجدان

شکارگاه، بسی هست و صید خفته بسی
بشرط آنکه کنی تیز، پنجه و دندان

مرا فریب ندادست، هیچ شب گردون
مرا زبون ننمودست، هیچ روز انسان

مرا دلیری و کارآگهی، بزرگی داد
به رای پیر، توانیم داشت بخت جوان

زمانه ای نفکندست هیچگاه بدام
نشانه ام ننمودست هیچ تیر و کمان

چو راه بینی و رهرو، تو نیز پیشتر آی
چو هست گوی سعادت، تو هم بزن چوگان

شنید گربه نصیحت ز شیر و کرد سفر
نمود در دل غاری تهی و تیره، مکان

گهی چو شیر بغرید و بر زمین زد دم
برای تجربه، گاهی بگوش داد تکان

بخویش گفت، کنون کز نژاد شیرانم
نه شهر، وادی و صحرا بود مرا شایان

برون جهم ز کمینگاه وقت حمله، چنین
فرو برم بتن خصم، چنگ تیز چنان

نبود آگهیم پیش از این، که من چه کسم
بوقت کار، توان کرد این خطا جبران

چو شد ز رنگ شب، آن دشت هولناک سیاه
نمود وحشت و اندیشه، گربه را ترسان

تنش بلرزه فتاد از صدای گرگ و شغال
دلش چو مرغ تپید، از خزیدن ثعبان

گهی درخت در افتاد و گاه سنگ شکست
ز تند باد حوادث، ز فتنهٔ طوفان

ز بیم، چشم زحل خون ناب ریخت بخاک
چو شاخ بلرزید زهرهٔ رخشان

در تنور نهادند و شمع مطبخ مرد
طلوع کرد مه و ماند در فلک حیران

شبان چو خفت، برآمد ببام آغل گرگ
چنین زنند ره خفتگان شب، دزدان

گذشت قافله ای، کرد ناله ای جرسی
بدست راهزنی، گشت رهروی عریان

شغال پیر، بامید خوردن انگور
بجست بر سر دیوار کوته بستان

خزید گربهٔ دهقان به پشت خیک پنیر
زدند تا که در انبار، موشکان جولان

ز کنج مطبخ تاریک، خاست غوغائی
مگر که روبهکی برد، مرغکی بریان

پلنگ گرسنه آمد ز کوهسار بزیر
بسوی غار شد اندر هوای طعمه، روان

شنید گربهٔ مسکین صدای پا و ز بیم
ز جای جست که بگریزد و شود پنهان

ز فرط خوف، فراموش کرد گفتهٔ خویش
که کار باید و نیرو، نه دعوی و عنوان

نه ره شناخت، نه اش پای رفتن ماند
نه چشم داشت فروغ و نه پنجه داشت توان

نمود آرزوی شهر و در امید فرار
دمی بروزنهٔ سقف غار شد نگران

گذشت گربگی و روزگار شیری شد
ولیک شیر شدن، گربه را نبود آسان

بناگهان ز کمینگاه خویش، جست پلنگ
به ران گربه فرو برد چنگ خون افشان

بزیر پنجهٔ صیاد، صید نالان گفت
بدین طریق بمیرند مردم نادان

بشهر، گربه و در کوهسار شیر شدم
خیال بیهده بین، باختم درین ره جان

ز خودپرستی و آزم چنین شد آخر، کار
بنای سست بریزد، چو سخت شد باران

گرفتم آنکه بصورت بشیر میمانم
ندارم آن دل و نیرو، همین بسم نقصان

بلند شاخه، بدست بلند میوه دهد
چرا که با نظر پست، برتری نتوان

حدیث نور تجلی، بنزد شمع مگوی
نه هر که داشت عصا، بود موسی عمران

بدان خیال که قصری بنا کنی روزی
به تیشه، کلبهٔ آباد خود مکن ویران

چراغ فکر، دهد چشم عقل را پرتو
طبیب عقل ، کند درد آز را درمان

ببین ز دست چکار آیدت، همان میکن
مباش همچو دهل، خودنما و هیچ میان

بهل که کان هوی را نیافت کس گوهر
مرو، که راه هوس را نیافت کس پایان

چگونه رام کنی توسن حوادث را
تو، خویش را نتوانی نگاهداشت عنان

منه، گرت بصری هست، پای در آتش
مزن، گرت خردی هست، مشت بر سندان

گل بی عیب

بلبلی گفت سحر با گل سرخ
کاینهمه خار بگرد تو چراست

گل خشبوی و نکوئی چو ترا
همنشین بودن با خار خطاست

هر که پیوند تو جوید، خوار است
هر که نزدیک تو آید، رسواست

حاجب قصر تو، هر روز خسی است
بسر کوی تو، هر شب غوغاست

ما تو را سیر ندیدیم دمی
خار دیدیم همی از چپ و راست

عاشقان، در همه جا ننشینند
خلوت انس و وثاق تو کجاست

خار، گاهم سر و گه پای بخسب
همنشین تو، عجب بی سر و پاست

گل سرخی و نپرسی که چرا
خار در مهد تو، در نشو و نماست

گفت، زیبائی گل را مستای
زانکه یکره خوش و یکدم زیباست

آن خوشی کز تو گریزد، چه خوشی است
آن صفائی که نماند، چه صفا است

ناگریز است گل از صحبت خار
چمن و باغ، بفرمان قضا است

ما شکفتیم که پژمرده شویم
گل سرخی که دو شب ماند، گیاست

عاقبت، خوارتر از خار شود
این گل تازه که محبوب شماست

رو، گلی جوی که همواره خوش است
باغ تحقیق ازین باغ، جداست

این چنین خواستهٔ بیغش را
ز دکان دگری باید خواست

ما چو رفتیم، گل دیگر هست
ذات حق، بی خلل و بی همتاست

همه را کشتی نسیان، کشتی است
همه را، راه بدریای فناست

چه توان داشت جز این، چشم ز دهر
چه توان کرد، فلک بی پرواست

ز ترازوی قضا، شکوه مکن
که ز وزن همه کس، خواهد کاست

ره آن پوی که پیدایش ازوست
لیک با اینهمه، خود ناپیداست

نتوان گفت که خار از چه دمید
خار را نیز درین باغ، بهاست

چرخ، با هر که نشاندت بنشین
هر چه را خواجه روا دید، رواست

بنده، شایستهٔ تنهائی نیست
حق تعالی و تقدس، تنهاست

گهر معدن مقصود، یکی است
وانچه برجاست، شبه یا میناست

خلوتی خواه، کاز اغیار تهی است
دولتی جوی، که بیچون و چراست

هر گلی، علت و عیبی دارد
گل بی علت و بی عیب، خداست

گل پژمرده

صبحدم، صاحبدلی در گلشنی
شد روان بهر نظاره کردنی

دید گلهای سپید و سرخ و زرد
یاسمین و خیری و ریحان و ورد

بر لب جوها، دمیده لاله ها
بر گل و سوسن، چکیده ژاله ها

هر تنی، روشنتر از جانی شده
هر گل سرخی، گلستانی شده

برگ گل، شاداب و شبنم تابناک
هر دو از آلایش پندار، پاک

گوئی آن صاحبنظر، رائی نداشت
فکرت و شوق تماشائی نداشت

نه سوی زیبا رخی میکرد روی
نه گلی، نه غنچه ای میکرد بوی

هر طرف گل بود، آنجا وقت گشت
جمله را میدید، اما میگذشت

در صف گلها، بدید او ناگهان
که گل پژمرده ای گشته نهان

دور افتاده ز بزم یارها
خوی کرده با جفای خارها

یکنفس بشکفته، یک دم زیسته
صبحدم، شبنم بر او بگریسته

رونقش بشکسته چرخ کوژ پشت
زشت گشته، بر نکویان کرده پشت

الغرض، صاحبدل روشن روان
آن گل پژمرده چید و شد روان

جمله خندیدند گلهای دگر
که نبودی عارف و صاحب نظر

زین همه زیبائی و جلوه گری
یک گل پژمرده با خود میبری

این معما را ندانستیم چیست
وینکه بر ما برتری دادیش کیست

گفت، گل در بوستان بسیار بود
لیک، ما را نکته ای در کار بود

ما از آن معنیش چیدیم، ای فتی
که نچیند کس، گل پژمرده را

کردم این افتاده زان ره جستجوی
که بگردانند از افتاده، روی

زان ببردیم این گل بی آب و رنگ
که زمانه عرصه بر وی تنگ

وقت این گل میرود حالی ز دست
دیگران را تا شبانگه وقت هست

من ببوئیدنش، زان کردم هوس
کاین چنین گل را نبوید هیچ کس

دی شکفت از گلبن و امروز شد
ای عجب، امروزها دیروز شد

عمر، چون اوراق بی شیرازه بود
این گل پژمرده، دیشب تازه بود

چون خریداران، گرفتیمش بدست
زانکه چرخ پیر، بازارش شکست

چونکه گلهای دگر زیباترند
هم نظربازان بر آن بگذرند

خلق را باشد هوای رنگ و بو
کس نپرسد، کان گل پژمرده کو

گل پنهان

نهفت چهره گلی زیر برگ و بلبل گفت
مپوش روی، بروی تو شادمان شده ایم

مسوز زاتش هجران، هزار دستان را
بکوی عشق تو عمری است داستان شده ایم

جواب داد، کازین گوشه گیری و پرهیز
عجب مدار، که از چشم تو بد نهان شده ایم

ز دستبرد حوادث، وجود ایمن نیست
نشسته ایم و بر این گنج، پاسبان شده ایم

تو گریه می کنی و خنده میکند گلزار
ازین گریستن و خنده، بد گمان شده ایم

مجال بستن عهدی بما نداد سپهر
سحر، شکفته و هنگام شب خزان شده ایم

مباش فتنهٔ زیبائی و لطافت ما
چرا که نامزد باد مهرگان شده ایم

نسیم صبحگهی، تا نقاب ما بدرید
برای شکوه ز گیتی، همه دهان شده ایم

بکاست آنکه سبکسار شد، ز قیمت خویش
ازین معامله ترسیده و گران شده ایم

دو روزه بود، هوسرانی نظربازان
همین بس است، که منظور باغبان شده ایم

گل خودرو

بطرف گلشنی، در نوبهاری
گلی خودرو، دمید از جو کناری

درخشنده، چو اندر درج گوهر
فروزنده، چو بر افلاک اختر

بدو گل گفت، کای شوخ سبکسار
بجوی و جر، گل خودروست بسیار

تو در هر جا که بنشینی، گیاهی
بهر راهی که روئی، خار راهی

در اینجا، نکته دانان بی شمارند
شما را در شمار ما نیارند

بسوی چون توئی، خوبان نبینند
وگر روزی ببینندت، نچینند

شود گر باغبان، آگاه ازین کار
کند کار ترا ایام، دشوار

شرار کیفرت، دامن بگیرد
وبال هستیت، گردن بگیرد

ز گلشن بر کنندت، خواه ناخواه
کنندت پایمال، اندر گذرگاه

بدین بی رنگی و پستی و زشتی
چرا اندر ردیف ما نشستی

بگفتا نام هر کس در شماری است
مرا نیز اندرین ملک، اعتباری است

کس کاین نقش بر گل مینگارد
حساب خار و خس را نیز دارد

ترا گر باغبانی بود چالاک
مرا هم باغبانی کرد افلاک

ترا گر کرد استاد آبیاری
مرا هم آب داد ابر بهاری

شما را گر چه رونق بیشتر بود
سوی ما نیز، گردون را نظر بود

چه ترسانی ز آسیب شرارم
چه کردم تا بسوزد روزگارم

چه بودستیم جز خواب و خیالی
که گیرد گردن ما را وبالی

مرا در باغ، محکم ریشه ای نیست
ز داس و تیشه ام، اندیشه ای نیست

بگامی میتوان بنیاد ما کند
بهی میتوان از هم پراکند

جمال هر گلی، در جلوه و پوست
چه فرق، ار نو گلی پاکیزه، خودروست

چه دانستی که ما را رنگ و بو نیست
که میگوید گل خودرو، نکونیست

دمیدم تا بدانیدم که هستم
فتادم تا نگوئی خودپرستم

مپنداری که کار دهر، بازیست
مرا این اوفتادن، سرفرازیست

بهر مهدم که خواباندند خفتم
ز هر مرزی که گفتندم، شکفتم

نشستم، تا رخم شبنم بشوید
نسیم صبحگاهانم ببوید

درین بی رنگ و بوئی، رنگ و بوهاست
درین دفتر، ز خلقت گفتگوهاست

سزد گر سرو و گل، بر ما بخندند
که ما افتاده ایم، ایشان بلندند

بیاد من، کسی تخمی نیفشاند
کشاورز سپهرم با تو بنشاند

مرا با گل، خیال همسری نیست
هوای نخوت و نام آوری نیست

اگر چه گلشن ما، دشت و صحراست
ز هر جا رسته ایم، آنجا مصفاست

ز من، زین بیش کس خوبی نخواهد
گل خودرو، ز قدر گل نکاهد

گرفتم جلوه و رنگی و تابی
ز بارانی و باد و آفتابی

گلی زیبا شدم در باغ ایام
چه میدانم، چه خواهم شد سرانجام

شب

شباهنگام، کاین فیروزه گلشن
ز انوار کواکب، گشت روشن

غزال روز، پنهان گشت از بیم
پلنگ شب، برون آمد ز ممکن

روان شد خار کن با پشتهٔ خار
بخسته، دست و پا و پشت و گردن

بکنج لانه، مور آرمگه ساخت
شده آزرده، از دانه کشیدن

برسم و راه دیرین، داد چوپان
در آغل، گوسفندان را نشمین

کبوتر جست اندر لانه راحت
زغن در آشیان بنمود مسکن

جهانرا سوگ بگرفت و شباویز
بسان سوگواران کرد شیون

زمان خفتن آمد ماکیانرا
نچیده ماند آن پاشیده ارزن

نهاد از دست، مرد کارگر کار
که شد بیگاه وقت کار کردن

هم افسونگر رهائی یافت، هم مار
هم آهنگر بیاسود و هم آهن

لحاف پیرزن را پارگی ماند
که نتوانست نخ کردن بسوزن

بیارامید صید، آسوده در دام
بشوق شادی روز رهیدن

دروگر، داس خود بنهاد بر دوش
تبرزن، رخت خود پوشید بر تن

عسس بیدار ماند، آری چه نیکوست
برای خفتگان، بیدار بودن

ببام خلق، بر شد دزد طرار
کمین رهگذاران کرد رهزن

ز بی خوابی شکایت کرد بیمار
که شد نزدیک، رنج شب نخفتن

بدوشیدند شیر گوسفندان
بیاسودند گاو و گاوآهن

خروش از جانب میخانه برخاست
ز بس جام و سبو در هم شکستن

ز تاریکی، زمین بگرفت اسپر
ز انجم آسمان بر بست جوشن

ز مشرق، گشت ناهید آشکارا
چو تابنده گهر، از تیره معدن

شهاب ثاقب، از دامان افلاک
فرو افتاد، چون سنگ فلاخن

بنات النعش، خونین کرده رخسار
ز مویه کردن و از موی کندن

ثوابت، جمله حیران ایستاده
چو محکومان بهنگام زلیفن

به کنج کلبهٔ تاریک بختان
فروتابید نور مه ز روزن

بر آمد صبحدم، مهر جهانتاب
بسان حور از چنگ هریمن

فرو شستند چین زلف سنبل
بیفشاندند گرد از چهر سوسن

ز سر بگرفت سعی و رنج خود، مور
بشد گنجشک، بهر دانه جستن

نماند توسنی و راهواری
ز ناهمواری ایام توسن

بدینگونه است آئین زمانه
زمانی دوستدار و گاه دشمن

پدید آرد گهی صبح و گهی شام
گهی اردیبهشت و گاه بهمن

دریغا، کاروان عمر بگذشت
ز سال و ماه و روز و شب گذشتن

ز گیر و دار این دام بلاخیز
جهان تا هست، کس را نیست رستن

اگر نیک و اگر بد گردد احوال
نیفتد چرخهٔ گیتی ز گشتن

دهد این سودگر، ایدوست، ما را
گهی کرباس و گاهی خزاد کن

بدانش، زنگ ازین آئینه بزدای
بصیقل، زنگ را دانی زدودن

چو اسرائیلیان، کفران نعمت
مکن، چون هست هم سلوی و هم من

کتاب حکمت و عرقان چه خوانی
نخوانده ابجد و حطی و کلمن

حقیقت گوی شو، پروین، چه ترسی
نشاید بهر باطل، حق نهفتن

شباویز

چو رنگ از رخ روز، پرواز کرد
شباویز، نالیدن آغاز کرد

بساط سپیدی، تباهی گرفت
ز مه تا بماهی، سیاهی گرفت

ره فتنهٔ دزد عیار باز
عسس خسته از گشتن و شب دراز

نخفته، نه مست و نه هوشیار ماند
نیاسوده گر ماند، بیمار ماند

پرستار را ناگهان خواب برد
هماندم که او خفت، رنجور مرد

جهان چون دل بت پرستان، سیاه
مه از دیده پنهان و در راه، چاه

بخفتند مرغان باغ و قفس
شباویز افسانه میگفت و بس

نمیکرد دیوانه دیگر خروش
نمی آید آواز دیگر به گوش

بجز ریزش سیل از کوهسار
بجز گریهٔ کودک شیرخوار

برون آمد از کنج مطبخ، عجوز
ز پیری بزحمت، ز سرما بسوز

شکایت کنان، گه ز سر، گه ز پشت
چراغی که در دست خود داشت کشت

بگسترد چون جامه از بهر خواب
سبوئی شکست و فرو ریخت آب

شنیدم که کوته زمانی نخفت
شکسته گرفت و پراکنده رفت

بنالید از نالهٔ مرغ شب
که شب نیز فارغ نه ایم، ای عجب

ندیدیم آسایش از روزگار
گهی بانگ مرغست و گه رنج کار

بنرمی چنین داد مرغش جواب
که ای سالیان خفته، یکشب مخواب

به سر منزلی کاینقدر خون کنند
در آن، خواب آزادگان چون کنند

من از چرخ پیرم چنین تنگدل
که از ضعف پیران نگردد خجل

بهر دست فرسوده، کاری دهد
بهر پشت کاهیده، باری نهد

بسی رفته، گم گشت ازین راه راست
بسی خفته، چون روز شد، برنخاست

عسس کی شود، دزد تیره روان
تو خود باش این گنج را پاسبان

بهرجا برافکنده اند این کمند
چه دیوار کوته، چه بام بلند

درین دخمه، هر شب گرفتارهاست
ره و رسمها، رمزها، کارهاست

شب، از باغ گم شد گل و خار ماند
خنک، باغبانی که بیدار ماند

بخفتن، چرا پیر گردد جوان
برهزن، چرا بگرود کاروان

فلک، در نورد و تو در خوابگاه
تو مدهوش و در شبروی مهر و ماه

شرط نیکنامی

نیکنامی نباشد، از ره عجب
خنگ آز و هوس همی راندن

روز دعوی، چو طبل بانگ زدن
وقت کوشش، ز کار واماندن

خستگان را ز طعنه، جان خستن
دل خلق خدای رنجاندن

خود سلیمان شدن به ثروت و جاه
دیگران را ز دیو ترساندن

با درافتادگان، ستم کردن
زهر را جای شهد نوشاندن

اندر امید خوشهٔ هوسی
هر کجا خرمنی است، سوزاندن

گمرهان را رفیق ره بودن
سر ز فرمان عقل پیچاندن

عیب پنهان دیگران گفتن
عیب پیدای خویش پوشاندن

بهر یک مشت آرد، بر سر خلق
آسیا چون زمانه گرداندن

گویمت شرط نیکنامی چیست
زانکه این نکته بایدت خواندن

خاری از پای عاجزی کندن
گردی از دامنی بیفشاندن

شکایت پیرزن

روز شکار، پیرزنی با قباد گفت
کاز آتش فساد تو، جز دود و آه نیست

روزی بیا به کلبهٔ ما از ره شکار
تحقیق حال گوشه نشینان گناه نیست

هنگام چاشت، سفرهٔ بی نان ما ببین
تا بنگری که نام و نشان از رفاه نیست

دزدم لحاف برد و شبان گاو پس نداد
دیگر به کشور تو، امان و پناه نیست

از تشنگی، کدوبنم امسال خشک شد
آب قنات بردی و آبی بچاه نیست

سنگینی خراج، بما عرضه تنگ کرد
گندم تراست، حاصل ما غیر کاه نیست

در دامن تو، دیده جز آلودگی ندید
بر عیبهای روشن خویشت، نگاه نیست

حکم دروغ دادی و گفتی حقیقت است
کار تباه کردی و گفتی تباه نیست

صد جور دیدم از سگ و دربان به درگهت
جز سفله و بخیل، درین بارگاه نیست

ویرانه شد ز ظلم تو، هر مسکن و دهی
یغماگر است چون تو کسی، پادشاه نیست

مردی در آنزمان که شدی صید گرگ آز
از بهر مرده، حاجت تخت و کلاه نیست

یکدوست از برای تو نگذاشت دشمنی
یک مرد رزمجوی، ترا در سپاه نیست

جمعی سیاهروز سیهکاری تواند
باور مکن که بهر تو روز سیاه نیست

مزدور خفته را ندهد مزد، هیچکس
میدان همت است جهان، خوابگاه نیست

تقویم عمر ماست جهان، هر چه میکنیم
بیرون ز دفتر کهن سال و ماه نیست

سختی کشی ز دهر، چو سختی دهی بخلق
در کیفر فلک، غلط و اشتباه نیست

شوق برابری

نارونی بود به هندوستان
زاغچه ای داشت در آن آشیان

خاطرش از بندگی آزاد بود
جایگهش ایمن و آباد بود

نه غم آب و نه غم دانه داشت
بود گدا، دولت شاهانه داشت

نه گله ایش از فلک نیلفام
نه غم صیاد و نه پروای دام

از همه بیگانه و از خویش نه
در دل خردش، غم و تشویش نه

عاقبت، آن مرغک عزلت گزین
گشت بسی خسته و اندوهگین

گفت، بهار است و همه دوستان
رخت کشیدند سوی بوستان

من نه بهار و نه خزان دیده ام
خسته و فرسوده و رنجیده ام

چند کنم خانه درین نارون
چند برم حسرت باغ و چمن

چند در این لانه، نشیمن کنم
خیزم و پرواز بگلشن کنم

نغمه زنم بر سر دیوار باغ
خوش کنم از بوی ریاحین دماغ

همنفس قمری و بلبل شوم
شانه کش گیسوی سنبل شوم

رفت به گلزار و بشاخی نشست
دید خرامان دو سه طاوس مست

جمله، بسر چتر نگارین زده
طعنه بصورت گری چین زده

زاغچه گردید گرفتارشان
خواست شود پیرو رفتارشان

باغ بکاوید و بهر سو شتافت
تا دو سه دانه پر طاوس یافت

بست دو بر دم، یک دیگر بسر
گفت، مرا کس نشناسد دگر

گشت دمم، چون پرم آراسته
کس نخریدست چنین خواسته

زیور طاوس بسر بسته ام
از پر زیباش به پر بسته ام

بال بیاراست، پریدن گرفت
همره طاوس، چمیدن گرفت

دید چو طاوس در آن خودپسند
بال و پر عاریتش را بکند

گفت که ای زاغ سیه روزگار
پرتو، خالی است ز نقش و نگار

زیور ما، روی تو نیکو نکرد
ما و تو را همسر و همخو نکرد

گرچه پر ما، همه پیرایه بود
لیک نه بهر تو فرومایه بود

سیر و خرام تو، چه حاصل بباغ
زاغی و طاوس نماند به زاغ

هر چه کنی، هر چه ببندی به پر
گاه روش، تو دگری، ما دگر

صاعقهٔ ما، ستم اغنیاست
برزگری پند به فرزند داد

کای پسر، این پیشه پس از من تراست
مدت ما جمله به محنت گذشت

نوبت خون خوردن و رنج شماست
کشت کن آنجا که نسیم و نمی است

خرمی مزرعه، ز آب و هواست
دانه، چو طفلی است در آغوش خاک

روز و شب، این طفل به نشو و نماست
میوه دهد شاخ، چو گردد درخت

این هنر دایهٔ باد صباست
دولت نوروز نپاید بسی

حمله و تاراج خزان در قفاست

دور کن از دامن اندیشه دست
از پی مقصود برو تات پاست

هر چه کنی کشت، همان بدروی
کار بد و نیک، چو کوه و صداست

سبزه بهر جای که روید، خوش است
رونق باغ، از گل و برگ و گیاست

راستی آموز، بسی جو فروش
هست در این کوی، که گندم نماست

نان خود از بازوی مردم مخواه
گر که تو را بازوی زور آزماست

سعی کن، ای کودک مهد امید
سعی تو بنا و سعادت بناست

تجربه میبایدت اول، نه کار
صاعقه در موسم خرمن، بلاست

گفت چنین، کای پدر نیک رای
صاعقهٔ ما ستم اغنیاست

پیشهٔ آنان، همه آرام و خواب
قسمت ما، درد و غم و ابتلاست

دولت و آسایش و اقبال و جاه
گر حق آنهاست، حق ما کجاست

قوت، بخوناب جگر میخوریم
روزی ما، در دهن اژدهاست

غله نداریم و گه خرمن است
هیمه نداریم و زمان شتاست

حاصل ما را، دگران می برند
زحمت ما زحمت بی مدعاست

از غم باران و گل و برف و سیل
قامت دهقان، بجوانی دوتاست

سفرهٔ ما از خورش و نان، تهی است
در ده ما، بس شکم ناشتاست

گه نبود روغن و گاهی چراغ
خانهٔ ما، کی همه شب روشناست

زین همه گنج و زر و ملک جهان
آنچه که ما راست، همین بوریاست

همچو منی، زادهٔ شاهنشهی است
لیک دو صد وصله، مرا بر قباست

رنجبر، ار شاه بود وقت شام
باز چو شب روز شود، بی نواست

خرقهٔ درویش، ز درماندگی
گاه لحاف است و زمانی عباست

از چه، شهان ملک ستانی کنند
از چه، بیک کلبه ترا اکتفاست

پای من از چیست که بی موزه است
در تن تو، جامهٔ خلقان چراست

خرمن امسالهٔ ما را، که سوخت؟
از چه درین دهکده قحط و غلاست

در عوض رنج و سزای عمل
آنچه رعیت شنود، ناسزاست

چند شود بارکش این و آن
زارع بدبخت، مگر چارپاست

کار ضعیفان ز چه بی رونق است
خون فقیران ز چه رو، بی بهاست

عدل، چه افتاد که منسوخ شد
رحمت و انصاف، چرا کیمیاست

آنکه چو ما سوخته از آفتاب
چشم و دلش را، چه فروغ و ضیاست

ز انده این گنبد آئینه گون
آینهٔ خاطر ما بی صفاست

آنچه که داریم ز دهر، آرزوست
آنچه که بینیم ز گردون، جفاست

پیر جهاندیده بخندید کاین
قصهٔ زور است، نه کار قضاست

مردمی و عدل و مساوات نیست
زان، ستم و جور و تعدی رواست

گشت حق کارگران پایمال
بر صفت غله که در آسیاست

هیچکسی پاس نگهدار نیست
این لغت از دفتر امکان جداست

پیش که مظلوم برد داوری
فکر بزرگان، همه آز و هوی ست

انجمن آنجا که مجازی بود
گفتهٔ حق را، چه ثبات و بقاست

رشوه نه ما را، که بقاضی دهیم
خدمت این قوم، به روی و ریاست

نبض تهی دست نگیرد طبیب
درد فقیر، ای پسرک، بی دواست

ما فقرا، از همه بیگانه ایم
مرد غنی، با همه کس آشناست

بار خود از آب برون میکشد
هر کس، اگر پیرو و گر پیشواست

مردم این محکمه، اهریمنند
دولت حکام، ز غصب و رباست

آنکه سحر، حامی شرع است و دین
اشک یتیمانش، گه شب غذاست

لاشه خورانند و به آلودگی
پنجهٔ آلودهٔ ایشان گواست

خون بسی پیرزنان خورده است
آنکه بچشم من و تو، پارساست

خوابگه آنرا که سمور و خز است
کی غم سرمای زمستان ماست

هر که پشیزی بگدائی دهد
در طلب و نیت عمری دعاست

تیره دلان را چه غم از تیرگیست
بی خبران را، چه خبر از خداست

صاف و درد

غنچه ای گفت به پژمرده گلی
که ز ایام، دلت زود آزرد

آب، افزون و بزرگست فضا
ز چه رو، کاستی و گشتی خرد

زینهمه سبزه و گل، جز تو کسی
نه فتاد و نه شکست و نه فسرد

گفت، زنگی که در آئینهٔ ماست
نه چنانست که دانند سترد

دی، می هستی ما صافی بود
صاف خوردیم و رسیدیم به درد

خیره نگرفت جهان، رونق من
بگرفتش ز من و بر تو سپرد

تا کند جای برای تو فراخ
باغبان فلکم سخت فشرد

چه توان گفت به یغماگر دهر
چه توان کرد، چو میباید مرد

تو بباغ آمدی و ما رفتیم
آنکه آورد ترا، ما را برد

اندرین دفتر پیروزه، سپهر
آنچه را ما نشمردیم، شمرد

غنچه، تا آب و هوا دید شکفت
چه خبر داشت که خواهد پژمرد

ساقی میکدهٔ دهر، قضاست
همه کس، باده ازین ساغر خورد

عشق حق

عاقلی، دیوانه ای را داد پند
کز چه بر خود می پسندی این گزند

میزنند اوباش کویت سنگها
میدوانندت ز پی فرسنگها

کودکان، پیراهنت را میدرند
رهروان، کفش و کلاهت میبرند

یاوه میگوئی، چه میگوئی سخن
کینه میجوئی، چو می بندی دهن

گر بخندی، ور بگریی زار زار
بر تو میخندند اهل روزگار

نان فرستادیم بهرت وقت شب
نان نخوردی، خاک خوردی، ای عجب

آب دادیمت، فکندی جام آب
آب جوی و برکه خوردی، چون دواب

خوابگاه، اندر سر ره ساختی
بستر آوردند، دور انداختی

برگرفتی زادمی، چون دیو روی
آدمی بودی و گشتی دیو خوی

دوش، طفلان بر سرت گل ریختند
تا تو سر برداشتی، بگریختند

نانوا خاکستر افشاندت بچشم
آن جفا دیدی، نکردی هیچ خشم

رندی، از آتش کف دست تو خست
سوختی، آتش نیفکندی ز دست

چون تو، کس ناخورده می مستی نکرد
خوی با بدبختی و پستی نکرد

مست را، مستی اگر یک ره بود
مستی تو، هر گه و بیگه بود

بس طبیبانند در بازار و کوی
حالت خود، با یکی زایشان بگوی

گفت، من دیوانگی کردم هزار
تا بدیدم جلوهٔ پروردگار

دیده، زین ظلمت به نور انداختم
شمع گشتم، هیمه دور انداختم

تو مرا دیوانه خوانی، ای فلان
لیک من عاقلترم از عاقلان

گر که هر عاقل، چو من دیوانه بود
در جهان، بس عاقل و فرزانه بود

عارفان، کاین مدعا را یافتند
گم شدند از خود، خدا را یافتند

من همی بینم جلال اندر جلال
تو چه می بینی، به جز وهم و خیال

من همی بینم بهشت اندر بهشت
تو چه می بینی، بغیر از خاک و خشت

چون سرشتم از گل است، از نور نیست
گر گلم ریزند بر سر، دور نیست

گنجها بردم که ناید در حساب
ذره ها دیدم که گشته است آفتاب

عشق حق، در من شرار افروخته است
من چه میدانم که دستم سوخته است

چون مرا هجرش بخاکستر نشاند
گو بیفشان، هر که خاکستر فشاند

تو، همی اخلاص را خوانی جنون
چون توانی چاره کرد این درد، چون

از طبیبم گر چه می دادی نشان
من نمی بینم طبیبی در جهان

من چه دانم، کان طبیب اندر کجاست
میشناسم یک طبیب، آنهم خداست

عمر گل

سحرگه، غنچه ای در طرف گلزار
ز نخوت، بر گلی خندید بسیار

که، ای پژمرده، روز کامرانی است
بهار و باغ را فصل جوانی است

نشاید در چمن، دلتنگ بودن
بدین رنگ و صفا، بی رنگ بودن

نشاط آرد هوای مرغزاران
چو نور صبحگاهی در بهاران

تو نیز آمادهٔ نشو و نما باش
برنگ و جلوه و خوبی، چو ما باش

اگر ما هر دو را یک باغبان کشت
چرا گشتیم ما زیبا، شما زشت

بیفروز از فروغ خود، چمن را
مکاه، ای دوست، قدر خویشتن را

بگفتا، هیچ گل در طرف بستان
نماند جاودان شاداب و خندان

مرا هم بود، روزی رنگ و بوئی
صفائی، جلوه ای، پاکیزه روئی

سپهر، این باغ بس کردست یغما
من امروزم بدین خواری، تو فردا

چو گل یک لحظه ماند، غنچه یک دم
چه شادی در صف گلشن، چه ماتم

مرا باید دگر ترک چمن گفت
گل پژمرده، دیگر بار نشکفت

ترا خوش باد، با خوبان نشستن
که ما را باید اینک رخت بستن

مزن بیهود چندین طعنه ما را
ببند، ار زیرکی، دست قضا را

چو خواهد چرخ یغماگر زبونت
کند باد حوادث واژگونت

بهر شاخی که روید تازه برگی
شود تاراج بادی یا تگرگی

گل آن خوشتر که جز روزی نماند
چو ماند، هیچکش قدرش نداند

بهستی، خوش بود دامن فشاندن
گلی زیبا شدن، یک لحظه ماندن

گل خوشبوی را گرم است بازار
نماند رنگ و بو، چون رفت رخسار

تبه گردید فرصت خستگان را
برو، هشیار کن نو رستگان را

چه نامی، چون نماند از من نشانی
چه جان بخشی، چو باقی نیست جانی

کسی کش دایهٔ گیتی دهد شیر
شود هم در زمان کودکی پیر

چو این پیمانه را ساقی است گردون
بباید خورد، گر شهد است و گر خون

از آن دفتر که نام ما زدودند
شما را صفحهٔ دیگر گشودند

ازین پژمردگی، ما را غمی نیست
که گل را زندگانی جز دمی نیست

عهد خونین

ببام قلعه ای، باز شکاری
نمود از ماکیانی خواستگاری

که من زالایش ایام پاکم
ز تنهائی، بسی اندهناکم

ز بالا، صبحگاهی دیدمت روی
پسند آمد مرا آن خلقت و خوی

چه زیبائی بهنگام چمیدن
چه دانایی بوقت چینه چیدن

پذیره گر شوی، خدمت گذاریم
هوای صحبت و پیوند داریم

مرا انبارها پرتوش و برگ است
ولی این زندگی بیدوست، مرگ است

چه حاصل، زیستن در خار و خاشاک
زدن منقار و جستن ریگ از خاک

ز پر هدهدت پیراهن آرم
اگر کابینت باید، ارزن آرم

من از بازان خاص پادشاهم
تمام روز در نخجیرگاهم

بیا، هم عهد و هم سوگند باشیم
اگر آزاد و گر در بند باشیم

تو از جوی آوری روزی من از جر
تو آگه باشی از بام و من از در

تو فرزندان بزیر پر نشانی
مرا چون پاسبان، بر در نشانی

بروز عجز، دست هم بگیریم
چو گاه مرگ شد، با هم بمیریم

بگفتا، مغز را مگذار در پوست
نشد دشمن بدین افسانه ها دوست

خرابیهاست در این سست بنیان
بخون باید نوشت، این عهد و پیمان

مرا تا ضعف عادت شد، ترا زور
نخواهد بود این پیوند، مقدور

ازین معنی سخن گفتن، تباهی است
چنین پیوند را پایان، سیاهی است

مدار از زندگانی باز، ما را
مده سوی عدم پرواز، ما را

چو پر داریم، پیراهن نخواهیم
چو گندم میدهند، ارزن نخواهیم

نه هم خوئیم ما با هم، نه هم راز
نه انجام است این ره را، نه آغاز

کسی کاو رهزنی را ایمنی داد
بدست او طناب رهزنی داد

نه سوگند است، سوگند هریمن
نه دل میسوزدش بر کس، نه دامن

در دل را بروی دیو مگشای
چو بگشودی نداری خویشتن جای

دوروئی، راه شد نفس دو رو را
همان بهتر، نریزیم آبرو را

فرشتهٔ انس

در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست
در آن وجود که دل مرده، مرده است روان

بهیچ مبحث و دیباچه ای، قضا ننوشت
برای مرد کمال و برای زن نقصان

زن از نخست بود رکن خانهٔ هستی
که ساخت خانهٔ بی پای بست و بی بنیان

زن ار براه متاعت نمیگداخت چو شمع
نمیشناخت کس این راه تیره را پایان

چو مهر، گر که نمیتافت زن بکوه وجود
نداشت گوهری عشق، گوهر اندر کان

فرشته بود زن، آن ساعتی که چهره نمود
فرشته بین، که برو طعنه میزند شیطان

اگر فلاطن و سقراط، بوده اند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردی ایشان

بگاهوارهٔ مادر، بکودکی بس خفت
سپس بمکتب حکمت، حکیم شد لقمان

چه پهلوان و چه سالک، چه زاهد و چه فقیه
شدند یکسره، شاگرد این دبیرستان

حدیث مهر، کجا خواند طفل بی مادر
نظام و امن، کجا یافت ملک بی سلطان

وظیفهٔ زن و مرد، ای حکیم، دانی چیست
یکیست کشتی و آن دیگریست کشتیبان

چو ناخداست خردمند و کشتیش محکم
دگر چه باک ز امواج و ورطه و طوفان

بروز حادثه، اندر یم حوادث دهر
امید سعی و عملهاست، هم ازین، هم ازان

همیشه دختر امروز، مادر فرداست
ز مادرست میسر، بزرگی پسران

اگر رفوی زنان نکو نبود، نداشت
بجز گسیختگی، جامهٔ نکو مردان

توان و توش ره مرد چیست، یاری زن
حطام و ثروت زن چیست، مهر فرزندان

زن نکوی، نه بانوی خانه تنها بود
طبیب بود و پرستار و شحنه و دربان

بروزگار سلامت، رفیق و یار شفیق
بروز سانحه، تیمارخوار و پشتیبان

ز بیش و کم، زن دانا نکرد روی ترش
بحرف زشت، نیالود نیکمرد دهان

سمند عمر، چو آغاز بدعنانی کرد
گهیش مرد و زمانیش زن، گرفت عنان

چه زن، چه مرد، کسی شد بزرگ و کامروا
که داشت میوه ای از باغ علم، در دامان

به رستهٔ هنر و کارخانهٔ دانش
متاعهاست، بیا تا شویم بازرگان

زنی که گوهر تعلیم و تربیت نخرید
فروخت گوهر عمر عزیز را ارزان

کیست زنده که از فضل، جامه ای پوشد
نه آنکه هیچ نیرزد، اگر شود عریان

هزار دفتر معنی، بما سپرد فلک
تمام را بدریدیم، بهر یک عنوان

خرد گشود چو مکتب، شدیم ما کودن
هنر چو کرد تجلی، شدیم ما پنهان

بساط اهرمن خودپرستی و سستی
گر از میان نرود، رفته ایم ما ز میان

همیشه فرصت ما، صرف شد درین معنی
که نرخ جامهٔ بهمان چه بود و کفش فلان

برای جسم، خریدیم زیور پندار
برای روح، بریدیم جامهٔ خذلان

قماش دکهٔ جان را، بعجب پوساندیم
بهر کنار گشودیم بهر تن، دکان

نه رفعتست، فساد است این رویه، فساد
نه عزتست، هوانست این عقیده، هوان

نه سبزه ایم، که روئیم خیره در جر و جوی
نه مرغکیم، که باشیم خوش بمشتی دان

چو بگرویم به کرباس خود، چه غم داریم
که حلهٔ حلب ارزان شدست یا که گران

از آن حریر که بیگانه بود نساجش
هزار بار برازنده تر بود خلقان

چه حله ایست گرانتر ز حیلت دانش
چه دیبه ایست نکوتر ز دیبهٔ عرفان

هر آن گروهه که پیچیده شد بدوک خرد
به کارخانهٔ همت، حریر گشت و کتان

نه بانوست که خود را بزرگ میشمرد
بگوشواره و طوق و بیارهٔ مرجان

چو آب و رنگ فضیلت بچهره نیست چه سود
ز رنگ جامهٔ زربفت و زیور رخشان

برای گردن و دست زن نکو، پروین
سزاست گوهر دانش، نه گوهر الوان

فریاد حسرت

فتاد طائری از لانه و ز درد تپید
بزیر پر چو نگه کرد، دید پیکانی است

بگفت، آنکه بدریای خون فکند مرا
ندید در دل شوریده ام چه طوفانی است

کسیکه بر رگ من تیر زد، نمیدانست
که قلب خرد مرا هم ورید و شریانی است

ربود مرغکم از زیر پر بعنف و نگفت
که مادری و پرستاری و نگهبانی است

اسیر کردن و کشتن، تفرج و بازی است
نشانه کردن مظلوم، کار آسانی است

ز بام خرد گل اندود پست ما، پیداست
که سقف خانهٔ جمعیت پریشانی است

شکست پنجه و منقار من، ولیک چه باک
پلنگ حادثه را نیز چنگ و دندانی است

گرفتم آنکه بپایان رسید، فرصت ما
برای فرصت صیاد نیز، پایانی است

فتاد پایه، چنین خانه را چه تعمیری است
گداخت سینه، چنین درد را چه درمانی است

چمن خوش است و جهان سبز و بوستان خرم
برای طائر آزاد، جای جولانی است

زمانه عرصه برای ضعیف، تنگ گرفت
هماره بهر توانا، فراخ میدانی است

همیشه خانهٔ بیداد و جور، آباد است
بساط ماست که ویران ز باد و بارانی است

نگفته ماند سخنهای من، خوشا مرغی
که لانه اش گه سعی و عمل، دبستانی است

مرا هر آنکه در افکند همچو گوی بسر
خبر نداشت که در دست دهر چوگانی است

ز رنج بی سر و سامانی منش چه غم است
همین بس است که او را سری و سامانی است

حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد
زمانه را سند و دفتری و دیوانی است

کسی ز درد من آگه نشد، ولیک خوشم
که چند قطرهٔ خونم، بدست و دامانی است

هزار کاخ بلند، ار بنا کند صیاد
بهای خار و خس آشیان ویرانی است

چه لانه ای و چه قصری، اساس خانه یکی است
بشهر کوچک خود، مور هم سلیمانی است

ز دهر، گر دل تنگم فشار دید چه غم
گرفته دست قضا، هر کجا گریبانی است

چه برتریست ندانم بمرغ، مردم را
جز اینکه دعوی باطل کند که انسانی است

درین قبیلهٔ خودخواه، هیچ شقفت نیست
چو نیک درنگری، هر چه هست عنوانی است

فریب آشتی

ز حیله، بر در موشی نشست گربه و گفت
که چند دشمنی از بهر حرص و آز کنیم

بیا که رایت صلح و صفا برافرازیم
براه سعی و عمل، فکر برگ و ساز کنیم

بیا که حرص دل و آز دیده را بکشیم
وجود، فارغ از اندیشه و نیاز کنیم

بسی بخانه نشستیم و دامن آلودیم
بیا رویم سوی مسجد و نماز کنیم

بگفت، کارشناسان بما بسی خندند
اگر که گوش به پند تو حیله ساز کنیم

ز توشه ای که تو تعیین کنی، چه بهره بریم
بخلوتی که تو شاهد شوی، چه راز کنیم

رعایت از تو ندیدیم، تا شویم ایمن
نوازشی نشنیدیم، تا که ناز کنیم

خود، آگهی که چه کردی بما، دگر مپسند
که ما اشاره ها بدان زخم جانگداز کنیم

بلای راه تو بس دیده ایم، به که دگر
نه قصه ای ز نشیب و نه از فراز کنیم

دگر بکار نیاید گلیم کوته ما
اگر که پای، ازین بیشتر دراز کنیم

خلاف معرفت و عقل، ره چرا سپریم
بروی دشمن خود، در چگونه باز کنیم

حدیث روشن ظلم شما و ذلت ما
حقیقت است، چرا صحبت از مجاز کنیم

فلسفه

نخودی گفت لوبیائی را
کز چه من گردم این چنین، تو دراز

گفت، ما هر دو را بباید پخت
چاره ای نیست، با زمانه بساز

رمز خلقت، بما نگفت کسی
این حقیقت، مپرس ز اهل مجاز

کس، بدین رزمگه ندارد راه
کس، درین پرده نیست محرم راز

بدرازی و گردی من و تو
ننهد قدر، چرخ شعبده باز

هر دو، روزی در اوفتیم بدیگ
هر دو گردیم جفت سوز و گداز

نتوان بود با فلک گستاخ
نتوان کرد بهر گیتی ناز

سوی مخزن رویم زین مطبخ
سر این کیسه، گردد آخر باز

برویم از میان و دم نزنیم
بخروشیم، لیک بی آواز

این چه خامی است، چون در آخر کار
آتش آمد من و تو را دمساز

گر چه در زحمتیم، باز خوشیم
که بما نیز، خلق راست نیاز

دهر، بر کار کس نپردازد
هم تو، بر کار خویشتن پرداز

چون تن و پیرهن نخواهد ماند
چه پلاس و چه جامهٔ ممتاز

ما کز انجام کار بی خبریم
چه توانیم گفتن از آغاز

قائد تقدیر

کرد آسیا ز آب، سحرگاه باز خواست
کای خودپسند، با منت این بدسری چراست

از چیره دستی تو، مرا صبر و تاب رفت
از خیره گشتن تو، مرا وزن و قدر کاست

هر روز، قسمتی ز تنم خاک میشود
وان خاک، چون نسیم بمن بگذرد، هباست

آسوده اند کارگران جمله، وقت شب
چون من که دیده ای که شب و روز مبتلاست

گردیدن است کار من، از ابتدای کار
آگه نیم کزین همه گردش، چه مدعاست

فرسودن من از تو بدینسان، شگفت نیست
این چشمهٔ فساد، ندانستم از کجاست

زان پیشتر که سوده شوم پاک، باز گرد
شاید که بازگشت تو، این درد را دواست

با این خوشی، چرا به ستم خوی کرده ای
آلودگی، چگونه درین پاکی و صفاست

در دل هر آنچه از تو نهفتم، شکستگی است
بر من هر آنچه از تو رسد، خواری و جفاست

بیهوده چند عرصه بمن تنگ میکنی
بهر گذشتن تو بصحرا، هزار جاست

خندید آب، کین ره و رسم از من و تو نیست
ما رهرویم و قائد تقدیر، رهنماست

من از تو تیره روزترم، تنگدل مباش
بس فتنه ها که با تو نه و با من آشناست

لرزیده ام همیشه ز هر باد و هر نسیم
هرگز نگفته ام که سموم است یا صباست

از کوه و آفتاب، بسی لطمه خورده ام
بر حالم، این پریشی و افتادگی گواست

همواره جود کردم و چیزی نخواستم
طبعم غنی و دوستیم خالی از ریاست

بس شاخه کز فتادگیم بر فراشت سر
بس غنچه کز فروغ منش رونق و ضیاست

ز الودگی، هر آنچه رسیدست شسته ام
گر حله یمانی و گر کهنه بوریاست

از رود و دشت و دره گذشتیم هزار سال
با من نگفت هیچکسی، کاین چه ماجراست

هر قطره ام که باد پراکنده میکند
آن قطره گاه در زمی و گاه در سماست

سر گشته ام چو گوی، ز روزی که زاده ام
سرگشته دیده اید که او را نه سر، نه پاست

از کار خویش، خستگیم نیست، زان سبب
کاز من همیشه باغ و چمن را گل و گیاست

قدر تو آن بود که کنی آرد، گندمی
ور نه بکوهسار، بسی سنگ بی بهاست

گر رنج میکشیم چه غم، زانکه خلق را
آسودگی و خوشدلی از آب و نان ماست

آبم من، ار بخار شوم در چمن، خوش است
سنگی تو، گر که کار کنی بشکنی رواست

چون کار هر کسی به سزاوار داده اند
از کارگاه دهر، همین کارمان سزاست

با عزم خویش، هیچیک این ره نمیرویم
کشتی، مبرهن است که محتاج ناخداست

در زحمتیم هر دو ز سختی و رنج، لیک
هر چ آن بما کنند، نه از ما، نه از شماست

از ما چه صلح خیزد و جنگ، این چه فکر تست
در دست دیگریست، گر آ ب و گر آسیاست

قدر هستی

سرو خندید سحر، بر گل سرخ
که صفای تو به جز یکدم نیست

من بیک پایه بمانم صد سال
مرگ، با هستی من توام نیست

من که آزاد و خوش و سرسبزم
پشتم از بار حوادث، خم نیست

دولت آنست که جاوید بود
خانهٔ دولت تو، محکم نیست

گفت، فکر کم و بسیار مکن
سرنوشت همه کس، با هم نیست

ما بدین یکدم و یک لحظه خوشیم
نیست یک گل، که دمی خرم نیست

قدر این یکدم و یک لحظه بدان
تا تو اندیشه کنی، آنهم نیست

چونکه گلزار نخواهد ماندن
گل اگر نیز نماند، غم نیست

چه غم ار همدم من نیست کسی
خوشتر از باد صبا، همدم نیست

عمر گر یک دم و گر یک نفس است
تا بکاریش توان زد، کم نیست

ما بخندیم به هستی و به مرگ
هیچگه چهرهٔ ما درهم نیست

آشکار است ستمکاری دهر
زخم بس هست، ولی مرهم نیست

یک ره ار داد، دو صد راه گرفت
چه توان کرد، فلک حاتم نیست

تو هم از پای در آئی ناچار
آبت از کوثر و از زمزم نیست

باید آزاده کسی را خواندن
که گرفتار، درین عالم نیست

گل چرا خوش ننشیند، دائم
ماهتاب و چمن و شبنم نیست

یک نفس بودن و نابود شدن
در خور این غم و این ماتم نیست

هر چه خواندیم، نگشتیم آگه
درس تقدیر، به جز مبهم نیست

شمع خردی که نسیمش بکشد
شمع این پرتگه مظلم نیست

قلب مجروح

دی، کودکی بدامن مادر گریست زار
کز کودکان کوی، بمن کس نظر نداشت

طفلی، مرا ز پهلوی خود بیگناه راند
آن تیر طعنه، زخم کم از نیشتر نداشت

اطفال را بصحبت من، از چه میل نیست
کودک مگر نبود، کسی کو پدر نداشت

امروز، اوستاد بدرسم نگه نکرد
مانا که رنج و سعی فقیران، ثمر نداشت

دیروز، در میانهٔ بازی، ز کودکان
آن شاه شد که جامهٔ خلقان ببر نداشت

من در خیال موزه، بسی اشک ریختم
این اشک و آرزو، ز چه هرگز اثر نداشت

جز من، میان این گل و باران کسی نبود
کو موزه ای بپا و کلاهی بسر نداشت

آخر، تفاوت من و طفلان شهر چیست
آئین کودکی، ره و رسم دگر نداشت

هرگز درون مطبخ ما هیزمی نسوخت
وین شمع، روشنائی ازین بیشتر نداشت

همسایگان ما بره و مرغ میخورند
کس جز من و تو، قوت ز خون جگر نداشت

بر وصله های پیرهنم خنده می کنند
دینار و درهمی، پدر من مگر نداشت

خندید و گفت، آنکه بفقر تو طعنه زد
از دانه های گوهر اشکت، خبر نداشت

از زندگانی پدر خود مپرس، از آنک
چیزی بغیر تیشه و گهی آستر نداشت

این بوریای کهنه، بصد خون دل خرید
رختش، گه آستین و گهی آستر نداشت

بس رنج برد و کس نشمردش به هیچ کس
گمنام زیست، آنکه ده و سیم و زر نداشت

طفل فقیر را، هوس و آرزو خطاست
شاخی که از تگرگ نگون گشت، بر نداشت

نساج روزگار، درین پهن بارگاه
از بهر ما، قماشی ازین خوبتر نداشت

کارآگاه

گربهٔ پیری، ز شکار اوفتاد
زار بنالید و نزار اوفتاد

ناخنش از سنگ حوادث شکست
دزد قضا و قدرش راه بست

از طمع و حمله و پیکار ماند
کارگر از کار شد و کار ماند

کودک دهقان، بسرش کوفت مشت
مطبخیش هیمه زد و سوخت پشت

گربهٔ همسایه، دمش را گزید
از سگ بازار، جفاها کشید

بسکه دمی خاک و دمی آب ریخت
از تنش، آن موی چو سنجاب ریخت

تیره شد آن دیدهٔ آئینه وار
گرسنه ماند، آن شکم بیقرار

از غم کشک و کره، خوناب خورد
در عوض شیر، بسی آب خورد

دوده نمیسود به گوش و به دم
حمله نمیکرد به دیگ و به خم

حیله و تزویر، فراموش کرد
گربهٔ پیر فلکش، موش کرد

مایهٔ هستیش، ز تن رفته بود
نیروی دندان و دهن رفته بود

گربه چو رنجور و گرفتار شد
موش بد اندیش، در انبار شد

در همه جا خفت و به هر سو نشست
بند ز هر کیسه و انبان گسست

گربه چو دید آن ره و رسم تباه
پای کشان، کرد به انبار راه

گفت بخود، کاین چه در افتادنست
تا رمقی در دل و جان در تن است

زنده ام و موش نترسد ز من!
مرده ام از کاهلی خویشتن

گر چه نمی آیدم از دست، کار
آگهم از کارگه روزگار

گر چه مرا نیروی پیکار نیست
موش از این قصه، خبردار نیست

به که از امروز شوم کاردان
تا که به کاری بردم آسمان

گر که بینم سوی موشان بخشم
جمله بیندند ز اندیشه چشم

زخم زنم، گر چه بفرسوده چنگ
حمله کنم، گر چه بود عرصه تنگ

گربه چو آن همت و تدبیر کرد
آن شکم گرسنه را سیر کرد

بر زنخ از حیله بیفکند باد
موش بترسید و ز ترس ایستاد

جست و خراشید زمین را بدست
موش بلرزید و همانجا نشست

موشک چندی، چو بدینسان گرفت
رنج ز تن، درد ز دندان گرفت

تا نرود قوت بازوی تو
نشکند ایام، ترازوی تو

تا نربودند ز دستت عنان
جان ز تو خواهد هنر و جسم نان

روی متاب از ره تدبیر و رای
تا شودت پیر خرد، رهنمای

بر همه کاری، فلک افزار داد
پشت قوی کرد، سپس بار داد

هر که درین راه رود سر گران
پیشتر افتند ازو دیگران

تا گهری در صدف کار بود
گوهری وقت، خریدار بود

کارگاه حریر

به کرم پیله شنیدم که طعنه زد حلزون
که کار کردن بیمزد، عمر باختن است

پی هلاک خود، ای بیخبر، چه میکوشی
هر آنچه ریشته ای، عاقبت ترا کفن است

بدست جهل، به بنیاد خویش تیشه زدن
دو چشم بستن و در چاه سرنگون شدن است

چو ما، برو در و دیوار خانه محکم کن
مگرد ایمن و فارغ، زمانه راهزن است

بگفت، قدر کسی را نکاست سعی و عمل
خیال پرورش تن، ز قدر کاستن است

بخدمت دگران دل چگونه خواهد داد
کسی که همچو تو، دائم بفکر خویشتن است

بدیگ حادثه، روزی گرم بجوشانند
شگفت نیست، که مرگ از قفای زیستن است

بروز مرگم، اگر پیله گور گشت و کفن
بوقت زندگیم، خوابگاه و پیرهن است

مرا بخیره نخوانند کرم ابریشم
بهر بساط که ابریشمی است، کار من است

ز جانفشانی و خون خوردن قبیلهٔ ماست
پرند و دیبهٔ گلرنگ، هر کرا بتن است

کاروان چمن

گفت با صید قفس، مرغ چمن
که گل و میوه، خوش و تازه رس است

بگشای این قفس و بیرون آی
که نه در باغ و نه در سبزه، کس است

گفت، با شبرو گیتی چکنم
که سحر دزد و شبانگه عسس است

ای بسا گوشه، که میدان بلاست
ای بسا دام، که در پیش و پس است

در گلستان جهان، یک گل نیست
هر کجا مینگرم، خار و خس است

همچو من، غافل و سرمست مپر
قفس، آخر نه همین یک قفس است

چرخ پست است، بلندش مشمار
اینکه دیدیش چو عنقا، مگس است

کاروان است گل و لاله بباغ
سبزه اش اسب و صبایش جرس است

ز گرفتاری من، عبرت گیر
که سرانجام هوی و هوس است

حاصل هستی بیهودهٔ ما
آه سردی است که نامش نفس است

چشم دید این همه و گوش شنید
آنچه دیدیم و شنیدیم بس است

کارهای ما

نخوانده فرق سر از پای، عزم کو کردیم
نکرده پرسش چوگان، هوای گو کردیم

بکار خویش نپرداختیم، نوبت کار
تمام عمر، نشستیم و گفتگو کردیم

بوقت همت و سعی و عمل، هوس راندیم
بروز کوشش و تدبیر، آرزو کردیم

عبث به چه نفتادیم، دیو آز و هوی
هر آنچه کرد، بدیدیم و همچو او کردیم

بسی مجاهده کردیم در طریق نفاق
ببین چه بیهده تفسیر «جاهدوا» کردیم

چونان ز سفره ببردند، سفره گستردیم
چو آب خشک شد، اندیشهٔ سبو کردیم

اگر که نفس، بداندیش ما نبود چرا
ملول گشت، چو ما رسم و ره نکو کردیم

چو عهدنامه نوشتیم، اهرمن خندید
که اتحاد نبود، اینکه با عدو کردیم

هزار مرتبه دریای چرخ، طوفان کرد
از آن زمان که نشیمن درین کرو کردیم

نه همچو غنچه، بدامان گلبنی خفتیم
نه همچو سبزه، نشاطی بطرف جو کردیم

چراغ عقل، نهفتیم شامگاه رحیل
از آن بورطهٔ تاریک جهل، رو کردیم

بعمر گم شده، اصلا نسوختیم، ولیک
چو سوزنی ز نخ افتاد، جستجو کردیم

بغیر جامهٔ فرصت، که کس رفوش نکرد
هزار جامه دریدند و ما رفو کردیم

تباه شد دل از آلودگی و دم نزدیم
همی بتن گرویدیم و شستشو کردیم

سمند توسن افلاک، راهوار نگشت
به توسنیسش، چو یک چند تاخت، خو کردیم

ز فرط آز، چو مردار خوار تیره درون
هماره بر سر این لاشه، های و هو کردیم

چو زورمند شدیم، از دهان مسکینان
بجبر، لقمه ربودیم و در گلو کردیم

ز رشوه، اسب خریدیم و خانه و ده و باغ
باشک بیوه زنان، حفظ آبرو کردیم

از آن ز شاخ حقایق، بما بری نرسید
که ما همیشه حکایت ز رنگ و بو کردیم

کرباس و الماس

یکی گوهر فروشی، ثروت اندوز
بدست آورد الماسی دل افروز

نهادش در میان کیسه ای خرد
ببستش سخت و سوی مخزنش برد

درافکندش بصندوقی از آهن
بشام اندر، نهفت آن روز روشن

بر آن صندوق زد قفلی ز پولاد
چراغ ایمن نمود، از فتنهٔ باد

ز بند و بست، چون شد کیسه آگاه
حساب کا رخود گم کرد ناگاه

چو مهر و اشتیاق گوهری دید
ببالید و بسی خود را پسندید

نه تنها بود و میانگاشت تنهاست
نه زیبا بود و می پنداشت زیباست

گمان کرد، از غرور و سرگرانی
که بهر اوست رنج پاسبانی

بدان بیمایگی، گردن برافراشت
فروتن بود، گر سرمایه ای داشت

ز حرف نرخ و پیغام خریدار
بوزن و قدر خویش، افزود بسیار

بخود گفت این جهان افروزی از ماست
بنام ماست، هر رمزی که اینجاست

نبود ار حکمتی در صحبت من
چه میکردم درین صندوق آهن

جمال و جاه ما، بسیار بودست
عجب رنگی درین رخسار بودست

بهای ما فزون کردند هر روز
عجب رخشنده بود این بخت پیروز

مرا نقاد گردون قیمتی داد
که بستندم چنین با قفل پولاد

بدو الماس گفت، ای یار خودخواه
نه تنهائی، رفیقی هست در راه

چه شد کاین چهر زیبا را ندیدی
قرین ما شدی، ما را ندیدی

چه نسبت با جواهر، ریسمان را
چه خویشی، ریسمان و آسمان را

نباشد خودپسندی را سرانجام
کسی دیبا نبافد با نخ خام

اگر گوهر فروش، اینجا گذر داشت
نه بهر کیسه، از بهر گهر داشت

بمخزن، گر شبی چون و چرا رفت
نه از بهر شما، از بهر ما رفت

تو مشتی پنبه، من پروردهٔ کان
تو چون شب تیره، من صبح درخشان

چو در دامن گرفتی گوهری پاک
ترا بگرفت دست چرخ از خاک

چو بر گیرند این پاکیزه گوهر
گشایند از تو بند و قفل از در

تو پنداری ره و رسم تو نیکوست
ترا همسایه نیکو بود، ای دوست

از آن معنی، نکردندت فراموش
که داری همچو من، جانی در آغوش

از آن کردند در کنجی نهانت
که بسپردند گنجی شایگانت

چو نقش من فتد زین پرده بیرون
شود کار تو نیز آنگه دگرگون

نه اینجا مایه ای ماند، نه سودی
نه غیر از ریسمانت، تار پودی

به پیرامون من، دارند شب پاس
تو کرباسی، مرا خوانند الماس

نظر بازی نمود، آن یار دلجوی
ترا برداشت، تا بیند مرا روی

ترا بگشود و ما گشتیم روشن
ترا بر بست و ما ماندیم ایمن

صفای تن، ز نور جان پاک است
چو آن بیرون شد، این یک مشت خاک است

کعبهٔ دل

گه احرام، روز عید قربان
سخن میگفت با خود کعبه، زینسان

که من، مرآت نور ذوالجلالم
عروس پردهٔ بزم وصالم

مرا دست خلیل الله برافراشت
خداوندم عزیز و نامور داشت

نباشد هیچ اندر خطهٔ خاک
مکانی همچو من، فرخنده و پاک

چو بزم من، بساط روشنی نیست
چو ملک من، سرای ایمنی نیست

بسی سرگشتهٔ اخلاص داریم
بسی قربانیان خاص داریم

اساس کشور ارشاد، از ماست
بنای شوق را، بنیاد از ماست

چراغ این همه پروانه، مائیم
خداوند جهان را خانه، مائیم

پرستشگاه ماه و اختر، اینجاست
حقیقت را کتاب و دفتر، اینجاست

در اینجا، بس شهان افسر نهادند
بسی گردن فرازان، سر نهادند

بسی گوهر، ز بام آویختندم
بسی گنجینه، در پا ریختندم

بصورت، قبلهٔ آزادگانیم
بمعنی، حامی افتادگانیم

کتاب عشق را، جز یک ورق نیست
در آن هم، نکته ای جز نام حق نیست

مقدس همتی، کاین بارگه ساخت
مبارک نیتی، کاین کار پرداخت

درین درگاه، هر سنگ و گل و کاه
خدا را سجده آرد، گاه و بیگاه

«انا الحق» میزنند اینجا، در و بام
ستایش می کنند، اجسام و اجرام

در اینجا، عرشیان تسبیح خوانند
سخن گویان معنی، بی زبانند

بلندی را، کمال از درگه ماست
پر روح الامین، فرش ره ماست

در اینجا، رخصت تیغ آختن نیست
کسی را دست بر کس تاختن نیست

نه دام است اندرین جانب، نه صیاد
شکار آسوده است و طائر آزاد

خوش آن استاد، کاین آب و گل آمیخت
خوش آن معمار، کاین طرح نکو ریخت

خوش آن درزی، که زرین جامه ام دوخت
خوش آن بازارگان، کاین حله بفروخت

مرا، زین حال، بس نام آوریهاست
بگردون بلندم، برتریهاست

بدوخندید دل آهسته، کای دوست
ز نیکان، خود پسندیدن نه نیکوست

چنان رانی سخن، زین تودهٔ گل
که گوئی فارغی از کعبهٔ دل

ترا چیزی برون از آب و گل نیست
مبارک کعبه ای مانند دل نیست

ترا گر ساخت ابراهیم آذر
مرا بفراشت دست حی داور

ترا گر آب و رنگ از خال و سنگ است
مرا از پرتو جان، آب و رنگ است

ترا گر گوهر و گنجینه دادند
مرا آرامگاه از سینه دادند

ترا در عیدها بوسند درگاه
مرا بازست در، هرگاه و بیگاه

ترا گر بنده ای بنهاد بنیاد
مرا معمار هستی، کرد آباد

ترا تاج ار ز چین و کشمر آرند
مرا تفسیری از هر دفتر آرند

ز دیبا، گر ترا نقش و نگاریست
مرا در هر رگ، از خون جویباریست

تو جسم تیره ای، ما تابناکیم
تو از خاکی و ما از جان پاکیم

ترا گر مروه ای هست و صفائی
مرا هم هست تدبیری و رائی

درینجا نیست شمعی جز رخ دوست
وگر هست، انعکاس چهرهٔ اوست

ترا گر دوستدارند اختر و ماه
مرا یارند عشق و حسرت و آه

ترا گر غرق در پیرایه کردند
مرا با عقل و جان، همسایه کردند

درین عزلتگه شوق، آشناهاست
درین گمگشته کشتی، ناخداهاست

بظاهر، ملک تن را پادشائیم
بمعنی، خانهٔ خاص خدائیم

درینجا رمز، رمز عشق بازی است
جز این نقشی، هر نقشی مجازی است

درین گرداب، قربانهاست ما را
بخون آلوده، پیکانهاست ما را

تو، خون کشتگان دل ندیدی
ازین دریا، به جز ساحل ندیدی

کسی کاو کعبهٔ دل پاک دارد
کجا ز آلودگیها باک دارد

چه محرابی است از دل با صفاتر
چه قندیلی است از جان روشناتر

خوش آن کو جامه از دیبای جان کرد
خوش آن مرغی، کازین شاخ آشیان کرد

خوش آنکس، کز سر صدق و نیازی
کند در سجدگاه دل، نمازی

کسی بر مهتران، پروین، مهی داشت
که دل چون کعبه، زالایش تهی داشت

کمان قضا

موشکی را بمهر، مادر گفت
که بسی گیر و دار در ره ماست

سوی انبار، چشم بسته مرو
که نهان، فتنه ها به پیش و قفاست

تله و دام و بند بسیار است
دهر بی باک و چرخ، بی پرواست

تله مانند خانه ایست نکو
دام، مانند گلشنی زیباست

ای بسا رهنما که راهزن است
ای بسا رنگ خوش، که جانفرساست

زاهنین میله، گردکان مربای
که چنین لقمه، خون دل، نه غذاست

هر کجا مسکنی است، کالائی است
هر کجا سفره ایست، نان آنجاست

تلهٔ محکمی به پشت در است
گربهٔ فربهی است، میان سراست

آنچنان رو، که غافلت نکشند
خنجر روزگار، خون پالاست

هر نشیمن، نه جای هر شخصی است
هر گذرگه، نه در خور هر پاست

اثر خون، چو در رهی بینی
پا در آن ره منه، که راه بلاست

هرگز ایمن مشو، که حملهٔ چرخ
گر ز امروز بگذرد، فرداست

وقت تاراج و دستبرد، شب است
روز، هنگام خواب و نشو و نماست

سر میفراز نزد شبرو دهر
که بسی قامت از جفاش، دوتاست

موشک آزرده گشت و گفت خموش
عقل من، بیشتر ز عقل شماست

خبرم هست ز آفت گردون
تله و دام، دیده ام که کجاست

از فراز و نشیب، آگاهم
میشناسم چه راه، راه خطاست

هر کسی جای خویش میداند
پند و اندرز دیگران بیجاست

این سخن گفت و شد ز لانه برون
نظری تند کرد، بر چپ و راست

دید در تلهٔ نو رنگین
گردکانی در آهنی پیداست

هیچ آگه نشد ز بی خردی
کاندران سهمگین حصار، چهاست

یا در آن روشنی، چه تاریکی است
یا در آن یکدلی، چه روی و ریاست

بانگ برداشت، کاین نشیمن پاک
چه مبارک مکان روح افزاست

تله گفتا، مایست در بیرون
بدرون آی، کاین سراچه تراست

اگرت زاد و توشه نیست، چه غم
زانکه این خانه، پر ز توش و نواست

جای، تا کی کنی بزیر زمین
رونق زندگی ز آب و هواست

اندرین خانه، بین رهزن نیست
هر چه هست، ایمنی و صلح و صفاست

نشنیدم بنا، چنین محکم
گر چه در دهر، صد هزار بناست

جای انده، درین مکان شادیست
جای نان، اندرین سرا حلواست

موش پرسید، این کمانک چیست
تله خندید، کاین کمان قضاست

اندر آی و بچشم خویش بین
کاندرین پرده ها، چه شعبده هاست

موشک از شوق جست و شد بدرون
تا که او جست، بانگ در بر خاست

بهر خوردن، چو کرد گردن کج
آهنی رفت و بر گلویش راست

رفت سودی کند، زیان طلبید
خواست بر تن فزاید، از جان کاست

کودکی کاو ز پند و وعظ گریخت
گر بچاه است، دم مزن که چراست

رسم آزادگان چه میداند
تیره بختی که پای بند هوی ست

خویش را دردمند آز مکن
که نه هر درد را امید دواست

عزت از نفس دون مجو، پروین
کاین سیه رای، گمره و رسواست

کوته نظر

شمع بگریست گه سوز و گداز
کاز چه پروانه ز من بیخبر است

بسوی من نگذشت، آنکه همی
سوی هر برزن و کویش گذر است

بسرش، فکر دو صد سودا بود
عاشق آنست که بی پا و سر است

گفت پروانهٔ پر سوخته ای
که ترا چشم، بایوان و در است

من بپای تو فکندم دل و جان
روزم از روز تو، صد ره بتر است

پر خود سوختم و دم نزدم
گر چه پیرایهٔ پروانه، پر است

کس ندانست که من میسوزم
سوختن، هیچ نگفتن، هنر است

آتش ما ز کجا خواهی دید
تو که بر آتش خویشت نظر است

به شرار تو، چه آب افشاند
آنکه سر تا قدم، اندر شرر است

با تو میسوزم و میگردم خاک
دگر از من، چه امید دگر است

پر پروانه ز یک شعله بسوخت
مهلت شمع ز شب تا سحر است

سوی مرگ، از تو بسی پیشترم
هر نفس، آتش من بیشتر است

خویشتن دیدن و از خود گفتن
صفت مردم کوته نظر است

کودک آرزومند

دی، مرغکی بمادر خود گفت، تا بچند
مانیم ما همیشه بتاریک خانه ای

من عمر خویش، چون تو نخواهم تباه کرد
در سعی و رنج ساختن آشیانه ای

آید مرا چو نوبت پرواز، بر پرم
از گل بسبزه ای و ز بامی بخانه ای

خندید مرغ زیرک و گفتش تو کودکی
کودک نگفت، جز سخن کودکانه ای

آگاه و آزموده توانی شد، آن زمان
کگه شوی ز فتنهٔ دامی و دانه ای

زین آشیان ایمن خود، یادها کنی
چون سازد از تو، حوادث نشانه ای

گردون، بر آن رهست که هر دم زند رهی
گیتی، بر آن سر است که جوید بهانه ای

باغ وجود، یکسره دام نوائب است
اقبال، قصه ای شد و دولت، فسانه ای

پنهان، بهر فراز که بینی نشیبهاست
مقدور نیست، خوشدلی جاودانه ای

هر قطره ای که وقت سحر، بر گلی چکد
بحری بود، که نیستش اصلا کرانه ای

بنگر، به بلبل از ستم باغبان چه رفت
تا کرد سوی گل، نگه عاشقانه ای

پرواز کن، ولی نه چنان دور ز آشیان
منمای فکر و آرزوی جاهلانه ای

بین بر سر که چرخ و زمین جنگ میکنند
غیر از تو هیچ نیست، تو اندر میانه ای

ای نور دیده، از همه آفاق خوشتر است
آرامگاه لانه و خواب شبانه ای

هر کس که توسنی کند، او را کنند رام
در دست روزگار، بود تازیانه ای

بسیار کس، ز پای در آورد اسب آز
آن را مگر نبود، لگام و دهانه ای

کوه و کاه

بچشم عجب، سوی کاه کرد کوه نگاه
بخنده گفت، که کار تو شد ز جهل، تباه

ز هر نسیم بلرزی، ز هر نفس بپری
همیشه، روی تو زرد است و روزگار، سیاه

مرا بچرخ برافراشت بردباری، سر
تو گه باوج سمائی و گاه در بن چاه

کسی بزرگ نگردد مگر ز کار بزرگ
گر از تو کار نیاید، زمانه را چه گناه

مرا نبرد ز جا هیچ دست زور، ولیک
ترا نه جای نشستن بود، نه ز خفتنگاه

مرا ز رسم و ره نیک خویش، قدر فزود
نه ای تو بیخبر، از هیچ رسم و راه آگاه

گهر ز کان دل من، برند گوهریان
پلنگ و شیر، بسوی من آورند پناه

نه باک سلسله دارم، نه بیم آفت سیل
نه سیر مهر زبونم کند، نه گردش ماه

بنزد اهل خرد، سستی و سبکساریست
در اوفتادن بیجا و جستن بیگاه

بگفت، رهزن گیتی ره تو هم بزند
مخند خیره، بافتادگان هر سر راه

مشو ز دولت ناپایدار خویش ایمن
سوی تو نیز کشد شبرو سپهر، سپاه

قویتری ز تو، روزی ز پا در افکندت
بیک دقیقه، ز من هیچتر شوی ناگاه

چه حاصل از هنر و فضل مردم خودبین
خوشم که هیچم و همچون تو نیستم خودخواه

گر از نسیم بترسم بخویش، ننگی نیست
شنیده ای که بلرزد به پیش باد، گیاه

تو، جاه خویش فزون کن باستواری و صبر
مرا که جز پر کاهی نیم، چه رتبت و جاه

خوش آن کسی که چو من، سر ز پا نمیداند
خوش آن تنی که نبردست ، بار کفش و کلاه

چه شاهباز توانا، چه ماکیان ضعیف
شوند جمله سرانجام، صید این روباه

بنای محکمهٔ روزگار، بر ستم است
قضا چو حکم نویسند، چه داوری، چه گواه

چه فرق، گر تو گرانسنگ و ما سبکساریم
چو تندباد حوادث و زد، چه کوه و چه کاه

کسی ز روی حقیقت بلند شد، پروین
که دست دیو هوی شد ز دامنش کوتاه

کیفر بی هنر

بخویش، هیمه گه سوختن بزاری گفت
که ای دریغ، مرا ریشه سوخت زین آذر

همیشه سر بفلک داشتیم در بستان
کنون چه رفت که ما را نه ساق ماند و نه سر

خوش آنزمان که مرا نیز بود جایگهی
میان لاله ونسرین و سوسن و عبهر

حریر سبز بتن بود، پیش از این ما را
چه شد که جامه گسست و سیاه شد پیکر

من از کجا و فتادن بمطبخ دهقان
مگر نبود در این قریه، هیزم دیگر

بوقت شیر، ز شیرم گرفت دایهٔ دهر
نه با پدر نفسی زیستم، نه با مادر

عبث بباغ دمیدم که بار جور کشم
بزیر چرخ تو گوئی نه جوی بود و نه جر

ز بیخ کنده شدیم این چنین بجور، از آنک
ز تندباد حوادث، نداشتیم خبر

فکند بی سببی در تنور پیرزنم
شوم ز خار و خسی نیز، عاقبت کمتر

ز دیده، خون چکدم هر زمان ز آتش دل
کسی نکرد چو من خیره، خون خویش هدر

نه دود ماند و نه خاکستر از من مسکین
خوش آنکسیکه بگیتی ز خود گذاشت اثر

مرا بناز بپرورد باغبان روزی
نگفت هیچ بگوشم، حدیث فتنه و شر

چنان ز یاد زمان گذشته خرسندم
که تیره بختی خود را نیمکنم باور

نمود شبرو گیتیم سنگسار، از آنک
ندید شاخی ازین شاخسار کوته تر

ندید هیچ، بغیر از جفا و بد روزی
هر آنکه همنفسش سفله بود و بد گوهر

چو پنبه، خوار بسوزد، چو نی بنالد زار
کسیکه اخگر جانسوز را شود همسر

مرا چو نخل، بلندی و استقامت بود
چه شد که بی گنهم واژگونه گشت اختر

چه اوفتاد که گردون ز پا درافکندم
چه شد که از همه عالم بمن فتاد شرر

چه وقت سوز و گداز است، شاخ نورس را
چه کرده ایم که ما را کنند خاکستر

بخنده گفت چنین، اخگری ز کنج تنور
که وقت حاصل باغ، از چه رو ندادی بر

مگوی، بی گنهم سوخت شعلهٔ تقدیر
همین گناه تو را بس، که نیستی بر ور

کنون که پرده از این راز، برگرفت سپهر
به آنکه هر دو بگوئیم عیب یکدیگر

ز چون منی، چه توان چشم داشت غیر ستم
ز همنشین جفا جو، گریختن خوشتر

به تیغ می نتوان گفت، دست و پای مبر
بگرگ می نتوان گفت، میش و بره مدر

من ار بدم، ز بداندیشی خود آگاهم
هزار خانه بسوزد هم از یکی اخگر

ترا چه عادت زیبا و خصلت نیکوست
من آتشم، ز من و زشت رائیم بگذر

سزای باغ نبودی تو، باغبان چه کند
پسر چو ناخلف افتاد، چیست جرم پدر

خوشند کارشناسان، ترا چه دارد خوش
هنرورند بزرگان، ترا چه بود هنر

بلند گشتن تنها بلندنامی نیست
بمیوه نخل شد، ای دوست، برتر از عرعر

بطرف باغ، تهی دست و بی هنر بودن
برای تازه نهالان، خسارتست و خطر

چو شاخه بار نیارد، چه برگ سبز و چه زرد
چو چوب همسر آذر شود، چه خشک و چه تر

بکوی نیکدلان، نیست جز نکوئی راه
بسوی کاخ هنر، نیست غیر کوشش در

کسیکه داور کردارهای نیک و بد است
بجز بدی، ندهد بدسرشت را کیفر

بدان صفت که توئی، نقش هستیت بکشند
تو صورتی و سپهر بلند، صورتگر

اگر ز رمز بلندی و پستی، آگاهی
تنت چگونه چنین فربه است و جان لاغر

اگر ز کار بد نیک خویش، بی خبری
دمی در آینهٔ روشن جهان، بنگر

هزار شاخهٔ سرسبز، گشت زرد و خمید
ز سحربازی و ترفند گنبد اخضر

به روز حادثه، کار آگهان روشن رای
نیفکنند ز هر حملهٔ سپهر، سپر

ز خون فاسد تو، تن مریض بود همی
عجب مدار، رگی را زدند گر نشتر

بهای هر نم ازین یم، هزار خون دل است
نخورده باده کسی، رایگان ازین ساغر

برای معرفتی، جسم گشت همسر جان
برای بوی خوشی، عود سوخت در مجمر

آشیان ویران

از ساحت پاک آشیانی
مرغی بپرید سوی گلزار

در فکرت توشی و توانی
افتاد بسی و جست بسیار

رفت از چمنی به بوستانی
بر هر گل و میوه سود منقار

تا خفت ز خستگی زمانی
یغماگر دهر گشت بیدار

تیری بجهید از کمانی
چون برق جهان ز ابر آذار

گردید نژند خاطری شاد

چون بال و پرش تپید در خون
از یاد برون شدش پریدن

افتاد ز گیرودار گردون
نومید ز آشیان رسیدن

از پر سر خویش کرد بیرون
نالید ز درد سر کشیدن

دانست که نیست دشت و هامون
شایستهٔ فارغ آرمیدن

شد چهرهٔ زندگی دگرگون
در دیده نماند تاب دیدن

مانا که دل از تپیدن افتاد

مجروح ز رنج زندگی رست
از قلب بریده گشت شریان

آن بال و پر لطیف بشکست
وان سینهٔ خرد خست پیکان

صیاد سیه دل از کمین جست
تا صید ضعیف گشت بیجان

در پهلوی آن فتاده بنشست
آلوده بخون مرغ دامان

بنهاد به پشتواره و بست
آمد سوی خانه شامگاهان

وان صید بدست کودکان داد

چون صبح دمید، مرغکی خرد
افتاد ز آشیانه در جر

چون دانه نیافت، خون دل خورد
تقدیر، پرش بکند یکسر

شاهین حوادثش فرو برد
نشنید حدیث مهر مادر

دور فلکش بهیچ نشمرد
نفکند کسیش سایه بر سر

نادیده سپهر زندگی، مرد
پرواز نکرده، سوختش پر

رفت آن هوس و امید بر باد

آمد شب و تیره گشت لانه
وان رفته نیامد از سفر باز

کوشید فسونگر زمانه
کاز پرده برون نیفتد این راز

طفلان بخیال آب و دانه
خفتند و نخاست دیگر آواز

از بامک آن بلند خانه
کس روز عمل نکرد پرواز

یکباره برفت از میانه
آن شادی و شوق و نعمت و ناز

زان گمشدگان نکرد کس یاد

آن مسکن خرد پاک ایمن
خالی و خراب ماند فرجام

افتاد گلش ز سقف و روزن
خار و خسکش بریخت از بام

آرامگهی نه بهر خفتن
بامی نه برای سیر و آرام

بر باد شد آن بنای روشن
نابود شد آن نشانه و نام

از گردش روزگار توسن
وز بدسری سپهر و اجرام

دیگر نشد آن خرابی آباد

شد ساقی چرخ پیر خرسند
پردید ز خون چو ساغری را

دستی سر راه دامی افکند
پیچانید به رشته ای سری را

جمعیت ایمنی پراکند
شیرازه درید دفتری را

با تیشهٔ ظلم ریشه ای کند
بر بست ز فتنه ای دری را

خون ریخت بکام کودکی چند
برچید بساط مادری را

فرزند مگر نداشت صیاد؟

آئین آینه

وقت سحر، به آینه ای گفت شانه ای
کاوخ! فلک چه کجرو و گیتی چه تند خوست

ما را زمانه رنجکش و تیره روز کرد
خرم کسیکه همچو تواش طالعی نکوست

هرگز تو بار زحمت مردم نمیکشی
ما شانه می کشیم بهر جا که تار موست

از تیرگی و پیچ و خم راههای ما
در تاب و حلقه و سر هر زلف گفتگوست

با آنکه ما جفای بتان بیشتر بریم
مشتاق روی تست هر آنکسی که خوبروست

گفتا هر آنکه عیب کسی در قفا شمرد
هر چند دل فریبد و رو خوش کند عدوست

در پیش روی خلق بما جا دهند از انک
ما را هر آنچه از بد و نیکست روبروست

خاری بطعنه گفت چه حاصل ز بو و رنگ
خندید گل که هرچه مرا هست رنگ و بوست

چون شانه، عیب خلق مکن موبمو عیان
در پشت سر نهند کسی را که عیبجوست

زانکس که نام خلق بگفتار زشت کشت
دوری گزین که از همه بدنامتر هموست

ز انگشت آز، دامن تقوی سیه مکن
این جامه چون درید، نه شایستهٔ رفوست

از مهر دوستان ریاکار خوشتر است
دشنام دشمنی که چو آئینه راستگوست

آن کیمیا که میطلبی، یار یکدل است
دردا که هیچگه نتوان یافت، آرزوست

پروین، نشان دوست درستی و راستی است
هرگز نیازموده، کسی را مدار دوست

احسان بی ثمر

بارید ابر بر گل پژمرده ای و گفت
کاز قطره بهر گوش تو آویزه ساختم

از بهر شستن رخ پاکیزه ات ز گرد
بگرفتم آب پاک ز دریا و تاختم

خندید گل که دیر شد این بخشش و عطا
رخساره ای نماند، ز گرما گداختم

ناسازگاری از فلک آمد، وگرنه من
با خاک خوی کردم و با خار ساختم

ننواخت هیچگاه مرا، گرچه بیدریغ
هر زیر و بم که گفت قضا، من نواختم

تا خیمهٔ وجود من افراشت بخت گفت
کاز بهر واژگون شدنش برفراختم

دیگر ز نرد هستیم امید برد نیست
کاز طاق و جفت، آنچه مرا بود باختم

منظور و مقصدی نشناسد به جز جفا
من با یکی نظاره، جهان را شناختم

ارزش گوهر

مرغی نهاد روی بباغی ز خرمنی
ناگاه دید دانهٔ لعلی به روزنی

پنداشت چینه ایست، بچالاکیش ربود
آری، نداشت جز هوس چینه چیدنی

چون دید هیچ نیست فکندش بخاک و رفت
زینسانش آزمود! چه نیک آزمودنی

خواندش گهر به پیش که من لعل روشنم
روزی باین شکاف فتادم ز گردنی

چون من نکرده جلوه گری هیچ شاهدی
چون من نپرورانده گهر هیچ معدنی

ما را فکند حادثه ای، ورنه هیچگاه
گوهر چو سنگریزه نیفتد به برزنی

با چشم عقل گر نگهی سوی من کنی
بینی هزار جلوه بنظاره کردنی

در چهره ام ببین چه خوشیهاست و تابهاست
افتاده و زبون شدم از اوفتادنی

خندید مرغ و گفت که با این فروغ و رنگ
بفروشمت اگر بخرد کس، به ارزنی

چون فرق در و دانه تواند شناختن
آن کو نداشت وقت نگه، چشم روشنی

در دهر بس کتاب و دبستان بود، ولیک
درس ادیب را چکند طفل کودنی

اهل مجاز را ز حقیقت چه آگهیست
دیو آدمی نگشت به اندرز گفتنی

آن به که مرغ صبح زند خیمه در چمن
خفاش را بدیده چه دشتی، چه گلشنی

دانا نجست پرتو گوهر ز مهره ای
عاقل نخواست پاکی جان خوش از تنی

پروین، چگونه جامه تواند برید و دوخت
آنکس که نخ نکرده بیک عمر سوزنی

اندوه فقر

با دوک خویش، پیرزنی گفت وقت کار
کاوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد سفید

از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختم
کم نور گشت دیده ام و قامتم خمید

ابر آمد و گرفت سر کلبهٔ مرا
بر من گریست زار که فصل شتا رسید

جز من که دستم از همه چیز جهان تهیست
هر کس که بود، برگ زمستان خود خرید

بی زر، کسی بکس ندهد هیزم و زغال
این آرزوست گر نگری، آن یکی امید

بر بست هر پرنده در آشیان خویش
بگریخت هر خزنده و در گوشه ای خزید

نور از کجا به روزن بیچارگان فتد
چون گشت آفتاب جهانتاب ناپدید

از رنج پاره دوختن و زحمت رفو
خونابهٔ دلم ز سر انگشتها چکید

یک جای وصله در همهٔ جامه ام نماند
زین روی وصله کردم، از آن رو ز هم درید

دیروز خواستم چو بسوزن کنم نخی
لرزید بند دستم و چشمم دگر ندید

من بس گرسنه خفتم و شبها مشام من
بوی طعام خانهٔ همسایگان شنید

ز اندوه دیر گشتن اندود بام خویش
هر گه که ابر دیدم و باران، دلم طپید

پرویزنست سقف من، از بس شکستگی
در برف و گل چگونه تواند کس آرمید

هنگام صبح در عوض پرده، عنکبوت
بر بام و سقف ریخته ام تارها تنید

در باغ دهر بهر تماشای غنچه ای
بر پای من بهر قدمی خارها خلید

سیلابهای حادثه بسیار دیده ام
سیل سرشک زان سبب از دیده ام دوید

دولت چه شد که چهره ز درماندگان بتافت
اقبال از چه راه ز بیچارگان رمید

پروین، توانگران غم مسکین نمیخورند
بیهوده اش مکوب که سرد است این حدید

ای رنجبر

تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر
ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر

زینهمه خواری که بینی زافتاب و خاک و باد
چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر

از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی
چند میترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر

جمله آنان را که چون زالو مکندت خون بریز
وندران خون دست و پائی کن خضاب ای رنجبر

دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن
تا شود چهر حقیقت بی حجاب ای رنجبر

حاکم شرعی که بهر رشوه فتوی میدهد
کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر

آنکه خود را پاک میداند ز هر آلودگی
میکند مردار خواری چون غراب ای رنجبر

گر که اطفال تو بی شامند شبها باک نیست
خواجه تیهو می کند هر شب کباب ای رنجبر

گر چراغت را نبخشیده است گردون روشنی
غم مخور، میتابد امشب ماهتاب ای رنجبر

در خور دانش امیرانند و فرزندانشان
تو چه خواهی فهم کردن از کتاب ای رنجبر

مردم آنانند کز حکم و سیاست آگهند
کارگر کارش غم است و اضطراب ای رنجبر

هر که پوشد جامهٔ نیکو بزرگ و لایق اوست
رو تو صدها وصله داری بر ثیاب ای رنجبر

جامه ات شوخ است و رویت تیره رنگ از گرد و خاک
از تو میبایست کردن اجتناب ای رنجبر

هر چه بنویسند حکام اندرین محضر رواست
کس نخواهد خواستن زیشان حساب ای رنجبر

ای گربه

ای گربه، ترا چه شد که ناگاه
رفتی و نیامدی دگر بار

بس روز گذشت و هفته و ماه
معلوم نشد که چون شد این کار

جای تو شبانگه و سحرگاه
در دامن من تهیست بسیار

در راه تو کند آسمان چاه
کار تو زمانه کرد دشوار

پیدا نه بخانه ای نه بر بام

ای گمشدهٔ عزیز، دانی
کز یاد نمیشوی فراموش

برد آنکه ترا بمیهمانی
دستیت کشید بر سر و گوش

بنواخت تو را بمهربانی
بنشاند تو را دمی در آغوش

میگویمت این سخن نهانی
در خانهٔ ما ز آفت موش

نه پخته بجای ماند و نه خام

آن پنجهٔ تیز در شب تار
کردست گهی شکار ماهی

گشته است بحیله ای گرفتار
در چنگ تو مرغ صبحگاهی

افتد گذرت بسوی انبار
بانو دهدت هر آنچه خواهی

در دیگ طمع، سرت دگر بار
آلود بروغن و سیاهی

چونی به زمان خواب و آرام

آنروز تو داشتی سه فرزند
از خندهٔ صبحگاه خوشتر

خفتند نژند روزکی چند
در دامن گربه های دیگر

فرزند ز مادرست خرسند
بیگانه کجا و مهر مادر

چون عهد شد و شکست پیوند
گشتند بسان دوک لاغر

مردند و برون شدند زین دام

از بازی خویش یاد داری
بر بام، شبی که بود مهتاب

گشتی چو ز دست من فراری
افتاد و شکست کوزهٔ آب

ژولید، چو آب گشت جاری
آن موی به از سمور و سنجاب

زان آشتی و ستیزه کاری
ماندی تو ز شبروی، من از خواب

با آن همه توسنی شدی رام

آنجا که طبیب شد بداندیش
افزوده شود به دردمندی

این مار همیشه میزند نیش
زنهار به زخم کس نخندی

هشدار، بسیست در پس و پیش
بیغوله و پستی و بلندی

با حمله قضا نرانی از خویش
با حیله ره فلک نبندی

یغما گر زندگی است ایام

ای مرغک

ای مرغک خرد، ز اشیانه
پرواز کن و پریدن آموز

تا کی حرکات کودکانه
در باغ و چمن چمیدن آموز

رام تو نمی شود زمانه
رام از چه شدی، رمیدن آموز

مندیش که دام هست یا نه
بر مردم چشم، دیدن آموز

شو روز بفکر آب و دانه
هنگام شب، آرمیدن آموز

از لانه برون مخسب زنهار

این لانهٔ ایمنی که داری
دانی که چسان شدست آباد

کردند هزار استواری
تا گشت چنین بلند بنیاد

دادند باوستادکاری
دوریش ز دستبرد صیاد

تا عمر تو با خوشی گذاری
وز عهد گذشتگان کنی یاد

یک روز، تو هم پدید آری
آسایش کودکان نوزاد

گه دایه شوی، گهی پرستار

این خانهٔ پاک، پیش از این بود
آرامگه دو مرغ خرسند

کرده به گل آشیانه اندود
یکدل شده از دو عهد و پیوند

یکرنگ چه در زیان چه در سود
هم رنجبر و هم آرزومند

از گردش روزگار خشنود
آورده پدید بیضه ای چند

آن یک، پدر هزار مقصود
وین مادر بس نهفته فرزند

بس رنج کشید و خورد تیمار

گاهی نگران ببام و روزن
بنشست برای پاسبانی

روزی بپرید سوی گلشن
در فکرت قوت زندگانی

خاشاک بسی ز کوی و برزن
آورد برای سایبانی

یک چند به لانه کرد مسکن
آموخت حدیث مهربانی

آنقدر پرش بریخت از تن
آنقدر نمود جانفشانی

تا راز نهفته شد پدیدار

آن بیضه بهم شکست و مادر
در دامن مهر پروراندت

چون دید ترا ضعیف و بی پر
زیر پر خویشتن نشاندت

بس رفت کوه و دشت و کهسر
تا دانه و میوه ای رساندت

چون گشت هوای دهر خوشتر
بر بامک آشیانه خواندت

بسیار پرید تا که آخر
از شاخته بشاخه ای پراندت

آموخت بسیت رسم و رفتار

داد آگهیست چنانکه دانی
از زحمت حبس و فتنهٔ دام

آموخت همی که تا توانی
بیگاه مپر ببرزن و بام

هنگام بهار زندگانی
سرمست براغ و باغ مخرام

کوشید بسی که در نمانی
روز عمل و زمان آرام

برد اینهمه رنج رایگانی
چون تجربه یافتی سرانجام

رفت و بتو واگذاشت این کار

بهای جوانی

خمید نرگس پژمرده ای ز انده و شرم
چو دید جلوهٔ گلهای بوستانی را

فکند بر گل خودروی دیدهٔ امید
نهفته گفت بدو این غم نهانی را

که بر نکرده سر از خاک، در بسیط زمین
شدم نشانه بلاهای آسمانی را

مرا به سفرهٔ خالی زمانه مهمان کرد
ندیده چشم کس اینگونه میهمانی را

طبیب باد صبا را بگوی از ره مهر
که تا دوا کند این درد ناگهانی را

ز کاردانی دیروز من چه سود امروز
چو کار نیست، چه تاثیر کاردانی را

به چشم خیرهٔ ایام هر چه خیره شدم
ندید دیدهٔ من روی مهربانی را

من از صبا و چمن بدگمان نمیگشتم
زمانه در دلم افکند بدگمانی را

چنان خوشند گل و ارغوان که پنداری
خریده اند همه ملک شادمانی را

شکستم و نشد آگاه باغبان قضا
نخوانده بود مگر درس باغبانی را

بمن جوانی خود را بسیم و زر بفروش
که زر و سیم کلید است کامرانی را

جواب داد که آئین روزگار اینست
بسی بلند و پستی است زندگانی را

بکس نداد توانائی این سپهر بلند
که از پیش نفرستاد ناتوانی را

هنوز تازه رسیدی و اوستاد فلک
نگفته بهر تو اسرار باستانی را

در آن مکان که جوانی دمی و عمر شبی است
بخیره میطلبی عمر جاودانی را

نهان هر گل و بهر سبزه ای دو صد معنی است
بجز زمانه نداند کس این معانی را

ز گنج وقت، نوائی ببر که شبرو دهر
برایگان برد این گنج رایگانی را

ز رنگ سرخ گل ارغوان مشو دلتنگ
خزان سیه کند آن روی ارغوانی را

گرانبهاست گل اندر چمن ولی مشتاب
بدل کنند به ارزانی این گرانی را

زمانه بر تن ریحان و لاله و نسرین
بسی دریده قباهای پرنیانی را

من و تو را ببرد دزد چرخ پیر، از آنک
ز دزد خواسته بودیم پاسبانی را

چمن چگونه رهد ز آفت دی و بهمن
صبا چه چاره کند باد مهرگانی را

تو زر و سیم نگهدار کاندرین بازار
بسیم و زر نخریده است کس جوانی را

بهای نیکی

بزرگی داد یک درهم گدا را
که هنگام دعا یاد آر ما را

یکی خندید و گفت این درهم خرد
نمی ارزید این بیع و شرا را

روان پاک را آلوده مپسند
حجاب دل مکن روی و ریا را

مکن هرگز بطاعت خودنمائی
بران زین خانه، نفس خودنما را

بزن دزدان راه عقل را راه
مطیع خویش کن حرص و هوی را

چه دادی جز یکی درهم که خواهی
بهشت و نعمت ارض و سما را

مشو گر ره شناسی، پیرو آز
که گمراهیست راه، این پیشوا را

نشاید خواست از درویش پاداش
نباید کشت، احسان و عطا را

صفای باغ هستی، نیک کاریست
چه رونق، باغ بیرنگ و صفا را

به نومیدی، در شفقت گشودن
بس است امید رحمت، پارسا را

تو نیکی کن بمسکین و تهیدست
که نیکی، خود سبب گردد دعا را

از آن بزمت چنین کردند روشن
که بخشی نور، بزم بی ضیا را

از آن بازوت را دادند نیرو
که گیری دست هر بیدست و پا را

از آن معنی پزشکت کرد گردون
که بشناسی ز هم درد و دوا را

مشو خودبین، که نیکی با فقیران
نخستین فرض بودست اغنیا را

ز محتاجان خبر گیر، ایکه داری
چراغ دولت و گنج غنا را

بوقت بخشش و انفاق، پروین
نباید داشت در دل جز خدا را

بی آرزو

بغاری تیره، درویشی دمی خفت
دران خفتن، باو گنجی چنین گفت

که من گنجم، چو خاکم پست مشمار
مرا زین خاکدان تیره بردار

بس است این انزوا و خاکساری
کشیدن رنج و کردن بردباری

شکستن خاطری در سینه ای تنگ
نهادن گوهر و برداشتن سنگ

فشردن در تنی، پاکیزه جانی
همائی را فکندن استخوانی

بنام زندگی هر لحظه مردن
بجای آب و نان، خونابه خوردن

بخشت آسودن و بر خاک خفتن
شدن خاکستر و آتش نهفتن

ترا زین پس نخواهد بود رنجی
که دادت آسمان، بیرنج گنجی

ببر زین گوهر و زر، دامنی چند
بخر پاتابه و پیراهنی چند

برای خود مهیا کن سرائی
چراغی، موزه ای، فرشی، قبائی

بگفت ای دوست، ما را حاصل از گنج
نخواهد بود غیر از محنت و رنج

چو میباید فکند این پشته از پشت
زر و گوهر چه یکدامن چه یکمشت

ترا بهتر که جوید نام جوئی
که ما را نیست در دل آرزوئی

مرا افتادگی آزادگی داد
نیفتاد آنکه مانند من افتاد

چو ما بستیم دیو آز را دست
چه غم گر دیو گردون دست ما بست

چو شد هر گنج را ماری نگهدار
نه این گنجینه میخواهم، نه آن مار

نهان در خانهٔ دل، رهزنانند
که دائم در کمین عقل و جانند

چو زر گردید اندر خانه بسیار
گهی دزد از در آید، گه ز دیوار

سبکباران سبک رفتند ازین کوی
نکردند این گل پر خار را بوی

ز تن زان کاستم کاز جان نکاهم
چو هیچم نیست، هیچ از کس نخواهم

فسون دیو، بی تاثیر خوشتر
عدوی نفس، در زنجیر خوشتر

هراس راه و بیم رهزنم نیست
که دیناری بدست و دامنم نیست

بی پدر

به سر خاک پدر، دخترکی
صورت و سینه بناخن میخست

که نه پیوند و نه مادر دارم
کاش روحم به پدر می پیوست

گریه ام بهر پدر نیست که او
مرد و از رنج تهیدستی رست

زان کنم گریه که اندریم بخت
دام بر هر طرف انداخت گسست

شصت سال آفت این دریا دید
هیچ ماهیش نیفتاد به شست

پدرم مرد ز بی داروئی
وندرین کوی، سه داروگر هست

دل مسکینم از این غم بگداخت
که طبیبش ببالین ننشست

سوی همسایه پی نان رفتم
تا مرا دید، در خانه ببست

همه دیدند که افتاده ز پای
لیک روزی نگرفتندش دست

آب دادم بپدر چون نان خواست
دیشب از دیدهٔ من آتش جست

هم قبا داشت ثریا، هم کفش
دل من بود که ایام شکست

اینهمه بخل چرا کرد، مگر
من چه میخواستم از گیتی پست

سیم و زر بود، خدائی گر بود
آه از این آدمی دیوپرست

تاراج روزگار

نهال تازه رسی گفت با درختی خشک
که از چه روی، ترا هیچ برگ و باری نیست

چرا بدین صفت از آفتاب سوخته ای
مگر بطرف چمن، آب و آبیاری نیست

شکوفه های من از روشنی چو خورشیدند
ببرگ و شاخهٔ من، ذرهٔ غباری نیست

چرا ندوخت قبای تو، درزی نوروز
چرا بگوش تو، از ژاله گوشواری نیست

شدی خمیده و بی برگ و بار و دم نزدی
بزیر بار جفا، چون تو بردباری نیست

مرا صنوبر و شمشاد و گل شدند ندیم
ترا چه شد که رفیقی و دوستاری نیست

جواب داد که یاران، رفیق نیم رهند
بروز حادثه، غیر از شکیب، یاری نیست

تو قدر خرمی نوبهار عمر بدان
خزان گلشن ما را دگر بهاری نیست

از ان بسوختن ما دلت نمیسوزد
کازین سموم، هنوزت بجان شراری نیست

شکستگی و درستی تفاوتی نکند
من و ترا چون درین بوستان قراری نیست

ز من بطرف چمن سالها شکوفه شکفت
ز دهر، دیگرم امسال انتظاری نیست

بسی به کارگه چرخ پیر بردم رنج
گه شکستگی آگه شدم که کاری نیست

تو نیز همچون من آخر شکسته خواهی شد
حصاریان قضا را ره فراری نیست

گهی گران بفروشندمان و گه ارزان
به نرخ سود گر دهر، اعتباری نیست

هر آن قماش کزین کارگه برون آید
تام نقش فریب است، پود و تاری نیست

هر آنچه میکند ایام میکند با ما
بدست هیچکس ایدوست اختیاری نیست

بروزگار جوانی، خوش است کوشیدن
چرا که خوشتر ازین، وقت و روزگاری نیست

کدام غنچه که خونش بدل نمی جوشد
کدام گل که گرفتار طعن خاری نیست

کدام شاخته که دست حوادثش نشکست
کدام باغ که یکروز شوره زاری نیست

کدام قصر دل افروز و پایهٔ محکم
که پیش باد قضا خاک رهگذاری نیست

اگر سفینهٔ ما، ساحل نجات ندید
عجب مدار، که این بحر را کناری نیست

توانا و ناتوان

در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی
کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه می کنی

ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای
هر جا که میرسیم، تو با ما چه می کنی

خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم
بنگر بروز تجربه تنها چه می کنی

هر پارگی بهمت من میشود درست
پنهان چنین حکایت پیدا چه می کنی

در راه خویشتن، اثر پای ما ببین
ما را ز خط خویش، مجزا چه می کنی

تو پای بند ظاهر کار خودی و بس
پرسندت ار ز مقصد و معنی، چه میکنی

گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم
چون روز روشن است که فردا چه می کنی

جائی که هست سوزن و آماده نیست نخ
با این گزاف و لاف، در آنجا چه میکنی

خود بین چنان شدی که ندیدی مرا بچشم
پیش هزار دیدهٔ بینا چه می کنی

پندار، من ضعیفم و ناچیز و ناتوان
بی اتحاد من، تو توانا چه می کنی

توشهٔ پژمردگی

لاله ای با نرگس پژمرده گفت
بین که ما رخساره چون افروختیم

گفت ما نیز آن متاع بی بدل
شب خریدیم و سحر بفروختیم

آسمان، روزی بیاموزد ترا
نکته هائی را که ما آموختیم

خرمی کردیم وقت خرمی
چون زمان سوختن شد سوختیم

تا سفر کردیم بر ملک وجود
توشهٔ پژمردگی اندوختیم

درزی ایام زان ره میشکافت
آنچه را زین راه، ما میدوختیم

تهیدست

دختری خرد، بمهمانی رفت
در صف دخترکی چند، خزید

آن یک افکند بر ابروی گره
وین یکی جامه بیکسوی کشید

این یکی، وصلهٔ زانوش نمود
وان، به پیراهن تنگش خندید

آن، ز ژولیدگی مویش گفت
وین، ز بیرنگی رویش پرسید

گر چه آهسته سخن میگفتند
همه را گوش فرا داد و شنید

گفت خندید به افتاده، سپهر
زان شما نیز بمن میخندید

ز که رنجد دل فرسودهٔ من
باید از گردش گیتی رنجید

چه شکایت کنم از طعنهٔ خلق
بمن از دهر رسید، آنچه رسید

نیستید آگه ازین زخم، از آنک
مار ادبار شما را نگزید

درزی مفلس و منعم نه یکی است
فقر، از بهر من این جامه برید

مادرم دست بشست از هستی
دست شفقت بسر من نکشید

شانهٔ موی من، انگشت من است
هیچکس شانه برایم نخرید

هیمه دستم بخراشید سحر
خون بدامانم از آنروی چکید

تلخ بود آنچه بمن نوشاندند
می تقدیر بباید نوشید

خوش بود بازی اطفال، ولیک
هیچ طفلیم ببازی نگزید

بهره از کودکی آن طفل چه برد
که نه خندید و نه جست و نه دوید

تا پدید آمدم، از صرصر فقر
چون پر کاه، وجودم لرزید

هر چه بر دوک امل پیچیدم
رشته ای گشت و بپایم پیچید

چشمهٔ بخت، که جز شیر نداشت
ما چو رفتیم، از آن خون جوشید

بینوا هر نفسی صد ره مرد
لیک باز از غم هستی نرهید

چشم چشم است، نخوانده است این رمز
که همه چیز نمیباید دید

یارهٔ سبز مرا بند گسست
موزهٔ سرخ مرا رنگ پرید

جامهٔ عید نکردم در بر
سوی گرمابه نرفتم شب عید

شاخک عمر من، از برق و تگرگ
سر نیفراشته، بشکست و خمید

همه اوراق دل من سیه است
یک ورق نیست از آن جمله سفید

هر چه برزیگر طالع کشته است
از گل و خار، همان باید چید

این ره و رسم قدیم فلک است
که توانگر ز تهیدست برید

خیره از من نرمیدید شما
هر که آفت زده ای دید، رمید

به نوید و به نوا طفل خوش است
من چه دارم ز نوا و ز نوید

کس برویم در شادی نگشود
آنکه در بست، نهان کرد کلید

من از این دائره بیرونم از آنک
شاهد بخت ز من رخ پوشید

کس درین ره نگرفت از دستم
قدمی رفتم و پایم لغزید

دوش تا صبح، توانگر بودم
زان گهرها که ز چشمم غلطید

مادری بوسه بدختر میداد
کاش این درد به دل میگنجید

من کجا بوسهٔ مادر دیدم
اشک بود آنکه ز رویم بوسید

خرم آن طفل که بودش مادر
روشن آن دیده که رویش میدید

مادرم گوهر من بود ز دهر
زاغ گیتی، گهرم را دزدید

جان و تن

کودکی در بر، قبائی سرخ داشت
روزگاری زان خوشی خوش میگذاشت

همچو جان نیکو نگه میداشتش
بهتر از لوزینه می پنداشتش

هم ضیاع و هم عقارش می شمرد
هر زمان گرد و غبارش می سترد

از نظر باز حسودش می نهفت
سر خیش میدید و چون گل میشکفت

گر بدامانش سرشکی میچکید
طفل خرد، آن اشک روشن میمکید

گر نخی از آستینش میشکافت
بهر چاره سوی مادر میشتافت

نوبت بازی بصحرا و بدشت
سرگران از پیش طفلان میگذشت

فتنه افکند آن قبا اندر میان
عاریت میخواستندش کودکان

جمله دلها ماند پیش او گرو
دوست میدارند طفلان رخت نو

وقت رفتن، پیشوای راه بود
روز مهمانی و بازی، شاه بود

کودکی از باغ می آورد به
که بیا یک لحظه با من سوی ده

دیگری آهسته نزدش می نشست
تا زند بر آن قبای سرخ دست

روزی، آن رهپوی صافی اندرون
وقت بازی شد ز تلی واژگون

جامه اش از خار و سر از سنگ خست
این یکی یکسر درید، آن یک شکست

طفل مسکین، بی خبر از سر که چیست
پارگیهای قبا دید و گریست

از سرش گر جه بسی خوناب ریخت
او برای جامه از چشم آب ریخت

گر بچشم دل ببینیم ای رفیق
همچو آن طفلیم ما در این طریق

جامهٔ رنگین ما آز و هوی است
هر چه بر ما میرسد از آز ماست

در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم

جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بمرد و در غم پیراهنیم

جمال حق

نهان شد از گل زردی گلی سپید که ما
سپید جامه و از هر گنه مبرائیم

جواب داد که ما نیز چون تو بی گنهیم
چرا که جز نفسی در چمن نمیپائیم

بما زمانه چنان فرصتی نبخشوده است
که از غرور، دل پاک را بیالائیم

قضا، نیامده ما را ز باغ خواهد برد
نه میرویم بسودای خود، نه میئیم

بخود نظاره کنیم ار بچشم خودبینی
چگونه لاف توانیم زد که بینائیم

چو غنچه و گل دوشینه صبحدم فرسود
من و تو جای شگفت است گر نفرسائیم

بگرد ما گل زرد و سپید بسیارند
گمان مبر که بگلشن، من و تو تنهائیم

هزار بوته و برگ ار نهان کند ما را
به چشم خیرهٔ گلچین دهر پیدائیم

بدین شکفتگی امروز چند غره شویم
چو روشن است که پژمردگان فردائیم

درین زمانه، فزودن برای کاستن است
فلک بکاهدمان هر چه ما بیفزائیم

خوش است بادهٔ رنگین جام عمر، ولیک
مجال نیست که پیمانه ای بپیمائیم

ز طیب صبحدم آن به که توشه برگیریم
که آگه است که تا صبح دیگر اینجائیم

فضای باغ، تماشاگه جمال حق است
من و تو نیز در آن، از پی تماشائیم

چه فرق گر تو ز یک رنگ و ما ز یک فامیم
تمام، دختر صنع خدای یکتائیم

همین خوش است که در بندگیش یکرنگیم
همین بس است که در خواجگیش یکرائیم

برنگ ظاهر اوراق ما نگاه مکن
که ترجمان بلیغ هزار معنائیم

درین وجود ضعیف ار توان و توشی هست
رهین موهبت ایزد توانائیم

برای سجده درین آستان، تمام سریم
پی گذشتن ازین رهگذر، همه پائیم

تمام، ذرهٔ این بی زوال خورشیدیم
تمام، قطرهٔ این بی کرانه دریائیم

درین، صحیفه که زیبندگیست حرف نخست
چه فرق گر بنظر، زشت یا که زیبائیم

چو غنچه های دگر بشکفند، ما برویم
کنون بیا که صف سبزه را بیارائیم

درین دو روزهٔ هستی همین فضیلت ماست
که جور میکند ایام و ما شکیبائیم

ز سرد و گرم تنور قضا نمیترسیم
برای سوختن و ساختن مهیائیم

اسیر دام هوی و قرین آز شدن
اگر دمی و اگر قرنهاست، رسوائیم

خاطر خشنود

بطعنه پیش سگی گفت گربه کای مسکین
قبیلهٔ تو بسی تیره روز و ناشادند

میان کوی بخسبی و استخوان خائی
بداختری چو تو را، کاشکی نمیزادند

برو به مطبخ شه یا بمخزن دهقان
بشهر و قریه، بسی خانه ها که آبادند

کباب و مرغ و پنیر است و شیر، طعمهٔ من
ز حیله ام همه کار آگهان بفریادند

جفای نان نکشیدست یکتن از ما، لیک
گرسنگان شما بیشتر ز هفتادند

بگفت، راست نگردد بنای طالع ما
چرا که از ازلش پایه، راست ننهادند

مرا به پشت سرافکند حکم چرخ، ز خلق
شگفت نیست گرم در بروی نگشادند

کسی بخانهٔ مردم بمیهمانی رفت
که روز سور، کسی از پیش فرستادند

بروزی دگران چون طمع توانم کرد
مرا ز خوان قضا، قسمت استخوان دادند

تو خلق دهر ندانسته ای چه بی باکند
تو عهدها نشنیدی چه سست بنیادند

کسی بلطف، بدرماندگان نظر نکند
درین معامله، دلها ز سنگ و پولادند

هزار مرتبه، فقر از توانگری خوشتر
توانگران، همه بدنام ظلم و بیدادند

نخست رسم و ره ما، درستکاری ماست
قبیلهٔ تو، در آئین دزدی استادند

برای پرورش تن، بدام بدنامی
نیوفتند کسانی که بخرد و رادند

پی هوی و هوس، نوع خودپرست شما
سحر ببصره و هنگام شب ببغدادند

ز جور سال و مه ایدوست کس نرست، تمام
اسیر فتنهٔ دیماه و تیر و مردادند

بچهره ها منگر، خاطر شکسته بسی است
عروس دهر چو شیرین و خلق فرهادند

من از فتادگی خویش هیچ غم نخورم
فتادگان چنین، هیچگه نیفتادند

اسیر نفس توئی، همچو ما گرفتاران
ز بند بندگی حرص و آز، آزادند

تو شاد باش و دل آسوده زندگانی کن
سگان، به بدسری روزگار معتادند

خوان کرم

بر سر راهی، گدائی تیره روز
ناله ها میکرد با صد آه و سوز

کای خدا، بی خانه و بی روزیم
ز آتش ادبار، خوش میسوزیم

شد پریشانی چو باد و من چو کاه
پیش باد، از کاه آسایش مخواه

ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم

آسمان، کس را بدین پستی نکشت
چون من از درد تهیدستی نکشت

هیچکس مانند من، حیران نشد
روز و شب سرگشته بهر نان نشد

ایستادم در پس درها بسی
داد دشنامم کسی و ناکسی

رشته را رشتم ولی از هم گسیخت
بخت را خواندم ولی از من گریخت

پیش من خوردند مردم نان گرم
من همی خون جگر خوردم ز شرم

دیده ام رنگی ندید از رخت نو
سیر، یک نوبت نخوردم نان جو

این ترازو، گر ترازوی خداست
این کژی و نادرستی از کجاست

در زمستانم، تف دل آتش است
برف و باران خوابگاه و پوشش است

آبرو بردم، ندیدم از تو روی
گم شدم، هرگز نکردی جستجوی

گفتش اندر گوش دل، رب و دود
گر نبودی کاردان، جرم تو بود

نیست راه کج، ره حق جلیل
کجروان را حق نمیگردد دلیل

تو براه من بنه گامی تمام
تا منت نزدیک آیم بیست گام

گر بنام حق گشائی دفتری
جز در اخلاص نشناسی دری

گر کنی آئینه ما را نظر
عیبهاست سر بسر گردد هنر

ما ترا بی توشه نفرستاده ایم
آنچه می بایست دادن، داده ایم

دست دادیمت که تا کاری کنی
در همی گر هست، دیناری کنی

پای دادیمت که باشی پا بجای
وارهانی خویش را از تنگنای

چشم دادم تا دلت ایمن کند
بر تو راه زندگی، روشن کند

بر تن خاکی دمیدم جان پاک
خیرگیها دیدم از یک مشت خاک

تا تو خاکی را منظم شد نفس
ای عجب! خود را پرستیدی و بس

ما کسی را ناشتا نگذاشتیم
این بنا از بهر خلق افراشتیم

کار ما جز رحمت و احسان نبود
هیچگاه این سفره بی مهمان نبود

در نمی بندد بکس، دربان ما
کم نمیگردد ز خوردن، نان ما

آنکه جان کرده است بی خواهش عطا
نان کجا دارد دریغ از ناشتا

این توانائی که در بازوی تست
شاهد بخت است و در پهلوی تست

گنجها بخشیدمت، ای ناسپاس
که نگنجد هیچکس را در قیاس

آنچه گفتی نیست، یک یک در تو هست
گنجها داری و هستی تنگدست

عقل و رای و عزم و همت، گنج تست
بهترین گنجور، سعی و رنج تست

عارفان، چون دولت از ما خواستند
دست و بازوی توانا خواستند

ما نمیگوئیم سائل در مزن
چون زدی این در، در دیگر مزن

آنکه بر خوان کریمان کرد پشت
از لئیمان بشنود حرف درشت

آن درشتی، کیفر خودکامهاست
ورنه بهر نامجویان، نامهاست

هیچ خودبین، از خدا خرسند نیست
شاخ بی بر، در خور پیوند نیست

زین همه شادی، چراغم خواستی
از کریمان، از چه رو کم خواستی

نور حق، همواره در جلوه گریست
آنکه آگه نیست، از بینش بریست

گلبن ما باش و بهر ما بروی
هم صفا از ما طلب، هم رنگ و بوی

زارع ما، خوشه را خروار کرد
هر چه کم کردند، او بسیار کرد

تا نباشی قطره، دریا چون شوی
تا نه ای گم گشته، پیدا چون شوی

دزد خانه

حکایت کرد سرهنگی به کسری
که دشمن را ز پشت قلعه راندیم

فراریهای چابک را گرفتیم
گرفتاران مسکین را رهاندیم

به خون کشتگان، شمشیر شستیم
بر آتشهای کین، آبی فشاندیم

ز پای مادران کندیم خلخال
سرشک از دیدهٔ طفلان چکاندیم

ز جام فتنه، هر تلخی چشیدیم
همان شربت به بدخواهان چشاندیم

بگفت این خصم را راندیم، اما
یکی زو کینه جوتر، پیش خواندیم

کجا با دزد بیرونی درافتیم
چو دزد خانه را بالا نشاندیم

ازین دشمن در افکندن چه حاصل
چو عمری با عدوی نفس ماندیم

ز غفلت، زیر بار عجب رفتیم
ز جهل، این بار را با خود کشاندیم

نداده ابره را از آستر فرق
قبای زندگانی را دراندیم

درین دفتر، بهر رمزی رسیدیم
نوشتیم و به اهریمن رساندیم

دویدیم استخوانی را ز دنبال
سگ پندار را از پی دواندیم

فسون دیو را از دل نهفتیم
برای گرگ، آهو پروراندیم

پلنگی جای کرد اندر چراگاه
همانجا گلهٔ خود را چراندیم

ندانستیم فرصت را بدل نیست
ز دام، این مرغ وحشی را پراندیم

دزد و قاضی

برد دزدی را سوی قاضی عسس
خلق بسیاری روان از پیش و پس

گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود
دزد گفت از مردم آزاری چه سود

گفت، بدکردار را بد کیفر است
گفت، بدکار از منافق بهتر است

گفت، هان بر گوی شغل خویشتن
گفت، هستم همچو قاضی راهزن

گفت، آن زرها که بردستی کجاست
گفت، در همیان تلبیس شماست

گفت، آن لعل بدخشانی چه شد
گفت، میدانیم و میدانی چه شد

گفت، پیش کیست آن روشن نگین
گفت، بیرون آر دست از آستین

دزدی پنهان و پیدا، کار تست
مال دزدی، جمله در انبار تست

تو قلم بر حکم داور میبری
من ز دیوار و تو از در میبری

حد بگردن داری و حد میزنی
گر یکی باید زدن، صد میزنی

میزنم گر من ره خلق، ای رفیق
در ره شرعی تو قطاع الطریق

می برم من جامهٔ درویش عور
تو ربا و رشوه میگیری بزور

دست من بستی برای یک گلیم
خود گرفتی خانه از دست یتیم

من ربودم موزه و طشت و نمد
تو سیهدل مدرک و حکم و سند

دزد جاهل، گر یکی ابریق برد
دزد عارف، دفتر تحقیق برد

دیده های عقل، گر بینا شوند
خود فروشان زودتر رسوا شوند

دزد زر بستند و دزد دین رهید
شحنه ما را دید و قاضی را ندید

من براه خود ندیدم چاه را
تو بدیدی، کج نکردی راه را

میزدی خود، پشت پا بر راستی
راستی از دیگران میخواستی

دیگر ای گندم نمای جو فروش
با ردای عجب، عیب خود مپوش

چیره دستان میربایند آنچه هست
میبرند آنگه ز دزد کاه، دست

در دل ما حرص، آلایش فزود
نیت پاکان چرا آلوده بود

دزد اگر شب، گرم یغما کردنست
دزدی حکام، روز روشن است

حاجت ار ما را ز راه راست برد
دیو، قاضی را بهرجا خواست برد

دکان ریا

اینچنین خواندم که روزی روبهی
پایبند تله گشت اندر رهی

حیلهٔ روباهیش از یاد رفت
خانهٔ تزویر را بنیاد رفت

گر چه زائین سپهر آگاه بود
هر چه بود، آن شیر و این روباه بود

تیره روزش کرد، چرخ نیل فام
تا شود روشن که شاگردیست خام

با همه تردستی، از پای اوفتاد
دل به رنج و تن به بدبختی نهاد

گر چه در نیرنگ سازی داشت دست
بند نیرنگ قضایش دست بست

حرص، با رسوائیش همراه کرد
تیغ ذلت، ناخنش کوتاه کرد

بود روز کار و یارائی نداشت
بود وقت رفتن و پائی نداشت

آهنی سنگین، دمش را کنده بود
مرگ را میدید، اما زنده بود

میفشردی اشکم ناهار را
می گزیدی حلقه و مسمار را

دام تادیب است، دام روزگار
هر که شد صیاد، آخر شد شکار

ما کیانها کشته بود این روبهک
زان سبب شد صید روباه فلک

خیرگیها کرده بود این خودپسند
خیرگی را چاره زندانست و بند

ماکیانی ساده از ده دور گشت
بر سر آن تله و روبه گذشت

از بلای دام و زندان بی خبر
گفت زان کیست این ایوان و در

گفت روبه این در و ایوان ماست
پوستین دوزیم و این دکان ماست

هست ما را بهتر از هر خواسته
اندرین دکان، دمی آراسته

ساده و پاکیزه و زیبا و نرم
همچو خز شایان و چون سنجاب گرم

می فروشیم این دم پر پشم را
باز کن وقت خریدن، چشم را

گر دم ما را خریداری کنی
همچو ما، یک عمر طراری کنی

گر ز مهر، این دم به بندیمت به دم
راه را هرگز نخواهی کرد گم

گر ز رسم و راه ما آگه شوی
ماکیانی بس کنی، روبه شوی

گر که بربندی در چون و چرا
سودها بینی در این بیع و شری

باید آن دم کژت کندن ز تن
وین دم نیکو بجایش دوختن

ماکیان را این مقال آمد پسند
گفت: بر گو دمت ای روباه چند

گفت باید دید کالا را نخست
ور نه، این بیع و شری ناید درست

گر خریداری، در آی اندر دکان
نرخ، آنگه پرس از بازارگان

ماکیان را آن فریب از راه برد
راست اندر تله روباه برد

کاش میدانست روبه ناشتاست
وان نه دکان است، دکان ریاست

تا دهن بگشود بهر چند و چون
چنگ روباه از گلویش ریخت خون

آن دل فارغ، ز خون آکنده شد
وان سر بی باک، از تن کنده شد

ره ندیده، روی بر راهی نهاد
چشم بسته، پای در چاهی نهاد

هیچ نگرفت و گرفتند آنچه داشت
هم گذشت از کار دم، هم سر گذاشت

بر سر آنست نفس حیله ساز
که کند راهی سوی راه تو باز

تا در آن ره، سربپیچاند ترا
وندر آن آتش بسوزاند ترا

اهرمن هرگز نخواهد بست در
تا ترا میافتد از کویش گذر

در جوارت، حرص زان دکان گشود
که تو بر بندی دکان خویش زود

تا شوی بیدار، رفتست آنچه هست
تا بدانی کیستی، رفتی ز دست

با مسافر، دزد چون گردید دوست
زاد و برگ آن مسافر زان اوست

گوهر کان هوی جز سنگ نیست
آب و رنگش جز فریب و رنگ نیست

دو همدرد

بلبلی گفت بکنج قفسی
که چنین روز، مرا باور نیست

آخر این فتنه، سیه کاری کیست
گر که کار فلک اخضر نیست

آنچنان سخت ببستند این در
که تو گوئی که قفس را در نیست

قفسم گر زر و سیم است چه فرق
که مرا دیده بسیم و زر نیست

باغبانش ز چه در زندان کرد
بلبل شیفته، یغماگر نیست

همه بر چهرهٔ گل می نگرند
نگهی در خور این کیفر نیست

که بسوی چمنم خواهد برد
کس به جز بخت بدم رهبر نیست

دیده بر بام قفس باید دوخت
دگر امروز، گل و عبهر نیست

سوختم اینهمه از محنت و باز
این تن سوخته خاکستر نیست

طوطئی از قفس دیگر گفت
چه توان کرد، ره دیگر نیست

بسکه تلخ است گرفتاری و صبر
دل ما را هوس شکر نیست

چو گل و لاله نخواهد ماندن
سیرگاهی ز قفس خوشتر نیست

دل مفرسای بسودای محال
که اگر دل نبود، دلبر نیست

در و بام قفست زرین است
صید را بهتر ازین زیور نیست

زخم من صحن قفس خونین کرد
همچو من پای تو از خون، تر نیست

تو شکیبا شو و پندار چنان
که به جز برگ گلت بستر نیست

گه بلندی است، زمانی پستی
هر کس ای دوست، بلند اختر نیست

همه فرمان قضا باید برد
نیست یک ذره که فرمانبر نیست

چه هوسها بسر افتاد مرا
که تبه گشت و یکی در سر نیست

چه غم ار بال و پرم ریخته شد
دگرم حاجت بال و پر نیست

چمن ار نیست، قفس خود چمن است
بخیال است، بدیدن گر نیست

چه تفاوت کندت گر یکروز
خون دل هست و گل احمر نیست

چرخ نیلوفریت سایه فکند
اگرت سایه ز نیلوفر نیست

دو همراز

در آبگیر، سحرگاه بط بماهی گفت
که روز گشت و شنا کردن و جهیدن نیست

بساط حلقه و دامست یکسر این صحرا
چنین بساط، دگر جای آرمیدن نیست

ترا همیشه ازین نکته با خبر کردم
ولیک، گوش ترا طاقت شنیدن نیست

هزار مرتبه گفتم که خانهٔ صیاد
مکان ایمنی و خانه برگزیدن نیست

من از میان بروم، چون خطر شود نزدیک
تو چون کنی، که ترا قدرت پریدن نیست

هزار چشمهٔ روشن، هزار برکهٔ پاک
بهای یک رگ و یکقطره خون چکیدن نیست

بگفت منزل مقصود آنچنان دور است
که فکر کوته ما را بدان رسیدن نیست

هزار رشته، برین کارگاه می پیچند
ولی چه سود، که هر دیده بهر دیدن نیست

ز خرمن فلک، ایدوست خوشه ای نبری
که غنچه و گل این باغ، بهر چیدن نیست

اگر ز آب گریزی، بخشکیت بزنند
ازین حصار، کسی را ره رهیدن نیست

به پرتگاه قضا، مرکب هوی و هوس
سبک مران که مجال عنان کشیدن نیست

بپای گلبن زیبای هستی، این همه خار
برای چیست، اگر از پی خلیدن نیست

چنان نهفته و آهسته می نهند این دام
که هیچ فرصت ترسیدن و رمیدن نیست

سموم فتنه، چو باد سحرگهی نسوزد
بجز نشان خرابی، در آن وزیدن نیست

چو من بخاک تپیدم، تو سوختی بشرار
دگر حدیث شنا کردن و چمیدن نیست

براه گرگ حوادث، شبان بخواب رود
چو خفت، گله چه داند گه چریدن نیست

برید و دوخت قبای من و تو درزی چرخ
ز هم شکافتن و طرح نو بریدن نیست

متاع حادثه، روزی بقهر بفروشند
چه غم خورند که ما را سر خریدن نیست

دیدن و نادیدن

شبی بمردمک چشم، طعنه زد مژگان
که چند بی سبب از بهر خلق کوشیدن

همیشه بار جفا بردن و نیاسودن
همیشه رنج طلب کردن و نرنجیدن

ز نیک و زشت و گل و خار و مردم و حیوان
تمام دیدن و از خویش هیچ نادیدن

چو کارگر شده ای، مزد سعی و رنج تو چیست
بوقت کار، ضروری است کار سنجیدن

ز بزم تیرهٔ خود، روشنی دریغ مدار
که روشنست ازین بزم، رخت برچیدن

جواب داد که آئین کاردانان نیست
بخواب جهل فزودن، ز کار کاهیدن

کنایتی است درین رنج روز خسته شدن
اشارتی است درین کار شب نخوابیدن

مرا حدیثی هوی و هوس مکن تعلیم
هنروران نپسندند خود پسندیدن

نگاهبانی ملک تن است پیشهٔ چشم
چنانکه رسم و ره پاست ره نوردیدن

اگر پی هوس و آز خویش میگشتم
کنون نبود مرا دیده، جای گردیدن

بپای خویش نیفکنده روشنی هرگز
اگر چه کار چراغ است نور بخشیدن

نه آگهیست، ز حکم قضا شدن دلتنگ
نه مردمی است، ز دست زمانه نالیدن

مگو چرا مژه گشتم من و تو مردم چشم
ازین حدیث، کس آگه نشد بپرسیدن

هزار مسئله در دفتر حقیقت بود
ولی دریغ، که دشوار بود فهمیدن

ز دل تپیدن و از دیده روشنی خواهند
ز خون دویدن و از اشک چشم، غلتیدن

ز کوه و کاه گرانسنگی و سبکباری
ز خاک صبر و تواضع، ز باد رقصیدن

سپهر، مردم چشمم نهاد نام از آن
که بود خصلتم، از خویش چشم پوشیدن

هزار قرن ندیدن ز روشنی اثری
هزار مرتبه بهتر ز خویشتن دیدن

هوای نفس چو دیویست تیره دل، پروین
بتر ز دیو پرستی است، خودپرستیدن

دیده و دل

شکایت کرد روزی دیده با دل
که کار من شد از جور تو مشکل

ترا دادست دست شوق بر باد
مرا کندست سیل اشک، بنیاد

ترا گردید جای آتش، مرا آب
تو زاسایش بری گشتی، من از خواب

ز بس کاندیشه های خام کردی
مرا و خویش را بدنام کردی

از آنروزی که گردیدی تو مفتون
مرا آرامگه شد چشمهٔ خون

تو اندر کشور تن، پادشاهی
زوال دولت خود، چندخواهی

چرا باید چنین خودکام بودن
اسیر دانهٔ هر دام بودن

شدن همصحبت دیوانه ای چند
حقیقت جستن از افسانه ای چند

ز بحر عشق، موج فتنه پیداست
هر آنکودم ز جانان زد، ز جان کاست

بگفت ایدوست، تیر طعنه تا چند
من از دست تو افتادم درین بند

تو رفتی و مرا همراه بردی
به زندانخانهٔ عشقم سپردی

مرا کار تو کرد آلوده دامن
تو اول دیدی، آنگه خواستم من

بدست جور کندی پایه ای را
در آتش سوختی همسایه ای را

مرا در کودکی شوق دگر بود
خیالم زین حوادث بی خبر بود

نه میخوردم غم ننگی و نامی
نه بودم بستهٔ بندی و دامی

نه میپرسیدم از هجر و وصالی
نه آگه بودم از نقص و کمالی

ترا تا آسمان، صاحب نظر کرد
مرا مفتون و مست و بی خبر کرد

شما را قصه دیگرگون نوشتند
حساب کار ما، با خون نوشتند

ز عشق و وصل و هجر و عهد و پیوند
تو حرفی خواندی و من دفتری چند

هر آن گوهر که مژگان تو میسفت
نهان با من، هزاران قصه میگفت

مرا سرمایه بردند و ترا سود
ترا کردند خاکستر، مرا دود

بساط من سیه، شام تو دیجور
مرا نیرو تبه گشت و تو را نور

تو، وارون بخت و حال من دگرگون
ترا روزی سرشک آمد، مرا خون

تو از دیروز گوئی، من از امروز
تو استادی درین ره، من نوآموز

تو گفتی راه عشق از فتنه پاکست
چو دیدم، پرتگاهی خوفناکست

ترا کرد آرزوی وصل، خرسند
مرا هجران گسست از هم، رگ و بند

مرا شمشیر زد گیتی، ترا مشت
ترا رنجور کرد، اما مرا کشت

اگر سنگی ز کوی دلبر آمد
ترا بر پای و ما را بر سر آمد

بتی، گر تیر ز ابروی کمان زد
ترا بر جامه و ما را بجان زد

ترا یک سوز و ما را سوختنهاست
ترا یک نکته و ما را سخنهاست

تو بوسی آستین، ما آستان را
تو بینی ملک تن، ما ملک جان را

ترا فرسود گر روز سیاهی
مرا سوزاند عالم سوز آهی

دیوانه و زنجیر

گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانه ای
عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیده اند

من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم بپای
کاش میپرسید کس، کایشان بچند ارزیده اند

دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستین
ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزدیده اند

سنگ میدزدند از دیوانه با این عقل و رای
مبحث فهمیدنیها را چنین فهمیده اند

عاقلان با این کیاست، عقل دوراندیش را
در ترازوی چو من دیوانه ای سنجیده اند

از برای دیدن من، بارها گشتند جمع
عاقلند آری، چو من دیوانه کمتر دیده اند

جمله را دیوانه نامیدم، چو بگشودند در
گر بدست، ایشان بدین نامم چرا نامیده اند

کرده اند از بیهشی بر خواندن من خنده ها
خویشتن در هر مکان و هر گذر رقصیده اند

من یکی آئینه ام کاندر من این دیوانگان
خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیده اند

آب صاف از جوی نوشیدم، مرا خواندند پست
گر چه خود، خون یتیم و پیرزن نوشیده اند

خالی از عقلند، سرهائی که سنگ ما شکست
این گناه از سنگ بود، از من چرا رنجیده اند

به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند
غیر ازین زنجیر، گر چیزی بمن بخشیده اند

سنگ در دامن نهندم تا در اندازم بخلق
ریسمان خویش را با دست من تابیده اند

هیچ پرسش را نخواهم گفت زینساعت جواب
زانکه از من خیره و بیهوده، بس پرسیده اند

چوب دستی را نهفتم دوش زیر بوریا
از سحر تا شامگاهان، از پیش گردیده اند

ما نمیپوشیم عیب خویش، اما دیگران
عیبها دارند و از ما جمله را پوشیده اند

ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان
دفتر و طومار ما را، زان سبب پیچیده اند

ما سبکساریم، از لغزیدن ما چاره نیست
عاقلان با این گرانسنگی، چرا لغزیده اند

ذره

شنیده اید که روزی بچشمهٔ خورشید
برفت ذره بشوقی فزون بمهمانی

نرفته نیمرهی، باد سرنگونش کرد
سبک قدم نشده، دید بس گرانجانی

گهی، رونده سحابی گرفت چهرهٔ مهر
گهی، هوا چو یم عشق گشت طوفانی

هزار قطرهٔ باران چکید بر رویش
جفا کشید بس، از رعد و برق نیسانی

هزار گونه بلندی، هزار پستی دید
که تا رسید به آن بزمگاه نورانی

نمود دیر زمانی به آفتاب نگاه
ملول گشت سرانجام زان هوسرانی

سپهر دید و بلندی و پرتو و پاکی
بدوخت دیدهٔ خودبین، ز فرط حیرانی

سئوال کرد ز خورشید کاین چه روشنی است
در این فضا، که ترا میکند نگهبانی

بذره گفت فروزنده مهر، کاین رمزیست
برون ز عالم تدبیر و فکر امکانی

بتخت و تاج سلیمان، چکار مورچه را
بس است ایمنی کشور سلیمانی

من از گذشتن ابری ضعیف، تیره شوم
تو از وزیدن بادی، ز کار درمانی

نه مقصد است، که گردد عیان ز نیمهٔ راه
نه مشکل است، که آسان شود بسانی

هزار سال اگر علم و حکمت آموزی
هزار قرن اگر درس معرفت خوانی

بپوئی ار همهٔ راههای تیره و تار
بدانی ار همهٔ رازهای پنهانی

اگر بعقل و هنر، همسر فلاطونی
وگر بدانش و فضل، اوستاد لقمانی

بسمان حقیقت، بهیچ پر نپری
به خلوت احدیت، رسید نتوانی

در آنزمان که رسی عاقبت بحد کمال
چو نیک در نگری در کمال نقصانی

گشود گوهری عقل گر چه بس کانها
نیافت هیچگه این پاک گوهر کانی

ده جهان اگر ایدوست دهخدای نداشت
که مینمود تحمل به رنج دهقانی

بلند خیز مشو، زانکه حاصلی نبری
بخز فتادن و درماندن و پشیمانی

بکوی شوق، گذاری نمیکنی، پروین
چو ذره نیز ره و رسم را نمیدانی

ذره و خفاش

در آنساعت که چشم روز میخفت
شنیدم ذره با خفاش میگفت

که ای تاریک رای، این گمرهی چیست
چرا با آفتابت الفتی نیست

اگر ماهیم و گر روشن سهیلیم
تمام، این شمع هستی را طفیلیم

اگر گل رست و گر یاقوت شد سنگ
یکی رونق گرفت از خور، یکی رنگ

چرا باید چنین افسرده بودن
بصبح زندگانی مرده بودن

ببینی، گر برون آئی یکی روز
تجلیهای مهر عالم افروز

فروغ آفتاب صبحگاهی
فرو شوید ز رخسارت سیاهی

نباید ترک عقل و رای گفتن
بشب گشتن، بگاه روز خفتن

بباید دلبری زیبا گزیدن
درو دیدن، جهان یکسر ندیدن

براه عشق، کردن جست و خیزی
بشوق وصل، صلحی یا ستیزی

ز یک نم اوفتادن، غرق گشتن
ز بادی جستن، از دریا گذشتن

مرا همواره با خور گفتگوهاست
بدین خردی دلم را آرزوهاست

چو روشن شد رهم زان چهر رخشان
چه غم گر موج بینم یا که طوفان

ترا گر نیز میل تابناکی است
نظر چون من بپوش از هر چه خاکیست

چه سود از انزوا و ظلمت، ایدوست
بلندی خواه را، پستی نه نیکوست

بگفت آخر حدیث چشمهٔ نور
چه میگوئی به پیش مردم کور

مرا چشمیست بس تاریک و نمناک
چه خواهم دیدن از خورشید و افلاک

از آن روزم که موش کور شد نام
سیه روزیم، روزی کرد ایام

ترا آنانکه نزد خویش خواندند
مرا بستند چشم، آنگاه راندند

تو از افلاک میگوئی، من از خاک
مرا آلوده کردند و ترا پاک

ز خط شوق، ما را دور کردند
شما را همنشین نور کردند

از آن رو، تیرگی را دوستارم
که چشم روشنی دیدن ندارم

خیال من بود خوردی و خوابی
چه غم گر نیست یا هست آفتابی

ترا افروزد آن چهر فروزان
مرا هم دم زند بر دیده پیکان

چو خور شد دشمن آزادی من
رخ دشمن چه تاریک و چه روشن

شوم گر با خیالش نیز توام
نهم زاندیشه، چشم خویش بر هم

مرا عمری بتاریکی پریدن
به از یک لحظه روی مهر دیدن

شنیدم بیشمارش رنگ و تاب است
ولی من موش کور، او آفتاب است

تو خود روشندل و صاحبنظر باش
چه سود از پند، نابیناست خفاش

راه دل

ای که عمریست راه پیمائی
بسوی دیده هم ز دل راهی است

لیک آنگونه ره که قافله اش
ساعتی اشکی و دمی آهی است

منزلش آرزوئی و شوقی است
جرسش نالهٔ شبانگاهی است

ای که هر درگهیت سجده گهست
در دل پاک نیز درگاهی است

از پی کاروان آز مرو
که درین ره، بهر قدم چاهی است

سالها رفتی و ندانستی
کانکه راهت نمود، گمراهی است

قصهٔ تلخیش دراز مکن
زندگی، روزگار کوتاهی است

بد و نیک من و تو می سنجند
گر که کوهی و گر پر کاهی است

عمر، دهقان شد و قضا غربال
نرخ ما، نرخ گندم و کاهی است

تو عسس باش و دزد خود بشناس
که جهان، هر طرف کمینگاهی است

ماکیان وجود را چه امان
تا که مانند چرخ، روباهی است

چه عجب، گر که سود خود خواهد
همچو ما، نفس نیز خودخواهی است

به رهش هیچ شحنه راه نیافت
دزد ایام، دزد آگاهی است

با شب و روز، عمر میگذرد
چه تفاوت که سال یا ماهی است

بمراد کسی زمانه نگشت
گاهی رفقی و گاه اکراهی است

رفوی وقت

گفت سوزن با رفوگر وقت شام
شب شد و آخر نشد کارت تمام

روز و شب، بیهوده سوزن میزنی
هر دمی، صد زخم بر من میزنی

من ز خون، رنگین شدم در مشت تو
بسکه خون میریزد از انگشت تو

زینهمه نخهای کوتاه و بلند
گه شدم سرگشته، گاهی پایبند

گه زبون گردیدم و گه ناتوان
گه شکستم، گه خمیدم چون کمان

چون فتادم یا فروماندم ز کار
تو همی راندی به پیشم با فشار

میبری هر جا که میخواهی مرا
میفزائی کار و میکاهی مرا

من بسر، این راه پیمودم همی
خون دل خوردم، نیاسودم دمی

گاهم انگشتانه میکوبد بسر
گاه رویم میکشد، گاه آستر

گر تو زاسایش بری گشتی و دور
بهر من، آسایشی باشد ضرور

گفت در پاسخ رفوگر کای رفیق
نیست هر رهپوی، از اهل طریق

زین جهان و زین فساد و ریو و رنگ
تو چه خواهی دید با این چشم تنگ

روز می بینی تو و من روزگار
کار می بینی تو و من عیب کار

تو چه میدانی چه پیش آرد قضا
من هدف بودم قضا را سالها

ناله تو از نخ و ابریشم است
من خبردارم که هستی یکدم است

تو چه میدانی چها بر من رسید
موی من شد زین سیهکاری سفید

سوزنی، برتر ز سوزن نیستی
آگهی از جامه، از تن نیستی

من نهان را بینم و تو آشکار
تو یکی میدانی، اما من هزار

من درینجا هر چه سوزن میزنم
سوزنی بر چشم روشن می زنم

من چو گردم خسته، فرصت بگذرد
چون گذشت، آنگه که بازش آورد

چونکه تن فرسودنی و بینواست
گر هم از کارش بفرسائی، رواست

چون دل شوریده روزی خون شود
به کاز آن خون، چهره ای گلگون شود

دیده را چون عاقبت نادیدن است
به که نیکو بنگرد تا روشن است

از چه وامانم، چو فرصت رفتنی است
چون نگویم، کاین حکایت گفتنی است

خرقه ها با سوزنی کردم رفو
سوزنی کن خرقهٔ دل دوخت کو

خون دگر شد، خون دل خوردن دگر
تو ندیدی پارگیهای جگر

پارهٔ هر جامه را سوزن بدوخت
سوزنی صد رنگ پیراهن بدوخت

پارهٔ جان در رگ و بند است و پی
سوزنش کی چاره خواهد کرد، کی

سوزنی باید که در دل نشکند
جای جامه، بخیه اندر جان زند

جهد را بسیار کن، عمر اندکی است
کار را نیکو گزین، فرصت یکی است

کاردانان چون رفو آموختند
پاره های وقت بر هم دوختند

عمر را باید رفو با کار کرد
وقت کم را با هنر، بسیار کرد

کار را از وقت، چون کردی جدا
این یکی گردد تباه، آن یک هبا

گر چه اندر دیده و دل نور نیست
تا نفس باقی است، تن معذور نیست

رنج نخست

خلید خار درشتی بپای طفلی خرد
بهم برآمد و از پویه باز ماند و گریست

بگفت مادرش این رنج اولین قدم است
ز خار حادثه، تیه وجود خالی نیست

هنوز نیک و بد زندگی بدفتر عمر
نخوانده ای و بچشم تو راه و چاه، یکیست

ز پای، چون تو در افتاده اند بس طفلان
نیوفتاده درین سنگلاخ عبرت، کیست

ندیده زحمت رفتار، ره نیاموزی
خطا نکرده، صواب و خطا چه دانی چیست

دلی که سخت ز هر غم تپید، شاد نماند
کسیکه زود دل آزرده گشت دیر نزیست

ز عهد کودکی، آمادهٔ بزرگی شو
حجاب ضعف چو از هم گسست، عزم قویست

بچشم آنکه درین دشت، چشم روشن بست
تفاوتی نکند، گر ده است چه، یا بیست

چو زخم کارگر آمد، چه سر، چه سینه، چه پای
چو سال عمر تبه شد، چه یک، چه صد، چه دویست

هزار کوه گرت سد ره شوند، برو
هزار ره گرت از پا در افکنند، بایست

روباه نفس

ز قلعه، ماکیانی شد به دیوار
بناگه روبهی کردش گرفتار

ز چشمش برد، وحشت روشنائی
بزد بال و پر، از بی دست و پائی

ز روز نیکبختی یادها کرد
در آن درماندگی، فریادها کرد

فضای خانه و باغش هوس بود
چه حاصل، خانه دور از دسترس بود

بیاد آورد زان اقلیم ایمن
ز کاه و خوابگاه و آب و ارزن

نهان با خویشتن بس گفتگو کرد
در آن یکدم، هزاران آرزو کرد

گه تدبیر، احوالی زبون داشت
بجای دل، ببر یکقطره خون داشت

بیاد آورد زان آزاد گشتن
ز صحرا جانب ده بازگشتن

نمودن رهروان خرد را راه
ز هر بیراهه و ره بودن آگاه

ز دنبال نو آموزان دویدن
شدن استاد درس چینه چیدن

گشودن پر ز بهر سایبانی
نخفتن در خیال پاسبانی

بکار، از کودکان پیش اوفتادن
رموز کارشان تعلیم دادن

برو به لابه کرد از عجز، کایدوست
ز من چیزی نیابی، جز پر و پوست

منه در رهگذار چون منی دام
مکن خود را برای هیچ بدنام

گرفتم سینهٔ تنگم فشردی
مرا کشتی و در یک لحظه خوردی

ز مادر بی خبر شد کودکی چند
تبه گردید عمر مرغکی چند

یکی را کودک همسایه آزرد
یکی را گربه، آن یک را سگی برد

طمع دیو است، با وی برنیائی
چو خوردی، باز فردا ناشتائی

هوی و حرص و مستی، خواجه تاشند
سیه کارند، در هر جا که باشند

دچار زحمتی تا صید آزی
اگر زین دام رستی، بی نیازی

مباش اینگونه بی پروا و بدخواه
بسا گردد شکار گرگ، روباه

چه گردی هرزه در هر رهگذاری
دهی هر دم گلوئی را فشاری

بگفت ار تیره دل یا هرزه گردیم
درین ره هر چه فرمودند، کردیم

ز روز خردیم، خصلت چنین بود
دلی روئین بزیر پوستین بود

گرم سر پنجه و دندان بود سخت
مرا این مایه بود از کیسهٔ بخت

در آن دفتر که نقش ما نوشتند
یکی زشت و یکی زیبا نوشتند

چو من روباه و صیدم ماکیانست
گذشتن از چنین سودی زیانست

بسی مرغ و خروس از قریه بردم
بگردنها بسی دندان فشردم

حدیث اتحاد مرغ و روباه
بود چون اتفاق آتش و کاه

چه غم گر نیتم بد یا که نیکوست
همینم اقتضای خلقت و خوست

تو خود دادی بساط خویش بر باد
تو افتادی که کار از دست افتاد

تو مرغ خانگی، روباه طرار
تو خواب آلود و دزد چرخ بیدار

اسیر روبه نفس آن چنانیم
که گوئی پر شکسته ماکیانیم

بهای زندگی زین بیشتر بود
اگر یک دیدهٔ صاحب نظر بود

منه بردست دیو از سادگی دست
کدامین دست را بگرفت و نشکست

مکن بی فکرتی تدبیر کاری
که خواهد هر قماشی پود و تاری

بوقت شخم، گاوت در گرو بود
چو باز آوردیش، وقت درو بود

روح آزاد

تو چو زری، ای روان تابناک
چند باشی بستهٔ زندان خاک

بحر مواج ازل را گوهری
گوهر تحقیق را سوداگری

واگذار این لاشهٔ ناچیز را
در نورد این راه آفت خیز را

زر کانی را چه نسبت با سفال
شیر جنگی را چه خویشی با شغال

باخرد، صلحی کن و رائی بزن
کژدم تن را بسر، پائی بزن

هیچ پاکی همچو تو پاکیزه نیست
گوش هستی را چنین آویزه نیست

تو یکی تابنده گوهر بوده ای
رخ چرا با تیرگی آلوده ای

تو چراغ ملک تاریک تنی
در سیاهی ها، چو مهر روشنی

از نظر پنهانی، از دل نیستی
کاش میگفتی کجائی، کیستی

محبس تن بشکن و پرواز کن
این نخ پوسیده از پا باز کن

تا ببینی کنچه دید ماسواست
تا بدانی خلوت پاکان جداست

تا بدانی صحبت یاران خوشست
گیر و دار زلف دلداران خوشست

تا ببینی کعبهٔ مقصود را
بر گشائی چشم خواب آلود را

تا نمایندت بهنگام خرام
سیرگاهی خالی از صیاد و دام

تا بیاموزند اسرار حقت
تا کنند از عاشقان مطلقت

تا تو، پنهان از تو، چون و چندهاست
عهدها، میثاقها، پیوندهاست

چند در هر دام، باید گشت صید
چند از هر دیو، باید دید کید

چند از هر تیغ، باید باخت سر
چند از هر سنگ، باید ریخت پر

مرغک اندر بیضه چون گردد پدید
گوید اینجا بس فراخ است و سپید

عاقبت کان حصن سخت از هم شکست
عالمی بیند همه بالا و پست

گه پرد آزاد در کهسارها
گه چمد سر مست در گلزارها

گاه بر چیند ز بامی دانه ای
سر کند خوش نغمهٔ مستانه ای

جست و خیز طائران بیند همی
فارغ اندر سبزه بنشیند دمی

بینوائی مهره ای تابنده داشت
کاز فروغش دیده و دل زنده داشت

خیره شد فرجام زان جلوه گری
بردش از شادی بسوی گوهری

گفت این لعلست، از من میخرش
گفت سنگست این، چه خوانی گوهرش

رو، که این ما را نمی آید بکار
گر متاعی خوبتر داری بیار

دکهٔ خر مهره، جای دیگر است
تحفهٔ گوهر فروشان، گوهر است

برتری تنها برنگ و بوی نیست
آینهٔ جان از برای روی نیست

تا نداند دخل و خرجش چند بود
هیچ بازرگان نخواهد برد سود

چشم جانرا، بی نگه دیدارهاست
پای دل را، بی قدم رفتارهاست

روح آزرده

بشکوه گفت جوانی فقیر با پیری
بروزگار، مرا روی شادمانی نیست

بلای فقر، تنم خسته کرد و روح بکشت
بمرگ قانعم، آن نیز رایگانی نیست

کسی بمثل من اندر نبردگاه جهان
سیاه روز بلاهای ناگهانی نیست

گرسنه بر سر خوان فلک نشستم و گفت
که خیرگی مکن، این بزم میهمانی نیست

به خلق داد سرافرازی و مرا خواری
که در خور تو، ازین به که میستانی نیست

به دهر، هیچکس مهربان نشد با من
مرا خبر ز ره و رسم مهربانی نیست

خوش نیافتم از روزگار سفله دمی
از آن خوشم که سپنجی است، جاودانی نیست

بخنده، پیر خردمند گفت تند مرو
که پرتگاه جهان، جای بدعنانی نیست

چو بنگری، همه سر رشته ها بدست قضاست
ره گریز، ز تقدیر آسمانی نیست

ودیعه ایست سعادت، که رایگان بخشند
درین معامله، ارزانی و گرانی نیست

دل ضعیف، بگرداب نفس دون مفکن
غریق نفس، غریقی که وارهانی نیست

چو دستگاه جوانیت هست، سودی کن
که هیچ سود، چو سرمایهٔ جوانی نیست

ز بازویت نربودند تا توانائی
زمان خستگی و عجز و ناتوانی نیست

بملک زندگی، ایدوست، رنج باید برد
دلی که مرد، سزاوار زندگانی نیست

من و تو از پی کشف حقیقت آمده ایم
ازین مسابقه، مقصود کامرانی نیست

بدفتر گل و طومار غنچه در گلزار
بجز حکایت آشوب مهرگانی نیست

بنای تن، همه بهر خوشی نساخته اند
وجود سر، همه از بهر سرگرانی نیست

ز مرگ و هستی ما، چرخ را زیان نرسد
سپهر سنگدل است، این سخن نهانی نیست

روش آفرینش

سخن گفت با خویش، دلوی بنخوت
که بی من، کس از چه ننوشیده آبی

ز سعی من، این مرز گردید گلشن
ز گلبرگ پوشید گلبن ثیابی

نیاسودم از کوشش و کار کردن
نصیب من آمد ایاب و ذهابی

برآشفت بر وی طناب و چنین گفت
به خیره نبستند بر تو طنابی

نه از سعی و رنج تو، کز زحمت ماست
اگر چهر گل را بود رنگ و تابی

شنیدند ناگه درین بحث پنهان
ز دهقان پیر، آشکارا عتابی

که آسان شمردید این رمز مشکل
نکردید نیکو سوال و جوابی

دبیران خلقت، درین کهنه دفتر
نوشتند هر مبحثی را کتابی

اگر دست و بازو نکوشد، شما را
چه رای خطا و چه فکر صوابی

ز باران تنها، چمن گل نیارد
بباید نسیم خوش و آفتابی

بهر جا چراغی است، روغنش باید
بود کار هر کارگر را حسابی

اگر خون نگردد، نماند وریدی
اگر گل نروید، نباشد گلابی

یکی کشت تاک و یکی چید انگور
یکی ساخت زان سرکه ای یا شرابی

بکوه ار نمیتافت خورشید تابان
بمعدن نمیبود لعل خوشابی

نشستند بسیار شب، خار و بلبل
که تا غنچه ای در چمن کرد خوابی

برای خوشیهای فصل بهاران
خزان و زمستان کنند انقلابی

ز آهو دل، از مطبخی دست سوزد
که تا گردد آماده، روزی کبابی

بسی کارگر باید و کار، پروین
در آبادی هر زمین خرابی

زاهد خودبین

آن نشنیدید که در شیروان
بود یکی زاهد روشن روان

زنده دلی، عالم و فرخ ضمیر
مهر صفت، شهرتش آفاق گیر

نام نکویش علم افراخته
توسن زهدش همه جا تاخته

همقدم تاجوران زمین
همنفس حضرت روح الامین

مسئلت آموز دبیران خاک
نیتش آرایش مینوی پاک

پیش نشین همه آزادگان
پشت و پناه همه افتادگان

مرد رهی، خوش روش و حق پرست
روز و شبش، سبحهٔ طاعت بدست

جایگهش، کوه و بیابان شده
طعمه اش از بیخ درختان شده

رفته ز چین و ختن و هند و روم
مردم بسیار، بدان مرز و بوم

هر که بدان صومعه بشتافتی
عارضه ناگفته، شفا یافتی

کور در آن بادیه بینا شدی
عاجز بیچاره، توانا شدی

خلق بر او دوخته چشم نیاز
او بسوی دادگر کار ساز

شب، شدی از دیده نهان روز وار
در کمر کوه، بزندان غار

روز، بعزلتگه خود تاختی
با همه کس، نرد کرم باختی

صبحدمی، روی ز مردم نهفت
هر در طاعت که توان سفت، سفت

ریخت ز چشم آب و بسر خاک کرد
گرد ز آئینهٔ دل، پاک کرد

حلقه بدر کوفت زنی بی نوا
گفت که رنجورم و خواهم دوا

از چه شد این نور، بظلمت نهان
از چه برنجید ز ما ناگهان

از چه بر این جمع، در خیر بست
اینهمه افتاده بدید و نشست

از چه، دلش میل مدارا نداشت
از چه، سر همسری ما نداشت

ای پدر پیر، ز چین آمدم
از بلد شک، به یقین آمدم

نور تو رهبر شد و ره یافتم
نام تو پرسیدم و بشتافتم

روز، بچشم همه کس روشنست
لیک، شب تیره بچشم منست

گر ز ره لطف، نگاهم کنی
فارغ ازین حال تباهم کنی

ساعتی، ای شیخ، نیاسوده ام
باد صفت، بادیه پیموده ام

دیده به بی دیده فکندن، خوش است
خار دل سوخته کندن، خوش است

پیر، بدان لابه نداد اعتبار
گریه همی کرد چو ابر بهار

تا که سر از سجدهٔ شکران گرفت
دیو غرورش ز گریبان گرفت

گفت که این سجده و تسبیح چیست
بر تو و کردار تو، باید گریست

رنج تو در کارگه بندگی
گشت تهی دستی و شرمندگی

زان همه سرمایه، ترا سود کو
تار قماشت چه شد و پود کو

نوبت از خلق گسستن نبود
گاه در صومعه بستن نبود

سست شد این پایه و فرصت شتافت
گم شد و دیگر نتوانیش یافت

عجب، سمند تو شد و تاختی
رفتی و بار و بنه انداختی

دامنت از اخگر پندار سوخت
آنهم گل، زاتش یک خار سوخت

رشته نبود آنکه تو میتافتی
جامه نبود آنکه تو میبافتی

سودگر نفس به بازار شد
گوهر پست تو پدیدار شد

راهروانی که بره داشتی
بر در خویش از چه نگهداشتی

آنکه درش، روز کرم بسته بود
قفل در حق نتواند گشود

نفس تو، چون خودسر و محتاله شد
زهد تو، چون کفر دو صد ساله شد

طاعت بی صدق و صفا، هیچ نیست
اینهمه جز روی و ریا، هیچ نیست

سپید و سیاه

کبوتری، سحر اندر هوای پروازی
ببام لانه بیاراست پر، ولی نپرید

رسید بر پرش از دور، ناوکی جانسوز
مبرهن است کازان طعنه بر دلش چه رسید

شکسته شد پر و بالی، نزار گشت تنی
گسست رشتهٔ امیدی و رگی بدرید

گذشت بر در آن لانه، شامگه زاغی
طبیب گشت، چه رنجوری کبوتر دید

برفت خار و خس آورد و سایبانی ساخت
برای راحت بیمار خویش، بس کوشید

هزار گونه ستم دید، تا بروزن و بام
ز برگهای درختان سبز پرده کشید

ز جویبار، بمنقار خویش آب ربود
بباغ، کرد ره و میوه ای ز شاخه چید

گهی پدر شد و گه مادر و گهی دربان
طعام داد و نوازش نمود و ناله شنید

ببرد آنهمه بار جفا که تا روزی
ز درد و خستگی و رنج، دردمند رهید

بزاغ گفت: چه نسبت سپید را بسیاه
ترا بیاری بیگانگان، چه کس طلبید

بگفت: نیت ما اتفاق و یکرنگی است
تفاوتی نکند خدمت سیاه و سفید

ترا چو من، بدل خرد، مهر و پیوندیست
مرا بسان تو، در تن رگ و پی است و ورید

صفای صحبت و آئین یکدلی باید
چه بیم، گر که قدیم است عهد، یا که جدید

ز نزد سوختگان، بی خبر نباید رفت
زمان کار نباید به کنج خانه خزید

غرض، گشودن قفل سعادتست بجهد
چه فرق، گر زر سرخ و گر آهن است کلید

سختی و سختیها

نهفتن بعمری غم آشکاری
فکندن بکشت امیدی شراری

بپای نهالی که باری نیارد
جفا دیدن از آب و گل، روزگاری

ببزم فرومایگان ایستادن
نشستن بدریوزه در رهگذاری

ز بیم هژبران، پناهنده گشتن
بگرگی سیه دل، بتاریک غاری

ز سنگین دلی، خواهش لطف کردن
سوی ناکسی، بردن از عجز کاری

بجای گل آرزوئی و شوقی
نشاندن بدل، نوک جانسوز خاری

بدریا درافتادن و غوطه خوردن
نه جستن پناهی، نه دیدن کناری

زبون گشتن از درد و محروم ماندن
بهر جا برون بودن از هر شماری

شنیدن ز هر سفله، حرف درشتی
ز مردم کشی، خواستن زینهاری

بهی، پراکنده گشتن چو کاهی
ز بادی، پریشان شدن چون غباری

بسی خوشتر و نیک تر نزد دانا
ز دمسازی یار ناسازگاری

سرنوشت

به جغذ گفت شبانگاه طوطی از سر خشم
که چند بایدت اینگونه زیست سرگردان

چرا ز گوشهٔ عزلت، برون نمیئی
چه اوفتاده که از خلق میشوی پنهان

کسی به جز تو، نبستست چشم روشن بین
کسی به جز تو، نکردست در خرابه مکان

اگر بجانب شهرت گذر فتد، بینی
بسی بلند بنا قصر و زرنگار ایوان

چرا ز فکرت باطل، نژند داری دل
چرا بملک سیاهی، سیه کنی وجدان

ز طائران جهان دیده، رسم و راه آموز
ببین چگونه بسر میبرند وقت و زمان

اگر که همچو منت، میل برتری باشد
گهت بدست نشانند و گاه بر دامان

مرا نگر، چه نکو رای و نغز گفتارم
ترا ضمیر، بداندیش و الکنست زبان

بما، هماره شکر داده اند، نوبت چاشت
نخورده ایم بسان تو هیچگه غم دان

بزیر پر، چو تو سر بی سبب نهان نکنیم
زنیم در چمنی تازه، هر نفس جولان

بهل، که عمر تلف کردنست تنهائی
ندیم سرو و گل و سبزه باش در بستان

بپوش چشم ز بیغوله، نیستی رهزن
بشوی گرد سیاهی ز دل، نه ای شیطان

نه با خبر ز بهاری، نه آگهی ز خریف
چو مرده ای بزمستان و فصل تابستان

بکنج غار، مخز همچو گرگ بی چنگال
گرسنه خواب مکن، چون شغال بی دندان

به موش مرده، میالای پنجه و منقار
بزرگ باش و میاموز خصلت دونان

بروزگار جوانیت، ماتم پیری است
سیه دلی چو تو، هرگز نداشت بخت جوان

جهان به خویشتن ایدوست خیره سخت مگیر
که کار سخت، ز کارآگهی شدست آسان

برو به سیر گهی تازه، صبحگاهی خوش
بیا به خانهٔ ما، باش یکشبی مهمان

تو چشم عقل ببستی، که در چه افتادی
تو بد شدی، که شدند از تو خوبتر دگران

فضیلت و هنر، ای بی هنر، نمود مرا
جلیس بزم بزرگان و همسر شاهان

مرا ز عاج و زر و سیم، ساختند قفس
گهم بخانه نگهداشتند و گه به دکان

ز خویش، بی سبب ای تیره دل چه میکاهی
کمال جوی و سعادت، چه خواهی از نقصان

همیشه می نتوان رفت بیخود و فارغ
هماره می نتوان زیست غمگن و حیران

ز ناله های غم افزای خویش، جان مخراش
ز سوک بیگه خود، خلق را مکن گریان

ز بانگ زشت تو، بس آرزو که گشت تباه
ز فال شوم تو، بس خانمان که شد ویران

چو طوطیان، چه سخن گفتی و شنیدی، هین
چو بلبلان، بکدامین چمن پریدی، هان

جواب داد که بر خیره، شوم خوانندم
ز من بکس نرسیدست هیچگونه زیان

عجب مدار، گرم شوق سیر گلشن نیست
تفاوتیست میان من و دگر مرغان

سمند دولت گیتی که جانب همه تاخت
ز ما گذشت چو برق و نگه نداشت عنان

خوشست نغمهٔ مرغی بساحت چمنی
ولی نه بوم سیه روز، مرغکی خوشخوان

فروغ چهر گل، آن به که بلبلان بینند
برای همچو منی، شوره زار شد شایان

هر آنکسی که تو را پیک نیکبختی گشت
نداد دیدهٔ ما را نصیب، جز پیکان

بسوخت خانهٔ ما زاتش حوادث چرخ
نه مردمیست ز همسایه خواستن تاوان

نکرد رهرو عاقل، بهر گذر گه خواب
نچید طائر آگاه، چینه از هر خوان

چه سود صحبت شاهان، چو نیست آزادی
چرا دهیم گرانمایه وقت را ارزان

به رنج گوشه نشینی و فقر، تن دادن
به از پریدن بیگاه و داشتن غم جان

قفس نه جز قفس است، ار چه سیم و زر باشد
که صحن تنگ همانست و بام تنگ همان

در آشیانهٔ ویران خویش خرسندیم
چه خوشدلیست در آباد دیدن زندان

هزار نکته بما گفت شبرو گردون
چه غم، بچشم تو گر بیهشیم یا نادان

بنزد آنکه چو من دوستدار تاریکیست
تفاوتی نکند روز تیره و رخشان

مرا ز صحبت بیگانگان ملال آید
بمیهمانیم ای دوست، هیچگاه مخوان

تو خود، گهی بچمن خسب و گه بسبزه خرام
که بوم را نه ازین خوشدلی بود، نه از آن

بعهد و یکدلی مردم، اعتباری نیست
که همچو دور جهان، سست عهد بود انسان

ز راه تجربه، گر هفته ای سکوت کنی
نه خواجه ماند و بانو، نه شکر و انبان

بجوی و جر بکنندت بصد جفا پر و بال
برهگذر بکشندت بصد ستم، طفلان

نه جغد رست و نه طوطی، چو شد قضا شاهین
نه زشت ماند و نه زیبا، چو راز گشت عیان

طبیب دهر نیاموخت جز ستم، پروین
بدرد کشت و حدیثی نگفت از درمان

باد بروت

عالمی طعنه زد به نادانی
که بهر موی من دو صد هنر است

چون توئی را به نیم جو نخرند
مرد نادان ز چارپا بتر است

نه تن این، بر دل تو بار بلاست
نه سر این، بر تن تو درد سر است

بر شاخ هنر چگونه خوری
تو که کارت همیشه خواب و خور است

نشود هیچگاه پیرو جهل
هر که در راه علم، رهسپر است

نسزد زندگی و بی خبری
مرده است آنکه چون تو بیخبر است

ره آزادگان، دگر راهی است
مردمی را اشارتی دگر است

راحت آنرا رسد که رنج برد
خرمن آنرا بود که برزگر است

هنر و فضل در سپهر وجود
عالم افروز چون خور و قمر است

گر تو هفتاد قرن عمر کنی
هستیت هیچ و فرصتت هدر است

سر ما را بسر بسی سوداست
ره ما را هزار رهگذر است

نه شما را از دهر منظوری است
نه کسی را سوی شما نظر است

همهٔ خلق، دوستان منند
مگسانند هر کجا شکر است

همچو مرغ هوا سبک بپرم
که مرا علم، همچو بال و پر است

وقت تدبیر، دانشم یار است
روز میدان، فضیلتم سپر است

باغ حکمت، خزان نخواهد دید
هر زمان جلوه ایش تازه تر است

همتراز وی گنج عرفان نیست
هر چه در کان دهر، سیم و زر است

عقل، مرغ است و فکر دانهٔ او
جسم راهی و روح راهبر است

هم ز جهل تو سوخت حاصل تو
عمر چون پنبه، جهل چون شرر است

صبح ما شامگه نخواهد داشت
آفتاب شما به باختر است

تو ز گفتار من بسی بتری
آنچه گفتم هنوز مختصر است

گفت ما را سر مناقشه نیست
این چه پر گوئی و چه شور و شر است

بی سبب گرد جنگ و کینه مگرد
که نه هر جنگجوی را ظفر است

فضل، خود همچو مشک، غماز است
علم، خود همچو صبح، پرده در است

چون بنائی است پست، خود بینی
که نه اش پایه و نه بام و در است

گفتهٔ بی عمل چو باد هواست
ابره را محکمی ز آستر است

هیچگه شمع بی فتیله نسوخت
تا عمل نیست، علم بی اثر است

خویش را خیره بی نظیر مدان
مادر دهر را بسی پسر است

اگرت دیده ایست، راهی پوی
چند خندی بر آنکه بی بصر است

نیکنامی ز نیک کاری زاد
نه ز هر نام، شخص نامور است

خویشتن خواه را چه معرفتست
شاخه عجب را چه برگ و بر است

از سخن گفتن تو دانستم
که نه خشک اندرین سبد، نه تر است

در تو برقی ز نور دانش نیست
همه باد بروت بی ثمر است

اگر این است فضل اهل هنر
خنکا آن کسی که بی هنر است

بازی زندگی

عدسی وقت پختن، از ماشی
روی پیچید و گفت این چه کسی است

ماش خندید و گفت غره مشو
زانکه چون من فزون و چون تو بسی است

هر چه را میپزند، خواهد پخت
چه تفاوت که ماش یا عدسی است

جز تو در دیگ، هر چه ریخته اند
تو گمان میکنی که خار و خسی است

زحمت من برای مقصودی است
جست و خیز تو بهر ملتمسی است

کارگر هر که هست محترمست
هر کسی در دیار خویش کسی است

فرصت از دست میرود، هشدار
عمر چون کاروان بی جرسی است

هر پری را هوای پروازی است
گر پر باز و گر پر مگسی است

جز حقیقت، هر آنچه میگوئیم
هایهوئی و بازی و هوسی است

چه توان کرد! اندرین دریا
دست و پا میزنیم تا نفسی است

نه تو را بر فرار، نیروئی است
نه مرا بر خلاص، دسترسی است

همه را بار بر نهند به پشت
کس نپرسد که فاره یا فرسی است

گر که طاوس یا که گنجشکی
عاقبت رمز دامی و قفسی است

بام شکسته

بادی وزید و لانهٔ خردی خراب کرد
بشکست بامکی و فرو ریخت بر سری

لرزید پیکری و تبه گشت فرصتی
افتاد مرغکی وز خون سرخ شد پری

از ظلم رهزنی، ز رهی ماند رهروی
از دستبرد حادثه ای، بسته شد دری

از هم گسست رشتهٔ عهد و مودتی
نابود گشت نام و نشانی ز دفتری

فریاد شوق دیگر از آن لانه برنخاست
و آن خار و خس فکنده شد آخر در آذری

ناچیز گشت آرزوی چند ساله ای
دور اوفتاد کودک خردی ز مادری

برف و بوستان

به ماه دی، گلستان گفت با برف
که ما را چند حیران میگذاری

بسی باریده ای بر گلشن و راغ
چه خواهد بود گر زین پس نباری

بسی گلبن، کفن پوشید از تو
بسی کردی بخوبان سوگواری

شکستی هر چه را، دیگر نپیوست
زدی هر زخم، گشت آن زخم کاری

هزاران غنچه نشکفته بردی
نوید برگ سبزی هم نیاری

چو گستردی بساط دشمنی را
هزاران دوست را کردی فراری

بگفت ای دوست، مهر از کینه بشناس
ز ما ناید به جز تیمارخواری

هزاران راز بود اندر دل خاک
چه کردستیم ما جز رازداری

بهر بی توشه ساز و برگ دادم
نکردم هیچگه ناسازگاری

بهار از دکهٔ من حله گیرد
شکوفه باشد از من یادگاری

من آموزم درختان کهن را
گهی سرسبزی و گه میوه داری

مرا هر سال، گردون میفرستد
به گلزار از پی آموزگاری

چمن یکسر نگارستان شد از من
چرا نقش بد از من مینگاری

به گل گفتم رموز دلفریبی
به بلبل، داستان دوستاری

ز من، گلهای نوروزی شب و روز
فرا گیرند درس کامکاری

چو من گنجور باغ و بوستانم
درین گنجینه داری هر چه داری

مرا با خود ودیعتهاست پنهان
ز دوران بدین بی اعتباری

هزاران گنج را گشتم نگهبان
بدین بی پائی و ناپایداری

دل و دامن نیالودم به پستی
بری بودم ز ننگ بد شعاری

سپیدم زان سبب کردن در بر
که باشد جامهٔ پرهیزکاری

قضا بس کار بشمرد و بمن داد
هزاران کار کردم گر شماری

برای خواب سرو و لاله و گل
چه شبها کرده ام شب زنده داری

به خیری گفتم اندر وقت سرما
که میل خواب داری؟ گفت آری

به بلبل گفتم اندر لانه بنشین
که ایمن باشی از باز شکاری

چو نسرین اوفتاد از پای، گفتم
که باید صبر کرد و بردباری

شکستم لاله را ساغر، که دیگر
ننوشد می بوقت هوشیاری

فشردم نرگس مخمور را گوش
که تا بیرون کند از سر خماری

چو سوسن خسته شد گفتم چه خواهی
بگفت ار راست باید گفت، یاری

ز برف آماده گشت آب گوارا
گوارائی رسد زین ناگواری

بهار از سردی من یافت گرمی
منش دادم کلاه شهریاری

نه گندم داشت برزیگر، نه خرمن
نمیکردیم گر ما پرده داری

اگر یکسال گردد خشک سالی
زبونی باشد و بد روزگاری

از این پس، باغبان آید به گلشن
مرا بگذشت وقت آبیاری

روان آید به جسم، این مردگانرا
ز باران و ز باد نو بهاری

درختان، برگ و گل آرند یکسر
بدل بر فربهی گردد نزاری

بچهر سرخ گل، روشن کنی چشم
نه بیهوده است این چشم انتظاری

نثارم گل، ره آوردم بهار است
ره آورد مرا هرگز نیاری

عروس هستی از من یافت زیور
تو اکنون از منش کن خواستگاری

خبر ده بر خداوندان نعمت
که ما کردیم این خدمتگذاری

مثنویات، تمثیلات و مقطعات

آتش دل

به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
که هر که در صف باغ است صاحب هنریست

بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما را
شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست

بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است
بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست

جواب داد که من نیز صاحب هنرم
درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست

میان آتشم و هیچگه نمیسوزم
هماره بر سرم از جور آسمان شرریست

علامت خطر است این قبای خون آلود
هر آنکه در ره هستی است در ره خطریست

بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد
بدست رهزن گیتی هماره نیشتریست

خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا
ولی میان ز شب تا سحر گهان اگریست

از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت
که تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریست

یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه
ز خوب و ز شب چه منظور، هر که را نظریست

نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد
صبا صباست، به هر سبزه و گلش گذریست

میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند
که گل بطرف چمن هر چه هست عشوه گریست

تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین
بفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریست

ز آب چشمه و باران نمی شود خاموش
که آتشی که در اینجاست آتش جگریست

هنر نمای نبودم بدین هنرمندی
سخن حدیث دگر، کار قصه دگریست

گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت
بدان دلیل که مهمان شامی و سحریست

تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی
هنوز آنچه تو را مینماید آستریست

از آن، دراز نکردم سخن درین معنی
که کار زندگی لاله کار مختصریست

خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت
که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست

کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید
اگر چه نام و نشانیش نیست، ناموریست

آرزوها (۱)

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن
دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن
پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن

سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن
تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن

اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر
دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن

هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن
هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن

آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل
زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن

از برای سود، در دریای بی پایان علم
عقل را مانند غواصان، شناور داشتن

گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن
چشم دل را با چراغ جان منور داشتن

در گلستان هنر چون نخل بودن بارور
عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن

از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب
علم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن

همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن
چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن

آرزوها (۲)

ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن

دیبه ها بی کارگاه و دوک و جولا بافتن
گنجها بی پاسبان و بی نگهبان داشتن

بنده فرمان خود کردن همه آفاق را
دیو بستن، قدرت دست سلیمان داشتن

در ره ویران دل، اقلیم دانش ساختن
در ره سیل قضا، بنیاد و بنیان داشتن

دیده را دریا نمودن، مردمک را غوصگر
اشک را مانند مروارید غلطان داشتن

از تکلف دور گشتن، ساده و خوش زیستن
ملک دهقانی خریدن، کار دهقان داشتن

رنجبر بودن، ولی در کشتزار خویشتن
وقت حاصل خرمن خود را بدامان داشتن

روز را با کشت و زرع و شخم آوردن بشب
شامگاهان در تنور خویشتن نان داشتن

سربلندی خواستن در عین پستی، ذره وار
آرزوی صحبت خورشید رخشان داشتن

آرزوها (۳)

ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن
روی مانند پری از خلق پنهان داشتن

همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن
همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن

کشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح
دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن

در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق
سینه ای آماده بهر تیرباران داشتن

روشنی دادن دل تاریک را با نور علم
در دل شب، پرتو خورشید رخشان داشتن

همچو پاکان، گنج در کنج قناعت یافتن
مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن

آرزوها (۴)

ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن
تیرگیها را ازین اقلیم بیرون داشتن

همچو موسی بودن از نور تجلی تابناک
گفتگوها با خدا در کوه و هامون داشتن

پاک کردن خویش را ز آلودگیهای زمین
خانه چون خورشید در اقطار گردون داشتن

عقل را بازارگان کردن ببازار وجود
نفس را بردن برین بازار و مغبون داشتن

بی حضور کیمیا، از هر مسی زر ساختن
بی وجود گوهر و زر، گنج قارون داشتن

گشتن اندر کان معنی گوهری عالمفروز
هر زمانی پرتو و تابی دگرگون داشتن

عقل و علم و هوش را بایکدیگر آمیختن
جان و دل را زنده زین جانبخش معجون داشتن

چون نهالی تازه، در پاداش رنج باغبان
شاخه های خرد خویش از بار، وارون داشتن

هر کجا دیوست، آنجا نور یزدانی شدن
هر کجا مار است، آنجا حکم افسون داشتن

آرزوها (۵)

ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن
نیست گشتن، لیک عمر جاودانی داشتن

عقل را دیباچهٔ اوراق هستی ساختن
علم را سرمایهٔ بازارگانی داشتن

کشتن اندر باغ جان هر لحظه ای رنگین گلی
وندران فرخنده گلشن باغبانی داشتن

دل برای مهربانی پروراندن لاجرم
جان بتن تنها برای جانفشانی داشتن

ناتوانی را به لطفی خاطر آوردن بدست
یاد عجز روزگار ناتوانی داشتن

در مدائن میهمان جغد گشتن یکشبی
پرسشی از دولت نوشیروانی داشتن

صید بی پر بودن و از روزن بام قفس
گفتگو با طائران بوستانی داشتن

آرزوی پرواز

کبوتر بچه ای با شوق پرواز
بجرئت کرد روزی بال و پر باز

پرید از شاخکی بر شاخساری
گذشت از بامکی بر جو کناری

نمودش بسکه دور آن راه نزدیک
شدش گیتی به پیش چشم تاریک

ز وحشت سست شد بر جای ناگاه
ز رنج خستگی درماند در راه

گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد
گه از تشویش سر در زیر پر کرد

نه فکرش با قضا دمساز گشتن
نه اش نیروی زان ره بازگشتن

نه گفتی کان حوادث را چه نامست
نه راه لانه دانستی کدامست

نه چون هر شب حدیث آب و دانی
نه از خواب خوشی نام و نشانی

فتاد از پای و کرد از عجز فریاد
ز شاخی مادرش آواز در داد

کزینسان است رسم خودپسندی
چنین افتند مستان از بلندی

بدن خردی نیاید از تو کاری
به پشت عقل باید بردباری

ترا پرواز بس زودست و دشوار
ز نو کاران که خواهد کار بسیار

بیاموزندت این جرئت مه و سال
همت نیرو فزایند، هم پر و بال

هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است
هنوز از چرخ، بیم دستبرد است

هنوزت نیست پای برزن و بام
هنوزت نوبت خواب است و آرام

هنوزت انده بند و قفس نیست
بجز بازیچه، طفلان را هوس نیست

نگردد پخته کس با فکر خامی
نپوید راه هستی را به گامی

ترا توش هنر میباید اندوخت
حدیث زندگی میباید آموخت

بباید هر دو پا محکم نهادن
از آن پس، فکر بر پای ایستادن

پریدن بی پر تدبیر، مستی است
جهان را گه بلندی، گاه پستی است

به پستی در، دچار گیر و داریم
ببالا، چنگ شاهین را شکاریم

من اینجا چون نگهبانم و تو چون گنج
ترا آسودگی باید، مرا رنج

تو هم روزی روی زین خانه بیرون
ببینی سحربازیهای گردون

از این آرامگه وقتی کنی یاد
که آبش برده خاک و باد بنیاد

نه ای تا زاشیان امن دلتنگ
نه از چوبت گزند آید، نه از سنگ

مرا در دامها بسیار بستند
ز بالم کودکان پرها شکستند

گه از دیوار سنگ آمد گه از در
گهم سرپنجه خونین شد گهی سر

نگشت آسایشم یک لحظه دمساز
گهی از گربه ترسیدم، گه از باز

هجوم فتنه های آسمانی
مرا آموخت علم زندگانی

نگردد شاخک بی بن برومند
ز تو سعی و عمل باید، ز من پند

آرزوی مادر

جهاندیده کشاورزی بدشتی
بعمری داشتی زرعی و کشتی

بوقت غله، خرمن توده کردی
دل از تیمار کار آسوده کردی

ستمها میکشید از باد و از خاک
که تا از کاه میشد گندمش پاک

جفا از آب و گل میدید بسیار
که تا یک روز می انباشت انبار

سخنها داشت با هر خاک و بادی
بهنگام شیاری و حصاری

سحرگاهی هوا شد سرد زانسان
که از سرما بخود لرزید دهقان

پدید آورد خاشاکی و خاری
شکست از تاک پیری شاخساری

نهاد آن هیمه را نزدیک خرمن
فروزینه زد، آتش کرد روشن

چو آتش دود کرد و شعله سر داد
بناگه طائری آواز در داد

که ای برداشته سود از یکی شصت
درین خرمن مرا هم حاصلی هست

نشاید کآتش اینجا برفروزی
مبادا خانمانی را بسوزی

بسوزد گر کسی این آشیانرا
چنان دانم که میسوزد جهان را

اگر برقی بما زین آذر افتد
حساب ما برون زین دفتر افتد

بسی جستم بشوق از حلقه و بند
که خواهم داشت روزی مرغکی چند

هنوز آن ساعت فرخنده دور است
هنوز این لانه بی بانگ سرور است

ترا زین شاخ آنکو داد باری
مرا آموخت شوق انتظاری

بهر گامی که پوئی کامجوئیست
نهفته، هر دلی را آرزوئیست

توانی بخش، جان ناتوان را
که بیم ناتوانیهاست جان را

آسایش بزرگان

شنیده اید که آسایش بزرگان چیست:
برای خاطر بیچارگان نیاسودن

بکاخ دهر که آلایش است بنیادش
مقیم گشتن و دامان خود نیالودن

همی ز عادت و کردار زشت کم کردن
هماره بر صفت و خوی نیک افزودن

ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن
برای خدمت تن، روح را نفرسودن

برون شدن ز خرابات زندگی هشیار
ز خود نرفتن و پیمانه ای نپیمودن

رهی که گمرهیش در پی است نسپردن
دریکه فتنه اش اندر پس است نگشودن

قصیدهٔ شمارهٔ ۷

آهوی روزگار نه آهوست، اژدر است
آب هوی و حرص نه آبست، آذر است

زاغ سپهر، گوهر پاک بسی وجود
بنهفت زیر خاک و ندانست گوهر است

در مهد نفس، چند نهی طفل روح را
این گاهواره رادکش و سفله پرور است

هر کس ز آز روی نهفت از بلا رهید
آنکو فقیر کرد هوای را توانگر است

در رزمگاه تیرهٔ آلودگان نفس
روشندل آنکه نیکی و پاکیش مغفر است

در نار جهل از چه فکندیش، این دلست
در پای دیو از چه نهادیش، این سر است

شمشیرهاست آخته زین نیلگون نیام
خونابه هانهفته در این کهنه ساغر است

تا در رگ تو مانده یکی قطره خون بجای
در دست آز از پی فصد تو نشتر است

همواره دید و تیره نگشت، این چه دیده ایست
پیوسته کشت و کندنگشت، این چه خنجر است

دانی چه گفت نفس بگمراه تیه خویش:
زین راه بازگرد، گرت راه دیگر است

در دفتر ضمیر، چو ابلیس خط نوشت
آلوده گشت هرچه بطومار و دفتر است

مینا فروش چرخ ز مینا هر آنچه ساخت
سوگند یاد کرد که یاقوت احمر است

از سنگ اهرمن نتوان داشت ایمنی
تا بر درخت بارور زندگی بر است

قصیدهٔ شمارهٔ ۸

ای عجب! این راه نه راه خداست
زانکه در آن اهرمنی رهنماست

قافله بس رفت از این راه، لیک
کس نشد آگاه که مقصد کجاست

راهروانی که درین معبرند
فکرتشان یکسره آز و هواست

ای رمه، این دره چراگاه نیست
ای بره، این گرگ بسی ناشتاست

تا تو ز بیغوله گذر میکنی
رهزن طرار تو را در قفاست

دیده ببندی و درافتی بچاه
این گنه تست، نه حکم قضاست

لقمهٔ سالوس کرا سیر کرد
چند بر این لقمه تو را اشتهاست

نفس، بسی وام گرفت و نداد
وام تو چون باز دهد؟ بینواست

خانهٔ جان هرچه توانی بساز
هرچه توان ساخت درین یک بناست

کعبهٔ دل مسکن شیطان مکن
پاک کن این خانه که جای خداست

پیرو دیوانه شدن ز ابلهی است
موعظت دیو شنیدن خطاست

تا بودت شمع حقیقت بدست
راه تو هرجا که روی روشناست

تا تو قفس سازی و شکر خری
طوطیک وقت ز دامت رهاست

حمله نیارد بتو ثعبان دهر
تا چو کلیمی تو و دینت عصاست

ای گل نوزاد فسرده مباش
زانکه تو را اول نشو و نماست

طائر جانرا چه کنی لاشخوار
نزد کلاغش چه نشانی؟ هماست

کاهلیت خسته و رنجور کرد
درد تو دردیست که کارش دواست

چاره کن آزردگی آز را
تا که بدکان عمل مومیاست

روی و ریا را مکن آئین خویش
هرچه فساد است ز روی و ریاست

شوخ تن و جامه چه شوئی همی
این دل آلوده به کارت گواست

پای تو همواره براه کج است
دست تو هر شام و سحر بر دعاست

چشم تو بر دفتر تحقیق، لیک
گوش تو بر بیهده و ناسزاست

بار خود از دوش برافکنده ای
پشت تو از پشتهٔ شیطان دوتاست

نان تو گه سنگ بود گاه خاک
تا به تنور تو هوی نانواست

ورطه و سیلاب نداری به پیش
تا خردت کشتی و جان ناخداست

قصر دل افروز روان محکم است
کلبهٔ تن را چه ثبات و بقاست

جان بتو هرچند دهد منعم است
تن ز تو هرچند ستاند گداست

روغن قندیل تو آبست و بس
تیرگی بزم تو بیش از ضیاست

منزل غولان ز چه شد منزلت
گر ره تو از ره ایشان جداست

جهل بلندی نپسندد، چه است
عجب سلامت نپذیرد، بلاست

آنچه که دوران نخرد یکدلیست
آنچه که ایام ندارد وفاست

دزد شد این شحنهٔ بی نام و ننگ
دزد کی از دزد کند بازخواست

نزد تو چون سرد شود؟ آتش است
از تو چرا درگذرد؟ اژدهاست

وقت گرانمایه و عمر عزیز
طعمهٔ سال و مه و صبح و مساست

از چه همی کاهدمان روز و شب
گر که نه ما گندم و چرخ آسیاست

گر که یمی هست، در آخر نمی است
گر که بنائی است، در آخر هباست

ما بره آز و هوی سائلیم
مورچه در خانهٔ خود پادشاست

خیمه ز دستیم و گه رفتن است
غرق شدستیم و زمان شناست

گلبن معنی نتوانی نشاند
تا که درین باغچه خار و گیاست

کشور جان تو چو ویرانه ایست
ملک دلت چون ده بی روستاست

شعر من آینهٔ کردار تست
ناید از آئینه به جز حرف راست

روشنی اندوز که دلرا خوشی است
معرفت آموز که جانرا غذاست

پایهٔ قصر هنر و فضل را
عقل نداند ز کجا ابتداست

پردهٔ الوان هوی را بدر
تا بپس پرده ببینی چهاست

به که بجوی و جر دانش چرد
آهوی جانست که اندر چراست

خیره ز هر پویه ز میدان مرو
با فلک پیر ترا کارهاست

اطلس نساج هوی و هوس
چون گه تحقیق رسد بوریاست

بیهده، پروین در دانش مزن
با تو درین خانه چه کس آشناست

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰

شالودهٔ کاخ جهان بر آبست
تا چشم بهم بر زنی خرابست

ایمن چه نشینی درین سفینه
کاین بحر همیشه در انقلابست

افسونگر چرخ کبود هر شب
در فکرت افسون شیخ و شابست

ای تشنه مرو، کاندرین بیابان
گر یک سر آبست، صد سرابست

سیمرغ که هرگز بدام نیاد
در دام زمانه کم از ذبابست

چشمت بخط و خال دلفریب است
گوشت بنوای دف و ربابست

تو بیخود و ایام در تکاپو است
تو خفته و ره پر ز پیچ و تابست

آبی بکش از چاه زندگانی
همواره نه این دلو را طنابست

بگذشت مه و سال وین عجب نیست
این قافله عمریست در شتابست

بیدار شو، ای بخت خفته چوپان
کاین بادیه راحتگه ذئابست

بر گرد از آنره که دیو گوید
کای راهنورد، این ره صوابست

ز انوار حق از اهرمن چه پرسی
زیراک سئوال تو بی جوابست

با چرخ، تو با حیله کی برآئی
در پشه کجا نیروی عقابست

بر اسب فساد، از چه زین نهادی
پای تو چرا اندرین رکابست

دولت نه به افزونی حطام است
رفعت نه به نیکوئی ثیابست

جز نور خرد، رهنمای مپسند
خودکام مپندار کامیابست

خواندن نتوانیش چون، چه حاصل
در خانه هزارت اگر کتابست

هشدار که توش و توان پیری
سعی و عمل موسم شبابست

بیهوده چه لرزی ز هر نسیمی
مانند چراغی که بی حبابست

گر پای نهد بر تو پیل، دانی
کز پای تو چون مور در عذابست

بی شمع، شب این راه پرخطر را
مسپر بامیدی که ماهتابست

تا چند و کی این تیره جسم خاکی
بر چهرهٔ خورشید جان سحابست

در زمرهٔ پاکیزگان نباشی
تا بر دلت آلودگی حجابست

پروین، چه حصاد و چه کشتکاری
آنجا که نه باران نه آفتابست

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱

آنکس که چو سیمرغ بی نشانست
از رهزن ایام در امانست

ایمن نشد از دزد جز سبکبار
بر دوش تو این بار بس گرانست

اسبی که تو را میبرد بیک عمر
بنگر که بدست که اش عنانست

مردم کشی دهر، بی سلاح است
غارتگری چرخ، ناگهانست

خودکامی افلاک آشکار است
از دیدهٔ ما خفتگان نهانست

افسانهٔ گیتی نگفته پیداست
افسونگریش روشن و عیانست

هر غار و شکافی بدامن کوه
با عبرت اگر بنگری دهانست

بازیچهٔ این پرده، سحربازیست
بی باکی این دست، داستانست

دی جغد به ویرانه ای بخندید
کاین قصر ز شاهان باستانست

تو از پی گوری دوان چو بهرام
آگه نه که گور از پیت دوانست

شمشیر جهان کند مینماند
تا مستی و خواب تواش فسانست

بس قافلهٔ گم گشته است از آنروز
کاین گمشده، سالار کاروانست

بس آدمیان پای بند دیوند
بسیار سر اینجا بر آستانست

از پای در افتد به نیمهٔ راه
آن رفته که بی توشه و توانست

زین تیره تن، امید روشنی نیست
جانست چراغ وجود، جانست

شادابی شاخ و شکوفه در باغ
هنگام گل از سعی باغبانست

دل را ز چه رو شوره زار کردی
خارش بکن ایدوست، بوستانست

خون خورده و رخسار کرده رنگین
این لعل که اندر حصار کانست

آری، سمن و لاله روید از خاک
تا ابر بهاری گهر فشانست

در کیسهٔ خود بین که تا چه داری
گیرم که فلان گنج از فلانست

ز اسرار حقیقت مپرس کاین راز
بالاتر از اندیشه و گمانست

ای چشمهٔ کوچک بچشم فکرت
بحریست که بی کنه و بی کرانست

اینجا نرسد کشتئی بساحل
گر زانکه هزارانش بادبانست

بر پر که نگردد بلند پرواز
مرغیکه درین پست خاکدانست

گرگ فلک آهوی وقت را خورد
در مطبخ ما مشتی استخوانست

اندیشه کن از باز، ای کبوتر
هر چند تو را عرصه آسمانست

جز گرد نکوئی مگرد هرگز
نیکی است که پاینده در جهانست

گر عمر گذاری به نیکنامی
آنگاه تو را عمر جاودانست

در ملک سلیمان چرا شب و روز
دیوت بسر سفره میهمانست

پیوند کسی جوی کاشنائی است
اندوه کسی خور که مهربانست

مگذار که میرد ز ناشتائی
جان را هنر و علم همچو نانست

فضل است چراغی که دلفروزست
علم است بهاری که بی خزانست

چوگان زن، تا بدستت افتد
این گوی سعادت که در میانست

چون چیره بدین چار دیو گردد
آنکس که چنین بیدل و جبانست

گر پنبه شوی، آتشت زمین است
ور مرغ شوی، روبهت زمانست

بس تیرزنان را نشانه کردست
این تیر که در چلهٔ کمانست

در لقمهٔ هر کس نهفته سنگی
بر خوان قضا آنکه میزبانست

یکرنگی ناپایدار گردون
کم عمرتر از صرصر و دخانست

فرصت چو یکی قلعه ایست ستوار
عقل تو بر این قلعه مرزبانست

کالا مخر از اهرمن ازیراک
هر چند که ارزان بود گرانست

آن زنده که دانست و زندگی کرد
در پیش خردمند، زنده آنست

آن کو بره راست میزند گام
هر جا که برد رخت، کامرانست

بازیچهٔ طفلان خانه گردد
آن مرغ که بی پر چو ماکیانست

آلوده کنی خاطر و ندانی
کالایش دل، پستی روانست

هیزم کش دیوان شدن زبونیست
روزی خور دونان شدن هوانست

ننگ است بخواری طفیل بودن
مانند مگس هر کجا که خوانست

این سیل که با کوه می ستیزد
بیغ افکن بسیار خانمانست

بندیش ز دیوی که آدمی روست
بگریز ز نقشی که دلستانست

در نیمهٔ شب، نالهٔ شباویز
کی چون نفس مرغ صبح خوانست

از منقبت و علم، نیم ارزن
ارزنده تر از گنج شایگانست

کردار تو را سعی رهنمونست
گفتار تو را عقل ترجمانست

عطار سپهرت زریر بفروخت
بگرفتی و گفتی که زعفرانست

در قیمت جان از تو کار خواهند
این گنج مپندار رایگانست

اطلس نتوان کرد ریسمان را
این پنبه که رشتی تو، ریسمانست

ز اندام خود این تیرگی فروشوی
در جوی تو این آب تا روانست

پژمان نشود ز آفتاب هرگز
تا بر سر این غنچه سایبانست

برزیگری آموختی و کشتی
این دانه زمانی که مهرگانست

مسپار به تن کارهای جان را
این بی هنر از دور پهلوانست

یاری نکند با تو خسرو عقل
تا جهل بملک تو حکمرانست

مزروع تو، گر تلخ یا که شیرین
هنگام درو، حاصلت همانست

هر نکته که دانی بگوی، پروین
تا نیروی گفتار در زبانست

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲

اگر چه در ره هستی هزار دشواریست
چو پر کاه پریدن ز جا سبکساریست

به پات رشته فکندست روزگار و هنوز
نه آگهی تو که این رشتهٔ گرفتاریست

بگرگ مردمی آموزی و نمیدانی
که گرگ را ز ازل پیشه مردم آزاریست

بپرس راه ز علم، این نه جای گمراهیست
بخواه چاره ز عقل، این نه روز ناچاریست

نهفته در پس این لاجورد گون خیمه
هزار شعبده بازی، هزار عیاریست

سلام دزد مگیر و متاع دیو مخواه
چرا که دوستی دشمنان ز مکاریست

هر آن مریض که پند طبیب نپذیرد
سزاش تاب و تب روزگار بیماریست

بچشم عقل ببین پرتو حقیقت را
مگوی نور تجلی فسون و طراریست

اگر که در دل شب خون نمیکند گردون
بوقت صبح چرا کوه و دشت گلناریست

بگاهوار تو افعی نهفت دایهٔ دهر
مبرهن است که بیزار ازین پرستاریست

سپرده ای دل مفتون خود بمعشوقی
که هر چه در دل او هست، از تو بیزاریست

بدار دست ز کشتی که حاصلش تلخیست
بپوش روی ز آئینه ای که زنگاریست

بخیره بار گران زمانه چند کشی
ترا چه مزد بپاداش این گرانباریست

فرشته زان سبب از کید دیو بیخبر است
که اقتضای دل پاک، پاک انگاریست

بلند شاخهٔ این بوستان روح افزای
اگر ز میوه تهی شد، ز پست دیواریست

چو هیچگاه به کار نکو نمیگرویم
شگفت نیست گر آئین ما سیه کاریست

برو که فکرت این سودگر معامله نیست
متاع او همه از بهر گرم بازاریست

بخر ز دکهٔ عقل آنچه روح می طلبد
هزار سود نهان اندرین خریداریست

زمانه گشت چو عطار و خون هر سگ و خوک
فروخت بر همه و گفت مشک تاتاریست

گلش مبو که نه شغلیش غیر گلچینیست
غمش مخور که نه کاریش غیر خونخواریست

قضا چو قصد کند، صعوه ای چو ثعبانی است
فلک چو تیغ کشد، زخم سوزنی کاریست

کدام شمع که ایمن ز باد صبحگهی است
کدام نقطه که بیرون ز خط پرگاریست

عمارت تو شد است این چنین خراب ولیک
بخانهٔ دگران پیشهٔ تو معماریست

بدان صفت که تو هستی دهند پاداشت
سزای کار در آخر همان سزاواریست

بهل که عاقبت کار سرنگونت کند
بلندئی که سرانجام آن نگونساریست

گریختن ز کژی و رمیدن از پستی
نخست سنگ بنای بلند مقداریست

ز روشنائی جان، شامها سحر گردد
روان پاک چو خورشید و تن شب تاریست

چراغ دزد ز مخزن پدید شد، پروین
زمان خواب گذشتست، وقت بیداریست

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵

دل اگر توشه و توانی داشت
در ره عقل کاروانی داشت

دیده گر دفتر قضا میخواند
ز سیه کاریش امانی داشت

رهزن نفس را شناخته بود
گنجهایش نگاهبانی داشت

کشت و زرعی به ملک جان میکرد
بی نیاز از جهان، جهانی داشت

گوش ما موعظت نیوش نبود
ورنه هر ذره ای دهانی داشت

ما در این پرتگه چه میکردیم
مرکب آز گر عنانی داشت

با چنین آتش و تف و دم و دود
کاشکی این تنور نانی داشت

آزمند این چنین گرسنه نبود
اگر این سفره میهمانی داشت

همه را زنده می نشاید گفت
زندگی نامی و نشانی داشت

داستان گذشتگان پند است
هر که بگذشت داستانی داشت

رازهای زمانه را میگفت
در و دیوار گر زبانی داشت

اشکها انجم سپهر دلند
این زمین نیز آسمانی داشت

تن بدریوزه خوی کرد و ندید
که چو جان گنج شایگانی داشت

خیره گفتند روح گنج تن است
گنج اگر بود، پاسبانی داشت

تن که یک عمر زندهٔ جان بود
هرگز آگه نشد که جانی داشت

آنچنان شو که گل شوی نه گیاه
باغ ایام باغبانی داشت

نیکبخت آن توانگری که بدل
غم مسکین ناتوانی داشت

چاشت را با گرسنگان میخورد
تا که در سفره نیم نانی داشت

زندگانی تجارتی است کاز آن
همه کس غبنی و زیانی داشت

بوریاباف بود جولهٔ دهر
نه پرندی نه پرنیانی داشت

رو به روزگار خواب نکرد
تا که این قلعه ماکیانی داشت

گم شد و کس نیافتش دیگر
گهر عمر، کاش کانی داشت

صید و صیاد هر دو صید شدند
تا قضا تیری و کمانی داشت

دل بحق سجده کرد و نفس بزر
هر کسی سر بر آستانی داشت

ما پراکندگان پنداریم
ورنه هر گله ای شبانی داشت

موج و طوفان و سیل و ورطه بسی است
زندگی بحر بی کرانی داشت

خامهٔ دهر بر شکوفه نوشت:
هر بهاری ز پی خزانی داشت

تیره و کند گشت تیغ وجود
کاشکی صیقل و فسانی داشت

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶

فلک، ای دوست، ز بس بیحد و بیمر گردد
بد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد

ز قفای من و تو، گرد جهان را بسیار
دی و اسفند مه و بهمن و آذر گردد

ماه چون شب شود، از جای بجائی حیران
پی کیخسرو و دارا و سکندر گردد

این سبک خنگ بی آسایش بی پا تازد
وین گران کشتی بی رهبر و لنگر گردد

من و تو روزی از پای در افتیم، ولیک
تا بود روز و شب، این گنبد اخضر گردد

روز بگذشته خیالست که از نو آید
فرصت رفته محالست که از سر گردد

کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود
پیش از آن کاین رخ گلنار معصفر گردد

زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش
نیست امید که همواره نفس بر گردد

چرخ بر گرد تو دانی که چسان می گردد
همچو شهباز که بر گرد کبوتر گردد

اندرین نیمه ره، این دیو تو را آخر کار
سر بپیچاند و خود بر ره دیگر گردد

خوش مکن دل که نکشتست نسیمت ای شمع
بس نسیم فرح انگیز که صرصر گردد

تیره آن چشم که بر ظلمت و پستی بیند
مرده آن روح که فرمانبر پیکر گردد

گر دو صد عمر شود پرده نشین در معدن
خصلت سنگ سیه نیست که گوهر گردد

نه هر آنرا که لقب بوذر و سلمان باشد
راست کردار چو سلمان و چو بوذر گردد

هر نفس کز تو برآید، چو نکو در نگری
آز تو بیشتر و عمر تو کمتر گردد

علم سرمایهٔ هستی است، نه گنج زر و مال
روح باید که از این راه توانگر گردد

نخورد هیچ توانگر غم درویش و فقیر
مگر آنروز که خود مفلس و مضطر گردد

قیمت بحر در آن لحظه بداند ماهی
که بدام ستم انداخته در بر گردد

گاه باشد که دو صد خانه کند خاکستر
خسک خشک چو همصحبت اخگر گردد

کرکسان لاشه خورانند ز بس تیره دلی
طوطیانرا خورش آن به که ز شکر گردد

نه هر آنکو قدمی رفت بمقصد برسید
نه هر آنکو خبری گفت پیمبر گردد

تشنهٔ سوخته در خواب ببیند که همی
به لب دجله و پیرامن کوثر گردد

آنچنان کن که بنیکیت مکافات دهند
چو گه داوری و نوبت کیفر گردد

مرو آزاد، چو در دام تو صیدی باشد
مشو ایمن چو دلی از تو مکدر گردد

توشهٔ بخل میندوز که دو دست و غبار
سوزن کینه مپرتاب که خنجر گردد

نه هر آن غنچه که بشکفت گل سرخ شود
نه هر آن شاخه که بررست صنوبر گردد

ز درازا و ز پهنا چه همی پرسی از آن
که چو پرگار بیک خط مدور گردد

عقل استاد و معلم برود پاک از سر
تا که بی عقل و هشی صاحب مشعر گردد

جور مرغان کشد آن مرز که پر چینه بود
سنگ طفلان خورد آن شاخ که برور گردد

روسبی از کم و بیش آنچه کند گرد، همه
صرف، گلگونه و عطر و زر و زیور گردد

گر که کار آگهی، از بهر دلی کاری کن
تا که کار دل تو نیز میسر گردد

رهنوردی که بامید رهی میپوید
تیره رائی است گر از نیمهٔ ره برگردد

هیچ درزی نپسندد که بدین بیهدگی
دلق را آستر از دیبهٔ ششتر گردد

چرخ گوش تو بپیچاند اگر سر پیچی
خون چو آلوده شود، پاک به نشتر گردد

دیو را بر در دل دیدم و زان میترسم
که ز ما بیخبر این ملک مسخر گردد

دعوت نفس پذیرفتی و رفتی یکبار
بیم آنست که این وعده مکرر گردد

پاکی آموز بچشم و دل خود، گر خواهی
که سراپای وجود تو مطهر گردد

هر که شاگردی سوداگر گیتی نکند
هرگز آگاه نه از نفع و نه از ضر گردد

دامن اوست پر از لولو و مرجان، پروین
که بی اندیشه درین بحر شناور گردد

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰

دانی که را سزد صفت پاکی:
آنکو وجود پاک نیالاید

در تنگنای پست تن مسکین
جان بلند خویش نفرساید

دزدند خود پرستی و خودکامی
با این دو فرقه راه نپیماید

تا خلق ازو رسند بسایش
هرگز بعمر خویش نیاساید

آنروز کآسمانش برافرازد
از توسن غرور بزیر آید

تا دیگران گرسنه و مسکینند
بر مال و جاه خویش نیفزاید

در محضری که مفتی و حاکم شد
زر بیند و خلاف نفرماید

تا بر برهنه جامه نپوشاند
از بهر خویش بام نیفراید

تا کودکی یتیم همی بیند
اندام طفل خویش نیاراید

مردم بدین صفات اگر یابی
گر نام او فرشته نهی، شاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱

هفته ها کردیم ماه و سالها کردیم پار
نور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار

یافتیم ار یک گهر، همسنگ شد با صد خزف
داشتیم ار یک هنر، بودش قرین هفتاد عار

گاه سلخ و غره بشمردیم و گاهی روز و شب
کاش میکردیم عمر رفته را روزی شمار

شمع جان پاک را اندر مغاک افروختیم
خانه روشن گشت، اما خانهٔ دل ماند تار

صد حقیقت را بکشتیم از برای یک هوس
از پی یک سیب بشکستیم صدها شاخسار

دام تزویری که گستردیم بهر صید خلق
کرد ما را پایبند و خود شدیم آخر شکار

تا بپرد، سوزدش ایام و خاکستر کند
هر که را پروانه آسانیست پروای شرار

دام در ره نه هوی را تا نیفتادی بدام
سنگ بر سر زن هوس را تا نگشتی سنگسار

نوگلی پژمرده از گلبن بخاک افتاد و گفت
خوار شد چون من هر آنکو همنشینش بود خار

کار هستی گاه بردن شد زمانی باختن
گه بپیچانند گوشت، گه دهندت گوشوار

تا کنی محکم حصار جسم، فرسود است جان
تا بتابی نخ برای پود، پوسیداست تار

سالها شاگردی عجب و هوی کردی بشوق
هیچ دانستی در این مکتب که بود آموزگار

ره نمودند و نرفتی هیچگه جز راه کج
پند گفتند و نپذرفتی یکی را از هزار

جهل و حرص و خودپسندی دشمن آسایشند
زینهار از دشمنان دوست صورت، زینهار

از شبانی تن مزن تا گرگ ماند ناشتا
زندگانی نیک کن تا دیو گردد شرمسار

باغبان خسته چون هنگام حاصل شد غنود
میوه ها بردند دزدان زین درخت میوه دار

ما درین گلزار کشتیم این مبارک سرو را
تا که گردد باغبان و تا که باشد آبیار

رهنمای راه معنی جز چراغ عقل نیست
کوش، پروین، تا به تاریکی نباشی رهسپار

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲

کارها بود در این کارگه اخضر
لیک دوک تو نگردید ازین بهتر

سر این رشته گرفتی و ندانستی
که هریمنش گرفتست سر دیگر

موجها کرده مکان در لب این دریا
شعله ها گشته نهان در دل این مجمر

تو ندانم به چه امید نهادستی
کالهٔ خویش در این کشتی بی لنگر

پای غفلت چه نهی بر دم این کژدم
دست شفقت چه کشی بر سر این اژدر

به نگردد دگر آزردهٔ این پیکان
برنخیزد دگر افتادهٔ این خنجر

در شیطان در ننگست، بر آن منشین
ره عصیان ره مرگست، بر آن مگذر

آشیانها به نمی ریخته این باران
خانمانها به دمی سوخته این اخگر

آسیای تو شد افلاک و همی ترسم
که ز گشتنش تو چون سرمه شوی آخر

میروی مست ز بیغوله و می آید
با تو این دزد فریبندهٔ غارتگر

سبک آنمرغ که ننشست بدین پستی
خنک آن دیده که نغنود درین بستر

شو و بر طوطی جان شکر عرفان ده
ورنه بر پرد و گردد تبه این شکر

بی خبر میرود این شبرو بی پروا
ناگهان میکشد این گیتی دون پرور

هوشیاری نبود در پی این مستی
جهد کن تا نخوری باده از این ساغر

تو چنین بیخود و فکر تو چنین باطل
کور را کور نشد هیچگهی رهبر

چند چون پشه ز هر دست قفا خوردن
چند چون مور بهر پای فشاندن سر

همچو طاوس بگلزار حقیقت شو
همچو سیمرغ سوی قاف ارادت پر

کشتهٔ حرص نیاورد بر تقوی
لشکر جهل نشد بهر کسی لشکر

چند با اهرمن تیره دلی همره
نفسی نیز ره صدق و صفا بسپر

مردم پاک شو، آنگاه بپاکان بین
دیده حق بین کن و آنگاه بحق بنگر

چشم را به ز حقیقت نبود پرتو
روح را به ز فضیلت نبود زیور

سخن از علم سماوات چه میرانی
ایکه نشناخته ای باختر از خاور

هر که آزار روا داشت، شد آزرده
هر که چه کند در افتاد بچاه اندر

گر نخواهی که رسد بر دلت آزاری
بر دل خلق مزن بی سببی نشتر

مطلب روزی ننهاده که با کوشش
نخوری قسمت کس، گر شوی اسکندر

بهر گلزار در آتش مفکن خود را
که گلستان نشود بر همه کس آذر

از نکو خصلتی و بد گهری زینسان
نخل پر میوه وناچیز بود عرعر

تو هم ای شاخ، بری آر که خوشتر شد
ز دو صد سرو، یکی شاخک بار آور

چه شدی بستهٔ این محبس بی روزن
چه شدی ساکن این کنگرهٔ بی در

سر خود گیر و از این دام گریزان شو
دل خود جوی و ازین مرحله بیرون بر

نسزد تشنه همی عمر بسر بردن
بامیدی که نمک زار شود کوثر

طلب ملک سلیمان مکن از دیوان
که چو طفلت بفریبند به انگشتر

زنگ خودبینی از آئینهٔ دل بزدا
گر آلودگی از چهرهٔ جان بستر

ایکه پوئی ره امید شب تیره
باش چون رهروی، آگاه ز جوی و جر

چو رود غیبت و هنگام حضور آید
تو چه داری که توان برد بدان محضر

سود و سرمایه بیک بار تبه کردی
نشدی باز هم آگاه ز نفع و ضر

چو تو خود صاعقهٔ خرمن خود گشتی
چه همی نالی ازین تودهٔ خاکستر

نبرد هیچ بغیر از سیهی با خود
هر که زانکشت فروشان طلبد عنبر

بید خرما و تبر خون ندهد میوه
دیو طه و تبارک نکند از بر

خواجه آنست که آزاده بود، پروین
بانو آنست که باشد هنرش زیور

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳

ای سیه مار جهان را شده افسونگر
نرهد مار فسای از بد مار آخر

نیش این مار هر آنکس که خورد میرد
و آنکه او مرد کجا زنده شود دیگر

بنه این کیسه و این مهره افسون را
به فسون سازی گیتی نفسی بنگر

بکن این پایه و بنیاد دگر بر نه
بگذار این ره و از راه دگر بگذر

تو خداوند پرستی، نسزد هرگز
کار بتخانه گزینی و شوی بتگر

از تن خویش بسائی، چو شوی سوهان
دامن خویش بسوزی، چو شوی اخگر

تو بدین بی پری و خردی اگر روزی
بپری، بگذری از مهر و مه انور

ز تو حیف ای گل شاداب که روئیدی
با چنین پرتو رخسار به خار اندر

تو چنان بیخودی از خود که نمیدانی
که ترا میبرد این کشتی بی لنگر

جهد کن تا خرد و فکرت ورائی هست
آنچه دادند بگیرند ز ما یکسر

نفس بدخواه ز کس روی نمیتابد
گر تو زان روی بتابی چه ازین بهتر

زندگی پر خطر و کار تو سرمستی
اهرمن گرسنه و باغ تو بار آور

عاقبت زار بسوزاندت این آتش
آخر کار کند گمرهت این رهبر

سیب را غیر خورد، بهر تو ماند سنگ
نفع را غیر برد، بهر تو ماند ضر

تو اگر شعبده از معجزه بشناسی
نکند شعبده این ساحر جادوگر

زخم خنجر نزند هیچگهی سوزن
کار سوزن نکند هیچگهی خنجر

دامن روح ز کردار بد آلودی
جامه را گاه زدی مشک و گهی عنبر

اندر آندل که خدا حاکم و سلطان شد
دیگر آندل نشود جای کس دیگر

روح زد خیمهٔ دانش، نه تن خاکی
خضر شد زندهٔ جاوید، نه اسکندر

ز ادب پرس، مپرس از نسب و ثروت
ز هنر گوی، مگوی از پدر و مادر

مکن اینگونه تبه، جان گرامی را
که بتن هیچ نداری تو ز جان خوشتر

پنجهٔ باز قضا باز و تو در بازی
وقت چون برق گریزان و تو در بستر

تیره رائی چه ز جهل و چه ز خود بینی
غرق گشتن چه برود و چه ببحر اندر

تو زیان کرده ای و باز همیخواهی
مشکت از چین رسد و دیبه ات از ششتر

رو که در دست تو سرمایه و سودی نیست
سود باید که کند مردم سوداگر

تو نه ای مور که مرغان بزنندت ره
تو نه ای مرغ که طفلان بکنندت پر

سالکان پا ننهادند بهر برزن
عاقلان باده نخوردند ز هر ساغر

چه بری نام ره خویش بر شیطان
چه نهی شمع شب خود بره صرصر

عقل را خوار کند دیدهٔ ظاهر بین
روح را زار کشد مردم تن پرور

چون تو، بس طائر بی تجربه خوشخوان
صید گشته است درین گلشن خوش منظر

دامها بنگری ای مرغک آسوده
اگر از روزنهٔ لانه بر آری سر

این کبوتر که تو بینیش چنین بیخود
شاهبازیش گرفتست بچنگ اندر

آخر ای شیر ژیان، بند ز پا بگسل،
آخر ای مرغ سعادت، ز قفس برپر

به چراغ دل اگر روشنی افزائی
جلوهٔ فکر تو از خور شود افزونتر

دامنت را نتواند که بیالاید
هیچ آلوده، گرت پاک بود گوهر

کله از رتبت سر مرتبه ای دارد
چو سر افتاد، چه سود از کله و افسر

سوخت پروانه و دانست در آن ساعت
که شد اندام ضعیفش همه خاکستر

هر چه کشتی، ملخ و مور بیغما برد
وین چنین خشک شد این مزرعهٔ اخضر

به تن سوختگان چند شوی پیکان
به دل خسته دلان چند زنی نشتر

تو دگر هیچ نداری ز سلیمانی
اگر این دیو ز دستت برد انگشتر

دلت از روشنی جانت شود روشن
زانکه این هر دو قرینند بیکدیگر

در گلستان دلی، گلبنی از حکمت
به ز صد باغ گل و یاسمن و عبهر

چه کشی منت دونان بسر هر ره
چه روی در طلب نان بسوی هر در

آنکه زر هنر اندوخت، نشد مفلس
آنکه کار دل و جان کرد، نشد مضطر

پر طاوس چه بندی بدم کرکس
چو دم آراسته گردد، چه کنی با پر

آنچه آموخت بما چرخ، سیه کاریست
گر چه کردیم سیه بس ورق و دفتر

اوستادی نکند کودک بی استاد
درس دانش ندهد مردم بی مشعر

جسم چون کودک و جانست ورا دایه
عقل چون مادر و علم است ورا دختر

علم نیکوست، چه در خانه چه در غربت
عود خوشبوست، چه در کاسه چه در مجمر

کاخ دل جوئی از کوی تن مسکین
شمش زر خواهی از کورهٔ آهنگر

کاردانان نگزینند تبه کاری
نامجویان ننشینند بهر محضر

آغل از خانه بسی دور و شبان در خواب
گرگ بددل بکمین و رمه اندر چر

جای آسایش دزدان بود این وادی
مسکن غول بیابان بود این معبر

خون دلهاست درین جام شقایق گون
تیرگیهاست درین نیلپری چادر

بهر وارون شدن افراشت سر این رایت
بهر ویران شدن آباد شد این کشور

خانه ای را که نه سقفی و نه بنیادیست
این چنین خانه چه از خشت و چه از مرمر

سور موش است اگر گربه شود بیمار
عید گرگ است اگر شیر شود لاغر

پاک شو تا نخوری انده ناپاکی
نیک شو تا ندهندت ببدی کیفر

همه کردار تو از تست چنین تیره
چه کنی شکوه ز ماه و گله از اختر

وقت مانند گلوبند بود، پروین
چو شود پاره، پراکنده شود گوهر

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴

ای شده شیفتهٔ گیتی و دورانش
دهر دریاست، بیندیش ز طوفانش

نفس دیویست فریبنده از او بگریز
سر بتدبیر بپیچ از خط فرمانش

حلهٔ دل نشود اطلس و دیبایش
یارهٔ جان نشود لل و مرجانش

نامهٔ دیو تباهیست همان بهتر
که نه این نامه بخوانیم و نه عنوانش

گفتگوهاست بهر کوی ز تاراجش
داستانهاست بهر گوشه ز دستانش

مخور ای یار نه لوزینه ونه شهدش
مخر ای دوست نه کرباس ونه کتانش

نه یکی حرف متینی است در اسنادش
نه یکی سنگ درستی است بمیزانش

رنگها کرده در این خم کف رنگینش
خنده ها کرده بمردم لب خندانش

خواندنی نیست نه تقویم و نه طومارش
ماندنی نیست نه بنیاد و نه بنیانش

شد سیه روزی نیکان شرف و جاهش
شد پریشانی پاکان سرو سامانش

گلهٔ نفس چو درنده پلنگانند
بر حذر باش ازین گله و چوپانش

علم، پیوند روان تو همی جوید
تو همی پاره کنی رشتهٔ پیمانش

از کمال و هنر جان، تو شوی کامل
عیب و نقص تو شود پستی و نقصانش

جهل چو شب پره و علم چو خورشید است
نکند هیچ جز این نور، گریزانش

نشود ناخن و دندان طمع کوته
گر که هر لحظه نسائیم بسوهانش

میزبانی نکند چرخ سیه کاسه
منشین بیهده بر سفرهٔ الوانش

حلقهٔ صدق و صفا بر در دین میزن
تا که در باز کند بهر تو دربانش

دل اگر پردهٔ شک را ندرد، هرگز
نبود راه سوی درگه ایقانش

کعبه مان عجب شد و لاشه در آن قربان
وای و صد وای برین کعبه و قربانش

گرگ ایام نفرسود بدین پیری
هیچگه کند نشد پنجه و دندانش

نیست جز خار و خسک هیچ درین گلشن
شوره زاریست که نامند گلستانش

چشم نیکی نتوان داشت از آن مردم
که بود راه سوی مسکن شیطانش

همه یغما گر و دزدند درین معبر
کیست آنکو نگرفتند گریبانش

راه دور است بسی ملک حقیقت را
کوش کاز پای نیفتی به بیابانش

آنکه اندر ظلمات فرو ماند
چه نصیبی بود از چشمهٔ حیوانش

دامن عمر تو ایام همی سوزد
مزن از آتش دل، دست بدامانش

ره مخوفست، بپرهیز ازین خفتن
ابر تیره است، بیندیش ز بارانش

شیر خواری که سپردند بدین دایه
شیر یک قطره نخوردست ز پستانش

شخصی از بحر سعادت گهری آورد
خفت از خستگی و داد بزاغانش

چه همی هیمه برافروزی و نان بندی
به تنوری که ندیدست کسی نانش

خرلنگ تو ز بس بار کشیدن مرد
چه بری رنج پی وصلهٔ پالانش

گر که آبادی این دهکده میخواهی
باید آباد کنی خانهٔ دهقانش

پر این مرغ سعادت تو چنان بستی
که گرفتند و فکندند بزندانش

تن بدخواه ز تو لقمه همی خواهد
چه همی یاد دهی حکمت لقمانش

پست اندیشه بزرگی نکند هرگز
گر چه یک عمر دهی جای بزرگانش

اگرت آرزوی کعبه بود در دل
چه شکایت کنی از خار مغیلانش

گر چه دشوار بود کار و برومندی
همت و کارشناسی کند آسانش

سزد ار پر کند از در و گهر دامن
آنکه اندیشه نبودست ز عمانش

گهری گر نرود خود بسوی دریا
ببرد روشنی لولو رخشانش

آنکه عمری پی آسایش تن کوشید
کاش یک لحظه بدل بود غم جانش

گوی علم و هنر اینجاست، ولی بیرنج
دست هرگز نتوان برد بچوگانش

وقت فرخنده درختی است، هنر میوه
شب و روز و مه و سالند چو اغصانش

روح را زیب تن سفله نیاراید
رو بیارای به پیرایهٔ عرفانش

نشود کان حقیقت ز گهر خالی
برو ای دوست گهر میطلب از کانش

بگشا قفل در باغ فضیلت را
بخور از میوهٔ شیرین فراوانش

ریم وسواس بصابون حقایق شوی
نبری فایده زین گازر و اشنانش

جهل پای تو ببندد چو بیابد دست
فرصتت هست، مده فرصت جولانش

تنگ میدان شدن عقل ز سستی نیست
ما ندادیم گه تجربه میدانش

بره ها گرگ کند مکتب خودبینی
گر بتدبیر نبندیم دبستانش

نفس با هیچ جهاندیده نخواهد گفت
راز سر بسته و رسم و ره پنهانش

ره اهریمن از آن شد همه پیچ و خم
تا نپرسند ز سر گشتهٔ حیرانش

دهر هر تله نهد، بگذر و بگذارش
چرخ هر تحفه دهد، منگر و مستانش

تیره روزیست همه روز دل افروزش
سنگریزه است همه لعل بدخشانش

آهن عمر تو شمشیر نخواهد شد
نبری تا بسوی کوره و سندانش

معبد آنجا بگشودی که زر آنجا بود
سجده کردی گه و بیگاه چو یزدانش

پاسبانی نکند بنده چو ایمان را
دیو زان بنده چه دزدد به جز ایمانش

جز تو کس نیست درین داد و ستد مغبون
دین گران بود، تو بفروختی ارزانش

گرگ آسود، نجستیم چو آثارش
درد افزود، نکردیم چو درمانش

سالها عقل دکان داشت بکوی ما
بهچ توشی نخریدیم ز دکانش

خیره سر گر نپذیرفت ادب، بگذار
تا که تادیب کند گردش دورانش

طبع دون زان نشد آگه ز پشیمانی
که چو بد کرد، نکردیم پشیمانش

دل پریشان نبد آنروز که تنها بود
کرد جمعیت نا اهل پریشانش

شیر و روباه شکاری چو بدست آرند
روبهش پوست برد، شیر خورد رانش

کشور ایمن جان خانهٔ دیوان شد
کس ندانست چه آمد به سلیمانش

نفس گه بیت نمیگفت و گهی چامه
گر نمیخواند کسی دفتر و دیوانش

روح عریان و تو هم درزی و هم نساج
جامه کن زین دو هنر بر تن عریانش

لشکر عقل پی فتح تو میکوشد
چه همی کند کنی خنجر و پیکانش

خرد از دام تو بگریخته، باز آرش
هنر از نزد تو برخاسته، بنشانش

کار را کارگر نیک دهد رونق
چه کند کاهل نادان تن آسانش

همه دود است کباب حسد و نخوت
نخورد کس نه ز خام و نه ز بریانش

سود دلال وجود تو خسارت شد
تاجر وقت بگیرد ز تو تاوانش

گنج هستی بستانند ز ما، پروین
ما نبودیم، قضا بود نگهبانش

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵

ای بی خبر ز منزل و پیش آهنگ
دور از تو همرهان تو صد فرسنگ

در راه راست، کج چه روی چندین
رفتار راست کن، تو نه ای خرچنگ

رخسار خویش را نکنی روشن
ز آئینهٔ دل ار نزدائی زنگ

چون گلشنی است دل که در آن روید
از گلبنی هزار گل خوش رنگ

در هر رهی فتاده و گمراهی
تا نیست رهبرت هنر و فرهنگ

چشم تو خفته است، از آن هر کس
زین باغ سیب میبرد و نارنگ

این روبهک به نیت طاوسی
افکنده دم خویش به خم رنگ

بازیچه هاست گنبد گردان را
نامی شنیده ای تو ازین شترنگ

در دام بسته شبرو چرخت سخت
در بر گرفته اژدر دهرت تنگ

انجام کار در فکند ما را
سنگیم ما و چرخ چو غلماسنگ

خار جهان چه میشکنی در چشم
بر چهره چند میفکنی آژنک

سالک بهر قدم نفتد از پا
عاقل ز هر سخن نشود دلتنگ

تو آدمی نگر که بدین رتبت
بیخود ز باده است و خراب از بنگ

گوهر فروش کان قضا، پروین
یک ره گهر فروخته، صد ره سنگ

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶

در خانه شحنه خفته و دزدان بکوی و بام
ره دیو لاخ و قافله بی مقصد و مرام

گر عاقلی، چرا بردت توسن هوی
ور مردمی، چگونه شدستی به دیو رام

کس را نماند از تک این خنگ بادپای
پا در رکاب و سر به تن و دست در لگام

در خانه گر که هیچ نداری شگفت نیست
کالات میبرند و تو خوابیده ای مدام

دزد آنچه برده باز نیاورده هیچگاه
هرگز به اهرمن مده ایمان خویش وام

میکاهدت سپهر، چنین بی خبر مخسب
میسوزدت زمانه، بدینسان مباش خام

از کار جان چرا زنی ای تیره روز تن
در راه نان چرا نهی ای بی تمیز نام

از بهر صید خاطر ناآزمودگان
صیاد روزگار بهر سو نهاده دام

بس سقف شد خراب و نگشت آسمان خراب
بس عمر شد تمام و نشد روز و شب تمام

منشین گرسنه کاین هوس خام پختن است
جوشیده سالها و نپختست این طعام

بگشای گر که زنده دلی وقت پویه چشم
بردار گر که کارگری بهر کار گام

در تیرگی چو شب پره تا چند میپری
بشناس فرق روشنی ای دوست از ظلام

ای زورمند، روز ضعیفان سیه مکن
خونابه میچکد همی از دست انتقام

فتوی دهی بغصب حق پیرزن ولیک
بی روزه هیچ روز نباشی مه صیام

وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام

درد از طبیب خویش نهفتی، از آن سبب
این زخم کهنه دیر پذیرفت التیام

از بهر حفظ گله، شبان چون بخواب رفت
سگ باید ای فقیه، نه آهوی خوشخرام

چاهت چراست جای، گرت میل برتریست
حرصت چراست خواجه، اگر نیستی غلام

چندی ز بار گاه سلیمان برون مرو
تا دیو هیچگه نفرستد تو را پیام

عمریست رهنوردی و چون کودکان هنوز
آگه نه ای که چاه کدام است و ره کدام

پروین، شراب معرفت از جام علم نوش
ترسم که دیر گردد و خالی کنند جام

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷

نخواست هیچ خردمند وام از ایام
که با دسیسه و آشوب باز خواهد وام

بچشم عقل درین رهگذر تیره ببین
که گستراند قضا و قدر براه تو دام

هزار بار بلغزاندت بهر قدمی
که سخت خام فریبست روزگار و تو خام

اگر حکایت بهرام گور می پرسی
شکار گور شد ای دوست عاقبت بهرام

ز غم مباش غمین و مشو ز شادی شاد
که شادی و غم گیتی نمیکنند دوام

ز تخم تلخ نخورد است کس بر شیرین
ز شاخ بید نچید است هیچکس بادام

از آن سبب نشدی همعنان هشیاران
که بیهشانه سپردی بدست نفس زمام

تو آرمیدی و این زاغ میوه برد همی
تو اوفتادی و این کاروان گذشت مدام

چو پای هست، چرا باز مانده ای از راه
چو نور هست، چرا گشته ای قرین ظلام

تو برج و باروی ملک وجود محکم کن
بهل که دیو بد آئین ترا دهد دشنام

ترا که خانهٔ دل خلوت خدا بود است
چرا بمعبد شیطان کنی سجود و قیام

جفای گیتی و کجگردی سپهر بلند
اگر چه توسنی، آخر ترا نماید رام
بحرص و آز مبر فرصت عزیز بسر

بجهل و عجب مکن عمر بی بدیل تمام
زمان رنج شد، ای کرده سالها راحت

دم رحیل شد، ای جسته عمرها آرام
بمقصدی نرسی تا رهی نپیمائی

مدار بیم ازین اسب بی فسار و لگام
هر آن فروغ که از جسم تیره میطلبی

ز جان طلب که بارواح زنده اند اجسام
مگوی هر که کهن جامه شد ز علم تهیست

که خاص نیز بسی هست در میان عوام
به نیک جامه چو بیدانشی مناز که خلق

ترا، نه جامهٔ نیک ترا، کنند اکرام
چو گرگ حیله گر اندر لباس چوپان شد

شبان بگوی که تا چشم پوشد از اغنام
چو وقت کار شود، باش چابک اندر کار

چو نوبت سخن آید، ستوده گوی کلام

ز جام علم می صاف زیرکان خوردند
هر آنکه خامش بنشست گشت درد آشام

بشوق گنج یکی تیشه بر زمین نزدیم
همی بخیره به ویرانه ساختیم مقام

اگر بلند تباری، چه جوئی از پستی
اگر خدای پرستی، چه خواهی از اصنام

کدام تشنه بنوشید از سبوی تو آب
کدام گرسنه در سفرهٔ تو خورد طعام

چگونه راهنمائی، که خود گمی از راه
چگونه حاکم شرعی، که فارغی ز احکام

بسی است پرتگه اندر ره هوی، پروین
مپوی جز ره پرهیز و باش نیک انجام

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸

نفس گفتست بسی ژاژ و بسی مبهم
به کز این پس کندش نطق خرد ابکم

ره پر پیچ و خم آز چو بگرفتی
روی درهم مکش ار کار تو شد درهم

خشک شد زمزم پاکیزهٔ جان ناگه
شستشو کرد هریمن چو درین زمزم

به که از مطبخ وسواس برون آئیم
تا که خود را برهانیم ز دود و دم

کاخ مکر است درین کنگره مینا
چاه مرگ است درین سیرگه خرم

ز بداندیش فلک چند شوی ایمن
ز ستم پیشه جهان چند کشی استم

تو ندیدی مگر این دانهٔ دانا کش
تو ندیدی مگر این دامگه محکم

وارث ملک سلیمان نتوان خواندن
هر کسیرا که در انگشت بود خاتم

آنکه هر لحظه بزخم تو زند زخمی
تو ازو خیره چه داری طمع مرهم

فلک آنگونه به ناورد دلیر آید
که نه از زال اثر ماند و نز رستم

نه ببخشود بموسی خلف عمران
نه وفا کرد به عیسی پسر مریم

تخت جمشید حکایت کند ار پرسی
که چه آمد به فریدون و چه شد بر جم

ز خوشیها چه شوی خوش که درین معبر
به یکی سور قرین است دو صد ماتم

تو به نی بین که ز هر بند چسان نالد
ز زبردستی ایام بزیر و بم

داستان گویدت از بابلیان بابل
عبرت آموزدت از دیلمیان دیلم

فرصتی را که بدستست، غنیمت دان
بهر روزی که گذشتست چه داری غم

زان گل تازه که بشکفت سحرگاهان
نه سر و ساق بجا ماند، نه رنگ و شم

گر صباحیست، مسائی رسدش از پی
ور بهاریست، خزانی بودش توام

صبحدم اشک بچهر گل از آن بینی
که شبانگه بچمن گریه کند شبنم

اندرین دشت مخوف، ای برهٔ مسکین
بیم جانست، چه شد کز رمه کردی رم

مخور ای کودک بی تجربه زین حلوا
که شد آمیخته با روغن و شهدش سم

دست و پائی بزن ای غرقه، توانی گر
تا مگر باز رهانند تو را زین یم

مشک حیفست که با دوده شود همسر
کبک زشتست که با زاغ شود همدم

برو ای فاخته، با مرغ سحر بنشین
برو ای گل، بصف سرو و سمن بردم

ز چنار آموز، ای دوست گرانسنگی
چه شوی بر صفت بید ز بادی خم

خویش و پیوند هنر باش که تا روزی
نروی از پی نان بر در خال و عم

روح را سیر کن از مائدهٔ حکمت
بیکی نان جوین سیر شود اشکم

جز که آموخت ترا که خواب و خور غفلت
به چه کار آمدت این سفله تن ملحم

خزفست اینکه تو داریش چنو گوهر
رسن است اینکه تو بینیش چو ابریشم

مار خود، هم تو خودی، مار چه افسائی
بخود، ای بیخبر از خویش، فسون میدم

ز تو در هر نفسی کاسته میگردد
غم خود خور، چه خوری انده بیش و کم

بیم آنست که صراف قضا ناگه
زر سرخ تو بگیرد به یکی درهم

کشت یک دانه کسی را ندهد خرمن
بذل یک جوز کسی را نکند حاتم

به پری پر، که عقابان نکنندت سر
به رهی رو، که بزرگان نکنندت ذم

جان چو کان آمد و دانش گهرش، پروین
دل چو خورشید شد و ملک تنش عالم

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱

حاصل عمر تو افسوس شد و حرمان
عیب خود را مکن ایدوست ز خود پنهان

وقت ضایع نکند هیچ هنرپیشه
جفت باطل نشود هیچ حقیقت دان

هیچگه نیست ره و رسم خردمندی
گرسنه خفتن و در سفره نهفتن نان

دهر گرگیست گرسنه، رخ از او برگیر
چرخ دیویست سیه دل، دل ازو بستان

پا بر این رهگذر سخت گرانتر نه
اسب زین دشت خطرناک سبکتر ران

موج و طوفان و نهنگست درین دریا
باید اندیشه کند زین همه کشتیبان

هیچ آگاه نیاسود درین ظلمت
هیچ دیوانه نشد بستهٔ این زندان

ای بسا خرمن امید که در یکدم
کرد خاکسترش این صاعقهٔ سوزان

تکیه بر اختر فیروز مکن چندین
ایمن از فتنهٔ ایام مشو چندان

بی تو بس خواهد بودن دی و فروردین
بی تو بس خواهد گشتن فلک گردان

چو شود جان، به چه دردیت رسد پیکر
چو رود سر به چه کاریت خورد سامان

تو خود ار با نگهی پاک بخود بینی
یابی آن گنج که جوئیش درین ویران

چو کتابیست ریا، بی ورق و بی خط
چو درختیست هوی، بی بن و بی اغصان

هیچ عاقل ننهد بر کف دست آتش
هیچ هشیار نساید بزبان سوهان

تا تو چون گوی درین کوی بسر گردی
بایدت خیره جفا دیدن از این چوگان

گشت هنگام درو، کشت چه کردی هین
آمد آوای جرس، توشه چه داری هان

رهرو گمشده و راهزنان در پیش
شب تار و خر لنگ و ره بی پایان

بکش این نفس حقیقت کش خود بین را
این نه جرمی است که خواهند ز تو تاوان

به یکی دل نتوان کار تن و جان کرد
به یکی دست دو طنبور زدن، نتوان

خرد استاد و تو شاگرد و جهان مکتب
چه رسیدت که چنین کودنی و نادان

تو شدی کاهل و از کاربری گشتی
نه زمستان گنهی داشت نه تابستان

بوستان بود وجود تو گه خلقت
تخم کردار بدش کرد چو شورستان

تو مپندار که عناب دهد علقم
تو مپندار که عزت رسد از خذلان

منشین با همه کس، کاز پی بد کاری
آدمی روی توانند شدن دیوان

گشت ابلیس چو غواص به بحر دل
ماند بر جا شبه و رفت در غلطان

پویه آسوده نکردست کسی زین ره
لقمه بی سنگ نخوردست کسی زین خوان

گر شوی باد بگردش نرسی هرگز
طائر عمر چو از دام تو شد پران

دی شد امروز، بخیره مخور اندوهش
کز پس مرده خردمند نکرد افغان

خر تو میبرد این غول بیابانی
آخر کار تو میمانی و این پالان

شبرو دهر نگردد همه در یک راه
گشتن چرخ نباشد همه بر یکسان

کامها تلخ شد از تلخی این حلوا
عهدها سست شد از سستی این پیمان

آنکه نشناخته از هم الف و با را
زو چه داری طمع معرفت قرآن

پرتوی ده، تو نه ای دیو درون تیره
کوششی کن، تو نه ای کالبد بی جان

به تو هرچ آن رسد از تنگی و مسکینی
همه از تست، نه از کجروی دوران

نام جوئی؟ چو ملک باش نکو کردار
قدر خواهی؟ چو فلک باش بلند ارکان

برو ای قطره در آغوش صدف بنشین
روی بنمای چو گشتی گهر رخشان

یاری از علم و هنر خواه، چو درمانی
نه فلان با تو کند یاری و نه بهمان

دانش اندوز، چه حاصل بود از دعوی
معنی آموز، چه سودی رسد از عنوان

بستهٔ شوق بود از دو جهان آزاد
کشتهٔ عشق بود زندهٔ جاویدان

همه زارع نبرد وقت درو خرمن
همه غواص نیارد گهر از عمان

زیب یابد سر و تن از ادب و دانش
زنده گردد دل و جان از هنر و عرفان

عقل گنجست، نباید که برد دزدش
علم نورست، نباید که شود پنهان

هستی از بهر تن آسانی اگر بودی
چه بدی برتری آدمی از حیوان

گر نبودی سخن طیبت و رنگ و بو
خسک و خشک بدی همچو گل و ریحان

جامهٔ جان تو زیور علم آراست
چه غم ار پیرهن تنت بود خلقان

سحر باز است فلک، لیک چه خواهد کرد
سحر با آنکه بود چون پسر عمران

چو شدی نیک، چه پروات ز بد روزی
چو شدی نوح، چه اندیشه ات از طوفان

برو از تیه بلا گمشده ای دریاب
بزن آبی و ز جانی شرری بنشان

به یکی لقمه، دل گرسنه ای بنواز
به یکی جامه، تن برهنه ای پوشان

بینوا مرد بحسرت ز غم نانی
خواجه دلکوفته گشت از برهٔ بریان

سوخت گر در دل شب خرمن پروانه
شمع هم تا بسحرگاه بود مهمان

بی هنر گر چه بتن دیبهٔ چین پوشد
به پشیزی نخرندش چو شود عریان

همه یاران تو از چستی و چالاکی
پرنیان باف و تو در کارگه کتان

آنکه صراف گهر شد ننهد هرگز
سنگ را با در شهوار بیک میزان

ز چه، ای شاخک نورس، ندهی باری
بامید ثمری کشت ترا دهقان

هیچ، آزاده نشد بندهٔ تن، پروین
هیچ پاکیزه نیالود دل و دامان

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲

دزد تو شد این زمانهٔ ریمن
آن به که نگردیش به پیرامن

گر برتریت دهد فروتن شو
ور ایمنیت دهد مشو ایمن

کشته است هماره خنجر گیتی
نه دوست شناختست نه دشمن

امروز گذشت و بگذرد فردا
دی رفته و رفتنی بود بهمن

بی نیش، عسل که خورد ازین کندو
بی خار، که چید گل ازین گلشن

این بیهنر آسیای گردنده
سائیده هزارها سر و گردن

ایام بود چو شبروی چابک
یا همچو یکی سیاه دل رهزن

ما را ببرند بی گمان روزی
زین کهنه سرای بی در و روزن

روغن بچراغ جان ز علم افزای
کم نور بود چراغ کم روغن

از گندم و کاه خویش آگه باش
تو خرمنی و سپهر پرویزن

خواهی که نه تلخ باشدت حاصل
در مزرعه تخم تلخ مپراکن

هنگام زراعت آنچه کشتستی
آنت برسد بموسم خرمن

گر سوی تو دیو نفس ره یابد
تاریک نمایدت دل روشن

بی شبهه فرشته اهرمن گردد
چندی چو شود رفیق اهریمن

ابلیس فروخت زرق وبا خود گفت
زین بیش چه میتوان خرید از من

زین باغ که باغبانیش کردی
جز خار ترا چه ماند در دامن

مرغان ترا همی کشد رو به
همیان ترا همی برد رهزن

تا پای بود، راه ادب میرو
تا دست بود، در هنر میزن

یک جامه بخر که روح را شاید
بس دیبه خریدی و خز ادکن

مرجان خرد ز بحر جان آورد
مینای دل از شراب عقل آکن

بی دست چه زور بود بازو را
بی گاو چه کار کرد گاو آهن

از چاه دروغ و ذل بدنامی
باید به طناب راستی رستن

باید ز سر این غرور را راندن
باید ز دل این غبار را رفتن

کس شمع نسوخت زین فروزینه
کس جامه ندوخت زین نخ و سوزن

خواهی که نیفکنند در دامت
دیوان وجود را به دام افکن

در دفتر نفس درسها خواندی
در مکتب مردمی شدی کودن

گر مست هنوز کورهٔ هستی
سرد از چه زنیم مشت بر آهن

جز باد نبیختیم در غربال
جز آب نکوفتیم در هاون

جان گوهر و جسم معدنست آنرا
روزی ببرند گوهر از معدن

گر کج روشی، براستی بگرای
آئینهٔ راستگوی را مشکن

از پردهٔ عنکبوت عبرت گیر
بر بام و در وجود، تاری تن

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳

دگر باره شد از تاراج بهمن
تهی از سبزه و گل راغ و گلشن

پریرویان ز طرف مرغزاران
همه یکباره بر چیدند دامن

خزان کرد آنچنان آشوب بر پای
که هنگام جدل شمشیر قارن

ز بس گردید هر دم تیره ابری
حجاب چهرهٔ خورشیدی روشن

هوا مسموم شد چون نیش کژدم
جهان تاریک شد چون چاه بیژن

بنفشه بر سمن بگرفت ماتم
شقایق در غم گل کرد شیون

سترده شد فروغ روی نسرین
پریشان گشت چین زلف سوسن

بباغ افتاد عالم سوز برقی
بیکدم باغبان را سوخت خرمن

خسک در خانهٔ گل جست راحت
زغن در جای بلبل کرد مسکن

بسختی گشت همچون سنگ خارا
بباغ آن فرش همچون خزاد کن

سیه بادی چو پر آفت سمومی
گرفت اندر چمن ناگه وزیدن

به بیباکی بسان مردم مست
به بدکاری بکردار هریمن

شهان را تاج زر بربود از سر
بتان را پیرهن بدرید بر تن

تو گوئی فتنه ای بد روح فرسا
تو گوئی تیشه ای بد بیخ بر کن

ز پای افکند بس سرو سهی را
بیک نیرو چو دیو مردم افکن

بهر سوئی، فسرده شاخ و برگی
بپرتابید چون سنگ فلاخن

کسی بر خیره جز گردون گردان
نشد با دوستدار خویش دشمن

به پستی کشت بس همت بلندان
چنان اسفندیار و چون تهمتن

نمود آنقدر خون اندر دل کوه
که تا یاقوت شد سنگی به معدن

در آغوش ز می بنهفت بسیار
سر و بازو و چشم و دست و گردن

در این ناوردگاه آن به که پوشی
ز دانش مغفر و از صبر جوشن

چگونه بر من و تو رام گردد
چو رام کس نگشت این چرخ توسن

مرو فارغ که نبود رفتگان را
دگر باره امید بازگشتن

مشو دلبستهٔ هستی که دوران
هر آنرا زاد، زاد از بهر کشتن

بغیر از گلشن تحقیق، پروین
چه باغی از خزان بودست ایمن

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴

پردهٔ کس نشد این پردهٔ میناگون
زشتروئی چه کند آینهٔ گردون

نام را ننگ بکشت و تو شدی بدنام
وام را نفس گرفت و تو شدی مدیون

تو درین نیلپری طشت، چو بندیشی
چو یکی جامهٔ شوخی و قضا صابون

گهری کاز صدف آز و هوی بردی
شبهی بود که کردی چو گهر مخزون

چند ای نور، قرینی تو بدین ظلمت
چند ای گنج بخاک سیهی مدفون

کرد ای طائر وحشی که چنین رامت
چون بکنج قفس افکند قضایت، چون

بدر آی از تن خاکی و ببین آنگه
که چه تابنده گهر بود در آن مکنون

مچر آزاده که گرگست درین مکمن
مخور آسوده که زهرست درین معجون

چه شدی دوست برین دشمن بیرحمت
چه شدی خیره برین منظر بوقلمون

بهر سود آمدی اینجا و زیان کردی
کرد سوداگر ایام ترا مغبون

پشتهٔ آز چو خم کرد روان را پشت
به چه کار آیدت این قد خوش موزون

شبروان فلک از پای در آرندت
از گلیم خود اگر پای نهی بیرون

بر حذر باش ازین اژدر بی پروا
که نیندیشد از افسونگر و از افسون

دهر بر جاست، تو ناگاه شوی زان کم
چرخ برپاست، تو یکروز شوی وارون

رفت میباید و زین آمدن و رفتن
نشد آگه نه ارسطو و نه افلاطون

توشه ای گیر که بس دور بود منزل
شمعی افروز که بس تیره بود هامون

تو چنین گمره و یاران همه در مقصد
تو چنین غرقه و دریا ز درر مشحون

عامل سودگر نفس مکن خود را
تا که هر دم نشود کار تو دیگرگون

آنچه مقسوم شد از کار گه قسمت
دگر آنرا نتوان کرد کم و افزون

دی و فردات خیالست و هوس، پروین
اگرت فکرت و رائیست، بکوش اکنون

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵

گرت ایدوست بود دیدهٔ روشن بین
بجهان گذران تکیه مکن چندین

نه بقائیست به اسفند مه و بهمن
نه ثباتی است به شهریور و فروردین

پی اعدام تو زین آینه گون ایوان
صبح کافور فشان آید و شب مشکین

فلک ایدوست به شطرنج همی ماند
که زمانیت کند مات و گهی فرزین

دل به سوگند دروغش نتوان بستن
که به هر لحظه دگرگونه کند آئین

به گذرگاه تو ایام بود رهزن
چه همی بار خود از جهل کنی سنگین

بربود است ز دارا و ز اسکندر
مهر سیمین کمر و مه کله زرین

ندهد هیچ کسی نسبت طاوسی
به شغالی که دم زشت کند رنگین

چو کبوتر بچه پرواز مکن فارغ
که به پروازگه تست قضا شاهین

ز کمان قدر آن تیر که بگریزد
کشدت گر چه سراپای شوی روئین

همه خون دل خلق است درین ساغر
که دهد ساقی دهرت چو می نوشین

خاک خوردست بسی گلرخ و نسرین تن
که می روید از آن سرو و گل و نسرین

مرو ای پیشرو قافله زین صحرا
که نیامد خبر از قافلهٔ پیشین

دل خود بینت بیازرد چنان کژدم
تن خاکیت ببلعد چنان تنین

روز بگذشت، ز خواب سحری بگذر
کاروان رفت، رهی گیر و برو، منشین

به چمنزار دو، ای خوش خط و خال آهو
به سموات شو، ای طایر علیین

بچه امید درین کوه کنی خارا
چو تو کشتست بسی کوهکن این شیرین

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶

تو بلند آوازه بودی، ای روان
با تن دون یار گشتی دون شدی

صحبت تن تا توانست از تو کاست
تو چنان پنداشتی کافزون شدی

بسکه دیگرگونه گشت آئین تن
دیدی آن تغییر و دیگرگون شدی

جای افسون کردن مار هوی
زین فسونسازی تو خود افسون شدی

اندرون دل چو روشن شد ز تو
شمع خود بگرفتی و بیرون شدی

آخر کارت بدزدید آسمان
این کلاغ دزد را صابون شدی

با همه کار آگهی و زیر کی
اندرین سوداگری مغبون شدی

درس آز آموختی و ره زدی
وام تن پذرفتی و مدیون شدی

نور نور بودی، نار پندارت بکشت
پیش از این چون بودی، اکنون چون شدی

گنج امکانی و دل گنجور تست
در تن ویرانه زان مدفون شدی

ملک آزادی چه نقصانت رساند
کامدی در حصن تن مسجون شدی

هر چه بود آئینه روی تو بود
نقش خود را دیدی و مفتون شدی

زورقی بودی بدریای وجود
که ز طوفان قضا وارون شدی

ای دل خرد، از درشتیهای دهر
بسکه خون خوردی، در آخر خون شدی

زندگی خواب و خیالی بیش نیست
بی سبب از اندهش محزون شدی

کنده شد بنیادها ز امواج تو
جویباری بودی و جیحون شدی

بی خریدار است اشک، ای کان چشم
خیره زین گوهر چرا مشحون شدی

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷

گردون نرهد ز تند رفتاری
گیتی ننهد ز سر سیه کاری

از گرگ چه آمدست جز گرگی
وز مار چه خاستست جز ماری

بس بی بصری، اگر چه بینائی
بس بیخبری، اگر چه هشیاری

تو غافلی و سپهر گردان را
فارغ ز فسون و فتنه پنداری

تو گندم آسیای گردونی
گر یکمن و گر هزار خرواری

معماری عقل چون نپذرفتی
در ملک تو جهل کرد معماری

سوداگر در شاهوارستی
خر مهره چرا کنی خریداری

زنهار، مخواه از جهان زنهار
کاین سفله بکس نداد زنهاری

پرگار زمانه بر تو میگردد
چون نقطه تو در حصار پرگاری

یکچند شوی بخواب چون مستان
ناگه برسد زمان بیداری

آید گه در گذشتنت ناچار
خود بگذری، آنچه هست بگذاری

رفتند بچابکی سبکباران
زین مرحله، ای خوشا سبکباری

کردار بد تو گشت ز نگارش
آیینه دل نبود زنگاری

از لقمهٔ تن بکاه تا روزی
بر آتش آز دیگ مگذاری

بشناس زیان ز سود، تا وقتی
سرمایه بدست دزد نسپاری

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸

سود خود را چه شماری که زیانکاری
ره نیکان چه سپاری که گرانباری

تو به خوابی، که چنین بیخبری از خود
خفته را آگهی از خود نبود، آری

بال و پر چند زنی خیره، نمی بینی
که تو گنجشک صفت در دهن ماری

بر بلندی چو سپیدار چه افزائی
بارور باش، تو نخلی نه سپیداری

چیست این جسم که هر لحظه کشی بارش
چیست این جیفه که چون جانش خریداری

طینت گرگ بر آن شد که بیازارد
ز گزندش نرهی گرش نیازاری

اهرمن را سخنان تو نترساند
که تو کردار نداری، همه گفتاری

بزبونی گرویدی و زبون گشتی
تو سیه طالع این عادت و هنجاری

دل و دین تو ربودند و ندانستی
دین چه فرمان دهدت؟ بندهٔ دیناری

غم گمراهی و پستی نخوری هرگز
ز ره نفس اگر پای نگهداری

ماند آنکس که بجا نام نکو دارد
تو پس از خویش ز نیکی چه بجا داری

تا که سرگشتهٔ این پست گذرگاهی
هر چه افلاک کند با تو، سزاواری

دامن آلوده مکن، چونکه ز پاکانی
بندهٔ نفس مشو، چونکه ز احراری

جان تو پاک سپردست بتو ایزد
همچنان پاک ببایدش که بسپاری

وقت بس تنگ بود، ای سره بازرگان
کالهٔ خود بخر اکنون که ببازاری

سپرو جوشن عقل از چه تبه کردی
تو بمیدان جهان از پی پیکاری

بود بازوت توانا و نکوشیدی
کاهلی بیخ تو بر کند، نه ناچاری

چرخ دندان تو بشمرد نخستین روز
چه بهیچش نشماری و چه بشماری

کمتری جوی گر افزون طلبی، پروین
که همیشه ز کمی خاسته بسیاری

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰

اگر روی طلب زائینهٔ معنی نگردانی
فساد از دل فروشوئی، غبار از جان برافشانی

هنر شد خواسته، تمییز بازار و تو بازرگان
طمع زندان شد و پندار زندانبان، تو زندانی

یکی دیوار ناستوار بی پایه ست خود کامی
اگر بادی وزد، ناگه گذارد رو به ویرانی

درین دریا بسی کشتی برفت و گشت ناپیدا
ترا اندیشه باید کرد زین دریای طوفانی

به چشم از معرفت نوری بیفزای، ار نه بیچشمی
به جان از فضل و دانش جامه ای پوش، ار نه بیجانی

بکس مپسند رنجی کز برای خویش نپسندی
بدوش کس منه باری که خود بردنش نتوانی

قناعت کن اگر در آرزوی گنج قارونی
گدای خویش باش ار طالب ملک سلیمانی

مترس از جانفشانی گر طریق عشق میپوئی
چو اسمعیل باید سر نهادن روز قربانی

به نرد زندگانی مهره های وقت و فرصت را
همه یکباره میبازی، نه میپرسی، نه میدانی

ترا پاک آفرید ایزد، ز خود شرمت نمی آید
که روزی پاک بودستی، کنون آلوده دامانی

از آنرو میپذیری ژاژخائیهای شیطان را
که هرگز دفتر پاک حقیقت را نمیخوانی

مخوان جز درس عرفان تا که از رفتار و گفتارت
بداند دیو کز شاگردهای این دبستانی

چه زنگی میتوان از دل ستردن با سیه رائی
چه کاری میتوان از پیش بردن با تن آسانی

درین ره پیشوایان تو دیوانند و گمراهان
سمند خویش را هر جا که میخواهند میرانی

مزن جز خیمهٔ علم و هنر، تا سربرافرازی
مگو جز راستی، تا گوش اهریمن بپیچانی

زبد کاری قبا کردی و از تلبیس پیراهن
بسی زیبنده تر بود از قبای ننگ، عریانی

همی کندی در و دیوار بام قلعهٔ جان را
یکی روزش نکردی چون نگهبانان نگهبانی

ز خود بینی سیه کردی دل بیغش، ز خودبینی
ز نادانی در افتادی درین آتش، ز نادانی

چرا در کارگاه مردمی بی مایه و سودی
چرا از آفتاب علم چون خفاش پنهانی

چه میبافی پرند و پرنیان در دوک نخ ریسی
چه میخواهی درین تاریک شب زین تیه ظلمانی

عصا را اژدها بایست کردن، شعله را گلزار
تو با دعوی گه ابراهیم و گاهی پور عمرانی

چرا تا زر و داروئیت هست از درد بخروشی
چرا تا دست و بازوئیت هست از کار و امانی

چو زرع و خوشه داری، از چه معنی خوشه چینستی
چو اسب و توشه داری، از چه اندر راه حیرانی

چه کوشی بهر یک گوهر بکان تیرهٔ هستی
تو خود هم گوهری گر تربیت یابی و هم کانی

تو خواهی دردها درمان کنی، اما به بیدردی
تو خواهی صعبها آسان کنی، اما به آسانی

بیابانیست تن، پر سنگلاخ و ریگ سوزنده
سرابت میفریبد تا مقیم این بیابانی

چو نورت تیرگیها را منور کرد، خورشیدی
چو در دل پرورانیدی گل معنی، گلستانی

خرابیهای جانرا با یکی تغییر معماری
خسارتهای تن را با یکی تدبیر تاوانی

بنور افزای، ناید هیچگاه از نور تاریکی
به نیکی کوش، هرگز ناید از نیکی پشیمانی

تو اندر دکهٔ دانش خریداری و دلالی
تو اندر مزرع هستی کشاورزی و دهقانی

مکن خود را غبار از صرصر جهل و هوی و کین
درین جمعیت گمره نیابی جز پریشانی

همی مردم بیازاری و جای مردمی خواهی
همی در هم کشی ابروی، چون گویند ثعبانی

چو پتک ار زیر دستانرا بکوبی و نیندیشی
رسد روزی که بینی چرخ پتکست و تو سندانی

چو شمع حق برافروزند و هر پنهان شود پیدا
تو دیگر کی توانی عیب کار خود بپوشانی

عوامت دست میبوسند و تو پابند سالوسی
خواصت شیر میخوانند و تو از گربه ترسانی

ترا فرقان دبیرستان اخلاق و معالی شد
چرا چون طفل کودن زین دبیرستان گریزانی

نگردد با تو تقوی دوست، تا همکاسهٔ آزی
نباشد با تو دین انباز، تا انباز شیطانی

بدانش نیستی نام آور و منعم بدیناری
بعمنی نیستی آزاده و عارف بعنوانی

تو تصویر و هوی نقاش و خودکامی نگارستان
از آنرو گه سپیدی، گه سیاهی، گاه الوانی

جز آلایش چه زاید زین زبونی و سیه رائی
جز اهریمن کرا افتد پسند این خوی حیوانی

پلنگ اندر چرا خور، یوز در ره، گرگ در آغل
تو چوپان نیستی، بهر تو عنوانست چوپانی

قماش خود ندانم با چه تار و پود میبافی
نه زربفتی، نه دیبائی، نه کرباسی، نه کتانی

برای شستشوی جان ز شوخ و ریم آلایش
ز علم و تربیت بهتر چه صابونی، چه اشنانی

ز جوی علم، دل را آب ده تا بر لب جوئی
ز خوان عقل، جان را سیر کن تا بر سر خوانی

روان ناشتا را کشت ناهاری و مسکینی
تو گه در پرسش آبی و گه در فکرت نانی

بیا کندند بارت تا نینگاری که بی توشی
گران کردند سنگت تا نپنداری که ارزانی

ز آلایش نداری باک تا عقلست معیارت
سبکساری نبینی تا درین فرخنده میزانی

چرا با هزل و مستی بگذرانی زندگانی را
چرا مستی کنی و هوشیارانرا بخندانی

بغیر از درگه اخلاص، بر هر درگهی خاکی
بغیر از کوچهٔ توفیق، در هر کو بجولانی

بصحرای وجود اندر، بود صد چشمهٔ حیوان
گناه کیست چون هرگز نمینوشی و عطشانی

برای غرق گشتن اندرین دریا نیفتادی
مکن فرصت تبه، غواص مروارید و مرجانی

همی اهریمنان را بدسرشت و پست مینامی
تو با این بد سگالیها کجا بهتر ازیشانی

ندیدی لاشه های مطبخ خونین شهرت را
اگر دیدی، چرا بر سفره اش هر روز مهمانی

نکو کارت چرا دانند، بدرای و بداندیشی
سبکبارت چرا خوانند، زیر بار عصیانی

بتیغ مردم آزاری چرا دل را بفرسائی
برای پیکر خاکی چرا جان را برنجانی

دبیری و دبیر بی کتاب و خط و املائی
هژبری و هژبر بیدل و چنگال و دندانی

کجا با تند باد زندگی دانی در افتادن
تو مسکین کاز نسیم اندکی چون بید لرزانی

درین گلزار نتوانی نشستن جاودان، پروین
همان به تا که بنشستی، نهالی چند بنشانی

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱

ای دل عبث مخور غم دنیا را
فکرت مکن نیامده فردا را

کنج قفس چو نیک بیندیشی
چون گلشن است مرغ شکیبا را

بشکاف خاک را و ببین آنگه
بی مهری زمانهٔ رسوا را

این دشت، خوابگاه شهیدانست
فرصت شمار وقت تماشا را

از عمر رفته نیز شماری کن
مشمار جدی و عقرب و جوزا را

دور است کاروان سحر زینجا
شمعی بباید این شب یلدا را

در پرده صد هزار سیه کاریست
این تند سیر گنبد خضرا را

پیوند او مجوی که گم کرد است
نوشیروان و هرمز و دارا را

این جویبار خرد که می بینی
از جای کنده صخرهٔ صما را

آرامشی ببخش توانی گر
این دردمند خاطر شیدا را

افسون فسای افعی شهوت را
افسار بند مرکب سودا را

پیوند بایدت زدن ای عارف
در باغ دهر حنظل و خرما را

زاتش بغیر آب فرو ننشاند
سوز و گداز و تندی و گرما را

پنهان هرگز می نتوان کردن
از چشم عقل قصهٔ پیدا را

دیدار تیره روزی نابینا
عبرت بس است مردم بینا را

ای دوست، تا که دسترسی داری
حاجت بر آر اهل تمنا را

زیراک جستن دل مسکینان
شایان سعادتی است توانا را

از بس بخفتی، این تن آلوده
آلود این روان مصفا را

از رفعت از چه با تو سخن گویند
نشناختی تو پستی و بالا را

مریم بسی بنام بود لکن
رتبت یکی است مریم عذرا را

بشناس ایکه راهنوردستی
پیش از روش، درازی و پهنا را

خود رای می نباش که خودرایی
راند از بهشت، آدم و حوا را

پاکی گزین که راستی و پاکی
بر چرخ بر فراشت مسیحا را

آنکس ببرد سود که بی انده
آماج گشت فتنهٔ دریا را

اول بدیده روشنئی آموز
زان پس بپوی این ره ظلما را

پروانه پیش از آنکه بسوزندش
خرمن بسوخت وحشت و پروا را

شیرینی آنکه خورد فزون از حد
مستوجب است تلخی صفرا را

ای باغبان، سپاه خزان آمد
بس دیر کشتی این گل رعنا را

بیمار مرد بسکه طبیب او
بیگاه کار بست مداوا را

علم است میوه، شاخهٔ هستی را
فضل است پایه، مقصد والا را

نیکو نکوست، غازه و گلگونه
نبود ضرور چهرهٔ زیبا را

عاقل بوعدهٔ برهٔ بریان
ندهد ز دست نزل مهنا را

ای نیک، با بدان منشین هرگز
خوش نیست وصله جامهٔ دیبا را

گردی چو پاکباز، فلک بندد
بر گردن تو عقد ثریا را

صیاد را بگوی که پر مشکن
این صید تیره روز بی آوا را

ای آنکه راستی بمن آموزی
خود در ره کج از چه نهی پا را

خون یتیم در کشی و خواهی
باغ بهشت و سایهٔ طوبی را

نیکی چه کرده ایم که تا روزی
نیکو دهند مزد عمل ما را

انباز ساختیم و شریکی چند
پروردگار صانع یکتا را

برداشتیم مهرهٔ رنگین را
بگذاشتیم لولو لالا را

آموزگار خلق شدیم اما
نشناختیم خود الف و با را

بت ساختیم در دل و خندیدیم
بر کیش بد، برهمن و بودا را

ای آنکه عزم جنگ یلان داری
اول بسنج قوت اعضا را

از خاک تیره لاله برون کردن
دشوار نیست ابر گهر زا را

ساحر، فسون و شعبده انگارد
نور تجلی و ید بیضا را

در دام روزگار ز یکدیگر
نتوان شناخت پشه و عنقا را

در یک ترازو از چه ره اندازد
گوهرشناس، گوهر و مینا را

هیزم هزار سال اگر سوزد
ندهد شمیم عود مطرا را

بر بوریا و دلق، کس ای مسکین
نفروختست اطلس و خارا را

ظلم است در یکی قفس افکندن
مردار خوار و مرغ شکرخا را

خون سر و شرار دل فرهاد
سوزد هنوز لالهٔ حمرا را

پروین، بروز حادثه و سختی
در کار بند صبر و مدارا را

قصیدهٔ شمارهٔ ۶

ای دل، فلک سفله کجمدار است
صد بیم خزانش بهر بهار است

باغی که در آن آشیانه کردی
منزلگه صیاد جانشکار است

از بدسری روزگار بی باک
غمگین مشو ایدوست، روزگار است

یغماگر افلاک، سخت بازوست
دردی کش ایام، هوشیار است

افسانهٔ نوشیروان و دارا
ورد سحر قمری و هزار است

ز ایوان مدائن هنوز پیدا
بس قصهٔ پنهان و آشکار است

اورنگ شهی بین که پاسبانش
زاغ و زغن و گور و سوسمار است

بیغولهٔ غولان چرا بدینسان
آن کاخ همایون زرنگار است

از نالهٔ نی قصه ای فراگیر
بس نکته در آن ناله های زار است

در موسم گل، ابر نوبهاری
بر سرو و گل و لاله اشکبار است

آورده ز فصل بهار پیغام
این سبزه که بر طرف جویبار است

در رهگذر سیل، خانه کردن
بیرون شدن از خط اعتبار است

تعویذ بجوی از درستکاری
اهریمن ایام نابکار است

آشفته و مستیم و بر گذرگاه
سنگ و چه و دریا و کوهسار است

دل گرسنه ماندست و روح ناهار
تن را غم تدبیر احتکار است

آن شحنه که کالا ربود دزد است
آن نور که کاشانه سوخت نار است

خوش آنکه ز حصن جهان برونست
شاد آنکه بچشم زمانه خوار است

از قلهٔ این بیمناک کهسار
خونابه روان همچو آبشار است

بار جسد از دوش جان فرو نه
آزاده روان تو زیر بار است

این گوهر یکتای عالم افروز
در خاک بدینگونه خاکسار است

فردا ز تو ناید توان امروز
رو کار کن اکنون که وقت کار است

همت گهر وقت را ترازوست
طاعت شتر نفس را مهار است

در دوک امل ریسمان نگردد
آن پنبه که همسایهٔ شرار است

کالا مبر ای سودگر بهمراه
کاین راه نه ایمن ز گیر و دار است

ای روح سبک بر سپهر برپر
کاین جسم گران عاقبت غبار است

بس کن به فراز و نشیب جستن
این رسم و ره اسب بی فسار است

طوطی نکند میل سوی مردار
این عادت مرغان لاشخوار است

هرچند که ماهر بود فسونگر
فرجام هلاکش ز نیش مار است

عمر گذران را تبه مگردان
بعد از تو مه و هفته بیشمار است

زندانی وقت عزیز، ای دل
همواره در اندیشهٔ فرار است

از جهل مسوزش بروز روشن
ای بیخبر، این شمع شام تار است

کفتار گرسنه چه میشناسد
کهو بره پروار یا نزار است

بیهوده مکوش ای طبیب دیگر
بیمار تو در حال احتضار است

باید که چراغی بدست گیرد
در نیمه شب آنکس که رهگذار است

امسال چنان کن که سود یابی
اندوهت اگر از زیان پار است

آسایش صد سال زندگانی
خوشنودی روزی سه و چهار است

بار و بنهٔ مردمی هنر شد
بار تو گهی عیب و گاه عار است

اندیشه کن از فقر و تنگدستی
ای آنکه فقیریت در جوار است

گلچین مشو ایدوست کاندرین باغ
یک غنچه جلیس هزار خار است

بیچاره در افتد، زبون دهد جان
صیدی که در این دامگه دچار است

بیش از همه با خویشتن کند بد
آنکس که بدخلق خواستار است

ای راهنورد ره حقیقت
هشدار که دیوت رکابدار است

ای دوست، مجازات مستی شب
هنگام سحر، سستی خمار است

آنکس که از این چاه ژرف تیره
با سعی و عمل رست، رستگار است

یک گوهر معنی ز کان حکمت
در گوش، چو فرخنده گوشوار است

هرجا که هنرمند رفت گو رو
گر کابل و گر چین و قندهار است

فضل است که سرمایهٔ بزرگی است
علم است که بنیاد افتخار است

کس را نرساند چرا بمنزل
گر توسن افلاک راهوار است

یکدل نشود ای فقیه با کس
آنرا که دل و دیده صد هزار است

چون با دگران نیست سازگاریش
با تو مشو ایمن که سازگار است

از ساحل تن گر کناره گیری
سود تو درین بحر بی کنار است

از بنده جز آلودگی چه خیزد
پاکی صفت آفریدگار است

از خون جگر، نافه پروراندن
تنها هنر آهوی تتار است

ز ابلیس ره خود مپرس گرچه
در بادیهٔ کعبه رهسپار است

پیراهن یوسف چرا نیارند
یعقوب بکنعان در انتظار است

بیدار شو ای گوهری که انکشت
در جایگاه در شاهوار است

گفتار تو همواره از تو، پروین
در صفحهٔ ایام یادگار است

قصیدهٔ شمارهٔ ۹

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست
وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست

فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد
همدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست

وقت گذشته را نتوانی خرید باز
مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست

گر زنده ای و مرده نه ای، کار جان گزین
تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست

تو مردمی و دولت مردم فضیلت است
تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست

زان راه باز گرد که از رهروان تهی است
زان آدمی بترس که با دیو آشناست

سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری
عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست

چون معدنست علم و در آن روح کارگر
پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست

خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است
برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست

گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ
زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست

دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:
تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست

جان را بلند دار که این است برتری
پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست

اندر سموم طیبت باد بهار نیست
آن نکهت خوش از نفس خرم صباست

آن را که دیبهٔ هنر و علم در بر است
فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست

آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت
گاهی اسیر آز و گهی بستهٔ هواست

مزدور دیو و هیمه کش او شدیم از آن
کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست

تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است
تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست

بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت
نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست

بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل
مفتون مشو که در پس هر چهره چهره هاست

جمشید ساخت جام جهان بین از آنسبب
کگه نبود ازین که جهان جام خودنماست

زنگارهاست در دل آلودگان دهر
هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست

ایدل، غرور و حرص زبونی و سفلگی است
ای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست

گر فکر برتری کنی و بر پری بشوق
بینی که در کجائی و اندر سرت چهاست

جان شاخه ایست، میوهٔ آن علم و فضل و رای
در شاخه ای نگر که چه خوشرنگ میوه هاست

ای شاخ تازه رس که بگلشن دمیده ای
آن گلبنی که گل ندهد کمتر از گیاست

اعمی است گر بدیدهٔ معنیش بنگری
آن کو خطا نمود و ندانست کان خطاست

زان گنج شایگان که بکنج قناعت است
مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست

دهقان توئی بمزرع ملک وجود خویش
کار تو همچو غله و ایام آسیاست

سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است
تن بی وجود روح، پراکنده چون هباست

همنیروی چنار نگشته است شاخکی
کز هر نسیم، بیدصفت قامتش دوتاست

گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش
تلخی بیاد آر که خاصیت دواست

در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای
در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست

چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است
چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست

گندم نکاشتیم گه کشت، زان سبب
ما را بجای آرد در انبار، لوبیاست

در آسمان علم، عمل برترین پراست
در کشور وجود، هنر بهترین غناست

میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است
میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست

در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست
در موجهای بحر سعادت سفینه هاست

قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی
در خاکدان پست جهان برترین بناست

عاقل کسیکه رنجبر دشت آرزو است
خرم کسیکه درده امید روستاست

بازارگان شدستی و کالات هیچ نیست
در حیرتم که نام تو بازارگان چراست

با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار
تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست

زاشوبهای سیل و ز فریادهای موج
نندیشد ای فقیه هر آنکس که ناخداست

دیوانگی است قصهٔ تقدیر و بخت نیست
از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست

آن سفله ای که مفتی و قاضی است نام او
تا پود و تار جامه اش از رشوه و رباست

گر درهمی دهند، بهشتی طمع کنند
کو آنچنان عبادت و زهدی که بیریاست

جانرا هر آنکه معرفت آموخت مردم است
دل را هر آنکه نیک نگهداشت پادشاست

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳

عاقل از کار بزرگی طلبید
تکیه بر بیهده گفتار نداشت

آب نوشید چو نوشابه نیافت
درم آورد چو دینار نداشت

بار تقدیر به آسانی برد
غم سنگینی این بار نداشت

با گرانسنگی و پاکی خو کرد
همنشینان سبکسار نداشت

دانه جز دانهٔ پرهیز نکشت
توشهٔ آز در انبار نداشت

اندرین محکمهٔ پر شر و شور
با کسی دعوی پیکار نداشت

آنکه با خوشه قناعت میکرد
چه غم ار خرمن و خروار نداشت

کار جان را به تن سفله مده
زانکه یک کار سزاوار نداشت

جان پرستاری تن کرد همی
چو خود افتاد، پرستار نداشت

چه عجب ملک دل ار ویران شد
همه دیدیم که معمار نداشت

زهد و امساک تن از توبه نبود
کم از آن خورد که بسیار نداشت

کار خود را همه با دست تو کرد
نفس جز دست تو افزار نداشت

روح چون خانهٔ تن خالی کرد
دگر این خانه نگهدار نداشت

تن در این کارگه پهناور
سالها ماند ولی کار نداشت

به هنر کوش که دیبای هنر
هیچ بافنده ببازار نداشت

هیچ دانی چه کسی گشت استاد
آنکه شاگرد شد و عار نداشت

کار گیتی همه ناهمواریست
این گذرگه ره هموار نداشت

دیده گر دام قضا را میدید
هرگز این دام گرفتار نداشت

چشم ما خفت و فلک هیچ نخفت
خبر این خفته ز بیدار نداشت

گل امید ز آهی پژمرد
آه از این گل که به جز خار نداشت

زینهمه گوهر تابنده که هست
اشک بود آنکه خریدار نداشت

در میان همه زرهای عیار
زر جان بود که معیار نداشت

دل پاک آینهٔ روی خداست
این چنین آینه زنگار نداشت

تن که بر اسب هوی عمری تاخت
نشد آگاه که افسار نداشت

آنکه جز بید و سپیدار نکشت
ز که پرسد که چرا بار نداشت

دهر جز خانهٔ خمار نبود
زانکه یک مردم هشیار نداشت

اندرین پرتگه بی پایان
هیچکس مرکب رهوار نداشت

قلم دهر نوشت آنچه نوشت
سند و دفتر و طومار نداشت

پردهٔ تن رخ جان پنهان کرد
کاش این پرده برخسار نداشت

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴

ای دل، بقا دوام و بقائی چنان نداشت
ایام عمر، فرصت برق جهان نداشت

روشن ضمیر آنکه ازین خوان گونه گون
قسمت همای وار به جز استخوان نداشت

سرمست پر گشود و سبکسار برپرید
مرغی که آشیانه درین خاکدان نداشت

هشیار آنکه انده نیک و بدش نبود
بیدار آنکه دیده بملک جهان نداشت

کو عارفی کز آفت این چار دیو رست
کو سالکی که زحمت این هفتخوان نداشت

گشتیم بی شمار و ندیدیم عاقبت
یک نیکروز کاو گله از آسمان نداشت

آنکس که بود کام طلب، کام دل نیافت
وانکس که کام یافت، دل کامران نداشت

کس در جهان مقیم به جز یک نفس نبود
کس بهره از زمانه به جز یک زمان نداشت

زین کوچگاه، دولت جاوید هر که خواست
الحق خبر ز زندگی جاودان نداشت

دام فریب و کید درین دشت گر نبود
این قصر کهنه، سقف جواهر نشان نداشت

صاحب نظر کسیکه درین پست خاکدان
دست از سر نیاز، سوی این و آن نداشت

صیدی کزین شکسته قفس رخت برنبست
یا بود بال بسته و یا آشیان نداشت

روز جوانی آنکه به مستی تباه کرد
پیرانه سر شناخت که بخت جوان نداشت

آگه چگونه گشت ز سود و زیان خویش
سوداگری که فکرت سود و زیان نداشت

روگوهر هنر طلب از کان معرفت
کاینسان جهانفروز گهر، هیچ کان نداشت

غواص عقل، چون صدف عمر برگشود
دری گرانبهاتر و خوشتر ز جان نداشت

آنکو به کشتزار عمل گندمی نکشت
اندر تنور روشن پرهیز نان نداشت

گر ما نمیشدیم خریدار رنگ و بوی
دیو هوی برهگذر ما دکان نداشت

هر جا که گسترانده شد این سفرهٔ فساد
جز گرگ و غول و دزد و دغل میهمان نداشت

کاش این شرار دامن هستی نمی گرفت
کاش این سموم راه سوی بوستان نداشت

چون زنگ بست آینهٔ دل، تباه شد
چون کند گشت خنجر فرصت، فسان نداشت

آذوقهٔ تو از چه در انبار آز ماند
گنجینهٔ تو از چه سبب پاسبان نداشت

دیوارهای قلعهٔ جان گر بلند بود
روباه دهر چشم بدین ماکیان نداشت

گر در کمان زهد زهی میگذاشتیم
امروز چرخ پیر زه اندر کمان نداشت

دل را بدست نفس نمیبود گر زمام
راه فریب هیچ گهی کاروان نداشت

خوش بود نزهت چمن و دولت بهار
گر بیم ترکتازی باد خزان نداشت

از دام تن بنام و نشانی توان گریخت
دام زمانه بود که نام و نشان نداشت

هشدار ای گرسنه که طباخ روزگار
نامیخته به زهر، نوالی بخوان نداشت

گر بد بعدل سیر فلک، پشهٔ ضعیف
قدرت بگوشمالی پیل دمان نداشت

از دل سفینه باید و از دیده ناخدای
در بحر روزگار، که کنه و کران نداشت

آسوده خاطر این ره بی اعتبار را
پروین، کسی سپرد که بار گران نداشت

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷

سوخت اوراق دل از اخگر پنداری چند
ماند خاکستری از دفتر و طوماری چند

روح زان کاسته گردید و تن افزونی خواست
که نکردیم حساب کم و بسیاری چند

زاغکی شامگهی دعوی طاوسی کرد
صبحدم فاش شد این راز ز رفتاری چند

خفتگان با تو نگویند که دزد تو که بود
باید این مسئله پرسید ز بیداری چند

گر که ما دیده ببندیم و بمقصد نرسیم
چه کند راحله و مرکب رهواری چند

دل و جان هر دو بمردند ز رنجوری و ما
داروی درد نهفتیم ز بیماری چند

سودمان عجب و طمع، دکه و سرمایه فساد
آه از آن لحظه که آیند خریداری چند

چه نصیبت رسد از کشت دوروئی و ریا
چه بود بهره ات از کیسهٔ طراری چند

جامهٔ عقل ز بس در گرو حرص بماند
پود پوسید و بهم ریخته شد تاری چند

پایه بشکست و بدیدیم و نکردیم هراس
بام بنشست و نگفتیم بمعماری چند

آز تن گر که نمیبود، بزندان هوی
هر دم افزوده نمیگشت گرفتاری چند

حرص و خودبینی و غفلت ز تو ناهارترند
چه روی از پی نان بر در ناهاری چند

دید چون خامی ما، اهرمن خام فریب
ریخت در دامن ما درهم و دیناری چند

چو ره مخفی ارشاد نمیدانستیم
بنمودند بما خانهٔ خماری چند

دیو را گر نشناسیم ز دیدار نخست
وای بر ما سپس صحبت و دیداری چند

دفع موشان کن از آن پیش که آذوقه برند،
نه در آن لحظه که خالی شود انباری چند

تو گرانسنگی و پاکیزگی آموز، چه باک
گر نپویند براه تو سبکساری چند

به که از خندهٔ ابلیس ترش داری روی
تا نخندند بکار تو نکوکاری چند

چو گشودند بروی تو در طاعت و علم
چه کمند افکنی از جهل به دیواری چند

دل روشن ز سیه کاری نفس ایمن کن
تا نیفتاده بر این آینه زنگاری چند

دفتر روح چه خوانند زبونی و نفاق
کرم نخل چه دانند سپیداری چند

هیچکس تکیه به کار آگهی ما نکند
مستی ما چو بگویند به هشیاری چند

تیغ تدبیر فکندیم به هنگام نبرد
سپر عقل شکستیم ز پیکاری چند

روز روشن نسپردیم ره معنی را
چه توان یافت در این ره بشب تاری چند

بسکه در مزرع جان دانهٔ آز افکندیم
عاقبت رست بباغ دل ما خاری چند

شوره زار تن خاکی گل تحقیق نداشت
خرد این تخم پراکند به گلزاری چند

تو بدین کارگه اندر، چو یکی کارگری
هنر و علم بدست تو چو افزاری چند

تو توانا شدی ایدوست که باری بکشی
نه که بر دوش گرانبار نهی باری چند

افسرت گر دهد اهریمن بدخواه، مخواه
سر منه تا نزنندت بسر افساری چند

دیبهٔ معرفت و علم چنان باید بافت
که توانیم فرستاد ببازاری چند

گفتهٔ آز چه یک حرف، چه هفتاد کتاب
حاصل عجب، چه یک خوشه، چه خرواری چند

اگرت موعظهٔ عقل بماند در گوش
نبرندت ز ره راست بگفتاری چند

چه کنی پرسش تاریخ حوادث، پروین
ورقی چند سیه گشته ز کرداری چند

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸

سر و عقل گر خدمت جان کنند
بسی کار دشوار ک آسان کنند

بکاهند گر دیده و دل ز آز
بسا نرخها را که ارزان کنند

چو اوضاع گیتی خیال است و خواب
چرا خاطرت را پریشان کنند

دل و دیده دریای ملک تنند
رها کن که یک چند طوفان کنند

به داروغه و شحنهٔ جان بگوی
که دزد هوی را بزندان کنند

نکردی نگهبانی خویش، چند
به گنج وجودت نگهبان کنند

چنان کن که جان را بود جامه ای
چو از جامه، جسم تو عریان کنند

به تن پرور و کاهل ار بگروی
ترا نیز چون خود تن آسان کنند

فروغی گرت هست ظلمت شود
کمالی گرت هست نقصان کنند

هزار آزمایش بود پیش از آن
که بیرونت از این دبستان کنند

گرت فضل بوده است رتبت دهند
ورت جرم بوده است تاوان کنند

گرت گله گرگ است و گر گوسفند
ترا بر همان گله چوپان کنند

چو آتش برافروزی از بهر خلق
همان آتشت را بدامان کنند

اگر گوهری یا که سنگ سیاه
بدانند چون ره بدین کان کنند

به معمار عقل و خرد تیشه ده
که تا خانهٔ جهل ویران کنند

برآنند خودبینی و جهل و عجب
که عیب تو را از تو پنهان کنند

بزرگان نلغزند در هیچ راه
کاز آغاز تدبیر پایان کنند

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹

ای دوست، دزد حاجب و دربان نمی شود
گرگ سیه درون، سگ چوپان نمی شود

ویرانهٔ تن از چه ره آباد میکنی
معمورهٔ دلست که ویران نمی شود

درزی شو و بدوز ز پرهیز پوششی
کاین جامه جامه ایست که خلقان نمی شود

دانش چو گوهریست که عمرش بود بها
باید گران خرید که ارزان نمی شود

روشندل آنکه بیم پراکندگیش نیست
وز گردش زمانه پریشان نمی شود

دریاست دهر، کشتی خویش استوار دار
دریا تهی ز فتنهٔ طوفان نمی شود

دشواری حوادث هستی چو بنگری
جز در نقاب نیستی آسان نمی شود

آن مکتبی که اهرمن بد منش گشود
از بهر طفل روح دبستان نمی شود

همت کن و به کاری ازین نیکتر گرای
دکان آز بهر تو دکان نمی شود

تا زاتش عناد تو گرمست دیگ جهل
هرگز خرد بخوان تو مهمان نمی شود

گر شمع صد هزار بود، شمع تن دلست
تن گر هزار جلوه کند جان نمی شود

تا دیده ات ز پرتو اخلاص روشن است
انوار حق ز چشم تو پنهان نمی شود

دزد طمع چو خاتم تدبیر ما ربود
خندید و گفت: دیو سلیمان نمی شود

افسانه ای که دست هوی مینویسدش
دیباچهٔ رسالهٔ ایمان نمی شود

سرسبز آن درخت که از تیشه ایمن است
فرخنده آن امید که حرمان نمی شود

هر رهنورد را نبود پای راه شوق
هر دست دست موسی عمران نمی شود

کشت دروغ، بار حقیقت نمیدهد
این خشک رود، چشمهٔ حیوان نمی شود

جز در نخیل خوشهٔ خرما کسی نیافت
جز بر خلیل، شعله گلستان نمی شود

کار آگهی که نور معانیش رهبرست
بازرگان رستهٔ عنوان نمی شود

آز و هوی که راه بهر خانه کرد سوخت
از بهر خانهٔ تو نگهبان نمی شود

اندرز کرد مورچه فرزند خویشرا
گفت این بدان که مور تن آسان نمی شود

آنکس که همنشین خرد شد، ز هر نسیم
چون پر کاه بی سر و سامان نمی شود

دین از تو کار خواهد و کار از تو راستی
این درد با مباحثه درمان نمی شود

آن کو شناخت کعبهٔ تحقیق را که چیست
در راه خلق خار مغیلان نمی شود

ظلمی که عجب کرد و زیانی که تن رساند
جز با صفای روح تو جبران نمی شود

ما آدمی نیم، از ایراک آدمی
دردی کش پیالهٔ شیطان نمی شود

پروین، خیال عشرت و آرام و خورد و خواب
از بهر عمر گمشده تاوان نمی شود

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹

تا ببازار جهان سوداگریم
گاه سود و گه زیان میوریم

گر نکو بازارگانیم از چه روی
هرگز این سود و زیانرا نشمریم

جان زبون گشته است و در بند تنیم
عقل فرسوده است و در فکر سریم

روح را از ناشتائی میکشیم
سفره ها از بهر تن میگستریم

گر چه عقل آئینه کردار ماست
ما در آن آئینه هرگز ننگریم

گر گرانباریم، جرم چرخ چیست
بار کردار بد خود میبریم

چون سیاهی شده بضاعت دهر را
ما سیه کاریم کانرا میخریم

پند نیکان را نمیداریم گوش
اندرین فکرت کازیشان بهتریم

پهلوان اما بکنج خانه ایم
آتش اما در دل خاکستریم

کاردانان راه دیگر میروند
ما تبه کاران براه دیگریم

گرگ را نشناختستیم از شبان
در چراگاهی که عمری میچریم

بر سپهر معرفت کی بر شویم
تا بپر و بال چوبین میپریم

واعظیم اما نه بهر خویشتن
از برای دیگران بر منبریم

آگه از عیب عیان خود نه ایم
پرده های عیب مردم میدریم

سفلگیها میکند نفس زبون
ما همی این سفله را میپروریم

بشکنیم از جهل و خود را نشکنیم
بگذریم از جان و از تن نگذریم

بادهٔ تحقیق چون خواهیم خورد؟
ما که مست هر خم و هر ساغریم

چونکه هر برزیگری را حاصلی است
حاصل ما چیست گر برزیگریم

چونکه باری گم شدیم اندر رهی
به که بار دیگر آن ره نسپریم

زان پراکندند اوراق کمال
تا بکوشش جمله را گرد آوریم

تا بیفشانند بر چینندمان
طوطی وقت و زمان را شکریم

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰

بد منشانند زیر گنبد گردان
از بدشان چهر جان پاک بگردان

پای بسی را شکسته اند به نیرنگ
دست بسی را ببسته اند به دستان

تا خر لنگی فتاده است ز سستی
توسن خود را دوانده اند بمیدان

جز بدو نیک تو، چرخ می ننویسد
نیک و بد خویش را تو باش نگهبان

گر ستم از بهر خویش می نپسندی
عادت کژدم مگیر و پیشهٔ ثعبان

چندکنی همچو گرگ، حمله بمردم
چند دریشان همی بناخن و دندان

دامن خلق خدای را چو بسوزی
آتشت افتد به آستین و به دامان

هر چه دهی دهر را، همان دهدت باز
خواستهٔ بد نمیخرند جز ارزان

خواهی اگر راه راست: راه نکوئی
خواهی اگر شمع راه: دانش و عرفان

کارگران طعنه میزنند به کاهل
اهل هنر خنده میکنند به نادان

از خم صباغ روزگار برآید
هر نفسی صد هزار جامهٔ الوان

غارت عمر تو میکنند به گشتن
دی مه و اردیبهشت و آذر و آبان

جز بفنا چهر جان نبینی، ازیراک
جان تو زندانیست و جسم تو زندان

عالمی و بهره ایت نیست ز دانش
رهروی و توشه ایت نیست در انبان

تیه خیالت به مقصدی نرساند
راهروان راه برده اند به پایان

کشتی اخلاص ما نداشت شراعی
ور نه بدریا نه موج بود و نه طوفان

کعبهٔ نیکی است دل، ببین که براهش
جز طمع و حرص چیست خار مغیلان

بندگی خود مکن که خویش پرستی
کرده بسی پاکدل فریشته، شیطان

تا تو شدی خرد، آز یافت بزرگی
تا تو شدی دیو، دیو گشت سلیمان

راهنمائی چه سود در ره باطل
دیبهٔ چینی چه سود در تن بیجان

نفس تو زنگی شد و سپید نگردد
صد ره اگر شوئیش بچشمهٔ حیوان

راستی از وی مجوی زانکه نروید
هیچگه از شوره زار لاله و ریحان

بار لئیمان مکش ز بهر جوی زر
خدمت دونان مکن برای یکی نان

گنج حقیقت بجوی و پیله وری کن
اهل هنر باش و پوش جامهٔ خلقان

روز سعادت ز شب چگونه شناسد
آنکه ز خورشید شد چو شبپره پنهان

دور شو از رنگ و بوی بیهده، پروین
از در معنی درای، نز در عنوان

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹

ای شده سوختهٔ آتش نفسانی
سالها کرده تباهی و هوسرانی

دزد ایام گرفتست گریبانت
بس کن ای بیخودی و سربگریبانی

صبح رحمت نگشاید همه تاریکی
یوسف مصر نگردد همه زندانی

راه پر خار مغیلان وتو بی موزه
سفره بی توشه و شب تیره و بارانی

ای بخود دیده چو شداد، خدابین شو
جز خدا را نسزد رتبت یزدانی

تو سلیمان شدن آموزی اگر، دیوان
نتوانند زدن لاف سلیمانی

تا بکی کودنی و مستی و خودرائی
تا بکی کودکی و بازی و نادانی

تو درین خاک سیه زر دل افروزی
تو درین دشت و چمن لالهٔ نعمانی

پیش دیوان مبر اندوه دل و مگری
که بخندند چو بینند که گریانی

عقل آموخت بهر کارگری کاری
او چو استاد شد و ما چو دبستانی

خود نمیدانی و از خلق نمیپرسی
فارغ از مشکل و بیگانه ز آسانی

که برد بار تو امروز که مسکینی
که ترا نان دهد امروز که بی نانی

دست تقوی بگشا، پای هوی بربند
تا ببینند که از کرده پشیمانی

گهریهای حقیقت گهر خود را
نفروشند بدین هیچی و ارزانی

دیدهٔ خویش نهان بین کن و بین آنگه
دامهائی که نهادند به پنهانی

حیوان گشتن و تن پروری آسانست
روح پرورده کن از لقمهٔ روحانی

با خرد جان خود آن به که بیارائی
با هنر عیب خود آن به که بپوشانی

با خبر باش که بی مصلحت و قصدی
آدمی را نبرد دیو به مهمانی

نفس جو داد که گندم ز تو بستاند
به که هرگز ندهی رشوت و نستانی

دشمنانند ترا زرق و فساد، اما
به گمان تو که در حلقهٔ یارانی

تا زبون طمعی هیچ نمیارزی
تا اسیر هوسی هیچ نمیدانی

خوشتر از دولت جم، دولت درویشی
بهتر از قصر شهی، کلبهٔ دهقانی

خانگی باشد اگر دزد، بصد تدبیر
نتوان کرد از آن خانه نگهبانی

برو از ماه فراگیر دل افروزی
برو از مهره بیاموز درخشانی

پیش زاغان مفکن گوهر یکدانه
پیش خربنده مبر لعل بدخشانی

گر که همصحبت تو دیو نبودستی
ز که آموختی این شیوهٔ شیطانی

صفتی جوی که گویند نکوکاری
سخنی گوی که گویند سخندانی

بگذر از بحر و ز فرعون هوی مندیش
دهر دریا و تو چون موسی عمرانی

اژدهای طمع و گرگ طبیعت را
گر بترسی، نتوانی که بترسانی

بفکن این لاشهٔ خونین، تو نه ناهاری
برکن این جامهٔ چرکین، تو نه عریانی

گر توانی، به دلی توش و توانی ده
که مبادا رسد آنروز که نتوانی

خون دل چند خوری در دل سنگ، ای لعل
مشتریهاست برای گهر کانی

گر چه یونان وطن بس حکما بودست
نیست آگاه ز حکمت همه یونانی

کلبه ای را که نه فرشی و نه کالائیست
بر درش می نبود حاجت دربانی

زنده با گفتن پندم نتوانی کرد
که تو خود نیز چو من کشتهٔ عصیانی

کینه می ورزی و در دائرهٔ صدقی
رهزنی میکنی و در ره ایمانی

تا کی این خام فریبی، تو نه یاجوجی
چند بلعیدن مردم، تو نه ثعبانی

مقصد عافیت از گمشدگان پرسی
رو که بر گمشدگان خویش تو برهانی

گوسفندان تو ایمن ز تو چون باشند
که شبانگاه تو در مکمن گرگانی

گاه از رنگرزان خم تزویری
گاه بر پشت خر وسوسه پالانی

تشنه خون خورد و تو خودبین به لب جوئی
گرسنه مرد و تو گمره بسر خوانی

دود آهست بنائی که تو میسازی
چاه راهست کتابی که تو میخوانی

دیده بگشای، نه اینست جهان بینی
کفر بس کن، نه چنین است مسلمانی

چو نهالیست روان و تو کشاورزی
چو جهانیست وجود و تو جهانبانی

تو چراغی، ز چه رو همنفس بادی
تو امیدی، ز چه همخانهٔ حرمانی

تو درین بزم، چو افروخته قندیلی
تو درین قصر، چو آراسته ایوانی

تو ز خود رفته و وادی شده پر آفت
تو بخواب اندر و کشتی شده طوفانی

تو رسیدن نتوانی بسبکباران
که برفتار نه مانندهٔ ایشانی

فکر فردا نتوانی که کنی دیگر
مگر امروز که در کشور امکانی

عاقبت کشتهٔ شمشیر مه و سالی
آخر کار شکار دی و آبانی

هوشیاری و شب و روز بمیخانه
همدم درد کشان همسر مستانی

همچو برزیگر آفت زده محصولی
همچو رزم آور و غارت شده خفتانی

مار در لانه، ولی مور بافسونی
گرد در خانه، ولی گرد بمیدانی

دل بیچاره و مسکین مخراش امروز
رسد آنروز که بی ناخن و دندانی

داستانت کند این چرخ کهن، هر چند
نامجوینده تر از رستم دستانی

روز بر مسند پاکیزهٔ انصافی
شام در خلوت آلودهٔ دیوانی

دست مسکین نگرفتی و توانائی
میوه ای گرد نکردی و به بستانی

ظاهرست این که بد افتی چو شوی بدخواه
روشنست این که برنجی چو برنجانی

دیو بسیار بود در ره دل، پروین
کوش تا سر ز ره راست نپیچانی

از یک غزل

بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت
سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت

مهر بلند، چهره ز خاور نمینمود
ماه از حصار چرخ، سر باختر نداشت

آمد طبیب بر سر بیمار خویش، لیک
فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت

دانی که نوشداروی سهراب کی رسید
آنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت

دی، بلبلی گلی ز قفس دید و جانفشاند
بار دگر امید رهائی مگر نداشت

بال و پری نزد چو بدام اندر اوفتاد
این صید تیره روز مگر بال و پر نداشت

پروانه جز بشوق در آتش نمیگداخت
میدید شعله در سر و پروای سر نداشت

بشنو ز من، که ناخلف افتاد آن پسر
کز جهل و عجب، گوش به پند پدر نداشت

خرمن نکرده توده کسی موسم درو
در مزرعی که وقت عمل برزگر نداشت

من اشک خویش را چو گهر پرورانده ام
دریای دیده تا که نگوئی گهر نداشت

اشک یتیم

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت
این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است
آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود
کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

امروز و فردا

بلبل آهسته به گل گفت شبی
که مرا از تو تمنائی هست

من به پیوند تو یک رای شدم
گر ترا نیز چنین رائی هست

گفت فردا به گلستان باز آی
تا ببینی چه تماشائی هست

گر که منظور تو زیبائی ماست
هر طرف چهرهٔ زیبائی هست

پا بهرجا که نهی برگ گلی است
همه جا شاهد رعنائی هست

باغبانان همگی بیدارند
چمن و جوی مصفائی هست

قدح از لاله بگیرد نرگس
همه جا ساغر و صهبائی هست

نه ز مرغان چمن گمشده ایست
نه ز زاغ و زغن آوائی هست

نه ز گلچین حوادث خبری است
نه به گلشن اثر پائی هست

هیچکس را سر بدخوئی نیست
همه را میل مدارائی هست

گفت رازی که نهان است ببین
اگرت دیدهٔ بینائی هست

هم از امروز سخن باید گفت
که خبر داشت که فردائی هست

امید و نومیدی

به نومیدی، سحرگه گفت امید
که کس ناسازگاری چون تو نشنید

بهر سو دست شوقی بود بستی
بهر جا خاطری دیدی شکستی

کشیدی بر در هر دل سپاهی
ز سوزی، ناله ای، اشکی و آهی

زبونی هر چه هست و بود از تست
بساط دیده اشک آلود از تست

بس است این کار بی تدبیر کردن
جوانان را بحسرت پیر کردن

بدین تلخی ندیدم زندگانی
بدین بی مایگی بازارگانی

نهی بر پای هر آزاده بندی
رسانی هر وجودی را گزندی

باندوهی بسوزی خرمنی را
کشی از دست مهری دامنی را

غبارت چشم را تاریکی آموخت
شرارت ریشهٔ اندیشه را سوخت

دو صد راه هوس را چاه کردی
هزاران آرزو را آه کردی

ز امواج تو ایمن، ساحلی نیست
ز تاراج تو فارغ، حاصلی نیست

مرا در هر دلی، خوش جایگاهیست
بسوی هر ره تاریک راهیست

دهم آزردگانرا مومیائی
شوم در تیرگیها روشنائی

دلی را شاد دارم با پیامی
نشانم پرتوی را با ظلامی

عروس وقت را آرایش از ماست
بنای عشق را پیدایش از ماست

غمی را ره ببندم با سروری
سلیمانی پدید آرم ز موری

بهر آتش، گلستانی فرستم
بهر سر گشته، سامانی فرستم

خوش آن رمزی که عشقی را نوید است
خوش آن دل کاندران نور امید است

بگفت ایدوست، گردشهای دوران
شما را هم کند چون ما پریشان

مرا با روشنائی نیست کاری
که ماندم در سیاهی روزگاری

نه یکسانند نومیدی و امید
جهان بگریست بر من، بر تو خندید

در آن مدت که من امید بودم
بکردار تو خود را می ستودم

مرا هم بود شادیها، هوسها
چمنها، مرغها، گلها، قفسها

مرا دلسردی ایام بگداخت
همان ناسازگاری، کار من ساخت

چراغ شب ز باد صبحگه مرد
گل دوشینه یکشب ماند و پژمرد

سیاهیهای محنت جلوه ام برد
درشتی دیدم و گشتم چنین خرد

شبانگه در دلی تنگ آرمیدم
شدم اشکی و از چشمی چکیدم

ندیدم ناله ای بودم سحرگاه
شکنجی دیدم و گشتم یکی آه

تو بنشین در دلی کاز غم بود پاک
خوشند آری مرا دلهای غمناک

چو گوی از دست ما بردند فرجام
چه فرق ار اسب توسن بود یا رام

گذشت امید و چون برقی درخشید
هماره کی درخشید برق امید

بلبل و مور

بلبلی از جلوهٔ گل بی قرار
گشت طربناک بفصل بهار

در چمن آمد غزلی نغز خواند
رقص کنان بال و پری برفشاند

بیخود از این سوی بدانسو پرید
تا که بشاخ گل سرخ آرمید

پهلوی جانان چو بیفکند رخت
مورچه ای دید بپای درخت

با همه هیچی، همه تدبیر و کار
با همه خردی، قدمش استوار

ز انده ایام نگردد زبون
رایت سعیش نشود واژگون

قصه نراند ز بتان چمن
پا ننهد جز بره خویشتن

مرغک دلداده بعجب و غرور
کرد یکی لحظه تماشای مور

خنده کنان گفت که ای بیخبر
مور ندیدم چو تو کوته نظر

روز نشاط است، گه کار نیست
وقت غم و توشهٔ انبار نیست

همرهی طالع فیروزبین
دولت جان پرور نوروز بین

هان مکش این زحمت و مشکن کمر
هین بنشین، می شنو و می نگر

نغمهٔ مرغان سحرخیز را
معجزهٔ ابر گهرریز را

مور بدو گفت بدینسان جواب
غافلی، ای عاشق بیصبر و تاب

نغمهٔ مرغ سحری هفته ایست
قهقهٔ کبک دری هفته ایست

روز تو یکروز بپایان رسد
نوبت سرمای زمستان رسد

همچو من ای دوست، سرائی بساز
جایگه توش و نوائی بساز

بر نشد از روزن کس، دود ما
نیست جز از مایهٔ ما، سود ما

ساخته ام بام و در و خانه ای
تا نروم بر در بیگانه ای

تو بسخن تکیه کنی، من بکار
ما هنر اندوخته ایم و تو عار

کارگر خاکم و مزدور باد
مزد مرا هر چه فلک داد، داد

لانه بسی تنگ و دلم تنگ نیست
بس هنرم هست، ولی ننگ نیست

کار خود، ای دوست نکو میکنم
پارگی وقت رفو میکنم

شبچره داریم شب و روز چاشت
روزی ما کرد سپهر آنچه داشت

سر ننهادیم ببالین کس
بالش ما همت ما بود و بس

رنجه کن امروز چو ما پای خویش
گرد کن آذوقهٔ فردای خویش

خیز و بیندای به گل، بام را
بنگر از آغاز، سرانجام را

لانه دل افروزتر است از چمن
کار، گرانسنگتر است از سخن

گر نروی راست در این راه راست
چرخ بلند از تو کند بازخواست

گر نشوی پخته در این کارها
دهر بدوش تو نهد بارها

گل دو سه روزیست ترا میهمان
میبردش فتنهٔ باد خزان

گفت ز سرما و زمستان مگو
مسلهٔ توبه به مستان مگو

نو گل ما را ز خزان باک نیست
باد چرا میبردش خاک نیست

ما ز گل اندود نکردیم بام
دامن گل بستر ما شد مدام

عاشق دلسوخته آگه نشد
آگه ازین فرصت کوته نشد

شب همه شب بر سر آنشاخه خفت
هر سحرش چشم بدت دور گفت

کاش بدانگونه که امید داشت
باغ و چمن رونق جاوید داشت

چونکه مهی چند بدینسان گذشت
گشت خریف و گه جولان گذشت

چهر چمن زرد شد از تند باد
برگ ز گل، غنچه ز گلشن فتاد

دولت گلزار بیکجا برفت
وان گل صد برگ بیغما برفت

در رخ دلدار جمالی نماند
شام خوشی، روز وصالی نماند

طرح چمن طیب و صفائی نداشت
گلبن پژمرده بهائی نداشت

دزد خزان آمد و کالا ربود
راحت از آن عاشق شیدا ربود

دید که هنگام زمستان شده
موسم هشیاری مستان شده

خرمنش از برق هوی سوخته
دانه و آذوقه نیندوخته

اندهش از دیده و دل نور برد
دست طلب نزد همان مور برد

گفت چنین خانه و مهمان کجا
مور کجا، مرغ سلیمان کجا

گفت یکی روز مرا دیده ای
نیک بیندیش کجا دیده ای

گفت حدیث تو بگوش آشناست
منعم دوشینه چرا بی نواست

در صف گلشن نه چنان دیدمت
رقص کنان، نغمه زنان دیدمت

لقمهٔ بی دود و دمی داشتی
صحبت زیبا صنمی داشتی

بر لب هر جوی، صلا میزدی
طعنه بخاموشی ما میزدی

بسترت آنروز گل آمود بود
خاطرت آسوده و خشنود بود

ریخته بال و پر زرین تو
چونی و چونست نگارین تو

گفت نگارین مرا باد برد
میشنوی؟ آن گل نوزاد مرد

مرحمتی میکن و جائیم ده
گرسنه ام، برگ و نوائیم ده

گفت که در خانه مرا سور نیست
ریزه خور مور به جز مور نیست

رو که در خانهٔ خود بسته ایم
نیست گه کار، بسی خسته ایم

دانه و قوتی که در انبان ماست
توشهٔ سرمای زمستان ماست

رو بنشین تا که بهار آیدت
شاهد دولت بکنار آیدت

چرخ بکار تو قراری دهد
شاخ گلی روید و باری دهد

ما نگرفتیم ز بیگانه وام
پخته ندادیم بسودای خام

مورچه گر وام دهد، خود گداست
چون تو در ایام شتا، ناشتاست

برگ گریزان

شنیدستم که وقت برگریزان
شد از باد خزان، برگی گریزان

میان شاخه ها خود را نهان داشت
رخ از تقدیر، پنهان چون توان داشت

بخود گفتا کازین شاخ تنومند
قضایم هیچگه نتواند افکند

سموم فتنه کرد آهنگ تاراج
ز تنها سر، ز سرها دور شد تاج

قبای سرخ گل دادند بر باد
ز مرغان چمن برخاست فریاد

ز بن برکند گردون بس درختان
سیه گشت اختر بس نیکبختان

به یغما رفت گیتی را جوانی
کرا بود این سعادت جاودانی

ز نرگس دل، ز نسرین سر شکستند
ز قمری پا، ز بلبل پر شکستند

برفت از روی رونق بوستان را
چه دولت بی گلستان باغبان را

ز جانسوز اخگری برخاست دودی
نه تاری ماند زان دیبا، نه پودی

بخود هر شاخه ای لرزید ناگاه
فتاد آن برگ مسکین بر سر راه

از آن افتادن بیگه، برآشفت
نهان با شاخک پژمان چنین گفت

که پروردی مرا روزی در آغوش
بروز سختیم کردی فراموش

نشاندی شاد چون طفلان بمهدم
زمانی شیردادی، گاه شهدم

بخاک افتادنم روزی چرا بود
نه آخر دایه ام باد صبا بود

هنوز از شکر نیکیهات شادم
چرا بی موجبی دادی به بادم

هنرهای تو نیرومندیم داد
ره و رسم خوشت، خورسندیم داد

گمان میکردم ای یار دلارای
که از سعی تو باشم پای بر جای

چرا پژمرده گشت این چهر شاداب
چه شد کز من گرفتی رونق و آب

بیاد رنج روز تنگدستی

خوشست از زیردستان سرپرستی
نمودی همسر خوبان با غم

ز طیب گل، بیاکندی دماغم
کنون بگسستیم پیوند یاری

ز خورشید و ز باران بهاری
دمی کاز باد فروردین شکفتم

بدامان تو روزی چند خفتم
نسیمی دلکشم آهسته بنشاند

مرا بر تن، حریر سبز پوشاند
من آنگه خرم و فیروز بودم

نخستین مژدهٔ نوروز بودم
نویدی داد هر مرغی ز کارم

گهرها کرد هر ابری نثارم
گرفتم داشتم فرخنده نامی

چه حاصل، زیستم صبحی و شامی
بگفتا بس نماند برگ بر شاخ

حوادث را بود سر پنجه گستاخ
چو شاهین قضا را تیز شد چنگ

نه از صلحت رسد سودی نه از چنگ
چو ماند شبرو ایام بیدار

نه مست اندر امان باشد، نه هشیار
جهان را هر دم آئینی و رائی است

چمن را هم سموم و هم صبائی است
ترا از شاخکی کوته فکندند

ولیک از بس درختان ریشه کندند
تو از تیر سپهر ار باختی رنگ

مرا نیز افکند دست جهان سنگ
نخواهد ماند کس دائم بیک حال

گل پارین نخواهد رست امسال
ندارد عهد گیتی استواری

چه خواهی کرد غیر از سازگاری
ستمکاری، نخست آئین گرگست

چه داند بره کوچک یا بزرگست
تو همچون نقطه، درمانی درین کار

که چون میگردد این فیروزه پرگار
نه تنها بر تو زد گردون شبیخون

مرا نیز از دل و دامن چکد خون
جهانی سوخت ز اسیب تگرگی
چه غم کاز شاخکی افتاد برگی

چو تیغ مهرگانی بر ستیزد
ز شاخ و برگ، خون ناب ریزد

بساط باغ را بی گل صفا نیست
تو برگی، برگ را چندان بها نیست

چو گل یکهفته ماند و لاله یکروز
نزیبد چون توئی را ناله و سوز

چو آن گنجینه گلشن را شد از دست
چه غم گر برگ خشکی نیست یا هست

مرا از خویشتن برتر مپندار
تو بشکستی، مرا بشکست بازار

کجا گردن فرازد شاخساری
که بر سر نیستش برگی و باری

نماند بر بلندی هیچ خودخواه
درافتد چون تو روزی بر گذرگاه

بنفشه

بنفشه صبحدم افسرد و باغبان گفتش
که بیگه از چمن آزرد و زود روی نهفت

جواب داد که ما زود رفتنی بودیم
چرا که زود فسرد آن گلی که زود شکفت

کنون شکسته و هنگام شام، خاک رهم
تو خود مرا سحر از طرف باغ خواهی رفت

غم شکستگیم نیست، زانکه دایهٔ دهر
بروز طفلیم از روزگار پیری گفت

ز نرد زندگی ایمن مشو که طاسک بخت
هزار طاق پدید آرد از پی یک جفت

به جرم یک دو صباحی نشستن اندر باغ
هزار قرن در آغوش خاک باید خفت

خوش آن کسیکه چو گل، یک دو شب به گلشن عمر
نخفت و شبرو ایام هر چه گفت، شنفت

پایمال آز

دید موری در رهی پیلی سترک
گفت باید بود چون پیلان بزرگ

من چنین خرد و نزارم زانسبب
که نه روز آسایشی دارم، نه شب

بار بردم، کار کردم هر نفس
نه گرفتم مزد، نه گفتند بس

ره سپردم روزها و ماهها
اوفتادم بارها در راهها

خاک را کندیم با جان کندنی
ساختیم آرامگاه و مامنی

دانه آوردیم از جوی و جری
لانه پر کردیم با خشک و تری

خوی کردم با بد و نیک سپهر
نیکیم را بد شمرد آن سست مهر

فیل با این جثه دارد فیلبان
من بدین خردی، زبون آسمان

نان فیل آماده هر شام و سحر
آب و دان مور اندر جوی و جر

فیل را شد زین اطلس زیب پشت
بردباری، مور را افکند و کشت

فیل می بالد به خرطوم دراز
مور می سوزد برای برگ و ساز

کارم از پرهیزکاری به نشد
جز به نان حرص، کس فربه نشد

اوفتادستیم زیر چرخ جور
بر سر ما میزند این چرخ دور

آسیای دهر را چون گندمیم
گر چه پیدائیم، پنهان و گمیم

به کزین پس ترک گویم لانه را
بهر موران واگذارم دانه را

از چه گیتی کرد بر من کار تنگ
از چه رو در راه من افکند سنگ

باید این سنگ از میان برداشتن
راه روشن در برابر داشتن

من از این ساعت شدم پیل دمان
نیست اینجا جای پیل و پیلبان

لانهٔ موران کجا و پیل مست
باید اندر خانهٔ دیگر نشست

حامی زور است چرخ زورمند
زورمندم من! نترسم از گزند

بعد از این بازست ما را چشم و گوش
کم نخواهد داد چرخ کم فروش

فیل گفت این راه مشکل واگذار
کار خود میکن، ترا با ما چکار

گر شوی یک لحظه با من همسفر
هم در آن یک لحظه پیش آید خطر

گر بیائی یک سفر ما را ز پی
در سر و ساقت نه رگ ماند، نه پی

من بهر گامی که بنهادم بخاک
صد هزاران چون ترا کردم هلاک

من چه میدانم ملخ یا مور بود
هر چه بود، از آتش ما گشت دود

همعنان من شدن، کار تو نیست
توشهٔ این راه در بار تو نیست

در خیال آنکه کاری میکنی
خویش را گرد و غباری میکنی

ضعف خود گر سنجی و نیروی من
نگروی تا پای داری سوی من

لانه نزدیک است، از من دور شو
پیلی از موران نیاید، مور شو

حلقه بهر دام خودبینی مساز
آنچه بردستی، بنادانی مباز

من نمی بینم ترا در زیر پای
تا توانی زیر پای من میای

فیل را آن مور از دنبال رفت
هر که رفت از ره، بدین منوال رفت

ناگهان افتاد زیر پای پیل
هم کثیر از دست داد و هم قلیل

روح بی پندار، زر بی غش است
آتشست این خودپسندی، آتش است

پنبهٔ این شعلهٔ سوزان شدیم
آتش پندار را دامان زدیم

جملگی همسایهٔ این اخگریم
پیش از آن کآبی رسد خاکستریم

حاصلی کش آبیار، اهریمنست
سوزد ار یک خوشه، گر صد خرمنست

بار هر کس، در خور یارای اوست
موزهٔ هر کس برای پای اوست

پایه و دیوار

گفت دیوار قصر پادشهی
که بلندی، مرا سزاوار است

هر که مانند من سرافرازد
پایدار و بلند مقدار است

فرخم زان سبب که سایهٔ من
جای آسایش جهاندار است

نقش بام و درم ز سیم و زر است
پرده ام از حریر گلنار است

در پناه من ایمن است ز رنج
شاه، گر خفته یا که بیدار است

سوی من، دزد ره نیابد از آنک
تا کمند افکند گرفتار است

همگی بر در منند گدای
هر چه میر و وزیر و سالار است

قفل سیمم بنزد سیمگر است
پردهٔ اطلسم ببازار است

با منش هیچ حیله در نگرفت
گرچه شبگرد چرخ، غدار است

باد و برفم بسی بخست و هنوز
قوت و استقامتم یار است

من ز تدبیر خود بلند شدم
هر که کوته نظر بود خوار است

نیکبخت آنکه نیتش نیکوست
نیکنام آنکه نیک رفتار است

قرنها رفت و هیچ خم نشدم
گر چه دائم بپشت من بار است

اثر من بجای خواهد ماند
زانکه محکم ترین آثار است

پایه گفت اینقدر بخویش مناز
در و دیوار و بام، بسیار است

اندر آنجا که کار باید کرد
چه فضیلت برای گفتار است

نشنیدی که مردم هنری
هنر و فضل را خریدار است

معرفت هر چه هست در معنی است
نه درین صورت پدیدار است

گرچه فرخنده است مرغ همای
چونکه افتاد و مرد، مردار است

از تو، کار تو پیشرفت نکرد
نکتهٔ دیگری درین کار است

همه سنگینی تو، روی من است
گر جوی، گر هزار خروار است

تو ز من داری این گرانسنگی
پیکر بی روان، سبکسار است

همه بر پای، از ثبات منند
هر چه ایوان و بام و انبار است

گر چه این کاخ را منم بنیاد
سخن از خویش گفتنم عار است

کارها را شمردن آسان است
فکر و تدبیر کار دشوار است

بار هر رهنورد، یکسان نیست
این سبکبار و آن گرانبار است

هر کسی را وظیفه و عملی است
رشته ای پود و رشته ای تار است

وقت پرواز، بال و پر باید
که نه این کار چنگ و منقار است

همه پروردگان آب و گلند
هر چه در باغ از گل و خار است

عافیت از طبیب تنها نیست
هر ز دارو، هم از پرستار است

هر کجا نقطه ای و دائره ایست
قصه ای هم ز سیر پرگار است

رو، که اول حدیث پایه کنند
هر کجا گفتگوی دیوار است

پیام گل

به آب روان گفت گل کز تو خواهم
که رازی که گویم به بلبل بگوئی

پیام ار فرستد، پیامش بیاری
بخاک ار درافتد، غبارش بشوئی

بگوئی که ما را بود دیده بر ره
که فردا بیائی و ما را ببوئی

بگفتا به جوی آب رفته نیاید
نیابی مرا، گر چه عمری بجوئی

پیامی که داری به پیک دگر ده
بامید من هرگز این ره نپوئی

من از جوی چون بگذرم برنگردم
چو پژمرده گشتی تو، دیگر نروئی

بفردا چه میافکنی کار امروز
بخوان آنکسی را که مشتاق اوئی

بد اندیشه گیتی بناگه بدزدد
ز بلبل خوشی و ز گل خوبروئی

چو فردا شود، دیگرت کس نبوید
که بی رنگ و بی بوی، چون خاک کوئی

دل از آرزو یکنفس بود خرم
تو اندر دل باغ، چون آرزوئی

چو آب روان خوش کن این مرز و بگذر
تو مانند آبی که اکنون به جوئی

نکو کار شو تا توانی، که دائم
نمانداست در روی نیکو، نکوئی

تو پاکیزه خو را شکیبی نباشد
چو گردون گردان کند تندخوئی

نبیند گه سختی و تنگدستی
ز یاران یکدل، کسی جز دوروئی

پیک پیری

ز سری، موی سپیدی روئید
خنده ها کرد بر او موی سیاه

که چرا در صف ما بنشستی
تو ز یک راهی و ما از یک راه

گفت من با تو عبث ننشستم
بنشاندند مرا خواه نخواه

گه روئیدن من بود امروز
گل تقدیر نروید بیگاه

رهرو راه قضا و قدرم
راهم این بود، نبودم گمراه

قاصد پیریم، از دیدن من
این یکی گفت دریغ، آن یک آه

خرمن هستی خود کرد درو
هر که بر خوشهٔ من کرد نگاه

سپهی بود جوانی که شکست
پیری امروز برانگیخت سپاه

رست چون موی سیه، موی سپید
چه خبر داشت که دارند اکراه

رنگ بالای سیه بسیار است
نیستی از خم تقدیر آگاه

گه سیه رنگ کند، گاه سفید
رنگرز اوست، مرا چیست گناه

چو تو، یکروز سیه بودم وخوش
سیهی گشت سپیدی ناگاه

تو هم ایدوست چو من خواهی شد
باش یکروز بر این قصه گواه

هر چه دانی، بمن امروز بخند
تا که چون من کندت هفته و ماه

از سپید و سیه و زشت و نکو
هر چه هستیم، تباهیم تباه

قصه خویش دراز از چه کنیم
وقت بیگه شد و فرصت کوتاه

پیوند نور

بدامان گلستانی شبانگاه
چنین میکرد بلبل راز با ماه

که ای امید بخش دوستداران
فروغ محفل شب زنده داران

ز پاکیت، آسمان را فر و پاکی
ز انوارت، زمین را تابناکی

شبی کز چهره، برقع برگشائی
برخسار گل افتد روشنائی

مرا خوشتر نباشد زان دمی چند
که بر گلبرگ، بینم شبنمی چند

مبارک با تو، هر جا نوبهاریست
مصفا از تو، هر جا کشتزاری است

نکوئی کن چو در بالا نشستی
نزیبد نیکوان را خودپرستی

تو نوری، نور با ظلمت نخوابد
طبیب از دردمندان رخ نتابد

بکان اندر، تو بخشی لعل را فام
تجلی از تو گیرد باده در جام

فروغ افکن بهر کوتاه بامی
که هر بامی نشانی شد ز نامی

چراغ پیرزن بس زود میرد
خوشست ار کلبه اش نور از تو گیرد

بدین پاکیزگی و نیک رائی
گهی پیدا و گه پنهان چرائی

مرو در حصن تاریکی دگر بار
دل صاحبدلان را تیره مگذار

نشاید رهنمون را چاه کندن
زمانی سایه، گه پرتو فکندن

بدین گردنفرازی، بندگی چیست
سیه کاری چه و تابندگی چیست

بگفتا دیدهٔ ما را برد خواب
به پیش جلوهٔ مهر جهانتاب

نه از خویش اینچنین رخشان و پاکم
ز تاب چهرهٔ خور تابناکم

هر آن نوری که بینی در من، اوراست
من اینجا خوشه چینم، خرمن اوراست

نه تنها چهرهٔ تاریکم افروخت
هنرها و تجلیهایم آموخت

جهان افروزی از اخگر نیاید
بزرگی خردسالان را نشاید

درین بازار هم چون و چرائیست
مرا نیز ار بپرسی رهنمائی است

چرا بالم که در بالا نشستم
چو از خود نیست هیچم، زیردستم

فروغ من بسی بیرنگ و تابست
کجا مهتاب همچون آفتابست

رخ افروزد چو مهر عالم آرای
همان بهتر که من خالی کنم جای

مرا آگاه زین آئین نکردند
فراتر زین رهم تلقین نکردند

ز خط خویش گر بیرون نهم گام
براندازندم از بالای این بام

من از نور دگر گشتم منور
سحرگه بر تو بگشایند آن در

چو با نور و صفا کردیم پیوند
نمی پرسیم این چونست و آن چند

درین درگه، بلند او شد که افتاد
کسی استاد شد کاو داشت استاد

اگر کار آگهی آگه ز کاریست
هم از شاگردی آموزگاریست

چه خوانی بندگی را بی نیازی
چه نامی عجز را گردنفرازی

درین شطرنج، فرزین دیگری بود
کجا مانند زر باشد زراندود

بباید زین مجازی جلوه رستن
سوی نور حقیقت رخت بستن

گهی پیدا شویم و گاه پنهان
چنین بودست حکم چرخ گردان

هزاران نکته اندر دل نهفتیم
یکی بود از هزار، اینها که گفتیم

ز آغاز، انده انجام داریم
زمانه وام ده، ما وامداریم

توانگر چون شویم از وام ایام
چو فردا باز خواهد خواست این وام

بر آن قوم آگهان، پروین، بخندند
که بس بی مایه، اما خودپسندند

تیر و کمان

گفت تیری با کمان، روز نبرد
کاین ستمکاری تو کردی، کس نکرد

تیرها بودت قرین، ای بوالهوس
در فکندی جمله را در یک نفس

ما ز بیداد تو سرگردان شدیم
همچو کاه اندر هوا رقصان شدیم

خوش بکار دوستان پرداختی
بر گرفتی یک یک و انداختی

من دمی چند است کاینجا مانده ام
دیگران رفتند و تنها مانده ام

بیم آن دارم کازین جور و عناد
بر من افتد آنچه بر آنان فتاد

ترسم آخر بگذرد بر جان من
آنچه بگذشتست بر یاران من

زان همی لرزد دل من در نهان
که در اندازی مرا هم ناگهان

از تو میخواهم که با من خو کنی
بعد ازین کردار خود نیکو کنی

زان گروه رفته نشماری مرا
مهربان باشی، نگهداری مرا

به که ما با یکدگر باشیم دوست
پارگی خرد است و امید رفوست

یکدل ار گردیم در سود و زیان
این شکایت ها نیاید در میان

گر تو از کردار بد باشی بری
کس نخواهد با تو کردن بدسری

گر بیک پیمان، وفا بینم ز تو
یک نفس، آزرده ننشینم ز تو

گفت با تیر از سر مهر، آن کمان
در کمان، کی تیر ماند جاودان

شد کمان را پیشه، تیر انداختن
تیر را شد چاره با وی ساختن

تیر، یکدم در کمان دارد درنگ
این نصیحت بشنو، ای تیر خدنگ

ما جز این یک ره، رهی نشناختیم
هر که ما را تیر داد، انداختیم

کیست کاز جور قضا آواره نیست
تیر گشتی، از کمانت چاره نیست

عادت ما این بود، بر ما مگیر
نه کمان آسایشی دارد، نه تیر

درزی ایام را اندازه نیست
جور و بد کاریش، کاری تازه نیست

چون ترا سر گشتگی تقدیر شد
بایدت رفت، ار چه رفتن دیر شد

زین مکان، آخر تو هم بیرون روی
کس چه میداند کجا یا چون روی

از من آن تیری که میگردد جدا
من چه میدانم که رقصد در هوا

آگهم کاز بند من بیرون نشست
من چه میدانم که اندر خون نشست

تیر گشتن در کمان آسمان
بهر افتادن شد، این معنی بدان

این کمان را تیر، مردم گشته اند
سر کار اینست، زان سر گشته اند

چرخ و انجم، هستی ما میبرند
ما نمی بینیم و ما را میبرند

ره نمی پرسیم، اما میرویم
تا که نیروئیست در پا، میرویم

کاش روزی زین ره دور و دراز
باز گشتن میتوانستیم باز

کاش آن فرصت که پیش از ما شتافت
میتوانستیم آنرا باز یافت

دیدهٔ دل کاشکی بیدار بود
تا کمند دزد بر دیوار بود

تیره بخت

دختری خرد، شکایت سر کرد
که مرا حادثه بی مادر کرد

دیگری آمد و در خانه نشست
صحبت از رسم و ره دیگر کرد

موزهٔ سرخ مرا دور فکند
جامهٔ مادر من در بر کرد

یاره و طوق زر من بفروخت
خود گلوبند ز سیم و زر کرد

سوخت انگشت من از آتش و آب
او بانگشت خود انگشتر کرد

دختر خویش به مکتب بسپرد
نام من، کودن و بی مشعر کرد

بسخن گفتن من خرده گرفت
روز و شب در دل من نشتر کرد

هر چه من خسته و کاهیده شدم
او جفا و ستم افزونتر کرد

اشک خونین مرا دید و همی
خنده ها با پسر و دختر کرد

هر دو را دوش بمهمانی برد
هر دو را غرق زر و زیور کرد

آن گلوبند گهر را چون دید
دیده در دامن من گوهر کرد

نزد من دختر خود را بوسید
بوسه اش کار دو صد خنجر کرد

عیب من گفت همی نزد پدر
عیب جوئیش مرا مضطر کرد

همه ناراستی و تهمت بود
هر گواهی که در این محضر کرد

هر که بد کرد، بداندیش سپهر
کار او از همه کس بهتر کرد

تا نبیند پدرم روی مرا
دست بگرفت و بکوی اندر کرد

شب بجاروب و رفویم بگماشت
روزم آوارهٔ بام و در کرد

پدر از درد من آگاه نشد
هر چه او گفت ز من، باور کرد

چرخ را عادت دیرین این بود
که به افتاده، نظر کمتر کرد

مادرم مرد و مرا در یم دهر
چو یکی کشتی بی لنگر کرد

آسمان، خرمن امید مرا
ز یکی صاعقه خاکستر کرد

چه حکایت کنم از ساقی بخت
که چو خونابه درین ساغر کرد

مادرم بال و پرم بود و شکست
مرغ، پرواز ببال و پر کرد

من، سیه روز نبودم ز ازل
هر چه کرد، این فلک اخضر کرد

تیمارخوار

گفت ماهیخوار با ماهی ز دور
که چه میخواهی ازین دریای شور

خردی و ضعف تو از رنج شناست
این نه راه زندگی، راه فناست

اندرین آب گل آلود، ای عجب
تا بکی سرگشته باشی روز و شب

وقت آن آمد که تدبیری کنی
در سرای عمر تعمیری کنی

ما بساط از فتنه ایمن کرده ایم
صد هزاران شمع، روشن کرده ایم

هیچگه ما را غم صیاد نیست
انده طوفان و سیل و باد نیست

گر بیائی در جوار ما دمی
بینی از اندیشه خالی عالمی

نیمروزی گر شوی مهمان ما
غرق گردی در یم احسان ما

نه تپیدن هست و نه تاب و تبی
نه غم صبحی، نه پروای شبی

دامها بینم براه تو نهان
رفتنت باشد همان، مردن همان

تابه ها و شعله ها در انتظار
که تو یکروزی بسوزی در شرار

گر نمی خواهی در آتش سوختن
بایدت اندرز ما آموختن

گر سوی خشکی کنی با ما سفر
بر نگردی جانب دریا دگر

گر ببینی آن هوا و آن نسیم
بشکنی این عهد و پیوند قدیم

گفت از ما با تو هر کس گشت دوست
تو بدست دوستی، کندیش پوست

گر که هر مطلوب را طالب شویم
با چه نیرو بر هوی غالب شویم

چشمهٔ نور است این آب سیاه
تو نکردی چون خریداران نگاه

خانهٔ هر کس برای او سزاست
بهر ماهی، خوشتر از دریا کجاست

گر بجوی و برکه لای و گل خوریم
به که از جور تو خون دل خوریم

جنس ما را نسبتی با خاک نیست
پیش ماهی، سیل وحشتناک نیست

آب و رنگ ما ز آب افزوده اند
خلقت ما را چنین فرموده اند

گر ز سطح آب بالاتر شویم
زاتش بیداد، خاکستر شویم

قرنها گشتیم اینجا فوج فوج
می نترسیدیم از طوفان و موج

لیک از بدخواه، ما را ترسهاست
ترس جان، آموزگار درسهاست

بسکه بدکار و جفا جو دیده ام
از بدیهای جهان ترسیده ایم

بره گان را ترس میباید ز گرگ
گردد از این درس، هر خردی بزرگ

با عدوی خود، مرا خویشی نبود
دعوت تو جز بداندیشی نبود

تا بود پائی، چرا مانم ز راه
تا بود چشمی، چرا افتم به چاه

گر بچنگ دام ایام اوفتم
به که با دست تو در دام اوفتم

گر بدیگ اندر، بسوزم زار زار
بهتر است آن شعله زین گرد و غبار

تو برای صید ماهی آمدی
کی برای خیر خواهی آمدی

از تو نستانم نوا و برگ را
گر بچشم خویش بینم مرگ را

جامهٔ عرفان

به درویشی، بزرگی جامه ای داد
که این خلقان بنه، کز دوشت افتاد

چرا بر خویش پیچی ژنده و دلق
چو می بخشند کفش و جامه ات خلق

چو خود عوری، چرا بخشی قبا را
چو رنجوری، چرا ریزی دوا را

کسی را قدرت بذل و کرم بود
که دیناریش در جای درم بود

بگفت ای دوست، از صاحبدلان باش
بجان پرداز و با تن سرگران باش

تن خاکی به پیراهن نیرزد
وگر ارزد، بچشم من نیرزد

ره تن را بزن، تا جان بماند
ببند این دیو، تا ایمان بماند

قبائی را که سر مغرور دارد
تن آن بهتر که از خود دور دارد

از آن فارغ ز رنج انقیادیم
که ما را هر چه بود، از دست دادیم

از آن معنی نشستم بر سر راه
که تا از ره شناسان باشم آگاه

مرا اخلاص اهل راز دادند
چو جانم جامهٔ ممتاز دادند

گرفتیم آنچه داد اهریمن پست
بدین دست و در افکندیم از آندست

شنیدیم اعتذار نفس مدهوش
ازین گوش و برون کردیم از آن گوش

در تاریک حرص و آز بستیم
گشودند ار چه صد ره، باز بستیم

همه پستی ز دیو نفس زاید
همه تاریکی از ملک تن آید

چو جان پاک در حد کمال است
کمال از تن طلب کردن وبال است

چو من پروانه ام نور خدا را
کجا با خود کشم کفش و قبا را

کسانی کاین فروغ پاک دیدند
ازین تاریک جا دامن کشیدند

گرانباری ز بار حرص و آز است
وجود بی تکلف بی نیاز است

مکن فرمانبری اهریمنی را
منه در راه برقی خرمنی را

چه سود از جامهٔ آلوده ای چند
خیال بوده و نابوده ای چند

کلاه و جامه چون بسیار گردد
کله عجب و قبا پندار گردد

چو تن رسواست، عیبش را چه پوشم
چو بی پرواست، در کارش چه کوشم

شکستیمش که جان مغزست و تن پوست
کسی کاین رمز داند، اوستاد اوست

اگر هر روز، تن خواهد قبائی
نماند چهرهٔ جان را صفائی

اگر هر لحظه سر جوید کلاهی
زند طبع زبون هر لحظه راهی

جولای خدا

کاهلی در گوشه ای افتاد سست
خسته و رنجور، اما تندرست

عنکبوتی دید بر در، گرم کار
گوشه گیر از سرد و گرم روزگار

دوک همت را به کار انداخته
جز ره سعی و عمل نشناخته

پشت در افتاده، اما پیش بین
از برای صید، دائم در کمین

رشته ها رشتی ز مو باریکتر
زیر و بالا، دورتر، نزدیکتر

پرده می ویخت پیدا و نهان
ریسمان می تافت از آب دهان

درس ها می داد بی نطق و کلام
فکرها می پخت با نخ های خام

کاردانان، کار زین سان می کنند
تا که گویی هست، چوگان می زنند

گه تبه کردی، گهی آراستی
گه درافتادی، گهی برخاستی

کار آماده ولی افزار نه
دایره صد جا ولی پرگار نه

زاویه بی حد، مثلث بی شمار
این مهندس را که بود آموزگار؟!

کار کرده، صاحب کاری شده
اندر آن معموره معماری شده

این چنین سوداگری را سودهاست
وندرین یک تار، تار و پودهاست

پای کوبان در نشیب و در فراز
ساعتی جولا، زمانی بندباز

پست و بی مقدار، اما سربلند
ساده و یک دل، ولی مشکل پسند

اوستاد اندر حساب رسم و خط
طرح و نقشی خالی از سهو و غلط

گفت کاهل کاین چه کار سرسری ست؟
آسمان، زین کار کردنها بری ست

کوها کارست در این کارگاه
کس نمی بیند ترا، ای پر کاه

می تنی تاری که جاروبش کنند؟
می کشی طرحی که معیوبش کنند؟

هیچ گه عاقل نسازد خانه ای
که شود از عطسه ای ویرانه ای

پایه می سازی ولی سست و خراب
نقش نیکو می زنی، اما بر آب

رونقی می جوی گر ارزنده ای
دیبه ای می باف گر بافنده ای

کس ز خلقان تو پیراهن نکرد
وین نخ پوسیده در سوزن نکرد

کس نخواهد دیدنت در پشت در
کس نخواهد خواندنت ز اهل هنر

بی سر و سامانی از دود و دمی
غرق در طوفانی از آه و نمی

کس نخواهد دادنت پشم و کلاف
کس نخواهد گفت کشمیری بباف

بس زبر دست ست چرخ کینه توز
پنبه ی خود را در این آتش مسوز

چون تو نساجی، نخواهد داشت مزد
دزد شد گیتی، تو نیز از وی بدزد

خسته کردی زین تنیدن پا و دست
رو بخواب امروز، فردا نیز هست

تا نخوردی پشت پایی از جهان
خویش را زین گوشه گیری وارهان

گفت آگه نیستی ز اسرار من
چند خندی بر در و دیوار من؟!

علم ره بنمودن از حق، پا ز ما
قدرت و یاری از او، یارا ز ما

تو به فکر خفتنی در این رباط
فارغی زین کارگاه و زین بساط

در تکاپوییم ما در راه دوست
کارفرما او و کارآگاه اوست

گر چه اندر کنج عزلت ساکنم
شور و غوغایی ست اندر باطنم

دست من بر دستگاه محکمی ست
هر نخ اندر چشم من ابریشمی است

کار ما گر سهل و گر دشوار بود
کارگر می خواست، زیرا کار بود

صنعت ما پرده های ما بس است
تار ما هم دیبه و هم اطلس است

ما نمی بافیم از بهر فروش
ما نمی گوییم کاین دیبا بپوش

عیب ما زین پرده ها پوشیده شد
پرده ی پندار تو پوسیده شد

گر، درد این پرده، چرخ پرده در
رخت بر بندم، روم جای دگر

گر سحر ویران کنند این سقف و بام
خانه ی دیگر بسازم وقت شام

گر ز یک کنجم براند روزگار
گوشه ی دیگر نمایم اختیار

ما که عمری پرده داری کرده ایم
در حوادث، بردباری کرده ایم

گاه جاروبست و گه گرد و نسیم
کهنه نتوان کرد این عهد قدیم

ما نمی ترسیم از تقدیر و بخت
آگهیم از عمق این گرداب سخت

آنکه داد این دوک، ما را رایگان
پنبه خواهد داد بهر ریسمان

هست بازاری دگر، ای خواجه تاش
کاندر آنجا می شناسند این قماش

صد خریدار و هزاران گنج زر
نیست چون یک دیده ی صاحب نظر

تو ندیدی پرده ی دیوار را
چون ببینی پرده ی اسرار را

خرده می گیری همی بر عنکبوت
خود نداری هیچ جز باد بروت

ما تمام از ابتدا بافنده ایم
حرفت ما این بود تا زنده ایم

سعی کردیم آنچه فرصت یافتیم
بافتیم و بافتیم و بافتیم

پیشه ام این ست، گر کم یا زیاد
من شدم شاگرد و ایام اوستاد

کار ما اینگونه شد، کار تو چیست؟
بار ما خالی است، دربار تو چیست؟

می نهم دامی، شکاری می زنم
جوله ام، هر لحظه تاری می تنم

خانه ی من از غباری چون هباست
آن سرایی که تو می سازی کجاست؟

خانه ی من ریخت از باد هوا
خرمن تو سوخت از برق هوی

من بری گشتم ز آرام و فراغ
تو فکندی باد نخوت در دماغ

ما زدیم این خیمه ی سعی و عمل
تا بدانی قدر وقت بی بدل

گر که محکم بود و گر سست این بنا
از برای ماست، نز بهر شما

گر به کار خویش می پرداختی
خانه ای زین آب و گل می ساختی

می گرفتی گر به همت رشته ای
داشتی در دست خود سر رشته ای

عارفان، از جهل رخ برتافتند
تار و پودی چند در هم بافتند

دوختند این ریسمان ها را به هم
از دراز و کوته و بسیار و کم

رنگرز شو، تا که در خم هست رنگ
برق شد فرصت، نمی داند درنگ

گر بنایی هست باید برفراشت
ای بسا امروز کان فردا نداشت

نقد امروز ار ز کف بیرون کنیم
گر که فردایی نباشد، چون کنیم؟

عنکبوت، ای دوست، جولای خداست
چرخه اش می گردد، اما بی صداست

چند پند

کسی که بر سر نرد جهان قمار نکرد
سیاه روزی و بدنامی اختیار نکرد

خوش آنکه از گل مسموم باغ دهر رمید
برفق گر نظری کرد، جز به خار نکرد

به تیه فقر، ازان روی گشت دل حیران
که هیچگه شتر آز را مهار نکرد

نداشت دیدهٔ تحقیق، مردمی کاز دور
بدید خیمهٔ اهریمن و فرار نکرد

شکار کرده بسی در دل شب، این صیاد
مگو که روز گذشت و مرا شکار نکرد

سپهر پیر بسی رشتهٔ محبت و انس
گرفت و بست بهم، لیک استوار نکرد

مشو چو وقت، که یک لحظه پایدار نماند
مشو چو دهر، که یک عهد پایدار نکرد

برو ز مورچه آموز بردباری و سعی
که کار کرد و شکایت ز روزگار نکرد

غبار گشت ز باد غرور، خرمن دل
چنین معامله را باد با غبار نکرد

سفینه ای که در آن فتنه بود کشتیبان
برفت روز و شب و ره سوی کنار نکرد

مباف جامهٔ روی و ریا، که جز ابلیس
کس این دو رشتهٔ پوسیده پود و تار نکرد

کسی ز طعنهٔ پیکان روزگار رهید
که گاه حملهٔ او، سستی آشکار نکرد

طبیب دهر، بسی دردمند داشت ولیک
طبیب وار سوی هیچ یک گذار نکرد

چرا وجود منزه به تیرگی پیوست
چرا محافظت پنبه از شرار نکرد

ز خواب جهل، بس امسالها که پار شدند
خوش آنکه بیهده، امسال خویش پار نکرد

روا مدار پس از مدت تو گفته شود
که دیر ماند فلانی و هیچ کار نکرد

حدیث مهر

گنجشک خرد گفت سحر با کبوتری
کآخر تو هم برون کن ازین آشیان سری

آفاق روشن است، چه خسبی به تیرگی
روزی بپر، ببین چمن و جوئی و جری

در طرف بوستان، دهن خشک تازه کن
گاهی ز آب سرد و گه از میوهٔ تری

بنگر من از خوشی چه نکو روی و فربهم
ننگست چون تو مرغک مسکین لاغری

گفتا حدیث مهر بیاموزدت جهان
روزی تو هم شوی چو من ایدوست مادری

گرد تو چون که پر شود از کودکان خرد
جز کار مادران نکنی کار دیگری

روزیکه رسم و راه پرستاریم نبود
میدوختم بسان تو، چشمی به منظری

گیرم که رفته ایم از اینجا به گلشنی
با هم نشسته ایم بشاخ صنوبری

تا لحظه ایست، تا که دمیدست نوگلی
تا ساعتی است، تا که شکفته است عبهری

در پرده، قصه ایست که روزی شود شبی
در کار نکته ایست که شب گردد اختری

خوشبخت، طائری که نگهبان مرغکی است
سرسبز، شاخکی که بچینند از آن بری

فریاد شوق و بازی اطفال، دلکش است
وانگه به بام لانهٔ خرد محقری

هر چند آشیانه گلین است و من ضعیف
باور نمیکنم چو خود اکنون توانگری

ترسم که گر روم، برد این گنجها کسی
ترسم در آشیانه فتد ناگه آذری

از سینه ام اگر چه ز بس رنج، پوست ریخت
ناچار رنجهای مرا هست کیفری

شیرین نشد چو زحمت مادر، وظیفه ای
فرخنده تر ندیدم ازین، هیچ دفتری

پرواز، بعد ازین هوس مرغکان ماست
ما را بتن نماند ز سعی و عمل، پری

حقیقت و مجاز

بلبلی شیفته میگفت به گل
که جمال تو چراغ چمن است

گفت، امروز که زیبا و خوشم
رخ من شاهد هر انجمن است

چونکه فردا شد و پژمرده شدم
کیست آنکس که هواخواه من است

بتن، این پیرهن دلکش من
چو گه شام بیائی، کفن است

حرف امروز چه گوئی، فرداست
که تو را بر گل دیگر وطن است

همه جا بوی خوش و روی نکوست
همه جا سرو و گل و یاسمن است

عشق آنست که در دل گنجد
سخن است آنکه همی بر دهن است

بهر معشوقه بمیرد عاشق
کار باید، سخن است این، سخن است

میشناسیم حقیقت ز مجاز
چون تو، بسیار درین نارون است

خون دل

مرغی بباغ رفت و یکی میوه کند و خورد
ناگه ز دست چرخ بپایش رسید سنگ

خونین به لانه آمد و سر زیر پر کشید
غلتید چون کبوتر با باز کرده جنگ

بگریست مرغ خرد که برخیز و سرخ کن
مانند بال خویش، مرا نیز بال و چنگ

نالید و گفت خون دلست این نه رنگ و زیب
صیاد روزگار، بمن عرصه کرد تنگ

آخر تو هم ز لانه، پی دانه بر پری
از خون پر تو نیز بدینسان کنند رنگ

در سبزه گر روی، کندت دست جور پر
بر بام گر شوی، کندت سنگ فتنه لنگ

آهسته میوه ای بکن از شاخی و برو
در باغ و مرغزار، مکن هیچگه درنگ

میدان سعی و کار، شمار است بعد ازین
ما رفتگان نبوت خود تاختیم خنگ

درخت بی بر

آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز
از جور تبر، زار بنالید سپیدار

کز من نه دگر بیخ و بنی ماند و نه شاخی
از تیشهٔ هیزم شکن و ارهٔ نجار

این با که توان گفت که در عین بلندی
دست قدرم کرد بناگاه نگونسار

گفتش تبر آهسته که جرم تو همین بس
کاین موسم حاصل بود و نیست ترا بار

تا شام نیفتاد صدای تبر از گوش
شد توده در آن باغ، سحر هیمهٔ بسیار

دهقان چو تنور خود ازین هیمه برافروخت
بگریست سپیدار و چنین گفت دگر بار

آوخ که شدم هیزم و آتشگر گیتی
اندام مرا سوخت چنین ز آتش ادبار

هر شاخه ام افتاد در آخر به تنوری
زین جامه نه یک پود بجا ماند و نه یک تار

چون ریشهٔ من کنده شد از باغ و بخشکید
در صفحهٔ ایام، نه گل باد و نه گلزار

از سوختن خویش همی زارم و گریم
آن را که بسوزند، چو من گریه کند زار

کو دولت و فیروزی و آسایش و آرام
کو دعوی دیروزی و آن پایه و مقدار

خندید برو شعله که از دست که نالی
ناچیزی تو کرد بدینگونه تو را خوار

آن شاخ که سر بر کشد و میوه نیارد
فرجام به جز سوختنش نیست سزاوار

جز دانش و حکمت نبود میوهٔ انسان
ای میوه فروش هنر، این دکه و بازار

از گفتهٔ ناکردهٔ بیهوده چه حاصل
کردار نکو کن، که نه سودیست ز گفتار

آسان گذرد گر شب و روز و مه و سالت
روز عمل و مزد، بود کار تو دشوار

از روز نخستین اگرت سنگ گران بود
دور فلکت پست نمیکرد و سبکسار

امروز، سرافرازی دی را هنری نیست
میباید از امسال سخن راند، نه از پار

دریای نور

بالماس میزد چکش زرگری
بهر لحظه میجست از آن اخگری

بنالید الماس کای تیره رای
ز بیداد تو، چند نالم چو نای

بجز خوبی و پاکی و راستی
چه کردم که آزار من خواستی

بگفتا مکن خاطر خویش تنگ
ترازوی چرخت گران کرده سنگ

مرنج ار تنت را جفائی رسد
کزین کار، کارت بجائی رسد

هم اکنون، تراش تو گردد تمام
برویت کند نیکبختی سلام

همین دم، فروزان و پاکت کنم
پسندیده و تابناکت کنم

دگر باره بگریست گوهر نهان
که آوخ! سیه شد بچشمم جهان

بدین خردیم، آسمان درشت
بدام بلای تو افکند و کشت

مرا هر رگ و هر پی و بند بود
بخشکید پاک این چه پیوند بود

که این تیشهٔ کین بدست تو داد
فتاد این وجود نزارم، فتاد

ببخشای لختی، نگهدار دست
شکست این سر دردمندم، شکست

نه آسایشی ماند اندر تنم
نه رونق به رخسارهٔ روشنم

بگفتا چو زین دخمه بیرون شوی
بزیبائی خویش، مفتون شوی

بشوئیم از رویت این گرد را
بخوبان دهیم این ره آورد را

چو بردارد این پرده را پرده دار
سخنهای پنهان شود آشکار

در آن حال، دانی که نیکی نکوست
که بینی تو مغزی و رفتست پوست

سوم بار، برخاست بانگ چکش
بناگاه برهم شد آن روی خوش

بگفت ای ستمکار، مشکن مرا
به بدرائی، از پا میفکن مرا

وفا داشتم چشم و دیدم جفا
بگشتم ز هر روی، خوردم قفا

بگفت ار صبوری کنی یک نفس
کشد بار جور تو بسیار کس

چو رفت این سیاهی و آلودگی
نماند زبونی و فرسودگی

دلت گر ز اندیشه خون کرده ام
بچهر، آب و رنگت فزون کرده ام

بریدم، ولی تیره و زشت را
شکستم، ولی سنگ و انکشت را

چو بینند روی دل آرای تو
چو آگه شوند از تجلای تو

چو پرسند از موج این آبها
ازین جلوه ها، رنگها، تابها

بتی چون بگردن در اندازدت
فراتر ز دل، جایگه سازدت

چو نقاد چرخ از تو کالا کند
چو هر روز، نرخ تو بالا کند

چو زین داستان گفتگوها رود
چو این آب حیوان به جوها رود

چو هر دم بیفزایدت خواستار
چو آیند سوی تو از هر کنار

چو بیدار بختی ببیند تو را
چو بر دیگران بر گزیند ترا

چو بر چهر خوبان تبسم کنی
چو این کوی تاریک را گم کنی

چو در مخزنت جا دهد گوهری
چو بنشاندت اندر انگشتری

چو در تیرگی، روشنائی شوی
چو آمادهٔ دلربائی شوی

چو بیرون کشی رخت زین تنگنای
چو اقبال گردد تو را رهنمای

چو آسودگی زاید این روز سخت
چو فرخنده گردی و پیروزبخت

چو پیرایه ها ماندت در گرو
چو بینی ره نیک و آئین نو

چو افتادی اندر ترازوی مهر
چو صد راه داد و گرفتت سپهر

رهائی دهندت چو زین رنجها
چو ریزند بر پای تو گنجها

چو بازارگانان خرندت بزر
برندت ز شهری به شهر دگر

چو دیهیم شاهت نشیمن شود
چو از دیدنت، دیده روشن شود

بیاد آر، زین دکهٔ تنگ من
ز سنگینی آهن و سنگ من

چو نام تو خوانند دریای نور
درودیم بفرست زان راه دور

ترا هر چه قیمت نهد روزگار
بدار از من و این چکش یادگار

چو مشاطه، رخسارت آراستم
فزودم دو صد، گر یکی کاستم

تو روزی که از حصن کان آمدی
بس آلوده و سرگران آمدی

بدین گونه روشن نبودی و پاک
بهم بود مخلوط، الماس و خاک

حدیث نهان چکش گوش دار
نگین سازدت چرخ یا گوشوار

نه مشت و قفایت به سر میزنم
بدین درگه نور، در میزنم

دو محضر

قاضی کشمر ز محضر، شامگاه
رفت سوی خانه با حالی تباه

هر کجا در دید، بر دیوار زد
بانگ بر دربان و خدمتکار زد

کودکان را راند با سیلی و مشت
گربه را با چوبدستی خست و کشت

خشم هم بر کوزه، هم بر آب کرد
هم قدح، هم کاسه را پرتاب کرد

هر چه کم گفتند، او بسیار گفت
حرفهای سخت و ناهموار گفت

کرد خشم آلوده، سوی زن نگاه
گفت کز دست تو روزم شد سیاه

تو ز سرد و گرم گیتی بی خبر
من گرفتار هزاران شور و شر

تو غنودی، من دویدم روز و شب
کاستم من، تو فزودی، ای عجب

تو شدی دمساز با پیوند و دوست
چرخ، روزی صد ره از من کند پوست

ناگواریها مرا برد از میان
تو غنودی در حریر و پرنیان

تو نشستی تا بیارندت ز در
ما بیاوردیم با خون جگر

هر چه کردم گرد، با وزر و وبال
تو بپای آز کردی پایمال

توشه بستم از حلال و از حرام
هم تو خوردی گاه پخته، گاه خام

تا که چشمت دید همیان زری
کردی از دل، آرزوی زیوری

تا یتیم از یک بمن بخشید نیم
تو خریدی گوهر و در یتیم

کور و عاجز بس در افکندم بچاه
تا که شد هموار از بهر تو راه

از پی یک راست، گفتم صد دروغ
ماست را من بردم و مظلوم دوغ

سنگها انداختم در راه ها
اشکها آمیختم با آه ها

بدرهٔ زر دیدم و رفتم ز دست
بی تامل روز را گفتم شب است

حق نهفتم، بافتم افسانه ها
سوختم با تهمتی کاشانه ها

این سخنها بهر تو گفتم تمام
تو چه گفتی؟ آرمیدی صبح و شام

ریختم بهر تو عمری آبرو
تو چه کردی از برای من، بگو

رشوت آوردم، تو مال اندوختی
تیرگی کردم، تو بزم افروختی

تا به مرداری بیالودم دهن
تو حسابی ساختی از بهر من

خدمت محضر ز من ناید دگر
هر که را خواهی، بجای من ببر

بعد ازین نه پیروم، نه پیشوا
چون تو، اندر خانه خواهم کرد جا

چون تو خواهم بود پاک از هر حساب
جز حساب سیرو گشت و خورد و خواب

زن بلطف و خنده گفت اینکار چیست
با در و دیوار، این پیکار چیست

امشب از عقل و خرد بیگانه ای
گر نه مستی، بیگمان دیوانه ای

کودکان را پای بر سر میزنی
مشت بر طومار و دفتر میزنی

خودپسندیدن، و بال است و گزند
دیگران را کی پسندد، خودپسند

من نمیگویم که کاری داشتم
یا چو تو، بر دوش، باری داشتم

میروم فردا من از خانه برون
تو بر افراز این بساط واژگون

میروم من، یک دو روز اینجا بمان
همچو من، دانستنیها را بدان

عارفان، علم و عمل پیوسته اند
دیده اند اول، سپس دانسته اند

زن چو از خانه سحرگه رخت بست
خانه دیوانخانه شد، قاضی نشست

گاه خط بنوشت و گاه افسانه خواند
ماند، اما بیخبر از خانه ماند

روزی اندر خانه سخت آشوب شد
گفتگوی مشت و سنگ و چوب شد

خادم و طباخ و فراش آمدند
تا توانستند، دربان را زدند

پیش قاضی آن دروغ، این راست گفت
در حقیقت، هر چه هر کس خواست گفت

عیبها گفتند از هم بیشمار
رازهای بسته کردند آشکار

گفت دربان این خسان اهریمنند
مجرمند و بی گنه رامیزنند

باز کردم هر سه را امروز مشت
برگرفتم بار دزدیشان ز پشت

بانگ زد خادم بر او کی خود پرست
قفل مخزن را که دیشب میشکست

کوزهٔ روغن تو میبردی بدوش
یا برای خانه یا بهر فروش

خواجه از آغاز شب در خانه بود
حاجب از بهر که، در را میگشود

دایه آمد گفت طفل شیرخوار
گشته رنجور و نمیگیرد قرار

گفت ناظر، دختر من دیده است
مطبخی کشک و عدس دزدیده است

ناگهان، فراش همیانی گشود
گفت کاین زرها میان هیمه بود

باغبان آمد که دزد، این ناظر است
غائبست از حق، اگر چه حاضر است

زر فزون میگیرد و کم میخرد
آنچه دینار است و درهم، میبرد

میکند از ما به جور و ظلم، پوست
خواجه مهمانست، صاحبخانه اوست

دوش، یک من هیمه را باری نوشت
خوشه ای آورد و خرواری نوشت

از کنار در، کنیز آواز داد
بعد ازین، نان را کجا باید نهاد

کودکان نان و عسل را خورده اند
سفره اش را نیز با خود برده اند

دید قاضی، خانه پرشور و شر است
محضر است، اما دگرگون محضر است

کار قاضی جز خط و دفتر نبود
آشنا با این چنین محضر نبود

او چه میدانست آشوب از کجاست
وین کم و افزون، که افزود و که کاست

چون امین نشناخت از دزد و دغل
دفتر خود را نهاد اندر بغل

گفت زین جنگ و جدل، سر خیره گشت
بایدم رفتن، گه محضر گذشت

چون ز جا برخاست، زن در را گشود
گفت دیدی آنچه گفتم راست بود

تو، به محضر داوری کردی هزار
لیک اندر خانه درماندی ز کار

گر چه ترساندی خلایق را بسی
از تو خانه نمیترسد کسی

تو بسی گفتی ز کار خویشتن
من نگفتم هیچ و دیدی کار من

تا تو اندر خانه دیدی گیر و دار
چند روزی ماندی و کردی فرار

من کنم صد شعله در یکدم خموش
گاه دستم، گاه چشمم، گاه گوش

هر که بینی رشته ای دارد بدست
هر کجا راهی است، رهپوئیش هست

تو چه میدانی که دزد خانه کیست
زین حکایت حق کدام، افسانه چیست

زن، بدام افکند دزد خانه را
از حقیقت دور کرد افسانه را

سفر اشک

اشک طرف دیده را گردید و رفت
اوفتاد آهسته و غلتید و رفت

بر سپهر تیرهٔ هستی دمی
چون ستاره روشنی بخشید و رفت

گر چه دریای وجودش جای بود
عاقبت یکقطره خون نوشید و رفت

گشت اندر چشمهٔ خون ناپدید
قیمت هر قطره را سنجید و رفت

من چو از جور فلک بگریستم
بر من و بر گریه ام خندید و رفت

رنجشی ما را نبود اندر میان
کس نمیداند چرا رنجید و رفت

تا دل از اندوه، گرد آلود گشت
دامن پاکیزه را بر چید و رفت

موج و سیل و فتنه و آشوب خاست
بحر، طوفانی شد و ترسید و رفت

همچو شبنم، در گلستان وجود
بر گل رخساره ای تابید و رفت

مدتی در خانهٔ دل کرد جای
مخزن اسرار جان را دید و رفت

رمزهای زندگانی را نوشت
دفتر و طومار خود پیچید و رفت

شد چو از پیچ و خم ره، با خبر
مقصد تحقیق را پرسید و رفت

جلوه و رونق گرفت از قلب و چشم
میوه ای از هر درختی چید و رفت

عقل دوراندیش، با دل هر چه گفت
گوش داد و جمله را بشنید و رفت

تلخی و شیرینی هستی چشید
از حوادث با خبر گردید و رفت

قاصد معشوق بود از کوی عشق
چهرهٔ عشاق را بوسید و رفت

اوفتاد اندر ترازوی قضا
کاش میگفتند چند ارزید و رفت

سیه روی

بکنج مطبخ تاریک، تابه گفت به دیگ
که از ملال نمردی، چه خیره سر بودی

ز دوده، پشت تو مانند قیر گشته سیاه
ز عیب خویش، تو مسکین چه بیخبر بودی

همی به تیرگی خود فزودی از پستی
سیاه روز و سیه کار و بد گهر بودی

تمام عمر، درین کارگاه زحمت و رنج
نشسته بودی و بیمزد کارگر بودی

گهی ز عجز، جفای شرار میبردی
گهی ز جهل ، گرفتار شور و شر بودی

دمی ز آتش و آبت ، ستم رسید و بلا
دمی ندیم دم و دود و خشک و تر بودی

نه لحظه ای ز هجوم حوادث آسودی
نه هیچ با خبر از شب، نه از سحر بودی

ستیزه گر فلک، ای تیره بخت، با تو ستیز
نمینمود تو خود گر ستیزه گر بودی

زمانه سوخت ترا پاک و هیچ دم نزدی
همیشه خسته و پیوسته رنجبر بودی

به پیش چون تو سیه روی بد دلم که فکند
چه بودی، ار که مرا قدرت سفر بودی

ندید چشم تو رنگی دگر به جز سیهی
رواست گر که بگوئیم بی بصر بودی

درین بساط سیه، گر نمیگشودی رخت
چو ما، سفید و نکو رای و نامور بودی

جواب داد که ما هر دو در خور ستمیم
تو نیز همچو من، ایدوست، بیهنر بودی

جفای آتش و هیزم، نه بهر من تنهاست
تو نیز لایق خاکستر و شرر بودی

من و تو سالک یک مقصدیم در معنی
تو نیز رهرو این کهنه رهگذر بودی

اگر ز فکر تو میزاد، رای نیک تری
بفکر روزی ازین روز نیکتر بودی

مگر بیاد نداری که دوش، وقت سحر
میان شعلهٔ جانسوز، تا کمر بودی

نمی نشستی اگر نزد ما درین مطبخ
مبرهن است که در مطبخ دگر بودی

نظر به عجب، در آلودگان نیمکردی
بدامن سیه خود، گرت نظر بودی

من از سیاهی خود، بس ملول میگشتم
اگر تو تیره دل، از من سپیدتر بودی

شاهد و شمع

شاهدی گفت بشمعی کامشب
در و دیوار، مزین کردم

دیشب از شوق، نخفتم یکدم
دوختم جامه و بر تن کردم

دو سه گوهر ز گلوبندم ریخت
بستم و باز بگردن کردم

کس ندانست چه سحرآمیزی
به پرند، از نخ و سوزن کردم

صفحهٔ کارگه، از سوسن و گل
بخوشی چون صف گلشن کردم

تو بگرد هنر من نرسی
زانکه من بذل سر و تن کردم

شمع خندید که بس تیره شدم
تا ز تاریکیت ایمن کردم

پی پیوند گهرهای تو، بس
گهر اشک بدامن کردم

گریه ها کردم و چون ابر بهار
خدمت آن گل و سوسن کردم

خوشم از سوختن خویش از آنک
سوختم، بزم تو روشن کردم

گر چه یک روزن امید نماند
جلوه ها بر درو روزن کردم

تا تو آسوده روی در ره خویش
خوی با گیتی رهزن کردم

تا فروزنده شود زیب و زرت
جان ز روی و دل از آهن کردم

خرمن عمر من ار سوخته شد
حاصل شوق تو، خرمن کردم

کارهائیکه شمردی بر من
تو نکردی، همه را من کردم

شکسته

با بنفشه، لاله گفت ای بیخبر
طرف گلشن را منظم کرده اند

از برای جلوه، گلهای چمن
رنگ را با بوی توام کرده اند

اندرین بزم طرب، گوئی ترا
غرق در دریای ماتم کرده اند

از چه معنی، در شکستی بی سبب
چون بخاکت ریشه محکم کرده اند

از چه، رویت در هم و پشتت خم است
از چه رو، کار تو درهم کرده اند

از چه، خود را پشت سر می افکنی
چون به یارانت مقدم کرده اند

در زیان این قبای نیلگون
در تو زشتی را مسلم کرده اند

گفت، بهر بردن بار قضا
عاقلان، پشت از ازل خم کرده اند

عارفان، از بهر افزودن بجان
از هوی و از هوس، کم کرده اند

یاد حق بر یاد خود بگزیده اند
کار ابراهیم ادهم کرده اند

رهروان این گذرگاه، آگهند
توش راه خود فراهم کرده اند

گله های معنی، از فرسنگها
گرگ خود را دیده و رم کرده اند

چون در آخر، جمله شادیها غم است
هم ز اول، خوی با غم کرده اند

تو نمیدانی که از بهر خزان
باغ را شاداب و خرم کرده اند

تو نمی بینی چه سیلابی نهان
در دل هر قطره شبنم کرده اند

هر کسی را با چراغ بینشی
راهی این راه مظلم کرده اند

از صبا گوئی تو و ما از سموم
بهر ما، این شهد را سم کرده اند

تو، خوشی بینی و ما پژمردگی
هر کجا، نقشی مجسم کرده اند

ما بخود، چیزی نکردیم اختیار
کارفرمایان عالم کرده اند

کرده اند ار پرسشی در کار ما
خلقت و تقدیر، با هم کرده اند

درزی و جولاههٔ ما، صنع خویش
در پس این سبز طارم کرده اند

شکنج روح

بزندان تاریک، در بند سخت
بخود گفت زندانی تیره بخت

که شب گشت و راه نظر بسته شد
برویم دگر باره، در بسته شد

زمین سنگ، در سنگ، دیوار سنگ
فضا و دل و فرصت و کار، تنگ

سرانجام کردار بد، نیک نیست
جز این سهمگین جای تاریک نیست

چنین است فرجام خون ریختن
رسد فتنه، از فتنه انگیختن

در آن لحظه، دیگر نمیدید چشم
بجز خون نبودی به چشمم، ز خشم

نبخشودم، از من چو زنهار خواست
نبخشاید ار چرخ بر من، رواست

پشیمانم از کرده، اما چه سود
چو آتش برافروختم، داد دود

اگر دیده لختی گراید بخواب
گهی دار بینم، زمانی طناب

شب، این وحشت و درد و کابوس و رنج
سحرگاه، آن آتش و آن شکنج

چرا خیرگی با جهان میکنم
حدیث عیان را نهان میکنم

نخستین دم، از کردهٔ پست من
خبر داد، خونین شده دست من

مرا بازگشت، اول کار مشت
همی گفت هر قطرهٔ خون، که کشت

من آن تیغ آلوده، کردم بخاک
پدیدار کردش خداوند پاک

نهفتم من و ایزدش باز یافت
چو من بافتم دام، او نیز بافت

همانا که ما را در آن تنگنای
در آن لحظه میدید چشم خدای

نه بر خیره، گردون تباهی کند
سیاهی چو بیند، سیاهی کند

کسانی که بر ما گواهی دهند
سزای تباهی، تباهی دهند

پی کیفر روزگارم برند
بدین پای، تا پای دارم برند

ببندند این چشم بی باک را
که آلوده کرد این دل پاک را

بدین دست، دژخیم پیشم کشد
بنزدیکی دست خویشم کشد

بدست از قفا، دست بندم زنند
کشند و بجائی بلندم زنند

بدانم، در آن جایگاه بلند
که بیند گزند، آنکه خواهد گزند

بجز پستی، از آن بلندی نزاد
کسی را چنین سربلندی مباد

بد من که اکنون شریک من است
پس از مرگ هم، مرده ریگ من است

بهر جا نهم پا، درین تیره جای
فتاده است آن کشته ام پیش پای

ز وحشت بگردانم ار سر دمی
ز دنبالم آهسته آید همی

شبی، آن تن بی روان جان گرفت
مرا ناگهان از گریبان گرفت

چو دیدم، بلرزیدم از دیدنش
عیان بود آن زخم بر گردنش

نشستم بهر سوی، با من نشست
اشارت همی کرد با چشم و دست

چو راه اوفتادم، براه افتاد
چو باز ایستادم، بجای ایستاد

در بسته را از کجا کرد باز
چو رفت، از کجا باز گردید باز

سرانجام این کار دشوار چیست
درین تیرگی، با منش کار چیست

نگاهش، هزارم سخن گفت دوش
دل آگاه شد، گر چه نشنید گوش

شبی گفت آهسته در گوش من
که چو من، ترا نیز باید کفن

چنین است فرجام بد کارها
چو خاری بکاری، دمد خارها

چنین است مرد سیاه اندرون
خطایش ره و ظلمتش رهنمون

رفیقی چو کردار بد، پست نیست
که جز در بدی، با تو همدست نیست

چنین است مزدوری نفس دون
بریزند خونت، بریزی چو خون

مرو زین ره سخت با پای سست
مکش چونکه خونرا به جز خون نشست

صید پریشان

شنیدم بود در دامان راغی
کهن برزیگری را، تازه باغی

بپاکی، چون بساط پاک بازان
به جانبخشی، چو مهر دلنوازان

بچشمه، ماهیان سرمست بازی
بسبزه، طائران در نغمه سازی

صفیر قمری و بانگ شباویز
زمانی دلکش و گاهی غم انگیز

بتاکستان شده، گنجشک خرسند
ز شیرین خوشه، خورده دانه ای چند

شده هر گوشه اش نظاره گاهی
ز هر سنگیش، روئیده گیاهی

جداگانه بهر سو رنگ و تابی
بهر کنجی، مهی یا آفتابی

یکی پاکیزه رودی از بیابان
روان گشته بدامان گلستان

فروزنده چنان کز چرخ، انجم
گریزنده چنان کز دیو، مردم

چو جان، ز آلودگیها پاک گشته
به آن پاکی، ندیم خاک گشته

شتابنده چو ایام جوانی
جوانی بخش هستی رایگانی

رونده روز و شب، اما نه اش جای
دونده همچنان، اما نه اش پای

چو چشم پاسبان، بیخواب مانده
چو گیسوی بتان، در تاب مانده

جهنده همچو برق، اما نه آتش
خروشنده چو رعد، اما نه سرکش

ز کوه آورده در دامن، بسی سنگ
چو یاقوت و زمرد، گونه گون رنگ

بهاری ابر، گوهر دانه میکرد
صبا، گیسوی سنبل شانه میکرد

نموده غنچهٔ گل، خنده آهنگ
که در گلشن نشاید بود دلتنگ

گرفته تنگ، خیری نسترن را
که یکدل میتوان کردن دو تن را

بیکسو، ارغوان افروخته روی
ز ژاله بسته، مروارید بر موی

شکفته یاسمین از طیب اسحار
نهفته غنچه زیر برگ، رخسار

همه رنگ و صفا و جلوه و بوی
همه پاکیزه و شاداب نیکوی

سحرگاهی در آن فرخنده گلزار
شد از شوریدگی، مرغی گرفتار

دلش چون حبسگاهش غمگن و تنگ
غم انگیزش نوا و سوگ آهنگ

بزندان حوادث، هفته ها ماند
ز فصل بینوائی، نکته ها خواند

قفس آرامگاهی، تیره روزی
به آه آتشین، کاشانه سوزی

پرش پژمرده، از خونابه خوردن
تنش مسکین ز رنج دام بردن

نه هیچش الفتی با دانه و آب
نه هیچش انس با آسایش و خواب

که اندر بند بگرفتست آرام؟
کدامین عاقل آسوده است در دام؟

گران آید به کبکان و هزاران
گرفتاری بهنگام بهاران

بر او خندید مرغ صبحگاهی
که تا کی رخ نهفتن در سیاهی

من، ای شوریده، گشتم هر چمن را
شنیدم قصهٔ هر انجمن را

گرفتم زلف سنبل را در آغوش
فضای لانه را کردم فراموش

سخن ها با صبا و ژاله گفتم
حکایت ها ز سرو و لاله گفتم

زمردگون شده هم جوی و هم جر
فراوان است آب و میوهٔ تر

ریاحین در گلستان میهمانند
بکوه و دشت، مرغان نغمه خوانند

صلا زن همچو مرغان سحرگاه
که صبح زندگی شام است ناگاه

بگفت، ایدوست، ما را بیم جان است
کجا آسایش آزادگان است

تو سرمستی و ما صید پریشان
تو آزادی و ما در بند فرمان

فراخ این باغ و گل خوش آب و رنگست
گرفتاریم و بر ما عرصه تنگست

تو جز در بوستان، جولان نکردی
نظر چون من، بدین زندان نکردی

اثرهای غم و شادی، یکی نیست
گرفتاری و آزادی، یکی نیست

چه راحت بود در بی خانمانی
چه دارو داشت، درد ناتوانی

کی این روز سیه گردد دگرگون
چه تدبیرم برد زین حبس، بیرون

مرا جز اشک حسرت، ژاله ای نیست
بجز خونابهٔ دل، لاله ای نیست

چه سود از جستن و گردن کشیدن
چمن را از شکاف و رخنه دیدن

کجا خواهم نهادن زین قفس پای
چه خواهم دید زین حصن غم افزای

چه خواهم خورد، غیر از دانهٔ دام
چه خواهم بود، جز تیره سرانجام

چه خواهم داشت غیر از ناله و آه
چه خواهم کرد با این عمر کوتاه

چه خواهم خواند، غیر از نغمهٔ غم
چه خواهم گفت با مهتاب و شبنم

چه گرد آورده ام، جز محنت و درد
چه خواهم برد، زی یاران ره آورد

در و بام قفس، بام و درم شد
پرم کندند و عریانی پرم شد

اگر در طرف گلشن، میهمانی است
برای طائران بوستانی است

کسی کاین خانه را بنیاد بنهاد
مرا بست و شما را کرد آزاد

ترا بگشود پا و با همان دست
پر و بال مرا پیچاند و بشکست

ترا، هم نعمت و هم ناز دادند
مرا سوی قفس پرواز دادند

طفل یتیم

کودکی کوزه ای شکست و گریست
که مرا پای خانه رفتن نیست

چه کنم، اوستاد اگر پرسد
کوزهٔ آب ازوست، از من نیست

زین شکسته شدن، دلم بشکست
کار ایام، جز شکستن نیست

چه کنم، گر طلب کند تاوان
خجلت و شرم، کم ز مردن نیست

گر نکوهش کند که کوزه چه شد
سخنیم از برای گفتن نیست

کاشکی دود آه میدیدم
حیف، دل را شکاف و روزن نیست

چیزها دیده و نخواسته ام
دل من هم دل است، آهن نیست

روی مادر ندیده ام هرگز
چشم طفل یتیم، روشن نیست

کودکان گریه میکنند و مرا
فرصتی بهر گریه کردن نیست

دامن مادران خوش است، چه شد
که سر من بهیچ دامن نیست

خواندم از شوق، هر که را مادر
گفت با من، که مادر من نیست

از چه، یکدوست بهر من نگذاشت
گر که با من، زمانه دشمن نیست

دیشب از من، خجسته روی بتافت
کاز چه معنیت، دیبه بر تن نیست

من که دیبا نداشتم همه عمر
دیدن، ای دوست، چو شنیدن نیست

طوق خورشید، گر زمرد بود
لعل من هم، به هیچ معدن نیست

لعل من چیست، عقده های دلم
عقد خونین، بهیچ مخزن نیست

اشک من، گوهر بناگوشم
اگر گوهری به گردن نیست

کودکان را کلیج هست و مرا
نان خشک از برای خوردن نیست

جامه ام را به نیم جو نخرند
این چنین جامه، جای ارزن نیست

ترسم آنگه دهند پیرهنم
که نشانی و نامی از تن نیست

کودکی گفت: مسکن تو کجاست
گفتم: آنجا که هیچ مسکن نیست

رقعه، دانم زدن به جامهٔ خویش
چه کنم، نخ کم است و سوزن نیست

خوشه ای چند میتوانم چید
چه توان کرد، وقت خرمن نیست

درسهایم نخوانده ماند تمام
چه کنم، در چراغ روغن نیست

همه گویند پیش ما منشین
هیچ جا، بهر من نشیمن نیست

بر پلاسم نشانده اند از آن
که مرا جامه، خز ادکن نیست

نزد استاد فرش رفتم و گفت
در تو فرسوده، فهم این فن نیست

همگنانم قفا زنند همی
که ترا جز زبان الکن نیست

من نرفتم بباغ با طفلان
بهر پژمردگان، شکفتن نیست

گل اگر بود، مادر من بود
چونکه او نیست، گل بگلشن نیست

گل من، خارهای پای من است
گر گل و یاسمین و سوسن نیست

اوستادم نهاد لوح بسر
که چو تو، هیچ طفل کودن نیست

من که هر خط نوشتم و خواندم
بخت با خواندن و نوشتن نیست

پشت سر اوفتادهٔ فلکم
نقص حطی و جرم کلمن نیست

مزد بهمن همی ز من خواهند
آخر این آذر است، بهمن نیست

چرخ، هر سنگ داشت بر من زد
دیگرش سنگ در فلاخن نیست

چه کنم، خانهٔ زمانه خراب
که دلی از جفاش ایمن نیست

طوطی و شکر

تاجری در کشور هندوستان
طوطئی زیبا خرید از دوستان

خواجه شد در دام مهرش پای بند
دل ز کسب و کار خود، یکباره کند

در کنار او نشستی صبح و شام
نه نصیحت گوش کردی، نه پیام

تا شد آن طوطی، برای سودگر
هم رفیق خانه، هم یار سفر

هر زمانش، زیر پا شکر فشاند
گاه بر دوش و گهی بر سر نشاند

بزم، خالی شد شبی از این و آن
خانه ماند و طوطی و بازارگان

گفت سوداگر بطوطی، کای عزیز
خواب از من برده ادراک و تمیز

چونکه امشب خانه از مردم تهی است
خفتن ما هر دو، شرط عقل نیست

نوبت کار است، اهل کار باش
من چو خفتم، ساعتی بیدار باش

دخمه بسیار است، این ویرانه را
پاسبانی کن یک امشب، خانه را

چون نگهبان بهر سو کن نظر
بام کوتاهست، گر بسته است در

طوطیک پر کرد زان گفتار، گوش
شد سراپا از برای کار، هوش

سودگر خفت و ز شب پاسی گذشت
هم قفس، هم خانه، قیراندود گشت

برفکند از گوشه ای، دزدی کمند
شد بزیر آهسته از بام بلند

موش در انبار شد، دهقان کجاست
بیم طوفانست کشتیبان کجاست

هر چه دید و یافت، چون ارزنش چید
غیر انبان شکر، کان را ندید

کرد همیانها تهی، آن جیب بر
زانکه جیب خویش را میخواست پر

دزد، بار خویش بست و شد روان
خانهٔ خالی بماند و پاسبان

صبحدم برخاست بازرگان ز خواب
حجره ها را دید، بی فرش و خراب

خواست کز همسایه گیرد کوزه ای
گشت یکساعت برای موزه ای

کرد از انبار و از مخزن گذر
نه اثر از خشک دید و نه ز تر

چشم طوطی چون ببازرگان فتاد
بانگ زد کای خواجه صبحت خیر باد

گفت آب این غرقه را از سر گذشت
کار من، دیگر ز خیر و شر گذشت

سودم آخر دود شد، سرمایه خاک
خانه مانند کف دست است پاک

فرشها کو، کیسه های زر کجاست
گفت خامش کیسهٔ شکر بجاست

گفت دیشب در سرای ما که بود
گفت شخصی آمد اما رفت زود

گفت دستار مرا بر سر نداشت
گفت من دیدم که شکر بر نداشت

گفت مهر و بدره از جیبم که برد
گفت کس یکذره زین شکر نخورد

زانچه گفتی، نکته ها آموختم
چشم روشن بین بهر سو دوختم

هر کجا کردم نگاه از پیش و پس
کاله، این انبان شکر بود و بس

پیش ما، ای خواجه، شکر پر بهاست
تا چه چیز ارزنده، در نزد شماست

عیبجو

زاغی بطرف باغ، بطاوس طعنه زد
کاین مرغ زشت روی، چه خودخواه و خودنماست

این خط و خال را نتوان گفت دلکش است
این زیب و رنگ را نتوان گفت دلرباست

پایش کج است و زشت، ازان کج رود براه
دمش چو دم روبه و رنگش چو کهرباست

نوکش، چو نوک بوم سیه کار، منحنی است
پشت سرش برآمده و گردنش دوتاست

از فرط عجب و جهل، گمان میبرد که اوست
تنها پرنده ای که در این عرصه و فضاست

این جانور نه لایق باغ است و بوستان
این بی هنر، نه در خور این مدحت و ثناست

رسم و رهیش نیست، به جز حرص و خودسری
از پا فتادهٔ هوس و کشتهٔ هوی ست

طاوس خنده کرد که رای تو باطل است
هرگز نگفته است بداندیش، حرف راست

مردم همیشه نقش خوش ما ستوده اند
هرگز دلیل را نتوان گفت، ادعاست

بدگوئی تو اینهمه، از فرط بددلی است
از قلب پاک، نیت آلوده بر نخاست

ما عیب خود، هنر نشمردیم هیچگاه
در عیب خویش، ننگرد آنکس که خودستاست

گاه خرام و جلوه بنزهتگه چمن
چشمم ز راه شرم و تاسف، بسوی پاست

ما جز نصیب خویش نخوردیم، لیک زاغ
دزدی کند بهر گذر و باز ناشتاست

در من چه عیب دیده کسی غیر پای زشت
نقص و خرابی و کژی دیگرم کجاست

پیرایه ای بعمد، نبستم ببال و پر
آرایش وجود من، ای دوست، بی ریاست

ما بهر زیب و رنگ، نکردیم گفتگو
چیزی نخواستیم، فلک داد آنچه خواست

کارآگهی که آب و گل ما بهم سرشت
بر من فزود، آنچه که از خلقت تو کاست

در هر قبیله بیش و کم و خوب و زشت هست
مرغی کلاغ لاشخور و دیگری هماست

صد سال گر بدجله بشویند زاغ را
چون بنگری، همان سیه زشت بینواست

هرگز پر تو را چو پر من نمی کنند
مرغی که چون منش پر زیباست مبتلاست

آزادی تو را نگرفت از تو، هیچ کس
ما را همیشه دیدهٔ صیاد در قفاست

فرمانده سپهر، چو حکمی نوشت و داد
کس دم نمیزند که صوابست یا خطاست

ما را برای مشورت، اینجا نخوانده اند
از ما و فکر ما، فلک پیر را غناست

احمق، کتاب دید و گمان کرد عالم است
خودبین، بکشتی آمد و پنداشت ناخداست

ما زشت نیستیم، تو صاحب نظر نه ای
این خوردگیری، از نظر کوته شماست

طاوس را چه جرم، اگر زاغ زشت روست
این رمزها بدفتر مستوفی قضاست

غرور نیکبختان

ز دامی دید گنجشگی همائی
همایون طالعی، فرخنده رائی

نه پایش مانده اندر حلقهٔ دام
نه یکشب در قفس بگرفته آرام

نه دیده خواری افتادگان را
نه بندی گشتن آزادگان را

نه فکریش از برای آب و دانه
نه اندوهیش بهر آشیانه

نه غافل گشته هیچ از رسم و رفتار
نه با صیادش افتاده سر و کار

نه تیری بر پر و بالش نشسته
نه سنگ فتنه، اندامش شکسته

بکرد آن صید مسکین، ناله آغاز
که ای اقبال بخش تند پرواز

مرا بین و رها کن خودپرستی
خمار من نگر، بگذار مستی

چنان در بند سختم بسته صیاد
که می نتوانم از دل کرد فریاد

چنان تیره است در چشم من این دام
که نشناسم صباح روشن از شام

چنان دلتنگم ازین محبس تنگ
که گوئی بسته ام در حصنی از سنگ

نه دارم دست دام از هم گسستن
نه کارآگاهی از دام جستن

مشوش گشته از محنت، خیالم
شده ژولیده ز انده، پر و بالم

غبار آلوده ام، از پای تا سر
بخون آغشته ام، از پنجه تا پر

ز اوج آسمان، لختی فرود آی
بتدبیری ز پایم بند بگشای

بگفت، ای پست طالع، ما همائیم
کجا با تیره روزان آشنائیم

سحرگه، چون گذر زان ره فتادش
پریشان صید، باز آواز دادش

که، ای پیرو شده آز و هوی را
درین بیچارگی، دریاب ما را

از آن میترسم، ای یار دلفروز
که گردم کشته تا پایان امروز

مرا هم هست امید رهیدن
بمانند تو، در گردون پریدن

نشستن در درون خانه، خرسند
ز کوی و بام، چیدن دانه ای چند

چو کبکان، گر که نتوانم خرامی
توانم جستن از بامی ببامی

ندانم گر چه با شاهین ستیزی
توانم کرد کوته جست و خیزی

توانم خفت بر شاخی به گلزار
توانم برد خاشاکی بمنقار

بگفت اکنون زمان سیر باغ است
نه وقت کار، هنگام فراغ است

چو روزی و شبی بگذشت زین کار
بیامد طائر دولت دگر بار

خریده دل برای مهربانی
گشوده پر برای سایبانی

فرامش کرده آن گردن فرازی
شده آماده بهر چاره سازی

ز برق آرزو، خاکستری دید
پراکنده بهر سوئی، پری دید

بنای شوق را بنیاد رفته
هوسها جملگی بر باد رفته

رسیده آن سیه کاری بانجام

گسسته رشته های محکم دام
از آن کشتیت افتادست در آب

که برهانی غریقی را ز غرقاب
از آنت هست چشم دل، فروزان

که بفروزی چراغی تیره روزان
بگلشن، سرو از آن بفراشت پایه

که بر گلهای باغ افکند سایه
بپرس از ناتوانان تا توانی

بترس از روزگار ناتوانی

ز مهر، آموز رسم تابناکی
که بخشد نور بر آبی و خاکی

نکوکار آنکه همراهی روا داشت
نوائی داد تا برگ و نوا داشت

خوش آنکو گمرهی را جستجو کرد
به نیکی، پارگیها را رفو کرد

متاب، ای دوست، بر بیچارگان روی
مبادا بر تو گردون تابد ابروی

اگر بر دامن کیوان نشستیم
چو خیر کس نمیخواهیم، پستیم

گذشتهٔ بی حاصل

کاشکی، وقت را شتاب نبود
فصل رحلت در این کتاب نبود

کاش، در بحر بیکران جهان
نام طوفان و انقلاب نبود

مرغکان میپراند این گنجشک
گر که همسایهٔ عقاب نبود

ما ندیدیم و راه کج رفتیم
ور نه در راه، پیچ و تاب نبود

اینکه خواندیم شمع، نور نداشت
اینکه در کوزه بود، آب نبود

هر چه کردیم ماه و سال، حساب
کار ایام را حساب نبود

غیر مردار، طعمه ای نشناخت
طوطی چرخ، جز غراب نبود

ره دل زد زمانه، این دزدی
همچو دزدیدن ثیاب نبود

چو تهی گشت، پر نشد دیگر
خم هستی، خم شراب نبود

خانهٔ خود، به اهرمن منمای
پرسش دیو را جواب نبود

دورهٔ پیرت، چراست سیاه
مگرت دورهٔ شباب نبود

بس بگشت آسیای دهر، ولیک
هیچ گندم در آسیاب نبود

نکشید آب، دلو ما زین چاه
زانکه در دست ما طناب نبود

گر نمی بود تیشهٔ پندار
ملک معمور دل، خراب نبود

زین منه، اسب آز را بر پشت
پای نیکان، درین رکاب نبود

تو، فریب سراب تن خوردی
در بیابان جان سراب نبود

ز اتش جهل، سوخت خرمن ما
گنه برق و آفتاب نبود

سال و مه رفت و ما همی خفتیم
خواب ما مرگ بود، خواب نبود

گرگ و سگ

پیام داد سگ گله را، شبی گرگی
که صبحدم بره بفرست، میهمان دارم

مرا بخشم میاور، که گرگ بدخشم است
درون تیره و دندان خون فشان دارم

جواب داد، مرا با تو آشنائی نیست
که رهزنی تو و من نام پاسبان دارم

من از برای خور و خواب، تن نپروردم
همیشه جان به کف و سر بر آستان دارم

مرا گران بخریدند، تا بکار آیم
نه آنکه کار چو شد سخت، سر گران دارم

مرا قلاده بگردن بود، پلاس به پشت
چه انتظار ازین پیش، ز اسمان دارم

عنان نفس، ندادم چو غافلان از دست
کنون بدست توانا، دو صد عنان دارم

گرفتم آنکه فرستادم آنچه میخواهی
ز خود چگونه چنین ننگ را نهان دارم

هراس نیست مرا هیچگه ز حملهٔ گرگ
هراس کم دلی برهٔ جبان دارم

هزار بار گریزاندمت به دره و کوه
هزارها سخن، از عهد باستان دارم

شبان، بجرات و تدبیرم آفرینها خواند
من این قلادهٔ سیمین، از آنزمان دارم

رفیق دزد نگردم بحیله و تلبیس
که عمرهاست بکوی وفا مکان دارم

درستکارم و هرگز نمانده ام بیکار
شبان گرم نبرد، پاس کاروان دارم

مرا نکشته، به آغل درون نخواهی شد
دهان من نتوان دوخت، تا دهان دارم

جفای گرگ، مرا تازگی نداشت، هنوز
سه زخم کهنه به پهلو و پشت و ران دارم

دو سال پیش، بدندان دم تو برکندم
کنون ز گوش گذشتی، چنین گمان دارم

دکان کید، برو جای دیگری بگشای
فروش نیست در آنجا که من دکان دارم

گرگ و شبان

شنیدستم یکی چوپان نادان
بخفتی وقت گشت گوسفندان

در آن همسایگی، گرگی سیه کار
شدی همواره زان خفتن، خبردار

گرامی وقت را، فرصت شمردی
گهی از گله کشتی، گاه بردی

دراز آن خواب و عمر گله کوتاه
ز خون هر روز، رنگین آن چراگاه

ز پا افتادی، از زخم و گزندی
زمانی بره ای، گه گوسفندی

بغفلت رفت زینسان روزگاری
نشد در کار، تدبیر و شماری

شبان را دیو خواب افکنده در دام
بدام افتند مستان، کام ناکام

ز آغل گله را تا دشت بردی
بچنگ حیلهٔ گرگش سپردی

نه آگه بود از رسم شبانی
نه میدانست شرط پاسبانی

چو عمری گرگ بد دل، گله راند
دگر زان گله، چوپان را چه ماند

چو گرگ از گله هر شام و سحر کاست
شبان از خواب بی هنگام برخاست

بکردار عسس، کوشید یک چند
فکند آن دزد را، یکروز در بند

چنانش کوفت سخت و سخت بر بست
که پشت و گردن و پهلوش بشکست

بوقت کار، باید کرد تدبیر
چه تدبیری، چو وقت کار شد دیر

بگفت، ای تیره روز آزمندی
تو گرگ بس شبان و گوسفندی

بدینسان داد پاسخ، گرگ نالان
نه چوپانی تو، نام تست چوپان

نشاید وقت بیداری غنودن
شبان بودن، ز گرگ آگه نبودن

شبانی باید، ای مسکین، شبان را
توان شب نخفتن، پاسبان را

نه هر کو گله ای راند، شبان است
نه هر کو چشم دارد، پاسبان است

تو، عیب کار خویش از خود نهفتی
بهنگام چرای گله، خفتی

شدی پست، این نه آئین بزرگی است
ندانستی که کار گرگ، گرگی است

تو خفتی، کار از آن گردید دشوار
نشاید کرد با یکدست، ده کار

چرا امروز پشت من شکستی
کجا بود آن زمان این چوبدستی

شبانان نیستند از گرگ، ایمن
تو وارون بخت، ایمن بودی از من

نخسبد هیچ صاحب خانه آرام
چو در نامحکم و کوته بود بام

شبانان، آنقدر پرسند و پویند
که تا گمگشته ای را، باز جویند

من از تدبیر و رای خانمانسوز
در آغلها بسی شب کرده ام روز

چه غم گر شد مرا هنگام مردن
پس از صد گوسفند و بره خوردن

مرا چنگال، روزی خون بسی ریخت
به گردنها و شریانها در آویخت

بعمری شد ز خون آشامیم رنگ
بطرف مرغزاران، سبزه و سنگ

بسی گوساله را پهلو فشردم
بسی بزغاله را از گله بردم

اگر صد سال در زنجیر مانم
نخستین روز آزادی، همانم

شبان فارغ از گرگ بداندیش
بود فرجام، گرگ گلهٔ خویش

کنون دیگر نه وقت انتقام است
که کار گله و چوپان، تمام است

گل سرخ

گل سرخ، روزی ز گرما فسرد
فروزنده خورشید، رنگش ببرد

در آن دم که پژمرد و بیمار گشت
یکی ابر خرد، از سرش میگذشت

چو گل دید آن ابر را رهسپار
برآورد فریاد و شد بی قرار

که، ای روح بخشنده، لختی درنگ
مرا برد بی آبی از چهر، رنگ

مرا بود دشمن، فروزنده مهر
وگر نه چرا کاست رنگم ز چهر

همه زیورم را بیکبار برد
بجورم ز دامان گلزار برد

همان جامه ای را که دیروز دوخت
در آتش درافکند امروز و سوخت

چرا رشتهٔ هستیم را گسست
چرا ساقه ام را ز گلبن شکست

گسست و ندانست این رشته چیست
بکشت و نپرسید این کشته کیست

جهان بود خوشبوی از بوی من
گلستان، همه روشن از روی من

مرا دوش، مهتاب بوئید و رفت
فرشته، سحرگاه بوسید و رفت

صبا همچو طفلم در آغوش کرد
ز ژاله، مرا گوهر گوش کرد

همان بلبل، آن دوستدار عزیز
که بودش بدامان من، خفت و خیز

چو محبوب خود را سیه روز دید
ز گلشن، بیکبارگی پا کشید

مرا بود دیهیم سرخی بسر
ز پیرایهٔ صبح، پاکیزه تر

بدینگونه چون تیره شد بخت من
ربودند آرایش تخت من

نمیسوختم گر، ز گرما و رنج
نمیدادم، ای دوست، از دست گنج

مرا روح بخش چمن بود نام
ندیده خوشی، فرصتم شد تمام

گرم پرتو و رنگ، بر جای بود
مرا چهره ای بس دلارای بود

چو تاجم عروسان بسر میزدند
چو پیرایه ام، بر کمر میزدند

بیکباره از دوستداران من
زمانه تهی کرد این انجمن

ازان راهم، امروز کس دوست نیست
که کاهیده شد مغز و جز پوست نیست

چو برتافت روی از تو، چرخ دنی
همه دوستیها شود دشمنی

توانا توئی، قطره ای جود کن
مرا نیز شاداب و خشنود کن

که تا بار دیگر، جوانی کنم
ز غم وارهم، شادمانی کنم

بدو گفت ابر، ای خداوند ناز
بکن کوته، این داستان دراز

همین لحظه باز آیم از مرغزار
نثارت کنم لولو شاهوار

گر این یک نفس را شکیبا شوی
دگر باره شاداب و زیبا شوی

دهم گوشوارت ز در خوشاب
روان سازم از هر طرف، جوی آب

بگیرد خوشی، جای پژمردگی
نه اندیشه ماند، نه افسردگی

کنم خاطرت را ز تشویش، پاک
فرو شویم از چهر زیبات خاک

ز من هر نمی، چشمهٔ زندگی است
سیاهیم بهر فروزندگی است

نشاط جوانی ز سر بخشمت
صفا و فروغ دگر بخشمت

شود بلبل آگاه زین داستان
دگر ره، نهد سر بر این آستان

در اقلیم خود، باز شاهی کنی
بجلوه گری، هر چه خواهی کنی

بدین گونه چون داد پند و نوید
شد از صفحهٔ بوستان ناپدید

همی تافت بر گل خور تابناک
نشانیدش آخر بدامان خاک

سیه گشت آن چهره از آفتاب
نه شبنم رسید و نه یک قطره آب

چنانش سر و ساق، در هم فشرد
که یکباره بشکست و افتاد و مرد

ز رخساره اش رونق و رنگ رفت
بگیتی بخندید و دلتنگ رفت

ره و رسم گردون، دل آزردنست
شکفته شدن، بهر پژمردنست

چو باز آمد آن ابر گوهرفشان
ازان گمشده، جست نام و نشان

شکسته گلی دید بی رنگ و بوی
همه انتظار و همه آرزوی

همی شست رویش، بروشن سرشک
چه دارو دهد مردگان را پزشک

بسی ریخت در کام آن تشنه آب
بسی قصه گفت و نیامد جواب

نخندید زان گریهٔ زار زار
نیاویخت از گوش، آن گوشوار

ننوشید یک قطره زان آب پاک
نگشت آن تن سوخته، تابناک

ز امیدها، جز خیالی نماند
ز اندیشه ها جز ملالی نماند

چو اندر سبوی تو، باقی است آب
بشکرانه، از تشنگان رخ متاب

بزردگان، مومیائی فرست
گه تیرگی، روشنائی فرست

چو رنجور بینی، دوائیش ده
چو بی توشه یابی، نوائیش ده

همیشه تو را توش این راه نیست
برو، تا که تاریک و بیگاه نیست

مور و مار

با مور گفت مار، سحرگه بمرغزار
کاز ضعف و بیخودی، تو چنین خردی و نزار

همچون تو، ناتوان نشنیدم بهیچ جا
هر چند دیده ام چو تو جنبندگان هزار

غافل چرا روی، که کشندت چو غافلان
پشت از چه خم کنی، که نهندت به پشت بار

سر بر فراز، تا نزنندت بسر قفا
تن نیک دار، تا ندهندت به تن فشار

از خود مرو، ز دیدن هر دست زورمند
جان عزیز، خیره بهر پا مکن نثار

کار بزرگ هستی خود را مگیر خرد
آگه چو زین شمار نه ای، پند گوشدار

از سست کاری، اینهمه سختی کشی و رنج
بی موجبی کسی نشد، ایدوست، چون تو خوار

آن را که پای ظلم نهد بر سرت، بزن
چالاک باش همچو من، اندر زمان کار

از خویشتن دفاع کن، ارزانکه زنده ای
از من، ببین چگونه کند هر کسی فرار

ننگ است با دو چشم به چه سرنگون شدن
مرگ است زندگانی بی قدر و اعتبار

من، جسم زورمند بسی سرد کرده ام
هرگز نداده ام به بداندیش زینهار

سرگشته چون تو، بر سر هر ره نگشته ام
گاهی به سبزه خفته ام آسوده، گه به غار

از بهر نیم دانه، تو عمری تلف کنی
من صبح موش صید کنم، شام سوسمار

همواره در گذرگه خلقی، تو تیره روز
هر روز پایمالی و هر لحظه بی قرار

خندید مور و گفت، چنین است رسم و راه
از رنج و سعی خویش، مرا نیست هیچ عار

آسوده آنکه در پی گنجی کشید رنج
شاد آنکه چون منش، قدمی بود استوار

بیهش چه خوانیم، که ندیدست هیچ کس
مانند مور، عاقبت اندیش و هوشیار

من، دانه ای به لانه کشم با هزار سعی
از پا دراوفتم به ره اندر، هزار بار

از کار سخت خود نکنم هیچ شکوه، زانک
ناکرده کار، می نتوان زیست کامکار

غافل توئی، که بد کنی و بی خبر روی
در رهگذر من نبود دام و گیر و دار

من، تن بخاک میکشم و بار میبرم
از مور، بیش ازین چه توان داشت انتظار

کوشم بزندگی و ننالم بگاه مرگ
زین زندگی و مرگ که بودست شرمسار

جز سعی، نیست مورچگان را وظیفه ای
با فکر سیر و خفتن خوش، مور را چه کار

شادم که نیست نیروی آزار کردنم
در زحمت است، آنکه تو هستیش در جوار

جز بددلی و فکرت پستت، چه خصلتی است
از مردم زمانه، ترا کیست دوستدار

ایمن مشو ز فتنه، چو خود فتنه میکنی
گر چیره ای تو، چیره تر است از تو روزگار

افسونگر زمانه، ترا هم کندن فسون
صیاد چرخ پیر، ترا هم کند شکار

ای بی خبر، قبیلهٔ ما بس هنرورند
هرگز نبوده است هنرمند، خاکسار

مورم، کسی مرا نکشد هیچگه بعمد
ماری تو، هر کجاست بکوبند مغز مار

با بد، به جز بدی نکند چرخ نیلگون
از خار، هیچ میوه نچیدند غیر خار

جز نام نیک و زشت، نماند ز کارها
جز نیکوئی مکن، که جهان نیست پایدار

نا آزموده

قاضی بغداد، شد بیمار سخت
از عدالتخانه بیرون برد رخت

هفته ها در دام تب، چون صید ماند
محضرش، خالی ز عمرو زید ماند

مدعی، دیگر نیامد بر درش
ماند گرد آلود، مهر و دفترش

دادخواه و مردم بیدادگر
هر دو، رو کردند بر جای دگر

آن دکان عجب شد بی مشتری
دیگری برداشت کار داوری

مدتی، قاضی ز کسب و کار ماند
آن متاع زرق، بی بازار ماند

کس نمیورد دیگر نامه ای
بره ای، قندی، خروسی، جامه ای

نیمه شب، دیگر کسی بر در نبود
صحبتی از بدره های زر نبود

از کسی، دیگر نیامد پیشکش
از میان برخاست، صلح و کشمکش

مانده بود از گردش دوران، عقیم
حرف قیم، دعوی طفل یتیم

بر نمیورد بزاز دغل
طاقهٔ کشمیری، از زیر بغل

زر، دگر ننهاد مرد کم فروش
زیر مسند، تا شود قاضی خموش

چون همی نیروش کم شد، ضعف بیش
عاقبت روزی، پسر را خواند پیش

گفت، دکان مرا ایام بست
دیگرم کاری نمی آید ز دست

تو بمسند برنشین جای پدر
هر چه من بردم، تو بعد از من ببر

هر چه باشد، باز نامش مسند است
گر زیانش ده بود، سودش صد است

گر بدانی راه و رسم کار را
گرم خواهی کرد این بازار را

سالها اندر دبستان بوده ای
بس کتاب و بس قلم فرسوده ای

آگهی، از حکم و از فتوای من
از سخنها و اشارتهای من

کار دیوانخانه، میدانی که چیست
وانکه میبایست بارش برد، کیست

تو بسی در محضر من مانده ای
هر چه در دفتر نوشتم، خوانده ای

خوش گذشت از صید خلق، ایام من
ای پسر، دامی بنه چون دام من

حق بر آنکس ده که میدانی غنی است
گر سراپا حق بود مفلس، دنی است

حرف ظالم، هر چه گوید می پذیر
هر چه از مظلوم میخواهی بگیر

گاه باید زد به میخ و گه به نعل
گر سند خواهند، باید کرد جعل

در رواج کار خود، چون من بکوش
هر که را پر شیرتر بینی، بدوش

گفت، آری، داوری نیکو کنم
خدمت هر کس بقدر او کنم

صبحگاهان رفت و در محضر نشست
شامگه برگشت، خون آلوده دست

گفت، چون رفتم بمحضر صبحگاه
روستائی زاده ای آمد ز راه

کرد نفرین بر کسان کدخدای
که شبانگه ریختندم در سرای

خانه ام از جورشان ویرانه شد
کودک شش ساله ام، دیوانه شد

روغنم بردند و خرمن سوختند
بره ام کشتند و بز بفروختند

گر که این محضر برای داوری است
دید باید، کاین چه ظلم و خودسری است

گفتم این فکر محال از سر بنه
داوری گر نیک خواهی، زر بده

گفت، دیناری مرا در کار نیست
گفتمش، کمتر ز صد دینار نیست

من همی گفتم بده، او گفت نی
او همی رفت و منش رفتم ز پی

چون درشتی کرد با من، کشتمش
قصه کوته گشت، رو در هم مکش

گر تو میبودی به محضر، جای من
همچو من، کوته نمیکردی سخن

چونکه زر میخواستی و زر نداشت
گفته های او اثر دیگر نداشت

خیره سر میخواندی و دیوانه اش
میفرستادی به زندانخانه اش

تو، به پنبه میبری سر، ای پدر
من به تیغ این کار کردم مختصر

آن چنان کردم که تو میخواستی
راستی این بود و گفتم راستی

زرشناسان، چون خدا نشناختند
سنگشان هر جا که رفت انداختند

نشان آزادگی

به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی
ببین ز جور تو، ما را چه زخمها بتن است

همیشه کار تو، سوراخ کردن دلهاست
هماره فکر تو، بر پهلوئی فرو شدن است

بگفت، گر ره و رفتار من نداری دوست
برو بگوی بدرزی که رهنمای من است

وگر نه، بی سبب از دست من چه مینالی
ندیده زحمت سوزن، کدام پیرهن است

اگر به خار و خسی فتنه ای رسد در دشت
گناه داس و تبر نیست، جرم خارکن است

ز من چگونه ترا پاره گشت پهلو و دل
خود آگهی، که مرا پیشه پاره دوختن است

چه رنجها که برم بهر خرقه دوختنی
چه وصله ها که ز من بر لحاف پیرزن است

بدان هوس که تن این و آن بیارایم
مرا وظیفهٔ دیرینه، ساده زیستن است

ز در شکستن و خم گشتنم نیاید عار
چرا که عادت من، با زمانه ساختن است

شعار من، ز بس آزادگی و نیکدلی
بقدر خلق فزودن، ز خویش کاستن است

همیشه دوختنم کار و خویش عریانم
بغیر من، که تهی از خیال خویشتن است

یکی نباخته، ای دوست، دیگری نبرد
جهان و کار جهان، همچو نرد باختن است

بباید آنکه شود بزم زندگی روشن
نصیب شمع، مپرس از چه روی سوختن است

هر آن قماش، که از سوزنی جفا نکشد
عبث در آرزوی همنشینی بدن است

میان صورت و معنی، بسی تفاوتهاست
فرشته را، بتصور مگوی اهرمن است

هزار نکته ز باران و برف میگوید
شکوفه ای که به فصل بهار، در چمن است

هم از تحمل گرما و قرنها سختی است
اگر گهر به بدخش و عقیق در یمن است

نغمهٔ خوشه چین

از درد پای، پیرزنی ناله کرد زار
کامروز، پای مزرعه رفتن نداشتم

برخوشه چینیم فلک سفله، گر گماشت
عیبش مکن، که حاصل و خرمن نداشتم

دانی، ز من برای چه دامن گرفت دهر
من جز سرشک گرم، بدامن نداشتم

سر، درد سر کشید و تن خسته عور ماند
ایکاش، از نخست سر و تن نداشتم

هستی، وبال گردن من شد ز کودکی
ایکاش، این وبال بگردن نداشتم

پیر شکسته را نفرستند بهر کار
من برگ و ساز خانه نشستن نداشتم

از حمله های شبرو دهرم خبر نبود
من چون زمانه، چشم به روزن نداشتم

صد معدن است در دل هر سنگ کوه بخت
من، یک گهر از این همه معدن نداشتم

فقرم چو گشت دوست، شنیدم ز دوستان
آن طعنه ها، که چشم ز دشمن نداشتم

گر جور روزگار کشیدم، شگفت نیست
یارای انتقام کشیدن نداشتم

دیگر کبوترم بسوی لانه برنگشت
مانا شنیده بود که ارزن نداشتم

از کلبه، خیره گربهٔ پیرم نبست رخت
دیگر پنیر و گوشت، به مخزن نداشتم

بد دل، زمانه بود که ناگه ز من برید
من قصد از زمانه بریدن نداشتم

زانروی، چرخ سنگ بسر زد مرا که من
مانند چرخ، سنگ و فلاخن نداشتم

هر روز بر سرم، سر موئی سپید شد
افزود برف و چارهٔ رفتن نداشتم

من خود چو آتش، از شرر فقر سوختم
پروای سردی دی و بهمن نداشتم

ماندم بسی و دیدهٔ من شصت سال دید
اما چه سود، بهره ز دیدن نداشتم

همواره روزگار سیه دید، چشم من
آسایشی ز دیدهٔ روشن نداشتم

دستی نماند که تا بدوزد قبای من
حاجت به جامه و نخ و سوزن نداشتم

روزی که پند گفت بمن گردش فلک
آن روز، گوش پند شنیدن نداشتم

هرگز مرا ز داشتن خلق رشک نیست
زان غبطه میخورم که چرا من نداشتم

نغمهٔ رفوگر

شب شد و پیر رفوگر ناله کرد
کای خوش آن چشمی که گرم خفتن است

چه شب و روزی مرا، چون روز و شب
صحبت من، با نخ و با سوزن است

من بهر جائی که مسکن میکنم
با من آنجا بخت بد، هم مسکن است

چیره شد چون بر سیه، موی سپید
گفتم اینک نوبت دانستن است

نه دم و دودی، نه سود و مایه ای
خانهٔ درویش، از دزد ایمن است

برگشای اوراق دل را و بخوان
قصه های دل، فزون از گفتن است

من زبون گشتم بچنگال دو گرگ
روز و شب، گرگند و گیتی مکمن است

ایستادم، گر چه خم شد پشت من
اوفتادن، از قضا ترسیدن است

گر نهم امروز، این فرصت ز دست
چاره ام فردا به خواری مردن است

سر، هزاران دردسر دارد، سر است
تن، دو صد توش و نوا خواهد، تن است

دل ز خون، یاقوت احمر ساخته است
من نمیدانستم اینجا معدن است

جامه ها کردم رفو، اما به تن
جامه ای دارم که چون پرویزن است

اینهمه جان کندن و سوزن زدن
گور خود، با نوک سوزن کندن است

هر چه امشب دوختم، بشکافتم
این نخستین مبحث نادیدن است

چشم من، چیزی نمی بیند دگر
کار سوزن، کار چشم روشن است

دیده تا یارای دیدن داشت، دید
این چراغ، اکنون دگر بی روغن است

چرخ تا گردیده، خلق افتاده اند
این فتادنها از آن گردیدن است

آنچه روزی در تنم، دل داشت نام
بسکه سختی دید، امروز آهن است

بس رفو کردم، ندانستم که عمر
صد هزارش پارگی بر دامن است

گفتمش، لختی بمان بهر رفو
گفت فرصت نیست، وقت رفتن است

خیره از من زیرکی خواهد فلک
کارگر، هنگام پیری کودن است

دوش، ضعف پیریم از پا فکند
گفتم این درس ز پای افتادن است

ذره ذره هر چه بود از من گرفت
دیر دانستم که گیتی رهزن است

نیست جز موی سپیدم حاصلی
کشتم ادبار است و فقرم خرمن است

من به صد خونابه، یک نان یافتم
نان نخوردن، بهتر از خون خوردن است

دشمنان را دوستتر دارم ز دوست
دوست، وقت تنگدستی دشمن است

هر چه من گردن نهادم، چرخ زد
خون من، ایام را بر گردن است

خسته و کاهیده و فرسوده ام
هر زمانم، مرگ در پیراهن است

ارزش من، پاره دوزی بود و بس
این چنین ارزش، بهیچ ارزیدن است

من نه پیراهن، کفن پوشیده ام
این کفن، بر چشم تو پیراهن است

سوزنش صد نیش زد، این خیرگی
دستمزد دست لرزان من است

بر ستمکاران، ستم کمتر رسد
این سزای بردباری کردن است

نظرات کاربران درباره کتاب مجموعه اشعار پروین اعتصامی

هنوز قدرش ناشناخته ست
در 2 سال پیش توسط msa...q89
با سلام کتاب بسیار ارزشمندی​ است روح مرحومه اعتصامی شاد...
در 2 سال پیش توسط قنبر علی والی صدیق
عالیه
در 1 ماه پیش توسط Danial asvadi
قشنگه شعراش
در 2 ماه پیش توسط محسن فراهانی
عالیه
در 1 سال پیش توسط m.h...i29
دوست داشتم کلش رو حفظ بودم :) پروین اعتصامی عالی
در 1 سال پیش توسط Mohammadreza Adib
خوب
در 2 سال پیش توسط سید علی اسلامی