فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب استونر

کتاب استونر

نسخه الکترونیک کتاب استونر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب استونر

دو هفته بعد از این‌که استونر مدرک لیسانسش را گرفت، یکی از میهن‌پرستان صربستان آرشیدوک فرانسیس فردیناندرا در سارایوو ترور کرد و پیش از آن‌که پاییز از راه برسد، جنگ سراسر اروپا را فراگرفت. دانشجویان قدیمی این موضوع را با علاقه دنبال می‌کردند، آن‌ها نمی‌دانستند سرانجام نقش آمریکا در این بازی چه خواهد بود و چندان دلواپس آینده‌ی نا‌معلوم‌شان نبودند. اما آینده‌ی پیش روی ویلیام استونر روشن، مطمئن و تغییرنیافتنی بود. او آینده را به ‌صورت جریانی از اتفاق‌ها، تغییرها و امکانات نمی‌دید، بلکه آن را قلمرویی می‌دید که چشم‌انتظار کشف اوست. آن را به شکل کتابخانه‌ی عظیم دانشگاهی می‌دید که می‌شد ردیف‌های بیش‌تری به آن افزود، می‌شد کتاب‌های بیش‌تری به آن اضافه کرد و می‌شد کتاب‌های قدیمی را از آن بیرون کشید. او آینده را در مؤسسه‌ای می‌دید که خود را به آن متعهد کرده و هنوز به‌طور کامل درکش نکرده بود؛ خود را چنان تصور می‌کرد که در چنین آینده‌ای تغییر می‌کند اما این آینده را بیش‌تر علت تغییر می‌دید تا معلول آن...

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.87 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب استونر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



درباره ی نویسنده

جان ویلیامز به تاریخ ۲۹ اوت ۱۹۲۲ در کلارکسویل تگزاس پا به دنیا گذاشت. از سال ۱۹۴۲ تا سال ۱۹۴۵ در نیروی هوایی ارتش ایالات متحده ی آمریکا در چین، برمه و هند خدمت کرد. سواَلو پرس اولین رمان او را به نام هیچ غیر از شب(۱) در سال ۱۹۴۸ و اولین کتاب شعرش را به نام چشم انداز از هم گسیخته(۲) در سال ۱۹۴۹ منتشر کرد. مک میلان دومین رمان ویلیامز را به نام چهارراه سلاخی(۳) در سال ۱۹۶۰ به چاپ رساند. جان ویلیامز بعد از دریافت لیسانس و فوق لیسانس از دانشگاه دِنوِر و مدرک دکتری از دانشگاه میسوری، در سال ۱۹۵۴ به دانشگاه دنور بازگشت و به مدت سی سال ادبیات و مهارت های نگارش تدریس کرد. در سال ۱۹۶۳، برای تحصیل در دانشگاه آکسفورد بورسیه گرفت و در آن جا موفق به دریافت بورس راکفلر شد و توانست برای تحقیق درباره ی رمان آخرش، آگاستس(۴)، که در سال ۱۹۷۲ منتشر شد، به ایتالیا سفر کند.
جان ویلیامز در ۴ مارس ۱۹۹۴ در فِیِتویل آرکانزاس چشم از جهان فرو بست.

ترجمه ی این کتاب را تقدیم می کنم به همسرم،
دکتر داریوش حیدری

تقدیم نامه ی نویسنده

این کتاب را تقدیم می کنم به دوستان و همکاران سابقم در دپارتمان زبان انگلیسی دانشگاه میسوری. آن ها بی درنگ متوجه خواهند شد که این کتاب اثری داستانی است و هیچ یک از شخصیت های توصیف شده در آن با اشخاص حقیقی، زنده یا مرده، مطابقت ندارد و هیچ واقعه ای در کتاب رونوشت رویدادی مشابه در فضای واقعی دانشگاه میسوری نیست. آن ها هم چنین به این امر توجه خواهند داشت که من از فضای فیزیکی و تاریخی این دانشگاه برداشت آزاد خودم را داشته ام و درنتیجه هر آن چه در این زمینه نوشته ام کاملاً داستانی است.

۱

ویلیام استونر(۵) در سال ۱۹۱۰، در نوزده سالگی، به عنوان دانشجوی سال اول وارد دانشگاه میسوری(۶) شد. هشت سال بعد، در اوج جنگ جهانی اول، دکترای فلسفه گرفت و در همان دانشگاه سمت استادیار را پذیرفت و تا زمان مرگش در سال ۱۹۵۶، همان جا به تدریس مشغول بود. از مقام استادیاری پا فراتر نگذاشت و دانشجویانی که بعد از گرفتن درس او به روشنی به خاطرش می آوردند انگشت شمار بودند. وقتی مُرد، همکارانش به رسم یادبود دست نوشته ای قرون وسطایی به کتابخانه ی دانشگاه هدیه دادند. شاید این دست نوشته هنوز در میان مجموعه کتاب های نایاب با تقدیم نامه ی زیر موجود باشد:
«تقدیم به کتابخانه ی دانشگاه میسوری، به یاد ویلیام استونر، از طرف همکارانش در دپارتمان زبان انگلیسی.»
ممکن است دانشجوی میهمانی که نام او را می شنود بدون منظور خاصی از خود بپرسد ویلیام استونر که بوده اما بعید است که کنجکاوی اش از حد پرسشی معمولی فراتر رود. همکاران استونر که در زمان حیاتش قدرش را نمی دانستند حالا دیگر چندان از او حرف نمی زنند. نام او برای مسن ترها یادآور پایانی است که انتظار همه را می کشد و برای جوان ترها فقط آوایی است که هیچ مفهومی از گذشته ندارد و هیچ هویتی را تداعی نمی کند که بتوانند خود یا حرفه شان را به آن ربط دهند.
او در سال ۱۸۹۱ در مزرعه ای کوچک در مرکز میسوری، نزدیک دهکده ی بونویل(۷)، حدود شصت و پنج کیلومتری کلمبیا، در مهد دانشگاه به دنیا آمد. با این که در زمان تولدش پدر و مادرش جوان بودند (پدر بیست و پنج ساله و مادر حدوداً بیست ساله بود) او حتی در بچگی اش هم آن ها را پیر می دید. پدرش در سی سالگی، پنجاه ساله به نظر می رسید؛ کار، کمرش را خم کرده بود و به قطعه زمین بی آب و علفی که خانواده را از سالی تا سال دیگر سر پا نگه می داشت ناامیدانه خیره می شد. مادرش با بردباری به زندگی نگاه می کرد، گویی عمر، حکم لحظه ای طولانی را داشت که باید آن را تاب می آورد. چشمانش بی رنگ و تار بودند و موهای کم پشت خاکستری و صافش که آن ها را در پشت گوجه می کرد چین و چروک های اطراف چشمانش را بیش تر جلوه می داد.
ویلیام استونر از زمانی که به خاطر می آورد مسئولیت انجام بعضی کارها را به دوش کشیده بود. در شش سالگی گاوهای استخوانی را می دوشید، خوک ها را در خوکدانی سیراب کرده و تخم مرغ های کوچک را از میان مرغ های لاغرمردنی جمع می کرد. حتی وقتی مدرسه را شروع کرد، آن هم مدرسه ای سیزده کیلومتر دورتر از مزرعه شان، باز هم روزش، پیش از طلوع تا بعد از تاریکی هوا، پر بود از انواع کارهایی که باید انجام شان می داد. در هفده سالگی، شانه هایش کم کم زیر بار این وظایف خم شد.
آن ها خانواده ی کم جمعیتی بودند و او تنها فرزند آن ها بود. مشقات زندگی که از آن گریزی نداشتند آن ها را به هم پیوند زده بود. غروب ها هر سه در آشپزخانه ی کوچکی می نشستند که فقط گردسوزی روشنش می کرد و به شعله ی زرد آن خیره می شدند. اغلب در فاصله ی یکی دو ساعت میان شام و خواب تنها صدایی که شنیده می شد صدای تکان خوردن های کسالت بار کسی روی صندلی بدون دسته بود و غژغژ نرم الواری که به نسبت سن خانه کمی نوتر به نظر می رسید.
خانه به شکل مکعبی ساده ساخته شده بود و الوارهای رنگ نشده ی دور ایوان و درها شکم داده بودند. گذشت سال ها آن ها را به رنگ زمین خشک، خاکستری و قهوه ای با رگه های سفید درآورده بود.
یک طرف خانه، اتاق نشیمن درازی بود که چند صندلی بدون دسته به طور پراکنده به همراه میزی بدقواره در آن گذاشته بودند. کنار این اتاق، آشپزخانه بود که افراد خانه اوقات اندکی را که با هم بودند در آن می گذراندند. طرف دیگر دو اتاق خواب بود که در هر یک تختی فلزی با لعاب سفید، یک صندلی بدون دسته و میزی قرار داشت که روی آن چراغ و لگن روشویی قرار داده بودند. کف اتاق ها از الوار بی رنگ و نامتوازن پوشیده بود که در اثر گذشت زمان ترک برداشته بود و گردوخاک دائم در آن نفوذ می کرد و مادر استونر هر روز آن ها را جارو می زد.
در مدرسه، درس هایش را طوری می خواند که گویی اعمال شاقه هستند ولی کم تر از وظایف مزرعه خسته کننده اند. وقتی در بهار ۱۹۱۰ دبیرستان را تمام کرد، انتظار داشت کارهای بیش تری در مزارع انجام دهد. به نظرش می آمد پدرش با گذشت ماه ها کندتر و ضعیف تر می شود.
اما غروب روزی در اواخر بهار، وقتی هر دو مرد یک روز تمام را صرف برداشت ذرت ها کرده بودند، پدرش، بعد از پاک کردن ظرف های شام، در آشپزخانه با او حرف زد.
«هفته ی پیش، مامور ناحیه آمده بود.»
ویلیام از رومیزی روغنی چهارخانه و قرمز و سفید روی میز گرد آشپزخانه چشم برداشت اما چیزی نگفت.
«می گفت دانشکده ی جدیدی در دانشگاه کلمبیا باز شده. اسمش را گذاشته اند مدرسه ی عالی کشاورزی. می گفت به نظرش تو باید بروی آن جا. دوره اش چهار ساله است.»
ویلیام گفت: «چهار سال. هزینه هم دارد؟»
«اتاق و غذات جور است. مامانت عموزاده ای دارد که خانه اش نزدیک کلمبیاست. فقط باید هزینه ی کتاب و این چیزها را بدهی. من می توانم ماهی یکی دو دلار برایت بفرستم.»
ویلیام دست هایش را که زیر نور چراغ بی حالت می نمود روی رومیزی گذاشت. هرگز از بونویل، در شصت کیلومتری خانه، دورتر نرفته بود. آب دهانش را قورت داد تا صدایش صاف شود.
«فکر می کنی بتوانی تنهایی کار مزرعه را انجام بدهی؟»
«من و مامانت با هم از پسش برمی آییم. بیست جریب از بالای مزرعه را گندم کاشتم تا کارِ دستی کم شود.»
ویلیام به مادرش نگاه کرد. «مامان؟»
مادرش با صدایی که لحن خاصی از آن مفهوم نبود گفت: «هر چی بابات می گوید همان کار را بکن.»
«تو واقعاً می خواهی من بروم؟» انگار کمی امیدوار بود که مادرش مخالفت کند. «واقعاً می خواهی؟»
پدر خودش را روی صندلی جا به جا کرد. به انگشتان کلفت و پینه بسته و ترک خورده اش چشم دوخت، ترک هایی که خاک چنان در عمق آن فرو رفته بود که دیگر شسته نمی شد. انگشتانش را در هم گره کرد و آن ها را بالای میز گرفت، طوری که گویی می خواهد دعا بخواند.
به دستانش نگاه کرد و گفت: «هیچ وقت فکر تحصیلات نبودم. از وقتی کلاس ششم را تمام کردم تو مزرعه کار می کنم. وقتی جوان بودم هیچ وقت با درس خواندن موافق نبودم. اما حالا نمی دانم. به نظر می رسد زمین دارد خشک تر می شود و هر سال کار کردن سخت تر. مثل آن وقت ها که بچه بودم دیگر حاصلخیز نیست. مامور ناحیه می گوید آن ها ایده های جدید دارند، راهکارهایی که توی دانشگاه بهت یاد می دهند. شاید حق با او باشد. گاهی وقتی دارم توی مزرعه کار می کنم به فکر فرو می روم.» او مکث کرد. انگشتانش محکم به هم چسبیده بودند و دستانش روی میز افتادند. «به فکر می افتم که...» با اخم به دستانش نگاه کرد و سرش را تکان داد. «همین پاییز برو دانشگاه. من و مامانت اوضاع را اداره می کنیم.»
این طولانی ترین سخنرانی ای بود که تابه حال از پدرش شنیده بود. پاییز آن سال به کلمبیا رفت و به عنوان دانشجوی سال اول در مدرسه ی عالی کشاورزی ثبت نام کرد.
از مجله ی سیر ز اند روباک(۸) کت و شلوار پشمی سیاهی برای خود سفارش داد و از فروش پالتوی ضخیم و کهنه ی پدر، تخم مرغ های مادر، شلوار فاستونی آبی که ماهی یک بار در کلیسای متودیست بونویل می پوشید، دو پیراهن سفید، دو دست لباس کار و بیست و پنج دلار نقدی که پدرش در قبال گندم پاییزه از همسایه قرض کرده بود پولش را پرداخت و با آن به کلمبیا رفت. پدر و مادرش او را با گاری تخت و مال کش مزرعه تا بونویل رساندند تا از آن جا پای پیاده راهش را ادامه دهد.
روزی گرم در فصل پاییز بود. جاده ی بونویل تا کلمبیا خاکی بود. بعد از تقریباً یک ساعت پیاده روی، یک گاری بارکش کنارش رسید و گاریچی پرسید که می خواهد سوار شود. ویلیام سر تکان داد و روی صندلی گاری پرید. شلوار فاستونی اش تا زانو از خاک، قرمز شده بود. صورتش آفتاب سوخته اش و سوزخورده اش، کثیف شده و خاک جاده با عرقش درآمیخته بود. در طول سواری طولانی دائم شلوارش را با دست های زمختش می تکاند و انگشتانش را لای موهای صاف و شنی رنگش می برد تا روی سرش بخوابند.
چیزی به پایان روز نمانده بود که به کلمبیا رسیدند. گاریچی استونر را نزدیک شهر پیاده کرد و با انگشت ساختمان هایی را نشانش داد که درختان نارون بر آن ها سایه انداخته بودند. «دانشگاهت آن جاست. آن جا باید درس بخوانی.»
چند دقیقه بعد از رفتن مرد، استونر هم چنان بی حرکت ایستاده و به مجموعه ی ساختمان ها خیره شده بود. تابه حال چنین ابهتی ندیده بود. ساختمان های آجرقرمز در امتداد زمینی سرسبز و وسیع قرار داشتند. پیاده روهای سنگی و باغچه های کوچک زمین را قطعه قطعه کرده بودند. هرچند ابهت فضا او را گرفته بود، ناگهان احساس امنیت و آرامشی کرد که تا آن موقع تجربه اش نکرده بود. با این که دیروقت بود، مدتی طولانی در اطراف دانشگاه قدم زد و فقط تماشا کرد؛ گویی اجازه ی داخل شدن نداشت.
دیگر هوا تقریباً تاریک شده بود که از رهگذری آدرس اشلند گریول(۹) را پرسید، همان جاده ای که به مزرعه ی جیم فوت(۱۰)، اولین عموزاده ی مادرش، می رسید، عموزاده ای که قرار بود استونر برایش کار کند. هوا کاملاً تاریک شده بود که به خانه ی روستایی سفید و دو طبقه ای رسید که باید در آن زندگی می کرد. تا آن موقع، فوت را ندیده بود و سختش بود آن موقع شب به خانه شان برود.
آن ها با سر تکان دادن به او خوشامد گفتند و سراپایش را ورنداز کردند. بعد از لحظه ای که استونر دست از پا درازتر هم چنان پای در ایستاده بود، جیم فوت به او اشاره کرد به اتاق نشیمن کوچک و کم نوری وارد شود که اثاثیه در آن تلنبار شده بود و خرت وپرت هایی روی میزهای مات به چشم می خورد. استونر ننشست.
فوت پرسید: «شام خوردی؟»
استونر جواب داد: «نه آقا.»
خانم فوت با انگشت اشاره اش به او فرمان داد دنبالش برود. استونر دنبال او راه افتاد، از چند اتاق گذشت و به آشپزخانه رسید. خانم فوت اشاره کرد پشت میز بنشیند. یک پارچ شیر و چند تکه نان ذرت سرد جلویش گذاشت. استونر شیر را سر کشید اما آن قدر از هیجان دهانش خشک شده بود که نمی توانست نان را بخورد.
فوت وارد آشپزخانه شد و کنار زنش ایستاد. او مرد ریزنقشی بود، با صورتی کشیده و دماغی نوک تیز، که قدش به صد و شصت سانتی متر هم نمی رسید. زنش چاق تر و ده سانتی متری بلندتر بود. چشمانش پشت عینکی بدون قاب پنهان شده و لب های باریکش سفت روی هم نشسته بودند. هر دو استونر را با اشتیاق نگاه می کردند که چه طور شیر را سر می کشد.
فوت با شتاب گفت: «صبح به حیوان ها آب و غذا بده و خوراک خوک ها را برای شان بریز.»
استونر با قیافه ای که احساسی از آن خوانده نمی شد به او نگاه کرد و گفت: «چی؟»
«صبح ها قبل از این که بروی دانشگاه باید این کارها را بکنی. بعدازظهر هم باید دوباره این کار را تکرار کنی، تخم مرغ ها را جمع کنی و گاوها را بدوشی. وقت کردی، هیزم خرد کن. آخر هفته ها هم به من کمک می کنی.»
استونر گفت: «بله آقا.»
فوت لحظه ای به او چشم دوخت و بعد گفت: «مدرسه ی عالی.» و سر تکان داد.
به این ترتیب در ازای نه ماه اتاق و غذا، استونر به حیوانات غذا می داد، خوراک خوک ها را برای شان می ریخت، تخم مرغ ها را جمع می کرد، گاوها را می دوشید و هیزم ها را خرد می کرد. هم چنین، زمین ها را شخم می زد و چنگک می کشید و ریشه ی درختانی را که در زمستان از هشت سانتی متری زمین یخ زده شکسته بودند از خاک بیرون می آورد. وقتی برای خانم فوت از شیر کره می گرفت، او مراقبش بود و هم زمان با شلپ و شلوپ همزن در شیر با قیافه ای عبوس برای تایید سر تکان می داد.
او را در طبقه ی بالا جا دادند، در اتاقی که پیش از آن به عنوان انباری استفاده می شد. تنها اثاثیه ی اتاق تخت خواب فلزی سیاهی بود که چهارچوبش شل شده بود و تشک نازک پردار را نگه می داشت و میز شکسته ای که روی آن گردسوزی قرار داشت و صندلی بدون دسته ‎ای که روی زمین لق می خورد و جعبه ی بزرگی که از آن به عنوان میزتحریر استفاده می کرد. هنگام زمستان تنها منبع گرما حرارتی بود که از اتاق های طبقه ی پایین کف اتاقش را گرم می کرد. خودش را در پتوها و لحاف های پاره پوره ای می پیچید که در اختیار داشت و دست هایش را ها می کرد تا کتاب ها را موقع ورق زدن پاره نکند.
کارش را در دانشگاه، مثل کارهایش در مزرعه، کامل و موشکافانه انجام می داد؛ نه از آن ها لذت می برد، نه رنج می کشید. در پایان سال اول معدل نمراتش نزدیک ب بود. خوشحال بود که از این کم تر نشده و نگران نبود که چرا بیش تر نشده است. متوجه این بود که چیزهایی یاد گرفته که پیش از آن نمی دانسته است اما می دانست که سال دوم هم باید مثل سال اول تلاش کند.
تابستانی که سال اول دانشگاه را تمام کرد به مزرعه ی پدری برگشت و در چیدن محصول کمک کرد. یک بار پدرش از او پرسید از دانشگاه خوشش آمده است و او پاسخ داد که خوشش آمده. پدرش سر تکان داد و دیگر حرفی نزد.
ویلیام استونر وقتی برای سال دوم برگشت تازه فهمید برای چه به دانشگاه آمده است.
سال دوم دیگر او را در محوطه ی دانشگاه می شناختند. همه ی فصل ها همان کت وشلوار پشمی سیاه و پیراهن سفید را می پوشید و کراوات باریکش را می زد. مچ دست هایش از آستین کت بیرون می زد و پاچه ی شلوار به شکل بدریختی دور ساق هایش می پیچید، گویی لباس کاری بود که پیش از آن به دیگری تعلق داشته است.
ساعت کارش در مزرعه با تن آسایی روزافزون صاحب کار افزایش یافت و استونر باید شب های دراز را در اتاقش صرف انجام تکالیف کلاس می کرد. طبق روالی که آغاز کرده بود باید از دانشکده ی کشاورزی، مدرک کارشناسی علوم می گرفت. در نیم سال اول سال دوم، دو درس علوم پایه داشت، یکی درس شیمی خاک در دانشکده ی کشاورزی و دیگری بررسی ادبیات انگلیسی که برای همه ی دانشجویان اجباری اما بیش تر برای سمبل کردن بود.
بعد از چند هفته ، دروس علمی کمی برایش سخت شد چون کارهای زیادی باید انجام می داد و خیلی چیزها را باید به خاطر می سپرد. درس شیمی خاک بیش تر توجهش را جلب کرد. تابه حال به ذهنش نرسیده بود که کلوخ قهوه ای رنگی که بیش تر عمرش با آن سر و کار داشت هر چیزی می تواند باشد غیر از آن چه در ظاهر به نظر می رسد و تازه کم کم می فهمید که چیزهایی که یاد می گیرد ممکن است در بازگشت به مزرعه ی پدری به کارش بیاید. اما درس اجباری بررسی ادبیات انگلیسی برایش مشکل ساز شد و طوری نگرانش کرد که تابه حال هیچ چیزی آن قدر نگرانش نکرده بود.
استاد مردی میانسال در اوایل پنجاه سالگی بود، مردی به نام آرچر اسلون(۱۱). با قیافه ا ی حاکی از نفرت و کسر شان سر کلاس حاضر می شد، گویی فهمیده بود بین دانشش و آن چه می توانست بگوید چنان شکاف عمیقی وجود دارد که سعی در برداشتنش بی فایده است. بیش تر دانشجویانش از او می ترسیدند و دوستش نداشتند. او با بی اعتنایی و طعنه نشان می داد که از این بابت مایه ی سرگرمی اش فراهم شده است. قدش متوسط بود و صورتی کشیده، کاملاً اصلاح کرده، با خطوطی عمیق داشت. انگشتانش را با حرکات بی قرار میان موهای مجعد و خاکستری به هم ریخته اش می برد. صدایش یکنواخت و بی روح بود و بی آن که لحن یا حالتی داشته باشد از میان لب هایی بیرون می آمد که چندان تکان نمی خورد، اما انگشتان درازش با چنان باور و ظرافتی تکان می خورد که گویی شکلی را به کلمات می بخشید که صدایش قادر به نشان دادن آن نبود.

نظرات کاربران درباره کتاب استونر

کتاب قشنگی بودش، منتها کمی ریتم کندی داشت
در 5 ماه پیش توسط han...e81