فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در مرز دیدار روشنان

کتاب در مرز دیدار روشنان
برج سکوت-کتاب سوم

نسخه الکترونیک کتاب در مرز دیدار روشنان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب در مرز دیدار روشنان

تُف! زندگی خیلی بی‌رحم است چون برای آن‌چه به سر ما می‌آورد هیچ وقت توضیح نمی‌دهد. حتی لحظه‌‌ای صبر نمی‌کند که جای زخم‌هات را بلیسی و کمی آرام بگیری. آدم‌ها هم خیلی بی‌رحم‌اند چون فلاکت و بدبختی دیگران را می‌بینند و جای کمک، خود را کنار می‌کشند... همه‌شان می‌خواهند جزء گروه برنده‌ها باشند... بعضی‌ها هم به خاطر شرارت ذاتی‌شان با لگد می‌کوبند روی انگشت آن‌که از لب دره آویزان است... ولی از همه این‌ها بی‌رحمانه‌‌تر، رفتار امثال من بود با خودم که اگر ذره‌‌ای دل‌سوز خودم بودم، کوه استعدادهام این گونه تباه نمی‌شد... درد، درد می‌آورد و حرف، حرف... حالا که این‌ها را می‌نویسم درد خودم تنها نیست؛ این تاریخ آدم‌هایی است که غلطک روزگار بی‌صدا از روی‌شان رد می‌شود، و هیچ دردی سخت‌تر از این نیست که دردت را انکار کنند و تو دل‌بریده و ناامید از هر کمک و راه نجاتی، ذره ذره شاهد نابودی خود باشی...

ادامه...

بخشی از کتاب در مرز دیدار روشنان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مردی را تصور کنید عریان و پابرهنه که جنازه ای را بر شانه دارد و دامنه پر شیب کوهی خشک و بی آب و علف را، از میان باریکه راه هایی اریب، بالا می رود...
پاهای خون آلود و ناتوانش، گه گاه، روی شن ریزه های راهِ خاکی می سرد و جنازه از سر شانه اش فرو می افتد و شیب دامنه را پایین می غلطد، و مرد هر بار با زحمتی دو چندان راه رفته را باز می گردد و جنازه را بر شانه می کشد و راه قله را پیش می گیرد...
تیغ تیز آفتاب می گوید؛ ظهر تابستان است... بادِ گرمِ هرزه گرد، نرمه خاک خشک و پوشِ راه را لوله می کند و بر سر و صورت خیس از عرق مرد می پاشد، آن چنان که چهره اش پوشیده زیر لایه ای از غبار، به سفالینه ای خشک و چغر و پر ترک می ماند که ردی عمیق از درد و خستگی بر آن حک شده است...
بستر این تصویر کوهی است نه چندان بلند که بر سطح هموار قله اش، دیواری بلند و قطور و برج مانند به چشم می خورد که پی اش را از خشت خام و گچ ریخته اند...
دور تا دور بیرون دیوار، دره و شیب تند دامنه است و تنها راه ورود، دریچه ای تنگ است که با هفت پله از سطح قله به درون برج می رسد... پله ها فرسوده اند و ویران و ملاط گل و گچ از میان جرزها و بندها فرو ریخته و خشت ها بیرون زده و لق و لغزنده اند...
درون برج در نسبت با دیوار مدور، پهنه ای سنگ فرش و دایره وار است که با شیبی ملایم به گودالی چاه مانند در مرکز دایره می رسد... سطح سنگ فرش با شیارهایی باریک و مستطیل شکل، به قد قامت یک انسان، قطعه بندی شده است...
به این تصویر می توان سکوت را اضافه کرد که از شدت سنگینی انگار شخصیت می یابد و می توان با انگشت به سمتش اشاره کرد، سکوتی آن چنان عمیق که آواز همواره جیرجیرک ها یا جیغ گه گاه لاشخورها و زوزه قلندرانه باد، فقط تاکیدی است بر وسعت و قدرت حضورش...
اینک مرد پای پله ها، جنازه بر دوش و خرد و خسته ایستاده است... لحظه ای سر بلند می کند؛ بالای پله ها، دریچه خشتی برج، تکه ای از آبی آسمان را قاب گرفته است...
نفس بریده و با مکث های طولانی روی هر پله، می رود بالا... روی آخرین پله، دست بر جداره درونی دیوار می گیرد و خمیده خود را به درون می کشد و راست می ایستد و نگاه گنگ و تار را در فضای مدور رها می کند؛ این جا برج سکوت است، سرزمین خاموشان و حریم مردگان...
هر جور که حساب کنی جواب نمی دهد! دانای کل را می گویم! حتی دانای محدود به ذهن نویسنده که با فاصله گذاری تصویر می سازد! دانای کل با درد بیگانه است و فقط نگاه می کند... دوربینش زیادی دور است و به درون حادثه راه ندارد. حرف که می زند انگار دارد از بالا نگاه می کند و حوصله آدم را سر می برد. نمی فهمد در دل آدمی که آن وسط مثل مرغ سرکنده دست و پا می زند چه می گذرد! ما هم که زندگی مان عین کابوس های شبانه! یا شاید کابوس های شبانه مان امتداد زندگی روزانه و بیداری مان! دانای کل درد کابوس را نمی داند یا می داند و خود را به نفهمی می زند، درست مثل جامعه ای که از بیرون نگاه می کند و هیچ راهی به دل آدم ها و آن چه درون شان می گذرد ندارد...
توی دره دخترکی را می دیدم خیلی بچه سال... خودش می گفت بیست و یک ساله است... دفعه اول دیدم خمار آن وسط افتاده. هی آویزان این و آن می شد که مفتی جنس بگیرد. طوری از شدت خماری نعره می زد که فکر می کردی گلوش پاره می شود... بی جنس و مایه مانده بود... خودم لنگ بودم، خیلی کردم که بی خیالش شوم، آخر اما طاقتم طاق شد... یک وعده جنس رساندم دستش... آرام که شد سر بلند کرد و گفت: «خیلی وقت بود کسی به م رحم نکرده بود!»
به اش گفتم: «ببین به کجا رسیدیم که هر دو سر رحم کردن و نکردمان به دیگری، بدبختش می کند!»
نفهمید چه گفتم. توقعی هم نمی شد داشت؛ چهار کلاس بیش تر درس نخوانده بود... خودش زندگی اش را تعریف کرد؛ هفت برادر و خواهر داشت، همه معتاد... پدر مادرش هم... توی محله شان هم همین طور... زرنگ هاشان که معتاد نبودند ساقی گری می کردند... دختره می گفت توی خانه دود بود، توی خیابان دود بود، توی پارک دود بود... میان آن چنان فقر شدیدی که آدم ها برای فراموش کردن گرسنگی عمل می کردند... می گفت بچه ها توی کوچه ها و پارک هایی بازی می کنند که کَفَش با پوکه های سرنگ آلوده فرش شده است... ایدز و هپاتیت حتی میان بچه ها بی داد می کند... می گفت آن جا یا باید بمیری یا معتاد شوی، راه سومی وجود ندارد...
تُف! زندگی خیلی بی رحم است چون برای آن چه به سر ما می آورد هیچ وقت توضیح نمی دهد. حتی لحظه ای صبر نمی کند که جای زخم هات را بلیسی و کمی آرام بگیری. آدم ها هم خیلی بی رحم اند چون فلاکت و بدبختی دیگران را می بینند و جای کمک، خود را کنار می کشند... همه شان می خواهند جزء گروه برنده ها باشند... بعضی ها هم به خاطر شرارت ذاتی شان با لگد می کوبند روی انگشت آن که از لب دره آویزان است... ولی از همه این ها بی رحمانه تر، رفتار امثال من بود با خودم که اگر ذره ای دل سوز خودم بودم، کوه استعدادهام این گونه تباه نمی شد...
درد، درد می آورد و حرف، حرف... حالا که این ها را می نویسم درد خودم تنها نیست؛ این تاریخ آدم هایی است که غلطک روزگار بی صدا از روی شان رد می شود، و هیچ دردی سخت تر از این نیست که دردت را انکار کنند و تو دل بریده و ناامید از هر کمک و راه نجاتی، ذره ذره شاهد نابودی خود باشی...
برگردیم به ورودی برج سکوت؛ این بار با نگاه از درون، با روایت راوی اول شخص مفرد در زمان حال؛ شوریده و ناخشنود، آن چنان که ذات یک کابوس است؛
این منم، حرمله هیچ آبادی... خرد و خمیده از بار جنازه خویش... این حکم من است و این جا دادگاه من... هر روز جنازه ام را بر دوش می گیرم و از کوه می آورم بالا... این جا، درون برج، نیم دایره دست بالا را می روم جلو... جسدم را میان قطعه ای مستطیل شکل، بر سطح سنگ فرش می خوابانم و می ایستم به تماشا... آفتاب در اوج بلندی و قدرت می تابد و زیر نورش هیچ زاویه ای در سایه و تاریکی نمی ماند...
دسته لاشخوران که در هوا چرخ می زنند به آرامی ارتفاع کم می کنند و یکی یکی اطراف جسد می نشینند... بعد سنگین و کسل و بی حوصله روی پاها می جهند و جمع می شوند دور جنازه... در زمانی اندک آن قدر لاشخور دورم می ریزد که از دور فقط توده ای پرنده دیده می شود... همیشه اول از پهلوها شروع می کنند؛ با چند نوک کوتاه نرم گاه پهلوها را می درند... بعد تا میان شکم جلو می روند طوری که روده ها سر می خورند و از یکی از پهلوها بیرون می ریزند روی سنگ فرش...
مردی را تصور کنید که محکوم است به بالا بردن جنازه خویش از شیب تند دامنه یک کوه و ایستادن بر سر جنازه اش و دیدن تکه تکه شدن اندام خود... چه فرق می کند با منقار لاشخوران یا سوزن سرنگ؛ ران ها، بازوها، گونه ها، گوش ها و بینی، شانه و گردن... و چشم هایی که از حدقه درآمده اند و جای شان دو سوراخ است که ماده ای سفید و لزج از درون شان کش می آید و روی گونه های پاره پاره می ریزد...
لاشخورها که سیر می شوند با همان حالی که آمده اند، سنگین و کسل و بی حوصله، دوباره روی پاها می جهند و پر می زنند در سینه آسمان... کار آن چه را از این بدن از هم دریده بر جای می ماند، خورشید و باد تمام می کنند... تجزیه اندام آغاز می شود و بوی ترشیدگی و عفونت در هوا پخش... خورشید بی رحمانه می سوزاند و باد می وزد و گوشت و پوست را چنان می ساید که جز مشتی استخوان چیزی باقی نمی ماند...
هر چه را بر جا مانده است جمع می کنم؛ استخوان های ران، بازو، ساق و ساعد، ردیف دنده هام که حالا قفسی بی در و پیکرند، و جمجمه ام که خانه باد شده است... این همه آن چیزی است که از من، از یک انسان، باقی مانده است... و صدای خشک فرو افتادن استخوان ها روی هم...
این جا سلطنت سکوت است و من تبعیدی برج خاموشان... بداهت فروپاشیدن جسم در مقابل دیدگان، در سکوتی سنگین و خرد کننده که هیچ اندوهی را یارای مقابله اش نیست...
من خودم را محکوم کرده ام به دیدن زوال و نابودی جسم و ذهنم... محکومم که هر روز بمیرم و جنازه ام را بر دوش ببرم، چه فرق می کند از کوه بیاورم بالا یا در شهری که با همه آدم هاش بیگانه ام، دور بچرخانم!
من خودم را محکوم کرده ام به چرخه هر روزه زوال، به دیدن تجزیه اندامم در حالی که هنوز زنده ام... من تجربه مرگ هر روزه ام، در حالی که هنوز نفس می کشم...

کشف بزرگ زندگی مان ویدئو بود... پیش تر اسمش را شنیده بودم... یک بار توی مدرسه آورده بودند، چند کلاس را بردند تماشای فیلم بروس لی... بچه ها خیلی خوش شان آمده بود و تا یک ماه هم دیگر را می زدند... ولی ما رنگش را ندیدیم...
چنین چیزی آن قدر از ذهنم دور بود که حتی در دورترین خواب و خیال هام جایی نداشت... فکرش را نمی کردم بغل گوشم، در خانه آمریکایی، ویدئو باشد... دیگر بچه ها هم مثل من... اول که فهمیدند باورشان نشد. فکر می کردند دروغ است. ته دل خودم هم قرص نبود البته... تا آن زمان، آمریکایی کوچک ترین اشاره ای نکرده بود. سلمانی و معصوم خانم به اش سپرده بودند به کسی نگوید. پسره ناکس دهن قرصی داشت، تا روزی که دستگاه را از زیر کوه لحاف و تشک ها بیرون کشیدیم... بعد از مرگ سلمانی، معصوم خانم از ترس مخفی اش کرده بود آن زیر... با این که چیز گران قیمتی بود، ولی حتی فکر فروختنش را نکرده بود... ترس هم داشت... حرف از سال هایی می زنم که حتی گفتن کلمه ویدئو یا فیلم با ترس و مخفی کاری همراه بود... اگر کسی را می گرفتند کوتاه بیا نبودند. جرمش کم نبود؛ زندان و شلاق... چیزی در ردیف مواد مخدر و مشروب... غیر از این ها معصوم خانم جهادی بود و بیست و چهار ساعته توی مسجد... اگر باد خبرش را می برد که در خانه ویدئو دارد آبروش می رفت...
دستگاه را که از زیر تل رختخواب ها درآوردیم، هنوز باورمان نمی شد. خشک مان زده بود. من که می ترسیدم حتی به اش دست بزنم، مبادا اثری از آن روی دستم بماند و دیگران بفهمند. اولِ اول، وقتی ویدئو را گذاشتیم وسط اتاق، آمریکایی یقه مان را گرفت که همه باید قسم بخوریم که به کسی حرفی نمی زنیم! قرار شد همه به جان مادرهامان قسم بخوریم و من که مادر نداشتم به جان حاج نمک...
خیالش که راحت شد گذاشت دست بزنیم؛ یک دستگاه گنده و سنگین، نقره ای مات و براق، با برچسبی سفید و قرمز که اریب گوشه اش چسبانده بودند، نوی نو... عمر سلمانی کفاف نداده بود که چندان فیلمی باش ببیند... خریده بود برای ما!
همیشه فکر می کردم ویدئو چیزی شبیه آپارات است. توی مسجد فیلم لورل و هاردی را روی پرده دیده بودیم. خودمان حتی دستگاه پخش صوت نداشتیم. نه من، همه بچه ها... آن چه در خانه ها پیدا می شد تلویزیون بود و رادیو که بازار گرم تری داشت... ویدئو را که دیدم دنبال پرده اش می گشتم که آمریکایی درآمد: «این که پرده ای نیست خره! وصل می شود به تلویزیون!»
بچه ها هم تایید کردند!
کم کم شروع کردم به دست زدن و وارسی دکمه ها، کشف دنیایی دیگر... کمک کردیم و ویدئو را تا پای تلویزیون بردیم. آمریکایی که دو شاخه اش را وصل کرد، چراغ دستگاه روشن شد... اما یادش نمی آمد دکمه باز شدن در دستگاه کدام است! چند دکمه را آزمایشی فشار داد، صدای پله درآمد: «نکن این جوری خر سگ! یک وقت خرابش می کنی!»
راست می گفت، همه طرف پله را گرفتیم... شاشو کله اش را برد نزدیک و چند لحظه دقیق شد. بعد سر بلند کرد و پت پت کنان درآمد: «انگلیسی نوشته!»
حواس ها به ویدئو بود. آمریکایی رفته بود توی فکر، یک نگاه به دستگاه می کرد یک نگاه به سقف... نمی دانستیم چه کنیم. دهنی گفت: «خب از یکی بپرسیم!»
رفتیم توی شکمش! داد و بی داد... قیامت کردیم... آتش آمریکایی از همه تندتر بود... می خواستیم بزنیم و لت و پاره اش کنیم؛ همین حالا قسم خورده بود که به کسی نگوید! به گه خوردن افتاد!
نشسته ایم در سکوت... حواس ها و نگاه ها به دستگاه... مثل شئ ای مقدس و باستانی، دوره اش کرده ایم... صدا نمی کنیم مبادا حواس آمریکایی پرت شود... حالا رئیس اوست. هیچ کس حق اعتراض ندارد. حقش است! پس چی!؟
می گوید: «نچ! این جوری نمی شود!»
می کشد عقب. به پشتی روبه روی تلویزیون تکیه می دهد و به صفحه خاموش و سیاه خیره می ماند. یک دفعه از جا می پرد، هجوم می برد سمت دستگاه و دکمه ای را فشار می دهد؛ در با صدایی نرم و گوش نواز از بالای دستگاه می پرد بیرون... سوراخش اما خالی است! دهنی بشکن زنان نعره می کشد ما هم پشتش... دسته جمعی هلهله می کنیم... آمریکایی راضی و ساکت برای ما دست تکان می دهد... قیافه رئیس ها را گرفته... می پرسم: «چه جوری پیداش کردی!؟»
«یاد وقتی افتادم که با بابام فیلم می دیدیم!»
عجب کله ای دارد این پسر! مخ خالص است! پله می پرسد: «بقیه دکمه ها مال چیه!؟»
نمی گذارد یک دقیقه خوش باشیم! حمله می کنیم سمت دستگاه و دور می نشنیم... آمریکایی می گوید: «فقط یک مشکل داریم!»
مثل فرمانده بالای سرمان ایستاده و نگاه مان به اوست... می گوید: «فیلم نداریم!»

از دم غروبی دلم شور افتاده بود... بی خود و بی جهت! در که زدند گفتم بفرما! خبرش آمد! تنها نشسته بودم پای دستگاه... ده تا فیلم بیش تر جلوم بود... گفتم شاید در و همساده ای کسی باشد! رفتم در را باز کنم سایه یک مرده را از پشت شیشه ها دیدم... به دلم بد افتاد... رفتم بالا و از لای پنجره راهرو یک نظر انداختم... دیدم یارو غریبه است... نمی شناسم... دو تا می کوبید به در و عقب می کشید و سر کوچه را نگاه می کرد! گفتم لابد در ما را اشتباهی می زند! پنجره را باز کردم ببینم با کی کار دارد و کجا را می خواهد... آقا کله کشیدن همان و گوز پیچ شدن همان! حرف تو دهنم خشک شد! چهار پنج تا پاسدار چسبیده بودند سینه دیوار... همه با اسلحه! برق از سرم پرید! خداخواهی بود چیزی نگفتم... آن ها هم مرا ندیدند... چند وقت پیش بنده خدایی گفته بود باد خبرت را برده کمیته! مواظب باش! با خودم می گفتم حالا توی این خر محشر کی می آید دنبال ویدئو و چهار تا فیلم ما! درد سرت ندهم آقا جان! پریدم زنه را از خواب بیدار کردم... دو تا چهار لیتری دست نخورده توی آشپزخانه بود، دادم بیندازد تو حیاط شیر برنج... با هم نداریم، بعد پسم می داد... اتفاقاً سر شبی می خواستم دو تا استکان بزنم، هی پشت گوش انداختم تا یادم رفت! نمی دانم چه شد! تازه فیلم گرفته بودم، گفتم می نشینم پای دستگاه... هر چی بود خدا خواهی بود! وگرنه حاجی زغالی تا ریشه ام را نمی سوزاند ول کن نبود! هیچی حالی ش نیست این بشر! نه بچه محلی! نه حق سلام علیک و همسادگی! هیچی! با خودش نمی گوید من ده بار در روز می خورم تو روی این آدم! بعد چه طور توی چشمش نگاه کنم!؟
خودم پریدم دستگاه را برداشتم... از روز اول جاسازش را درست کرده بودم! چه جایی آقا! عقل جن به اش نمی رسد!
گذاشتم همان جا... حالا توی چه حالی! پاسداره دارد در را از جا می کند! می گفت می دانم خانه هستی! بیا در را باز کن! مگر آدم دلش چه قدر طاقت دارد!؟ این جور وقت ها که حال آدم دست خودش نیست، هست!؟ رفتم در را باز کردم... ناکسِ نالوطی زرتی دست گذاشت بیخ خِرم و چسباندم به دیوار، که خر خودتی! آشغال هات را کجا قایم می کردی! بقیه هم پشتش ریختند توی خانه... من زدم زیرش که چه آشغالی! چه کشکی!؟ چه دوغی!؟ قسم و آیه که چیزی به کار نیست! خودم را خوار و خفیف کردم آقا، دستش را بوسیدم که به خاطر زن و بچه م کوتاه بیاید، نشد آقا... انداختم جلو و بردم توی اتاق... اگر بدانی زن و بچه م چه حالی داشتند! پسره مثل بید می لرزید و زار می زد... حالا خوب بود دخترم رفته بود خانه خاله اش... اگر او بود که از دست می رفت! یک ذره دل ندارد این بچه!
تمام خانه را زیر و رو کردند... از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان از قصد فیلم ها را جمع نکردم... گفتم این ها بماند پر قیچی! بگذار سرشان به این ها گرم شود... می دانستم خبرم را دارند... بالاخره ما هم آدم خودمان را داریم! چند وقت پیش یک آشنا می گفت باد خبرت را برده کمیته و همین روزها می آیند سراغت... من که کف دستم را بو نکرده بودم! طرف از خودشان است... می آید با هم دو تا پیک می زنیم و می نشینیم پای دستگاه... بچه محل است... شما هم می شناسی! حالا به حکم زمانه زده و رفته توی دستگاه... می توانستم فیلم ها را جمع کنم، ولی پیش خودم گفتم نمی شود خانه را خالی کرد... بالاخره باید چیزی دست شان بیاید! گور پدر چند تا فیلم! مگر جرمش چه قدر است!؟ اصل کاری ها را می گذارم جای امن... محکم! دست شیطان هم به ش نمی رسد! بچه که نیستم! الحق سه چهار فیلم خوب میان آن هایی که بردند بود!
خوب که جمع و جور کردند، رئیس شان، همان که در می زد گفت ویدئوت کو!؟ آقا حرفی زدم و قسمی خوردم که از دیشب تا حالا دلم مثل سیر و سرکه می جوشد! کاش لال می شدم! گفتم به جان همین بچه م، با دست های خودم کفنش کنم، چند روز پیش پشت شهرداری روی دست فروختم!
نمی دانی چه می کشم آقا! چه آتشی به جانم افتاده! دلم بدجوری سوخته! می ترسم قسم دروغم پاگیر این بچه طفل معصوم شود! مادرش همین طور از دیروز زار می زند... می گوید برای کفاره اش باید گوسفند بکشی! بدبختی دست و بالم بسته است! به سرت اگر بخواهم فیلم اجاره بدهم صد تا مشتری بیش تر دارم! فیلم هایی می رسد دستم که فیلم بازهای قدیمی حتی پیدا نمی کنند! درآمدش هم که کنتور ندارد! می شود خرج سه تا خانه را داد... ولی دلم راضی نمی شود! می گویم یک وقت گرفتار می شوم و این زن و بچه طاقت ندارند... می افتند توی مضیقه... تمام شد آن روزهایی که مردم از ده خانه آن ورترشان خبر داشتند... دیگر کسی به کسی نیست... دیگر کسی یک نان در خانه آدم نمی دهد... حتی حال آدم را نمی پرسند! چه کنم اما!؟ جواب این دل بی صاحب را چه بدهم!؟ حریفش نمی شوم! شما خودت عشق بازی! می فهمی! هیچ کس نداند شما می دانی که چه قدر کفترهام را دوست دارم... چهل سال است حالا... از وقتی یک الف بچه بودم... نفسم به نفس این زبان بسته هاست... تخم که می گذارند پای شان می نشینم... جوجه ها که در می آیند عین مادر تر و خشک شان می کنم... مریض می شوند، خواب و خوراک ندارم... آقا! کفتر دارم که جوجه سیزدهم کفتر اولی است! دیگر شما حسابش را بکن! ولی ته ته اش حاضرم همه شان را یک جا با فیلم تاخت بزنم! این حرف را هیچ کس جز شما تا حالا نشنیده! خودم هم نمی فهمم چرا! قبلاً این طوری نبودم! چند وقت است که حالم این قدر خراب شده! هیچی جز فیلم آرامم نمی کند! انگار هر چه سنم بالاتر می رود بدتر می شوم!

قورباغه می ترسید؛ هم از کمیته ای ها هم از علاقه اش به سینما... به نظرش آن همه علاقه به فیلم عجیب بود و نشانه عیب و علتی! نشسته بودیم توی ایوان... آرام و قرار نداشت... مدام می گفت: «جواب زن و بچه م را کی می داد آقا!؟»

شب پیش ریخته بودند توی خانه و گرفته بودندش... خبرش پیچیده بود... با آقا رفیق بودند... برایش چهار لیتری می آورد... دستگاه تقطیر هم داشت... آقا که فهمید رفت پیش حاجی زغالی وساطت کرد که فلانی بچه محل است! زن و بچه دار است! خوبیت ندارد!
حاجی زغالی چشم دیدن قورباغه را نداشت، حرف آقا را اما زمین نینداخت و قوری را ول کرد وگرنه کارش بیخ پیدا می کرد... دم در کمیته هم حاجی به اش گفته بود: «برو پای آقا را ببوس که نجاتت داد! این بار آخرت بود! دفعه دیگر به صلابه ات می کشم!»
یک عالم فیلم توی خانه اش پیدا کرده بودند... پله از قول باباش می گفت: «دوباره من پرم به پر این می گیرد!»
تنها کسی که می دانستیم به حتم توی دست و بالش فیلم دارد قورباغه بود... حرفش را خودم پیش کشیدم... هر طور که بود باید فیلم پیدا می کردیم... یکی از بدبختی هایی که در زندگی درک کردم این است که آدم ویدئو داشته باشد بدون فیلم! من تجربه کردم! چیزی در مایه آدم سیگاری است که بی آتش مانده! باید آن قدر این در و آن در بزند که آتش پیدا کند وگرنه انگار چیزی را گم کرده و حالش خوش نیست...
خیلی بالا و پایین کردیم، نقشه کشیدیم که چه طور با قوری طرف شویم... همه بی نتیجه! سنی از قورباغه گذشته بود، تقریباً عاقله مردی چهل و شش هفت ساله... نمی شد شتری یقه اش را گرفت که به ما فیلم بده! آن هم بعد از اسارت که از سایه خودش هم می ترسید! پله افسوس روزی را می خورد که فیلم ها را توی کمیته، بعد از شکستن، ریخته بودند توی سطل آشغال... با چشم های خودش دیده بود و دلش می سوخت که چرا چند تا از فیلم ها را بلند نکرده! پیش نهادش هم این بود که باید با پسر قوری دوست شویم و از او فیلم بگیریم! حرف مفت بود البته! پسرک هنوز مدرسه نمی رفت و فرق گوشت کوبیده و فیلم را نمی فهمید! با مادرش می آمد توی کوچه! تازه این طرح از همه بهتر بود! شاشو می گفت می رویم در خانه اش و می گوییم یا به ما فیلم بده یا تو را لو می دهیم! دهنی می گفت ببینیم اگر فیلم هاش را توی گنجه کفترها می گذارد، از خانه خودمان بام به بام می رویم سراغش! گنجه را می جوریم و فیلم ها را پیدا می کنیم! زر زیاد می زد! هفت هشت بام و یک کوچه باریک فاصله خانه هاشان بود! نگاه چپ چپ ما را که دید و چند فحش آب دار و جانانه که شنید گفت: «خب... وقتی که دیدیم دوباره می گذاریم سر جاش!»
تنهای چیزی که می شد به اش دل خوش کرد حالت مشنگ وار قورباغه بود که انگار فاصله را از میان مان برمی داشت... اخلاق خاصی داشت؛ مخلوطی از سر خوشی کودکانه و عشق فیلم در وجودش بود که در سن و سال او به دیوانگی نزدیک می شد... بارها دیده بودم که توی کوچه اگر گوش مفت پیدا می کرد، شروع می کرد به تعریف کردن فیلم... آن هم نه تعریف معمولی، می خواست فیلم را تمام و کمال نشان دهد!
آخرش هر چه حساب کردیم دیدیم تنها راه این است که من بروم پیشش و قضیه را برایش بگویم... راحت و آسوده! همیشه بهترین راه حمله از روبه روست! شاخ به شاخ! نهایتش می گفت ندارم! نمی دهم! یا هر چیز دیگر... آن وقت یک خاک دیگر به سر می کردیم...
در خانه اش را که زدم در همین حال و هوا بودم... خودش در را باز کرد... نگذاشت سلام کنم، این طوری کرد: «سلام... چه طوری!؟ خوبی!؟ آقا چه طور است!؟ بابات چی!؟ سلام برسان!»
همیشه همین طور بود؛ ظرف دو ثانیه همه این حرف ها را می گفت... کاری هم نداشت جواب می دهی یا نه! توی حال خودش بود... بعد خیره شد به من... چشم هاش بدجوری تا به تا بود... فکر می کردی جای دیگری در پشت سرت را نگاه می کند و حواسش نیست... آمدم بگویم فیلم می خواهم، هول شدم گفتم: «آقا سلام رساند... گفت ما ویدئو خریدیم اما فیلم نداریم! اگر شما داری...»
پرید وسط حرفم: «خودش گفت!؟»
افتاده بودم توی سرازیری و باید تا ته اش می رفتم... گفتم: «بله... خودش مرا فرستاد پیش شما!»
دم در ایستاده بودم... لحظه ای ته ریش جو گندمی چند روزه اش را خاراند... سرک کشید و توی کوچه را نگاه کرد؛ زنی چادر مشکی، زنبیل به دست می گذشت...
رفتیم تو و در را پشت سرم بست... گفت منتظر بمانم و از پله های کنار راهرو رفت بالا...
تکیه دادم به در... خانه شان جنوبی بود و اول ساختمان و دست پایین حیاط... روبه روم آشپزخانه شان را می دیدم... پسرش کف زمین نشسته بود و با چیزی مثل ماشین بازی می کرد؛ صدای موتور در می آورد و بوق می زد و قام قام می کرد... زنش هم گاهی این سو آن سو می رفت و چیزی را بلند و کوتاه می کرد... مرا که دید شناخت... حال خانم را پرسید، سلام رساند و دوباره مشغول شد...
خانه شان بوی عجیبی می داد... بوی غریبی... بویی که نمی شناختم... گند زده بودم و ته دلم می ترسیدم دستم رو شود، یکهو قورباغه به سرش بزند و تلفن کند به آقا! بد بود!
تمام جانم را ترس گرفت... ناگهان چنان ادرار به ام فشار آورد که گفتم همین حالاست که بشاشم توی شلوارم... داشتم خودم را ول می کردم! خواستم در را باز کنم و بزنم بیرون، فرار کنم و توی کوچه بشاشم... بوی خانه شان بدتر تحریکم می کرد...
برمی گردم سمت در، زبانه قفل را عقب می کشم و آزاد می کنم... دلم دارد می ترکد! عجب غلطی کردم! من! این جا! خانه قورباغه! فیلم! ویدئو! دروغ! آقا را بگو! همین ها برای مرگم کافی است! زیاد هم هست! جایی را نمی بینم... چشم هام سیاهی می رود... پیشانی می چسبانم به شیشه در... سرما و خنکای چندش آورش توی سرم می ریزد... آقا اگر بفهمد توی خانه قورباغه آمده ام حسابم پاک است... بقیه اش پیش کش! هزاربار سفارش کرد تو خانه کسی نروم... با بزرگ ترها نگردم... یک بار با میکی، شاگرد نانوایی حرف می زدیم... تعریف می کرد در تغار خمیر تف می اندازد... بعضی وقت ها هم ان دماغ... می خواست مرا هم ببرد که وقتی کسی توی نانوایی نیست توی خمیرها تف کنیم... می گفت خیلی کیف می دهد! از آن بهتر پیش نهاد کرد سیب زمینی ببرم و بگذاریم توی تنور...
دو سه بعد از ظهر بود... کوچه ها خلوت... نشسته بودیم روی پله نانوایی تعطیل، توی سایه... آقا رسید... از دور دیدم که می آمد... از عصبانیت گر گرفته بود... تا حالا آن جور ندیده بودمش... صدام کرد، رفتم جلو... همان وسط کوچه بی مقدمه یکی زد زیر گوشم و گفت: «مگر نگفتم با بزرگ تر از خودت نگرد!»
رو کرد به میکی: «حواست باشد جانور! دندان هات را می ریزم توی دهنت و می اندازمت در تنور همین نانوایی!»
میکی داشت زهره ترک می شد... عقب عقب فرار کرد تو نانوایی و در را پشت سر بست...
آقا گوشم را کشید که یادم بماند... خودش گفت... بعد هم هُلم داد و با خود برد...
برای آمریکایی که تعریف کردم گفت میکی به من هم همین حرف ها را زده است! من اما نرفتم! ولی کلاغ را دیده بود که سیب زمینی به دست با میکی می رود... آن هم یواشکی! حرفی بود برای خودش! لابد توی خمیرها تف می کردند!
حالا اگر باد برای آقا خبر ببرد که من این جا هستم مرا می کشد!
در را باز کردم... باد گرم کوچه به درون می توفید و می خورد توی صورتم... قورباغه پشت سرم صدا زد: «پس کجا!؟»
برگشتم؛ بسته ای روزنامه پیچ را مقابلم گرفته بود... گفت: «به آقا بگو این را ببیند تا بعدی! خیالش راحت! تا هزار تا فیلم پیش من جا دارد!»
چنگ زدم و بسته را گرفتم... از در به دو زدم بیرون... پرواز می کردم... صدای قورباغه از پشت سرم می آمد: «مواظب باش بچه!»
نفس نفس می زنم... خودم را می اندازم در فرو رفتگی دهانه یک خانه... برای رسیدن به کوچه مان یک راه بیشتر نیست! پاسدارهایی که ماشین شان را پایین پارک می کنند، آمد و رفت شان از همین جاست... باید مواظب باشم... تا حالا از نزدیک فیلم ندیده ام... باید ببینم قورباغه چند فیلم به ام داد... گوشه روزنامه دور فیلم را پاره می کنم؛ قلبم می خواهد از جا کنده شود... از فرو رفتگی دهانه خانه یک آن سرک می کشم بیرون؛ کسی نیست... روزنامه را باز می کنم... جاودانه ام من! فیلم را پشت و رو می کنم و تمام ابعادش را لمس... روی برچسب پهلوی فیلم نوشته: «شعله»... هر چه هست به آتش ربط دارد! ته دلم اما شور می زند! نکند کسی از راه برسد! روزنامه را می پیچم دور فیلم... مثل اول بسته نمی شود... لعنتی! این طوری مکافات است! روزنامه را می اندازم دور و فیلم را می گذارم زیر کش شلوارم، بهتر است! اما شل است! شورت هم که پام نیست! یکهو می بینی سُر می خورد و از پاچه ام می زند بیرون! بدبخت می شوم! می گذارم زیر بغلم! زیر پیراهنم... دست ها را جمع می کنم توی سینه... فکر نکنم معلوم باشد! راه می افتم... اندازه همه جهان بزرگم من! از من قوی تر کسی نیست! پس چی!؟ چیزی دارم که فقط مال من است! بچه ها که ببینند دهن شان باز می ماند... می شاشند به خودشان! خودم بروم زودتر یک جا بشاشم! پله و دهنی می گفتند محال است قوری به تو فیلم بدهد! تازه یکهو دیدی به سرش زد و چک پیچت هم کرد! شاشو می گفت به امتحانش می ارزد... باز این پسر چیزی سرش می شود!
یک پاسدار دارد از بالا می آید پایین... حواسش نیست اما... حتی نگاه به من نمی کند... نمی داند که! چه بهتر! می گذرم... آرام، سر به راه و پا به راه، مثل بچه آدم! جفتک نمی اندازم... می دوم... کلاغ سر کوچه مان ایستاده، مثل هویج! تکه ای بزرگ لواشک را سق می زند... می گوید: «کجا بودی حرمله!؟»
«به تو چه گه سگ!»
«پررو! نمیری یک وقت با این رنگ پریده ت!»
جواب نمی دهم، رد می شوم... صدا می زند: «حالا چرا دست به سینه راه می روی!؟»
گور پدرش! می دوم سمت خانه... تخم جن ها روی پله خانه آمریکایی ردیف نشسته اند... مرا که می بینند از جا می پرند... پرسان نگاه می کنند... دسته جمعی دارند می میرند... می رسم نزدیک، آمریکایی اول همه می پرسد: «داد!؟»
یک نچ کشیده تحویل می دهم... همه منتظر همین بودند... شاشو پت پت می کند: «برو بابا مسخره!»
صبر می کنم که خوب بسوزند! ناله شان را درمی آورم... مانده اند معطل و خاک بر سر... انگار که توپ میان شان خورده! هر کدام یک سمت کوچه ایستاده اند! پله می گوید: «حالا چی کار کنیم!؟»
کوچه مان بن بست است و امن... پاسدارها هیچ وقت این جا نمی آیند... فیلم را، نشان بزرگی ام را، از زیر پیراهن در می آورم و می گیرم هوا و هیس هیس می کنم! بچه ها حمله می کنند، اما بی صدا... کسی نباید بفهمد... سینه شان دارد از ذوق می ترکد، مثل خودم... همه بالا و پایین می پریم در سکوت محض! احساس می کنم پاهام از روی زمین بلند شده... سرم بالای ابرهاست... باید بروم خانه بشاشم! حالا رئیس منم!

اوایل شب ها هوا ملس بود... بچه نسیمی که از فضای خالی دور در، درون اتاق می وزید و از پنجره بیرون می ریخت، تن آدم را مور مور می کرد و می چسبید... به خصوص سر شب که رد می شد و سکوت جا می افتاد، صدای جیرجیرک ها قیامت می کرد...

نظرات کاربران درباره کتاب در مرز دیدار روشنان

بسیار عالی
در 5 ماه پیش توسط reza arefi
طنز، رنج، اندوه، خشم تمام احساسات ادم رو تحریک می کنه و دست آخر یه پایان معنی دار. این اثر رو باید بارها خواند
در 7 ماه پیش توسط علی قنواتیان
خیلی خیلی خوب بود.نباید مثل یه رمان معمولی خوند و رد شد.باید کلمه به کلمه و حرف به حرف فهمید.فکر کنم یه بار دیگه بخوام بخونمش.اینبار عمیق تر...
در 3 هفته پیش توسط زهرا بابایی