فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دیوار شیشه‌ای

کتاب دیوار شیشه‌ای
برج سکوت - کتاب دوم

نسخه الکترونیک کتاب دیوار شیشه‌ای به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دیوار شیشه‌ای

مانده بودم با سر برهنه! صبح فهمیدم... وقتی آفتاب زد... داشتم توی آیینه سر و صورتم را نگاه می‌کردم... یکی از لگدهای پسره خورده بود توی صورتم. لبم بدجوری پاره شده بود و تمام چانه و سینه مانتوم پر خون بود... چاره‌ای نداشتم. همان جور با سر برهنه راه افتادم. آدم حسابی‌ها سوارم نمی‌کردند و آش و لاش‌ها بوق می‌زدند. می‌گرفتند بغل و تکه می‌انداختند. فکر می‌کردند از روی شکم‌سیری روسری‌ام را برداشته‌ام... تمام طول بزرگ‌راه را همین جوری‌ زار زدم و رفتم... می‌خواستم بمیرم... تو هیچ وقت نمی‌فهمی من از چی حرف می‌زنم، چون که زن نیستی! این‌جور وقت‌ها حس عمیقی از دخترانگی درش موج می‌زد... یک‌بار ازش پرسیدم: «بالاخره تو لاتی یا شاعر!؟» جواب داد: «لاتِ شاعر!»

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.72 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دیوار شیشه‌ای

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به چه چیزی می شود اعتماد کرد واقعاً!؟ همین زمین! به این گندگی! به این عظمت! یکهو دیدی همین حالا با تمام کهکشان راه شیری تِلپی افتاد درون یک سیاه چاله و دیگر اثری از آثارش باقی نماند!
یک جورهایی همه ته خط ایستاده ایم، از روز اول... تمام ایم... بر لب تاریکی ها قدم می زنیم، لِی لِی می کنیم و جفتک می اندازیم... یک تکان این ور و آن ور، افتاده ایم ته چاه... توی سوراخ... درش را هم گل می گیرند و تمام! می ماند استخوان های مان که شغال هم دندان نمی زند بس که کثافت ایم! دیگر خودتان حسابش را بکنید که حرف هایی مثل رفاقت و من بمیرم و تو بمیری و نان و نمک و این جور چیزها شعر محض است... البته بی قافیه... حاج عدالت ختم همه سلسله های عالم بود و کارش درست... می گفت رفاقت یکی دو بست اولش خوب است و باقی همه تاوان... آدم به خودش هم نمی تواند اعتماد داشته باشد، چه برسد به کار دنیا و زندگی و دیگرِ آدم ها...
بچه که بودم، هر وقت می خواستم برای فردا روزی از خانم قول و قراری بگیرم که کاری را برایم انجام دهد، می گفت: «تا فردا کی مرده و کی زنده!؟ من که از فردای خودم خبر ندارم!»
راست می گفت و بیش تر از آن که راست بگوید تلخ می گفت. فردا که هیچ، خبر از یک ساعت دیگر نداریم... وقتی فرشته ها سقوط می کنند، وقتی فرشته ها یک روده راست توی شکم شان نیست، وقتی فرشته ها «اتو» می زنند، وقتی فرشته ها به زمین و بوی خاک خو می گیرند و هوا برشان می دارد و می زنند به رگ بی خیالی و می کوبند بر طبل بی عاری، بچه شیر خام خورده آدمی زاد باید برود جلو و غازش را بچراند!
این ذات دنیاست، ماهیت زندگی و قاعده بازی آدم عملی است که هیچ چیزش قاعده ندارد. همه چیز خلاصه می شود در یک لحظه و یک آن... در یک تلمبه و یک وعده نشئگی... یک وعده عشق و حال... دوست و رفیق کجا بود!؟ ته ته اش یک مشت زالوییم که به هم چسبیده ایم. من که می دانم و با خودم تعارف ندارم... می نشینیم دور هم؛ من بمیرم، تو بمیری، کجا بودی تا حالا!؟ چه مهربانی تو! ته خط عشق و حال را یک ساعته می زنی... همه خوب! آن چنانی! دنیای مهربانی! یک ساعت بعد که حالت سر جا آمد، آرام و محترمانه در می روی! اگر هم نشد، نا آرام و غیرمحترمانه! می خزی در لاک تنهایی خودت... تف نمی اندازی در صورت همه مهربانان! بعد هم، هر بار که سرت می خورد به سنگ، برگرد و فکر کن که علتش چه بود!؟ هیچ جوابی وجود ندارد! هیچ اثری از لحظه فروپاشی نیست. فقط گاهی با تغییر شرایط، می شود واقعیت را کمی عریان تر حس کرد... راحت تان کنم؛ این دنیای زالوهاست... به عمق کثافت و تنهایی خوش آمدید!
داستان این است؛ درست نمی بینیم چه اتفاقی دارد می افتد... مسافر کوچولو از قول سلطان، مادر بزرگش، می گفت: «تیرمست»... می گفت این تکه کلام سلطان بود وقتی که عشرت طلاق گرفت... می گفت وقتی شکارچی آهو را دنبال می کند و با تیر می زندش، اول آهو نمی فهمد بس که بدنش از جست و خیز گرم است... تیر هم که می خورد با آن خون ریزی اول، سرخوش تر می شود تازه! این جور وقت ها می گویند آهو تیرمست است... ولی کمی که رفت و خون ریزی اش زیاد شد، وقتی که پاهاش دیگر توان حرکت نداشت و به پهلو افتاد، وقتی شکارچی بالای سرش رسید و کارد را بر گلوش گذاشت و روی شاهرگش کشید، وقتی شترک خونش را در سر و صورت و لباس و چشم های شکارچی دید، آن وقت، تازه آن وقت می فهمد چه اتفاقی افتاده است...

نیمه شهریور به بعد، باغچه جلو رستوران پر می شد از داوودی... قیامت می کند این گل! من که چیز زیادی از گل و گیاه نمی دانم، ولی فکر نمی کنم هیچ گلی مثل داوودی این همه رنگ داشته باشد. مثلاً صورتی اش؛ صورتی روشن، صورتی چرک، صورتی با رگه های سفید، صورتی با رگه های زرشکی، صورتی با رگه های لیمویی... تازه این طیف خانواده صورتی است، هر رنگی برای خودش این همه تنوع دارد. یک دنیا طرح و رنگ که واقعاً گفتنی نیست! وقتی نگاه شان می کنی روحت تازه می شود، اگر روح تازه شدنی باشد!
جلو در ایستاده بودم و به این جشن رنگ نگاه می کردم. دهنی زنگ زده بود که نزدیک است. رفته بود دنبال یک استاد تنورساز. قبلی ها همه تو زرد از آب درآمده بودند و هر بار که تنور را روشن می کردیم جداره درونی اش ور می آمد... قضیه انگار طلسم شده بود. یک مدت بی خیال شدیم که شربتی این آدم را پیدا کرد. یارو بچه تربت بود، پدر در پسر نانوا و تنورساز. تخصصش البته سنگک بود. شربتی که این طور می گفت...
در اصل پیش نهاد تنور و نانوایی را سعیده داد... بلور قبول کرد و من افتادم دنبال کارهاش. از حق نباید گذشت که فکر قشنگی بود. می خواستیم نان سیردارِ داغ را به مفت بدهیم به ملت... بخورند و کیف کنند و باز برگردند همان جا...
کارمان اما دائم عقب افتاد. عجله داشتیم که زودتر تمامش کنیم. از یک طرف جنازه تنور خاموش گوشه محوطه افتاده بود و صورت قشنگی نداشت و یک جورهایی دل گیر بود، از طرف دیگر پشکل منش، صاحب رستوران، بعد از مدت ها داشت از آمریکا برمی گشت. زشت بود که تنور بی کار و نیم ویران افتاده باشد. این طور که شربتی و بلور می گفتند به دیدن این چیزها حساسیت داشت و حالش بد خراب می شد. ما هم گذاشتیم پشتش...
در تمام مدتی که من توی رستوران بودم، پشکل منش دوبار آمد آن جا. تمام مدت که می گویم یعنی چیزی نزدیک چهار سال... دفعه اول داشتم می رفتم بیرون، دیدم یک پیکان سرش را کج کرد که بیاید تو. تک بوقی هم زد. پنجره راننده بسته بود، دوتا تقه زدم و ندا دادم: «پارکینگ خصوصی نداریم!»
یک نظر هم سرک کشیدم توی اتاق؛ پشکلی تنها نشسته بود عقب و از پشت شیشه آن سو را نگاه می کرد.
راننده هنوز شیشه را نداده بود پایین که دیدم بلور آقا آقا گویان و به دو خودش را رساند. تیز دو لنگه در را باز کرد. دنبال ماشین آمد و در را برای آقا باز کرد و دستش را بوسید. مدام تعظیم می کرد و در عزت تپان کردن آقا سنگ تمام می گذاشت. یک لحظه هم در گوشم ندا داد: «آقا صاحب رستوران اند!»
ماشین مال آژانس بود، دور زد و رفت... ما ماندیم و آقا که بی خبر آمده بود. فقط برادر زاده اش انگار تک زنگی به بلور زده بود که آقا دارد از خاورمیانه رد می شود، یک سر هم آن جا می زند! می گفتند کارش این جوری هاست. رستوران به آن عظمت برایش اهمیتی نداشت. کلان مایه می گرفت، اما رویش حساب نمی کرد! البته به اسم و سند مال او بود، می گفتند درآمدش می رسد به برادر زادهه... این بابا هم مردی بود دور و بر پنجاه... شاید هم کم تر... ولی بد شکسته بود. همه اش هم سر عشق و حال که آدم را زود داغون می کند. البته این را حدسی می گویم و زیاد نمی شود رویش حساب کرد. من چهار پنج بار بیش تر ندیده بودمش؛ یک دفعه بلور از دور نشانش داد و بار دوم یک فقره چک برایش بردم تا دم در خانه. بقیه اش گذری بود. سال به سال نمی آمد رستوران. غذا زیاد سفارش می داد، می گذاشتیم توی آژانس و برایش می فرستادیم. سر هر ماه هم خود بلور چکِ درآمد رستوران را به تاریخ روز می نوشت و برایش می برد.
سر هر سال یک حساب دار از طرف همین برادر زاده می آمد رستوران و زیر و روی حساب ها را در می آورد... می نشست توی دفتر و کسی را راه نمی داد. نتیجه را می داد دست همین آقا و یک نسخه هم می فرستاد برای پشکل منش.
پشکلی را همه آقا صدا می کردند، حتی برادرزاده اش. این را بلور می گفت که آقا برایش مراد بود. خیلی دلش می خواست مثل او شود. می گفت پنجاه سال پیش لخت و پتی می رود آمریکا... از هیچ به همه چیز می رسد. کارش به جایی می رسد که توی پنج قاره می شناسندش... بیش تر زمینه کاری و وجهه اش هم مربوط به کار معدن بود و یک شرکت بین المللی داشت توی آمریکا... این ها را یک شب که خود آقا کله اش گرم بود برای بلور می گوید...
شربتی می گفت آقا ناهار را نیویورک می زند و چای عصرش را توکیو و برای شام باید برسد لندن! خیلی اصرار می کرد که مرا با خودش ببرد... می گفت من که این جا هستم، تو هم بیا یک دوره غذای ژاپنی آموزش ببین! غذا، یعنی غذای ژاپنی! بقیه ملت ها علاف اند! نشد که بروم! پاگیر زن و بچه ام من! زبان ژاپنی هم که هیچ! تو بگو حتی یک سلام علیک خشک و خالی! دیگر از ما گذشته توی این سن و سال... روی آقا را سر همین حرف ها انداختم زمین... شرمنده اش شدم... آقا که می گویم کم کسی نیست ها! توی آمریکا برای خودش هواپیمای شخصی دارد! بیست و پنج سال بیش تر است که می شناسمش... ندیدم آدم مطابقش! دست به خاکستر بزند طلا می شود! ولش کن توی بیابان! لختِ مادرزاد! همه را آباد می کند! از توی سنگ پول می کشد بیرون! آن قدر دارد که فی المجلس می تواند نصف تهران را بخرد! مرد که می گویند یعنی این! ما اسم خودمان را گذاشته ا یم مرد، آویزانیم در اصل!
بعد صداش را آورد پایین؛ بین خودمان باشد... آقا دیپلم هم ندارد! سوادش اکابری است! از من بپرس! پرونده اش دست من است! اما پانصدتا دکتر و مهندس برایش کار می کنند! اوایل توی کار چرم بود... سالامبور صادر می کرد. ولی این همه برو بیا نداشت. نه که وضعش بد باشد ها! نه! همان وقت توپ داغونش نمی کرد! بعد از این که زد تو کار زمین و خانه یک دفعه بلند شد... شد این آقایی که می بینی... زمین این رستوران ارث پدری اش است. با برادرش شریک بود. او که مرد همه را هُلُفتی داد به برادرزادهه... سهم درآمدش را می گویم! در جریانی که! ولی نمی دانم چه حکایتی است که هیچ وقت سند نزد برایش! فکر کنم این جا آمد کارش باشد که تا حالا همین جوری نگه اش داشته!
پشکل منش خواب های رنگینی برای رستوران دیده بود... چه می دانستیم اما! کف دست مان را که بو نکرده بودیم. ایستاده بودم که دهنی یکی را بیاورد تنور را درست کنیم و به رخ پشکلی بکشیم!
دهنی دست پر آمد؛ طرف پیرمردی بود قد بلند و لاغر... سیا تو... با ته ریش چند روزه و سبیل های سفید که تارهای میانی اش از جرمِ دود سیگار به زردی می زد... قیافه بیابانی بیابانی!
از ماشین که پیاده شد، رفت اسباب بنایی اش را از عقب وانت بردارد... دهنی آمد کنارم: «یک خوراک بده من!»
ساعت نه صبح! سابقه نداشت و وقتش نبود... پرسیدم: «برای چی!؟»
گفت: «تعریفت را زیاد کردم! ندیده عاشقت شده!»
و با سر به پیرمرد اشاره کرد...
دست کردم پر شال؛ بسته نایلون پیچ را در مشت گرفتم و وزن کردم... بدجوری چاق بود! توی جیب اندازه گرفتم، احساس کردم زیاد است... کشیدم عقب تر و یک نیشگون گرفتم! دو سه نخود می شد... بعد هم میان انگشت آن قدر مالیدم که شد مثل تیله... پیرمرد که جلو آمد به هوای دست دادن، دست دراز کردم سمتش: «احوال مشتی!؟»
و زدم سر شانه اش... پیرمرد وزن قضیه را که حس کرد، می خواست پرواز کند، کشیده گفت: «خوبم... خوبِ خوب!»
کیف می کرد... گفتم: «کار این تنور ما امروز تمام است یا برویم دنبال یکی دیگر!؟»
و انگشت های نوچ را مکیدم... گفت:«قند پهلو را برسان برو برای خودت! آفتاب زردی بیا تحویل بگیر!»
دهنی را گذاشتم پای کار. سفارش کردم برای پیرمرد چای و نبات ببرد... مزه دهنم تلخ شده بود. ناشتا هم بودم. رفتم آشپزخانه؛ نان و کره و عسل را با یک لیوان چای پر مایه زدم به بدن. برگشتم و رفتم توی دفتر؛ کسی نبود... یک نخ سیگار روشن کردم. هوا بدجوری بوی پاییز می داد. آفتاب در نیمی از فضای دفتر پهن بود... هیچ چیز مثل نور نارنجی رنگ پاییز حال و هوای شعر را در آدم زنده نمی کند. یک جور رخوت غم انگیز درش هست که فقط با شعر پر می شود. دفتر شعری را که سعیده داده بود برداشتم. گذاشته بودمش در کشوی میز، کشویی که کلیدش دست خودم بود. وسایلم را می گذاشتم آن تو؛ یک قطار سرنگ، یک سر رسید، مقداری پول، به اندازه دو تزریق جنس برای روز مبادا و وقت هایی که به پیسی می خوردیم... با چند قلم خرت و پرت دیگر... کتاب را برداشتم و شروع کردم به خواندن؛ بدجوری سپید بود و برای خواندنش حتی باید مبارزه می کردی!
لنگ هام را ولو کردم روی میز... سرم را تکیه دادم به پشتی کاناپه و کتاب باز را روی صورتم گذاشتم؛ بوی صفحات نو و باز نشده می داد... بوی جوهر... بوی کاغذ نو... گذاشتم بینی ام سیراب شود... انگار بوی آقا بود، بوی کتاب خانه اش... مدرسه که می رفتم، اول مهر هر سال این بو را احساس می کردم. بعد رفته رفته کم می شد و می رفت تا سال دیگر...
چرتم برده بود... جایی میان خواب و بیداری دست و پا می زدم که از احساس بلند شدن کتاب از روی صورتم چشم باز کردم؛ بلور بود! جا خوردم. گفتم: «وقتی می آیی یک صدایی از خودت در بیاور که آدم را قبض روح نکنی!»
ایستاده بود بالای سرم، پشت کاناپه... کتاب را جوری که فقط لای ورق هاش باد بخورد، به سرعت ورق می زد... یک دفعه یادم افتاد نکند سعیده ابتدای کتاب تقدیم نامه ای چیزی برایم نوشته باشد! هنوز کتاب را یک بار درست و حسابی نگاه نکرده بودم! دنبال جوابی برای سئوال احتمالی بلور می گشتم که تلخ گفت: «تو هم افتادی تو خط این دری وری ها که!»
نگاهی به پشت جلد کتاب کرد و انداختش روی کاناپه، کنار من...
خودم را بی خیال نشان دادم. کتاب را برداشتم و به سرعت ورق زدم، جوری که انگار برایم مهم نیست... خط و نقشی خارج از نوشته های کتاب به چشمم نخورد. آرام گرفتم. تکیه دادم به پشتی و از همان دور کتاب را پرت کردم روی میز...
بلور آن سو، روبه روی من نشست و دوباره کتاب را برداشت، پرسید: «این دست تو چی کار می کند!؟»
حاشیه نرفتم... همه آن چه را که فقط توی دفتر اتفاق افتاده بود و داستان گرفتن کتاب را گفتم... نشان به آن نشان دادم که سایه هم بود... باور کرد یا نه، با خودش درگیر بود. گفت: «پس چرا سعیده به من چیزی نگفت!؟»
چه می دانستم من! لابد یادش رفته بود یا نشده بود که بگوید! هزار دلیل می توانست داشته باشد!
بلور ساکت نشست... آرنج ها را روی زانو حایل کرد و سر را در کاسه دست ها گرفت... زدم به اش: «عجب آدمی هستی تو! فکر و خیال نداری می افتی دنبال این قصه ها! ول کن بلور!»
تکیه داد عقب و سرش را گذاشت روی پشتی و خیره شد به سقف... چه می دانستم این حرف بین زن و شوهر سابقه دار است، با آن حال خرابی که پسره یک دفعه از خودش نشان داد! بلند شدم... حدس می زدم صدام کند، اما نکرد. مثل سنگ نشسته بود...
زدم بیرون... با خودم می گفتم چه خوب که سعیده نیست، که دیدم خانم از در آمد تو! حلال زاده بدبخت! به فکرم رسید به اش بگویم چه اتفاقی افتاده! که آقا آن بالا منتظر نشسته! که خون خونش را می خورد! آن هم سر هیچ و پوچ! سر یک کتاب شعر که یک سطرش را نمی شد خواند! پشیمان شدم... قاراشمیش خانم فقط یک کتاب به من داده بود... حقیقت را باید گفت، اما نه همه اش را! بیش تر از آن به من ربطی نداشت... من هم که راست و پوست کنده همه را گذاشتم کف دست شوهرش!
میان حیاط رسیدیم به هم... درآمد: «کجا!؟»
آرام گفتم: «کتاب شعرت را بلور دید!»
همین... رد شدم و رفتم سمت محوطه و تنور... احساس می کردم سعیده برگشته و مات و حیران مرا نگاه می کند... محل نگذاشتم... وزن نگاهش اما روی شانه ام سنگینی می کرد...

نظرات کاربران درباره کتاب دیوار شیشه‌ای

من شیفته شوخی های فرامتنیش شدم، به قول حرمله خیلی به جا و به قاعده، نه لوس میشه نه یه ریتم و خسته کننده.
در 7 ماه پیش توسط علی قنواتیان