فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نمایش مرگ

کتاب نمایش مرگ
برج سکوت - کتاب اول

نسخه الکترونیک کتاب نمایش مرگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نمایش مرگ

توی قرچک یک هفتۀ اول قرنطینه بودم، همه همین طورند؛ اعصاب‌ها داغون... خون جلو چشم‌ها را گرفته... به راحتی می‌توان آدم کشت یا کشته شد... همه‌جورش هم پیدا می‌شود؛ زیر حکمی، دزد، جانی، کلاه‌بردار، ورشکسته، دیه‌ای، چک‌برگشتی، قاچاقچی جزء و بیش‌تری‌ها خمار... جنس آن تو قیمت ندارد... فراوان هم هست! یک عده از این راه پول پارو می‌کنند... جنس را از پایین فرو می‌کنند به اندرون... قدیمی‌ها و کننده‌ها و پاره‌هاشان جنس را می‌گذارند در یک قوطی آب‌میوۀ فلزی باریک و فرو می‌کنند توی نه هر چه بدترشان... انگار که یک مغازه، از باسن‌شان پول درمی‌آورند... این را من نمی‌گویم، حرف و تکه‌کلام خودشان بود... اگر می‌پرسیدی از کجا نان می‌خوری، پشتش را سمتت می‌گرفت و دو ضربه روی کپلش می‌زد و می‌گفت: «از این مغازۀ دو نبش!»

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نمایش مرگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

چهار نفر در مستراحی یک در یک! با دکمه های باز و زیپ های پایین... بدون در، بدون حجاب... مستراح که نه! روی کاسه را با تخته پوشانده اند. از آفتابه و شلنگ آب خبری نیست... تا بخواهی پر نور... میان راه رویی پر از آدم که پر روها و چشم دریده هاشان سرک می کشند و دید می زنند. هر چهار نفر رو به دیوار ایستاده ایم و پیر مردی در میان مان... روی کار ما نظارت می کند... مثل گرگ مواظب است کسی تقلب نکند! خون یا چیز دیگری نزند تو شاشش برای رد گم کنی! باید بشاشیم تو ظرف هایی که صد سی سی گنجایش دارد، از یک استکان معمولی کمی بزرگ تر... دست کم باید نصف ظرف پر شود. یکی از یاروها لودگی می کند: «حاجی جون! اگر شاش مان بیش تر از ظرف بود چی کار کنیم!؟»
«بکش بالا تف کن!»
پیر مرد از آن بد دریده هاست، از چشم هاش پیداست که خودش گرگ است یا بوده و حالا زندگی دندان هاش را کشیده است...
یارو که تو پوزه اش خورده می نالد: «لااقل دستمالی چیزی این جا می گذاشتند که خودمان را پاک کنیم!»
پیرمرد ظرف را از دستش می گیرد: «طبقه بالا تو مستراح آفتابه هست! برو پر کن بریز رو کله ت! پاکِ پاک می شوی!»
به اش می گفتند دوش آفتابه! حبس که بودم، به خصوص روزهای اول قرنطینه، برای رفع سیم کشی همین کار را می کردیم... خماری که فشار می آورد عصب کشیده می شود، سیم می کشد... بدن قفل می کند و اگر کسی ایستاده باشد یکهو راست می رود پایین و با صورت می خورد زمین... دندان ها کلید می کنند و صورت سرخ و کبود می شود... نفس در نمی آید... باید کسی باشد که عضلات را بمالد و رگ پشت زانو را بگیرد و فشار دهد... پشت بندش باید برساندت تو مستراح و یک آفتابه آب سرد، ناگهان بریزد رویت تا اعصاب و ماهیچه های قفل شده آزاد شوند...
آن تو یکی بود که زائر صداش می کردیم. حبسش تمام بود و اگر تقاضای عفو می داد می رفت، اما بیرون کس و کار و جایی نداشت. بیست سال زندان بود و آن جا تیغش می برید. خودش می گفت اگر به زور آزادم کنند شبانه خلاف می کنم و برمی گردم همین جا! از شهر می ترسید! از آدم هاش هم! می گفت گیریم که آزادم کنند، کجا بروم وقتی حتی یک خیابان این شهر را به یاد نمی آورم!
این ها را وقتی برایم تعریف کرد که با هم، هم خرج شدیم... همین آدم بچه های بند را، هر که را سیم می کشید می برد دوش آفتابه... می گفت اوایل که آمده بود زندان و راه و چاه را نمی دانست، چهار پنج نفر جلوش سیم کشیدند و طوری دندان شان کلید شد و زبان شان را گاز گرفتند که به یک تکه گوشت آویزان ماند...
ظرف را پس می دهیم. از کسی صدا در نمی آید. می دانند حریف این گرگ پیر نخواهند شد. بغل دستی من ظرفش را دیرتر از همه می دهد. می فهمیدم شاش بند شده بود و زور می زد... خجالت می کشید... اول که راضی نمی شد بیاید دسته جمعی با هم آره و این ها! موقع زور زدن هم سرش بالا بود و سقف را نگاه می کرد، انگار اگر خودش قضیه را نمی دید مشکل حل بود و خجالتش می ریخت!
پیرمرد ظرف را که لب پَر می زند می گیرد و می گذارد تو سینی، انگشت هاش را نگاه می کند که از خیسی ادرار برق می زند... حالاست که یاروی شاش بندی پس بیفتد... رنگش از قرمزی به بنفش می زند! شاشیده به دیوار بیرونی ظرف! حتی شره های ادرارش روی کاشی های کف پیداست... نره گرگ امان نمی دهد: «ببینمت! خب تو هم مثل آدم تو ظرف می شاشیدی!»
و انگشت های خیس را با ران شلوار پاک می کند، برای خودش انگار می گوید: «قالتاق عجب شاشی هم دارد! زعفرانی زعفرانی!»
سینی به دست از در مستراح بیرون می زند... دنبالش راه می افتیم تا تو راهرو، اتاقی را نشان مان می دهد و خودش می رود...
توی اتاق همه از خون دادن طفره می روند. یاروی شاش بندی که دیگر جان در بدن ندارد... در آستانه مرگ است؛ تو راهرو که می آمدیم می گفت آزمایش اعتیاد را برای استخدام می خواهد... یک قرص کدئین یک هفته پیش خورده بود و می ترسید همان کار را خراب کند!
پیش قدم می شوم و می نشینم روی مبل چرمی سفید... رنگ غالب اتاق همین است؛ سقف، دیوارها، کف، پرده ها، پنجره ها، آدم ها... سفیدی نمایشی و چرک مرد... تمیزی دروغین... آدم های خوش بخت... آستین بالا می زنم و ساعدم را می گذارم لب دسته مبل... آماده... دخترکی سفید پوش می آید... چند برگه اطلاعات شخصی را دستم می دهد و می خواهد که مال خودم را پیدا کنم. برگه ام را رویِ میزِ کنارِ مبل می گذارد... بازوم را محکم می بندد... بوی الکل و خنکاش را روی پوست حس می کنم... سوزن را اریب فرو می کند تو ساعدم... کم سن و سال است و صورتش بچگانه به نظر می رسد، مثل فرشته... سوزن را زیر پوست می چرخاند و پیستون را بیرون می کشد... فشار خلا پیستون را برمی گرداند سر جاش...
می فهمم تو عضله زده و دارد بافت های ماهیچه را پاره می کند. جاش کبود خواهد شد. لحظه ای به من نگاه می کند، دنبال نشانی از درد و اعتراض در صورتم می گردد. آرام نگاهش می کنم و لبخندی کم رنگ تحویلش می دهم... خودش طاقت نمی آورد... سوزن را بیرون می کشد و خانم دکتر را صدا می زند...
از آن سو عاقله زنی سفید پوش تِلِک تِلِک می آید. این یکی تا خرخره تو کرم پودر فرو رفته، ولی هنوز چاله چوله های روی پوستش پیداست... می گویم: «باید بدهی دست آسفالت کار!»
متعجب می پرسد: «چی!؟»
«با شما نبودم!»
مشکوک نگاهم می کند... رنگ غالب آرایشش قرمز است؛ لب قرمز، گونه های قرمز، ناخن های قرمز که در سفیدی یک دست اتاق تو ذوق می زند...
دخترک می گوید که نتوانست رگم را بگیرد! خانم دکتر خودش را متعجب و معترض نشان می دهد. می خواهد دخترک را شرمنده کند، می گوید: «پس چی به شماها یاد می دهند تو این دانشگاه ها!؟»
سرنگی نو باز می کند و بند دور بازوم را سفت تر... می خواهد چند بار مشتم را باز و بسته کنم. عینکش را از بند آویخته به گردن، روی چشم می گذارد و خم می شود و سوزن را فرو می کند... کار این یکی هم نیست! می فهمم، سوزن از کنار رگم گذشته است! من تمام رگ های این تن را، حتی موی رگ ها را می شناسم...
خانم دکتر چند بار بی رحمانه سوزن را در عضله ام می چرخاند. سلاخی می کند. صداش در می آید: «وا! چرا شما رگ نداری!؟»
راست می گوید... بی رگم من! مثل سیب زمینی... وقتی برای یک نسل چیزی هول آورتر از زندگی و ادامه اش نیست، بی رگم که تا امروز زنده مانده ام...
حس می کنم می خواهد سوزن را بکشد بیرون. لابد این هم می رود و یکی دیگر را می آورد. کار این ها نیست... فرصت نمی دهم؛ سرنگ را از دستش قاپ می زنم: «یک لحظه!»
زنک ناباورانه می پرد عقب: «چی کار می کنی آقا!؟»
با انگشت دو تقه می زنم روی پوست و دوباره سوزن را فرو می کنم... یک حرکت ظریف! بیا جلو لامصب! سر سوزن تو رگ است حالا! با پشت انگشت شست یک جا پیستون را می کشم بیرون؛ خون تو سرنگ می دود و قُل قُل می زند...
شیطان عاشق خون بازی است... برایش سنگ تمام می گذارم؛ با هر فشار پیستون که از حجم مایع کم می شود، دوباره تلمبه را می کشم؛ حجم سرنگ پر از سرخی خون می شود... تیزی سوزن که در پوستش نشست، لرزش رفت و آرام شد. حالا تکان نمی خورد. نگاه نشئه اش به تلمبه خیره است. قطره ای عرق نوک بینی عقابی اش معلق مانده و زیر نور دور و ضعیف لامپِ سر تیر که در خرابه می تابد برق می زند.
دهنی می گوید: «این ها تا یک دفعه خون شان را تو تلمبه نکشند و دوباره تو رگ نزنند ول کن نیستند!»
مموش ناز می کند: «مُردم از دست شما بس که کثافت کاری می کنید!»
دوست دارد با ناز و ادا حرف بزند، اما نه آن قدر که راهش از ما سوا شود! کمی فقط! بیش تر دلش می خواهد خودش را این جوری نشان بدهد! تازه نه هر جا و هر وقت! بیش تر وقت ها میزانِ میزان است! از دانشگاه با هم هستیم. چهار سالی می شود. از کارشناسی ارشد... تک پر بود و با کسی نمی جوشید و نمی گشت. اما واقعاً آمده بود جامعه شناسی بخواند، نه مثل این ها که هر رشته ای قبول می شوند می روند. خیلی هم زیاد می خواند، به خصوص داستان و شعر... هر چه بیرون می آمد داغ داغ می گرفت و می خواند، به من هم می داد. می نشستیم با هم حرف می زدیم. با این که بچه پول دار بود فیس و افاده نداشت. خیلی راستِ کار و راه دست. خودش می گفت تنها رفیقی که قضاوتش نمی کند و کاری به کارش ندارد منم ... پای من آمد و با رفیق های این وری ام بُر خورد...
الیوت را خیلی دوست داشت و می خواند... چند باری که با هم تنها بودیم دیدم گریه هم کرد، اما خیلی بی سر و صدا و در خود. گه اش را در نمی آورد. نشئه که می کرد قشنگ می خواند. خوشم می آمد، زیادی اما لطیف بود. هر وقت لطافتش شدید می شد از ما فاصله می گرفت. آن وقت به نظرش ما یک دسته آدم خورِ لاشیِ بی تربیت می شدیم! البته زیاد روی نظرش پافشاری نمی کرد. دوره ای بود و سریع برمی گشت... با گوشتی که کارد و پنیر بودند. هر وقت شعر می خواند با هم قاطی می کردند...
نشسته ایم خانه گوشتی، با دهنی و مموش... همه نشئه... مموش دو سه قطعه از چهار کوارتت را به زبان اصلی خواند و ترجمه کرد، با چه شور و حالی! حالا گوشتی همین جور به اش خیره مانده است... مموش می توپد: «وا! چیه گوساله!؟ نعل بندت را دیدی!؟»
گوشتی بند می کند: «برای من الیوت پلیوت نکن ها! ما این جا فقط قیصر را می شناسیم داداش! دخترها هم دیگر این جوری با ناز و ادا حرف نمی زنند! خودت را درست کن!»
برمی گردد رو به من: «به جون تو! به دختره گفتم فلان! دستش را حواله کرد سمت من که فلان! این را به ت داداشی می گویم؛ به جون مموش دیر رسیدی! همه ماده ها نر از آب درآمدند! یک فکر اساسی برای خودت بکن!»
سوزن را بیرون می کشم و با ملاقه و سرنگ می دهم دست مموش... چندشش می شود، اما خماری جای ناز و نیاز نیست...
شیطان کامی عمیق از سیگار می گیرد و پشت سرش را تکیه می دهد به دیوار، می گوید: «چه کردی دکتر!»
و می رود برای خودش...
سه نفر نره خر عملی راه افتاده اند و دراز دراز آمده اند غربت... بدون سرنگ، بدون ملاقه... هر کس به هوای این که دیگری همراهش هست! همه فقط آب مقطر آورده اند! حالا لَنگ همین یک تلمبه مانده اند که آن را هم من داشتم برای خودم... گفتند اول خودت بزن... من بدک نبودم... یکی دو ساعت پیش از آن که بچه ها بیایند دنبالم، خمار بودم... دو نخودِ چاق شیره داشتم، همان را خوردم... تازه ترکیده، خوبم... شیطان بد خمار بود... جان گوزیدن هم نداشت... دست و بالش می لرزید... گفتم: «اول شیطان بزند»
گفت: «حالم را که می بینی! تو روز روشن به زور رگ می گیرم... چه رسد تو این تاریکی و این حال خراب! بزن که دست خودت را می بوسد!»
می داند بدم می آید برای کسی سوزن بزنم... همه شان می دانند... من بار کثافت کاری های خودم را به زور می برم چه برسد به مال دیگری! ولی راست می گوید! نمی تواند رگ بگیرد... می زند تو عضله... همه دستش را آش و لاش کرده... آبسه هاش چرکی شده اند... می خواستم یادش بدهم مدتی بزند تو ساق تا زخم هاش هم بیایند... یاد نگرفت الاغ!
عفت را گرفته اند... اگر بود می رفتیم خانه اش... مرا می شناخت... همه مان را می شناخت... چند نفری که جنس می خریدیم برای خودش وزنی می شد، پانزده گرم بالا می زد... هوامان را داشت... حالا دخترش جای او کار می کند... اسم او هم عفت است! یک بار مادرش می گفت برای عفت دنبال شوهر می گردم! یک جوان خوب! اگر هم سنش یک کم بالا بود، بود! جهاز هم کامل می دهم... اما شیر بها را می گیرم! تو حال خودم بودم... فکر کردم زنیکه خودش را می گوید که باید با ماله جمعش می کردی! گفتم لابد می خواهد پیله کند به من! از من خیلی خوشش می آمد... تا مرا می دید بی خود می خندید و دندان نیش طلایش را بیرون می انداخت و می گفت بین همه مشتری هام تو یک چیز دیگری! بد هم نبود البته! می شدم داماد سرخانه! جنس مان مفت می شد! البته بعد تر قضیه را فهمیدم، وقتی دخترش را دیدم!
حالا برای این که مادر و دختر با هم قاطی نشوند این عفت را خانم دکتر صدا می کنیم... هنوز اما تصمیم نگرفته که لقبش را دوست دارد یا نه! ناز می کند اما از آن جلب هاست... جنس را می گذارد لای سینه اش... می ترسد کسی را تو خانه راه بدهد... جنس مان را که داد گفتم دو دقیقه همین جا کنار در می نشینیم... رفیق مان خمار است... قبول نکرد... به ننه اش نرفته... نشانی خرابه را داد... خودم بهتر از او وجب به وجب غربت را بلدم...
این جا پاتوق است... هر کس از هر کجا رانده و مانده می شود سُر می خورد تو غربت و خرابه... در اصل یک زمین خالی کوچک است میان سه خانه... خرابه ای میان خرابه غربت... همیشه بیخ تا بیخ پر است... همه جورش هم پیدا می شود؛ الکلی، شیره ای، متادونی، بنگی، چلیمی، بچه سوسول، کارتن خواب، لات، آدم حسابی، عیال وار، عزب، زر ورقی، تزریقی، شالوله ای، ایدزی، هپاتیتی، قانقاریایی، مفت کش که فراوان...
تو که می آمدیم یکی از همین مفت کش ها مثل بختک افتاد روی ـ مان... لابد به قیافه و سر و وضع مان نگاه کرد و خیال برش داشت که چیزی می ماسد... به دهنی گفت: «یک ربعی بده تا یک خبر به ت بدهم!»
دهنی گذاشت تو کاسه اش: «برو گم شو نکبت! من خودم دنبال خر مرده می گردم نعلش را بکنم!»
مفت کشه درآمد: «خود دانی خوش تیپ!»
مموش گفت: «پس تا حالا خوش تیپ ندیدی که این سنده را خوش تیپ می دانی!»
طرف خوشش آمد... سریع بلند شد و خودش را انداخت بین ما... دهنی برایش قاطی کرد: «برو رد کارت تا یک لقد تو کونت نزدم!»
مموش گفت: «آقای دهنی! لطفاً بی خشونت! جنگل که نیست این جا عزیز دلم!»
جنگل است این جا... دو سه خفاش دور چراغ سر تیر می گردند و خودشان را می زنند به انبوه شب پره هایی که به هوای نور جمع شده اند... زمان از دستم در رفته... نمی دانم چه مدت است که این جا نشسته ایم... ساعت چند است!؟ برجستگی کیسه کوچک جنسی را که برای فرشته گرفته ام، تو جیب و از روی شلوار لمس می کنم... لامصب هیچ احساسی مثل این نیست که آدم بداند چپش پر است و نشئگی بعدی اش تضمین! آدم خداست!
این همه آدم، صدا از هیچ کس در نمی آید! اگر نور فندک ها و آتش سیگارها نباشد، انگار این جا هیچ کس نیست... با قبرستان هیچ فرقی ندارد...
با ته سیگارم نخی دیگر روشن می کنم... یک نفر تازه وارد می شود... در این گرمای چله تابستان پالتو پوشیده است! من که عرق از هفت چاکم سرازیر شده! کمی آن طرف تر با پا تکه ای از زمین را از پوکه های سرنگ پاک می کند... پشت به یک تل کوچک خاک و رو به ما می نشیند. یک سرنگ از روی زمین برمی دارد. تیزی سوزن را با انگشت شصت امتحان می کند و دورش می اندازد و باز یکی دیگر. رو به ما می پرسد: «داداش ملاقه داری!؟»
طرف هم قطار خودمان است البته از نوع آش و لاش... برمی گردم رو به دهنی که یک وقت ملاقه را لو ندهد و خودمان لنگ بمانیم؛ سبیل به سبیل هر سه نفر تو چرتند...
یک نفر برای پالتویی ملاقه پرت می کند... برمی دارد و با یک فوت خاکش را می گیرد. جنسش را می ریزد تو ملاقه و باقی مانده بسته را سمت نور می گیرد و نگاه می کند... به حتم آخرین وعده های جنسش است و بی مایه هم مانده... دل دل می کند کم تر بزند بلکه خماری اش یک نوبت عقب بیفتد...
از بطری کوچک نوشابه با احتیاط تو ملاقه و روی جنس آب می بندد. فندک می زند و می گیرد زیر قاشق... تکه ای از پنبه ته سیگار را با دندان می کند، می اندازد تو ملاقه و نوک سوزن را میانش می گذارد و تلمبه را می کشد... چند تقه به بدنه سرنگ... بلند می شود... شستی انتهای پیستون را میان دندان ها می گیرد... شلوار را تا زیر زانو می کشد پایین؛ جنگل پشم... فلان صاحب مرده... صاحب فلان مرده... با یک دست بیضه ها را می گیرد بالا... بیش تر خم می شود و سوزن را چند لحظه کوتاه میان پا فرو می کند و می کشد بیرون... به حتم دیگر جای سالم در بدنش نیست که تو شالوله می زند... رسیده ته خط...
نخی سیگار در می آورم. حال تکان خوردن ندارم. پرت می کنم سمتش... می بیند... شلوار را بالا می کشد و سیگار را برمی دارد. می نشیند و آتش می زند و خیره می شود به ما... سنش را نمی شود تشخیص داد... قول می دهم شش ماه است که حمام نرفته... هر چه هست عمل صورتش را ترکانده... یکهو می بینی این ریش و پشم را که بتراشی از زیرش یک بچه بیست ساله می زند بیرون... کسی چه می داند!
پالتویی می پرسد: «شما با هم اید!؟»
به ردیف ما اشاره می کند... حال حرف زدن ندارم، سر تکان می دهم... می گوید: «رفیقت رفته ها! آن که بغل تو نشسته نه، آن یکی!»
مموش را می گوید که با پاهای دراز، تکیه داده به دیوار و تو چرت است. سیگاری لای انگشت دارد و آتش زیر خاکسترش سوسویی ضعیف می زند... صداش می زنم: «مموش! پاشو مشتری پیدا کردی! پاشو دکتر نسخه ت را پیچید!»
پالتویی، بی خیال ما روی کپه خاک دراز می کشد... لحظه ای ناگهان بند دلم پاره می شود... تصویر سیگار و انگشت از دو جای مختلف انگار می آیند و به هم می رسند... بدن سنگین و به زمین چسبیده ام را جا کن می کنم. رو به روی مموش زانو می زنم؛ سیگار سوخته و گوشت و پوست را سوزانده... حتی انگار حالا بوی سوختگی را حس می کنم... سرش را که یک بر افتاده برمی گردانم؛ کفی سفید از گوشه دهانش بیرون ریخته و تا روی گردن و سینه پیراهنش رفته... ساق پاش را می گیرم و می کشم و می خوابانمش روی زمین... شیطان چشم باز می کند و می توپد: «تو چرا این جوری می کنی امشب!؟»
با پشت دست یکی می زنم به پاش: «پاشو! مموش رفت!»
شیطان از جا می پرد... دست می گذارد روی پیشانی مموش... داد می زند: «دهنی! دهنی! پاشو مموش از دست رفت!»
و زیر لب می غرد: «ای تو روح پدر این بخت و اقبال!»
دهنی لای چشم هاش را باز می کند... تو این دنیا نیست! از زور نشئگی دارد دنبال معنای پاشدن و مموش و مردن می گردد! چنان ما را محو و تار نگاه می کند که آدمی دورترین و گنگ ترین خاطراتش را...
بلند صدا می زنم: «کسی جوهر لیمو دارد!؟»
شیطان پشت بندم داد می زند: «جوهر لیمو... جوهر لیمو...»
یکی جواب می دهد: «ریدی تو نشئگی مان داداش! همه ش پرید!»
پای مموش را بالا می گیرم و تند تند زانوهاش را تو سینه اش جمع می کنم و تلمبه می زنم... به شیطان می گویم دهانش را باز کند... نمی تواند، می نالد: «قفل کرده!»
یکی می رسد کنارم... همان مفت کشه است... یک کیسه نایلون مچاله شده نشانم می دهد: «این جوهر لیمو! ولی اول یک ربعی بده!»
باید سرنگ پیدا کنم... از شیطان سراغ سرنگ خودمان را می گیرم... حیران به زمین نگاه می کند؛ زیر پامان دریای پوکه های سرنگ است!
مفت کشه وقت را وقت گیر می کند: «اگر یک ربعی همان اولش می دادی به ت می گفتم مراقب این جنس باش! امروز این چهارمین نفر است! خودم شمردم!»
لعنتی! هیچ چیز سر جای خودش نیست... فرشته پرسید: «از کی این طور شد!؟»
پشمک گفت: «مُرد که مرد! به یک ورش! می خواست نکند! چشمش کور! چشم همه تان کور! آخر و عاقبت همه تان همین است! امروز نشد فردا! فردا نشد پس فردا!»
آخ... چه قدر آدم آمد و رفت... پُرم از رد قدم هایی که نمی دانم از کجا می آیند و به کجا می روند... دنبال شان می افتم که ببینم چه می گویند، ولی هر کدام به هزار راه و شاخه می روند و آدم است که از کنار هر حرف و اتفاق مثل علف هرز می روید... یادم نیست آخرین بار کی خوابیدم، منظورم آن هنگامی است که مغز خاموش می شود و به ظاهر در سکوت و سکون فرو می رود و آدمی پس از بیدار شدن احساس آرامش و سبکی می کند... هر بار که چشم هام را می بندم، آدم ها و حرف ها هستند که هجوم می آورند... دکتر می گفت این از عوارض ترک است... خیلی ها زیر این هجوم طاقت نمی آورند و دوباره می شکنند... گفتم: «حرف حرف می آورد دکتر... مثل پول که پول می آورد... مثل نکبت که نکبت می آورد!»
دیروز بالاخره خانم را از آسایشگاه آوردم خانه... سی چهل کیلو پوست و استخوان است، آوردمش که نشکنم... این همه چیزی است که از او باقی مانده است... نه حرف می زند، نه غذا می خواهد... آدمی هم که غذا نخورد چیزی پس نمی دهد و احتیاج به قضای حاجت ندارد... همه ارتباطش با دنیا یک سرم است و یک کیسه شاش...
مدیر آسایشگاه فکر می کرد به خاطر هزینه می خواهم از آن جا ببرمش. می گفت کارش تمام است. بگذار راحت بمیرد... حتی نامه نوشت برای آسایشگاه دولتی... خرجی هم نداشت و از روی رفاقت و شناخت چند ساله خانم این کار را کرد... قبول نکردم... تمام روزهای دو سال زندان را به این هوا گذراندم که برگردم و خانم را ببرم پیش خودم. حالا دیگر باید به جایی و کسی وصل باشم. می خواهم این روزهای آخر را با هم باشیم. دوست دارم پیش خودم و در خانه اش بمیرد، همان طور که آرزو داشت... هر چند شاید با این خانه احساس نزدیکی و انس نکند... چه می شود کرد!؟ قطار زندگی، این جا کنار خط آهن ما را پیاده کرد؛ دو اتاق داریم با آشپزخانه و حمام و یک نیمچه حیاط که پر است از تیرهای چوبی پوست کنده صاحب خانه که نردبان سازی دارد... با همه زوری که زدم فقط توانستم یک اتاق را پر کنم... دو پشتی، یک تخت که خانم رویش خوابیده، یک چوب لباسی شاخه ای که سرم به اش وصل است... یک پتو که نصفش را زیرم پهن می کنم و نصف دیگرش را رویم می کشم... یک بالشت... فلاسک چای و سینی گرد و قنددان... و یک میز پایه کوتاه که وسایل نوشتنم را رویش می گذارم، همین... اجاق گاز و آب گرم کن و بخاری را هم صاحب خانه داد... یعنی احتیاج نداشت و نبردشان... گفت بماند!؟ گفتم بماند... حتی پرده های خانه را باز نکرد... لابد به کارش نمی خورد، برای ما که خوب شد... کف دو اتاق را هم موکت کرد... این را خودم باش قرار گذاشتم... کتاب خانه آقا را که آوردم، اتاق ناگهان شکل گرفت و گرم شد... نشسته ام رو به روش و هر بار که سر بلند می کنم، انگار موج آرامشی از راه می رسد و جانم را پر می کند... برایم نقش معبدی را دارد که به درونش می روم و خود را تطهیر می کنم... حالا همین برایم کافی است...
روز اول بنگاهی دو به شک بود که خانه را نشانم دهد... فکر می کرد به خاطر سر و صدای قطار نمی پسندم! این جا بیش تر ساعت های روز آرام است... در حاشیه ایم و دور افتاده... روزی چند بار صدای قطار ناگهان فضا را پر می کند، در واقع اول صدای سوتش از دور می آید... حتی لرزشی خفیف به جان خانه می افتد و صدای کاسه کوزه ها را بلند می کند... برای من البته آزار دهنده نیست، نه چیزی مثل صدای ماشین ها و کارخانه ها و هواپیماها... برعکس، ضرباهنگ منظم و یک نواختش را دوست دارم... از دور می آید؛ تالاق تالاق تالاق تالاق... کم کم حجم می گیرد و بعد آرام، دور و محو می شود... احساس سفر و رفتن و کشف را در آدم زنده می کند... حال مرغی پر شکسته را دارم که از کوچ باز مانده و نگاه به آسمان می کند و رفتن دیگر مرغان را به تماشا نشسته است...
برای بنگاهی رو نکردم، اما من آدمی ام که تا آخرین لحظه به صدای دور شدن قطار گوش می دهم و حتی نمی گذارم یک نُتش حرام شود... این صدا خیال مرا پرواز می دهد و هم چون کلیدی، قفل فراموشی های ذهنم را باز می کند... انگار مسافری که در خود سفر می کند... دوباره قطاری دیگر دارد از راه می رسد؛ تالاق تالاق تالاق تالاق... تالاق تالاق تالاق تالاق...
باید دنبال خودم بگردم...

به مهرگان...

نظرات کاربران درباره کتاب نمایش مرگ

ابتدا فکر میکنی با یک رمان مبتذل و پر از کلمات و اصطلاحات لات و لوتی سر و کار داری. کم کم که پیش میروی میبینی نویسنده چگونه ماهرانه به جزئیات زندگی بخشی از جامعه را به تصویر میکشد، هیچ آبادیها. فقر، اعتیاد، بیکاری و ...
در 1 سال پیش توسط کاظم صمدی
زمین گذاشتن این رمان اراده می خواد! من که قربانی برج سکوت شدم و تا تهش رفتم. ارزش چند بار خوندن رو داره. شک نکنین. بعد از تمام کردن کتاب اخر برگردین و این رو دوباره بخونین!
در 7 ماه پیش توسط علی قنواتیان
کتاب بدیع و عجیبی بود در ادبیات داستانی ایران، استخوان‌دار و تحقیق شده، با زبانی فصیح و طنزی تلخ... بسیار لذت بردم و قصد دارم جلد دوم و سوم را هم بخوانم.
در 2 ماه پیش توسط naj...eph
عااالیییی
در 1 ماه پیش توسط زهرا بابایی