فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بهترین‌ بچه‌ی عالم‌

کتاب بهترین‌ بچه‌ی عالم‌
مجموعه‌ داستان‌های‌ خیلی‌ کوتاه‌

نسخه الکترونیک کتاب بهترین‌ بچه‌ی عالم‌ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بهترین‌ بچه‌ی عالم‌

بچه توی ننو کنار تخت خواب بود. باشلق و لباس سرهم سفیدی داشت. ننو را تازه رنگ زده بودند. دور آن روبان آبی خیلی کم رنگی بسته بودند و توی ننو تشکچه آبی بود. سه خواهر کوچک و مادر که تازه از رختخواب بلند شده بود و هنوز حالش به جا نبود، همراه با مادربزرگ دور بچه را گرفتند و او را تماشا می کردند که خیره نگاه می کرد و گاهی مشت خود را به دهان می برد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.92 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بهترین‌ بچه‌ی عالم‌

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

داستان تا چه حدی می تواند کوتاه باشد و در عین حال واقعاً داستان بماند؟ کتاب حاضر تلاشی است برای یافتن پاسخی درخور به این پرسش. پاسخی که به هر صورت قطعاً ذهنی است. خیلی، چه قدر است؟ داستان عالی و منسجمِ «یک داستان خیلی کوتاه» ارنست همینگوی حدود ۷۵۰ کلمه است و هیچ کدام از داستان های این مجموعه از آن بیش تر نیست. ضمناً هیچ کدام از داستان هایی که در این جا می خوانید از ۲۵۰ کلمه کم تر تجاوز نمی کند. جرومی اشترن همه ساله مسابقه ای را با عنوان بهترین داستان های کوتاه کوتاه جهان ترتیب می دهد و همه ساله در پاییز برندگان و داستان های آن ها در فصل نامه ی سان داگ: ساوت ایست ریویو معرفی می شوند. عنوان عمومی «دَم داستان» را برای این مجموعه برگزیده ایم. مجموعه ی دیگر که با عنوان «داستان ناگهان» طبقه بندی شده، در محدوده ی طول داستان تفاوت هایی با داستان های این مجموعه دارد. تفاوت مقدار کلمات حدود هزار کلمه است. داستان های این مجموعه کامل و پخته است. درست مثل همه ی داستان های دیگر و داستان های مطرح و جدی توفیق در نحوه ی بیان و عمق داستان است نه در تعداد کلمات، در شفافیت دید و اهمیتی است که به انسان می دهد. چشم اندازی که در آن خواننده قادر باشد تا جنسی از جنم زندگی واقعی بیابد.
اما کم هم می تواند گاه زیاد باشد. نگاه پرمعنی در لمحه ای از زمان، بیش از نگاهی ممتد یا خیره ماندن کارکرد دارد. داستان هایی که پیش روی شماست عرض شعبده نمی کند و صدای چهچهه ی فلوت نیست ، بلکه نمایشی کوتاه کوتاه یا قطعه ای موسیقایی است که حواس آدمی را جمع می کند. برخی از آن ها حال و هوایی خاص به آدم می بخشد و برخی ذهن آدم را بیدار می کند، بعضی از آن ها ما را به کسانی می شناساند که دوست شان داریم و برخی پدیده های نامانوس و ناشناخته اما قابل درک را در این جهان گسترده اما محدود پیش روی ما می گسترد. بعضی از آن ها یک تنه چند کارکرد دارد و برخی همه را یک جا دارد و این یعنی همان چیزی که هر داستان خوبی به خواننده می دهد، طول و تفصیلش فرقی نمی کند.
هدف اولیه ی ما در گردآوری این مجموعه ارائه ی داستان هایی بود که در یک صفحه جا بگیرد و خواننده اول و آخر داستان را یک جا داشته باشد و به نوعی قرائتی متفاوت از داستان عرضه کردیم. بنابراین با چنین پیش فرضی داستانی در دو صفحه و حجم هفتصد و پنجاه کلمه را به عنوان فرض کلی و حد نهایی مناسب جلوه می داد. مشتاقانه به جست وجوی چنین داستان هایی پرداختیم. اسم آن ها را گذاشتیم «دَم داستان» تا توجه خواننده و تمرکز او به هم نخورد و نگاه و حواس او پرت نشود. داستان هایی که «فی الفور» درک می شود. طی مدت سه سال مجموعه ای گرد آوردیم، مجموعه ای شامل چندین هزار داستان. صدها داستان را از آن مجموعه ی اولیه به دوستان ادیب و دانشجویان ادبیات دادیم تا بخوانند. قرار شد داستان ها را بخوانند و از یک تا ده نمره بدهند. و از آن میان با در نظر گرفتن رتبه بندی خودمان و آن ها معدلی گرفتیم و این مجموعه گرد آمد. بحث با ناشر هم این بود که هر داستان در یک صفحه و نهایتاً دو صفحه بگنجد. البته در این میانه مشکلات طراحی را در نظر نیاورده بودیم و یک نواختی متن که خواننده را خسته می کرد در محاسبات ما نیامده بود.
خط سیر سریع و مینیمالیستی این داستان ها مشخصه ی کلی آن هاست. جالب است که بدانید ذائقه ی عمومی برای ایجاز در داستان طی سالیان دراز نوساناتی داشته است. پنجاه سال پیش داستان خیلی کوتاه را فقط مجلات آوانگارد مثل لیبرتی چاپ می کرد اما تا پانزده سال پیش مجلات وزین و معتبر ادبی داستان زیر پنج صفحه چاپ نمی کردند. کار ساده ای نیست که بگوییم نویسنده ها چنین داستان هایی نمی نوشتند یا آن که دبیران بخش های ادبی از پذیرفتن آن ها سر باز می زدند. اما من به عنوان کسی که هم نویسنده بودم و هم دبیر ادبی با اطمینان می گویم که دبیران ادبی در آن زمان داستان های خیلی کوتاه را نمی پذیرفتند و سَبُک می دانستند. حالا بگذریم از این که تعدادی آن ها را بوالهوسی به حساب می آوردند.
بعد نویسندگان قَدَری مثل ریموند کارور، جویس کرول اوتس به این داستان ها پرداختند و در مجلات معتبری مثل نورث امریکن ریویو هم به چاپ رساندند. در پایان دهه ی هشتاد شکل و فرم داستان خیلی کوتاه با عناوین دَم داستان و داستانِ ناگهان با اقبال فراوان روبه رو شد. داستان های بسیار کوتاه زیر هزار کلمه بازار را پُر کرد. طوری که الان شما را با مجموعه ای در یک جلد آشنا می کنیم. خوش آمدید، خوش آمدید و خوش آمدید. بخوانید و لذت ببرید. دَم داستان در نسل نو داستان نویسی حکایتی تازه است.
خوشحالیم که با شما و داستان خوانان و دانشجویان ادبیات در زمینه ی طول داستان هم بحثی داشته باشیم و این داستان ها را با یک سوال تقدیم کنیم. یک داستان چه قدر می تواند کوتاه باشد و در عین حال داستان...؟

جیمز توماس

لون اوتو(۱)

اشعار عاشقانه

مرد شعرهای عاشقانه ی روز سنت ولنتاین را برایش نوشته است. خیلی قشنگ شده است و بیان احساسات و عواطف خالصانه اش را به بهترین شکل در بر دارد. عواطفی از آن دست را معمولاً در خود نمی یافت. لطافتی که به لطافت از ما بهتران شبیه شده. تصویرپردازی و کلام آن از شفافیت برخوردار است، شکلی که پیچیده اما روان است. بارها و بارها شعر را با صدای بلند برای خودش می خواند. باورش نمی شود به این خوبی شعر گفته باشد. بهترین شعری است که نوشته.
همین امشب برای طرف می فرستد. به محض آن که نامه می رسد، درست به موقع، روز سنت ولنتاین آن را باز می کند و می خواند. حتماً میخکوب می شود و از زیبایی و شور و جلوه ی شعری آن کیف می کند. آن را همراه با نامه های دیگرش کنار می گذارد. محض خاطر او آن را دوست می دارد، درست مثل نامه های دیگری که به خاطر آن ها او را دوست داشت. آن را به کسی نشان نمی داد. آخر خیلی گوشه گیر است و با کسی اختلاط نمی کند، همینش را هم دوست داشت.
بعد از آن که شعر را با خطی خوش نوشت و برای او فرستاد، نسخه ای هم برای پوشه ی خودش تایپ می کند. تصمیم می گیرد نسخه ای برای یکی از مجلات وزین ادبی بفرستد که تا آن وقت با آن کار نکرده بود. درباره ی تقدیم شعر تردید داشت، که احتمالاً اسباب خجالت می شد. خجالت از زنش و خیلی چیزهای دیگر. سرانجام از تقدیم نامه ی شعر چشم می پوشد. نسخه ای هم از آن برای زنش تهیه می کند. بعد هم بنا می گذارد تا نسخه ای برای زنی شاعر در انگلستان بفرستد که شعرهای او را واقعاً درک می کند. نسخه ای برای او می نویسد و تقدیم نامه را محدود به دو حرف اول اسم و شهرت او می کند. چند روزی طول می کشد تا به دست او برسد. چند روز دیرتر، اما او حتماً به این فکر می کند که چند روز پیش از روز سنت ولنتاین به فکرش بوده است.

برت لات(۲)

شب

بیدار شد. فکر کرد صدای نفس کشیدن بچه شان را از اتاق بغلی می شنود. صدایی آرام و تقریباً بی صدا. دم و بازدم.
به زنش دست زد. اتاق آن قدر تاریک بود که او را نمی دید، اما حرکاتش را حس می کرد. جابه جایی پتو و ملافه. زیر لب گفت: «گوش کن.»
زن نامفهوم چیزی گفت: «دیروز، چرا دیروز نشد؟» دوباره به خواب رفت.
مرد گوش خواباند، با آن که صدای نفس کشیدن زنش را می شنید که سنگین و پرصدا بود، در پس آن پرده ی نازک یخ زده صدای نفس کودک را می شنید.
کف پوش چوبی سرما را به جان او دواند. دستش را جلو گرفت ، وقتی دستگیره را پیدا کرد، صدای زندگی کودک را حس کرد.
سر انگشت های او در هال به اتاق بغلی هدایتش کرد. بعد در آستانه ی اتاقی بود به تاریکی مال خودش و به همان اندازه تهی. نور تاریکی را جر داد.
اتاق البته خالی بود. به تخت بچه دست نزده بودند، ملحفه مچاله شده بود و بالش و تشک چروک داشت. هنوز جای کله ی بچه روی بالش به چشم می خورد. روی میز آبی کوچولو پر از مداد رنگی و کاغذ کاردستی و چسب مایع بود.
چراغ را خاموش کرد و گوش ایستاد. صدایی نمی شنید. برگشت و از اتاق بیرون رفت. و از هال به اتاق خود تن کشید. دست هایش آویزان بود و سر انگشت ها کمکی به او نمی کرد.
هر شب همین طور بود، درست مثل یک رو یا. اما نه.

خولیا آلوارس(۳)

برف

سال اولی که به نیویورک رفتیم آپارتمان کوچکی اجاره کردیم نزدیک مدرسه ی مذهبی کاتولیک ها که خواهران نیکوکار تنومند با جامه ی بلند و سیاه در آن درس می دادند. لباس هایشان آن ها را متمایز می کرد درست مثل عروسک با لباس عزا. آن ها را خیلی دوست داشتم. مخصوصاً معلم کلاس چهارم خواهر «زوئه» با آن لحن مادربزرگانه اش. می گفت من اسم قشنگی دارم. به من یاد داد که طرز تلفظ صحیح آن را به همه ی هم شاگردی ها یاد بدهم.
یو ـ لان ـ دا. چون تنها شاگرد مهاجر کلاس بودم مرا روی نیمکت اول جدا از سایرین نشانده بودند تا خواهر زوئه بدون آن که مزاحم دیگران شود به من تعلیم بدهد. به آرامی لغت های تازه را صداکشی می کرد تا تکرار کنم: خشکشویی، کورن فلیکس، قطار زیرزمینی، برف.
دیری نگذشت که آن قدر انگلیسی یاد گرفتم تا بفهمم قرار است جهنمی به پا شود. خواهر زوئه برای بچه های حیرت زده ی کلاس می گفت که در کوبا چه خبر است. موشک های روسی کوبا، نیویورک را نشانه رفته بود. رئیس جمهور کندی هم نگران به نظر می رسید و توی تلویزیون توضیح می داد که شاید مجبور باشیم به جنگ کمونیست ها برویم. در مدرسه آموزش مقابله با خطر حمله ی هوایی داشتیم. زنگ گوش خراش که به صدا درمی آمد، می ریختیم توی راهرو، دراز می کشیدیم و سر خود را می پوشاندیم. فکر می کردیم موی سرمان می ریزد و استخوان های مان پوک می شود. توی خانه من و مادر و خواهرم برای صلح جهانی دعا می کردیم. لغات تازه ای می شنیدیم. بمب هسته ای، خاکستر رادیواکتیو و پناهگاه. خواهر زوئه نشان مان داد چه طور اتفاق می افتد. تصویر قارچی را روی تخته سیاه کشید و نقطه های درهم و برهم خاکستر را نشان مان داد که بفهمیم غبار اتمی ما را می کشد.
هوا رو به سردی می رفت. نوامبر و بعد دسامبر. صبح که از خواب بیدار می شدم ، هوا تاریک بود. در هوای خیلی سرد که به مدرسه می رفتم؛ بخار دهانم را می دیدم. یک روز صبح توی کلاس نشسته بودم و بیرون از پنجره را نگاه می کردم و حواسم به کلاس نبود. در آسمان نقطه هایی را دیدم که خواهر زوئه شبیه آن ها را روی تخته سیاه کشیده بود. اول تک و توک بود بعد زیاد شد و زیادتر. جیغ کشیدم: «بمب! بمب!»
خواهر زوئه این سو و آن سو دوید و با شتاب به طرف من آمد. دامن سیاه بلندش پف کرده بود. چند تا از دخترها گریه سردادند.
قیافه ی وحشت زده ی خواهر زوئه آرام شد: «یولاندا! عزیزم این برف است. برف.» و خنده سرداد.
تکرار کردم : «برف»، و نگران چشم به پنجره دوختم. شنیده بودم که در زمستان از آسمان امریکایی ها بلورهای سفیدی فرو می ریزد. از روی نیمکت سرک می کشیدم تا گرد سفیدی را ببینم که بر پیاده رو و روی ماشین ها می نشست. هر دانه با دیگری فرق داشت. خواهر زوئه می گفت هر دانه ی برف با آن یکی فرق دارد درست مثل آدم ها که نمی توانند جای هم دیگر را بگیرند.

گریگوری برن هام(۴)

جمع ناخالص

تعداد یخچال هایی که داشتم: ۱۸. تعداد تخم مرغ های گندیده ای که پرت کردم: ۱. تعداد حلقه های ازدواج که دست کردم: ۳. تعداد استخوان هایم که شکست: ۰. تعداد نشان های شجاعت: ۰. تعداد دفعاتی که به زنم وفادار نماندم : ۲. تعداد دفعاتی که توی بازی گلف زمین بزرگ توپ را توی سوراخ انداختم : ۰. گلف زمین کوچک: ۳. تعداد شنای پی در پی حداکثر: ۲۵. اندازه ی دور کمر: ۳۲. تعداد موهای خاکستری: ۴. تعداد بچه: ۴. لباس کار: ۲. لباس شنا: ۲۲. سیگارهایی که کشیدم: ۸۳. تعداد دفعاتی که به سگ تیپا زدم: ۶۰. تعداد دفعاتی که سربزنگاه گیر افتادم، هر کاری: ۶۴. تعداد کارت تبریک هایی که فرستادم : ۸۳۱. تعداد کارت هایی که دریافت کردم: ۴۱۶. تعداد گل های آپارتمانی خشک شده ی تحت مراقبت من: ۳۴.
تعداد دفعاتی که بدون برنامه ریزی با افراد قرار گذاشتم: ۲. تعداد طنابی که زدم: ۹۸۲۳۱۶۰. تعداد سردردها: ۱۸۴. تعداد بوسه هایی که دادم: ۲۱۶۰۲. بوسه هایی که گرفتم: ۲۰۰۴۱. تعداد کمربندهایی که بستم: ۲۱. دفعاتی که گند زدم، خیلی گند: ۶ بار، گند قابل تحمل : ۱۵۰۰ بار. دفعاتی که جلوی چشم پدرم قسم خوردم: ۸۳۸. تعداد دفعاتی که در اردوی کلیسا شرکت کردم: ۱. تعداد خانه هایی که مالک آن بودم: ۰. تعداد خانه هایی که اجاره کردم: ۱۲. تعداد دفعاتی که قوز کردم: ۱۰۹۱. تعداد تعارفاتی که تکه پاره کردم: ۴۰۵۱، تعداد تعارفاتی که به من کردند: ۲۲۴۹. تعداد دفعاتی که دستپاچه شدم: ۲۲۵۸. تعداد ایالت هایی که رفتم: ۳۸. تعداد برگه های جریمه: ۳. تعداد دوست دخترهایم: ۴. تعداد دفعاتی که از وسایل توی پارک افتادم، تاب: ۳ بار، بارفیکس: ۲ بار، الاکلنگ: ۱ بار. تعداد دفعاتی که توی خواب پرواز کردم: ۲۸. دفعاتی که از پله افتادم : ۹. تعداد سگ: ۱، گربه: ۷. تعداد معجزه هایی که شاهد آن بودم: ۰. تعداد توهین هایی که به من شد: ۸۹۶۳، توهین هایی که من کردم: ۱۰۰۳۸. تعداد تلفن های اشتباهی: ۷۳. تعداد زمانی که حرف نزدند: ۳۳. دفعاتی که دو شاخه ی تلفن را توی پریز برق کردم: ۱. دفعاتی که بادم در رفت: ۱۲۰. دفعاتی که به پشتم زدند: ۱۸۱. دفعاتی که آرزو کرده بودم بمیرم: ۲. دفعاتی که به خودم اطمینان نداشتم: ۴۵۸. دفعاتی که موقع کتاب خواندن خوابم برد: ۵۱۳. دفعاتی که دوباره به دنیا آمدم: ۰. دفعاتی که دچار یاس فلسفی شدم: ۱. دفعاتی که استخوان توی گلویم گیر کرده، استخوان جوجه: ۴، ماهی: ۶، متفرقه: ۳. دفعاتی که حرف پدر و مادرم را باور نکردم: ۲۳۹۷۸. چمن زنی به مایل: ۳۵۷۵. تعداد لامپ هایی که عوض کردم: ۲۷۳. شماره تلفن خانه ی دوران کودکی : ۳۸۴۰۶۲۱۵۸۴۴. تعداد برادرها: ۳، برادر ناتنی: ۱. دفعاتی که مزاحم زن ها شدم: ۵. تعداد پله هایی که بالا رفتم: ۷۴۵۸۲۱، پله هایی که پایین رفتم: ۷۴۳۶۰۹. تعداد اشتراک مجلات: ۴۱. دفعاتی که دریازده شدم: ۱. دفعاتی که خون دماغ شدم: ۱۶. تعداد دفعاتی که مقاربت داشتم: ۴۰۱۳. تعداد ماهی هایی که گرفتم: ۱. دفعاتی که آهنگ «ستاره ها» را شنیدم: ۲۴۱۰. تعداد بچه هایی که بغل کردم: ۹. دفعاتی که یادم رفته بود می خواهم چه بگویم: ۶۳۱.

نظرات کاربران درباره کتاب بهترین‌ بچه‌ی عالم‌