فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بی‌خود و بی‌جهت

کتاب بی‌خود و بی‌جهت

نسخه الکترونیک کتاب بی‌خود و بی‌جهت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بی‌خود و بی‌جهت

به دوروبرش نگاهی می‌کند، چرخی می‌زند و بوی عطرش در هوا پراکنده می‌شود. به طرفم برمی‌گردد. چشمان براقش را به چشمانم می‌دوزد: "چقدر این‌جا قشنگه، به آدم احساس خوبی می‌ده. چه با سلیقه." نمی‌گویم لطف دارین، چشماتون قشنگ می‌بینه... نمی‌گویم بفرمایین بنشینین. لبخند می‌زنم و نگاهش می‌کنم.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بی‌خود و بی‌جهت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بالای پله ها می ایستم. قدم هایش سبک است و منظم. با ضرب آهنگ خاصی بالا می آید، یک دست و یک نواخت.
به پادری که می رسد، می بینمش. لبخندی بر لب دارد و نزدیک و نزدیک تر می شود. دو ابروی پهن برابرم قرار می گیرد.
ـ سلام. خوش آمدین. بفرمایین تو.
وارد راهرو می شود. شال عنابی اش را روی شانه هایش می اندازد و دستش را به طرفم دراز می کند.
ـ یاسی، دختردایی ترانه. چه جای قشنگ و باصفایی زندگی می کنین.
در راهرو ایستاده و منتظر است که راه را نشانش دهم.
ـ روپوش تون رو بدین من آویزون کنم.
دگمه های روپوش بلند آبی اش را آرام آرام باز می کند. کیف توبره ای قهوه ای رنگش را دست به دست می دهد. لحظه ای مکث می کند.
ـ نه بهتره شالم رو نگه دارم. خیلی ممنون.
روپوش را روی چوب لباسی قدیمی آویزان می کنم و درِ سالن را نشان می دهم.
پیرهن فیروزه ای رنگ ساده ی آراسته ای به تن دارد که تا سر زانویش می رسد. یقه ی هفت لباس، گردنش را کشیده تر نشان می دهد. کفش پاشنه بلند قهوه ای جلوباز، و روی ناخن های مرتبش لاکی بی رنگ.
به دوروبرش نگاهی می کند، چرخی می زند و بوی عطرش در هوا پراکنده می شود. به طرفم بر می گردد. چشمان براقش را به چشمانم می دوزد: «چقدر این جا قشنگه، به آدم احساس خوبی می ده. چه باسلیقه.»
نمی گویم لطف دارین، چشماتون قشنگ می بینه... نمی گویم بفرمایین بنشینین. لبخند می زنم و نگاهش می کنم.

هفته ی پیش، تازه رسیده بودم خانه که تلفن زد.
شماره ناآشنا بود. حوصله ی حرف زدن نداشتم. تمام روزم در ترافیک و شلوغی و کار گذشته بود و دلم می خواست به حال خودم باشم. از وقتی که میترا رفته است، دل و دماغ هیچ کاری را ندارم. دیگر نه خرید می کنم، نه آشپزی، نه مهمانی می دهم و نه مهمانی می روم. انگار تمام انگیزه ی زندگی ام میترا بود. کِی می آید خانه، کجا رفته؟ آب میوه اش، درس و مشقش، لباسش، غرغرهایش، بداخلاقی ها و خنده هایش.
گذاشتم تلفن زنگ بزند و برود روی پیام گیر.
با همان الوی اول صدای ترانه را شناختم. مقنعه ام را پرت کردم روی میز و پریدم به طرف تلفن.
ـ ترانه تویی؟ باورم نمی شه. الان اون جا ساعت چنده؟
صدای خنده اش در تلفن پیچید.
ـ سّه ی صبح.
ـ پس چرا نخوابیدی؟
با همان لحن شل و خندان همیشگی اش:
ـ نّمی دونم. خوابم نمی بره. فقط یواش حرف می زنم که بهروز بیدار نشه. مّی شه بری پشت کامپیوتر چَت کنیم؟
ـ تا من بخوام کامپیوتر رو روشن کنم و وصل شم به اینترنت، هفت کفن پوسوندیم. حالا چرا بی خوابی به سرت زده؟
ـ چّ... می... دو... ن...م. چّی ی بگم، احساس خوبی ندارم. ولش کن.
یک هو بند دلم پاره شد.
ـ طوری شده ترانه؟
صدای نفس هایش را از پشت تلفن می شنیدم. انگار می دیدمش. می دانستم که به عادت همیشگی اش دارد موهایش را دور انگشتش حلقه می کند.
ـ نّه بابا تو هم که فوری فکر بد می کنی. چیزیم نیست... فّقط چّطوری بّگ...م... احساس می کنم همه از من خوشبخت ترن... مسخره ست نه؟
می خندد. چقدر دلم برای خنده هایش تنگ شده است. لحن و صدایش هم خندان است. طوری حرف می زند انگار که هر حرف به تنهایی معنی دارد، آهنگ دارد. روی حرف اول کلمات تشدید می گذارد و از بقیه ی واژه ها جدایشان می کند. حروف آزاد می شوند، پرواز می کنند، بالا و پایین می پرند. اگر نقاش بودم، واژه های ترانه را روی زمینه ای از شادی می رقصاندم. چطور می شود شادی کلام را تصویر کرد؟
ـ حالا مّهم نیست، از خودت بگو. تنهایی؟
ـ آره.
ـ نّادر کّجاست؟
ـ سفر کاری.
ـ کّی بر می گرده؟
ـ معلوم نیست.
ـ دّلت بّراش تنگ شده؟
ـ نمی دونم.
ـ نّمی دونم یّعنی چی؟ نمی دونی دلت تنگ شده یا نه؟ از دّل خّودت خبر نداری؟ (با خنده) پّس تو هم وضعت خّرابه!!!
ترانه ی نازنین، ترانه ی بی ریای باصفایم.
ـ بّبینم مّزاحمت که نیستم. نّمی خوای جایی بری؟
تلفن به دست به آشپزخانه می روم.
ـ نه، الان رسیدم خونه. خوب وقتی زنگ زدی. (در یخچال را باز می کنم.) تازه می خوام ناهار بخورم. البته اگه چیزی گیرم بیاد.
نگاهی سرسری به یخچال می اندازم، می دانم که غذایی در کار نیست: چندتا خیار، دوتا گوجه فرنگی له شده، کوکای رژیمی، و کلی تخم مرغ.
ـ نّدا مّی خواستم یّه چیزی بهت بگم. هفته ی دّیگه دّخترداییم داره مّیاد ایران. نّه تّو نمی شناسیش، هیچ وقت ندیدیش. ولی مّطمئنم که ازش خّوشت میاد. سّال های سّاله که تّو فّرانسه زندگی مّی کنه. تّوی انتشارات کتاب کّودکان کار مّی کنه. پّس از فوت مّادرش، چّند سال پیش، دّیگه ایران نّیومده. اگه از نّظر تّو اشکالی نّداره، تّلفنت رو بّهش بدم بّاهات یّه قراری بذاره.
یک خیار لهیده بر می دارم و با پا در یخچال را می بندم.
ـ معلومه که می تونی. از خدا می خوام.
صدای آه خندان.
ـ کّاش من هم مّی تونستم بیام.
ـ خب چرا نمیای، برای روحیه ت هم خوبه.
ـ چّ... ه می دونم. بّه این سّااادگی ها هم نیست. این جا که اّروپا نیست. اون ور دّنیاست. بّا این وضع اقتصادی هم که... (خنده) بّگذریم. پّس ب...گم بهت زنگ بزنه؟
ـ حتماً!
ـ خّب تو برو ناهارت رو بخور، بّالاخره نّگفتی چی می خوری. مّن هم تا بّهروز بّیدار نشده قطع مّی کنم. مّی دونی هوس چّی کردم؟ حّالا بّگم مّی گی دیوونه س. هوس شّربتی رو کردم که مّامانت درست مّی کرد.
ـ خیار سکنجبین؟
ـ وّااای آره. بّاید دّستورش رو بّهم بدی. خّب دّیگه خیلی حّرف مّی زنم، (خنده) اون هم حرف های بّی خودی (خنده)... مّرسی. خداحافظ.
ـ آخ راستی نگفتی اسم دخترداییت چیه. الو...

بالاخره تعارفش می کنم بنشیند. پایش را روی پایش می اندازد و دستش را روی زانو می گذارد. انگشتر نقره ای با حرف H لاتین به دست دارد. می دانم که مارک گران قیمتی است. دو گوشوار قدیمی به شکل شبدر در گوش و ساعتی با بند چرمی به دست. سعی می کنم من هم مثل او صاف و درست بنشینم و روی مبل ولو نشوم. نگاهی به سر و وضعم می اندازم. طبق معمول شلوار تیره و بلوز آستین بلند. چند وقت است که دامن نپوشیده ام؟
ـ چی میل دارین براتون بیارم؟ شربت، چای، قهوه...
نمی گوید زحمت نکشین، نمی گوید صرف شد.
ـ لطفاً چای اگه ممکنه.
نمی دانم امروز آفتاب از کدام طرف سر زده است که من چای دم کرده ام. این هم جزء کارهای بی شماری است که حوصله ا ش را ندارم. تازه معمولاً هم یادم می رود کتری روی گاز است و وقتی می فهمم که بوی دسته ی سوخته و صدای جلز و ولزش بلند می شود.
سینی نقره را بر می دارم «سینی پذیرایی خیلی مهمه» و انگاره ها و قنددان نقره را می گذارم رویش. سینی سیاه شده است و قرار هم نیست که من بسابمش. تمام تفاله های چای می ریزد داخل استکان. «این چه وضع چای ریختنه، چای که نباید کف کنه». استکان را خالی می کنم و این بار با صافی و با احتیاط چای می ریزم.
وقتی به سالن بر می گردم، یاسی ایستاده است و به عکس های روی دیوار نگاه می کند. سینی به دست کنارش می ایستم.
ـ این عکس کیه؟
ـ دخترم میترا.
ـ چند سالشه؟
ـ پونزده سال.
نمی گوید ماشاالله چه خوشگله، نمی گوید بهتون نمیاد. مدتی ساکت می ماند و انگار که با خودش حرف می زند با صدای خفه ای تکرار می کند: «پونزده سال».
از من سوالی نمی کند، اما خودم اضافه می کنم:
ـ همین یک دختر رو دارم.
ـ الان کجاست؟
سینی را روی میز می گذارم.
ـ این جا نیست. برای تحصیل فرستادیمش اروپا.
انگار که می خواهد تابلویی را ارزیابی کند، هم چنان که به عکس خیره شده است سرش را کج می کند.
ـ فرستادیمش؟ یه جوری حرف می زنین انگار خودش نمی خواست بره.
از این که لو رفتم و فکرم را خوانده لجم می گیرد. با لحن قاطعی جواب می دهم:
ـ بچه ها که نمی دونن چی به صلاح شونه. اون هم تو این سن و سال. خب معلومه که ترجیح می داد پیش ما تو خونه ی راحت و آسوده زندگی کنه و یه کسی دایم تروخشکش کنه. اما باید یاد بگیره روی پای خودش بایسته.
یاد تلفن آخر میترا می افتم: «مامان تو رو خدا، تو رو جون هر کی دوست داری بذار برگردم، قول می دم هر کاری خواستی بکنم. دارم این جا خل می شم می فهمی؟ دیگه نمی دونم کیَم. هیچی نیستم. تو خیابون هم مردم من رو نمی بینن، ازم عبور می کنن. انگار شفافم، هوام، غبارم، گردم...»
با صدای بلند می گویم:
ـ عادت می کنه.
و متوجه می شوم که مدتی است یاسی به من چشم دوخته است، انگار می خواهد فکرم را بخواند.
با لحن بی خیالی ادامه می دهم:
ـ به قول شما فرانسوی زبان ها باید به زمان وقت داد. خودش همه چیز رو درست می کنه.
ـ اما هنوز خیلی بچه ست، به شما احتیاج داره. لابد خیلی دل تون براش تنگ شده، مگه نه؟
نمی دانم چه بگویم، دلم نمی خواهد درباره ی میترا و احساسم حرف بزنم، نه با این زن غریبه، نه با خودی ها.
ـ بفرمایین بشینین، چایی تون یخ می کنه.
جواب نمی دهد، انگار که اهمیتی ندارد.
چند قدمی بر می دارد و جلوِ پنجره می ایستد.
ـ اجازه می دین سیگار بکشم؟
به جای جواب زیرسیگاری و فندک روی میز را نشانش می دهم.
از کیفش پاکت سیگاری درمی آورد و تعارفم می کند.
ـ می کشین؟
ـ نه مرسی، ترک کردم.
سیگارش را روشن می کند و به کنار پنجره بر می گردد. پنجره ی کشویی را باز می کند، پکی به سیگارش می زند، سرش را به عقب خم می کند و آهسته دود سیگار را بیرون می دهد.
نزدیک غروب است. درخت آبشار طلایی جلو پنجره گل های زردش را بی دریغ در ایوان خانه پهن کرده است. صدای همهمه و قیل و قال گنجشک ها که در میان شاخه هایش پناه گرفته اند، سکوت خانه را می شکند.
برای این که حرفی بزنم می گویم:
ـ این ساعت روز پرنده ها خونه رو می ذارن رو سرشون، دیگه صدا به صدا نمی رسه.
بی اعتنا به بیرون نگاه می کند.
ـ آسمون تهرون خیلی قشنگه. دلم برای نور این شهر خیلی تنگ شده بود. بخصوص شب های تهران. تو تابستون، شبح درخت های تبریزی، بوی گل یاس و پیچ امین الدوله... خوش به حال تون که این جا زندگی می کنین.
یک آن دهن را باز می کنم تا از ترافیک و دود گازوییل و آلودگی و رانندگی و هزار بدبختی شهر بگویم. چهره ی آرام و مجذوب یاسی منصرفم می کند.
ـ خب هر جای دنیا لابد محاسن و معایب خودش رو داره.
ـ آره، ولی هیچ جا این حال رو نداره.
اشاره ای به استکان روی میز می کنم.
ـ چایی تون یخ می کنه. بفرمایین.
پنجره را می بندد، در برابر عکس دخترم لحظه ای مکث می کند، دستی به قاب می کشد، انگار چهره ی میترا را نوازش می کند و به طرف من می آید.
وقتی راه می رود پاهایش را خیلی کم از زمین بلند می کند، انگار دارد روی زمین سُر می خورد و من فکر می کنم الان است که پایش به لبه ی قالی گیر کند. روی مبل می نشیند و لبخندی می زند. چای را روبرویش می گذارم.
ـ شما خیلی وقته ترانه رو می شناسین؟
از این که دیگر درباره ی میترا و احساسم حرف نمی زند، نفس راحتی می کشم.
ـ از بچگی. دوازده سال با هم تو یک مدرسه و یک کلاس بودیم. بعدش که فرانسه درس می خوند باز هم مرتب می دیدمش، تا این که رفت آمریکا و سال ها دورادور ازش خبر داشتم.
ـ تا این که پارسال اومد ایران.
ـ آره، انگار نه انگار که این همه سال همدیگه رو ندیدیم، پرانتز رو برداشتیم و از همون جا که قطع شده بود ادامه دادیم. دوست های قدیمی یک چیز دیگه ن.
چای را بر می دارد و جرعه ای می نوشد. انگشتان کشیده و بلند.
ـ همه این شانس رو ندارن.
می دانم که دارم بی خود تعارف می کنم، ولی طبق عادت می گویم:
ـ بفرمایین قند.

نظرات کاربران درباره کتاب بی‌خود و بی‌جهت